---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 350: ویلای کوهستان فولاد • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 350: ویلای کوهستان فولاد

0

شروع کردن یه بزم شراب‌خوری بد‌میز​ نبود، ولی حس می‌کردم یه نفر‌کوزه​ دیگه هم به جمعمون اضافه شده.

این فقط یه‌این‌طوری​ دورهمی برای چهار شرور‌خودش​ بزرگ و محققان نبود.

انگار خواهر کوچکتر جین هیانگ هم‌خودش​ از توی اون نقاشی بیرون اومده‌مرغ​ و به جمع ما پیوسته بود.

مشروبش بدجور گیرا بود.

شاید به خاطر همین بود که محقق سپیدپوش—که از وقتی از شیطان بهشتی کتک خورده‌کنار​ بود، عقل درست و حسابی تو کله‌اش نمونده بود—اولین نفری بود که بعد از چند بار‌گونگبوئه​ چشم دوختن به نقاشی خواهر کوچکتر جین هیانگ وسط نوشیدن، کنترل بدنش رو از دست داد.

نه اینکه تو مشروب چیزی ریخته باشن... محقق سپیدپوش که‌شبح​ جوری می‌نوشید انگار داشت همزمان مشروب و خاطراتش رو قورت‌میز​ می‌داد، اولین نفری بود که مست کرد و از پا دراومد.

محقق سپیدپوش که هر از گاهی به‌تحمیل​ نقاشی زل می‌زد، آخر سر توسط ها‌بلا​ بوک برده شد تا یه گوشه بیهوش بشه.

بعد از اون، در کمال تعجب، شیطان‌انتظار​ شمشیر بی‌سر و صدا بلند شد و‌خودش​ به بهانه اینکه هوای تازه می‌خواد، زد بیرون.

شیطان بهشتی هم‌دادن​ بدون اینکه کلمه‌ای‌میز​ حرف بزنه، فقط می‌نوشید.

اصلاً انتظار نداشتم‌این‌طوری​ حال و هوای‌سنگینی​ جمع این‌طوری بشه.

حس می‌کردم شیطان بهشتی داره‌سنگینی​ با مشروب خوردنش، سنگینی خودش‌همون​ رو به ما تحمیل می‌کنه.

شیطان شبح هم که انگار از همون اول فقط‌حال​ تو نخ مرغ بود، خندق بلا رو پر کرد‌همون​ و بعد از چند بار دست تکون دادن، رفت بیرون.

فقط شیطان شهوت،‌دادن​ شیطان بهشتی و‌میز​ من سر میز موندیم.

با اینکه شیطان بهشتی هیچی نمی‌گفت، هر‌خودش​ بار که مشروب تموم می‌شد، ها بوک‌خندق​ یه کوزه بزرگ می‌آورد و می‌ذاشت کنار میز.

شیطان شهوت سرش رو تکون داد و از‌می‌کنه​ شیطان بهشتی پرسید: «ارشد، این دیگه چه زهرماریه؟‌دادن​ اولین باره یه چیز به این تندی می‌خورم.»

شیطان بهشتی سرش رو کمی چرخوند و‌انتظار​ از ها بوک که همون داخل منتظر‌خودش​ ایستاده بود پرسید: «ها بوک، این چه مشروبیه؟»

«این مشروب خانواده‌دادن​ گونگبوئه که از‌میز​ دره کنفوسیوس خریدمش.»

«خودت که شنیدی. با این‌خوردنش​ حال، شما دو تا خوب‌شبح​ دارین پا به پای من می‌خورین.»

راستش رو بخواین،‌داره​ شیطان بهشتی خیلی‌خودش​ بهتر از ما می‌نوشید.

شاید به خاطر انرژی درونی‌بزنه​ عمیقش بود که اثرات مستی‌این‌طوری​ روی بدنش کمتر دیده می‌شد.

احتمالاً بدنش می‌تونست‌دادن​ بیشتر سموم رو خود‌موندیم​ به خود دفع کنه.

وقتی یه کوزه جدید از مشروب خانواده گونگبو رو باز کردیم‌همون​ و حدود نصفش رو بالا انداختیم، شیطان شهوت بالاخره کم آورد، زیر‌نمی‌گفت​ میز ولو شد و بعد چهار دست و پا از اونجا رفت.

با توجه به مقداری که‌سنگینی​ خورده بود، به نظر می‌رسید‌همون​ شیطان بهشتی هم بهش حق میده.

بالاخره وقتی فقط ما دو‌بزنه​ تا موندیم، شیطان بهشتی ازم پرسید:‌داره​ «رهبر فرقه، تو چرا مست نمی‌کنی؟»

بعد از اینکه یه جام دیگه از‌موندیم​ مشروب خانواده گونگبو رو سر کشیدم، مستی‌می‌ذاشت​ توی بدنم رو با یشم بهشتی جذب کردم.

این یکی از‌این‌طوری​ حقه‌های هنر بزرگ جذب‌خودش​ ستاره یشم بهشتی بود.

البته، نمی‌تونستم اثر‌داره​ این مشروب قوی رو‌تحمیل​ کاملاً از بین ببرم.

«از یه‌بدون​ حقه کوچیک‌حرف​ استفاده کردم.»

با وجود این حقه، وقتی‌شهوت​ به شکمم نگاه کردم، دیدم‌تموم​ مثل یه خمره مشروب باد کرده.

برای اینکه یکم سرم هوای‌خوردنش​ تازه بخوره، به خواهر جین‌شبح​ هیانگ توی نقاشی نگاه کردم.

همون موقع، شیطان‌داره​ بهشتی پرسید: «چرا‌خودش​ اون‌طوری بهش نگاه می‌کنی؟»

به شیطان بهشتی نگاه کردم.

«اگه بگم...‌تکون​ خوشگله، حرف‌رفت​ اشتباهی زدم؟»

«نه دقیقاً.»

«خیالم راحت شد.»

نگاهم رو به خواهر کوچکتر جین هیانگ دوختم و گفتم: «محقق‌داره​ سپیدپوش و تو، ارشد، یه زمانی برده بودین... تو آخرین مکالمه‌مون شنیدم‌تکون​ که امپراتور رزمی به همراه برادران رزمی‌اش، استادشون بادبزن سیاه رو کشتن.»

«امکان نداره اون‌دادن​ یارو همچین داستانی‌میز​ رو پیش کشیده باشه.»

«پیش اومد دیگه.»

«خب؟»

«محقق سپیدپوش احتمالاً فکر می‌کرد یادم نمی‌مونه و گذرا بهش اشاره کرد، ولی یادم اومد که‌می‌کنه​ خواهر کوچکتر جین هیانگ هم جزو همون شاگردایی بود که بادبزن سیاه رو زمین زدن. با‌می‌شد​ نگاه به این نقاشی، به نظر میاد همون خواهر باشه. شایدم نه. ولی با دیدن این‌همه زیباییش...»

«...»

«برای کسایی که بادبزن سیاه مثل برده باهاشون رفتار می‌کرد، صرفاً حضور خواهر کوچکتر‌خندق​ جین هیانگ باید دلیلی برای زندگی و تحمل اون شرایط بوده باشه. یه جور‌می‌ذاشت​ راه نفس کشیدن، نه؟ اون خواهر به همین اندازه زیباست. این نقاشی خواهر جین هیانگه؟»

برای یه لحظه،‌داره​ فکر کردم الان از‌تحمیل​ شیطان بهشتی کتک می‌خورم.

اما با چند تا‌حرف​ نفس عمیق هیجانش رو کنترل‌حال​ کرد و سر تکون داد.

«آره، خودشه.»

«احیاناً امپراتور‌حال​ رزمی این‌داره​ رو کشیده؟»

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«اصلاً نمی‌دونستم نقاشی‌کلمه‌ای​ کشیده، ولی یه‌اصلاً​ روز با خودش آوردش.»

چون مست بودم،‌دادن​ بدون اینکه کلماتم رو‌موندیم​ مزه‌مزه کنم، حرف زدم.

«یه جورایی حس می‌کنم این نقاشی درست قبل از اینکه‌شبح​ بادبزن سیاه رو بکشن، کشیده شده. فکر نمی‌کنم امپراتور رزمی خودش‌موندیم​ پیشنهاد کشیدنش رو داده باشه، بلکه خواهر جین هیانگ ازش خواسته.»

«اینم درسته.»

به شیطان بهشتی نگاه کردم.

«پس به نظر می‌رسه اون‌شهوت​ خواهر قبل از مبارزه تصمیمش‌تموم​ رو برای مردن گرفته بوده.»

شیطان بهشتی بدون‌این‌طوری​ اینکه جوابی بده،‌سنگینی​ مشروبش رو سر کشید.

منم یه قلپ خوردم‌خوردنش​ و مستی یهو زد‌می‌کنه​ به سرم و گیجم کرد.

شیطان بهشتی ازم پرسید: «هیچ ایده‌ای‌اصلاً​ داری که چرا باید قبل از‌خوردنش​ شروع مبارزه تصمیم به مردن گرفته باشه؟»

دلم می‌خواست این‌دادن​ رو از خود‌میز​ خواهر جین هیانگ بپرسم.

به نقاشی‌حال​ نگاه کردم‌داره​ و جواب دادم.

«ببخشید که این رو میگم، ولی... مگه اون خواهر نمی‌دونست که حتی بادبزن سیاه یا برادر ارشد بزرگ هم‌میز​ نمی‌تونن بکشنش؟ فکر کنم خیلی خوب می‌دونست که برای مردا یه بت و مایه تحسینه. شاید پیش‌بینی می‌کرد که‌چرخوند​ اگه خودش پا پیش نذاره، احتمالاً بقیه توسط استادشون کشته میشن. یا شایدم ذاتاً خلق و خوی تهاجمی داشته.»

با حس مورمور‌کلمه‌ای​ شدن پشت سرم، به‌انتظار​ شیطان بهشتی نگاه کردم.

«ارشد.»

«بگو.»

«اگه خواهر جین هیانگ دلی مثل جینگ که داشت، همونی که سعی کرد امپراتور شی هوانگ رو‌رفت​ بکشه... نظرت چیه؟ اینکه نتیجه بگیریم اون ذهنیت یه قهرمان جوانمرد رو داشته و حاضر بوده خودش رو‌تندی​ فدا کنه تا برادرای رزمی‌اش رو نجات بده، خیلی دور از ذهنه؟ زیاده‌رویه؟ آخه من که هیچ‌وقت ندیدمش.»

شیطان بهشتی بهم نگاه کرد.

«خواهر کوچکتر...‌تکون​ سعی داشت ما‌شهوت​ رو نجات بده؟»

جوابی ندادم، فقط همراه‌داره​ با شیطان بهشتی به خواهر‌می‌کنه​ کوچکتر جین هیانگ زل زدم.

طبیعتاً، جین هیانگِ‌داره​ توی نقاشی هیچ‌خودش​ جوابی به حرفام نداد.

«چون بادبزن سیاه برای جناح محققان مسیر‌انتظار​ غیرمتعارف، هیچ فرقی با امپراتور شی هوانگ‌خودش​ نداشت. چه تو هنرهای رزمی چه تو قدرت...»

ناگهان، شیطان بهشتی‌دادن​ برای اولین بار از‌موندیم​ شروع بزم شراب‌خوری‌مون خندید.

«اون خواهر کوچکتری بود که حاضر‌سنگینی​ بود این کار و حتی بیشتر از‌مرغ​ این رو انجام بده. حق با توئه.»

توی جام شیطان بهشتی‌خوردنش​ مشروب ریختم و بعد‌می‌کنه​ جام خودم رو پر کردم.

جامم رو‌بدون​ بالا آوردم و‌بزنه​ بهش نگاه کردم.

«به سلامتی اون خواهر.»

«...»

«به سلامتی قهرمانی‌داره​ که برادرای رزمی‌خودش​ بی‌مصرفش رو نجات داد.»

شیطان بهشتی تو سکوت مشروبش‌بزنه​ رو سر کشید و بعد یه‌داره​ کاسه خالی رو کشید جلوی خودش.

آستینش رو بالا زد، انگشت اشاره و‌موندیم​ میانی‌اش رو دراز کرد و همون‌طور که‌می‌ذاشت​ نفس می‌کشید، قطرات مشروب از نوک انگشت‌هاش چکید.

به نظر می‌رسید داره رطوبت‌خوردنش​ رو جذب می‌کنه و الکل‌شبح​ رو متراکم می‌کنه تا دفعش کنه.

اینکه چرا بعد از‌خوردنش​ اون‌همه خوب نوشیدن داشت همچین‌شبح​ کاری می‌کرد رو اصلاً نمی‌فهمیدم.

منم یه کاسه خالی برداشتم، مستی‌اصلاً​ توی بدنم رو تو نوک انگشتام‌خوردنش​ جمع کردم و به سمت کاسه گرفتم.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

این از اون حقه‌ها‌داره​ نبود که بتونی فقط‌تحمیل​ با دیدن ازش تقلید کنی.

شیطان بهشتی گفت: «بیا بنوشیم.»

«چرا مشروب‌بدون​ رو از‌حرف​ بدنت دفع کردی؟»

«اگه بیشتر‌تکون​ از این مست‌شهوت​ بشم، ممکنه بزنمت.»

«همون بهتر‌حال​ که بزنی.‌داره​ بیا بنوشیم.»

مقدار بیشتری از‌داره​ مشروب خانواده گونگبو رو‌تحمیل​ با هم شریک شدیم.

شیطان بهشتی در حالی که دهنش رو با پشت دست پاک می‌کرد، گفت: «شنیدن اخبار دنیا از طریق اون‌اول​ یارو بک گا... خیلی وقته که دیدگاهم محدود شده. با این حال، فکر می‌کردم مشکلی نیست، چون تا وقتی خبری‌ارشد​ از سه فاجعه نباشه واکنشی نشون نمیدم. اما بعد از حمله مشترک به رهبر فرقه گدایان، حسابی حالم گرفته شد.»

«چرا حالت گرفته شد؟»

«احتمالاً به این خاطر که گدای الهی آدم متفاوتی از‌شبح​ بادبزن سیاهه. همون موقع برگشتم و افکارم رو یکم مرتب کردم.‌موندیم​ از این به بعد، دیگه تو هیچ حمله مشترکی شرکت نمی‌کنم.»

این خبر خوبی برای گدای الهی‌خودش​ بود، اما حس کردم نیتش چیز‌مرغ​ دیگه‌ایه، برای همین دوباره پرسیدم: «نکنه منظورت...؟»

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«رهبر فرقه هم از این قاعده مستثنی نیست. اگه رهبر فرقه نیروی بزرگی برای حمله به محققان بیاره، کمک می‌کنم. اما اگه یه زمانی جناح راستین‌داخل​ و محققان با هم متحد بشن تا با رهبر فرقه روبه‌رو بشن، من اونجا نخواهم بود. دو بار همچین اتفاق ناخوشایندی رو تجربه کردم و همون‌کمتر​ برام کافیه. باید استادم رو تنهایی تیکه تیکه می‌کردم، ولی ضعیف بودم. این یه جور ادای احترام به همون چند تا رقیب انگشت‌شماریه که برام موندن.»

پس شیطان بهشتی فکر‌داره​ کرده بود من اومدم‌تحمیل​ تا ازش درخواست کمک کنم.

«ارشد، من‌این‌طوری​ اینجا نیومدم که‌سنگینی​ ازت کمک بخوام.»

«که این‌طور؟»

«به نظر می‌رسه می‌خوای رهبر فرقه‌میز​ یا ارشد گدای الهی رو تو‌کوزه​ یه مبارزه تن به تن شکست بدی.»

«معلومه که همین‌طوره.»

«امیدوارم همین‌طور باشه. قبل از اون، اگه رهبر‌می‌کنه​ فرقه نیروهاش رو آورد و برات دردسر درست‌دادن​ کرد، هر وقت خواستی می‌تونی ازم کمک بگیری.»

شیطان بهشتی خندید.

«تو می‌خوای‌تکون​ من ازت‌رفت​ کمک بگیرم؟ من؟»

من هم خندیدم و جواب دادم: «چرا‌خودش​ که نه؟ دلیلی داره که نتونی؟ این‌خندق​ اراذل و اوباش باید بیفتن به جون هم.»

شیطان بهشتی گفت: «من تا لحظه مرگم همیشه تنهایی می‌جنگم. از اونجایی که گذاشتم استادم اون‌طوری بمیره، حقمه که خودم هم همون‌طوری بمیرم. هنرهای‌می‌شد​ رزمی‌ام رو استادم بهم داده، پس فقط می‌تونم به همون شکل پسشون بدم. چه رهبر فرقه مریدهاش رو بیاره، چه ایم سو-بک اتحاد موریم‌خودت​ رو برای پیدا کردنم رهبری کنه، یا حتی اون یارو بک گا بهم خیانت کنه و شاگرداش رو بیاره، قصد دارم تنهایی بجنگم و بمیرم.»

این دیگه چه جور آدم‌بزنه​ بی‌طرفی بود که این‌طوری تو‌این‌طوری​ دنیا تک و تنها وایساده بود؟

باورش این بود که فرقه شیطانی، اتحاد موریم و‌نمی‌گفت​ محققان همگی پتانسیل این رو دارن که بکشنش؛ مردی‌ارشد​ که با کل دنیا به عنوان دشمنش زندگی می‌کرد.

«رهبر اتحاد ایم‌این‌طوری​ هیچ دلیلی برای حمله‌خودش​ به تو نداره، ارشد.»

«وقتی اسمم تو صدر‌خوردنش​ لیست دشمنان عمومی موریمه،‌می‌کنه​ چطور می‌تونی این‌قدر مطمئن باشی؟»

«خودت گفتی، ارشد. دیدگاهت نسبت به دنیا به خاطر‌حال​ اون یارو بک گا محدود شده. کسی که افکار رهبر‌اول​ اتحاد ایم رو خوب می‌شناسه، محقق سپیدپوش نیست، منم. من.»

با دست به‌دادن​ سینه‌ام کوبیدم و به‌موندیم​ شیطان بهشتی نگاه کردم.

«ارشد، اون آدم منم. من.‌خوردنش​ رهبر فرقه هائو، لی زاها،‌شبح​ قلب ایم سو-بک رو بهتر می‌شناسه.»

«و قلب ایم سو-بک چطوریه؟»

به شیطان بهشتی خیره شدم.

«از اون مدل آدم‌هاست که اگه حتی یه زیردستش تو مأموریت بمیره، تا چند روز خواب به چشمش نمیاد. برای کشتن تو، ارشد، اصلاً عجیب نیست که بیشتر تیپ شمشیر اتحاد موریم تار و مار بشن. رهبر‌شما​ اتحاد ایم اصلاً دل و جرئت همچین کاری رو نداره. بیا زیاد گنده‌اش نکنیم. اون همون آدمیه که برای دستگیری چند تا راهزن کوهستانیِ دوزاری، دوش به دوش من تو خط مقدم حمله می‌کرد. یه رهبر اتحاد‌توجه​ که نباید این‌طوری بجنگه. وقتی تو دریاچه شرقی داشتم جون می‌کندم، واحد محافظت ویژه رو فرستاد، ولی بازم دلش آروم نگرفت و خودش با کله اومد تا بجنگه. آدم ترسوییه. کلاً جنسش با بادبزن سیاه فرق داره.»

«که این‌طور.»

«محقق سپیدپوش اصلاً چه می‌دونه ایم‌خودش​ سو-بک کیه؟ در ضمن، نیازی نیست‌مرغ​ نگران خیانت امپراتور رزمی هم باشی.»

«اون وقت چرا؟»

در حالی که داشتم مشروب می‌ریختم جواب دادم: «نیروهاش خیلی ضعیف شدن. چند تا از شاگرداش به دست من نفله شدن. محقق نابینا هم یه لشکر از زیردست‌هاش رو آورد تا من رو بکشه ولی شکست خورد. یه بار محقق تعقیب‌کننده زندگی‌راستش​ رو دستگیر کردم، ولی رهبر اتحاد ایم خیلی راحت ولش کرد بره. اون مرد هنوز یه ذره شرم و حیا تو وجودش مونده. الان براش دوره خودداری و انزواست. تازه، من با مکتب موهیست و مکتب کشاورزان هم رفیق شدم، و اونا‌نمی‌کنی​ آدم‌هایی نیستن که خودشون رو قاطی این‌جور مسخره‌بازی‌ها بکنن. اون حروم‌زاده‌های موذی که قبلاً دیدم... رئیس خاندان یین-یانگ بود؟ فقط همچین آشغال‌هایی ممکنه بهش ملحق بشن. ولی این قضیه باید درست باشه که امپراتور رزمی اصلاً قصد کشتن تو رو نداره، ارشد.»

شیطان بهشتی‌حال​ با دقت‌داره​ بهم خیره شد.

«چرا؟»

«یعنی چی چرا؟ چون تو تنها کسی هستی که امپراتور رزمی به چشم یه‌خودش​ دوست بهش نگاه می‌کنه. ولی این قطعیه که رهبر فرقه برای حذف سه فاجعه یه‌هیچی​ توجیه کاملاً واضح داره. شماها براش مانع محسوب می‌شین. ارشد، رهبر فرقه چه جور آدمیه؟»

شیطان بهشتی قبل از جواب دادن، سرش رو تو فکر کج‌می‌شد​ کرد: «به نظر میاد کسیه که داره سعی می‌کنه بی‌نقص بشه. حتی‌می‌خورم​ اگه به قیمت فشار آوردن بیش از حد به خودش تموم بشه.»

«تو هنرهای رزمی؟»

«دقیقاً.»

«پس هنوز بی‌نقص نیست؟»

«اگه بی‌نقص بود، من تا الان‌میز​ مرده بودم. تو هم مرده بودی،‌کوزه​ و ایم سو-بک هم سینه قبرستون بود.»

چیزهای مختلفی رو تو ذهنم تصور‌سنگینی​ کردم و بعد دستم رو بالا آوردم‌مرغ​ تا یه قلمرو خاص رو نشون بدم.

«در این حد... یعنی سه فاجعه‌خودش​ فقط یه قدم فاصله دارن؟ تا رسیدن‌خندق​ به یه سطح بی‌نقص تو هنرهای رزمی.»

شیطان بهشتی لبخند محوی زد و گفت: «رهبر فرقه، تو هنرهای رزمی چیزی به اسم کمال وجود نداره. ما سه نفر همین الانش هم از زمانی که تو‌موندیم​ گذشته می‌جنگیدیم قوی‌تریم. اگه بخوام دقیق بگم، اگه الان با رهبر فرقه گذشته روبرو می‌شدم، تو وضعیتی هستم که راحت می‌تونستم تیکه‌تیکه‌اش کنم. ولی اون هم پیشرفت کرده. همین‌شنیدی​ قضیه در مورد گدای الهی هم صدق می‌کنه. مهارت‌هاش بهتر شده. ما سه نفر مدت‌هاست که به یاد همدیگه، داریم با تمام توان می‌دویم. کمال؟ یه ایده کاملاً مزخرفه.»

سرم رو تکون دادم.

شاید دلیل اینکه رهبر فرقه‌خوردنش​ انسانیتش رو کنار گذاشته بود،‌شبح​ عبور از همچین دیواری بود.

«از اونجایی که تو مسیر شیطانیه،‌خودش​ احتمالاً برای رسیدن به اون کمال‌مرغ​ هیچ محدودیتی برای روش‌هاش قائل نیست.»

«احتمالش زیاده.»

«اون تیکه‌آهن‌های بیرون‌دادن​ دیگه چیه؟ وقتی‌میز​ دیدمشون حسابی جا خوردم.»

شیطان بهشتی مشروبش‌این‌طوری​ رو تا ته سر‌خودش​ کشید و بلند شد.

«زیادی نوشیدم.‌این‌طوری​ پاشو. بهت‌خوردنش​ نشون می‌دم.»

منم دیگه داشتم از حال‌بزنه​ می‌رفتم، برای همین فنجونم رو‌این‌طوری​ گذاشتم زمین و بلند شدم.

وقتی با شیطان بهشتی رفتم بیرون،‌میز​ برادر ارشد بزرگ رو دیدم که با‌می‌آورد​ چشم‌های بسته چهارزانو رو زمین نشسته بود.

حس می‌کردم‌حال​ عمداً اون‌داره​ بیرون کشیک می‌داده.

شیطان بهشتی از‌داره​ زمین تمرین گذشت و‌تحمیل​ جلوی بزرگ‌ترین تیکه‌آهن وایساد.

یه نیزه فولادی بود‌حرف​ که به دو سرش قلمبه‌های‌حال​ گرد آهنی وصل شده بود.

«یا خدا... اصلاً‌دادن​ همچین سلاحی تو‌میز​ دنیا پیدا می‌شه؟»

شیطان بهشتی یه نیمکت کوتاه رو که‌خودش​ می‌شد روش دراز کشید کشید جلو و بهم‌بلا​ گفت: «دراز بکش و سعی کن بلندش کنی.»

«چی؟»

«همین تیکه‌آهن رو دیگه.»

یه لحظه‌تکون​ به شیطان‌رفت​ بهشتی چشم‌غره رفتم.

یعنی قرار‌حال​ بود این‌طوری‌داره​ ترور بشم؟

«این یه ذره ترسناکه.»

«کاری که می‌گم‌کلمه‌ای​ رو بکن. قبل‌اصلاً​ از اینکه کتک بخوری.»

اون مردی بود که حتی تو حالت عادی‌هیچی​ هم حریفش نمی‌شدم، و حالا یه شیطان بهشتیِ‌سرش​ مست داشت بهم چشم‌غره می‌رفت، پس چاره‌ای نداشتم.

رو نیمکت دراز کشیدم.

بعد شیطان بهشتی اون گرز‌سنگینی​ سنگین آهنی دوتاییِ غول‌پیکر رو‌همون​ بلند کرد و آورد بالای سینه‌ام.

«بگیرش.»

تو همون حالت‌دادن​ مستی، گرز سنگین‌میز​ آهنی دوتایی رو گرفتم.

در حالی که الکل تو رگ‌هام می‌جوشید،‌خودش​ نگه داشتن یه چیز به این سنگینی‌خندق​ باعث شد حس کنم الان بیهوش می‌شم.

نمی‌تونستم، چون حس‌داره​ می‌کردم اگه غش‌خودش​ کنم درجا می‌میرم.

وقتی شیطان بهشتی ولش‌حرف​ کرد، وزن گرز سنگین آهنی‌حال​ دوتایی روی دست‌هام فشار آورد.

شیطان بهشتی گفت:‌دادن​ «بیارش پایین رو سینه‌ات،‌موندیم​ بعد آروم ببرش بالا.»

این دیگه چه‌این‌طوری​ کوفتیه اونم بعد از‌خودش​ خوردن اون مشروب ناب؟

با استفاده از هنرهای خارجی‌ام، گرز‌خودش​ سنگین آهنی دوتایی رو تا روی‌مرغ​ سینه‌ام پایین آوردم و بعد بردمش بالا.

شیطان بهشتی لبخند‌کلمه‌ای​ زد و گفت:‌اصلاً​ «خوب تمرین کردی. دوباره.»

همین‌طور که حرکت رو‌رفت​ تکرار می‌کردم، شیطان بهشتی پرسید:‌نمی‌گفت​ «الان تو چه وضعیتی هستی؟»

«حالت مبارزه‌حال​ با کف‌داره​ دست‌های دوقلو.»

«اگه دو تا استاد با انرژی‌خودش​ درونی یکسان با کف دست‌های دوقلو با‌خندق​ هم درگیر بشن، کدومشون پرت می‌شه عقب؟»

«معلومه، اونی‌بدون​ که هنرهای‌حرف​ خارجی ضعیف‌تری داره.»

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«ببرش بالا. آره. بیار‌داره​ پایین. حالا دوباره آروم‌تحمیل​ ببرش بالا. پایین، بالا، پایین.»

«بیا تمومش کنیم.»

عرق از سر‌کلمه‌ای​ و روم می‌چکید و‌انتظار​ بوی گند مشروب می‌دادم.

اما اون بالا، شیطان‌رفت​ بهشتی داشت نگاهم می‌کرد که‌نمی‌گفت​ اونم بوی گند مشروب می‌داد.

«...خیلی عجله داری بمیری؟»

«نه خیلی.»

«بیار پایین، حالا آروم ببر بالا. موقع درگیری با نیروهای کف دست، اگه هنرهای خارجی‌ات خفن‌تر باشه، حتی اگه اتفاقات پیش‌بینی‌نشده‌ای بیفته بازم‌تکون​ تو دستِ بالا رو داری. چون این تویی که تصمیم می‌گیری کف دست‌هات رو چسبیده نگه داری یا جداشون کنی. اصلاً چرا هنرهای‌چرخوند​ خارجی رو تمرین می‌کنی؟ برای اینکه بتونی انرژی درونی رو آزادانه‌تر کنترل کنی. ببر بالا، آروم، گفتم آروم ببر بالا. دوباره بیار پایین.»

در حالی که داشتم گرز سنگین‌میز​ آهنی دوتایی رو بالا و پایین‌کوزه​ می‌بردم، از شیطان بهشتی عذرخواهی کردم.

«ارشد، به‌حال​ خاطر حرف‌های گستاخانه‌خوردنش​ قبلی‌ام معذرت می‌خوام.»

«پایین... بالا.‌این‌طوری​ پایین... بالا.‌خوردنش​ آروم‌تر ببر بالا.»

«گفتم ببخشید. صدام رو نمی‌شنوی؟»

«بیار پایین.»

«دست‌هام داره می‌لرزه.»

«یه پدیده کاملاً طبیعیه. ببر‌سنگینی​ بالا، آروم، اگه فقط همین‌همون​ یه بار ببری بالا ولت می‌کنم.»

«باشه.»

با دست‌های لرزان، با‌رفت​ زور و زحمت گرز سنگین‌نمی‌گفت​ آهنی دوتایی رو بردم بالا.

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«با این حال، به نظر نمی‌رسید‌خودش​ از انرژی درونی‌ات استفاده کرده باشی، پس‌خندق​ می‌بخشمت. بیا فقط یه دونه دیگه بریم.»

«...»

«دوست داری بمیری؟»

گرز سنگین‌حال​ آهنی دوتایی‌داره​ رو آوردم پایین.

شیطان بهشتی صورتش رو آورد جلو‌خودش​ و زمزمه کرد: «قبل از اینکه مغزت‌خندق​ رو بیارم تو دهنت، آروم ببرش بالا.»

ناخودآگاه نعره‌ای از‌کلمه‌ای​ روی زور زدن‌اصلاً​ از دهنم پرید بیرون.

در حالی که داشتم نعره‌شهوت​ می‌زدم، اون‌قدر عرق کردم که حس‌می‌شد​ کردم دارم از مستی در میام.

اصلاً زنده‌ام؟

تازه اون موقع بود‌خوردنش​ که شیطان بهشتی گرز سنگین‌شبح​ آهنی دوتایی رو ازم گرفت.

نفس‌نفس زدم، به اطراف نگاه کردم‌اصلاً​ و نگاهم با برادر ارشد بزرگ‌خوردنش​ که سرش رو چرخونده بود، گره خورد.

برای اولین بار، برادر ارشد بزرگ با‌موندیم​ نگاهی دلسوزانه بهم خیره شد و با لحنی‌کنار​ خشک و بی‌احساس گفت: «...داری خیلی سختی می‌کشی.»

بدون اینکه بتونم‌این‌طوری​ حرفی بزنم، فقط‌سنگینی​ سرم رو تکون دادم.

ناولها | novelha.net