---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 396: تو شمشیر اول کوه هوایی؟ • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 396: تو شمشیر اول کوه هوایی؟

0

اولین حسی که با رسیدن به‌غافلگیرم​ کوهپایه کوه هوا بهم دست داد،‌مناسبی​ یه جور ترس و هیبت بود.

کوهی بود خیلی خشن‌تر از چیزی‌دیگه​ که انتظار داشتم و خیلی هم بلندتر‌روز​ از چیزی که تو ذهنم تصور می‌کردم.

بخش‌هایی از آن در آغوش ابرها پنهان‌همه‌مون​ شده بود و در جاهای دیگر، صخره‌ها‌کرد​ همچون شمشیرهایی بی‌شمار سر به فلک کشیده بودند.

ولی به چشم‌های دیوانه‌آدم​ من، بیشتر شبیه یه‌می‌تونست​ کوه با اعصابِ سگی بود.

البته فقط‌دهاتیِ​ من نبودم‌بودیم​ که این‌طوری می‌دیدمش.

هیچ‌کس نمی‌تونست قیافه پشمی و متعجبش‌دیگه​ رو قایم کنه؛ جلوی کوه هوا،‌چند​ همه‌مون یه مشت دهاتیِ امل بودیم.

«……»

ولی چیزی که بیشتر از همه غافلگیرم‌کسی​ کرد این بود که برخلاف انتظارم، کوه هوا‌بیاد​ اصلاً کوه مناسبی برای دعوا و بزن‌بزن نبود.

هر جا رو‌امل​ که نگاه می‌کردم، فقط‌کرد​ صخره بود و پرتگاه.

آخه کی می‌تونه‌مار​ تو همچین خراب‌شده‌ای‌دیگه​ درست حسابی بجنگه؟

از دید یه مهاجم، کوه هوا‌جلوی​ یه منطقه صعب‌العبور و نفوذناپذیر بود،‌همه​ واسه خودش یه پا قلعه بود.

به نظر می‌رسید اگه یه دوجین استاد که با کوه‌بدون​ هوا آشنایی دارن اونجا سنگر بگیرن، راحت می‌تونن یه لشکر عظیم‌خرخره​ رو تو یه نبرد خر تو خر تار و مار کنن.

از طرف دیگه،‌امل​ کوه خیلی توپی‌غافلگیرم​ واسه تمرین بود.

وقتی می‌رفتی بالا،‌مار​ دیگه تا چند روز‌توپی​ دلت نمی‌خواست بیای پایین.

حس می‌کردم فقط بالا‌قایم​ رفتن از این کوه، نیت‌دهاتیِ​ قتل آدم رو غلیظ‌تر می‌کنه.

اگه کسی می‌تونست بی‌خیال و راحت، بدون حتی یه‌بی‌خیال​ ذره نیت قتل تو دلش از کوه هوا بره بالا‌اونایی​ و بیاد پایین، واسه خودش یه پا استاد تائوئیست بود.

ولی الان تو وضعیتی بودیم که اونایی که همین‌طوری‌اش هم‌انتظارم​ تا خرخره تو نیت قتل غرق بودن و حتی نفس کشیدنشون‌می‌تونه​ هم بوی خون می‌داد، باید با هم روبه‌رو می‌شدن و می‌جنگیدن.

از اونجایی که این کوه جوری بود که‌تمرین​ احتمالاً موقع بالا رفتن اعصابِ رهبر فرقه شیطانی رو‌پایین​ هم خط‌خطی می‌کرد، باید طرز فکرم رو عوض می‌کردم.

«این دیگه یکم...»

سرم رو کج کردم و‌غلیظ‌تر​ بعد، وقتی نگاهم به نگاه‌بدون​ برادر ارشد گره خورد، گفتم.

«برادر ارشد،‌دهاتیِ​ بیا همین پایین‌همه​ کوه هوا بجنگیم.»

«ها؟»

«فکر کنم تو‌متعجبش​ راهِ بالا رفتن‌جلوی​ اعصابم سگی بشه.»

برادر ارشد بهم خیره شد.

«همین الانش هم‌امل​ اعصابت سگی هست،‌غافلگیرم​ پس چه فرقی می‌کنه؟»

«نه، فقط من نیستم. فکر کنم اعصاب رهبر فرقه هم بدتر بشه. به هر‌دلت​ حال، اینجا به درد نمی‌خوره. سامبوک می‌تونه فقط آدرس محل رو بهشون برسونه. بیاین‌حتی​ بگردیم یه جای خوب پیدا کنیم. این خراب‌شده با چیزی که انتظار داشتم فرق داره.»

سامبوک پرسید.

«رهبر فرقه،‌نیت​ منظورتون از‌آدم​ جای خوب چیه؟»

همه زل زدن به من،‌همه​ برای همین هر چی تو‌انتظارم​ ذهنم اومد رو توضیح دادم.

«اولاً، باید‌تار​ جادار و‌کنن​ باز باشه.»

«……»

«بهتره خلوت و دنج باشه. وقتی استراحت می‌کنیم باید آب واسه خوردن داشته باشه. خیلی خوب میشه اگه هر از گاهی یه بادی بوزه که حالمون‌بوی​ جا بیاد، و اگه حوصلمون سر رفت درخت‌های پر از گل واسه تماشا کردن داشته باشه. وقتی شب از نیمه می‌گذره، باید راحت بشه آتیش روشن‌گره​ کرد. واسه این‌ور و اون‌ور نشستن و تماشای ماه هم باید جای توپی باشه، و اگه گشنه‌مون شد، باید بتونیم وسط دعوا یه چیزی هم کوفت کنیم.»

سامبوک پیشونیش‌دهاتیِ​ رو خاروند‌بودیم​ و جواب داد.

«اومدین پیک‌نیک؟»

انگشتم رو‌پشمی​ به سمت‌قایم​ سامبوک گرفتم.

«گل گفتی. جایی‌قتل​ که حس پیک‌نیک رفتن‌کسی​ بده. جواب درست همینه.»

«میشه دلیلش رو بدونم؟»

«جنگیدن تو جایی که پر از صخره و زمین‌های سنگلاخیه، دل آدم رو سنگ و خشن می‌کنه. از نظر تکنیک و استراتژی هم باید چیزای بیشتری‌بی‌خیال​ رو در نظر بگیریم. باید جایی باشه که بتونیم تا حد امکان فقط روی هنرهای رزمی‌مون تمرکز کنیم. یه معبد از همه جا مناسب‌تر بود، اما‌احتمالاً​ از اونجایی که قراره یه استاد بزرگِ یه فرقه خودش رو نشون بده، بهتره جایی رو انتخاب کنیم که هیچ رنگ و بوی مذهبی‌ای نداشته باشه.»

سامبوک سر تکان داد.

«در این صورت، بهتره منطقه‌غلیظ‌تر​ وسیع کوهپایه کوه هوا رو بگردیم‌حتی​ تا یه عمارت مناسب پیدا کنیم.»

شیطان شهوت‌دهاتیِ​ با قیافه‌ای‌بودیم​ ناباورانه گفت.

«چی؟ جدی می‌گفتی؟‌مار​ فقط داشتی چرت‌دیگه​ و پرت نمی‌گفتی؟»

به کوه هوای‌متعجبش​ خشن نگاه کردم‌جلوی​ و سر تکان دادم.

«کاملاً جدی‌ام. این کوه ترکیبی از فضاهای تنگ‌تر و صخره‌های بدقلق‌تر از چیزیه که پیش‌بینی می‌کردم. یه ضربه کف دست‌همین‌طوری‌اش​ می‌تونه پرتت کنه تهِ دره. مشکل اینجاست که ما از اون مدل آدم‌هایی نیستیم که با یه ضربه کف دست ریق‌می‌کرد​ رحمت رو سر بکشیم. مجبور می‌شیم دوباره از کوه بکشیم بالا تا دعوا رو ادامه بدیم، که این واسه جفتمون خسته‌کننده‌ست.»

این رو خیلی خوب می‌دونستم.

چون قبلاً خودم‌مار​ از صخره قتل‌عام مطلق‌توپی​ پرت شده بودم پایین.

«بجنبین، بجنبین، راه بیفتین.‌قایم​ سوار شین. بریم جلو، پیش‌دهاتیِ​ به سوی جلو، بزن بریم.»

جلو افتادم و دوباره‌آدم​ سوار کالسکه اسب سیاه‌می‌تونست​ شدیم تا حرکت کنیم.

وقتی سوار‌دهاتیِ​ کالسکه شدیم،‌بودیم​ سامبوک بهم گفت.

«پیش‌بینی کردن یا‌مار​ خوندن افکارتون اصلاً کار‌توپی​ راحتی نیست، رهبر فرقه.»

«نیازی نیست بفهمی.»

سامبوک با‌نیت​ قیافه‌ای جدی‌آدم​ اضافه کرد.

«منظورم اینه که، منم‌بودیم​ دلم می‌خواد افکارتون رو‌این​ درک کنم، رهبر فرقه.»

«واسه چی می‌خوای درک کنی؟»

سامبوک نگاهم کرد.

«چون هر چی محل مبارزه‌غلیظ‌تر​ صاف‌تر، آروم‌تر و قابل پیش‌بینی‌تر‌بدون​ باشه، بیشتر به نفع رهبر فرقه‌ست.»

سر تکان دادم.

«این‌طوریه؟ پس بیا این‌کنن​ مکان رو هم یه‌تمرین​ جور کادو در نظر بگیریم.»

«همم.»

«تا بتونه با تمام وجودش و تا جایی که دلش می‌خواد بجنگه. تا بتونه بدون هیچ حسرتی مبارزه کنه.‌اونایی​ تا متغیرها رو حذف کنیم و فقط و فقط به هنرهای رزمی تکیه کنیم. تا جایی که وسط دعوا‌فرقه​ از شدت لذت قهقهه بزنه. این یه هدیه از طرف رهبر فرقه هائو به رهبر فرقه خدای شیطان بهشتیه.»

«مگه ازش‌دهاتیِ​ متنفر نبودین‌بودیم​ و کینه نداشتین؟»

«اون هیچ ربطی به این قضیه نداره. دوئل کوه هوا، نبرد نهاییِ یه نفره. نمی‌دونم جنگِ جانشینی تو فرقه‌شون چطوری بوده، ولی حتماً پر از انواع و اقسام حقه‌های کثیف بوده. سم، سلاح‌های مخفی، تله، خیانت، هنر نابودی متقابل،‌غرق​ کمین کردن... حتماً با انواع هنرهای شیطانی هم روبه‌رو شده. اون فقط با هنرهای رزمی نجنگیده، بلکه با تمام کثافت‌کاری‌هایی که انسان‌ها می‌تونن از خودشون نشون بدن جنگیده و همه رو با دو تا چشم خودش دیده. در واقع،‌اعصابم​ شاید همین چیزا شخصیت رهبر فرقه رو شکل داده باشه. خیلی با جناح راستین فرق داره. اون مردیه که به اندازه کافی توطئه و نقشه‌های کثیف رو تجربه کرده. وقتی داره با من می‌جنگه، دیگه نیازی به این کثافت‌کاری‌ها نیست.»

سامبوک سر تکان داد.

«در این صورت، دنبال یه جای خوب می‌گردم.‌می‌تونست​ نگران نباشید، جایی رو با زور یا تهدید غصب‌الان​ نمی‌کنم. حالا دیگه نیتتون رو درک می‌کنم، رهبر فرقه.»

«خدا رو‌دهاتیِ​ شکر که زبون‌همه​ هم رو می‌فهمیم.»

«بله.»

سامبوک پیامی‌پشمی​ رو به‌قایم​ کالسکه‌چی رسوند.

«هر وقت یه مسافرخانه این دور و اطراف دیدی‌بی‌خیال​ که بتونیم توش استراحت کنیم، نگه دار. رهبر فرقه،‌وضعیتی​ پرس و جو کردن خیلی سریع‌تر از بی‌هدف گشتنه.»

«باشه.»

در حالی که داشتیم‌قایم​ تو یه مسافرخانه بی‌نام‌مشت​ و نشان غذا می‌خوردیم.

سامبوک که یکم این‌طرف و‌غلیظ‌تر​ اون‌طرف پرسه زده بود، سر‌بدون​ میز نشست و بهمون گفت.

«عجیبه، ولی همه‌امل​ از یه آدم‌غافلگیرم​ سرشناسِ واحد حرف می‌زنن.»

یه قلپ‌تار​ آب خوردم‌کنن​ و بعد پرسیدم.

«کی هست حالا؟»

«این دور و اطراف یه مردی هست که بهش میگن‌بدون​ ارباب عمارت شکوفه آلو. میگن آدم خرپولی‌ئه که کلی پول‌همین‌طوری‌اش​ و زمین داره، و خیلی راحت درخواست بقیه رو قبول می‌کنه.»

«شکوفه آلو؟»

«بله. ظاهراً فقط اسم‌کنن​ عمارتشه. لقب دیگه صاحبش،‌تمرین​ شمشیر اول کوه هواست.»

من، برادر ارشد‌متعجبش​ و شیطان شهوت هماهنگ‌همه‌مون​ با هم جواب دادیم.

«شمشیر اول کوه هوا؟»

به برادر ارشد نگاه کردم.

«برادر ارشد،‌تار​ تا حالا‌کنن​ اسمش رو شنیدی؟»

«اولین باره می‌شنوم.»

«عمر درازی کردم، ولی تا حالا همچین لقب پررویانه‌ای نشنیده‌بدون​ بودم. بیاین اول بریم لقبش رو از چنگش در بیاریم.‌همین‌طوری‌اش​ آخه چطور جرئت کرده به خودش بگه شمشیر اول کوه هوا؟»

شیطان شهوت خندید.

«این یه لقب‌مار​ رایج واسه هر‌دیگه​ کوه بزرگیه، کجاش پررویانه‌ست؟»

«کوه هوا رو نگاه کن.»

دست از غذا خوردن کشیدیم و به کوه‌می‌تونست​ هوا نگاه کردیم که از میان ابرهایی که شبیه‌الان​ یه سربند سفید بودن، سر به فلک کشیده بود.

شیطان شهوت با نگاهی‌بودیم​ تازه به منظره کوه‌این​ هوا، سر تکان داد.

«...واقعاً لقب پررویانه‌ایه. بیاین اول لقب‌دیگه​ رو بگیریم. از اونجایی که من و‌روز​ تو الان شمشیر نداریم، استادمون قراره... استاد؟»

شیطان شمشیر یه‌متعجبش​ قلپ از مشروبش خورد‌همه‌مون​ و بعد جواب داد.

«حالا که تو‌قتل​ کوه هوا هستیم، خودم‌کسی​ این لقب رو برمی‌دارم.»

«بله.»

و این‌طوری شد که‌کنن​ برادر ارشد تبدیل شد‌تمرین​ به شمشیر اول کوه هوا.

اینکه این لقب به‌قایم​ دردی می‌خورد یا نه،‌مشت​ اصلاً به من ربطی نداشت.

مهم این‌نیت​ بود که اول‌غلیظ‌تر​ ما صاحبش بشیم.

برادر ارشد از سامبوک پرسید.

«مکانش کجاست؟»

«می‌تونم با کالسکه‌چی راهنماییتون کنم.»

«بزن بریم.»

بدون اینکه حتی‌امل​ غذامون رو تموم کنیم،‌کرد​ یهو از جا پریدیم.

وقتی بعد از حساب‌کنن​ کردن پول غذا اومدم‌تمرین​ بیرون، به بقیه گفتم.

«بزن بریم. شمشیر دوم کوه هوا،‌جلوی​ شمشیر سوم کوه هوا، و تو‌همه​ هم می‌تونی شمشیر چهارم کوه هوا باشی.»

سامبوک جواب داد.

«رهبر فرقه،‌دهاتیِ​ این اصلاً‌بودیم​ خنده‌دار نیست.»

«ببخشید. بزن بریم.»

سوار کالسکه اسب سیاه شدیم و‌جلوی​ به همراه کالسکه‌چیِ اول کوه هوا،‌همه​ به سمت عمارت شکوفه آلو راه افتادیم.

توی کالسکه از سامبوک پرسیدم:

«سامبوک، به‌دهاتیِ​ نظرت این لقب‌همه​ یکم خفن نیست؟»

«شمشیر اول‌تار​ کوه هوا...‌کنن​ بدک نیست.»

«شمشیر اول‌پشمی​ ژونگنان یا شمشیر‌کنه​ اول سونگشان چطور؟»

«یه جورایی ضعیف‌تر از شمشیر اول کوه‌کسی​ هوا به نظر میان، نه؟ شاید چون‌بره​ کوه هوا رو از نزدیک دیدیم این‌طوریه.»

«دقیقاً منظورم همینه. این اولین باریه که‌کرد​ کوهی رو می‌بینم که حتی بالا رفتن ازش‌بزن‌بزن​ هم شبیه تمرین مهارت سبکی به نظر می‌رسه.»

دقیقاً به همین‌مار​ خاطر هم کوه‌دیگه​ معرکه‌ای برای تمرین بود.

اگه کسی به سطحی می‌رسید که بتونه مثل تپه‌دهاتیِ​ پشت خونه‌اش، خیلی راحت از کوه هوا بالا و‌اصلاً​ پایین بره، احتمالاً روی زمین صاف می‌تونست پرواز کنه.

از اونجایی که مسیر کوه به شدت ناهموار و خشن بود،‌حتی​ جاهای زیادی پیدا می‌شد که تا حالا پای هیچ بنی‌بشری بهشون نرسیده‌بودن​ بود، در نتیجه انرژی بکر و دست‌نخورده کوه هنوز اونجا جریان داشت.

الکی بهش کوه معنوی نمی‌گفتن.

تا حالا اسم‌مار​ «شمشیر اول کوه هوا»‌توپی​ به گوشم نخورده بود.

حدسم این بود:

یا یه استاد منزوی بود که می‌تونست با نگاهی از‌بدون​ خود راضی به کل دنیا فخر بفروشه، یا یه رزمی‌کار‌همین‌طوری‌اش​ درپیت محلی بود که هیچ درکی از دنیای بیرون نداشت.

کوه هوا چنان جای افراطی و‌غافلگیرم​ عجیبی بود که نمی‌تونستم بفهمم کدوم‌مناسبی​ یکی از این دو حالت درسته.

کمی بعد، از کالسکه‌کنن​ پیاده شدیم و به‌تمرین​ عمارت شکوفه آلو نگاه کردیم.

نگاهم رو‌پشمی​ دور تا دور‌کنه​ محیط هم چرخوندم.

از اونجا که یه عمارت‌غلیظ‌تر​ بزرگ بود، توی یه جای‌بدون​ دنج و وسیع ساخته شده بود.

دروازه قفل نبود، پس کالسکه‌چی‌ها رو‌غافلگیرم​ همون بیرون گذاشتیم و در حالی‌مناسبی​ که صدا می‌زدیم، وارد عمارت شدیم.

«صاحب‌خونه اینجاست؟»

می‌خواستم چیزای بیشتری بگم،‌قایم​ اما با دیدن داخل‌مشت​ عمارت دهنم بسته شد.

نمی‌تونستم تأیید کنم که شمشیر اول کوه‌کسی​ هوا شمشیرزن ماهری هست یا نه، اما‌بره​ با قاطعیت می‌تونستم بگم که ارباب عمارت فوق‌العاده‌ایه.

همون‌طور که از اسم‌بودیم​ عمارت پیدا بود، همه‌جا‌این​ درختای آلو کاشته شده بودن...

چیدمانشون بی‌نظیر بود‌مار​ و محوطه تمرین‌دیگه​ هم حسابی جا داشت.

انگار روی یه شیب برکه‌ای‌کنه​ ساخته بودن، چون صدای شرشر آب‌بودیم​ از یه گوشه‌ای به گوش می‌رسید.

میزهایی هم برای نوشیدن چای چیده شده بود، و از همه مهم‌تر،‌ذره​ دیوار دور عمارت پوشیده از پیچک بود که باعث می‌شد فضا خیلی‌نفس​ دنج‌تر و بزرگ‌تر از چیزی که از بیرون به نظر می‌رسید، جلوه کنه.

«جای باحالیه.»

با این حال، اگه چند تا استاد‌توپی​ اینجا با هم درگیر می‌شدن، تو یه‌دلت​ چشم به هم زدن به گند کشیده می‌شد.

در حالی که شیطان شهوت داشت برای‌همه‌مون​ خودش چرت و پرت می‌گفت، مردی با‌کرد​ دستای گره‌کرده پشت کمرش از عمارت اومد بیرون.

قیافه‌اش شبیه‌نیت​ محقق‌ها یا‌آدم​ آدمای دیوان‌سالار بود.

حدوداً سی و خرده‌ای‌بودیم​ سال داشت، اما نمی‌تونستم تشخیص‌برخلاف​ بدم مدیر عمارته یا صاحبش.

ظاهرش آراسته و مرتب بود، اما‌دیگه​ اصلاً بهش نمی‌خورد استاد قدرتمندی باشه،‌چند​ که این موضوع یکم گیج‌کننده بود.

مرد که با‌متعجبش​ تعجب بهمون زل زده‌همه‌مون​ بود، دهن باز کرد:

«چی شما‌نیت​ رو به‌آدم​ اینجا کشونده؟»

سامبوک زودتر جواب داد:

«با ارباب‌تار​ عمارت شکوفه‌کنن​ آلو کار داریم.»

مرد با چهره‌ای مات و‌کنه​ مبهوت، نگاهی به سرتاپای ما‌امل​ انداخت و بعد جواب داد:

«ارباب عمارت شکوفه آلو منم.»

سامبوک اول‌دهاتیِ​ به من‌بودیم​ اشاره کرد:

«ایشون رهبر فرقه هائو هستن. کنارشون هم ارباب‌تمرین​ جوان مونگ از خانواده مونگ باد و ابر ایستادن،‌پایین​ و نفر بعدی هم استادِ ارباب جوان مونگ هستن.»

با گیجی و منگی،‌قایم​ اول ادای احترامی به‌مشت​ ارباب عمارت شکوفه آلو کردم:

«من لی‌نیت​ زاها هستم،‌آدم​ رهبر فرقه هائو.»

تا حالا‌دهاتیِ​ اسمم به‌بودیم​ گوشت خورده؟

ارباب عمارت شکوفه‌مار​ آلو سرش رو‌دیگه​ کج کرد و گفت:

«آه، که این‌طور. من‌قایم​ خیلی کم پام رو‌مشت​ تو موریم گذاشتم... بفرمایید، بشینید.»

ارباب عمارت شکوفه آلو به‌غلیظ‌تر​ میزی که تو فضای باز‌بدون​ چیده شده بود اشاره کرد.

همگی با هم‌امل​ رفتیم و دور‌غافلگیرم​ میز دراز نشستیم.

احتمالاً فقط من این‌طوری نبودم.

موقع راه رفتن، حرکات پا و نحوه‌همه‌مون​ نفس کشیدن ارباب عمارت شکوفه آلو رو‌کرد​ زیر نظر گرفتم، اما هیچ‌چیز خاصی حس نکردم.

«زیادی معمولیه.»

ارباب عمارت شکوفه‌امل​ آلو نگاهی بهمون‌غافلگیرم​ انداخت و گفت:

«...دلیل حضورتون چیه؟»

جواب دادم:

«داشتیم دنبال یه جا برای دوئل می‌گشتیم که آوازه‌بی‌خیال​ ارباب عمارت شکوفه آلو به گوشمون رسید. همین‌طور شنیدیم‌وضعیتی​ که لقب شمشیر اول کوه هوا رو یدک می‌کشی.»

«همم، درسته.»

«یکی از ما قراره به چالش‌دیگه​ بکشدت، پس اگه باختی، بی‌زحمت عمارت رو‌روز​ به عنوان میدون مبارزه بهمون قرض بده.»

حرف آخرم رو خیلی رک و‌جلوی​ پوست‌کنده زدم و بعد به قیافه‌همه​ ارباب عمارت شکوفه آلو زل زدم.

ارباب عمارت شکوفه آلو‌آدم​ چند بار پلک زد‌می‌تونست​ و بعد نگاهم کرد:

«شما می‌خواید‌دهاتیِ​ من رو‌بودیم​ به چالش بکشید؟»

«دقیقاً.»

«قرض دادن یه میدون مبارزه‌کنه​ کار سختی نیست. اما اگه‌امل​ من ببرم چی گیرم میاد؟»

«تا اونجاش رو فکر نکرده بودم. اگه چیزی هست‌بی‌خیال​ که می‌خوای، بهمون بگو. چه پول باشه چه هر کوفت‌اونایی​ دیگه‌ای، جبران می‌کنیم و بی‌سر و صدا می‌زنیم به چاک.»

تازه اون موقع بود‌بودیم​ که ارباب عمارت شکوفه آلو‌برخلاف​ با ناباوری زد زیر خنده.

«آه، پس منظورت اینه که‌طرف​ اصلاً به احتمال باختتون فکر هم‌بالا​ نکردید و پا شدید اومدید اینجا؟»

«فعلاً که آره.»

با قهقهه زدن ارباب عمارت شکوفه آلو،‌کسی​ حتی برادر ارشد بزرگ هم که کمتر پیش‌بیاد​ می‌اومد تعجب کنه، قیافه‌اش مات و مبهوت شد.

نمی‌تونستم با‌دهاتیِ​ قیافه برادر ارشد‌همه​ بزرگ همدردی نکنم.

از هر زاویه‌ای که‌کنن​ نگاه می‌کردم، ارباب عمارت شکوفه‌وقتی​ آلو اصلاً شبیه استادها نبود.

«این دیگه چه فازیه؟»

نکنه این همون چیزیه که بهش میگن «آسمانی‌می‌تونست​ فراتر از آسمان‌ها»؟ با خونسردی، یه بار دیگه‌تائوئیست​ حضور چیِ ارباب عمارت شکوفه آلو رو بررسی کردم.

«همم...»

ارباب عمارت‌تار​ شکوفه آلو‌کنن​ ازمون پرسید:

«با کی باید مبارزه کنم؟»

نتیجه‌ای که تو ذهنم‌آدم​ بهش رسیده بودم رو به‌بی‌خیال​ ارباب عمارت شکوفه آلو گفتم:

«هر کی‌دهاتیِ​ رو عشقت‌بودیم​ می‌کشه انتخاب کن.»

«ببخشید؟»

قیافه ارباب عمارت‌متعجبش​ شکوفه آلو درهم‌جلوی​ رفت و بعد گفت:

«پس بیا این کار رو بکنیم. من چیز خاصی نمی‌خوام. در‌حتی​ عوض، اگه به من باختی، نفر بعدی باید من رو به‌غرق​ چالش بکشه. در نهایت، چالش هر چهار نفرتون رو قبول می‌کنم.»

این چهار نفر، طبیعتاً‌بودیم​ شامل برادر ارشد بزرگ، من،‌برخلاف​ شیطان شهوت و سامبوک می‌شد.

«...»

اون‌قدر پشمام ریخته‌متعجبش​ بود که تا چند‌همه‌مون​ لحظه زبونم بند اومد.

ارباب عمارت‌نیت​ شکوفه آلو‌آدم​ ادامه داد:

«اگه باختم،‌دهاتیِ​ میدون مبارزه رو‌همه​ بهتون قرض می‌دم.»

با احتیاط پیشنهاد دادم:

«اگه باختی، بیخیال‌متعجبش​ لقب شمشیر اول‌جلوی​ کوه هوا هم میشی؟»

«اگه شکست بخورم، چطور می‌تونم همچین‌می‌کنه​ لقبی رو برای خودم نگه دارم؟‌ذره​ خیلی شوخ‌طبعی. می‌رم شمشیرم رو بیارم.»

ارباب عمارت شکوفه آلو‌بودیم​ یهو از جاش بلند‌این​ شد و رفت داخل.

طبیعتاً هر چهار نفرمون با‌طرف​ دقت به نحوه راه رفتن‌می‌رفتی​ ارباب عمارت شکوفه آلو زل زدیم.

تا ارباب عمارت شکوفه آلو‌کنه​ از جلوی چشممون محو شد،‌امل​ برادر ارشد بزرگ بالاخره آهی کشید:

«با خودم گفتم شاید یه استاد مطلق باشه‌می‌تونست​ که از دنیا پنهون شده، اما از هر‌تائوئیست​ زاویه‌ای که نگاه می‌کنم، فقط یه قورباغه ته چاهه.»

سامبوک پرسید:

«یعنی چی؟»

شیطان شهوت‌پشمی​ به جاش‌قایم​ جواب داد:

«منظورش اینه‌نیت​ که یه قورباغه‌غلیظ‌تر​ ته چاهه دیگه.»

«دقیقاً.»

برادر ارشد‌تار​ بزرگ بهمون‌کنن​ نگاه کرد:

«کی می‌ره جلو؟»

تو این‌نیت​ موقعیت اجتناب‌ناپذیر، به‌غلیظ‌تر​ سامبوک نگاه کردم.

«سامبوک.»

«بله، رهبر فرقه.»

«با شمشیر‌پشمی​ اول کوه هوا،‌کنه​ تو مبارزه کن.»

سامبوک سریع قیافه‌های‌قتل​ ما رو برانداز‌می‌کنه​ کرد و جواب داد:

«این همون استراتژی قرض گرفتن چاقو برای کشتنه؟ من‌برخلاف​ که احمق نیستم. می‌خواید کتک خوردن من رو تماشا کنید‌پرتگاه​ تا تکنیک‌هاش رو بفهمید و بعد انتقام بگیرید، مگه نه؟»

«نمی‌خوای بری؟»

«نه.»

«حیف شد. اون یارو اصلاً در‌می‌کنه​ حدی نیست که بتونه تو رو شکست‌دلش​ بده. فقط شمشیرت رو بده به من.»

سامبوک تیغه مستقیم و‌بودیم​ سیاه‌رنگش رو از کمرش‌این​ باز کرد و داد دستم.

یعنی سرنوشت‌تار​ یه آدم این‌قدر‌طرف​ سریع عوض می‌شه؟

تو همون مدت که منتظر ارباب‌جلوی​ عمارت شکوفه آلو بودیم، من تبدیل‌همه​ شدم به شمشیر اول کوه هوا.

شیطان شهوت گفت:

«آدم باشخصیتیه، واسه همین یه‌همه​ جورایی جذبه یه استاد رو‌انتظارم​ داره. بهتره بگم استادِ فضاسازیه.»

برادر ارشد‌تار​ بزرگ هم‌کنن​ نصیحت کرد:

«به نظر نمیاد‌متعجبش​ آدم بدی باشه،‌جلوی​ پس ناقصش نکن.»

«سعی‌ام رو می‌کنم.»

تازه اونجا بود که سامبوک،‌همه​ که بالاخره دوزاریش افتاده بود،‌انتظارم​ با تأخیر پرید وسط حرفمون:

«آه، می‌خوای‌تار​ خودم باهاش‌کنن​ مبارزه کنم؟»

به سامبوک نگاه کردم:

«تو یکی خفه‌قتل​ شو. لقب شمشیر اول‌کسی​ کوه هوا دیگه پرید.»

حتی اگه تو کوه هوا هم‌غافلگیرم​ تمرین کنی، اگه دنیای بیرون رو نبینی،‌برای​ تبدیل می‌شی به همون قورباغه ته چاه.

حس می‌کردم درسته که قبل‌طرف​ از بالا رفتن از کوه هوا،‌بالا​ مثل من دنیا رو دیده باشی.

آخه کسی که خودش رو‌کنه​ تو یه کوه حبس کرده‌امل​ چطور می‌تونه اصلاً استاد بشه؟

ناولها | novelha.net