چپتر 422: لی زاهای کچل
0وقتی چشمهام روهزار باز کردم، رهبرذهنم فرقه جلوم بود.
کیه که جا نخوره؟
اونقدر مسخره بود که یهنگاهم لحظه طول کشید تا بهبلند خودم بیام و بفهمم چه خبره.
رهبر فرقه هم چشمهاش رواونم باز کرد و با نگاهیداره خالی زل زد به من.
منم حالا که تنها بودیماستراتژی خیلی حرفها برای گفتن داشتم،بزنم ولی پیش خودم نگهشون داشتم.
رهبر فرقه تاهزار الان خیلی چیزهاذهنم رو تحمل کرده بود.
به احترام همین موضوع ساکتنگاهم موندم و با چشمهام شکلبلند و شمایل گودال رو برانداز کردم.
دلیل اینکه ازم خواست کلماتاونم آخرم رو بگم این بودداره که تا الان جدی نمیجنگید؟
احتمالاً همینطور بود.
راستش رو بخواید، برای روبرو شدن با رهبرنمیتونستم فرقه چارهای نداشتم جز اینکه تو یه لحظهتونستم خاص از «آسمان درخشان خورشید و ماه» استفاده کنم.
حتی بیخیال «شمشیر تککُش» شدم،نگاهم چون فکر میکردم اگه شمشیربلند دستم بگیرم یه ثانیه کندتر میشم.
ولی با دیدن قیافه این مرتیکه،مثل شک داشتم که اصلاً وقت کنم آسمانهزار درخشان خورشید و ماه رو شکل بدم.
با این حال، ازسیصد قبل با چشم محیطنمیتونستم گودال رو اندازه گرفته بودم.
یه بار دیگه نگاهم بااستراتژی نگاه رهبر فرقه گره خوردبزنم و همزمان از جا بلند شدیم.
رهبر فرقه همونطور بیروحدیگه وایستاده بود و حتیخورد بهم نگفت حمله کنم.
یعنی اونم مثلحمله من یه تکنیکمثل ضدحمله تو آستینش داره؟
تقریباً هفت هزارهزار و سیصد تا استراتژیعبور از ذهنم عبور کرد.
نمیتونستم بیگدار به آب بزنم، و حس میکردم اگهبیگدار دهنم رو هم زیادی بیموقع باز کنم رهبر فرقهبکشم بهم حمله میکنه، برای همین فقط تونستم نفس بکشم.
آخه تو این هیر و ویر چراگره باید گوشم میخارید؟ از اونجایی که تو بنبستبهم بودیم، چارهای نداشتم جز اینکه گوشم رو بخارونم.
بعد از اینکه جرم گوش رو از رویضدحمله انگشتم پرت کردم اونور، به رهبر فرقه نگاه کردمعبور و تازه اون موقع بود که نگاهش عوض شد.
به نظر میرسید نگاهش به تنهاییذهنم میتونه یه آدم معمولی رو بهزیادی زانو دربیاره، ولی من رو نه.
در حالی که بالا اومدناستراتژی خورشید رو از روی خطالرأسبزنم کوه تماشا میکردم، به حرف اومدم.
«خورشید که دراومد. یه روز کامل درگیر گردش چیهمزمان بودیم؟ یا گردش چی من کوتاهتر شده؟ الان که فکرشاونم رو میکنم، همهچیز تو یه چشم به هم زدن میگذره.»
تو همون لحظه، دیدم دست رهبر فرقهتکنیک داره با سرعت سمت صورتم میاد وسیصد منم با «هنر نخل پنج عنصر» ضدحمله زدم.
تق... صدایی شبیههزار شکافته شدن یهذهنم تختهسنگ بزرگ بلند شد.
در دم تو یه قلمروی سکوتذهنم گیر افتادم و در حالی کهزیادی به عقب پرتاب میشدم، هیچ صدایی نمیشنیدم.
حسابی به عقب رونده شدم و درستگره قبل از اینکه به دیواره گودال بخورم،وایستاده بدنم رو سنگین کردم و افتادم رو زمین.
«...»
حتی بعد از فرود اومدن، سهذهنم چهار قدم دیگه رفتم عقب تازیادی تازه به رهبر فرقه نگاه کنم.
«یعنی این تمام قدرتشه؟»
به خاطر فاصله زیادی که بینموننگاه افتاده بود، رهبر فرقه حالا شبیههمونطور یه آدم کوچولو به نظر میرسید.
ولی هر بار که به قدرتی که توضدحمله «نیروی کف دست» اون نهفته بود فکر میکردم، حضورعبور رهبر فرقه دوباره بزرگ میشد، انگار داشتم توهم میدیدم.
برای اینکه ببینم دست راستم سالمه یاعبور نه، یه دور کامل چرخوندمش، ولی فقطمیکنه یه حس تقتق از شانهم احساس کردم.
تو همون لحظه، گوشهای کیپشدهام بازذهنم شد و تمام صداهای متفرقه کوهزیادی هوا یهو هجوم آوردن تو سرم.
بین اونها،بودم سردسته صداهای متفرقهنگاهم صدای باد بود.
میتونستم ببینم باد از کدوماونم طرف میوزه و لباسهای رهبرداره فرقه به کدوم سمت تکون میخوره.
به خاطر این بود که حواسم تیزتر شده بود؟بیگدار حتی عواملی که تو مبارزه هیچ کمکی نمیکردن همبکشم یهو هجوم آوردن تا به جلسه استراتژی ذهنم ملحق بشن.
به لطف همین قضیه، اوناستراتژی هفت هزار و سیصد تابزنم استراتژی شدن ده هزار تا.
آخه چرابودم اینقدر نقشههای بیمصرفنگاهم تو سرم میچرخه؟
به هر حال، من بااونم هنر نخل پنج عنصر ضدحملهداره زدم و نتیجهاش شد این؟
یعنی رهبرهفت فرقه تسلیم شدنماستراتژی رو قبول میکنه...
با نگاه به قیافهاش، بهاستراتژی نظر میرسید تسلیم شدن جواب نمیده،دهنم برای همین فقط باهاش روبرو شدم.
نیمه پر لیوانبار این بود که ذهنخوانیگره من هنوزم تیز بود.
«تسلیم شدن کنسله.»
رهبر فرقه رفتار نجیبزادگانهایسیصد داشت، برای همین رفتنمیتونستم وسط گودال و منتظرم موند.
منِ بیادب و لاتسیصد هم چارهای نداشتم جزنمیتونستم اینکه فاصلهمون رو کم کنم.
«...اگه حتی یهبار چک هم بهشنگاه بزنم، قطعاً میمیرم، نه؟»
هرکسی برای خودش یهیعنی نقشه معقول داره، ولی اینآستینش یکی به نظر غیرممکن میرسید.
چرا حتی تو یه بحراناستراتژی مرگ و زندگی هم مدام تودهنم افکار چرت و پرت غرق میشم؟
تو یه فاصله مشخص، با «رانش رایحهعبور تاریک» شروع کردم، بعد تو هوا شناورمیکنه شدم و کف دست راستم رو دراز کردم.
این بار هم،بار پنج عنصر درنگاه برابر پنج عنصر بود.
تا وسط راه جفتکفدستهای رهبراونم فرقه رو دیدم، کف دستداره چپم رو هم جلو بردم.
کوااااااااااااااانگ!
هر دو دستم با دستهای رهبرذهنم فرقه برخورد کرد و درد تو پشتبیموقع گردن، پرده گوش و شانههام متمرکز شد.
این بار چون تو هوانگاهم بودم، بدنم با یه پشتکبلند به عقب پرتاب شد و چرخید.
وقتی فرود اومدم، اول هراونم دو پام رو گذاشتم زمین وتقریباً یه دستم رو هم ستون کردم.
تا حالا توهزار کل موریم فرودی بهعبور این بینقصی وجود داشته؟
مسخره بود، ولی این بار با تمامعبور قدرتِ هنر نخل پنج عنصر حمله کرده بودم،فقط برای همین وضعیت رهبر فرقه رو چک کردم.
«...»
هیچ تاثیری نداشت.
همون نیروی کف دستسیصد پنج عنصر بود، پسنمیتونستم چرا هیچ اثری روش نذاشت؟
رهبر فرقههفت هنوزم محکم سراستراتژی جاش ایستاده بود.
از اونجایی که قصد تکون خوردننگاه نداشت، به نظر میرسید بتونم همینجا آسمانبیروح درخشان خورشید و ماه رو آماده کنم.
هرچقدر هم که رهبر فرقه خفنمثل بود، این فاصله طوری نبود کههفت بتونه تو یه نفس طی کنه.
ولی یههفت حس سرمایسیصد عجیبی داشتم.
«نکنه در موردهزار آسمان درخشان خورشیدذهنم و ماه میدونه؟»
اخمهام رو توبار هم کشیدم و قیافهگره رهبر فرقه رو خوندم.
یه حس بدی بهم میگفت که تا بیام آسمان درخشانداره خورشید و ماه رو آماده کنم، اونم مثل برادر ارشدبزنم بزرگم شمشیرش رو میکشه و «چی شمشیر» روم خالی میکنه.
«اگه اینطوره، باید تحمل کنم.»
درست وقتی که یه حس شومذهنم عجیب بهم دست داد، رهبر فرقه یهبیموقع انرژی زرشکیرنگ تو دست راستش متمرکز کرد.
«هان؟»
یه نور پنجرنگ تو دست چپمثل رهبر فرقه جمع شد و اون دوهزار تا انرژی شروع کردن به بلعیدن همدیگه.
قبل از اینکه حتی از نظرذهنم روانی آماده بشم، کره چیِ زرشکی-مشکیایزیادی رو دیدم که رهبر فرقه ساخته بود.
آخه اسمهفت اون روسیصد باید چی میذاشتم؟
یه جور آسمانبار درخشان خورشید و ماهگره به سبک مسیر شیطانی؟
اگه قرار بود منیعنی اسمش رو بذارم، میشدضدحمله «مسیر شیطانی در برابر آسمانها».
به محض اینکه توهمِسیصد مکیده شدن فضای اطراف بهبیگدار داخل اون کره رو دیدم...
مثل یه بمبهزار ترکیدم و سمتذهنم رهبر فرقه دویدم.
با یهبودم قدم، نصف فاصلهنگاهم رو طی کردم.
بعد از پرش دوم، با این حس که کلآستینش بدنم داره منفجر میشه، رانش رایحه تاریک رو آزاد کردمبیگدار و مسیر شیطانی در برابر آسمانها دقیقاً جلوی چشمهام بود.
بدون اینکه بدونم این دیگه چه جور تکنیکنمیتونستم نهاییایه، جوری پریدم جلو که انگار میخوام خنثیاشتونستم کنم، ولی یهو به سمت هوا اوج گرفتم.
وضعیتی بود که حتیسیصد یه جاخالی دادن سادهنمیتونستم هم بوی مرگ میداد.
مسیر شیطانی در برابردیگه آسمانها مثل یه رودخانهخورد مرگ زیر پام کشیده شد.
در حالی که تو هوا شناورمثل بودم، جفتکفدستهای «هنر بیقلب سایه ماه» روهزار به سمت چشمهای رهبر فرقه روانه کردم.
قبل از اینکه هوای سرداستراتژی حتی بهش برسه، رهبر فرقهبزنم مثل یه شبح کشید عقب.
انفجار و پسلرزه مسیر شیطانی در برابرعبور آسمانها، بعد از برخورد به گودال، مثل یهفقط موج از پشت سرم به سمتم هجوم آورد.
کف دست چپم رو برای ضدحمله رهبر فرقه آماده کردم وشدیم با استفاده از «مهر دست بزرگِ» دست راستم، باد شدیدی روضدحمله که از پسلرزه مسیر شیطانی در برابر آسمانها میومد مهار کردم.
من کسی نیستمحمله که با یه پسلرزهتکنیک ساده به لرزه بیفتم.
از اونجایی که رهبر فرقه داشتذهنم با این دوئل مرگ و زندگی یهبیموقع جورایی خیلی ساکن و خونسرد برخورد میکرد...
یواشکی نقطهای از گودال رواستراتژی که مسیر شیطانی در برابربزنم آسمانها بهش خورده بود چک کردم.
یه فضای گرد شکل گرفته بود،نگاه انگار که یه ماه کامل اونهمونطور تیکه از زمین رو پاک کرده باشه.
«چقدر مسخره.»
حتماً یه همچین تکنیک نهایی توذهنم آستینش داشته که تو دوئل عمارتزیادی شکوفه آلو درست و حسابی نجنگیده بود.
این بار، من مرکز گودالاستراتژی رو اشغال کرده بودم، برای همیندهنم رهبر فرقه آرومآروم بهم نزدیک شد.
شبیه خدای مرگیبار بود که اومدهنگاه دید و بازدید.
اون استادی بود که نمیشد فقطمثل با بالا بردن «انرژی درونی» توهفت یه حالت فیزیکی معمولی باهاش روبرو شد.
اگه برای بالا بردنسیصد سطحم بیش از حدنمیتونستم از قدرتم استفاده میکردم...
باید طعمهفت کوتاه شدنسیصد عمرم رو میچشیدم.
ولی از اونجایی که این کار بهتر از کتکهمزمان خوردن تا سر حد مرگ بود، با بدنی کهیعنی کاملاً بیدار و آماده بود منتظر رهبر فرقه موندم.
وقتهایی هست که آدم عمداً کاریمثل میکنه انرژی از کل بدنش منفجرهفت بشه، و اون «موج چی» است.
اگه انرژی درونی آدم عمیق باشه، این موجنمیتونستم اونقدر قوی میشه که میتونه سلاحهای مخفی روتونستم که از همه طرف میان، یکجا دفع کنه.
من عمداًهفت موج چیسیصد رو حفظ کردم.
راستش رو بخواید، ایندیگه بار میخواستم از فاصله نزدیکهمزمان با رهبر فرقه بجنگم، اما...
رهبر فرقه که داشت نزدیک میشد،مثل یهو هجوم آورد و حرکتش روهفت با یه فرم کشیدن شمشیر ترکیب کرد.
«شمشیر تککُش رو کجا گذاشتم؟»
با خنجر موهیست جلویسیصد شمشیر شیطان بهشتی رو کهبیگدار داشت سمت سینهام میومد گرفتم.
جرقهها ازبودم برخورد تیغههادیگه به پرواز دراومدن.
چون خنجر کوتاه بود،یعنی من بیشتر از رهبرضدحمله فرقه به تقلا افتاده بودم.
تا آخرین لحظه تماشا میکردم و دفع میکردم، اما هربزنم بار که نوک شمشیر جوری تغییر مسیر میداد که انگارهیر میخواست آدم رو طلسم کنه، یه لرزه به تنم میافتاد.
چارهای نداشتم جز اینکه رقصاستراتژی پا رو هم قاطی کار کنمدهنم تا برای این تغییرات آماده باشم.
تغییرات سریع و شوم شمشیر رو باگره رقص پا جاخالی میدادم و فقط حملاتی روبهم که مسیر دقیقی داشتن با خنجرم دفع میکردم.
فقط درگیر دفاع کردن بودم.
آخه کی قرارههزار «هنر الهی مه بنفش»عبور خودش رو نشون بده؟
احتمالاً درستهفت قبل از اینکهاستراتژی بمیرم فعال میشه.
میتونستم به زور قدرت یشم بهشتی رو بیرون بکشم تا ازش استفاده کنم، ولیوایستاده حس میکردم اون یه برگ برنده نهاییه که باید برای برگردوندن ورق مبارزه ازشسیصد استفاده کنم، برای همین فعلاً فقط تو همون حالت ارتقایافتهام باهاش سر و کله زدم.
حس میکردم موهایحمله کل بدنم به خاطرتکنیک موج چی سیخ شده.
هنر شمشیر رهبر فرقه به طرزذهنم عجیبی از نظر حال و هوازیادی شبیه هنر شمشیر برادر ارشد بزرگم بود.
«چرا اینقدر آشنا میزنه؟»
یعنی برادر ارشد بزرگدیگه و رهبر فرقه پیشخورد یه استاد آموزش دیده بودن؟
اون عادتهای خاصی که آدم موقع یادگیری اولین هنر شمشیرزنیداره پیدا میکنه، به این راحتیها از بین نمیرن، و همینبزنم نکته ریز، شبیه حال و هوای برادر ارشد بزرگ بود.
از طرف دیگه، شبیهسیصد هنر شمشیر ارباب قصرنمیتونستم شب خونین هم بود.
حالا که بهش فکرسیصد میکنم، رهبر فرقه برادرنمیتونستم ارشدِ ارباب قصر شب خونینه.
ارباب قصر شب خونین قبلاً یه چشمه از هنرهمزمان شمشیرش رو بهم نشون داده بود و در کمال تعجب،اونم همون الان داشت باعث میشد یه کم بیشتر زنده بمونم.
چون منم هنر شمشیری رو که ارباب قصرضدحمله شب خونین به نمایش گذاشته بود با کمال میلعبور جذب کرده بودم و شمشیر شهابسنگ رو ساخته بودم.
شاید به همین خاطر بود که هنر شمشیر رهبر فرقه، یه جوراییزیادی به هنرهای رزمی ارشد هو، هنر شمشیر ارباب قصر شب خونین، هنرگوشم شمشیر برادر ارشد بزرگ و شمشیر شهابسنگی که خودم خلق کردم، ربط داشت.
هر چی باشه، اربابسیصد قصر شب خونین یهنمیتونستم کوچولو راهنماییم کرده بود...
از نظر سلسلهمراتب، رهبر فرقهنگاهم میشد برادر ارشدِ استادم، یابلند یه چیزی تو مایههای استادِ بزرگ.
در هر صورت، از اونجایی که هنر شمشیر هر دومون توتقریباً یه فاز بود، نمیتونست کاملاً از درک من خارج باشه، برایزیادی همین شمشیر شیطان بهشتی در نهایت با خنجر موهیست دفع شد.
خنجر موهیست کوتاه بود،سیصد ولی با ضربه شمشیرنمیتونستم شیطان بهشتی دو نیم نشد.
هنر شمشیر رهبر فرقه فوقالعاده بینقص بود، اما اونقدربیگدار خفن نبود که بتونه بر کلکسیون هنرهای شمشیری که منآخه به صورت درهم و برهم یاد گرفته بودم، غلبه کنه.
یعنی درهمبرهمبودم بودن اینقدردیگه چیز خوبیه؟
درست همون موقع کهیعنی داشتم فکر میکردم مبارزهضدحمله با شمشیر به بنبست رسیده...
یه نیرویهفت کف دستسیصد سمتم هجوم آورد.
نیرویی بودهفت که قلبم رواستراتژی آورد تو دهنم.
به محض اینکه با کف دست چپمگره دفعش کردم، چشمهام رو چهارتا کردم تاوایستاده حرکات رهبر فرقه رو زیر نظر بگیرم.
رهبر فرقه به محض اینکه بامثل نیروی کف دستش بهم ضربه زد،هفت شمشیر شیطان بهشتی رو تو هوا چرخوند.
برای مقابله با نیروی شمشیری که احتمالاً همون بود کهبزنم محقق سپیدپوش رو شوت کرده بود تو هوا، خنجر موهیستهیر رو با چی مه بنفش پوشوندم و تو هوا کشیدمش.
یه واکنش تقریباً غریزی بود.
از شانس گندم، پرتوهای نور توینگاه هوا و تو فاصلهای نهچندان دورهمونطور از بدنم به هم برخورد کردن.
بووووووووووووووووووم!
موج انفجار باعثهزار شد از گودالذهنم شوت بشم بیرون.
با یه صدای خرد شدن، با پشتم یه شاخه کلفت درخت رو شکستمبیموقع و بعد کف دستم رو گذاشتم روی تنه درخت بزرگی که به نظراونجایی میرسید میتونه وزن و فشاری که به بدنم وارد میشه رو تحمل کنه.
با پای عقبم یهدیگه لگد به درخت زدمخورد و دوباره پریدم تو گودال.
رهبر فرقه اولین کسی بوداونم که تونست هاله شمشیر مه بنفشتقریباً رو درست و حسابی دفع کنه.
با این حال، با اینکه یه کم دلم برای سه فاجعه میسوزهزیادی که این رو میگم، ولی اگه از همون اول انرژی درونی منمگوشم در سطح اونا بود، فکر کنم الان شماره یک زیر آسمان بودم.
چون تو هر موقعیتی که کارذهنم به دعوا میکشید، هیچکس نتونسته بودزیادی سرم کلاه بذاره و گولم بزنه.
این یه سطح از درکنگاهم و شعور بود که بابلند سطح قدرت آدم فرق میکرد.
آسمانها استعداد پختن غذای خوب رو از من گرفتنآستینش و در عوض یه شخصیت آشغال و درک لازمنمیتونستم برای خوب جنگیدن تو هر سوراخی رو بهم دادن.
در حالی که مثل یه ببر وحشیعبور که تو محله ول شده باشه دور وفقط برش پرسه میزدم، رهبر فرقه به حرف اومد.
«رهبر فرقه.»
«بنال.»
«انگار بانگفت این استعدادیعنی زاییده شدی.»
«میدونم.»
تازه اون موقع بود کهاستراتژی رهبر فرقه یه لبخند محوبزنم زد و شمشیرش رو غلاف کرد.
انگار دارهبودم بهت خوشدیگه میگذره، نه؟
منم خنجرنگفت رو گذاشتمیعنی تو ردام.
مبارزه با همچین حریف قدرتمندی باعثذهنم شد اتفاقات گذشته مثل یه فانوسزیادی گردان از جلوی چشمام رد بشن.
اون پسر گندهلات محله که تو بچگی میگفت دنبالشبیگدار برم تو کوچه، با این رهبر فرقه که میگفتبکشم دنبالش برم کوه هوا، فرق چندانی با هم نداشتن.
رهبر فرقه دست چپش رو تو هوا دراز کرد،همزمان یه نیروی کف دست رو به سمت بالا آزادیعنی کرد و بعد به طرز عجیبی اون رو کوبید زمین.
یه نیروینگفت کف دستیعنی غیرقابلاجتناب بود.
انگار یه خونه که طوفاناستراتژی کنده بودتش، یهو داشت ازبزنم اون بالا میافتاد رو سرم.
در همون حین که با مهر دست بزرگ، اونبیگدار خونهی خیالیِ در حال سقوط از آسمون رو خردبکشم و خاکشیر میکردم، با رهبر فرقه رخ به رخ شدم.
کف دستش یهو به شیش-هفت تا تکثیر شد وهمزمان نیروی کف دستش مثل سیل روم آوار شد، براییعنی همین با دست چپم یه پرده یخی کشیدم جلوش.
با خرد شدن و پخش شدن پرده یخی عظیم،آستینش رهبر فرقه که حالا بالاتر از خط دیدم ظاهرنمیتونستم شده بود، نیروی کف دستش رو مستقیم روانه صورتم کرد.
تیکههای خردشده هوای سرد رو دوباره منجمد کردمنمیتونستم و بعد با بادِ کف دست چپم بهشونتونستم جهت و شدت دادم و شوتشون کردم سمتش.
رهبر فرقه با کف دست چپشذهنم تمام حملاتم رو دفع کرد وزیادی بلافاصله کف دست راستش رو کوبید جلو.
از اونجا که تمام این بگیر و ببندها توهمزمان یه پلک زدن اتفاق افتاد، منم دست راستم رو درازاونم کردم و ضربه کف دست رهبر فرقه رو سد کردم.
شترق!
حس کردم دست راستم داره میترکه، برای همین اول دستم رو با هنربیموقع بیقلب سایه ماه منجمد کردم و بعد بدون اینکه به عواقبش فکر کنم، هنربنبست تلنگر انگشت میانی رو با دست چپم مستقیم شلیک کردم تو صورت رهبر فرقه.
نفس دوم.
رهبر فرقه با یه تکون سرنگاه جاخالی داد و یه نیروی کف دستبیروح عظیم رو با دست چپش آزاد کرد.
بووووووووووووووووووم!
با هنر نخل پنج عنصر از کف دستنمیتونستم چپم بهش ضدحمله زدم و بعد قبل ازتونستم اینکه فرود بیام، پاهام رو تو هوا تکون دادم.
حالا که دارم میبینم...
به نظر میرسید رهبر فرقهنگاهم فقط برای زجر دادن منبلند داره تن به تن باهام میجنگه.
به محض اینکه یکی از پاهاممثل به زمین رسید، دوباره صادقانه با کفهزار دست رهبر فرقه شاخ به شاخ شدم.
تق!
یهو به خودم اومدم واستراتژی دیدم کف دست چپم همبزنم به دست رهبر فرقه چسبیده.
«گیر افتادم؟»
انگار رهبر فرقه فکر میکرداونم له کردن من با انرژیداره درونی، مطمئنترین راه برای حملهست.
حالا که هنر شمشیرش جواب نداده بود، میخواست با قدرت خالص لهم کنه؟بیموقع درست تو همون لحظهای که داشتم از همسطح بودن با رهبر فرقه تو هنربنبست شمشیرزنی احساس غرور میکردم، این بار مجبور بودم تو انرژی درونی باهاش رقابت کنم.
عمراً تو کلهزار دنیا صاحب مسافرخونهایذهنم مثل من پیدا بشه.
یه صاحب مسافرخونه که دارهنگاهم با رهبر فرقه شیطانی تو یهشدیم دوئل کف دستهای دوقلو سرشاخ میشه.
همزمان امواج چی رویعنی بیرون دادیم و انرژیضدحمله درونیمون رو بردیم بالا.
گودال همینجوریاش هم سطح پایینیاستراتژی داشت، اما با برخورد امواجبزنم چیمون، بیشتر تو زمین فرو رفتیم.
یه فشارهفت عجیب بهسیصد زانوهام منتقل شد.
انگار رهبر فرقه میخواستدیگه مجبورم کنه زانو بزنمخورد تا برام سخنرانی کنه.
از اونجا که حالم ازاونم نصیحت شنیدن به هم میخورد،داره با تمام وجودم مقاومت کردم.
بعد، نیرو و انرژی درونی که از کل بدن رهبر فرقه ساطعزیادی میشد حتی قویتر هم شد و یه حس فشار خفهکننده، مثل اینکهگوشم قراره توسط یه موج غولپیکر بلعیده بشم، رو کل بدنم آوار شد.
حس میکردم تا سه بشمرم ریق رحمت رو سر کشیدم،بزنم برای همین بدون اینکه برام مهم باشه این آخرین برگهیر برندهمه یا نه، هنر الهی مه بنفش رو فعال کردم.
رنگ و روی رهبردیگه فرقه تو یه چشمخورد به هم زدن بنفش شد.
انگار نگاه تو چشمامیعنی رو خونده بود، چونضدحمله اخمهاش هم رفت تو هم.
«...!»
راستش رو بخواید، تو همچین وضعیتی اصلاً قصدنمیتونستم نداشتم غلتیدن خر تنبل روی زمین رو اجراتونستم کنم یا به موعظههای این مرتیکه گوش بدم.
چون منمبودم برای خودمدیگه غرور دارم.
با خودم گفتم بهتره موقع مبارزه با رهبر فرقهآستینش منفجر بشم و بمیرم تا اینکه رو زانوهام بیفتمنمیتونستم و غلتیدن خر تنبل روی زمین رو اجرا کنم.
فکر کنم قبلاً هنر الهی مه بنفش رونمیتونستم تا سطح اول تمرین کرده بودم، ولی الانتونستم دیگه اینجور سطحبندیها هیچ معنی و مفهومی نداشت.
به خاطر اینکه هنر الهی مه بنفشعبور رو آزاد کرده بودم، میتونستم این فشار روفقط طوری تحمل کنم که انگار راحتترین کار دنیاست.
اولش فقط رنگ و روی رهبر فرقه بنفش بههمزمان نظر میرسید، اما الان دیگه همهچیز تو هر جهتییعنی یه رنگ خونی و تیره به خودش گرفته بود.
یعنی تمامنگفت رگهای خونی چشماماونم هم ترکیده بود؟
دردی شبیه فرو رفتنسیصد سوزنهای بیشمار تو چشمهاینمیتونستم سالمم، بهم هجوم آورد.
میتونستم حس کنم که مردمک چشمهایذهنم رهبر فرقه داره امواج بنفشی کهزیادی دورم شناور بودن رو آنالیز میکنه.
یعنی هنر الهی مهدیگه بنفش برای رهبر فرقهخورد هم چیز جدیدی بود؟
شاید به خاطر اینکهیعنی خیلی چیزها تو بدنم ترکیدهآستینش بود، اشکهام بیاختیار سرازیر شدن.
احتمالاً اینا اشک خون بودن.
از اونجا که هیچ حساستراتژی غمی در کار نبود، اینابزنم اشکهای خون بیقلب هم بودن.
اما اشکهای خون بیقلبی که به صورتم میرسیدن، خیلی زودبلند با انرژی هنر الهی مه بنفش تبخیر میشدن، میسوختن ومثل به شکل یه دود بنفش کمرنگ تو هوا پخش میشدن.
وضعیتی بود که هنریعنی الهی مه بنفش داشت همهچیزآستینش رو میسوزوند و خاکستر میکرد.
داشت دانتینم رو میسوزوند، عرق و اشکی که بیرون میدادم رودهنم میسوزوند و مدام داغ و داغتر میشد، جوری که انگار میخواستچرا بیناییم، پرده گوشهام، زبونم و حتی پشمهای کل بدنم رو هم بسوزونه.
من یه همچین مرد داغیم.
در حالی که داشتمدیگه خوب مقاومت میکردم، یهوخورد چرا دلم هری ریخت پایین؟
اگه همهچیز رو میسوزونه،یعنی یعنی به خاطر هنر الهیآستینش مه بنفش قراره کچل بشم؟
«عمراً.»
بدون هیچ نشونهای از اوناستراتژی روشنگری نهایی که بهش امید داشتم،دهنم جنون تمام وجودم رو فرا گرفت.
شکست دادن رهبر فرقه ونگاهم بعد تا آخر عمر مثلبلند یه مرد کچل زندگی کردن.
شکست خوردن از رهبریعنی فرقه و بعد مردن باآستینش یه سر پر از مو.
بودن، یا نبودن.
مسئله همیشه همین است.
آخه چرا زندگی من اینقدر سخته؟ قبل از اینکه موهام کاملاًشدیم توسط هنر الهی مه بنفش بسوزه و خاکستر بشه، اول ازضدحمله هنر الهی مه بنفش استفاده کردم تا یشم بهشتی رو بسوزونم.
از اونجا که این یه نبردمثل سرنوشتساز بود، هیچ دلیلی نداشت که یشمهزار بهشتی رو از دانتینم جدا نگه دارم.
از این فرصت استفاده کردماستراتژی تا همهچیز رو ذوب کنم ودهنم در برابر رهبر فرقه مقاومت کنم.
راستش روهفت بخواید، یشم بهشتیاستراتژی هیچ پخی نبود.
سوزوندن چی حقیقی از طول عمر آدم کم میکنه، امابلند یشم بهشتی از همون اولش هم مال من نبود، برایمثل همین میتونستم تا جایی که دلم میخواد مثل چی حقیقی بسوزونمش.
یشم بهشتی رو خود رهبر فرقهمثل ساخته بود، و اگه قرار بود باهزار همون یشم بهشتی جلوی رهبر فرقه وایستم...
این همون کارماییهزار بود که آسمانهاذهنم مقدر کرده بودن.
من یشم بهشتی روسیصد به روش خودم بهنمیتونستم رهبر فرقه پس دادم.
هنر الهی مه بنفش،دیگه اراده آسمان صافِ امروز،خورد یشم بهشتی، لی زاها...
پیوند.