---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 353: تکرار در نهایت به انفجار ختم میشه • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 353: تکرار در نهایت به انفجار ختم میشه

0

معلومه که‌اینکه​ فقط یه بار‌بیای​ از آبشار نپریدم.

وقتی برای بار دهم داشتم خلاف جهت‌نیمه‌ی​ رگبارِ آب بالا می‌رفتم، شیطان بهشتی که‌صخره​ داشت تماشا می‌کرد، پرید پایین و صدام زد:

«رهبر فرقه، دیگه بیا بیرون.»

بدون فکر خاصی از‌محکم​ آبشار پریدم بیرون و‌پرتش​ اون‌طرفِ «استخر اژدها» فرود اومدم.

عجیب بود، حس‌سطحت​ کردم خیلی بیشتر‌کنی​ از معمول پریدم.

فکرش رو بکن، حرکت‌کرد​ کردن جایی که سیلاب‌راه​ توش نیست انقدر راحته.

یعنی پرنده بودن همچین حسی داره؟‌شاخه​ به آبشار خروشان نگاه کردم و‌پرتش​ یه حس تعجب تازه بهم دست داد.

«...شگفت‌انگیزه.»

البته، این فقط به خاطر این‌کنی​ بود که از اول هم روی هنرهای‌دیدن​ بیرونی کار کرده بودم و هم درونی.

شاید نتونسته باشم با یه حرکت‌سمت​ سیلاب رو بشکافم، ولی اون‌قدر زور داشتم‌شکافِ​ که بیش از صد بار بپرم بالا.

آدمیزاد عجب موجود آب‌زیرکاهیه.

انگار غل‌شاخه​ و زنجیرهای آبشار‌شکست​ باز شده بود.

یه لحظه به آبشار‌رفت​ خیره شدم و بعد‌شکافی​ به شیطان بهشتی گفتم:

«ارشد، فکر‌شکست​ کنم باید‌کرد​ دوباره برگردم اینجا.»

«بهتره هرازگاهی بعد از اینکه سطحت رفت‌بلند​ بالا بیای چک کنی. اون شکافی که با‌راه​ پیشرفتت پر کردی، با چشم قابل دیدن میشه...»

شیطان بهشتی یه شاخه بلند و‌بالای​ محکم رو شکست، به بالای آبشار نگاه‌تیر​ کرد و پرتش کرد سمت نیمه‌ی راه.

شاخه مثل تیر پرواز‌رفت​ کرد و لای یه شکافِ‌پیشرفتت​ صخره کنار آبشار گیر کرد.

تق!

«اون ارتفاعیه که بهش رسیدی.»

اینجوری که نگاش می‌کردم خیلی بالا به نظر می‌رسید،‌سمت​ ولی با در نظر گرفتن اینکه من یه سطح‌کنار​ عمیقی از انرژی درونی دارم، پایین هم به نظر می‌ومد.

شیطان بهشتی لباس‌سطحت​ بالاتنه‌ش رو انداخت‌کنی​ روی دوشش و گفت:

«بریم.»

منم لباس خیسم رو‌دیدن​ انداختم روی کولم و‌محکم​ راه افتادم دنبال شیطان بهشتی.

از دیروز تا حالا،‌محکم​ کارها و حرف‌های شیطان‌پرتش​ بهشتی یه معنی ثابت داشتن.

توی مسابقه‌اینکه​ نیروی کف‌رفت​ دست فشار آورد.

مجبورم کرد گرز سنگین‌کرد​ آهنی دوتایی رو حمل کنم‌مثل​ تا به رون‌هام فشار بیاد.

امروز هم هنرهای درونی‌دیدن​ و بیرونی رو قاطی کردم‌شکست​ تا از آبشار برم بالا.

و قبل از صبحونه، هماهنگی‌شکست​ هنرهای بیرونی و درونی رو با‌راه​ «مهارت تلنگر انگشت میانی» توضیح داد.

در واقع، با این سطح‌بیای​ از توضیحات، اون‌قدر دقیق بود که‌چشم​ می‌تونستم خودم تمرین رو ادامه بدم.

شیطان بهشتی‌شکست​ همین‌طور که‌کرد​ راه می‌رفت گفت:

«حسِ اوج گرفتنِ عمودیِ قدرتت رو، توی یه خط مستقیم به یاد داشته باش. وقتی‌راه​ هر انگشت رو با شست قفل می‌کنی، فقط انگشت وسطیه که توی یه خط کاملاً‌نظر​ صاف باز میشه. انگشت اشاره، حلقه و کوچیکه یا کج میشن، یا جای شست ثابت نیست.»

حرفش رو که شنیدم،‌محکم​ هنر تلنگر انگشت رو‌پرتش​ روی دستم چک کردم.

دقیقاً همون‌طور که گفت، فقط انگشت وسط که‌شکافی​ از شست رها میشه، مثل یه «تیغه مستقیم»‌بلند​ که از غلاف کشیده شده باشه، کاملاً صافه.

شیطان بهشتی ادامه داد:

«فرم‌های رزمی که معمولاً توی هنرهای‌شاخه​ مشت، شمشیر یا کف دستِ فرقه‌ها‌پرتش​ ازش حرف می‌زنن، یه جور قالب ثابته.»

«همین‌طوره.»

«توی یه دعوای واقعی، اگه یه‌کنی​ نفر بدون ذره‌ای تغییر طبق اون‌قابل​ قالب پیش بره، استاده یا احمق؟»

«معلومه که احمقه.»

«هر کسی بسته به موقعیت‌میشه​ و گاردی که باید سریع بگیره،‌کرد​ یه تغییری توش میده. مگه نه؟»

«آره.»

شیطان بهشتی‌اینکه​ وایساد و‌رفت​ بهم نگاه کرد.

«پس چرا این همه فرقه‌پرتش​ هر روز اون قالب ثابت‌تیر​ رو تمرین و تکرار می‌کنن؟»

چشمام گرد شد.

«نه به خاطر تغییر، بلکه برای اینکه‌کرد​ با تکرار، یه حمله هماهنگ و ایده‌آل‌پرواز​ بسازن؟ درست مثل تمرین مهارت تلنگر انگشت میانی.»

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«شاید اولش این‌طوری بوده، ولی الانم همینه؟ احتمالا فقط چون استاد یا ارشدشون بهشون گفته انجامش میدن، بدون اینکه‌رسیدی​ هدف اصلی و مهمش رو بفهمن. تهش، بقیه بدن هم باید تمرین داده بشه تا به هماهنگی بین هنرهای‌خیسم​ بیرونی و درونی برسه. تکرارِ لگدهای بی‌معنی وقتی معنا پیدا می‌کنه که به کمالِ مهارت تلنگر انگشت میانی برسه.»

«...»

«تلاش برای شکست دادن بقیه فقط با کلاس گذاشتنِ فرم رزمی، یه آرزوی پوچه. حتی اگه یه مرد ضعیف یه هنر کف دست خیلی معروف رو اجرا‌می‌رسید​ کنه، اگه گیر یه غول‌تشنِ گردن‌کلفت بیفته که چند سطح ازش بالاتره، تمام دست و پاش خرد میشه. اون وقت، کلاس و ابهتِ اون فرم رزمی به چه‌نیروی​ دردی می‌خوره؟ چیزی که بعدش توسعه پیدا کرد انرژی درونی بود. صرفاً زیاد کردن قدرت ضربه شاید باعث بشه طرف قوی به نظر بیاد، ولی این کمال نیست.»

من سر تکون دادم.

شیطان بهشتی ادامه داد:

«با این حال، کسایی که به طور غریزی بی‌معنی بودنِ این کارها رو می‌فهمن، مسیر و معنای خودشون رو‌لای​ توی تمرین پیدا می‌کنن. تو احتمالا از اون دسته‌ای. کسایی هم هستن که بدون دونستن هدف، سخت تمرین می‌کنن‌لباس​ و تازه تهش با یه مکاشفه از خودِ تمرین، هدف رو می‌فهمن. دیره، ولی اونجور آدما هم استاد میشن.»

«حقیقت داره.»

«ولی اونا نمی‌تونن فاصله‌شون رو با کسایی که از اول هدف رو می‌دونستن پر کنن.‌شاخه​ دلیل اینکه فرقه‌های معتبر، معتبرن اینه که خیلی از این سنت‌های شفاهیِ ملموس رو دارن،‌صخره​ حتی بیشتر از چیزایی که توی کتابچه‌های مخفی‌شون نوشته شده. اونا به این راحتی ضعیف نمیشن.»

همین‌طور که حرف می‌زدیم‌کرد​ از کوه اومدیم پایین و‌مثل​ به یه رودخونه آروم رسیدیم.

رودخونه‌ای بود که با‌دیدن​ شکوه جریان داشت و‌محکم​ عرضش هم کم نبود.

شیطان بهشتی‌شاخه​ رفت سمت ساحل‌شکست​ رودخونه و گفت:

«با گذشت زمانِ‌سطحت​ زیاد، هنرهای رزمی کم‌کم‌اون​ ناپدید یا فاسد میشن.»

«چرا؟»

«چون ذات اکثر آدما اینه که تنبل باشن یا از درد خوششون نیاد. اون یارو بک گا رو ببین. درک رزمی‌صخره​ فوق‌العاده‌ای داره، ولی بیشتر علاقه‌منده به مطالعات متفرقه، مثل دستکاری ابزارها یا بادبزنش برای ساختن سلاح مخفی، تا اینکه تن به تمرین‌بریم​ دردناک بده. بیشتر وقتش رو صرف اون کارا می‌کنه. هماهنگیِ اون بک گا خیلی وقت پیش متوقف شده. خودش هم اینو می‌دونه.»

شیطان بهشتی که‌بلند​ داشت به رودخونه‌بالای​ نگاه می‌کرد، ازم پرسید:

«تو هم‌اینکه​ میخوای بیخیال‌رفت​ هماهنگی بشی؟»

این سوال‌شکست​ این معنی‌کرد​ رو میداد:

نکنه وقتی نسبتاً‌قابل​ قوی شدی، می‌خوای‌شاخه​ تمرین رو ول کنی؟

تا حالا هیچ‌وقت‌بلند​ همچین سوال سنگینی‌بالای​ ازم پرسیده نشده بود.

شاید طرز فکری که پشت‌بیای​ جواب این سوال بود، حد‌کردی​ و مرز آینده‌م رو تعیین می‌کرد.

کنار شیطان بهشتی‌بالای​ وایسادم و به‌سمت​ جریان رودخونه نگاه کردم.

سوال ساده‌ای‌چشم​ بود، ولی نمی‌تونستم‌میشه​ راحت جواب بدم.

چون حتی منم حس می‌کردم وقتی به نقطه‌ای برسم‌سمت​ که فکر کنم اون‌قدر که می‌خواستم قوی شدم، احتمالا به‌گیر​ وضعیت راضی میشم و یه زندگی ولنگار رو پیش می‌گیرم.

شیطان بهشتی داشت‌سطحت​ بهم هشدار می‌داد که‌اون​ رشدم همون‌جا متوقف میشه.

«ارشد، تو برنامه‌ت اینه‌کرد​ که تا وقتی از‌راه​ پیری بمیری تمرین کنی؟»

شیطان بهشتی دست‌قابل​ به سینه شد‌شاخه​ و جواب داد:

«من از پیری نمی‌میرم. من‌شکست​ توی مسیرِ تبدیل شدن به‌نیمه‌ی​ "شماره یک زیر آسمان" می‌میرم.»

«...»

«اگه هدف روشن باشه،‌کرد​ نه پیری و نه‌راه​ مریضی نمی‌تونه مانع سفر بشه.»

قوی‌تر شدن از‌قابل​ طریق تمرین، نتیجه‌ای‌شاخه​ بود که بعدش می‌اومد.

حس می‌کردم همین‌بلند​ طرز فکر، نقطه‌بالای​ شروع استاد شدنه.

توی زندگیم کمتر کسی رو دیده بودم که فکر‌پیشرفتت​ کنم اگه توی طرز فکر باهاش مسابقه بدم می‌بازم،‌شکست​ ولی الان شیطان بهشتی هم به لیست اضافه شد.

چطور ممکنه انقدر مسخره باشه...

«سه فاجعه»‌چشم​ بی‌خودی سه‌دیدن​ فاجعه نشدن.

داشتم حس می‌کردم که‌محکم​ طرز فکر شیطان بهشتی‌پرتش​ ترسناک‌تر از هنرهای رزمیشه.

«کارش درسته.»

بعد از پرسیدن این‌کرد​ سوال، شیطان بهشتی اصراری‌راه​ برای گرفتن جواب فوری نکرد.

نشست و یه سنگ‌ریزه‌دیدن​ برداشت و با «مهارت تلنگر‌شکست​ انگشت میانی» بهش ضربه زد.

با یه صدای تِقِ تیز، سنگ‌ریزه‌بالای​ پرید و روی سطح رودخونه‌ای که‌مثل​ با شکوه جریان داشت شلیک شد.

فرق داشت با‌سطحت​ اون سنگ‌پرونی‌های الکی که‌اون​ من اغلب انجام می‌دادم.

سنگه اصلاً‌شکست​ به سطح‌کرد​ آب نخورد.

ولی با این حال، نیروی سنگِ‌شاخه​ پرسرعت داشت یه خط صاف روی‌پرتش​ آبِ آروم می‌تراشید و می‌رفت جلو.

سنگ تو یه چشم‌به‌هم‌زدن پرواز‌شکست​ کرد و بالاخره به ساحل اون‌ور‌راه​ رسید و قل خورد تا وایساد.

این «هنر تلنگر‌سطحت​ انگشت» بود که‌کنی​ فعلاً نمی‌تونستم تقلیدش کنم.

منم یه سنگ‌بالای​ برداشتم و مثل‌سمت​ تیرکمون رو آب سروندمش.

سنگ که ارتفاعش کم بود،‌میشه​ خورد به آب و پرید‌بالای​ جلو تا رسید اون‌ور رودخونه.

حالا که فکرشو می‌کنم...

نمی‌تونستم همین‌طوری تو یه همچین‌بیای​ جایی حبس بشم و مثل‌کردی​ یه سالکِ طریقت تمرین کنم.

من تیپِ آدمی نبودم که از دنیا‌نیمه‌ی​ ببرم و فقط بچسبم به تمرین تا‌صخره​ هماهنگی هنرهای درونی و بیرونی رو پیدا کنم.

چرا؟ چون‌چشم​ من «رهبر‌دیدن​ فرقه هائو» هستم.

ولی معنیش‌شاخه​ این نبود که‌شکست​ بخوام تنبلی کنم.

«شیطان بهشتی» سوالش رو‌رفت​ پرسیده بود و حالا نوبت‌پیشرفتت​ من بود که جواب بدم.

نظرم رو‌شکست​ به شیطان‌کرد​ بهشتی منتقل کردم.

«ارشد، من‌چشم​ نمی‌تونم مثل‌دیدن​ تو باشم.»

«که این‌طور؟»

«شاید ده سال طول بکشه. شایدم بیشتر. ولی من هماهنگی رو بغل می‌کنم. نه فقط هماهنگی هنرهای درونی و بیرونی، بلکه دنبال هماهنگی یانگ افراطی و یین افراطی هم هستم. من خوشیِ زندگی شخصی خودم رو با مسئولیت ایم سو-بک‌می‌رسید​ قاطی می‌کنم و یه تعادل می‌سازم. باید حواسم به فرقه هائو باشه و رشد توله‌شاگردام رو ببینم. من اهلش نیستم برم تو غار و تک‌وتنها پشت به دنیا کنم. من فضولم... خشونت تو و بی‌خیالیِ اون گدای ارشد رو با‌قاطی​ هم ترکیب می‌کنم. و یه روزی، اگه مثل امپراتور رزمی به بن‌بست خوردم، هرچی یاد گرفتم رو میدم به شاگردم. شاید بین شاگردِ شاگردم، یا رفیقِ شاگردم، یا پسرِ اون رفیقه، بالاخره یکی پیدا بشه که بشه "شماره یک زیر آسمان".»

شیطان بهشتی یه نگاه‌کرد​ بهم انداخت و دوباره‌راه​ زل زد به رودخونه.

«...»

«دنیا که به راهش ادامه میده، پس‌کرد​ منم باید مطمئن بشم هماهنگی‌ای که تو‌پرواز​ بهم یاد دادی هم ادامه پیدا کنه.»

شیطان بهشتی گفت:

«این همون "قهرمان جوانمرد‌کرد​ هزارساله‌ای" هست که به‌راه​ اون مرتیکه بک گا گفتی؟»

«همونه.»

«چه باشکوه.»

شیطان بهشتی یه سنگ‌رفت​ برداشت و پرت کرد، درست‌پیشرفتت​ مثل من رو آب سروندش.

الان که نگاه می‌کردم، حرکاتش‌پرتش​ خیلی طبیعی بود، انگار قبلاً هزار‌پرواز​ بار سنگ رو آب پرونده بود.

سنگی که شیطان بهشتی پرت‌میشه​ کرد سطح آب رو خراشید و‌کرد​ همون‌طور که پرواز می‌کرد موج انداخت.

یهو شیطان‌شاخه​ بهشتی یه پوزخند‌شکست​ زد و خندید.

«...اعتراف به اینکه "نمی‌تونی"، خودش یه راهه. معلوم نیست کی میشه‌چشم​ شماره یک زیر آسمان. چون فقط با زور بازو نمیشه بهش رسید،‌نیمه‌ی​ بخت آسمانی هم باید باشه. امیدوارم بخت باهات یار باشه. بیا برگردیم.»

همراه شیطان‌شکست​ بهشتی برگشتم سمت‌پرتش​ «ویلای کوهستان فولاد».

تو راه یه چیزایی‌دیدن​ گفت که انگار ربطی‌محکم​ به حرفای لب رودخونه نداشت.

«همین که بک گا‌محکم​ تو رو آورد اینجا‌پرتش​ یعنی دشمن محقق‌ها نیستی.»

«دشمن نیستم.»

«و اگه داری به‌کرد​ ایم سو-بک کمک می‌کنی، پس‌مثل​ دشمن "جناح راستین" هم نیستی.»

«اینم درسته، ولی من همیشه دشمنِ یکی هستم.‌محکم​ از نظر کشت و کشتار، احتمالاً بیشتر از‌مثل​ تو آدم کشتم ارشد. من آدم صلح‌طلبی نیستم.»

واقعیتش اینه که اگه من پشت‌بالای​ به دنیا می‌کردم و می‌رفتم یه گوشه‌تیر​ تمرین کنم، عمراً شیطان بهشتی رو می‌دیدم.

آخرش هم‌اینکه​ اصول من‌رفت​ تغییری نکرد.

از نظر ذهنیتِ تمرین، شیطان‌پرتش​ بهشتی و «رهبر فرقه» (فرقه‌تیر​ شیطانی) احتمالاً شبیه هم بودن.

من انتظار ندارم بتونم‌دیدن​ از همون روش از‌محکم​ اون دو تا جلو بزنم.

نمی‌تونم هم مثل‌بلند​ گدای ارشد با ذهنیتِ‌کرد​ «پوچی» دنبال روشن‌بینی باشم.

من اونیم که وقتی داره میز رو با دستمال کهنه‌کردی​ تمیز می‌کنه فال‌گوش وایمیسته تا حرفای مشتری‌ها رو بشنوه، گهگاهی‌کرد​ فضولی می‌کنه و چون اعصاب نداره، با حروم‌زاده‌های دزد درگیر میشه.

وقتی رسیدیم زمین تمرین، «محقق سفیدپوش» داشت‌نیمه‌ی​ بالانس می‌زد و شنا می‌رفت، اونم در حالی‌کنار​ که یه تیکه آهن گنده چسبیده بود بهش.

شیطان بهشتی گفت:

«چه غلطی می‌کنی؟ یهویی.»

محقق سفیدپوش‌اینکه​ همون‌طور که شنا‌بیای​ می‌رفت جواب داد:

«وقتی اینجام باید تمرین کنم‌پرتش​ دیگه. بیرون که میرم سرم‌تیر​ شلوغه وقت نمیشه تمرین کرد.»

شیطان بهشتی مثل ببر دور خودش‌شاخه​ چرخید و بدنش رو گرم کرد،‌پرتش​ بعد «گرز سنگین آهنی دوتایی» رو برداشت.

منم دو تا تیکه آهن‌شکست​ مناسب برداشتم، رفتم یه جای بازتر‌راه​ و شروع کردم به اسکات زدن.

به هر حال، برنامه این‌بیای​ بود که تا وقتی «ها بوک»‌چشم​ ناهار رو بیاره همین‌طوری ادامه بدم.

وقتی بی‌طرفانه به سه‌کرد​ تامون نگاه می‌کردم، یه‌راه​ فکر تازه به سرم زد...

ما یه مشت دیوونه‌ی‌دیدن​ زنجیری بودیم که لنگه‌مون‌محکم​ تو دنیا پیدا نمیشه.

خلاصه که واسه پایین‌محکم​ اومدن از ویلای کوهستان‌پرتش​ فولاد یه هدف گذاشته بودم.

برنامه داشتم‌اینکه​ آبشار اینجا‌رفت​ رو بشکافم.

واسه موفق شدن تو این‌پرتش​ کار، باید آهن‌های بیشتری بلند می‌کردم،‌پرواز​ حتی اگه کسی بهم دستور نمی‌داد.

محقق سفیدپوش داشت‌قابل​ دنیا رو وارونه نگاه‌بلند​ می‌کرد و تمرین می‌کرد.

شیطان بهشتی هم با‌محکم​ اون گرزهای سنگین شروع‌پرتش​ کرد به تمرین هنرهای عصا.

وسط این معرکه، منم مثل یه ولگرد بی‌خیال‌شکافی​ که کارای دنیا رو فراموش کرده، با یه‌بلند​ تیکه آهن رو کولم هی نشست و برخاست می‌کردم.

چون آدم باید‌بالای​ تکرار کنه تا‌سمت​ یه روزی منفجر بشه.

...

...

...

بعد از برگشتن به «برکه عقاب سفید»،‌نیمه‌ی​ «شیطان شهوت» (مونگ رانگ) از اقامتگاه «شیطان‌صخره​ شمشیر» زد بیرون و رفت سمت خونه خودش.

حتی یادش‌چشم​ نمیومد آخرین بار‌میشه​ کی اونجا بود.

تو راه حس کرد چند تا غریبه دارن‌پرتش​ دیدش می‌زنن، واسه همین چند بار دور خونه‌شکافِ​ استادش چرخید و وقتی برگشت، خورشید غروب کرده بود.

مسیر محله آشنا‌سطحت​ بود، با اینکه‌کنی​ خیلی وقت گذشته بود...

هیچی تغییر نکرده بود.

قدیما دمِ صبح یا‌دیدن​ کله‌سحر مست و پاتیل‌محکم​ از این مسیر رد می‌شد.

با خودش فکر‌بلند​ کرد شاید زیادی‌بالای​ زود داره برمی‌گرده خونه.

تو جاده تاریک، شیطان‌رفت​ شهوت یهو وایساد و‌شکافی​ پشت سرشو نگاه کرد.

«...»

دقیقاً همون جایی بود که کوچه‌شاخه​ پس‌کوچه داشت، همون مسیری که وقتی با‌سمت​ برادر سوم جنگید ازش رد شده بود.

شیطان شهوت سرشو‌بلند​ آروم چپ و‌بالای​ راست کرد و گفت:

«...بیاید بیرون.»

«...»

«گفتم بیاید بیرون، احمق‌های لعنتی.»

تا فحش از دهنش پرید‌شکست​ بیرون، دو تا پیرمرد کپی هم‌راه​ از کوچه‌های دو طرف اومدن بیرون.

شیطان شهوت‌اینکه​ دماغشو خاروند‌رفت​ و گفت:

«این دیگه‌شکست​ چیه؟ جن‌کرد​ دیدم؟ دوقلویید که.»

دوقلوهای نادری بودن. لباس،‌دیدن​ قیافه، اجزای صورت و حتی‌شکست​ راه رفتنشون عین هم بود.

یکیشون به شیطان شهوت گفت:

«ارباب جوان مونگ،‌سطحت​ شایعه شده که‌کنی​ "هنر یخ" یاد گرفتی.»

شیطان شهوت جواب داد:

«خب که چی؟»

«انگار راسته.»

شیطان شهوت یه‌سطحت​ نگاه به دوقلوها انداخت‌اون​ و سر تکون داد.

«شما دو تا... جن‌کرد​ نیستید. قبلاً راجع به‌راه​ یه دوقلوهایی شنیده بودم...»

شیطان شهوت یه کم‌دیدن​ تو حافظه‌ش گشت و‌محکم​ به اون دو تا گفت:

«رئیس خاندان یین-یانگ؟»

دو تا پیرمرد همزمان خندیدن.

یکیشون به شیطان شهوت گفت:

«ارباب جوان مونگ، پایه مبارزه‌ای؟ اگه می‌ترسی برو همین‌شکست​ الان استادت رو صدا کن. اون یارو "یوک-هاپ" یا هر‌لای​ چی که هست رو هم بیار. سه به دو می‌زنیمتون.»

«واسه چی شما دو تا‌شکست​ اومدید سراغ من؟ رفتید قاطی‌نیمه‌ی​ "فرقه شیطانی" شدید؟ یا شاید...»

«یا شاید چی؟»

«می‌خواید انرژی درونی منو تا قطره آخر بمکید؟‌راه​ اگه هنر یخ می‌خواید، اول جلوم تعظیم کنید.‌گیر​ شاید به عنوان شاگرد قبولتون کردم. پیرسگ‌های بی‌ادب.»

همون‌طور که‌چشم​ صورت دوقلوها‌دیدن​ همزمان قرمز شد...

شیطان شهوت‌شاخه​ دندوناشو نشون داد‌شکست​ و لبخند زد.

ناولها | novelha.net