چپتر 396: تو شمشیر اول کوه هوایی؟
0اولین حسی که با رسیدن بهغافلگیرم کوهپایه کوه هوا بهم دست داد،مناسبی یه جور ترس و هیبت بود.
کوهی بود خیلی خشنتر از چیزیدیگه که انتظار داشتم و خیلی هم بلندترروز از چیزی که تو ذهنم تصور میکردم.
بخشهایی از آن در آغوش ابرها پنهانهمهمون شده بود و در جاهای دیگر، صخرههاکرد همچون شمشیرهایی بیشمار سر به فلک کشیده بودند.
ولی به چشمهای دیوانهآدم من، بیشتر شبیه یهمیتونست کوه با اعصابِ سگی بود.
البته فقطدهاتیِ من نبودمبودیم که اینطوری میدیدمش.
هیچکس نمیتونست قیافه پشمی و متعجبشدیگه رو قایم کنه؛ جلوی کوه هوا،چند همهمون یه مشت دهاتیِ امل بودیم.
«……»
ولی چیزی که بیشتر از همه غافلگیرمکسی کرد این بود که برخلاف انتظارم، کوه هوابیاد اصلاً کوه مناسبی برای دعوا و بزنبزن نبود.
هر جا روامل که نگاه میکردم، فقطکرد صخره بود و پرتگاه.
آخه کی میتونهمار تو همچین خرابشدهایدیگه درست حسابی بجنگه؟
از دید یه مهاجم، کوه هواجلوی یه منطقه صعبالعبور و نفوذناپذیر بود،همه واسه خودش یه پا قلعه بود.
به نظر میرسید اگه یه دوجین استاد که با کوهبدون هوا آشنایی دارن اونجا سنگر بگیرن، راحت میتونن یه لشکر عظیمخرخره رو تو یه نبرد خر تو خر تار و مار کنن.
از طرف دیگه،امل کوه خیلی توپیغافلگیرم واسه تمرین بود.
وقتی میرفتی بالا،مار دیگه تا چند روزتوپی دلت نمیخواست بیای پایین.
حس میکردم فقط بالاقایم رفتن از این کوه، نیتدهاتیِ قتل آدم رو غلیظتر میکنه.
اگه کسی میتونست بیخیال و راحت، بدون حتی یهبیخیال ذره نیت قتل تو دلش از کوه هوا بره بالااونایی و بیاد پایین، واسه خودش یه پا استاد تائوئیست بود.
ولی الان تو وضعیتی بودیم که اونایی که همینطوریاش همانتظارم تا خرخره تو نیت قتل غرق بودن و حتی نفس کشیدنشونمیتونه هم بوی خون میداد، باید با هم روبهرو میشدن و میجنگیدن.
از اونجایی که این کوه جوری بود کهتمرین احتمالاً موقع بالا رفتن اعصابِ رهبر فرقه شیطانی روپایین هم خطخطی میکرد، باید طرز فکرم رو عوض میکردم.
«این دیگه یکم...»
سرم رو کج کردم وغلیظتر بعد، وقتی نگاهم به نگاهبدون برادر ارشد گره خورد، گفتم.
«برادر ارشد،دهاتیِ بیا همین پایینهمه کوه هوا بجنگیم.»
«ها؟»
«فکر کنم تومتعجبش راهِ بالا رفتنجلوی اعصابم سگی بشه.»
برادر ارشد بهم خیره شد.
«همین الانش همامل اعصابت سگی هست،غافلگیرم پس چه فرقی میکنه؟»
«نه، فقط من نیستم. فکر کنم اعصاب رهبر فرقه هم بدتر بشه. به هردلت حال، اینجا به درد نمیخوره. سامبوک میتونه فقط آدرس محل رو بهشون برسونه. بیاینحتی بگردیم یه جای خوب پیدا کنیم. این خرابشده با چیزی که انتظار داشتم فرق داره.»
سامبوک پرسید.
«رهبر فرقه،نیت منظورتون ازآدم جای خوب چیه؟»
همه زل زدن به من،همه برای همین هر چی توانتظارم ذهنم اومد رو توضیح دادم.
«اولاً، بایدتار جادار وکنن باز باشه.»
«……»
«بهتره خلوت و دنج باشه. وقتی استراحت میکنیم باید آب واسه خوردن داشته باشه. خیلی خوب میشه اگه هر از گاهی یه بادی بوزه که حالمونبوی جا بیاد، و اگه حوصلمون سر رفت درختهای پر از گل واسه تماشا کردن داشته باشه. وقتی شب از نیمه میگذره، باید راحت بشه آتیش روشنگره کرد. واسه اینور و اونور نشستن و تماشای ماه هم باید جای توپی باشه، و اگه گشنهمون شد، باید بتونیم وسط دعوا یه چیزی هم کوفت کنیم.»
سامبوک پیشونیشدهاتیِ رو خاروندبودیم و جواب داد.
«اومدین پیکنیک؟»
انگشتم روپشمی به سمتقایم سامبوک گرفتم.
«گل گفتی. جاییقتل که حس پیکنیک رفتنکسی بده. جواب درست همینه.»
«میشه دلیلش رو بدونم؟»
«جنگیدن تو جایی که پر از صخره و زمینهای سنگلاخیه، دل آدم رو سنگ و خشن میکنه. از نظر تکنیک و استراتژی هم باید چیزای بیشتریبیخیال رو در نظر بگیریم. باید جایی باشه که بتونیم تا حد امکان فقط روی هنرهای رزمیمون تمرکز کنیم. یه معبد از همه جا مناسبتر بود، امااحتمالاً از اونجایی که قراره یه استاد بزرگِ یه فرقه خودش رو نشون بده، بهتره جایی رو انتخاب کنیم که هیچ رنگ و بوی مذهبیای نداشته باشه.»
سامبوک سر تکان داد.
«در این صورت، بهتره منطقهغلیظتر وسیع کوهپایه کوه هوا رو بگردیمحتی تا یه عمارت مناسب پیدا کنیم.»
شیطان شهوتدهاتیِ با قیافهایبودیم ناباورانه گفت.
«چی؟ جدی میگفتی؟مار فقط داشتی چرتدیگه و پرت نمیگفتی؟»
به کوه هوایمتعجبش خشن نگاه کردمجلوی و سر تکان دادم.
«کاملاً جدیام. این کوه ترکیبی از فضاهای تنگتر و صخرههای بدقلقتر از چیزیه که پیشبینی میکردم. یه ضربه کف دستهمینطوریاش میتونه پرتت کنه تهِ دره. مشکل اینجاست که ما از اون مدل آدمهایی نیستیم که با یه ضربه کف دست ریقمیکرد رحمت رو سر بکشیم. مجبور میشیم دوباره از کوه بکشیم بالا تا دعوا رو ادامه بدیم، که این واسه جفتمون خستهکنندهست.»
این رو خیلی خوب میدونستم.
چون قبلاً خودممار از صخره قتلعام مطلقتوپی پرت شده بودم پایین.
«بجنبین، بجنبین، راه بیفتین.قایم سوار شین. بریم جلو، پیشدهاتیِ به سوی جلو، بزن بریم.»
جلو افتادم و دوبارهآدم سوار کالسکه اسب سیاهمیتونست شدیم تا حرکت کنیم.
وقتی سواردهاتیِ کالسکه شدیم،بودیم سامبوک بهم گفت.
«پیشبینی کردن یامار خوندن افکارتون اصلاً کارتوپی راحتی نیست، رهبر فرقه.»
«نیازی نیست بفهمی.»
سامبوک بانیت قیافهای جدیآدم اضافه کرد.
«منظورم اینه که، منمبودیم دلم میخواد افکارتون رواین درک کنم، رهبر فرقه.»
«واسه چی میخوای درک کنی؟»
سامبوک نگاهم کرد.
«چون هر چی محل مبارزهغلیظتر صافتر، آرومتر و قابل پیشبینیتربدون باشه، بیشتر به نفع رهبر فرقهست.»
سر تکان دادم.
«اینطوریه؟ پس بیا اینکنن مکان رو هم یهتمرین جور کادو در نظر بگیریم.»
«همم.»
«تا بتونه با تمام وجودش و تا جایی که دلش میخواد بجنگه. تا بتونه بدون هیچ حسرتی مبارزه کنه.اونایی تا متغیرها رو حذف کنیم و فقط و فقط به هنرهای رزمی تکیه کنیم. تا جایی که وسط دعوافرقه از شدت لذت قهقهه بزنه. این یه هدیه از طرف رهبر فرقه هائو به رهبر فرقه خدای شیطان بهشتیه.»
«مگه ازشدهاتیِ متنفر نبودینبودیم و کینه نداشتین؟»
«اون هیچ ربطی به این قضیه نداره. دوئل کوه هوا، نبرد نهاییِ یه نفره. نمیدونم جنگِ جانشینی تو فرقهشون چطوری بوده، ولی حتماً پر از انواع و اقسام حقههای کثیف بوده. سم، سلاحهای مخفی، تله، خیانت، هنر نابودی متقابل،غرق کمین کردن... حتماً با انواع هنرهای شیطانی هم روبهرو شده. اون فقط با هنرهای رزمی نجنگیده، بلکه با تمام کثافتکاریهایی که انسانها میتونن از خودشون نشون بدن جنگیده و همه رو با دو تا چشم خودش دیده. در واقع،اعصابم شاید همین چیزا شخصیت رهبر فرقه رو شکل داده باشه. خیلی با جناح راستین فرق داره. اون مردیه که به اندازه کافی توطئه و نقشههای کثیف رو تجربه کرده. وقتی داره با من میجنگه، دیگه نیازی به این کثافتکاریها نیست.»
سامبوک سر تکان داد.
«در این صورت، دنبال یه جای خوب میگردم.میتونست نگران نباشید، جایی رو با زور یا تهدید غصبالان نمیکنم. حالا دیگه نیتتون رو درک میکنم، رهبر فرقه.»
«خدا رودهاتیِ شکر که زبونهمه هم رو میفهمیم.»
«بله.»
سامبوک پیامیپشمی رو بهقایم کالسکهچی رسوند.
«هر وقت یه مسافرخانه این دور و اطراف دیدیبیخیال که بتونیم توش استراحت کنیم، نگه دار. رهبر فرقه،وضعیتی پرس و جو کردن خیلی سریعتر از بیهدف گشتنه.»
«باشه.»
در حالی که داشتیمقایم تو یه مسافرخانه بیناممشت و نشان غذا میخوردیم.
سامبوک که یکم اینطرف وغلیظتر اونطرف پرسه زده بود، سربدون میز نشست و بهمون گفت.
«عجیبه، ولی همهامل از یه آدمغافلگیرم سرشناسِ واحد حرف میزنن.»
یه قلپتار آب خوردمکنن و بعد پرسیدم.
«کی هست حالا؟»
«این دور و اطراف یه مردی هست که بهش میگنبدون ارباب عمارت شکوفه آلو. میگن آدم خرپولیئه که کلی پولهمینطوریاش و زمین داره، و خیلی راحت درخواست بقیه رو قبول میکنه.»
«شکوفه آلو؟»
«بله. ظاهراً فقط اسمکنن عمارتشه. لقب دیگه صاحبش،تمرین شمشیر اول کوه هواست.»
من، برادر ارشدمتعجبش و شیطان شهوت هماهنگهمهمون با هم جواب دادیم.
«شمشیر اول کوه هوا؟»
به برادر ارشد نگاه کردم.
«برادر ارشد،تار تا حالاکنن اسمش رو شنیدی؟»
«اولین باره میشنوم.»
«عمر درازی کردم، ولی تا حالا همچین لقب پررویانهای نشنیدهبدون بودم. بیاین اول بریم لقبش رو از چنگش در بیاریم.همینطوریاش آخه چطور جرئت کرده به خودش بگه شمشیر اول کوه هوا؟»
شیطان شهوت خندید.
«این یه لقبمار رایج واسه هردیگه کوه بزرگیه، کجاش پررویانهست؟»
«کوه هوا رو نگاه کن.»
دست از غذا خوردن کشیدیم و به کوهمیتونست هوا نگاه کردیم که از میان ابرهایی که شبیهالان یه سربند سفید بودن، سر به فلک کشیده بود.
شیطان شهوت با نگاهیبودیم تازه به منظره کوهاین هوا، سر تکان داد.
«...واقعاً لقب پررویانهایه. بیاین اول لقبدیگه رو بگیریم. از اونجایی که من وروز تو الان شمشیر نداریم، استادمون قراره... استاد؟»
شیطان شمشیر یهمتعجبش قلپ از مشروبش خوردهمهمون و بعد جواب داد.
«حالا که توقتل کوه هوا هستیم، خودمکسی این لقب رو برمیدارم.»
«بله.»
و اینطوری شد کهکنن برادر ارشد تبدیل شدتمرین به شمشیر اول کوه هوا.
اینکه این لقب بهقایم دردی میخورد یا نه،مشت اصلاً به من ربطی نداشت.
مهم ایننیت بود که اولغلیظتر ما صاحبش بشیم.
برادر ارشد از سامبوک پرسید.
«مکانش کجاست؟»
«میتونم با کالسکهچی راهنماییتون کنم.»
«بزن بریم.»
بدون اینکه حتیامل غذامون رو تموم کنیم،کرد یهو از جا پریدیم.
وقتی بعد از حسابکنن کردن پول غذا اومدمتمرین بیرون، به بقیه گفتم.
«بزن بریم. شمشیر دوم کوه هوا،جلوی شمشیر سوم کوه هوا، و توهمه هم میتونی شمشیر چهارم کوه هوا باشی.»
سامبوک جواب داد.
«رهبر فرقه،دهاتیِ این اصلاًبودیم خندهدار نیست.»
«ببخشید. بزن بریم.»
سوار کالسکه اسب سیاه شدیم وجلوی به همراه کالسکهچیِ اول کوه هوا،همه به سمت عمارت شکوفه آلو راه افتادیم.
توی کالسکه از سامبوک پرسیدم:
«سامبوک، بهدهاتیِ نظرت این لقبهمه یکم خفن نیست؟»
«شمشیر اولتار کوه هوا...کنن بدک نیست.»
«شمشیر اولپشمی ژونگنان یا شمشیرکنه اول سونگشان چطور؟»
«یه جورایی ضعیفتر از شمشیر اول کوهکسی هوا به نظر میان، نه؟ شاید چونبره کوه هوا رو از نزدیک دیدیم اینطوریه.»
«دقیقاً منظورم همینه. این اولین باریه کهکرد کوهی رو میبینم که حتی بالا رفتن ازشبزنبزن هم شبیه تمرین مهارت سبکی به نظر میرسه.»
دقیقاً به همینمار خاطر هم کوهدیگه معرکهای برای تمرین بود.
اگه کسی به سطحی میرسید که بتونه مثل تپهدهاتیِ پشت خونهاش، خیلی راحت از کوه هوا بالا واصلاً پایین بره، احتمالاً روی زمین صاف میتونست پرواز کنه.
از اونجایی که مسیر کوه به شدت ناهموار و خشن بود،حتی جاهای زیادی پیدا میشد که تا حالا پای هیچ بنیبشری بهشون نرسیدهبودن بود، در نتیجه انرژی بکر و دستنخورده کوه هنوز اونجا جریان داشت.
الکی بهش کوه معنوی نمیگفتن.
تا حالا اسممار «شمشیر اول کوه هوا»توپی به گوشم نخورده بود.
حدسم این بود:
یا یه استاد منزوی بود که میتونست با نگاهی ازبدون خود راضی به کل دنیا فخر بفروشه، یا یه رزمیکارهمینطوریاش درپیت محلی بود که هیچ درکی از دنیای بیرون نداشت.
کوه هوا چنان جای افراطی وغافلگیرم عجیبی بود که نمیتونستم بفهمم کدوممناسبی یکی از این دو حالت درسته.
کمی بعد، از کالسکهکنن پیاده شدیم و بهتمرین عمارت شکوفه آلو نگاه کردیم.
نگاهم روپشمی دور تا دورکنه محیط هم چرخوندم.
از اونجا که یه عمارتغلیظتر بزرگ بود، توی یه جایبدون دنج و وسیع ساخته شده بود.
دروازه قفل نبود، پس کالسکهچیها روغافلگیرم همون بیرون گذاشتیم و در حالیمناسبی که صدا میزدیم، وارد عمارت شدیم.
«صاحبخونه اینجاست؟»
میخواستم چیزای بیشتری بگم،قایم اما با دیدن داخلمشت عمارت دهنم بسته شد.
نمیتونستم تأیید کنم که شمشیر اول کوهکسی هوا شمشیرزن ماهری هست یا نه، امابره با قاطعیت میتونستم بگم که ارباب عمارت فوقالعادهایه.
همونطور که از اسمبودیم عمارت پیدا بود، همهجااین درختای آلو کاشته شده بودن...
چیدمانشون بینظیر بودمار و محوطه تمریندیگه هم حسابی جا داشت.
انگار روی یه شیب برکهایکنه ساخته بودن، چون صدای شرشر آببودیم از یه گوشهای به گوش میرسید.
میزهایی هم برای نوشیدن چای چیده شده بود، و از همه مهمتر،ذره دیوار دور عمارت پوشیده از پیچک بود که باعث میشد فضا خیلینفس دنجتر و بزرگتر از چیزی که از بیرون به نظر میرسید، جلوه کنه.
«جای باحالیه.»
با این حال، اگه چند تا استادتوپی اینجا با هم درگیر میشدن، تو یهدلت چشم به هم زدن به گند کشیده میشد.
در حالی که شیطان شهوت داشت برایهمهمون خودش چرت و پرت میگفت، مردی باکرد دستای گرهکرده پشت کمرش از عمارت اومد بیرون.
قیافهاش شبیهنیت محققها یاآدم آدمای دیوانسالار بود.
حدوداً سی و خردهایبودیم سال داشت، اما نمیتونستم تشخیصبرخلاف بدم مدیر عمارته یا صاحبش.
ظاهرش آراسته و مرتب بود، امادیگه اصلاً بهش نمیخورد استاد قدرتمندی باشه،چند که این موضوع یکم گیجکننده بود.
مرد که بامتعجبش تعجب بهمون زل زدههمهمون بود، دهن باز کرد:
«چی شمانیت رو بهآدم اینجا کشونده؟»
سامبوک زودتر جواب داد:
«با اربابتار عمارت شکوفهکنن آلو کار داریم.»
مرد با چهرهای مات وکنه مبهوت، نگاهی به سرتاپای ماامل انداخت و بعد جواب داد:
«ارباب عمارت شکوفه آلو منم.»
سامبوک اولدهاتیِ به منبودیم اشاره کرد:
«ایشون رهبر فرقه هائو هستن. کنارشون هم اربابتمرین جوان مونگ از خانواده مونگ باد و ابر ایستادن،پایین و نفر بعدی هم استادِ ارباب جوان مونگ هستن.»
با گیجی و منگی،قایم اول ادای احترامی بهمشت ارباب عمارت شکوفه آلو کردم:
«من لینیت زاها هستم،آدم رهبر فرقه هائو.»
تا حالادهاتیِ اسمم بهبودیم گوشت خورده؟
ارباب عمارت شکوفهمار آلو سرش رودیگه کج کرد و گفت:
«آه، که اینطور. منقایم خیلی کم پام رومشت تو موریم گذاشتم... بفرمایید، بشینید.»
ارباب عمارت شکوفه آلو بهغلیظتر میزی که تو فضای بازبدون چیده شده بود اشاره کرد.
همگی با همامل رفتیم و دورغافلگیرم میز دراز نشستیم.
احتمالاً فقط من اینطوری نبودم.
موقع راه رفتن، حرکات پا و نحوههمهمون نفس کشیدن ارباب عمارت شکوفه آلو روکرد زیر نظر گرفتم، اما هیچچیز خاصی حس نکردم.
«زیادی معمولیه.»
ارباب عمارت شکوفهامل آلو نگاهی بهمونغافلگیرم انداخت و گفت:
«...دلیل حضورتون چیه؟»
جواب دادم:
«داشتیم دنبال یه جا برای دوئل میگشتیم که آوازهبیخیال ارباب عمارت شکوفه آلو به گوشمون رسید. همینطور شنیدیموضعیتی که لقب شمشیر اول کوه هوا رو یدک میکشی.»
«همم، درسته.»
«یکی از ما قراره به چالشدیگه بکشدت، پس اگه باختی، بیزحمت عمارت روروز به عنوان میدون مبارزه بهمون قرض بده.»
حرف آخرم رو خیلی رک وجلوی پوستکنده زدم و بعد به قیافههمه ارباب عمارت شکوفه آلو زل زدم.
ارباب عمارت شکوفه آلوآدم چند بار پلک زدمیتونست و بعد نگاهم کرد:
«شما میخوایددهاتیِ من روبودیم به چالش بکشید؟»
«دقیقاً.»
«قرض دادن یه میدون مبارزهکنه کار سختی نیست. اما اگهامل من ببرم چی گیرم میاد؟»
«تا اونجاش رو فکر نکرده بودم. اگه چیزی هستبیخیال که میخوای، بهمون بگو. چه پول باشه چه هر کوفتاونایی دیگهای، جبران میکنیم و بیسر و صدا میزنیم به چاک.»
تازه اون موقع بودبودیم که ارباب عمارت شکوفه آلوبرخلاف با ناباوری زد زیر خنده.
«آه، پس منظورت اینه کهطرف اصلاً به احتمال باختتون فکر همبالا نکردید و پا شدید اومدید اینجا؟»
«فعلاً که آره.»
با قهقهه زدن ارباب عمارت شکوفه آلو،کسی حتی برادر ارشد بزرگ هم که کمتر پیشبیاد میاومد تعجب کنه، قیافهاش مات و مبهوت شد.
نمیتونستم بادهاتیِ قیافه برادر ارشدهمه بزرگ همدردی نکنم.
از هر زاویهای کهکنن نگاه میکردم، ارباب عمارت شکوفهوقتی آلو اصلاً شبیه استادها نبود.
«این دیگه چه فازیه؟»
نکنه این همون چیزیه که بهش میگن «آسمانیمیتونست فراتر از آسمانها»؟ با خونسردی، یه بار دیگهتائوئیست حضور چیِ ارباب عمارت شکوفه آلو رو بررسی کردم.
«همم...»
ارباب عمارتتار شکوفه آلوکنن ازمون پرسید:
«با کی باید مبارزه کنم؟»
نتیجهای که تو ذهنمآدم بهش رسیده بودم رو بهبیخیال ارباب عمارت شکوفه آلو گفتم:
«هر کیدهاتیِ رو عشقتبودیم میکشه انتخاب کن.»
«ببخشید؟»
قیافه ارباب عمارتمتعجبش شکوفه آلو درهمجلوی رفت و بعد گفت:
«پس بیا این کار رو بکنیم. من چیز خاصی نمیخوام. درحتی عوض، اگه به من باختی، نفر بعدی باید من رو بهغرق چالش بکشه. در نهایت، چالش هر چهار نفرتون رو قبول میکنم.»
این چهار نفر، طبیعتاًبودیم شامل برادر ارشد بزرگ، من،برخلاف شیطان شهوت و سامبوک میشد.
«...»
اونقدر پشمام ریختهمتعجبش بود که تا چندهمهمون لحظه زبونم بند اومد.
ارباب عمارتنیت شکوفه آلوآدم ادامه داد:
«اگه باختم،دهاتیِ میدون مبارزه روهمه بهتون قرض میدم.»
با احتیاط پیشنهاد دادم:
«اگه باختی، بیخیالمتعجبش لقب شمشیر اولجلوی کوه هوا هم میشی؟»
«اگه شکست بخورم، چطور میتونم همچینمیکنه لقبی رو برای خودم نگه دارم؟ذره خیلی شوخطبعی. میرم شمشیرم رو بیارم.»
ارباب عمارت شکوفه آلوبودیم یهو از جاش بلنداین شد و رفت داخل.
طبیعتاً هر چهار نفرمون باطرف دقت به نحوه راه رفتنمیرفتی ارباب عمارت شکوفه آلو زل زدیم.
تا ارباب عمارت شکوفه آلوکنه از جلوی چشممون محو شد،امل برادر ارشد بزرگ بالاخره آهی کشید:
«با خودم گفتم شاید یه استاد مطلق باشهمیتونست که از دنیا پنهون شده، اما از هرتائوئیست زاویهای که نگاه میکنم، فقط یه قورباغه ته چاهه.»
سامبوک پرسید:
«یعنی چی؟»
شیطان شهوتپشمی به جاشقایم جواب داد:
«منظورش اینهنیت که یه قورباغهغلیظتر ته چاهه دیگه.»
«دقیقاً.»
برادر ارشدتار بزرگ بهمونکنن نگاه کرد:
«کی میره جلو؟»
تو ایننیت موقعیت اجتنابناپذیر، بهغلیظتر سامبوک نگاه کردم.
«سامبوک.»
«بله، رهبر فرقه.»
«با شمشیرپشمی اول کوه هوا،کنه تو مبارزه کن.»
سامبوک سریع قیافههایقتل ما رو براندازمیکنه کرد و جواب داد:
«این همون استراتژی قرض گرفتن چاقو برای کشتنه؟ منبرخلاف که احمق نیستم. میخواید کتک خوردن من رو تماشا کنیدپرتگاه تا تکنیکهاش رو بفهمید و بعد انتقام بگیرید، مگه نه؟»
«نمیخوای بری؟»
«نه.»
«حیف شد. اون یارو اصلاً درمیکنه حدی نیست که بتونه تو رو شکستدلش بده. فقط شمشیرت رو بده به من.»
سامبوک تیغه مستقیم وبودیم سیاهرنگش رو از کمرشاین باز کرد و داد دستم.
یعنی سرنوشتتار یه آدم اینقدرطرف سریع عوض میشه؟
تو همون مدت که منتظر اربابجلوی عمارت شکوفه آلو بودیم، من تبدیلهمه شدم به شمشیر اول کوه هوا.
شیطان شهوت گفت:
«آدم باشخصیتیه، واسه همین یههمه جورایی جذبه یه استاد روانتظارم داره. بهتره بگم استادِ فضاسازیه.»
برادر ارشدتار بزرگ همکنن نصیحت کرد:
«به نظر نمیادمتعجبش آدم بدی باشه،جلوی پس ناقصش نکن.»
«سعیام رو میکنم.»
تازه اونجا بود که سامبوک،همه که بالاخره دوزاریش افتاده بود،انتظارم با تأخیر پرید وسط حرفمون:
«آه، میخوایتار خودم باهاشکنن مبارزه کنم؟»
به سامبوک نگاه کردم:
«تو یکی خفهقتل شو. لقب شمشیر اولکسی کوه هوا دیگه پرید.»
حتی اگه تو کوه هوا همغافلگیرم تمرین کنی، اگه دنیای بیرون رو نبینی،برای تبدیل میشی به همون قورباغه ته چاه.
حس میکردم درسته که قبلطرف از بالا رفتن از کوه هوا،بالا مثل من دنیا رو دیده باشی.
آخه کسی که خودش روکنه تو یه کوه حبس کردهامل چطور میتونه اصلاً استاد بشه؟