چپتر 174: هنوز هم جوابی نبود
0با ذهنی آرام میدویدم.
اوایل کار، رسیدن به اوایستاد آسان نبود، اما هرچه بیشتربیا میدویدم، سرعتم هم بیشتر میشد.
انگار دل و رودهام که از فشارعوضی ناگهانی «مهارت سبکی» جا خورده و درهمپیچیدهخود بود، داشت کمکم به جای اصلی خودش برمیگشت.
به همین منوال، یکگرفت ساعت تمام بدون استراحتشمشیرم دنبال «ارباب جوان سفیدرو» دویدم.
همانطور کهچوبیام میدویدم، خندهای ازفرم لبم فرار کرد.
درد دشمن، شادی من است.
اگر بتوانم کاری کنم که دشمن بخاطرعوضی رنج کشیدنِ من، بیشتر زجر بکشه، حتیخود اگر تمام شب هم بدوم باز میخندم.
تازه، اگر آن دشمن یک آشغالِ عوضی از «جناح شیطانی»بکشم باشد، میتوانم از «دشتهای مرکزی» تا خود «تبت» دنبالش بدوم،داشتم بدون اینکه لب به غذا بزنم یا خواب به چشمم بیاید.
کمی بعد، ارباب جوان سفیدروفرم برگشت، دستانش را دراز کردگرفت و از کمر خم شد.
«صبر کن!چهرهای یه لحظهصاف صبر کن.»
در حالی که نفسمیخندم تازه میکردم، از اربابجناح جوان سفیدرو پرسیدم: «خسته شدی؟»
«باشه. هراومدم چقدر میخوایگرفت استراحت کن.»
ارباب جوان سفیدرو که در حال خمگارد شدن آماده یک حمله غافلگیرانه بود، با چهرهایبیرون سرد صاف ایستاد و به من خیره شد.
با لحنی خونسرد گفتم:
«چی شد؟ بیشتر استراحت کن.»
«بیا، حمله کن.»
فاصله بینچوبیام ما حدودبرای هفده متر بود.
آرام قبضه شمشیر چوبیامصاف را گرفتم و برایخونسرد «فرم کشیدن شمشیر» گارد گرفتم.
«اومدم.»
ارباب جوان سفیدرو بعد ازدوباره اینکه لحظهای نفس گرفت، دوبارهبکشم سریع شروع به فرار کرد.
من هم بدون اینکهبرای شمشیرم را بیرون بکشم،اومدم مهارت سبکیام را اجرا کردم.
همینطور کهچهرهای وحشیانه میدویدم، دانتینمایستاد هم آرام گرفت.
کمکم سرعتم زیاد شد و تا بهعوضی خودم آمدم، داشتم شانهبهشانه ارباب جوان سفیدروخود میدویدم و خیلی ریلکس با او حرف میزدم.
«نمیخوای تندتر بری؟ تندتر، تندتر!»
به هر حال، هدفمبرای این نبود که همینجا کارلحظهای ارباب جوان سفیدرو را بسازم.
یک استاد در این سطح از جناحلحنی شیطانی احتمالاً یک کلهشقِ تمامعیار است کههفده حتی لحظه مرگ هم اطلاعات غلط میدهد.
کتک زدن این یارو مهمتازه بود، ولی له کردنِ ذهنشباشد هم به همان اندازه حیاتی بود.
دوباره ارباب جوانلحظهای سفیدرو ایستاد وسریع نفس عمیقی کشید.
«......»
دست به سینهسرد به ارباب جوانخیره سفیدرو نگاه کردم.
«خوبه. استراحتبدوم کن تامیخندم بعدش ادامه بدیم.»
تازه آنجا بود که اربابدوباره جوان سفیدرو انگار که متوجهبکشم نیت من شده باشد، پرسید:
«پس دلیل اینکه داری اینفرم دیوونهبازیها رو در میاری اینهگرفت که مقرمون رو پیدا کنی؟»
بدون فکر خاصی جواب دادم:
«خب، میتونی اینطوری فکر کنی.»
«دیوونهای اگهاومدم فکر کنیگرفت میبرمت اونجا.»
«اوه، اونجوری که عالی میشه. راه بیفت. ولیاومدم یه وقت خر نشی منو ببری سمت «فرقهبکشم شیطانی» ها. راه اون خرابشده رو خودم بلدم.»
ارباب جوان سفیدروسرد با سر اشارهایخیره کرد و گفت:
«دنبالم بیا. اگه ببرمت اونجا، خود منم دیگه امنیت ندارم.باشد نمیدونم رهبر یه فرقه که تا حالا اسمش هم به گوشمچشمم نخورده، این همه اعتمادبهنفس رو از کجا آورده. ولی میبرمت همونجا.»
با چهرهای بیحسلحظهای دنبال ارباب جوانسریع سفیدرو راه افتادم.
میخواستم بفهمم چطور میشود علائم ترکِ آن پادزهر کوفتیلحظهای را درمان کرد، و جای دقیق نیروهای این جناح شیطانیکردم را هم لازم داشتم، ولی مشکل اصلی اعصابِ خودم بود.
تا اینجا خوب خودمصاف را کنترل کرده بودم، ولیگفتم دلِ آدمیزاد ذاتاً غیرقابلپیشبینی است.
طوری طبیعی راه میرفتم کهتازه انگار از اول جزو گروهباشد ارباب جوان سفیدرو بودهام و گفتم:
«سفیدرو، صدای چرخدندههای مغزت خیلی بلند شده، دارم میشنوم چی میگذره تواجرا کلهت. دک کردنِ من سخته، بردنِ من به مقرتون هم ترسناکه، تویحرف دعوا هم که به نظر میاد شانسی نداری. دیگه نگران چی هستی؟»
«رهبر فرقه، تو چی میخوای؟»
«من چی میخوام؟ شماها بودید که آدمکش فرستادید سراغم. لابد فکر کردید من مسخرهم، که یه رهبرشمشیر تیم رو با یه مشت نوچه فرستادید تا کارم رو بسازن. درسته که «فرقه هائو» پر ازاجرا احمق و بیمخه و حق میدم که دستکم بگیریدش، ولی نباید رهبرش رو دستکم بگیرید. امروز حالیتون میکنم.»
«و بخاطربدوم همینه که داریتازه اینجوری دیوونهبازی درمیاری؟»
«اگه همینجا بکشمت، هیچکس نمیفهمه کهسریع باید از من بترسه، پس نمیتونم اینکردم کار رو بکنم. این راه درستش نیست.»
ارباب جوان سفیدرو که ناگهانفرم از حرکت ایستاده بود، نگاهمگرفت کرد و آه طولانیای کشید.
تغییر جو را در اوایستاد حس کردم و مسابقه زلبیا زدن بین ما شروع شد.
«چه غلطیبدوم میکنی؟ نظرتمیخندم عوض شد؟»
همان لحظه، ارباب جوانگرفت سفیدرو بعد از اینکهشمشیرم بهم چشمغره رفت، کشید کنار.
با حرکت ارباب جوان سفیدرو، انگارکشیدن یهو بدنش دو نیم شد و دوشروع تا نسخه کاملاً یکسان ازش ظاهر شد.
بعد آنچهرهای دو تاصاف شدند چهار تا.
دست به سینهباز ایستادم و ارباب جوانعوضی سفیدرو را تماشا کردم.
«اوه، پس تولحظهای از خونواده نسلِسریع «شیطان توهم» هستی.»
این به آن معنابرای نبود که خود ارباب جوانلحظهای سفیدرو همان شیطان توهم باشد.
احتمالاً فقط یارویی بود کهایستاد دخترش را تقدیم «رهبر فرقه» کردهفاصله بود، که همان شیطان توهم بود.
اگر این مرتیکه آن ماسکتازه سفید اصلیاش را زده بود، اینمیتوانم «هنر شیطانی توهمزا» کمی مؤثرتر میشد.
تا الان، تعدادلحظهای کپیهای توهمی حسابیسریع زیاد شده بود.
به نظر میرسید ارباب جوان سفیدرو بعدگارد از کلی سبک و سنگین کردن تصمیمشمشیرم گرفته بود از این هنر شیطانی استفاده کند.
لبهای خشکم را ورچیدمصاف و با بیحوصلگی بهخونسرد هنر شیطانی توهمزا نگاه کردم.
حالا پیدا کردنِباز جای دقیق ارباب جوانعوضی سفیدرو کار سختی میشد.
«...بالاخره مجبورماومدم کردی ازشگرفت استفاده کنم.»
همانطور که انتظار میرفت، صدای اربابکشیدن جوان سفیدرو به شکل عجیبی اکوسریع میشد، انگار که در هوا شناور بود.
به ارباب جوان سفیدرو گفتم:
«سفیدرو، این حقهبازیهایباز بیخودی رو تموم کنعوضی و راه بیفت بریم.»
درجا، توهمها همزمانلحظهای شمشیر کشیدند وسریع سمتم هجوم آوردند.
من سر جام ایستادمبرای و ضربات شمشیرِ توهمهااومدم را با بدنم دریافت کردم.
خیلی بعید بود کسی که ازخیره هنر شیطانی توهمزا استفاده میکند، دربین اولین حمله بدنِ اصلیاش را لو بدهد.
چهار شمشیر از هر طرفتازه در بدنم فرو رفت، اما همانطورمیتوانم که انتظار داشتم، همگی توهم بودند.
به اطرافاومدم نگاه کردمگرفت و گفتم:
«حیف شد، نه؟گرفتم انتظار نداشتی همینطوری صافگارد وایسم، هان؟ احمقِ عوضی.»
حقیقتش این است کهصاف ضربات شمشیرِ این کپیهایخونسرد توهمی هیچ صدای بادی نداشت.
حتی صدایبدوم خشخش لباسمیخندم هم نمیآمد.
اینجوری است کهلحظهای هنرهای شیطانی همیشهسریع یک نقطه ضعفی دارند.
برای اینکه بتوانی هنر شیطانی توهمزاکشیدن را درست اجرا کنی، باید هنرهایسریع رزمی یک قاتل را هم یاد بگیری.
حداقلش این است که باید هنر شیطانی توهمزا راگفتم با هنرهای رزمی یک قاتل ترکیب کنی تا بتوانیچوبیام من را مثل یک سگِ ولگرد اینطرف و آنطرف بدوانی.
ولی اینبدوم یارو درمیخندم این سطح نبود.
من مثل آدمی که دارد یک قدمزنیِ آرامشمشیرم انجام میدهد حرکت میکردم و شمشیرهایی که توسطدانتینم چندین توهم پرتاب میشد را با بدنم میگرفتم.
با این حال، ارباببرای جوان سفیدرو میدان نبرد رالحظهای خیلی خوب انتخاب کرده بود.
هیچ بادی نمیوزید، زمین از هر طرف صافخونسرد بود و به نظر میرسید رودخانهای در آنقبضه نزدیکی باشد، چون صدای جریان آب قطع نمیشد.
راه میرفتم وباز توهمهایی که سمتم میآمدندعوضی را یکییکی سیلی میزدم.
توهمهای سیلیخورده مثللحظهای مه بیهوده پخشسریع و پلا میشدند.
البته، اگر کسی به اندازه من باتجربه نبود، احتمالاًلحظهای شمشیرش را دیوانهوار سمت این توهمها تاب میداد واجرا لحظهای که گاردش باز میشد، به راحتی کارش را میساختند.
تقتقتقتق!
لحظهای که صدای برخوردمیخندم مهرهها را در هوا شنیدم،شیطانی سریع شمشیر چوبی را کشیدم.
به نظر میرسیدلحظهای متوجه شده که دارمشروع با صدا پیدایش میکنم.
صدای مهرههای آهنی بسیار ریزی کهکشیدن مدام در یک فضای تنگ بهسریع هم میخوردند، با ریتمی ثابت اکو میشد.
شمشیر چوبیام را سمتصاف توهمهایی که هجوم میآوردندخونسرد تاب دادم و گفتم:
«توی دسته شمشیرتباز مهره ریختی؟ مرتیکهآشغالِ بچهننه. کارت بد نیست.»
صداهایی مثل «هو، ها، اه» درآوردم و شمشیرشمشیرم چوبیام رو جوری که انگار دارم میرقصم، مثلدانتینم وقتی که شکوفههای آلو رو میبرم، سبک تاب دادم.
رقصیدن با شمشیرگرفتم توی دست، حال وگارد هوای خودش رو داشت.
توهماتی که سمتم هجوم میآوردنایستاد رو مثل شکوفههای آلو فرض کردمفاصله و یه تمرین مختصر انجام دادم.
«بد نیست. خوبهباز که هر از گاهیعوضی یه همچین تمرینی بکنم.»
مثل صاحب مسافرخونهای که موقع جارو کردن با جاروبیرون دستی زمزمه میکنه، کلمات بیمعنی رو با یه آهنگ افتضاحآمدم زیر لب گفتم و شمشیر چوبی رو بیهوا تکون دادم.
«راستی، هواچوبیام داره دوبارهبرای شرجی میشه.»
«هنر شمشیر سه عنصر» رو اجرا کردملحنی و بعد با حرکات عجیب و غریبیهفده که مال هیچ فرقهای نبود، شمشیر زدم.
«بارون اومد، قطعباز شد، دوباره بارید،آشغالِ چه کوفتیه کل روز.»
پاهام رو نامنظم به زمین کوبیدمسریع و موقع فرو کردن شمشیر، باسنماجرا رو به چپ و راست قر دادم.
«لعنتی، خیلی حوصلهسربره. اینکه حتی بعد از غذا خوردنلحظهای گرسنه باشی رو مخه. یه گدا توی شکممه، یهاجرا مرتیکهای روی زمین تف کرد، حرومزاده، خلط بود. کثافتِ آشغال...»
یه مدتی زیرسرد لب غر زدم تالحنی اینکه به خودم اومدم.
برای یه لحظه حس کردمتازه دوباره پیشخدمت مسافرخونه شدم که باعثمیتوانم شد مو به تنم سیخ بشه.
«این هنر شیطانی توهمزاگرفت ترسناکه. واسه یه لحظهشمشیرم فکر کردم پیشخدمت مسافرخونهم.»
«......»
ناگهان، توهمات شروع به ناپدید شدن کردنلحنی و ارباب جوان سفیدرو که اون دورهفده تنها مونده بود، با دقت بهم زل زد.
«رهبر فرقه هائو.»
«هان؟»
«من قطعاً شکافگرفتم قدرت رو حس میکنم.گارد حالا درست راهنماییتون میکنم.»
سرم رو تکون دادم.
«خیلی خب. فکر خوبیه. راه بیفت. سعی نکن دست از پا خطا کنی.مرکزی الان اعصابم آرومه، پس دیگه رو مخم نرو. آدم باش وگرنه میفرستمت پیش یوپدراز یاهونگ. یادت باشه جونت تا وقتی در امانه که من سر عقل باشم. گرفتی؟»
ارباب جوان سفیدرو سرگرفت تکون داد، بعد برگشت وبیرون شروع به راه رفتن کرد.
تو یه چشم به همفرم زدن فاصله رو پر کردمگرفت و کنار ارباب جوان سفیدرو وایسادم.
ارباب جوان سفیدرو جاصاف خورد، لرزید و بعدخونسرد یه نفس عمیق کشید.
«لعنتی.»
تازه اون موقع شمشیرگرفت چوبی رو غلاف کردمشمشیرم و با لحنی معمولی گفتم:
«سفیدرو، بیا تو راه یه گپی بزنیم. پدربزرگ مادریِ اربابزاده سومدوباره احیاناً شیطان توهم نیست؟ دارم به یکی از خاندانهایی فکر میکنمدانتینم که دختری رو به عنوان پیشکش به رهبر فرقه دادن. اون...»
وسط حرف زدن، با بیشترین سرعتی که میتونستم دستمگفتم رو دراز کردم، بازوی چپ ارباب جوان سفیدرو روچوبیام گرفتم و بلافاصله «هنر یخ هلال ماه» رو تزریق کردم.
«...!»
در یک لحظه،لحظهای بازوی چپ ارباب جوانشروع سفیدرو کاملاً یخ زد.
ارباب جوان سفیدرو بابرای بازوی راست سالمش یه ضربهلحظهای نیروی کف دست تمامعیار زد.
من با «نیروی کف دست مرغ مبارز»لحنی بدل زدم، بعد دست چپم رو عقبهفده کشیدم و کوبیدم تو صورت ارباب جوان سفیدرو.
تراق!
در اون لحظه، ارباب جوان سفیدرو سعی کردشمشیرم با دست چپش دفاع کنه، اما یه دستشدانتینم به خاطر هنر یخ قبلاً یخ زده بود.
همون لحظه که انرژی درونی این یارو پراکنده شد، دست راستم رو به «هنرشمشیرم بزرگ جذب ستاره» تغییر دادم و نگهش داشتم، در حالی که مشت چپم کوبیدهخیلی شد تو صورت ارباب جوان سفیدرو، خورد به سینهش و فرو رفت تو شکمش.
تراق! تراق! تراق!
«کوهوک!»
همونطور که با «هنر بزرگ جذب ستاره»شروع داشتم انرژی درونیش رو میمکیدم، زل زدمهمینطور توی چشمهای خونین و مالینِ ارباب جوان سفیدرو.
«... فکرچوبیام کردی منبرای شوخی دارم؟»
تازه اون موقع، وقتی فهمیدایستاد انرژی درونیش داره تخلیه میشه،بیا ارباب جوان سفیدرو جیغ وحشتناکی کشید.
«آآآآآآآآی!»
با دست چپملحظهای جلوی دهن اربابسریع جوان سفیدرو رو گرفتم.
«ساکت باش.چوبیام زود تمومبرای میشه. تکون نخور.»
یقهش روچهرهای گرفتم، بلندش کردمایستاد و کوبیدمش زمین.
خون ازبدوم دهن ارباب جوانتازه سفیدرو فوران کرد.
سرم رو سریع کج کردم تاسریع خون کثیفش بهم نپاشه و به استفادهکردم از «هنر بزرگ جذب ستاره» ادامه دادم.
«فقط خفه شو.»
دوباره جلوی دهنش رو گرفتم.
بهتر بود قبل از اینکه ارباب جوانعوضی سفیدرو بمیره «هنر بزرگ جذب ستاره» روخود متوقف کنم، واسه همین باید تمرکز میکردم.
نمیدونستم چه تغییری توی «یشم بهشتی» ایجادشروع شده، اما به وضوح میتونستم صحنه جریان پیداوحشیانه کردن انرژی درونی ارباب جوان سفیدرو رو ببینم.
انگار داشتم یه آبشاربرای باریک رو تماشا میکردم کهلحظهای میریخت توی یه دریاچه وسیع.
ناگهان، چشم تو چشمصاف ارباب جوان سفیدرو شدم وگفتم از روی نگرانی بهش گفتم:
«سفیدرو، نباید بمیری. اگه حس کردیآشغالِ داری میمیری، زود ازم بخواه نجاتتدشتهای بدم. تنها راه زنده موندنت همینه.»
وقتی دستم رو برداشتم،گرفت صدای ارباب جوان سفیدروشمشیرم با بدبختی بیرون اومد.
«نجاتم... بده.»
سرم رو کج کردمصاف و انرژی درونی بیشتری ازگفتم ارباب جوان سفیدرو جذب کردم.
«یه لحظه صبرباز کن. آدما به اینعوضی راحتی نمیمیرن. هنوز نه.»
تنها وقتی دیدم پوست اربابدوباره جوان سفیدرو مثل کویر خشکبکشم ترک خورد، دستم رو ول کردم.
ارباب جوان سفیدرو غشبرای کرده بود و ازاومدم دهنش خون و کف میاومد.
دستم رو گذاشتمسرد روی گردنش وخیره نبضش رو چک کردم.
«وه، نزدیک بود بکشمش.»
زدم تو گوشلحظهای ارباب جوان سفیدروسریع تا به هوش بیاد.
با لحن خونسردی گفتم:
«اگه این دفعهسرد چشمات رو باز نکنی،لحنی میفرستمت پیش یوپ یاهونگ.»
به محض تموم شدنمیخندم حرفم، ارباب جوان سفیدروجناح چشمهاش رو باز کرد.
یه لحظه چمباتمهلحظهای زدم و به اربابشروع جوان سفیدرو زل زدم.
«چرا اونجوری نگام میکنی؟ این مرتیکه هنوزگارد سر عقل نیومده. خیلی خب، به نظرشمشیرم میاد هنوز جون داره که بیشتر کتک بخوره.»
آماده شدم یه تلنگرصاف به پیشونیش بزنم وخونسرد انگشتم رو فوت کردم.
صدای ارباببدوم جوان سفیدرومیخندم شنیده شد.
«رهبر فرقه،اومدم لطفاً بهمگرفت رحم کنید.»
آروم با یه تلنگربرای زدم به پیشونی ارباباومدم جوان سفیدرو و گفتم:
«رحم کنم؟»
«لطفاً منبدوم رو ببخشید.میخندم من باختم.»
سرم رو کمی پایینگرفت آوردم و در گوششمشیرم ارباب جوان سفیدرو زمزمه کردم.
«هوم، اولش یه چیزی هست که برام سواله، پس خیلیگرفت با دقت جواب بده. اگه جواب چرت و پرت بدی، همینجاوحشیانه تا حد مرگ میزنمت. قبل از جواب دادن خوب فکر کن.»
«......»
گلوم رو صافباز کردم و بعد ازعوضی ارباب جوان سفیدرو پرسیدم.
«... ضعیفاومدم بودن چهگرفت حسی داره؟»
چشمهای ارباب جوانگرفتم سفیدرو لرزید، انگار انتظارگارد داشت درباره مخفیگاهشون بپرسم.
«پرسیدم چه حسی داره. احتمالاً تا حالا ضعیف نبودی. این واسه تو هم اولین باره، مگه نه؟ الانچوبیام واقعاً کنجکاوم. زود جواب بده. انرژی درونیت الان تقریباً کامل پریده. پس، به عبارتی شدی یه علیل. یعنیهمینطور حتی حریف بدبختترین بازنده فرقه هائو هم نمیشی. تا حالا تصور کرده بودی که یه روز ضعیف بشی؟ اربابزاده؟»
صورت ارباب جوان سفیدرومیخندم اونقدر رنگپریده بود که اگهشیطانی همین الان میمرد عجیب نبود.
یقه ارباب جوانلحظهای سفیدرو رو گرفتم وشروع با لحن سردی گفتم:
«هوی، حرومزاده. کی بهت اجازه دادکشیدن از هوش بری؟ جواب بده! منسریع بیشتر از مخفیگاهتون در مورد این کنجکاوم.»
همون لحظه چشمهایسرد ارباب جوان سفیدرو رفتلحنی بالا و غش کرد.
«چی؟ این مرتیکه جواب نمیده...»
نشستم کنار سرشلحظهای و به اربابسریع جوان سفیدرو نگاه کردم.
تا وقتیچوبیام که ازبرای غش دربیاد.
قصد داشتمچهرهای صبر کنم وایستاد بهش زل بزنم.
باید بهبدوم محض به هوشتازه اومدن ازش میپرسیدم.
هر وقت حوصلم سرگرفت میرفت، یه تکونی بهشمشیرم ارباب جوان سفیدرو میدادم.
«هوی، ضعیفچوبیام بودن چهبرای حسی داره؟»
هنوز جوابی نبود.