---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 341: با ما بیا • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 341: با ما بیا

0

محقق سفیدپوش آدمی‌اتحاد​ بود که بویی‌گفت​ از رحم نبرده بود.

ما هم مردهای بی‌رحمی بودیم، ولی در‌وایسم​ مقایسه با او، محقق سفیدپوش جوری می‌جنگید‌بگیرم​ که انگار هیچ احساسی در وجودش نیست.

اوضاع طوری بود که چهار شرور بزرگ به‌تنهایی می‌توانستند حمام‌حقیقت​ خون راه بیندازند، اما وقتی محقق سفیدپوش هم وارد معرکه شد،‌ماهی​ جنازه‌های مردان سرخ‌پوش یکی پس از دیگری روی زمین تلنبار شدند.

صحنه شبیه به تخته‌بازی‌همچین​ «گو» بود که مهره‌های‌اتحاد​ قرمز رویش چیده باشند.

به‌محض اینکه من و محقق سفیدپوش نیروهایمان را‌چنین​ یکی کردیم، تک‌تک مردان سرخ‌پوش و تعدادی از‌سرم​ اشباح باقی‌مانده را کشتیم و بعد نفسی تازه کردیم.

شب چنان روشن بود که انگار‌این​ مهتاب شره می‌کرد و باعث می‌شد‌گل‌آلود​ حالت چهره‌هایمان برای یکدیگر کاملاً واضح باشد.

بعد از بررسی‌کشته​ وضعیت چهار شرور بزرگ،‌سرم​ از محقق سفیدپوش پرسیدم:

«اگه جناح محققان، جناح راستین، فرقه هائو‌مگه​ و فرقه گدایان همه با تمام قوا‌اتحادی​ متحد بشن، می‌تونیم فرقه شیطانی رو زمین بزنیم؟»

محقق سفیدپوش دست‌به‌سینه ایستاد‌فداکاریه​ و به من که روی‌اتحادی​ جنازه‌ای نشسته بودم، نگاه کرد.

«چرا باید همچین فداکاری‌ای بکنیم؟»

«مگه اتحاد فداکاریه؟»

محقق سفیدپوش درحالی‌که‌باید​ به چهار شرور‌بکنیم​ بزرگ نگاه می‌کرد، گفت:

«حتی با چنین اتحادی،‌فداکاریه​ نصف اعضای هر جناح کشته‌اتحادی​ می‌شن. ما هم مستثنی نیستیم.»

سرم را تکان دادم.

«حقیقت داره. نقشه اصلی من این بود که وایسم کنار و دعوای جناح راستین و جناح‌کنار​ شیطانی رو تماشا کنم و بعد از آب گل‌آلود ماهی بگیرم، ولی یه جنگ تمام‌عیار برای‌چیدن​ تو زیادیه. با روحیاتت سازگار نیست. تو اهل فداکاری نیستی. تازه، توطئه چیدن هم دیگه حال نمیده.»

محقق سفیدپوش سری تکان داد.

«ارزیابی دقیقی بود.»

«به‌هر‌حال، قبول داری‌داره​ که فرقه شیطانی به‌عنوان‌وایسم​ یه قدرت واحد، قوی‌ترینه؟»

محقق سفیدپوش ناگهان با قدم‌های بلند به‌سمت یکی از‌دادم​ اشباح رفت که هنوز بدنش تکان می‌خورد و پایش را‌کنم​ محکم روی کمر آن یارو که هنوز نفس می‌کشید، کوبید.

صدای خفه‌ای شنیده شد‌همچین​ که با صدای خرد‌اتحاد​ شدن استخوان‌ها همراه بود.

محقق سفیدپوش جواب داد:

«گمونم همین‌طور باشه.»

«پس مطمئن شو که نفر آخر می‌میری. آدم باید هرجور دلش می‌خواد زندگی کنه. اگه یه‌کنار​ روزی ما و فرقه شیطانی با هم نابود شدیم، تو بیا جلو و گندکاری‌ها رو جمع کن.‌دیگه​ مقام رهبر اتحاد موریم رو بردار واسه خودت. هوای فرقه هائو رو هم یه کم داشته باش.»

محقق سفیدپوش نگاهم کرد.

«تو واقعاً رد‌اتحاد​ دادی. می‌خوای اول به‌حتی​ فرقه شیطانی حمله کنی؟»

به جنازه‌های‌حقیقت​ اطراف نگاه‌نقشه​ کردم و گفتم:

«وقتش که برسه، مجبورم. نمی‌تونم اینجوری زندگی کنم. رسماً دارن بازیم میدن. انگار دارن ذره‌ذره زندگی روزمره‌م رو می‌تراشن. به نظر میاد قصد دارن با فرستادن آدمکش‌سازگار​ خشکم کنن، جوری که یه روز خوش نداشته باشم. تازه، داداش بزرگ (شیطان شمشیر) جای فرقه شیطانی رو بلده. وقتی نیروها رو جمع کنیم، دلیلی نداره نتونیم‌می‌خورد​ پیش‌دستی کنیم و حمله کنیم. علاوه بر این، اونا قبلاً به خونه‌های مردم عادی حمله کردن و قتل‌عام راه انداختن، پس جناح راستین به اندازه کافی بهانه داره.»

محقق سفیدپوش‌چرا​ به شیطان‌همچین​ شمشیر نگاه کرد.

«شیطان شمشیر، فکر می‌کنی شانسی برای پیروزی‌حتی​ هست؟ رهبر فرقه هائو پیشنهاد حمله پیش‌دستانه علیه‌نیستیم​ سه فاجعه رو میده که نفوذناپذیرن. نظرت چیه؟»

شیطان شمشیر جواب داد:

«اگه بخوایم این قضیه رو با جنگ حل کنیم، آدمای خیلی زیادی می‌میرن. اگه نیت‌وایسم​ واقعی رهبر فرقه اینه که بشه «شماره یک زیر آسمان»، می‌تونیم بدون جنگ بیرون بکشیمش. اگه‌توطئه​ قبلش حمله کنیم، مریدان فرقه با هم متحد می‌شن و تصمیم می‌گیرن جنگ مقدس راه بندازن.»

با اینکه نظر داداش‌همچین​ بزرگ غیرمنتظره بود، با‌اتحاد​ حالتی جدی گوش دادم.

«هوم.»

«اگه جنگ مقدس راه بیفته، هر مرید شیطانی یه رزمی‌کار موریم رو با خودش به اون دنیا می‌بره؛ یه نابودی دوطرفه. اگه پنجاه درصد‌چیدن​ تلفات بدیم یعنی شانس آوردیم. می‌تونی فرض کنی که اکثر فرقه‌ها منقرض می‌شن. علاوه بر این، هنوز برای رهبر اتحاد ایم زوده که بتونه‌محکم​ رهبر فرقه رو شکست بده. تو این حالت، باید فرض کنیم اتحاد موریم هم نابود میشه. به‌خاطر این دلایل، نمی‌تونم با جنگ تمام‌عیار موافقت کنم.»

به شیطان شمشیر نگاه کردم.

«پس فکرت چیه، داداش بزرگ؟»

«نتیجه بیرون کشیدن رهبر فرقه برای یه نبرد سرنوشت‌ساز، شبیه نتیجه یه جنگ تمام‌عیار برای حل‌وفصل ماجراست. اگه این‌طوره،‌حقیقت​ بهترین راه اینه که رقابت رو به روش موریم تعیین کنیم، جایی که آدمای کمتری می‌میرن. در نهایت، این موضوع‌نیستی​ به قانون بقای اصلح که جناح شیطانی دنبالشه هم مربوط میشه، پس رهبر فرقه قصدی برای فرار ازش نخواهد داشت.»

به چهار شرور‌داره​ بزرگ و محقق‌این​ سفیدپوش نگاهی انداختم.

«پس منظورتون اینه که من باید‌نیستیم​ تا اون موقع توسط زیردستای رهبر‌نقشه​ فرقه شکنجه بشم؟ زندگی خیلی دردناکه.»

شیطان شمشیر گفت:

«واسه همینه که زمان محدودی داریم. رهبر فرقه هنوز مطمئن نیست که می‌تونه دو نفر‌نیستیم​ از سه فاجعه رو هم‌زمان شکست بده. همین موضوع دلیلیه که صلح تو موریم ادامه‌ماهی​ داره. البته، برای ما که با تو سفر می‌کنیم، برادر سوم، خبری از این صلح نیست.»

همه به من نگاه کردند.

«...»

شیطان شهوت‌چرا​ با چهره‌ای‌همچین​ رنگ‌برگشته گفت:

«فقط تو نیستی‌اتحاد​ که درد داری.‌گفت​ من که دارم می‌میرم.»

ناگهان بلند‌حقیقت​ شدم و سمت‌اصلی​ شیطان شبح رفتم.

از سر،‌اعضای​ سینه و‌می‌شن​ بازویش خون می‌چکید.

شیطان شهوت هم همین‌طور بود.

رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید،‌گفت​ انگار با استفاده از تکنیک نهایی‌اش‌کشته​ زیادی به خودش فشار آورده بود.

شیطان شمشیر نسبتاً سالم‌نقشه​ بود و فقط کمی‌کنار​ خسته به نظر می‌رسید.

نزدیک چهار شرور‌کشته​ بزرگ نشستم و به‌سرم​ محقق سفیدپوش نگاه کردم.

احساس می‌کردم‌چرا​ به نقطه عطفی‌فداکاری‌ای​ در زندگی‌ام رسیده‌ام.

قبل از اینکه دنبال‌رو غرایزم‌درحالی‌که​ شوم و با محقق سفیدپوش حرف‌اعضای​ بزنم، به چند چیز فکر کردم.

«...محقق، پس‌حقیقت​ با ما بیا‌اصلی​ صخره قتل‌عام مطلق.»

«چرا صخره قتل‌عام مطلق؟»

«اون ته‌چرا​ یه داروی‌همچین​ معنوی هست.»

چهار شرور بزرگ با قیافه‌هایی‌درحالی‌که​ نسبتاً متعجب نگاهم کردند، اما‌نصف​ من عمداً نگاهشان را نادیده گرفتم.

بعد از گفتن‌داره​ این حرف‌ها، فکر‌این​ دیگری در سرم پیچید.

«اون ته‌اعضای​ فرقه هائو‌می‌شن​ قرار داره...»

این چیزی بود‌باید​ که نمی‌توانستم بگویم چون‌مگه​ با موقعیت جور درنمی‌آمد.

محقق سفیدپوش‌مگه​ سرش را‌فداکاریه​ کج کرد.

«داروی معنوی؟ تهِ صخره‌نقشه​ قتل‌عام مطلق؟ اگه داروی معنوی‌دعوای​ هست، خودتون بخوریدش. چرا من؟»

با لحنی آرام گفتم:

«داروی معنوی زیاده. ولی داروییه که نمیشه آوردش بالا. درستش اینه که همون‌جا مصرف بشه. بیا با هم بریم‌مستثنی​ پایین. مهم نیست اگه بعداً محقق‌هات رو بیاری تا داروی معنوی رو بردارن. چیزی که من می‌دونم رو با‌تمام‌عیار​ جناح محققان به اشتراک می‌ذارم. اگه داروی معنوی باشه، با هم تقسیمش می‌کنیم. اگه به دردسر بیفتی، به کمکت میام.»

فکر عجیبی بود، اما...

به نظر می‌رسد فقط‌نقشه​ یک قهرمان جوانمرد واقعی می‌تواند‌دعوای​ با رهبر فرقه روبرو شود.

این فکر که اگر دنبال شرط و شروط،‌تکان​ دلایل، توجیهات، منافع و سودهای عملی باشم نمی‌توانم‌کنار​ کارهای بزرگ انجام دهم، بر ذهنم مسلط شد.

حتی اگر این روشی نسبتاً ریاکارانه برای یک‌اتحاد​ قهرمان جوانمرد بود، چاره‌ای نداشتم جز اینکه این‌طور‌اعضای​ رفتار کنم تا بتوانم جلوی جبهه رهبر فرقه بایستم.

محقق سفیدپوش پرسید:

«داروی معنویِ خفنیه؟»

«اگه داروی معنوی‌ای باشه که بتونه چیِ‌سرم​ سردِ هنر بی‌قلب سایه ماه رو مصرف‌این​ کنه، گمونم باید خفن حساب بشه، نه؟»

«نکنه تله‌ست؟»

با لبخند گفتم:

«تله؟ تو که به‌هر‌حال از چهارتا آدم مثل ما نمی‌ترسی. و در حقیقت، اساتید‌بگیرم​ زیادی تو موریم نیستن که بتونن از صخره قتل‌عام مطلق برن پایین. واسه پایین رفتن‌داد​ مهارت لازمه، واسه بالا اومدن هم مهارت لازمه. جایی نیست که هر کسی بتونه بره.»

محقق سفیدپوش لحظه‌ای‌کشته​ فکر کرد، بعد‌نیستیم​ سر تکان داد.

«بریم.»

این‌طوری شد که موفق شدم یک‌گفت​ محافظ مطمئن برای سفر به صخره‌کشته​ قتل‌عام مطلق، آن هم مجانی، استخدام کنم.

با احتمال اینکه اشباح و‌اصلی​ فرقه شیطانی به ما چسبیده باشند،‌کنم​ به‌شدت به یک محافظ نیاز بود.

کجای دنیا می‌توانستم‌کشته​ محافظی پیدا کنم‌نیستیم​ که امپراتور رزمی باشد؟

از آنجایی که چیزی که قرار بود آن پایین‌فداکاریه​ بخوریم ماهی‌های بی‌نام‌ونشانی بودند که در دریاچه موج می‌زدند،‌می‌شن​ دلیلی نداشت در پرداخت دستمزد محافظ خساست به خرج دهم.

برایم مهم نبود اگر‌فداکاریه​ محقق سفیدپوش به‌خاطر آن‌چنین​ داروی معنوی قوی‌تر شود.

این ادب بین رفقاست‌نقشه​ که وقتی کمکی دریافت‌کنار​ می‌کنی، کمک پیشنهاد بدی.

خاک ماتحتم‌اعضای​ را تکاندم‌می‌شن​ و گفتم:

«بریم.»

به شیطان شبح که خسته‌تر از آن‌حتی​ بود که بایستد کمک کردم بلند شود‌مستثنی​ و با لگد زدم درِ کونِ شیطان شهوت.

«بریم.»

«باشه.»

نگاهی به شیطان شمشیر انداختم.

«داداش بزرگ.»

شیطان شمشیر که حسابی خسته بود، با‌وایسم​ تکیه دادن به «شمشیر نور» خودش را‌بگیرم​ از زمین بلند کرد و روی پاش ایستاد.

«بزن بریم.»

مرد سیاه‌پوش نگاهی‌اتحاد​ به اطراف معبد‌گفت​ متروکه انداخت و پرسید:

«اینجا کجاست؟»

مردی که «محقق سفیدپوش» او‌مستثنی​ را شیطان خون نامیده بود، یعنی‌داره​ همان «فرستاده راست روشنایی»، جواب داد:

«یه پناهگاه موقت. بذار قبل از حرکت منتظر‌اتحاد​ جاسوس‌ها و بازمانده‌ها بمونیم. راستی، تو یه ضربه کف‌کشته​ دست از من خوردی. به این زودی خوب شدی؟»

مرد سیاه‌پوش‌مگه​ به فرستاده راست‌درحالی‌که​ روشنایی نگاه کرد.

«آره.»

«واقعاً که شاگردی هستی که توسط اشباح‌سرم​ با نهایت دقت پرورش داده شده. ارشد‌این​ بک یا و ارشد هشتم چی شدن؟»

«درست قبل‌چرا​ از رسیدن‌همچین​ من مردن.»

فرستاده راست روشنایی در‌فداکاریه​ حالی که دست‌هایش را پشت‌اتحادی​ کمرش قفل کرده بود، گفت:

«به دست کی؟‌داره​ اونا کسایی نبودن‌این​ که راحت شکست بخورن.»

«توسط رهبر‌اعضای​ فرقه هائو‌می‌شن​ کشته شدن.»

«مگه اون‌چرا​ مرد همچین‌همچین​ مهارتی داره؟»

«بله.»

«عجیبه. چطور کشتشون؟»

مرد سیاه‌پوش در حالی که‌مستثنی​ تار عنکبوتی را از روی صندلی‌داره​ داخل تالار بزرگ کنار می‌زد، گفت:

«رهبر فرقه هائو اون دو تا ارشد رو گرفت و هنر یخ خودش رو آزاد‌نصف​ کرد. بقیه اشباح به رهبر فرقه هائو حمله کردن، ولی به‌خاطر هنر یخ، حملاتشون هیچ‌کنار​ اثری نداشت. هر کی می‌دید فکر می‌کرد اون سه نفر توی یه نابودی متقابل مردن.»

«و بعدش؟»

«به‌محض اینکه دیدم رهبر فرقه هائو اول از هنر یخ خلاص شد‌گل‌آلود​ و اون دو تا ارشد رو با یه ضربه کشت، وارد مبارزه‌چیدن​ شدم. همه طبق نقشه عمل کردن و فقط لحظه آخر مداخله کردن.»

فرستاده راست روشنایی پشتش‌می‌شن​ را کرد و به‌تکان​ مجسمه بودای مقابلش نگاهی انداخت.

«اون دو تا ارشد، اشباحی بودن که از نبرد با خدای شمشیر زنده بیرون اومده بودن.‌اعضای​ هر جور نگاه می‌کنم، مهارت‌های رهبر فرقه هائو باید خیلی پایین‌تر از خدای شمشیر باشه. فکرش‌تماشا​ رو نمی‌کردم این‌قدر احمقانه بجنگن. دلیل اینکه دنبال رهبر فرقه تا همچین جای دورافتاده‌ای رفتن چی بود؟»

«تصمیم ارشد بک یا بود.‌درحالی‌که​ به نظر می‌رسید دلش نمی‌خواد‌نصف​ اتحاد موریم وارد ماجرا بشه.»

مرد سیاه‌پوش به‌داره​ پشت فرستاده راست روشنایی‌وایسم​ خیره شد و گفت:

«فرستاده عالی‌مقام،‌اعضای​ لطفاً یه فرصت‌مستثنی​ دیگه بهم بدید.»

«چه فرصتی می‌تونم بهت بدم؟ ما همه رو آوردیم، حتی اونایی که بازنشسته‌چنین​ شده بودن، و از هر ده نفر هشت یا نه نفر مردن. حتی‌نقشه​ نمی‌دونم کی هنوز زنده‌ست. سخته که بدونم چی باید به رهبر فرقه گزارش بدم.»

مرد سیاه‌پوش‌مگه​ لحظه‌ای به صدای‌درحالی‌که​ محیط گوش داد.

«...»

شبی ساکت بود‌کشته​ و نور مهتاب‌نیستیم​ بی‌صدا بر زمین می‌تابید.

سکوت محیط به این‌همچین​ معنی بود که فقط فرستاده‌فداکاریه​ راست روشنایی آنجا حضور دارد.

چشمان مرد‌مگه​ سیاه‌پوش به چپ‌درحالی‌که​ و راست چرخید.

مرد سیاه‌پوش‌حقیقت​ با لحنی‌نقشه​ آرام گفت:

«رهبر فرقه هنوز چهره من رو نمی‌شناسه، پس اگه‌دادم​ بهم وقت بدید، شخصاً براش کمین می‌ذارم. من همین الانش‌کنم​ هم هنرهای رزمی "تکنیک سلاخی روح" رو به ارث بردم.»

«می‌خوای بگی بدون‌باید​ هیچ‌کدوم از اشباح،‌بکنیم​ تنهایی انجامش میدی؟»

«بله.»

فرستاده راست روشنایی‌داره​ که داشت به مجسمه‌وایسم​ بودا نگاه می‌کرد، گفت:

«شماره یک، به‌کشته​ این مجسمه نگاه‌نیستیم​ کن. می‌دونی چیه؟»

«نمی‌دونم.»

«با دیدن اینکه در شعله‌ها غرق شده، به نظر میاد "پادشاه خرد تزلزل‌ناپذیر" باشه. ساختن همچین مجسمه‌ای برای عبادتش یعنی‌داره​ زمانی کسایی بودن که پادشاه خرد رو ستایش می‌کردن، ولی الان تبدیل به یه معبد متروکه شده. این یعنی وقتی آدما‌چیدن​ زندگیشون رو به راه میشه، مهربونی‌های گذشته رو فراموش می‌کنن و حتی می‌تونن خدایانشون رو هم رها کنن. از این جهت...»

درست زمانی که به نظر می‌رسید‌این​ مرد سیاه‌پوش می‌خواهد حرکت کند، دستش را‌ماهی​ توی کمر فرستاده راست روشنایی فرو کرد.

همان‌طور که دست‌کشته​ مرد سیاه‌پوش در‌نیستیم​ کمر او فرو می‌رفت...

«...!»

بدن فرستاده راست انگار باد کرد و بعد خرد‌اتحادی​ شد و به تارهای قرمز و نازکی به شکل‌دادم​ انسان تبدیل شد که دور دست مرد سیاه‌پوش پیچید.

فرستاده راست روشناییِ واقعی چند قدم‌این​ آن‌طرف‌تر ایستاده بود و با همان‌گل‌آلود​ حالت قبلی به مجسمه بودا نگاه می‌کرد.

در حالی که مرد سیاه‌پوش تلاش‌نیستیم​ می‌کرد تارهای قرمزی که به دستش چسبیده‌اصلی​ بود را بکند، فرستاده راست روشنایی گفت:

«... نظرت چیه راجع به اینکه حتی کسایی‌اتحاد​ که همچین مجسمه‌های هنری‌ای می‌سازن و وقتی کمک‌اعضای​ می‌گیرن عبادت می‌کنن، خیلی سریع خدایانشون رو دور می‌ندازن؟»

مرد سیاه‌پوش دست چپش را‌درحالی‌که​ تاب داد و نیروی کف دستی‌اعضای​ به سمت فرستاده راست شلیک کرد.

با صدای بوم بلندی، بدن فرستاده راست منفجر شد و‌تماشا​ صدها تار قرمز در هوا پخش شدند، انگار که دهانشان‌اهل​ را باز کرده باشند، و دور دست چپ مرد سیاه‌پوش پیچیدند.

فرستاده راست روشنایی که دوباره‌مستثنی​ فقط دو قدم آن‌طرف‌تر ظاهر‌حقیقت​ شده بود، برگشت و گفت:

«از همون اولش هم انتظار نداشتم از یه "شبح" با اون ذات‌حتی​ کج و کوله، آدم حسابی دربیاد. گفتی می‌خوای تنهایی سراغ رهبر فرقه‌حقیقت​ هائو بری، و منم می‌خواستم بهت فرصت بدم، ولی این چه کاریه؟»

مرد سیاه‌پوش که تارهای‌فداکاریه​ قرمز دور هر دو‌چنین​ دستش پیچیده بود، جواب داد:

«فرستاده، بدن من همین الانش هم تقریباً در‌کنار​ برابر شمشیر و تیغه آسیب‌ناپذیره. مگه این همون‌تمام‌عیار​ مسیر شیطانی نیست که همه‌تون این‌قدر دنبالش بودید؟»

فرستاده راست روشنایی گفت:

«باور به اینکه آسیب‌ناپذیری واقعی در برابر شمشیر و تیغه می‌تونه توی‌حتی​ یه فرم فیزیکی تجسم پیدا کنه، خودش حماقته. اگه واقعاً تبدیل به همچین‌داره​ موجود قدرتمندی شده بودی، دیگه نیازی به جذب کردن رهبر فرقه هائو نداشتی.»

مرد سیاه‌پوش‌مگه​ بازوهایش را‌فداکاریه​ باز کرد.

«نگاه کن. حتی هنرهای‌نقشه​ شیطانی تو هم الان‌کنار​ نمی‌تونه کاری با من بکنه.»

فرستاده راست با‌کشته​ نگاهی ترحم‌آمیز به‌نیستیم​ مرد سیاه‌پوش نگاه کرد.

وقتی مرد سیاه‌پوش موجی از چی را‌مگه​ از کل بدنش فوران داد، تارهای قرمزی که‌نصف​ دور دست‌هایش پیچیده بود تکه‌تکه و پراکنده شد.

موج چی حتی لباس‌هایی‌فداکاریه​ که بدن مرد سیاه‌پوش‌چنین​ را پوشانده بود پاره کرد.

در همان لحظه، مرد سیاه‌پوش جفت کف دستش‌کنار​ را به سمت فرستاده راست روشنایی تاب داد و‌زیادیه​ معبد متروکه در یک چشم‌به‌هم‌زدن شروع به ریزش کرد.

خیلی زود، مجسمه بودا منفجر شد و آوار معبدِ در حال‌داره​ ریزش به هر سو پرتاب شد، در حالی که مرد سیاه‌پوش‌بگیرم​ و فرستاده راست که حالا بیرون بودند، با هم درگیر شدند.

فرستاده راست روشنایی مثل روحی که در آب شناور‌فداکاریه​ باشد، حملات مرد سیاه‌پوش را منحرف کرد، سپس دست‌هایش‌می‌شن​ را به هم چسباند و تارهای قرمز را بیرون کشید.

درست زمانی که می‌خواست نوعی تکنیک نهایی‌حتی​ را اجرا کند، نیروی کف دست مرد سیاه‌پوش‌نیستیم​ کل بدن فرستاده راست را در بر گرفت.

این بار با صدای کوبیده شدن،‌این​ بدن فرستاده راست متلاشی شد و‌گل‌آلود​ تکه‌های گوشت و خون به اطراف پاشید.

مرد سیاه‌پوش که غرق‌می‌شن​ در خون شده بود،‌تکان​ به اطراف نگاه کرد.

چشمانش از‌چرا​ قبل کاسه‌همچین​ خون بود.

مرد سیاه‌پوش‌مگه​ نگاهی انداخت‌فداکاریه​ و گفت:

«... مرتیکه‌حقیقت​ مثلاً فرستاده‌نقشه​ راست روشنایی.»

ناگهان، خون‌هایی که به هوا پاشیده بود به ذرات ریز‌حقیقت​ تبدیل شد و بعد هر قطره خون تبدیل به یک‌گل‌آلود​ تار قرمز شد و بدن مرد سیاه‌پوش را سوراخ کرد.

تنه و دست‌هایش که ادعا می‌کرد آسیب‌ناپذیرند سوراخ نشدند‌فداکاریه​ و تارها فقط دورشان پیچیدند، ولی تارهای قرمز توی‌می‌شن​ موها، کره چشم‌ها، بینی، دهان و سوراخ گوش‌هایش فرو رفتند.

فرستاده راست روشنایی که دو سه قدم‌حتی​ پشتِ جایی که مرد سیاه‌پوش حمله کرده‌مستثنی​ بود ظاهر شد، دست‌هایش را به هم کوبید.

تارهای قرمزی که به مرد سیاه‌پوش چسبیده بودند،‌کنار​ به زور وارد بدنش شدند و مثل ماهی‌های‌تمام‌عیار​ لجن‌خوار که تقلا می‌کنند، توی بدنش وول می‌خوردند.

همان‌طور که خون‌کشته​ از تمام بدن‌نیستیم​ مرد سیاه‌پوش جاری می‌شد...

در یک لحظه، دسته‌ای از‌فداکاری‌ای​ تارها که وارد دهان مرد سیاه‌پوش‌گفت​ شده بودند، از بدنش بیرون زدند.

فرستاده راست با‌اتحاد​ چهره‌ای سرد به‌گفت​ تماشای مرد سیاه‌پوش ایستاد.

«...»

تارهای قرمزی که درون‌می‌شن​ بدن مرد سیاه‌پوش می‌لولیدند، او‌دادم​ را از درون متلاشی کردند.

خون بیرون زد و خونِ جاری‌بکنیم​ شده توسط تارهای قرمز بلعیده شد‌حتی​ و دوباره به درون کشیده شد.

بعد از اینکه این اتفاق چندین بار‌حتی​ تکرار شد، بدن مرد سیاه‌پوش ناپدید شد،‌مستثنی​ انگار که توسط تارهای قرمز جویده شده باشد.

تنها آن موقع بود که فرستاده راست روشنایی به توده‌تماشا​ خونی که توسط تارهای قرمز ایجاد شده بود نزدیک شد و‌فداکاری​ آن را طوری شکل داد که انگار دارد طرح تایجی می‌کشد.

مرد سیاه‌پوش حالا به اندازه‌مستثنی​ یک هسته درونی شده بود‌حقیقت​ که توی مشت جا می‌شد.

شبیه یک اثر مقدس بود که توسط‌مگه​ یک راهب عالی‌رتبه به جا مانده باشد، یا‌نصف​ یک داروی معنوی که می‌شد فوراً مصرف کرد.

فرستاده راست روشنایی که غرق در خون‌حتی​ بود، داروی معنوی ساخته شده از انسان‌مستثنی​ را بین انگشت اشاره و شستش گرفت.

«...»

فرستاده راست رنگ داروی معنوی را از‌سرم​ زوایای مختلف بررسی کرد، با نگاه کسی‌این​ که دارد کیفیت محصول نهایی را می‌سنجد.

ناولها | novelha.net