چپتر 207: ما عادی نیستیم
0با حس کردن نیت قتل رئیس خاندان شیطانیهمانطور روح شبحوار و اون مرد سیاهپوش که روم زومشکرش کرده بودن، شیطان شمشیر بالاخره دهنش رو باز کرد.
«رئیس خاندان شیطانی روح شبحوار.»
اون مردکِ عبوس ازآمدهام خاندان روح شبحوار، نگاهیباقیست به شیطان شمشیر انداخت.
«نور درخشان، بفرمایید.»
شیطان شمشیر با صورتیسکوت که انگار هیچ حسیهمانطور توش نبود، به حرف اومد.
«اگر با نیتمهر دیگری به اینجاسکوت آمدهای، همین الان بنال.»
«...»
شاید رئیس خاندان روح شبحوار از قبل یهجوراییجای باهاش سر و سرّی داشت، چون وقتی بهنمیخواهد شیطان شمشیر نگاه میکرد، پوست زیر چشماش داشت میپرید.
تا رئیس خاندان بیاد کلماتشجاش رو مزهمزه کنه و جوابروی بده، شیطان شمشیر خودش ادامه داد.
«اگر فقط برای تماشا و باز شدن دیدت آمدهای، تو را نمیکشم. درست است که رئیس قبلی خاندان روح شبحوار راکینهای بدجوری زخمی کردم، اما آن زمان داشتیم برای جایگاه نور درخشان رقابت میکردیم، پس هیچ کینه شخصیای در کار نبود. متأسفانه، همانمیزنم موقع تمام هنرهای رزمی خاندانتان را تا تهش دیدم و تجربه کردم. حالا میخواهی بگویی مهارتهایت از رئیس قبلی هم بالاتر زده؟»
به محض اینکه حرف شیطان شمشیر تمومشکرش شد، همه جوری خشکشون زد که انگار نقاطبهانه طب سوزنیشون رو مهر و موم کرده باشن.
رئیس خاندان شیطانی روحدیدن شبحوار در سکوت ازجای جاش بلند شد و گفت:
«همانطور که نور درخشانسکوت فرمودند، من فقط از رویفرمودند کنجکاوی برای دیدن مبارزه آمدهام.»
شیطان شمشیرسوزنیشون رو بهشموم کرد و گفت:
«جای شکرش باقیست. من هیچ کینهای از خاندان شیطانی روح شبحوار به دل ندارم. با این حال، دلم نمیخواهد به بهانه تماشا کردن، اینجا پلاس شوی. اگر بیدلیل مرااعضایش به چالش بکشی یا موقع تماشا دست از پا خطا کنی، شخصاً به خاندان شیطانی روح شبحوار که هنوز تعداد قابلتوجهی از اعضایش زندهاند سر میزنم و تمام زندههایتانپیشبینی را به ارواحی برای شمشیر شیطانیام تبدیل میکنم. قصد توهین به مهارتهایت را ندارم، اما هنوز وقتش نرسیده که مرا به چالش بکشی. از همان راهی که آمدی برگرد.»
این بار، یهکنجکاوی سکوت واقعی وآمدهام سنگین همهجا رو گرفت.
رئیس خاندانموم با بدبختیسکوت و زور پرسید:
«حتی اجازهسوزنیشون تماشا کردن همباشن به من نمیدهید؟»
شیطان شمشیردیدن سرش روآمدهام تکون داد.
«نمیتوانم پیشبینی کنم چقدر آدم قرار است اینجا جمع شوند. اگر شلوغ شود،این دیگر نمیتوانم دوست را از دشمن تشخیص دهم و در نهایت همه راکنی از دم تیغ میگذرانم. به نفعت است که خودت را قاطی این معرکه نکنی.»
انگار اون هاله عبوس و خفهکنندهبلند رئیس خاندان داشت یقه خودش رو هممبارزه میگرفت؛ یه سرفه خشک کرد و گفت:
«نور درخشان، درمهر این صورت، دفعه بعدجاش شما را خواهم دید.»
از شدتدیدن تعجب چشمام یهبهش کم گشاد شد.
«چی شد، ترسید؟»
یه یاروی شیطانی مثل این مرتیکه فقط با دو تا کلمهکنجکاوی پس کشید؟ یه بار دیگه به چشم دیدم که جذبه و ابهتدلم شیطان شمشیر حتی تو خود فرقه شیطانی هم چقدر خفن و وحشتناکه.
رئیس خاندان شیطانی روح شبحوار لابدسکوت غرور بیحد و اندازهای داشت، اماروی خب، ته داستان همین بود که دیدیم.
وقتی رئیس خاندان تو سکوتبهش سمت کالسکهاش میرفت، هیچکس جرئتندارم نکرد دهنش رو باز کنه.
وقتی تو دعواهای محله یکی فرار میکنه، صحنهجای یه کم خندهدار میشه، اما دیدن فرار رئیسنمیخواهد خاندان شیطانی روح شبحوار اونقدرها هم مضحک نبود.
حالا شیطان شمشیرباشن زل زد بهبلند اون مرد سیاهپوش.
«تو دیگه کدوم خری هستی؟ توسکوت اصلاً در سطحی نیستی که بخواهیروی برای جایگاه نور درخشان مبارزه کنی.»
سیاهپوشه جواب داد:
«من جول سانگ هستم، ازمبارزه تیم تعقیبی که وقتی نورباقیست درخشان فرار کرد، دنبالش فرستاده شد.»
«جول سانگ»موم عمراً نمیتونست اسمجاش یه آدم باشه.
معنیش این بود که برای زندهسکوت موندن باید یه چیزی رو ببری،روی پس حسابی به لقب یه قاتل میخورد.
شیطان شمشیر جواب داد:
«خب که چی؟»
«تیم تعقیبی که منسکوت رهبریاش میکردم، کاملاً بههمانطور دست نور درخشان نابود شد.»
«خب که چی؟»
«هیچ کینه شخصیای ندارم.آمدهام فقط آمدم چون آنباقیست زمان من هم نتوانستم بمیرم.»
همین که چشمم به شمشیرِ روی کمر اینجای قاتلِ جول سانگ نام افتاد، فهمیدم طول ونمیخواهد عرضش دقیقاً با شمشیر چوبی توی دستم یکیه.
تنها فرقش این بودسکوت که شمشیر اون چوبی نبود،فرمودند بلکه سیاه رنگ شده بود.
به محض دیدن شمشیرموم قاتل، رو به جولبلند سانگ کردم و گفتم:
«هوی جول سانگ، مرتیکه حرومزاده!»
جول سانگ باکنجکاوی یه قیافه هاج وبهش واج بهم زل زد.
منم دهنم رو باز کردمجاش و هر چرت و پرتیروی که به ذهنم رسید رو پروندم.
«اینجا جای زر زر کردنِ یه جوجهقاتلِ بیمصرفبلند مثل تو نیست. قبل از اینکه دهنت روآمدهام باز کنی، به ارشدت از فرقه کشتار احترام بذار!»
جول سانگ بهم گفت:
«این چرتروی و پرتادیدن چیه داری میگی؟»
«یارویی که فقط شاگردِ شاگردِ ارشد هو گیومه، چطور جرئت میکنهکنجکاوی اینطوری زر مفت بزنه؟ من لی زاها هستم، آخرین شاگرد مستقیم ارشددلم هو گیوم. از نظر رتبهبندی، من میشم استادِ استادِ عموی بزرگت، فهمیدی؟»
«چی؟»
جول سانگ با قیافهای پشمریختهبهش نگاهم کرد و بعد شروع کرداین به آنالیز کردن صورت شیطان شمشیر.
از اونجایی که شیطان شمشیر کلاً آدمی بودجای که هیچ حسی تو صورتش پیدا نمیشد، جولنمیخواهد سانگ نتونست هیچ غلطی بکنه و چیزی دستگیرش نشد.
شمشیر چوبی رو باسکوت دست چپم بالا آوردمهمانطور و از جول سانگ پرسیدم:
«این چه شمشیریه؟»
جول سانگدیدن با چشمای گردبهش شده جواب داد:
«شمشیر یک قتل؟»
«دقیقاً.»
جول سانگ از جاشموم بلند شد و بابلند یه لحن مؤدبانه بهم گفت:
«من شمادیدن را بهآمدهام چالش میکشم.»
تازه فهمیدم چهکنجکاوی گوهی خوردم وآمدهام زیر لب فحش دادم.
«آخ، لعنت بهش...»
«...»
با الهام گرفتن از اینکه شیطان شمشیر چطور رئیس خاندان شیطانی روح شبحوار رونمیخواهد خر کرد و فرستادش پی کارش، خواستم با رخ کشیدن رتبه و مقام اینقابلتوجهی یکی رو هم دک کنم، ولی در عوض یه چالش مبارزه افتاد تو دامنم.
واسه همینه کهکنجکاوی این حرومزادهها مالآمدهام جناح شیطانیان دیگه.
راستش رو بخوای، روشی رو پیاده کردمگفت که فقط روی اعضای عصا قورتدادهی جناحآمدهام متعارف جواب میداد، پس تقصیر خودم بود.
تو همون حیص و بیص که داشتمجاش دنبال کلمه میگشتم تا یه جوری قضیهدیدن رو ماستمالی کنم، شیطان شمشیر به حرف اومد.
«برادر سوم،دیدن خودت حسابشآمدهام را برس.»
یه چشمغرهروی ریز بهدیدن شیطان شمشیر رفتم.
«چی؟»
فحش دادن به برادر ارشدم واسهسکوت خودمم یهجورایی عذابوجدان داشت، واسه همینروی فقط به همون چشمغره رفتن بسنده کردم.
از اونجایی که چاره دیگهای نداشتم،جای به محوطه باز جلوی مسافرخانه اشارهحال کردم و به جول سانگ گفتم:
«باشه. بریم. هعی،کنجکاوی این مبارزه از نظربهش رتبهبندی یه کم ناعادلانهست.»
به محض اینکه تکلیفسکوت مبارزه روشن شد، با جولفرمودند سانگ رفتیم سمت محوطه باز.
جناح شیطانی کهمهر کلاً کارش درگیری توجاش مبارزات مرگ و زندگیه.
اصلاً نیازی نبودمبارزه سر جزئیات مسخرهی مبارزهشکرش با هم توافق کنیم.
ببری، زندهای؛ ببازی، میمیری.
ولی خب اینجاباشن فرقه شیطانی نبود،بلند جلوی یه مسافرخانه بود.
وقتی رسیدم و تو محوطهباشن باز وایسادم، جول سانگ فاصلهاشهمانطور رو بیشتر کرد و گفت:
«آمادهای؟»
«هنوز نه.»
جول سانگ که پشت به من داشتگفت دور میشد، با تخمین من حدود سیزدهآمدهام چهارده قدم اونطرفتر وایساد و بعد برگشت سمتم.
تا حالا اینطوری با یه استادسکوت از جناح شیطانی مبارزه نکرده بودم،روی واسه همین از روی کنجکاوی پرسیدم:
«احیاناً ایندیدن یه مبارزهآمدهام مرگ و زندگیه؟»
جول سانگ جواب داد:
«تو واقعاً شاگرد فرمانده هستی؟ شکبلند دارم، شاید آن شمشیر یک قتلدیدن هم تقلبی باشد. که چنین سؤالی میپرسی.»
شروع کردمسوزنیشون به توپیدنموم به جول سانگ.
«احمقِ بیمصرف! حتی فرمانده هم تو سالهای آخر عمرش تغییر رویه داد و بیخودی آدم نمیکشت. دارم بهت میگم بین سطح اون و سطحکنی تویِ نفهم که فکر میکنی هر وقت مبارزه میکنی باید حتماً یکی رو بکشی، یه دره فاصلهست! اول باید برای جون خودت ارزش قائلگرفت بشی تا بتونی دست از بیارزش دونستن جون بقیه برداری. قاتلِ احمقِ حرومزاده، تو این هوای گرم سر تا پا مشکی پوشیدی، مرتیکه روانی!»
راستش رو بخوای، اصلاً حرفی نبود که منِجای نوعی بخوام بزنم، ولی مهم این بود که بهشبهانه بتوپم، پس محتوای چرت و پرتم زیاد اهمیتی نداشت.
جول سانگ دوباره ازم پرسید:
«آمادهای؟»
«هنوز نه.»
«کی آماده میشی؟»
سر سامبوکموم که داشت تماشاجاش میکرد، داد زدم:
«سامبوک!»
«بله، ارباب.»
«تشنمه.»
سامبوک با یه حرکتسکوت سریع یه کتری روهمانطور قاپید و اومد سمتم.
بعد از اینکه یهموم کم آب خوردم، به جولگفت سانگ چشمغره رفتم و گفتم:
«نظرت چیه مساوی اعلامش کنیم؟»
«رد میکنم.»
«معلومه که رد میکنی، مرتیکه.»
دست چپم رو باموم هنر بیقلب سایه ماه پوشوندمگفت و بعد کشیدمش روی صورتم.
با برخورد انرژیمبارزه سرد به صورتم، بالاخرهشکرش ذهنم کمی شفاف شد.
از لای انگشتانمکنجکاوی به جول سانگآمدهام نگاه کردم و گفتم:
«من حاضرم.»
به محض اینکه حرفم تمام شد، گردجاش و خاک زیر پای جول سانگ بهدیدن شکل دایرهای به هوا برخاست و پخش شد.
جول سانگ که در ارتفاع پایینی در هواباقیست شناور بود، شمشیرش را کشید و در یکپلاس چشم به هم زدن به سمتم پرواز کرد.
دستی را که روی صورتم گذاشتهآمدهام بودم دراز کردم و شمشیری کهندارم به گردنم رسیده بود را گرفتم.
فقط دستم راباشن از روی صورتم تاگفت گردنم جابهجا کرده بودم.
در همان زمان کوتاه، جول سانگ فاصله سیزدهبلند چهارده قدمی را با یک گام طی کرده بودبهش و حتی شمشیرش را کشیده و ضربه زده بود.
اما از آنجایی که همان دستی بود که ازکینهای قبل با «هنر بیقلب سایه ماه» پوشانده بودمش، سعی کردممرا «هنر یخ» را تا حد نهایی به آن تزریق کنم.
این «مرحله هلال ماه» بود؛ چیزی کهبهش از کوهپیماییام از «مسافرخانه هزار مایلی» تاحال فلات مرتفع کوهستان برفی متولد شده بود.
لحظهای که جول سانگ سعیجاش کرد شمشیرِ گیر افتادهاش راروی بچرخاند، همراه با آن یخ زد.
«...»
سرم را کمی کجآمدهام کردم تا وضعیت جولباقیست سانگ را بررسی کنم.
خیلی وقت پیش، یه چیزی بودآمدهام که دلم میخواست اگه تو هنرهایندارم رزمی قوی شدم حتماً امتحانش کنم.
اونم این بود کهسکوت شمشیر یه استاد رو بینفرمودند انگشت اشاره و میانیم بگیرم.
میشه گفتسوزنیشون اوج خودنمایی وباشن پز دادن بود.
اگه بیدقت انجامش میدادی، خیلی احتمال داشتشکرش که به جای گرفتن شمشیر با انگشت اشارهبهانه و میانی، همون دو تا انگشتت قطع بشن.
به لطف همین قضیه، اینمبارزه بار از هر پنج انگشت وکینهای کف دستم برای گرفتنش استفاده کردم.
البته اگه «هنر یخ»سکوت رو یاد نگرفته بودم،همانطور احتمالاً اصلاً امتحانش هم نمیکردم.
تازه اون موقع تیغه رو ول کردم و بهگفت جول سانگ که بدنش مقدار زیادی از چی سردِجای «هنر بیقلب سایه ماه» رو جذب کرده بود، گفتم:
«چند بار دیگه بایدآمدهام جونت رو نجات بدمباقیست تا بتونی زنده بمونی؟»
جوابی نیومد،روی چون یخدیدن زده بود.
«...»
پسِ گردن جول سانگ روباشن گرفتم، انرژی درونیام رو بهش تزریقفرمودند کردم و پرتش کردم سمت اقامتگاه.
وقتی بدن یخزدهی جول سانگ با سرعتشکرش وحشتناکی به سمت چیل-گیوم شلیک شد، چیل-گیومِ جاخوردهبهانه داسش رو از کمر کشید و تاب داد.
بدن جولروی سانگ با داسمبارزه دو نیم شد.
با صدای شالاپِ پاشیدن خون،جاش به چیل-گیوم که حالا غرقروی در خون شده بود زل زدم.
مهارت رزمیاش رو براندازموم کردم و یه نگاهیبلند هم به قیافهاش انداختم.
وقتی چیل-گیوم با اون صورتبهش خونیش با غضب بهم خیرهندارم شد، دهنم رو باز کردم:
«کی بهت گفت اونجادیدن وایستی و مجانی تماشاجای کنی؟ جنازه رو جمع کن.»
یه لحظهموم فکر کردم وجاش دوباره مورمورم شد.
اسم اینسوزنیشون یاروی مردهموم «جول سانگ» بود.
فکر کنم معنیش اینآمدهام بود که زندگیش قرارهباقیست با بریده شدن تموم بشه.
شایدم نه.
جمع کردن جنازه رو سپردمجاش به چیل-گیوم و تازه اونروی موقع به کالسکه نگاه کردم.
کالسکهچی تازه داشت شلاقشموم رو به صدا درمیآوردبلند تا کالسکه رو راه بندازه.
به نظر میرسید رئیس خاندانبهش شیطانی روح شبحوار هم از داخلاین کالسکه داشت مبارزه رو تماشا میکرد.
به رئیس خاندانکنجکاوی شیطانی روح شبحوارآمدهام که داشت میرفت، گفتم:
«هوی رئیس خاندان شیطانی روح شبحوار!بلند کجای دنیا تماشای مجانی داریم؟ قبلدیدن از اینکه بیفتم دنبالت نگه دار.»
همون لحظه، چیزی شبیه بهباشن یه سلاح مخفی از پنجرههمانطور پشتی کالسکه به بیرون پرتاب شد.
ووش!
این بار، انگشت اشاره و میانیآمدهام دست راستم رو با «هنر یخ»ندارم پر کردم و سلاح مخفی رو گرفتم.
وقتی نگاهش کردم،باشن دیدم از ناکجاآبادبلند یه سکه نقره است.
میشه گفتسوزنیشون یه جورموم حق تماشا بود.
«تأیید شد.»
سکه نقره رو گذاشتمدیدن تو کیسهام و رفتمجای سمت جلوی «مسافرخانه هزار مایلی».
«چهار شرور بزرگ» دور هم جمعبلند شده بودن و جوری بهم زلدیدن زده بودن انگار دارم میمونبازی درمیارم.
«شیطان شمشیر»سوزنیشون با لحنیموم خشک گفت:
«خسته نباشی.»
«شیطان شبح»روی هم بادیدن همون لحن گفت:
«خسته نباشی.»
قبل از اینکه «شیطانموم شهوت» دهنش رو بازبلند کنه، من پیشدستی کردم:
«خفهخون بگیر.»
«...»
یه لیوان از مشروبسکوت روی میز برای خودمهمانطور ریختم، سر کشیدم و گفتم:
«یه برد،سوزنیشون صفر باخت.موم بد نیست. سامبوک.»
«بله، ارباب.»
سامبوک حالا هرکنجکاوی بار که صداشآمدهام میزدن، به نفسنفس میافتاد.
به سامبوک گفتم:
«این قضیه اصلاً عادی نیست.»
«درسته.»
«معلوم نیست کِی یا چه حرومزادههایی قراره پیداشون بشه. ممکنه محاصره بشیم، پس بروحال کلی غذا بخر. چیزایی مثل گوشت گاو خشکشده هم برای جیره اضطراری بگیر. خیلیهنوز مسخره نیست که فقط برای یه شکم غذا خوردن مجبور بشیم محاصره رو بشکنیم؟»
«درسته.»
«شاید مأموریت شکستن اون محاصرهباشن بیفته گردن تو. میدونی چرا؟همانطور چون ما اصلاً حوصلهاش رو نداریم.»
سامبوک با چهرهای کهآمدهام انگار تازه دوزاریاش افتادهباقیست بود، سر تکون داد.
«پس بهتره همین الان برم.»
«برو.»
سامبوک سرش رو تکون داد.
«پول بده.»
«چند روزروی پیش کهدیدن بهت دادم.»
«همهاش رو خرج کردم.»
سعی کردم یادم بیاد چقدر به سامبوک پول دادهگفت بودم و این یارو تقریباً چقدر برای خرید مخلفات،جای گوشت و مشروب پیاده شده بود، اما هیچی یادم نیومد.
من تودیدن حساب وآمدهام کتاب اینقدر افتضاحم.
از روی ناچاری، یه اسکناس از کیسه پولم درآوردم وباقیست دادم دست سامبوک، و اون سکه نقرهای که رئیس خاندانبیدلیل شیطانی روح شبحوار پرت کرده بود رو هم گذاشتم کف دستش.
«اینم انعامِموم پادوییت. بذارشسکوت تو جیبت.»
سامبوک باسوزنیشون لبخند بهمموم نگاه کرد.
«تأیید شد.»
«چی گفتی؟»
«...هیچی. منظورم اینهباشن که پول رو تأییدگفت کردم. من دیگه میرم.»
سامبوک از «مهارتمهر سبکی» استفاده کردسکوت و یهو غیبش زد.
با دیدن اینکه فقطآمدهام «چهار شرور بزرگ» جلوی مسافرخانهکینهای موندن، نگاهی به داخل انداختم.
«اربابزاده سوم» همونجایی کهدیدن میزها رو به همجای چسبونده بودیم، خوابیده بود.
«اون یارو دیشب کشیک میداد؟»
«شیطان شهوت» سر تکون داد.
«آره.»
میخواستم بگم «تأییدکنجکاوی شد»، اما بهآمدهام خاطر سامبوک بیخیال شدم.
کنار «چهار شرور بزرگ» نشستم و باگفت پاک کردن ذهنم از افکار چرت وآمدهام پرت، مشغول تماشای زندگی روزمره و آراممون شدم.
مشکل اینجا بود که تو زاویه دیدجاش سمت چپم، داشتن یه جنازه رو جمع میکردن،مبارزه برای همین اصلاً هیچ آرامشی در کار نبود.
این یعنی زندگی روزمره وبهش عادی «مسافرخانه هزار مایلی» داره کمکماین به میدون جنگ «موریم» تبدیل میشه.
همونطور که دهنم رو بسته نگه داشته بودم،جای «شیطان شمشیر» دهنش رو باز کرد و شروعنمیخواهد کرد به تعریف کردن یه داستان طول و دراز.
«...رئیس قبلی خاندان شیطانی روح شبحوار به خاطر من بازنشسته شد. اعضای تیم اون قاتل، یعنی همون جول سانگ، هم به دست من کشته شدن. راستش، اصلاً یادم رفته بود کهبکشی کشتمشون. قبلاً هر کی باهام میجنگید رو بدون هیچ احساسی میکشتم. فکر میکردم کار همونجا تموم میشه، اما انگار آدما هیچوقت فراموش نمیکنن. خیال میکردم "رهبر فرقه" فقط حوصلهاش سر رفتهحتی که بهم گفته "شمشیر نور" رو پس بگیرم، اما انگار قضیه این نیست. کی فکرش رو میکرد تو این سن تازه بفهمم کسایی که بهشون ظلم شده، هیچوقت چیزی رو فراموش نمیکنن.»
ما تو سکوتمهر به خاطرهگویی «شیطانسکوت شمشیر» گوش دادیم.
«شیطان شمشیر» گفت:
«اونا برای پس گرفتن شمشیر میان، اما انگار کسایی که ازکینهای من کینه دارن هم قراره پیداشون بشه. "رهبر فرقه" هم که دارهبکشی اینا رو یکییکی میفرسته، حتماً الان یه گوشهای داره به ریشم میخنده.»
از «شیطان شمشیر» پرسیدم:
«چرا "رهبر فرقه" باید بخنده؟»
«شیطان شمشیر» جواب داد:
«"فکر کردی میتونی یه زندگی آروم داشته باشی؟" انگار دارمباقیست پوزخند "رهبر فرقه" رو تو گوشم میشنوم. با اینکه فرقه رومرا ترک کردم، اما "رهبر فرقه" نمیذاره یه زندگی عادی داشته باشم.»
خاطرهگویی «شیطان شمشیر» اونقدرسکوت بوی تنهایی میداد که یهفرمودند آه از دهنم در رفت.
اما سریع به خودمموم اومدم و لحن و افکارگفت «شیطان شمشیر» رو آنالیز کردم.
این یارودیدن قطعاً یهآمدهام نمه افسردگی داشت.
تو همین حین، سرم رو چرخوندم وبهش به شرورهایی که مثل سگ و گربههای ولگرددلم محله به روبهرو خیره شده بودن، نگاه کردم.
به ترتیب: یه افسرده، یهجاش عقدهای، یه منحرف جنسی، وروی منم که دیوونگی خودم رو داشتم.
با یهسوزنیشون حس تلخ،موم وضعیت رو پذیرفتم.
ما اصلاً نرمال نیستیم.
یه لحظه به سرمدیدن زد که «مویونگ بک»جای رو هم احضار کنم.
...اما با یه کمسکوت فکر کردن دیدم مویونگهمانطور بک هم یهخورده خطرناکه.
حس میکردم اگه مویونگ بک رو تو محیط افراطی «مسافرخانههمانطور هزار مایلی» حبس کنم، آخرش کارش به جایی میرسه کهباقیست تو آشپزخونه برای خودش قهقهه میزنه و سم درست میکنه.
نمیتونستم اجازهدیدن بدم همچینآمدهام اتفاقی بیفته.
ذهنم روروی جمع ودیدن جور کردم.