چپتر 353: تکرار در نهایت به انفجار ختم میشه
0معلومه کهانقدر فقط یه بارپرنده از آبشار نپریدم.
وقتی برای بار دهم داشتم خلاف جهتمحکم رگبارِ آب بالا میرفتم، شیطان بهشتی کهراه داشت تماشا میکرد، پرید پایین و صدام زد:
«رهبر فرقه، دیگه بیا بیرون.»
بدون فکر خاصی ازشکافی آبشار پریدم بیرون وقابل اونطرفِ «استخر اژدها» فرود اومدم.
عجیب بود، حسراحته کردم خیلی بیشتربودن از معمول پریدم.
فکرش رو بکن، حرکتمیشه کردن جایی که سیلابشکست توش نیست انقدر راحته.
یعنی پرنده بودن همچین حسی داره؟شاخه به آبشار خروشان نگاه کردم وپرتش یه حس تعجب تازه بهم دست داد.
«...شگفتانگیزه.»
البته، این فقط به خاطر اینبودن بود که از اول هم روی هنرهایتازه بیرونی کار کرده بودم و هم درونی.
شاید نتونسته باشم با یه حرکتبلند سیلاب رو بشکافم، ولی اونقدر زور داشتمنیمهی که بیش از صد بار بپرم بالا.
آدمیزاد عجب موجود آبزیرکاهیه.
انگار غلکنی و زنجیرهای آبشارپیشرفتت باز شده بود.
یه لحظه به آبشاریعنی خیره شدم و بعدحسی به شیطان بهشتی گفتم:
«ارشد، فکرقابل کنم بایدمیشه دوباره برگردم اینجا.»
«بهتره هرازگاهی بعد از اینکه سطحت رفتبلند بالا بیای چک کنی. اون شکافی که باراه پیشرفتت پر کردی، با چشم قابل دیدن میشه...»
شیطان بهشتی یه شاخه بلند وکردی محکم رو شکست، به بالای آبشار نگاهمحکم کرد و پرتش کرد سمت نیمهی راه.
شاخه مثل تیر پروازیعنی کرد و لای یه شکافِداره صخره کنار آبشار گیر کرد.
تق!
«اون ارتفاعیه که بهش رسیدی.»
اینجوری که نگاش میکردم خیلی بالا به نظر میرسید،دیدن ولی با در نظر گرفتن اینکه من یه سطحسمت عمیقی از انرژی درونی دارم، پایین هم به نظر میومد.
شیطان بهشتی لباسراحته بالاتنهش رو انداختبودن روی دوشش و گفت:
«بریم.»
منم لباس خیسم رودیدن انداختم روی کولم ومحکم راه افتادم دنبال شیطان بهشتی.
از دیروز تا حالا،شکافی کارها و حرفهای شیطانقابل بهشتی یه معنی ثابت داشتن.
توی مسابقهانقدر نیروی کفیعنی دست فشار آورد.
مجبورم کرد گرز سنگینمیشه آهنی دوتایی رو حمل کنمبالای تا به رونهام فشار بیاد.
امروز هم هنرهای درونیدیدن و بیرونی رو قاطی کردمشکست تا از آبشار برم بالا.
و قبل از صبحونه، هماهنگیپیشرفتت هنرهای بیرونی و درونی رو باشاخه «مهارت تلنگر انگشت میانی» توضیح داد.
در واقع، با این سطحپرنده از توضیحات، اونقدر دقیق بود کهنگاه میتونستم خودم تمرین رو ادامه بدم.
شیطان بهشتیقابل همینطور کهمیشه راه میرفت گفت:
«حسِ اوج گرفتنِ عمودیِ قدرتت رو، توی یه خط مستقیم به یاد داشته باش. وقتیراه هر انگشت رو با شست قفل میکنی، فقط انگشت وسطیه که توی یه خط کاملاًنظر صاف باز میشه. انگشت اشاره، حلقه و کوچیکه یا کج میشن، یا جای شست ثابت نیست.»
حرفش رو که شنیدم،شکافی هنر تلنگر انگشت روقابل روی دستم چک کردم.
دقیقاً همونطور که گفت، فقط انگشت وسط کهحسی از شست رها میشه، مثل یه «تیغه مستقیم»داد که از غلاف کشیده شده باشه، کاملاً صافه.
شیطان بهشتی ادامه داد:
«فرمهای رزمی که معمولاً توی هنرهایشاخه مشت، شمشیر یا کف دستِ فرقههاپرتش ازش حرف میزنن، یه جور قالب ثابته.»
«همینطوره.»
«توی یه دعوای واقعی، اگه یهبودن نفر بدون ذرهای تغییر طبق اونتعجب قالب پیش بره، استاده یا احمق؟»
«معلومه که احمقه.»
«هر کسی بسته به موقعیتمیشه و گاردی که باید سریع بگیره،کرد یه تغییری توش میده. مگه نه؟»
«آره.»
شیطان بهشتیانقدر وایساد ویعنی بهم نگاه کرد.
«پس چرا این همه فرقهشاخه هر روز اون قالب ثابتکرد رو تمرین و تکرار میکنن؟»
چشمام گرد شد.
«نه به خاطر تغییر، بلکه برای اینکهچشم با تکرار، یه حمله هماهنگ و ایدهآلشکست بسازن؟ درست مثل تمرین مهارت تلنگر انگشت میانی.»
شیطان بهشتی سر تکون داد.
«شاید اولش اینطوری بوده، ولی الانم همینه؟ احتمالا فقط چون استاد یا ارشدشون بهشون گفته انجامش میدن، بدون اینکهشکافِ هدف اصلی و مهمش رو بفهمن. تهش، بقیه بدن هم باید تمرین داده بشه تا به هماهنگی بین هنرهایبالاتنهش بیرونی و درونی برسه. تکرارِ لگدهای بیمعنی وقتی معنا پیدا میکنه که به کمالِ مهارت تلنگر انگشت میانی برسه.»
«...»
«تلاش برای شکست دادن بقیه فقط با کلاس گذاشتنِ فرم رزمی، یه آرزوی پوچه. حتی اگه یه مرد ضعیف یه هنر کف دست خیلی معروف رو اجراکنار کنه، اگه گیر یه غولتشنِ گردنکلفت بیفته که چند سطح ازش بالاتره، تمام دست و پاش خرد میشه. اون وقت، کلاس و ابهتِ اون فرم رزمی به چهدیروز دردی میخوره؟ چیزی که بعدش توسعه پیدا کرد انرژی درونی بود. صرفاً زیاد کردن قدرت ضربه شاید باعث بشه طرف قوی به نظر بیاد، ولی این کمال نیست.»
من سر تکون دادم.
شیطان بهشتی ادامه داد:
«با این حال، کسایی که به طور غریزی بیمعنی بودنِ این کارها رو میفهمن، مسیر و معنای خودشون رولای توی تمرین پیدا میکنن. تو احتمالا از اون دستهای. کسایی هم هستن که بدون دونستن هدف، سخت تمرین میکننلباس و تازه تهش با یه مکاشفه از خودِ تمرین، هدف رو میفهمن. دیره، ولی اونجور آدما هم استاد میشن.»
«حقیقت داره.»
«ولی اونا نمیتونن فاصلهشون رو با کسایی که از اول هدف رو میدونستن پر کنن.دست دلیل اینکه فرقههای معتبر، معتبرن اینه که خیلی از این سنتهای شفاهیِ ملموس رو دارن،نتونسته حتی بیشتر از چیزایی که توی کتابچههای مخفیشون نوشته شده. اونا به این راحتی ضعیف نمیشن.»
همینطور که حرف میزدیممیشه از کوه اومدیم پایین وبالای به یه رودخونه آروم رسیدیم.
رودخونهای بود که بادیدن شکوه جریان داشت ومحکم عرضش هم کم نبود.
شیطان بهشتیکنی رفت سمت ساحلپیشرفتت رودخونه و گفت:
«با گذشت زمانِراحته زیاد، هنرهای رزمی کمکمهمچین ناپدید یا فاسد میشن.»
«چرا؟»
«چون ذات اکثر آدما اینه که تنبل باشن یا از درد خوششون نیاد. اون یارو بک گا رو ببین. درک رزمیصخره فوقالعادهای داره، ولی بیشتر علاقهمنده به مطالعات متفرقه، مثل دستکاری ابزارها یا بادبزنش برای ساختن سلاح مخفی، تا اینکه تن به تمرینبریم دردناک بده. بیشتر وقتش رو صرف اون کارا میکنه. هماهنگیِ اون بک گا خیلی وقت پیش متوقف شده. خودش هم اینو میدونه.»
شیطان بهشتی کهاون داشت به رودخونهکردی نگاه میکرد، ازم پرسید:
«تو همانقدر میخوای بیخیالیعنی هماهنگی بشی؟»
این سوالقابل این معنیمیشه رو میداد:
نکنه وقتی نسبتاًقابل قوی شدی، میخوایشاخه تمرین رو ول کنی؟
تا حالا هیچوقتاون همچین سوال سنگینیکردی ازم پرسیده نشده بود.
شاید طرز فکری که پشتپرنده جواب این سوال بود، حدخروشان و مرز آیندهم رو تعیین میکرد.
کنار شیطان بهشتیدیدن وایسادم و بهبلند جریان رودخونه نگاه کردم.
سوال سادهایچشم بود، ولی نمیتونستممیشه راحت جواب بدم.
چون حتی منم حس میکردم وقتی به نقطهای برسمدیدن که فکر کنم اونقدر که میخواستم قوی شدم، احتمالا بهنیمهی وضعیت راضی میشم و یه زندگی ولنگار رو پیش میگیرم.
شیطان بهشتی داشتراحته بهم هشدار میداد کههمچین رشدم همونجا متوقف میشه.
«ارشد، تو برنامهت اینهمیشه که تا وقتی ازشکست پیری بمیری تمرین کنی؟»
شیطان بهشتی دستقابل به سینه شدشاخه و جواب داد:
«من از پیری نمیمیرم. منپیشرفتت توی مسیرِ تبدیل شدن بهمیشه "شماره یک زیر آسمان" میمیرم.»
«...»
«اگه هدف روشن باشه،میشه نه پیری و نهشکست مریضی نمیتونه مانع سفر بشه.»
قویتر شدن ازقابل طریق تمرین، نتیجهایشاخه بود که بعدش میاومد.
حس میکردم همیناون طرز فکر، نقطهکردی شروع استاد شدنه.
توی زندگیم کمتر کسی رو دیده بودم که فکرداره کنم اگه توی طرز فکر باهاش مسابقه بدم میبازم،البته ولی الان شیطان بهشتی هم به لیست اضافه شد.
چطور ممکنه انقدر مسخره باشه...
«سه فاجعه»چشم بیخودی سهدیدن فاجعه نشدن.
داشتم حس میکردم کهشکافی طرز فکر شیطان بهشتیقابل ترسناکتر از هنرهای رزمیشه.
«کارش درسته.»
بعد از پرسیدن اینمیشه سوال، شیطان بهشتی اصراریشکست برای گرفتن جواب فوری نکرد.
نشست و یه سنگریزهدیدن برداشت و با «مهارت تلنگرشکست انگشت میانی» بهش ضربه زد.
با یه صدای تِقِ تیز، سنگریزهکردی پرید و روی سطح رودخونهای کهبلند با شکوه جریان داشت شلیک شد.
فرق داشت باراحته اون سنگپرونیهای الکی کههمچین من اغلب انجام میدادم.
سنگه اصلاًقابل به سطحمیشه آب نخورد.
ولی با این حال، نیروی سنگِشاخه پرسرعت داشت یه خط صاف رویپرتش آبِ آروم میتراشید و میرفت جلو.
سنگ تو یه چشمبههمزدن پروازپیشرفتت کرد و بالاخره به ساحل اونورشاخه رسید و قل خورد تا وایساد.
این «هنر تلنگرراحته انگشت» بود کهبودن فعلاً نمیتونستم تقلیدش کنم.
منم یه سنگدیدن برداشتم و مثلبلند تیرکمون رو آب سروندمش.
سنگ که ارتفاعش کم بود،میشه خورد به آب و پریدبالای جلو تا رسید اونور رودخونه.
حالا که فکرشو میکنم...
نمیتونستم همینطوری تو یه همچینپرنده جایی حبس بشم و مثلخروشان یه سالکِ طریقت تمرین کنم.
من تیپِ آدمی نبودم که از دنیامحکم ببرم و فقط بچسبم به تمرین تاراه هماهنگی هنرهای درونی و بیرونی رو پیدا کنم.
چرا؟ چونچشم من «رهبردیدن فرقه هائو» هستم.
ولی معنیشکنی این نبود کهپیشرفتت بخوام تنبلی کنم.
«شیطان بهشتی» سوالش رویعنی پرسیده بود و حالا نوبتداره من بود که جواب بدم.
نظرم روقابل به شیطانمیشه بهشتی منتقل کردم.
«ارشد، منچشم نمیتونم مثلدیدن تو باشم.»
«که اینطور؟»
«شاید ده سال طول بکشه. شایدم بیشتر. ولی من هماهنگی رو بغل میکنم. نه فقط هماهنگی هنرهای درونی و بیرونی، بلکه دنبال هماهنگی یانگ افراطی و یین افراطی هم هستم. من خوشیِ زندگی شخصی خودم رو با مسئولیت ایم سو-بکموجود قاطی میکنم و یه تعادل میسازم. باید حواسم به فرقه هائو باشه و رشد تولهشاگردام رو ببینم. من اهلش نیستم برم تو غار و تکوتنها پشت به دنیا کنم. من فضولم... خشونت تو و بیخیالیِ اون گدای ارشد رو بانیمهی هم ترکیب میکنم. و یه روزی، اگه مثل امپراتور رزمی به بنبست خوردم، هرچی یاد گرفتم رو میدم به شاگردم. شاید بین شاگردِ شاگردم، یا رفیقِ شاگردم، یا پسرِ اون رفیقه، بالاخره یکی پیدا بشه که بشه "شماره یک زیر آسمان".»
شیطان بهشتی یه نگاهمیشه بهم انداخت و دوبارهشکست زل زد به رودخونه.
«...»
«دنیا که به راهش ادامه میده، پسچشم منم باید مطمئن بشم هماهنگیای که توشکست بهم یاد دادی هم ادامه پیدا کنه.»
شیطان بهشتی گفت:
«این همون "قهرمان جوانمردمیشه هزارسالهای" هست که بهشکست اون مرتیکه بک گا گفتی؟»
«همونه.»
«چه باشکوه.»
شیطان بهشتی یه سنگیعنی برداشت و پرت کرد، درستداره مثل من رو آب سروندش.
الان که نگاه میکردم، حرکاتششاخه خیلی طبیعی بود، انگار قبلاً هزارپرتش بار سنگ رو آب پرونده بود.
سنگی که شیطان بهشتی پرتمیشه کرد سطح آب رو خراشید وکرد همونطور که پرواز میکرد موج انداخت.
یهو شیطانکنی بهشتی یه پوزخندپیشرفتت زد و خندید.
«...اعتراف به اینکه "نمیتونی"، خودش یه راهه. معلوم نیست کی میشهنگاه شماره یک زیر آسمان. چون فقط با زور بازو نمیشه بهش رسید،هنرهای بخت آسمانی هم باید باشه. امیدوارم بخت باهات یار باشه. بیا برگردیم.»
همراه شیطانقابل بهشتی برگشتم سمتشاخه «ویلای کوهستان فولاد».
تو راه یه چیزاییدیدن گفت که انگار ربطیمحکم به حرفای لب رودخونه نداشت.
«همین که بک گاشکافی تو رو آورد اینجاقابل یعنی دشمن محققها نیستی.»
«دشمن نیستم.»
«و اگه داری بهمیشه ایم سو-بک کمک میکنی، پسبالای دشمن "جناح راستین" هم نیستی.»
«اینم درسته، ولی من همیشه دشمنِ یکی هستم.محکم از نظر کشت و کشتار، احتمالاً بیشتر ازمثل تو آدم کشتم ارشد. من آدم صلحطلبی نیستم.»
واقعیتش اینه که اگه من پشتکردی به دنیا میکردم و میرفتم یه گوشهمحکم تمرین کنم، عمراً شیطان بهشتی رو میدیدم.
آخرش همانقدر اصول منیعنی تغییری نکرد.
از نظر ذهنیتِ تمرین، شیطانشاخه بهشتی و «رهبر فرقه» (فرقهکرد شیطانی) احتمالاً شبیه هم بودن.
من انتظار ندارم بتونمدیدن از همون روش ازمحکم اون دو تا جلو بزنم.
نمیتونم هم مثلاون گدای ارشد با ذهنیتِچشم «پوچی» دنبال روشنبینی باشم.
من اونیم که وقتی داره میز رو با دستمال کهنهخروشان تمیز میکنه فالگوش وایمیسته تا حرفای مشتریها رو بشنوه، گهگاهیخاطر فضولی میکنه و چون اعصاب نداره، با حرومزادههای دزد درگیر میشه.
وقتی رسیدیم زمین تمرین، «محقق سفیدپوش» داشتمحکم بالانس میزد و شنا میرفت، اونم در حالیمثل که یه تیکه آهن گنده چسبیده بود بهش.
شیطان بهشتی گفت:
«چه غلطی میکنی؟ یهویی.»
محقق سفیدپوشانقدر همونطور که شناپرنده میرفت جواب داد:
«وقتی اینجام باید تمرین کنمشاخه دیگه. بیرون که میرم سرمکرد شلوغه وقت نمیشه تمرین کرد.»
شیطان بهشتی مثل ببر دور خودششاخه چرخید و بدنش رو گرم کرد،پرتش بعد «گرز سنگین آهنی دوتایی» رو برداشت.
منم دو تا تیکه آهنپیشرفتت مناسب برداشتم، رفتم یه جای بازترشاخه و شروع کردم به اسکات زدن.
به هر حال، برنامه اینپرنده بود که تا وقتی «ها بوک»نگاه ناهار رو بیاره همینطوری ادامه بدم.
وقتی بیطرفانه به سهمیشه تامون نگاه میکردم، یهشکست فکر تازه به سرم زد...
ما یه مشت دیوونهیدیدن زنجیری بودیم که لنگهمونمحکم تو دنیا پیدا نمیشه.
خلاصه که واسه پایینشکافی اومدن از ویلای کوهستانقابل فولاد یه هدف گذاشته بودم.
برنامه داشتمانقدر آبشار اینجایعنی رو بشکافم.
واسه موفق شدن تو اینشاخه کار، باید آهنهای بیشتری بلند میکردم،پرتش حتی اگه کسی بهم دستور نمیداد.
محقق سفیدپوش داشتقابل دنیا رو وارونه نگاهبلند میکرد و تمرین میکرد.
شیطان بهشتی هم باشکافی اون گرزهای سنگین شروعقابل کرد به تمرین هنرهای عصا.
وسط این معرکه، منم مثل یه ولگرد بیخیالحسی که کارای دنیا رو فراموش کرده، با یهداد تیکه آهن رو کولم هی نشست و برخاست میکردم.
چون آدم بایددیدن تکرار کنه تابلند یه روزی منفجر بشه.
...
...
...
بعد از برگشتن به «برکه عقاب سفید»،محکم «شیطان شهوت» (مونگ رانگ) از اقامتگاه «شیطانراه شمشیر» زد بیرون و رفت سمت خونه خودش.
حتی یادشچشم نمیومد آخرین بارمیشه کی اونجا بود.
تو راه حس کرد چند تا غریبه دارنقابل دیدش میزنن، واسه همین چند بار دور خونهکرد استادش چرخید و وقتی برگشت، خورشید غروب کرده بود.
مسیر محله آشناراحته بود، با اینکهبودن خیلی وقت گذشته بود...
هیچی تغییر نکرده بود.
قدیما دمِ صبح یادیدن کلهسحر مست و پاتیلمحکم از این مسیر رد میشد.
با خودش فکراون کرد شاید زیادیکردی زود داره برمیگرده خونه.
تو جاده تاریک، شیطانیعنی شهوت یهو وایساد وحسی پشت سرشو نگاه کرد.
«...»
دقیقاً همون جایی بود که کوچهشاخه پسکوچه داشت، همون مسیری که وقتی باسمت برادر سوم جنگید ازش رد شده بود.
شیطان شهوت سرشواون آروم چپ وکردی راست کرد و گفت:
«...بیاید بیرون.»
«...»
«گفتم بیاید بیرون، احمقهای لعنتی.»
تا فحش از دهنش پریدپیشرفتت بیرون، دو تا پیرمرد کپی همشاخه از کوچههای دو طرف اومدن بیرون.
شیطان شهوتانقدر دماغشو خاروندیعنی و گفت:
«این دیگهقابل چیه؟ جنمیشه دیدم؟ دوقلویید که.»
دوقلوهای نادری بودن. لباس،دیدن قیافه، اجزای صورت و حتیشکست راه رفتنشون عین هم بود.
یکیشون به شیطان شهوت گفت:
«ارباب جوان مونگ،راحته شایعه شده کهبودن "هنر یخ" یاد گرفتی.»
شیطان شهوت جواب داد:
«خب که چی؟»
«انگار راسته.»
شیطان شهوت یهراحته نگاه به دوقلوها انداختهمچین و سر تکون داد.
«شما دو تا... جنمیشه نیستید. قبلاً راجع بهشکست یه دوقلوهایی شنیده بودم...»
شیطان شهوت یه کمدیدن تو حافظهش گشت ومحکم به اون دو تا گفت:
«رئیس خاندان یین-یانگ؟»
دو تا پیرمرد همزمان خندیدن.
یکیشون به شیطان شهوت گفت:
«ارباب جوان مونگ، پایه مبارزهای؟ اگه میترسی برو همینشکست الان استادت رو صدا کن. اون یارو "یوک-هاپ" یا هرلای چی که هست رو هم بیار. سه به دو میزنیمتون.»
«واسه چی شما دو تاپیشرفتت اومدید سراغ من؟ رفتید قاطیمیشه "فرقه شیطانی" شدید؟ یا شاید...»
«یا شاید چی؟»
«میخواید انرژی درونی منو تا قطره آخر بمکید؟شکست اگه هنر یخ میخواید، اول جلوم تعظیم کنید.تیر شاید به عنوان شاگرد قبولتون کردم. پیرسگهای بیادب.»
همونطور کهچشم صورت دوقلوهادیدن همزمان قرمز شد...
شیطان شهوتکنی دندوناشو نشون دادپیشرفتت و لبخند زد.