---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 321: زیر پای چراغ تاریک است • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 321: زیر پای چراغ تاریک است

0

برای لحظه‌ای در میدان مبارزه تنها ماندم و‌باز​ به جماعتی نگاه کردم که داشتند کم‌کم در گروه‌های‌حال​ کوچک جمع می‌شدند و راهشان را می‌کشیدند و می‌رفتند.

«......»

هوا داشت تاریک می‌شد.

جو حاکم نشان نمی‌داد‌بوی​ که دوئل‌ها بعد از‌اون​ شام ادامه پیدا کنند.

از سکوی مبارزه پایین آمدم، دست‌هایم را پشت‌باز​ کمرم گره کردم و آرام از کنار گروه محقق‌حال​ سفیدپوش، که تمام مدت زیر نظرشان داشتم، رد شدم.

صدایشان آن‌قدر آرام بود که‌می‌رسید​ نمی‌توانستم واضح بشنوم، اما لحنشان‌حال​ قطعاً بوی جر و بحث می‌داد.

«چرا اون‌می‌روند​ حروم‌زاده بهش‌امپراتور​ میگه رفیق؟»

«پشت اون‌لحنشان​ سوال چه‌بوی​ نیتی خوابیده بود؟»

«یه لحظه صبر کن......»

حرفشان ناگهان قطع‌صحنه​ شد، انگار کسی متوجه‌پیونگ​ عبور من شده بود.

سنگینی نگاه‌های دارودسته‌ی محقق سفیدپوش را‌خوش​ روی خودم حس می‌کردم، اما زحمت‌ولی​ چرخاندن سرم را به خودم ندادم.

سکوت ناخوشایندی‌لحنشان​ فضا را‌بوی​ پر کرد.

بالاخره کلافه شدم و به گروه محقق‌ولی​ سفیدپوش نگاه کردم، فقط برای اینکه ببینم‌پیونگ​ همه‌شان موقع رد شدنم دارند بهم چشم‌غره می‌روند.

رو به محقق‌صحنه​ سفیدپوش گفتم: «امپراتور‌دونگ​ رزمی، شام خوش بگذره.»

«......»

من که حرف بدی‌بوی​ نزده بودم، ولی محقق سفیدپوش‌حروم‌زاده​ باز هم بهم چشم‌غره رفت.

با نگاه به صحنه،‌بدی​ به نظر می‌رسید دونگ-پیونگ به‌طور‌رفت​ خاصی با من حال نمی‌کند.

بر اساس نوع ایستادنشان موقع حرف زدن،‌پیونگ​ به نظر می‌رسید دونگ-پیونگ داشته محقق سفیدپوش‌ایستادنشان​ را بابت رابطه‌اش با من سین‌جیم می‌کرده.

طبیعی هم بود.

قدم‌های الهی ابر نردبان،‌بوی​ استفاده از کلمه رفیق،‌اون​ دوئل ناگهانی محقق سفیدپوش...

دونگ-پیونگ، که این سوال‌بدی​ را پرسیده بود، به نظر‌رفت​ نمی‌رسید شاگرد محقق سفیدپوش باشد.

با شناختی که از شخصیت محقق‌دونگ​ سفیدپوش داشتم، شاگردش عمراً جرات می‌کرد‌اساس​ از همان اول چنین سوالی بپرسد.

دلیلی که حواسم را‌امپراتور​ به گروه محقق سفیدپوش‌حرف​ جمع کرده بودم ساده بود.

به خاطر این بود‌بوی​ که محقق سفیدپوش زیادی‌اون​ پررو و بی‌پروا رفتار می‌کرد.

چطور از‌بگذره​ دوئل باخبر‌بدی​ شده بود؟

چرا این‌قدر‌رفت​ با اعتمادبه‌نفس وارد‌می‌رسید​ اتحاد موریم شد؟

شک داشتم که شاید‌امپراتور​ دلیل جداگانه‌ای برای این‌همه‌حرف​ وقاحت وجود داشته باشد.

علاوه بر این، من قاطعانه می‌دانستم‌می‌داد​ که در زندگی قبلی‌ام، محقق سفیدپوش‌رفیق​ واقعاً به اتحاد موریم ملحق شده بود.

این حقیقتی بود‌حرف​ که فقط من‌بودم​ از آن خبر داشتم.

چطور مردی که به‌نظر​ او لقب امپراتور شرور داده‌خاصی​ بودند، می‌توانست چنین غلطی بکند؟

این یعنی او از همان اول جایگاهی‌بگذره​ داشته که به او اجازه می‌داده راحت‌رفت​ به اتحاد موریم رفت و آمد کند.

به عمارت مهتاب رسیدم و‌بحث​ میزی را با چهار شرور‌بهش​ بزرگ گرفتم تا شام بخوریم.

به نظر می‌رسید‌حرف​ تا حدودی به یک‌ولی​ توافق نظر رسیده بودیم...

درحالی‌که شام‌رفت​ می‌خوردیم، آرام‌نظر​ صحبت می‌کردیم.

برادر ارشد که‌گفتم​ انگار افکار مشابهی داشت،‌بگذره​ حین غذا خوردن پرسید:

«یکم غیرمنتظره‌ست که اون یارو‌بحث​ رو اینجا می‌بینیم. مگه قبلاً به‌میگه​ رهبر فرقه گدایان حمله نکرده بود؟»

سرم را تکان دادم.

شیطان شهوت‌رفت​ به شیطان‌نظر​ شمشیر نگاه کرد.

«حتماً دلیلی داره که این‌قدر پرروئه. در‌بگذره​ واقع، اگه برادر سوم هویتش رو فاش کرده‌صحنه​ بود، همون‌جا توسط امپراتورها محاصره و نفله می‌شد.»

شیطان شمشیر سری تکان داد‌بحث​ و از من پرسید: «دلیلی‌بهش​ داره که هویتش رو پنهان کردی؟»

تایید کردم.

«بذارید اول کوفت‌صحنه​ کنیم، وقتی برگشتیم‌دونگ​ بالا حرف می‌زنیم.»

چندین اقامتگاه وجود داشت، اما سالن‌خوش​ غذاخوری عمارت مهتاب داشت شلوغ می‌شد،‌ولی​ برای همین مدتی در سکوت غذا خوردیم.

در اتاق شیطان‌حرف​ شمشیر، حین نوشیدن‌بودم​ چای مشغول صحبت شدیم.

«... شاید این حرف یکم‌می‌رسید​ عجیب به نظر بیاد، ولی می‌خوام‌نمی‌کند​ بفهمم چرا این‌قدر وقیحانه رفتار می‌کنه.»

شیطان شبح‌می‌روند​ گفت: «راحت‌امپراتور​ باش، بگو.»

به چهار شرور بزرگ‌بوی​ نگاه کردم و گفتم: «ما‌حروم‌زاده​ با مکتب موهیست دشمن نشدیم.»

«درسته.»

«احتمالاً با مکتب کشاورزان هم که موهیست‌ها بهش اشاره کردن دشمن نمی‌شیم. جناح محققان یه موجودیت جداست. منظورم اینه که... اگه کورکورانه برچسب دشمن به پیشونی محقق سفیدپوش بزنیم، مجبوریم مثل یه دشمن‌شاگرد​ باهاش رفتار کنیم. ولی اگه فعلاً کاری به کارش نداشته باشیم، شاید دشمن نباشه. اون فقط یه متغیره. در هر صورت، این بار چهره و مهارت‌هاش کاملاً رو شده، پس شورای استراتژیست‌ها یا‌وقاحت​ گونگسون وول براش پوستر تحت تعقیب می‌کشن و سوابقش رو نگه می‌دارن. مهارت‌هاش اون‌قدر بالاست که حتی امپراتور رزمی شده. دیگه نمی‌تونه ادای یه آدم مرموز یا یه مغز متفکر پشت پرده رو دربیاره.»

شیطان شهوت پرسید: «پس‌امپراتور​ قضیه حمله‌ش به رهبر‌حرف​ فرقه گدایان چی میشه؟»

«اون که ساده‌تره. من دخالت کردم و دعوا خنثی شد. ارشد گدای الهی‌سوال​ حالش کاملاً خوبه. در واقع، مشکل اصلی من بودم چون خیلی‌ها رو از‌سنگینی​ جناح محققان کشتم. واسه همین بود که با محقق تعقیب‌کننده زندگی درگیری پیش اومد.»

شیطان شبح پرسید: «پس‌بدی​ یعنی مسیر محقق سفیدپوش با‌رفت​ محقق شیطان بهشتی فرق داره؟»

«طبق چیزی که اون موقع دیدم، محقق شیطان بهشتی و محقق سفیدپوش رابطه رئیس‌ایستادنشان​ و مرئوسی نداشتن. بیشتر شبیه هم‌رده یا دوستای صمیمی بودن. اگه این‌طور باشه، کنجکاوم بدونم‌ناگهانی​ آیا یه نفر دیگه بالای سرشونه؟ یه محققی که نقش فرمانده کل رو بازی می‌کنه...»

حدس می‌زدم که کار ارباب سریع باشد،‌بگذره​ اما نمی‌توانستم بدون هیچ مدرکی اسم «ارباب‌رفت​ سریع» را جلوی چهار شرور بزرگ بیاورم.

در آن لحظه، حرف‌بوی​ زدن را قطع کردیم‌اون​ و روی راهرو متمرکز شدیم.

بعد از صدای قدم‌ها، یکی از اعضای‌ولی​ اتحاد اعلام کرد: «لطفاً امروز رو راحت استراحت‌به‌طور​ کنید. دوئل‌ها فردا صبح از سر گرفته میشه.»

بعد از اینکه‌صحنه​ صدای قدم‌ها محو‌دونگ​ شد، لب باز کردم.

«... خودِ وجود این‌امپراتور​ جماعت محقق یه معماست. همیشه‌بدی​ مبهمه که دوستن یا دشمن.»

اگه بخوام کاری که دارم می‌کنم رو‌چرا​ ساده بگم، دارم فضایی باقی می‌ذارم تا‌نیتی​ بین محقق سفیدپوش و بقیه محقق‌ها تفرقه بندازم.

شیطان شمشیر گفت: «فعلاً‌بدی​ بهتره که در مورد محقق‌رفت​ سفیدپوش به رهبر اتحاد بگیم.»

«هوم.»

«این‌طوری دیگه‌می‌روند​ هیچ سوءتفاهمی‌امپراتور​ پیش نمیاد.»

به شیطان شمشیر نگاه کردم و با‌چرا​ بی‌خیالی جواب دادم: «چقدر احتمال داره که‌نیتی​ رهبر اتحاد ایم، خودش یه محقق باشه؟»

«این غیرممکنه.»

شیطان شهوت با قیافه‌ای متعجب‌می‌رسید​ گفت: «عجب، حالا دیگه به‌حال​ رهبر اتحاد هم شک داری؟»

«میگم حتی اگه رهبر اتحاد ایم یه محقق هم باشه مهم نیست، ولی ما باید محتاط باشیم. به‌دونگ​ هر حال، جناح محققان یه ترکیب شیرتو‌شیر از آدم‌های شرور و غیرشروره. یه سازمان به‌هم‌ریخته‌ست. مشکل اینه که‌ابر​ نمی‌دونیم دیگه کی توشه... همین امروز، من نمی‌دونستم که بعضی از پنج ببر شمال جدید طرف محقق‌ها هستن.»

شیطان شهوت گفت: «پس داری میگی‌می‌داد​ حتی اگه رهبر اتحاد ایم یه‌رفیق​ محقق باشه، از اون خوباشه؟ مثل موهیست‌ها.»

«درسته.»

شیطان شمشیر‌رفت​ پرسید: «این‌نظر​ یه حس درونیه؟»

«احتمال اینکه محقق باشه خیلی کمه. ولی نمی‌دونم چرا اون مرتیکه محقق سفیدپوش این‌قدر وقیحانه وارد اتحاد موریم شد. زیادی پرروئه. هر چقدر هم که در مورد دوئل‌ها کنجکاو باشه، ارزشش رو نداره که جونش رو به خطر بندازه. اگه من زودتر با حرف‌هام جهت اوضاع رو عوض نمی‌کردم، اون مرتیکه امروز با حمله مشترک اساتیدی که تو اتحاد‌حواسم​ موریم جمع شده بودن، یا کشته می‌شد یا دستگیر. اگه دهن‌لقی می‌کردم که اون همونیه که همراه با محقق شیطان بهشتی به رهبر فرقه گدایان حمله کرده و بعدش به رهبر اتحاد ایم نگاه می‌کردم، رهبر اتحاد ایم یا دستور حمله می‌داد یا خودش اول شمشیر می‌کشید. اگه رهبر اتحاد ایم دستور می‌داد، حتی امپراتورها هم چاره‌ای جز حرکت‌صحبت​ نداشتن. اگه پادشاه تیغه، پادشاه شمشیر، پادشاه مشت، سومون و نامگونگ، همراه با ما وارد عمل می‌شدن، اون یارو چطور می‌تونست دوام بیاره؟ همون اول کار دستگیر می‌شد. ولی اون از اون تیپ آدمایی نیست که حتی اگه اسیر بشه چیزی بروز بده. از اون دیوونه‌های تمام‌عیاره. آدمی در حد و اندازه‌ایه که شکنجه و تهدید روش اثر نداره.»

شیطان شبح سری تکان داد.

«پس، فعلاً میگی بهتره بفهمیم‌نزده​ چرا اون مرتیکه تونسته با‌صحنه​ این وقاحت وارد اتحاد موریم بشه.»

«شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟»

«ولی یه‌می‌روند​ ایرادی هم‌امپراتور​ تو حرفات هست.»

«چی؟»

«اون احتمالاً بدون اینکه بدونه تو یهویی سر‌باز​ از اتحاد موریم درمیاری، اومده داخل. اون از همون‌حال​ اول هویتِ آشنای پنج ببر شمال جدید رو داشته.»

«شاید هم همین‌طور باشه.»

برای لحظه‌ای،‌می‌روند​ به بازوی‌امپراتور​ خودم نگاه کردم.

همین‌طور که داشتم چیزهای مختلف را تصور‌چرا​ می‌کردم، مو به تنم سیخ شد و تمام‌خوابیده​ چهار شرور بزرگ به بازویم زل زده بودند.

شیطان شهوت‌بگذره​ پرسید: «بازوت‌بدی​ چش شده؟»

یک فاصله‌ای هست بین چیزی‌می‌رسید​ که در زندگی قبلی می‌دانستم‌حال​ و چیزی که الان می‌دانم.

داستان محقق سفیدپوش که در زندگی قبلی‌بگذره​ جسته و گریخته شنیده بودم، این بود‌رفت​ که او بایگانِ یک جناح شیطانی بوده است.

چیزی که الان واقعاً‌بوی​ می‌دانم این است که او‌حروم‌زاده​ مدیر کتابخانه جناح محققان است.

بین چیزی که تو‌بدی​ زندگی قبلی می‌دونستم و چیزی‌رفت​ که الان فهمیدم، تفاوت هست.

اون قضیه که محقق سفیدپوش مورد تنفر کسی بوده‌خاصی​ و به اتحاد موریم نقل مکان کرده، چیزیه که‌رابطه‌اش​ از زندگی قبلیم یادمه و همین بخشش یکم بوداره.

دلیلش هم اینه‌گفتم​ که فقط می‌تونم‌خوش​ نیتش رو حدس بزنم.

شاید اطلاعاتی که‌قطعاً​ تو زندگی قبلیم‌می‌داد​ داشتم دقیق نبوده.

رابطه‌ی من با محقق‌بدی​ سفیدپوش جوری نبود که بتونم‌رفت​ حتی دروغاش رو تشخیص بدم.

ولی همین که تا‌نظر​ اینجا بهش فکر کردم، یهو‌خاصی​ مو به تنم سیخ شد.

بلند شدم و به چهار شرور بزرگ گفتم:‌حرف​ «من میرم یه سر رهبر اتحاد ایم رو‌نظر​ ببینم. باید تبادل اطلاعات کنیم. منم چندتا سوال دارم.»

شیطان شمشیر سر تکون داد.

«برو.»

آروم از اتاق‌صحنه​ زدم بیرون و رفتم‌پیونگ​ سمت تالار رهبر اتحاد.

تو راه‌می‌روند​ افکارم رو‌امپراتور​ مرتب می‌کردم.

تقریباً فقط با تکیه بر حس ششمم‌چرا​ جلو می‌رفتم، ولی به نظر می‌رسید برای‌نیتی​ حل سوالاتم به کمک ایم سو-بک نیاز دارم.

با این‌بگذره​ حال، یه‌بدی​ آرزو داشتم.

امیدوار بودم حداقل‌صحنه​ ایم سو-بک جزو‌دونگ​ جناح محققان نباشه.

اون زیادی برای نقش‌امپراتور​ رهبر اتحاد مناسب و‌حرف​ برازنده به نظر می‌رسید.

وقتی به تالار رهبر‌بوی​ اتحاد رسیدم و قصدم رو‌حروم‌زاده​ گفتم، بهم گفتن منتظر بمونم.

کمی بعد، یکی‌حرف​ از اعضای اتحاد‌بودم​ گفت: «راهنمایی‌تون می‌کنم. بریم.»

بار دومم بود که‌نظر​ به اونجا می‌رفتم، ولی‌به‌طور​ حسش خیلی متفاوت بود.

با این حال، شخصی که‌رزمی​ راهنماییم می‌کرد همون جملات بازدید‌نزده​ قبلی رو به زبون آورد.

«رهبر اتحاد،‌لحنشان​ رهبر فرقه‌بوی​ هائو رو آوردم.»

«بیا تو.»

عضو اتحاد‌رفت​ در رو‌نظر​ باز کرد.

«لطفاً وارد شید.»

به ایم سو-بک نگاه‌بوی​ کردم که داشت پشت‌اون​ میزش یه چای سیاه‌رنگ می‌نوشید.

«رهبر اتحاد.»

ایم سو-بک به‌صحنه​ صندلی روبروش اشاره کرد‌پیونگ​ و کمی چای ریخت.

«بشین. می‌دونستم میای.»

«بله.»

به میز نگاه کردم‌بدی​ و دیدم یه فنجون‌باز​ دیگه هم اونجا هست.

همونطور که ایم سو-بک چای سیاه‌رنگ رو توی فنجون خالی می‌ریخت،‌نمی‌کند​ بهم گفت: «اگه رهبر اتحاد بهت چای سمی تعارف کنه، بدون‌قدم‌های​ تردید می‌نوشی؟ یا رد می‌کنی؟ نوشیدنش سمه، ولی رد کردنش سرپیچی.»

چای سیاه‌می‌روند​ رو هل‌امپراتور​ داد جلوم.

ایم سو-بک در حالی‌بوی​ که چای خودش رو‌اون​ می‌خورد، من رو تماشا می‌کرد.

چای قیافه‌ی حال‌به‌هم‌زنی داشت، واسه همین پرسیدم:‌ولی​ «فعلاً که باید بنوشم. خیلی بدطعم به‌پیونگ​ نظر میاد. داروئه؟ حداقل باید توش عسل می‌ریختی.»

ایم سو-بک سر تکون داد.

«داروئه. چه‌می‌روند​ جور دارویی می‌تونه‌رزمی​ باشه؟ حدس بزن.»

فنجون رو‌لحنشان​ برداشتم و‌بوی​ اول بوش کردم.

«داروی بیماری آتشه.»

ایم سو-بک‌رفت​ با قیافه‌ای‌نظر​ متعجب جواب داد.

«ها؟ از کجا فهمیدی؟»

از کجا فهمیدم...‌قطعاً​ چون دکتر مویونگ برام‌چرا​ دمش کرده بود می‌دونستم.

چای رو خوردم و‌بدی​ به ایم سو-بک نگاه‌باز​ کردم، بعد اخم کردم.

شبیه همون‌رفت​ بود، ولی این‌می‌رسید​ یکی تلخ‌تر بود.

«اه...»

ایم سو-بک خنده‌ی ریزی‌بوی​ کرد و گفت: «اگه سمی‌حروم‌زاده​ بود چی؟ خیلی راحت خوردی.»

«من در سطح آسیب‌ناپذیری‌بدی​ در برابر صد سم هستم.‌رفت​ راستی، از کجا میدونستی میام؟»

«جفتمون حرف برای گفتن داریم،‌می‌رسید​ پس یا من احضارت می‌کردم‌حال​ یا تو می‌اومدی. کی اول بپرسه؟»

سرم رو تکون دادم.

«یه جورایی حس می‌کنم‌بوی​ دلم میخواد اول حرفای‌اون​ رهبر اتحاد رو بشنوم.»

ایم سو-بک دست به سینه‌نزده​ شد، کمی به پشتی صندلیش‌صحنه​ تکیه داد و نگاهم کرد.

«از کجا شروع کنم؟ چرا روی کار محقق‌به‌طور​ سفیدپوش سرپوش گذاشتی؟ نکنه تو، رهبر فرقه هائو،‌داشته​ هم شاگرد محققانی؟ هرچند یه جورایی جور در نمیاد.»

اوه، چه سوال نویی.

به نظر می‌رسید من یه مدت کوتاه‌چرا​ شک داشتم ایم سو-بک محقق باشه، و ایم‌خوابیده​ سو-بک هم شک داشته من شاگرد محقق‌ها باشم.

و با این حال،‌بدی​ تو زمین مبارزه هیچکدوممون‌باز​ کوچکترین نشونه‌ای بروز ندادیم.

واقعاً تبادل نویی بود،‌نظر​ و مصداق بارز ضرب‌المثل "تاریکیِ‌خاصی​ زیر چراغ" برای هر دوتامون.

به ایم سو-بک نگاه کردم.

«مکالمه‌ی امروز‌لحنشان​ به نظر‌بوی​ طولانی میاد.»

«منم همین فکر رو می‌کنم.»

«از کجا شروع کنم؟‌نظر​ اول اینکه، از کجا‌به‌طور​ فهمیدی اون محقق سفیدپوشه؟»

ایم سو-بک گفت: «راستش نمی‌دونستم.»

«هوم.»

«ولی لحظه‌ای که تو بهش گفتی محقق‌ولی​ سفیدپوش، همون موقع فهمیدم که اون فقط‌پیونگ​ یه محقق معمولی نیست، بلکه "همون" محقق سفیدپوشه.»

فکرش رو که‌صحنه​ می‌کنم، این مرد‌دونگ​ رهبر اتحاد موریمه.

راهی نداشتم که بدونم‌امپراتور​ چه اطلاعاتی به‌روزرسانی شده‌حرف​ و بهش گزارش شده.

حتماً حجم‌لحنشان​ عظیمی از‌بوی​ اطلاعات بهش رسیده.

اون موقع بود که‌بدی​ در مورد وضعیت اخیر‌باز​ یه نفر خاص پرسیدم.

«بدن کُند‌رفت​ این اواخر‌نظر​ چه غلطی می‌کنه؟»

«اخیراً به دلایل‌گفتم​ مختلفی تو زندان‌خوش​ تندر حبس شده.»

«با این حال، حتماً‌بوی​ اطلاعاتی در مورد جناح محققان‌حروم‌زاده​ از بدن کُند گرفتی، نه؟»

«وقتی اولین بار آوردمش، با کمال‌بودم​ میل همه چیز رو اعتراف کرد.‌می‌رسید​ فقط چندتا پیک مشروب لازم داشت.»

بدن کُند کسی بود که‌می‌رسید​ توسط محقق سفیدپوش اغفال شد‌حال​ تا به استادش خیانت کنه.

طبیعتاً اون‌می‌روند​ چیزای زیادی در‌رزمی​ مورد محقق‌ها می‌دونست.

حتماً بعد از اومدن به‌بحث​ اتحاد موریم، همه چیز رو‌بهش​ واسه رهبر اتحاد ایم بالا آورده.

پس، ایم سو-بک هم‌بدی​ بیشتر از زندگی قبلی‌باز​ من در مورد محقق‌ها می‌دونست.

با اینکه نشون‌صحنه​ نمی‌داد، ایم سو-بک‌دونگ​ مرد دقیقی بود.

همچنین صبر این رو داشت‌رزمی​ که دونسته‌هاش رو مخفی کنه‌نزده​ و وضعیت رو زیر نظر بگیره.

ایم سو-بک گفت: «رهبر فرقه، هنوز جواب ندادی. دلیلی که روی کار محقق سفیدپوش سرپوش‌خوابیده​ گذاشتی. اگه اون کسیه که سعی کرده رهبر فرقه گدایان رو بکشه، پس دشمن اتحاد موریمه.‌می‌کردم​ مهم نیست ارشد گدای الهی چقدر ازش چشم‌پوشی کرده باشه، من نمی‌تونم همون کار رو بکنم.»

سرم رو تکون دادم.

«حتماً همون دلیلیه که رهبر اتحاد تو زمین مبارزه نکشتش. همونطور که می‌دونی، محقق‌ها آدمای مبهمی هستن. اگه باهاشون مثل‌می‌کرده​ دشمن رفتار کنی، دشمن میشن. اگه ولشون کنی، هنوز نمی‌دونی دوست میشن یا دشمن. حتی اگه سعی می‌کردم قایمش کنم، اگه‌همان​ رهبر اتحاد دستور می‌داد، محقق سفیدپوش امروز می‌مرد. این همون دلیلیه که گذاشتی محقق جوینده جان تو دریاچه شرقی در بره.»

ایم سو-بک سر تکون داد.

«درسته. اون دلیل هست، و همچنین‌می‌داد​ ایمان داشتم تو به عنوان یه‌رفیق​ آدم بافکر، دلایل خودت رو داری.»

به هر حال، به نظر می‌رسید من و ایم‌رفت​ سو-بک هر دو در حالی که به هم اعتماد‌نمی‌کند​ داشتیم، رسیدگی به این وضعیت رو به تعویق انداخته بودیم.

«در نهایت، محقق سفیدپوش با اون مرتیکه از خاندان سومون‌حال​ روبرو شد، پس نتیجه بد نبود. راستی، چی انقدر برات کنجکاوی‌برانگیز‌طبیعی​ بود که درست بعد از غذا خوردن بدو بدو اومدی اینجا؟»

«نمی‌دونم.»

حقیقت اینه که افکار و گمانه‌زنی‌هام‌می‌داد​ مرتب نبود، واسه همین اومدم تا سعی‌سوال​ کنم قطعات پازل رو کنار هم بذارم.

به ایم سو-بک نگاه کردم و گفتم: «یه جایی هست‌صحنه​ که میخوام برم. چه با رهبر اتحاد برم چه تنها، فرقی‌ایستادنشان​ نمی‌کنه. در هر صورت، برای رفتن به اجازه‌ی تو نیاز دارم.»

«کجا؟»

به قیافه‌ی ایم‌گفتم​ سو-بک نگاه کردم‌خوش​ و بی‌درنگ جواب دادم.

«میخوام خزانه‌ی‌لحنشان​ مخفی اتحاد‌بوی​ موریم رو ببینم.»

به محض اینکه اسم‌بدی​ اون مکان رو آوردم،‌باز​ قیافه‌ی ایم سو-بک سفت شد.

«خزانه‌ی مخفی؟»

«امکانش هست؟»

استدلال و‌لحنشان​ شهود هیچ حد‌بحث​ و مرزی نداره.

این دلیلی بود که موقع‌نزده​ حرف زدن با چهار شرور‌صحنه​ بزرگ مو به تنم سیخ شد.

توی اتحاد موریم، یه خزانه‌ی‌می‌رسید​ مخفی وجود داره که هیچکس‌حال​ بدون اجازه نمی‌تونه واردش بشه.

خزانه‌ی مخفی، همونطور که از‌رزمی​ اسمش پیداست، یه انبار مخفیه‌نزده​ و شامل یه کتابخونه هم میشه.

ایم سو-بک گفت: «این یکم نگران‌کننده‌ست. هیچکس بدون اجازه‌ی من نمی‌تونه وارد خزانه‌ی‌سوال​ مخفی بشه. تو هم به نظر نمیاد تیپی باشی که طمع سلاح یا‌سنگینی​ کتابچه‌های رزمی رو داشته باشه. باید اینطور برداشت کنم که صرفاً میخوای ببینیش؟»

«آره.»

«اگه دلیلی که میخوای خزانه‌ی مخفی‌دونگ​ رو ببینی مربوط به جناح محققان‌اساس​ باشه، فکر کنم خیلی شوکه بشم.»

«تا نبینم منم نمی‌دونم.»

ایم سو-بک لحظه‌ای شقیقه‌هاش‌بوی​ رو با انگشت شست‌اون​ فشار داد، بعد گفت: «زاها.»

«بله.»

«تو عضو اتحاد نیستی، ولی بهت اعتماد دارم. با این حال، اونجا جاییه که فقط تعداد محدودی از‌رابطه‌اش​ افراد می‌تونن وارد و خارج بشن. در هر صورت، من راهنماییت می‌کنم، پس بذار هوا یکم تاریک‌تر بشه بعد‌شاگردش​ با هم بریم. اون چای رو بخور. اگه یهو یه غیرعضو رو ببرم خزانه‌ی مخفی، اعضای اتحاد وحشت می‌کنن.»

«باشه.»

دوتایی چایی که درمان بیماری‌بحث​ آتش بود رو مزه‌مزه کردیم و‌میگه​ منتظر موندیم تا هوا تاریک‌تر بشه.

ایم سو-بک امروز‌حرف​ به نظر خیلی‌بودم​ تو فکر بود.

انگار داشت وقایع قدیمی‌نظر​ رو مرور می‌کرد، یا‌به‌طور​ شاید افکارش رو مرتب می‌کرد.

در تاریکیِ زیر چراغ...

حس اینکه قرار بود‌بوی​ بریم ببینیم اونجا چه‌اون​ خبره، کاملاً ملموس بود.

ناولها | novelha.net