---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 12: تا حالا نشنیدی یکی به خاطر تمیز نکردن گندکاری‌هاش بمیره؟ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 12: تا حالا نشنیدی یکی به خاطر تمیز نکردن گندکاری‌هاش بمیره؟

0

دوازده ژنرال الهی هرکدوم سطح هنرهای‌خالی‌بندی​ رزمی متفاوتی داشتن، اما در هر‌عمارت​ صورت، هم‌سطح رئیس باند خرگوش سیاه بودن.

جو ایل-سوم‌لبخند​ حتی نمی‌تونست سرش‌دادم​ رو بالا بیاره.

«آخه چرا باید‌اونجایی​ یکی از دوازده‌چسبونده​ ژنرال الهی اینجا باشه...»

همون لحظه‌ای که اسم بک یو رو شنید،‌دادم​ وظیفه‌اش بود جوری بهش ادای احترام کنه که‌این‌قدر​ انگار با خود رئیس باند خرگوش سیاه روبه‌رو شده.

به‌خصوص که استادی مثل بک‌دادم​ یو، برای جو ایل-سوم حریف‌هستم​ به شدت بدقلقی به حساب می‌اومد.

از اونجایی که اخیراً خودش رو به خرگوش سیاه از دوازده‌ارباب​ ژنرال الهی چسبونده بود، طبیعی بود که بک یو، که سایه‌فروکش​ خرگوش سیاه رو با تیر می‌زد، از این قضیه حسابی شاکی باشه.

مشکل اینجا بود که جایگاه جو ایل-سوم تو‌سایه​ سلسله‌مراتب اون‌قدر پایین بود که تا حالا حتی‌جایگاه​ بک یو رو از نزدیک هم ندیده بود.

افکار جو‌شوخی​ ایل-سوم حسابی‌همم​ درهم‌گره خورده بود.

«... اومدین‌لبخند​ تا دستوری‌ادامه​ بهم بدین؟»

«آره.»

«لطفاً، هر امری هست بفرمایید.»

«خودت رو بکش.»

جو ایل-سوم‌لبخند​ دندون‌غروچه‌ای کرد‌ادامه​ و جوابی نداد.

طرف مقابلش هر خری که می‌خواست باشه،‌اهل​ حتی اگه یکی از دوازده ژنرال الهی‌زودباوری​ بود، آخه کی همچین دستوری رو قبول می‌کرد؟

جو ایل-سوم گفت:

«اگه یهویی این‌طوری بگین...»

«شوخی کردم.»

«همم.»

با یه‌می‌اومد​ لبخند محو‌اخیراً​ ادامه دادم:

«قضیه دوازده ژنرال الهی خالی‌بندی‌لبخند​ بود. من اهل استان ایلیانگ‌اهل​ هستم. ارباب عمارت، چرا این‌قدر زودباوری؟»

حالت چهره‌ی جو ایل-سوم،‌ادامه​ که سرش رو بالا آورده‌ایلیانگ​ بود، در دم عوض شد.

«استان ایلیانگ؟»

با شنیدن کلمات «استان ایلیانگ»،‌خودش​ تنش جو ایل-سوم فروکش کرد و‌این​ همزمان، خشمی توی وجودش زبانه کشید.

مستقیم زل زدم‌کردم​ تو چشمای جو‌محو​ ایل-سوم و گفتم:

«انگار حافظه‌ت یاری‌محو​ نمی‌کنه. بیا جلوتر‌خالی‌بندی​ یه نگاه بنداز. منم.»

جو ایل-سوم در حالی که شمشیرش‌خالی‌بندی​ تو دستش بود، اومد جلو و‌عمارت​ با دقت صورتم رو برانداز کرد.

قیافه‌اش که مدام‌اونجایی​ رنگ عوض می‌کرد،‌چسبونده​ واقعاً دیدنی بود.

اولش یه حالت «نکنه همون باشه» تو صورتش جرقه‌خالی‌بندی​ زد، اما خیلی زود جاش رو به «خشمی» داد‌حالت​ که در کسری از ثانیه تمام صورتش رو پوشوند.

جو ایل-سوم آروم‌محو​ شمشیرش رو کشید‌خالی‌بندی​ بیرون و گفت:

«نکنه تو همون‌محو​ مسافرخانه زاها... همون‌خالی‌بندی​ صاحب مسافرخانه حروم‌زاده‌ای؟»

با نیشخند جواب دادم:

«شناختیم، ایول. نکنه گذرت به اونجا افتاده‌ادامه​ و یه کاسه نودل بدمزه خوردی؟ طعم‌ارباب​ نودل کله‌مرغ چطور بود، استاد جو ایل-سوم؟»

تازه اون موقع بود‌ادامه​ که یه فکر شوم از‌ایلیانگ​ ذهن جو ایل-سوم عبور کرد.

«برادر کوچیکترم؟»

«برادر کوچیکترت چی؟»

«اون زد بیرون و گفت‌لبخند​ میره تا تو رو بکشه.‌اهل​ دارم می‌پرسم چه بلایی سرش اومد؟»

با قیافه‌ای جدی گفتم:

«یه سر اومد اونجا.»

«بنال ببینم.»

«برای خوردن نودل نیومده بود. داشت یه چرت و پرتایی بلغور می‌کرد که خیلی یادم نمیاد. آهان، الان یادم اومد.‌آورده​ یهو فاز جدی برداشت و شروع کرد به کندن گور خودش. ولی حتی منم نمی‌دونم چرا داداشت پا شد اومد‌جلوتر​ مسافرخانه زاها تا گور خودش رو بکنه. پس اگه خیلی کنجکاوی، برو اون دنیا از خود داداشت بپرس. از من نپرس.»

جو ایل-سومِ خشمگین فاصله‌مون‌ادامه​ رو پر کرد و شمشیرش‌ایلیانگ​ رو سمت صورتم نشونه رفت.

یه ضربه‌ی حساب‌شده بود‌ادامه​ که نشون می‌داد برای‌استان​ ضدحمله هم آمادگی داره.

شمشیرم رو کشیدم‌اونجایی​ و تیغه‌ی جو‌چسبونده​ ایل-سوم رو دفع کردم.

جیرینگ— با بلند‌کردم​ شدن این صدا،‌محو​ جرقه‌هایی به هوا پرید.

با برخورد دو شمشیر به‌دادم​ هم، اطلاعات مربوط به «مبارزه»‌هستم​ به بازوهای هر دومون منتقل شد.

از وضعیت عضلات و‌ادامه​ انرژی درونی گرفته، تا‌استان​ سرعت و قدرت شمشیر.

جو ایل-سوم شمشیرزنی تو اواخر سی‌چسبونده​ سالگی بود که حدود بیست سالی‌قضیه​ می‌شد شمشیر به دست گرفته بود.

از اونجایی که هیچ‌وقت هنرهای رزمی رو به صورت‌خالی‌بندی​ اصولی یاد نگرفته بود، از یه سبک شمشیرزنیِ کاربردی‌حالت​ استفاده می‌کرد که مستقیماً از کشتن آدم‌ها یاد گرفته بود.

شمشیرزنی‌ای بود‌لبخند​ که محدودیت‌هاش کاملاً‌دادم​ به چشم می‌اومد.

به چشم من، شبیه ترکیبی‌دادم​ از هنرهای بیرونی و یه‌هستم​ انرژی درونیِ زمخت و خام بود.

با این حال، چون تجربه کشتن‌چسبونده​ آدم‌های نسبتاً زیادی رو داشت، نیت‌قضیه​ قتلش به اندازه کافی تهدیدآمیز بود.

اما با استانداردهای دنیای پهناور موریم، ارزیابی‌ادامه​ من این بود که تو بهترین حالت،‌ارباب​ یه تکنیک شمشیرزنی درجه سه به حساب می‌اومد.

گذشته از این، با وجود اینکه تازه وارد مرحله چوب،‌هستم​ یعنی اولین مرحله از هنر لاک‌پشت طلایی رها شده بودم،‌کلمات​ انرژی درونی خالص من خیلی عمیق‌تر از جو ایل-سوم بود.

وجود فقط نیمی از‌ادامه​ انرژی یشم بهشتی تو دانتین‌ایلیانگ​ من، تفاوت بنیادینی ایجاد می‌کرد.

دیگه مهارت‌های مبارزه، تجربه،‌اخیراً​ و نحوه مدیریت حمله‌سایه​ و دفاع که بماند.

«همون بهتر‌شوخی​ بود که‌همم​ خودت رو می‌کشتی.»

با چهره‌ای‌لبخند​ بی‌تفاوت رفتم‌ادامه​ تو فاز ضدحمله.

تو اون سالن ضیافتِ نسبتاً جادار، صدای برخورد‌استان​ دو شمشیر طنین‌انداز شد؛ در حالی که من و‌آورده​ جو ایل-سوم مدام فاصله‌مون رو کم و زیاد می‌کردیم.

لحظه به‌می‌اومد​ لحظه، چهره‌ی جو‌خودش​ ایل-سوم سیاه‌تر می‌شد.

حس تعجب از اینکه چطور همچین تکنیک شمشیرزنی‌ای رو‌خالی‌بندی​ یاد گرفته بودم، و غریزه‌ای که بر اساس «اطلاعاتِ» دریافتی‌چهره‌ی​ کار می‌کرد، داشتن بهش هشدار می‌دادن که فلنگ رو ببنده.

لحظه‌ی گیج‌کننده‌ای بود، چون اصلاً‌دادم​ امکان نداشت یه صاحب مسافرخانه‌هستم​ بتونه این‌طوری باهاش سرشاخ بشه.

همون لحظه‌ای که جو ایل-سوم با انرژی درونی من به‌هستم​ عقب رونده شد و فاصله گرفت، بدون معطلی شمشیری که‌کلمات​ تو دستم بود رو مثل یه تیکه سنگ پرت کردم سمتش.

ووش!

همون لحظه‌ای که جو ایل-سومِ جاخورده به زور تونست اون‌اهل​ شمشیرِ وحشیِ در حال پرواز رو پس بزنه، شلاقم رو‌آورده​ از دور کمرم باز کردم و پیچیدمش دور دسته شمشیرش.

وقتی انرژی درونی مرحله چوب رو به بازویی که‌ایلیانگ​ شلاق رو نگه داشته بود تزریق کردم، جو ایل-سوم‌عوض​ مثل خوکی که دارن می‌برنش کشتارگاه به سمتم کشیده شد.

تو همون لحظه، جو ایل-سوم که فرار رو بر قرار‌هستم​ ترجیح داده بود، شمشیرش رو ول کرد، بدنش رو چرخوند‌کلمات​ و با استفاده از مهارت سبکی به سمت ورودی خیز برداشت.

اما شلاق من که یه‌خودش​ بار دیگه به پرواز دراومده‌می‌زد​ بود، از سرعت اون بیشتر بود.

در حالی که شلاق رو دور‌محو​ کمر جو ایل-سوم می‌پیچیدم و می‌کشیدم، بدنم‌هستم​ رو چرخوندم تا طول شلاق کوتاه‌تر بشه.

با کم شدن آنیِ فاصله، جو‌خالی‌بندی​ ایل-سوم چرخید و با هر دو کف‌این‌قدر​ دستش ضربه‌ای رو به سمتم روونه کرد.

همون لحظه، با استفاده از‌دادم​ تکنیک هنر انگشت مرغ چوبی،‌هستم​ کف دست‌هاش رو سوراخ کردم.

بسته به سطح انرژی درونی‌مون، یا انگشت‌های‌طبیعی​ من می‌شکست، یا نیروی کف دست جو ایل-سوم‌مشکل​ شکافته می‌شد و باعث می‌شد جراحت درونی برداره.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، در دم صدای سوراخ شدن‌خالی‌بندی​ چرم به گوش رسید و جو ایل-سوم در حالی‌حالت​ که خون تیره‌ای بالا می‌آورد، تلوتلوخوران به عقب رفت.

با چهره‌ای‌لبخند​ پر از‌ادامه​ ناباوری مطلق گفت:

«چطور ممکنه تو...»

«چطور تونستم‌می‌اومد​ همچین هنرهای رزمی‌ای‌خودش​ رو یاد بگیرم؟»

دوباره شلاق رو با انرژی‌لبخند​ درونی هنر لاک‌پشت طلایی رها‌اهل​ پر کردم و تابش دادم.

جو ایل-سوم که حالا جراحت درونی برداشته بود، هر دو‌هستم​ دستش رو کورکورانه تکون داد تا مقاومت کنه، اما هیچ‌کلمات​ راه مؤثری برای دفع اون شلاقِ در حال پرواز وجود نداشت.

با هر حرکت شلاق،‌ادامه​ یه خط قرمز روی‌استان​ بدن جو ایل-سوم حک می‌شد.

جو ایل-سوم حتی‌اونجایی​ زیر اون ضربات‌چسبونده​ هم نعره می‌زد:

«زاها! زاهای‌شوخی​ حروم‌زاده. یه‌همم​ لحظه وایسا!»

شلاق رو دور گردن جو ایل-سوم‌خالی‌بندی​ پیچیدم، کشیدمش جلو و نیروی کف دست‌این‌قدر​ مرغ چوبی رو تو پیشونیش خالی کردم.

تق!

بلافاصله بعد از این‌اخیراً​ صدا، صدای شکستن استخوان‌سایه​ گردنش به گوش رسید.

با فرو ریختن هیکل‌همم​ گنده جو ایل-سوم روی زمین،‌خالی‌بندی​ کل عمارت شکوفه گلابی لرزید.

بوم!

در قبال مرگ‌محو​ جو ایل-سوم هیچ‌خالی‌بندی​ احساس خاصی نداشتم.

خلاصه، وقتی مطمئن شدم‌اخیراً​ جو ایل-سوم واقعاً سقط شده،‌تیر​ شمشیر اژدهای سیاه رو برداشتم.

تو این گیر و دار، محافظ‌های جو ایل-سوم‌دادم​ راهرو رو کیپ تا کیپ پر کرده بودن، اما‌زودباوری​ جرئت نداشتن بی‌گدار به آب بزنن و بیان تو.

با شمشیر و شلاقی‌ادامه​ که تو دستم بود،‌استان​ رو به در گفتم:

«در رو باز کنین.»

در با صدای تق‌وقی باز شد و‌طبیعی​ رزمی‌کارهایی که شمشیرهای پهن دستشون بود، غرق‌شاکی​ در نیت قتل اون بیرون منتظر ایستاده بودن.

دلیل اینکه‌شوخی​ نیومده بودن تو‌لبخند​ خیلی ساده بود.

طبق گزارش‌ها، جو ایل-سوم‌ادامه​ با یکی از استادهای باند‌ایلیانگ​ خرگوش سیاه درگیر شده بود.

حتی از دید اونا هم،‌دادم​ تو این بلبشو خیلی سخت بود‌ارباب​ بفهمن باید طرف کی رو بگیرن.

برای همین، چون نمی‌تونستن تصمیم‌خودش​ بگیرن، جون بی‌ارزش خودشون براشون‌می‌زد​ از همه چیز مهم‌تر شده بود.

با اینکه ارباب عمارت جو ایل-سوم تو اون لحظه خیلی ترسناک به نظر می‌رسید، اما‌عمارت​ اونا خوب می‌دونستن که هر سه تای این سه برادر جوی ترسناک، چند روزی می‌شد‌زبانه​ که داشتن به یه استاد از باند خرگوش سیاه کولی می‌دادن و ازش پذیرایی می‌کردن.

تازه، اونا فقط یه مشت اراذل‌خالی‌بندی​ و اوباش محلی بودن و هنوز‌عمارت​ زیر پرچم هیچ فرقه‌ای نرفته بودن.

خوندن دستشون و فهمیدن‌ادامه​ تو کله‌شون چی می‌گذره،‌استان​ برام مثل آب خوردن بود.

وقتی به چند‌اونجایی​ نفرشون چشم‌غره رفتم،‌چسبونده​ همه‌شون نگاهشون رو دزدیدن.

بهشون فهموندم که دلیل این‌لبخند​ قتل، دستوری بوده که از‌اهل​ طرف باند خرگوش سیاه صادر شده.

«نظر رئیس عوض شده، برای همین تاسیس فرقه تو استان ایلیانگ فعلاً رو هواست. این یارو از خانواده‌عوض​ جو هم فقط یه درس عبرت بود، پس اگه دوباره هوس کردین بی‌گدار به آب بزنین و فرقه تاسیس‌جلوتر​ کنین، بدونین که عاقبت همه‌تون مثل همین مرتیکه می‌شه. حالا هم اگه نمی‌خواین بمیرین، از سر راهم گمشین کنار.»

نوچه‌هایی که راهرو رو پر کرده‌خالی‌بندی​ بودن، خودشون رو به دیوارهای چپ و‌این‌قدر​ راست چسبوندن و راه رو باز کردن.

چند نفرشون رفتن سمت‌اخیراً​ ورودی تا جنازه جو‌سایه​ ایل-سوم رو چک کنن.

همون‌طور که تو‌کردم​ راهرو قدم می‌زدم، دستور‌ادامه​ بعدی رو صادر کردم.

«فعلاً هر اتفاقی که تو‌دادم​ روسپی‌خونه‌ها می‌افته رو به چا سونگ-ته‌ارباب​ تو عمارت شکوفه آلو گزارش بدین.»

وقتی به ته راهرو رسیدم و‌خالی‌بندی​ برگشتم، از این‌ور و اون‌ور جواب‌های‌عمارت​ زیرلبی و من‌من‌کنان به گوش رسید.

«فهمیدیم.»

«مراسم ختمش رو تا جایی که می‌تونین ساده برگزار کنین. این حروم‌زاده با‌هستم​ سوءاستفاده بی‌شرمانه از زندگی‌های بدبخت بیچاره‌ها تو سه تا روسپی‌خونه حسابی جیبش رو‌همزمان​ پر کرده بود، پس حتماً برای سفرش به اون دنیا پول کافی داره.»

همون لحظه‌ای که‌محو​ روم رو برگردوندم،‌خالی‌بندی​ یکی زر زد.

«تو همون‌لبخند​ صاحب مسافرخانه‌ادامه​ زاها نیستی؟»

کلمات رو خیلی واضح‌اخیراً​ به زبون آورد، انگار‌سایه​ می‌خواست رفقاش هم بشنون.

«...!»

بعد از‌لبخند​ یه سکوت کوتاه،‌دادم​ پچ‌پچ‌ها شروع شد.

سر جام خشکم زد و رزمی‌کارهایی که‌اهل​ شمشیرهای پهن دستشون بود، یکی‌یکی سرشون رو‌زودباوری​ بالا آوردن و به پشتم زل زدن.

«صاحب مسافرخانه زاها؟ راست میگه؟»

«خودشه. فقط لباس‌هاش‌کردم​ عوض شده. من‌محو​ زیاد دیدمش، خوب می‌شناسمش.»

انگار یکی‌لبخند​ من رو‌ادامه​ شناخته بود.

برگشتم و گردنم‌محو​ رو به چپ‌خالی‌بندی​ و راست تقوندم.

حالا دیگه همه‌شون‌اونجایی​ داشتن به صورتم و‌طبیعی​ تو چشم‌هام نگاه می‌کردن.

نگاهشون کردم و پوزخند زدم.

«آره خودمم. حالا می‌خواین چه غلطی بکنین؟ اینکه‌استان​ من صاحب مسافرخونه‌ام یهو باعث شد جیگر پیدا‌چهره‌ی​ کنین؟ هر کی خیلی عجله داره بمیره، بیاد جلو.»

همون‌طور که‌لبخند​ انتظار می‌رفت، هیچ‌دادم​ سگی نیومد جلو.

«هر کی می‌خواد دنبال جو ایل-سوم راه بیفته بره اون دنیا و پوتین‌هاش رو لیس بزنه،‌جایگاه​ بیاد جلو. خودم می‌کشمتون. اگه بگین دنبالش رفتین تا حتی تو اون دنیا هم مثل سگ‌امری​ بهش خدمت کنین، این یاروهای خانواده جو حتماً مثل یه سگ نازتون می‌کنن، ای حروم‌زاده‌ها. کسی نبود؟»

بیشتر از سی‌کردم​ نفر تو راهرو‌محو​ ردیف شده بودن.

با این حال، حتی‌ادامه​ یه نفرشون هم خایه‌استان​ نکرد قدم از قدم برداره.

در حالی که‌محو​ گارد خاصی هم‌خالی‌بندی​ نگرفته بودم، دوباره گفتم:

«سگ‌های بی‌صاحب‌می‌اومد​ دمشون رو‌اخیراً​ گذاشتن رو کولشون.»

اگه جرئت انتقام گرفتن داشتن‌لبخند​ که از همون اول ور‌اهل​ دل یه روسپی‌خونه نون نمی‌خوردن.

یکی‌شون پرسید:

«چرا یهو‌لبخند​ ارباب عمارت‌ادامه​ رو کشتی؟»

«چرا؟»

نیازی نبود‌شوخی​ برای این‌همم​ آشغال‌ها بهونه بیارم.

«چرا از خود جو ایل-سوم نمی‌پرسین چرا؟ به هر‌ایلیانگ​ خری که هنوز فضولیش گل کرده بگین هر وقت‌عوض​ دلش خواست بیاد پیدام کنه. من هیچ گوری نمی‌رم.»

راهم رو کشیدم‌محو​ و رفتم، اما هیچ‌کس‌اهل​ از جاش تکون نخورد.

حتی اگه از پشت هم بهم حمله‌طبیعی​ می‌کردن، عمراً شبیخون یه مشت بی‌مصرف که از‌مشکل​ سه برادر جو هم ضعیف‌تر بودن، کارساز می‌شد.

وقتی برگشتم، چا سونگ-ته با‌دادم​ چشم‌های از حدقه‌درومده، طوری که‌هستم​ انگار جن دیده باشه، سکسکه کرد.

«هیک؟ جو ایل-سوم چی شد؟»

«به ملکوت اعلا پیوست.»

«دروغ میگی!»

چا سونگ-ته مست مثل فنر از جاش‌اهل​ پرید و با کله سمت عمارت شکوفه گلابی‌حالت​ دوید، چون این خبر براش خیلی شوکه‌کننده بود.

تا من دوباره بشینم، مزه‌های سرد رو بخورم و‌ایلیانگ​ هفتمین پیاله شرابم رو سر بکشم، چا سونگ-ته نفس‌نفس‌زنان‌عوض​ رسید و سرش رو به چپ و راست تکون داد.

«خر تو خره. رسماً‌اخیراً​ خر تو خره. جو‌سایه​ ایل-سوم مرده! جو ایل-سوم!»

«مستی؟»

«آه، یهو‌لبخند​ دویدم الکل بدجور‌دادم​ زد به سرم.»

چا سونگ-ته‌لبخند​ نشست و به‌دادم​ حرفش ادامه داد.

«ولی شنیدم هیچ‌کس‌اونجایی​ دیگه‌ای نمرده؟ چطوری فقط‌طبیعی​ جو ایل-سوم رو کشتی؟»

انگشتم رو‌شوخی​ سمت چا سونگ-ته‌لبخند​ گرفتم و گفتم:

«اون سه تا‌محو​ روسپی‌خونه رو درست‌خالی‌بندی​ و حسابی مدیریت کن.»

«چند نفری هستن که احتمالاً‌دادم​ حرف گوش نمیدن، ولی باشه.‌هستم​ می‌تونی اون رو بسپاری به من.»

دو نفر دیگه هم‌سطح چا‌خودش​ سونگ-ته بودن، اما اون همیشه‌می‌زد​ فکر می‌کرد از اونا قوی‌تره.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، ارباب عمارت شکوفه آلو و ارباب عمارت‌اهل​ شکوفه گلابی سقط شده بودن و حالا فقط جوون‌ترینشون، ارباب‌آورده​ عمارت شکوفه گیلاس که مسئول تامین روسپی‌ها بود، باقی مونده بود.

چا سونگ-ته پرسید:

«حالا می‌خوای چیکار کنی؟»

«باید اون‌می‌اومد​ قاچاقچی انسان‌اخیراً​ رو هم بکشم.»

«به محض‌شوخی​ اینکه پیداش بشه‌لبخند​ بهت خبر می‌دم.»

تا اون موقع، طبیعتاً قصد‌دادم​ داشتم تمرین کنم، اما دلیلی نداشت‌ارباب​ این رو به چا سونگ-ته بگم.

می‌تونستم تو مسافرخانه زاها تمرین کنم،‌خالی‌بندی​ یا می‌تونستم برای مدتی بزنم به‌عمارت​ چاک و برم تو یه کوهستان خلوت.

چیزی که الان بهش نیاز داشتم تمرین با سلاح‌هایی مثل شمشیرزنی‌این​ نبود، بلکه یه روش تزکیه انرژی درونی می‌خواستم که بهم اجازه‌ندیده​ بده قدرتی که تو دانتینم منتظر مونده بود رو بیرون بکشم.

برنامه‌ام این بود که چند روزی بی‌سروصدا وضعیت استان ایلیانگ‌اهل​ رو زیر نظر بگیرم و بعد تصمیم بگیرم که برای یه‌عوض​ مدت کوتاه برم تو انزوا یا همین‌جا به تمرینم ادامه بدم.

به میز‌لبخند​ گندزده نگاه‌ادامه​ کردم و گفتم:

«قبل از‌لبخند​ رفتنت اینجا‌ادامه​ رو تمیز کن.»

چا سونگ-ته خواست‌اونجایی​ چیزی بگه، اما‌چسبونده​ خفه خون گرفت.

تابلو بود که‌کردم​ اگه نه می‌آورد،‌محو​ درجا کتک رو می‌خورد.

در عوض، چا سونگ-ته که‌دادم​ انگار یه فکر بکر به‌هستم​ سرش زده بود، با احتیاط گفت:

«چند تا از رفیقام رو می‌فرستم که تو تمیزکاری معروفن. اونا جزو سه تا نظافتچی برتر استان ایلیانگ هستن. یه‌کلمات​ خورده از اون علف‌هایی که به دیوار چسبیده رو می‌کنن و گرد و خاک رو هم می‌گیرن. اصلاً این کفپوش‌منم​ چیه؟ آشپزخونه هم که بازار شامه، نه؟ برای همینه که کاسبیتون این‌قدر کساد بود. الان می‌فرستمشون بیان، پس لطفاً منتظر باشین.»

«داستان اون مردی‌اونجایی​ که چون تمیزکاری‌چسبونده​ نکرد مرد رو شنیدی؟»

«همچین داستانی داشتیم؟»

«یه داستان ارواحه که‌ادامه​ فقط تو استان ایلیانگ‌استان​ دهن به دهن می‌چرخه.»

«همچین داستان ارواحی داشتیم؟ اصلاً روحمم خبر نداشت. فعلاً قبل از‌ارباب​ رفتن میز رو جمع می‌کنم. ولی چرا به جاش تو عمارت‌فروکش​ شکوفه آلو نمی‌مونین؟ تخت‌های اونجا خیلی راحت‌تر از اینجاست، محافظ هم داره...»

جوابی ندادم و‌اونجایی​ رفتم تو اتاق‌چسبونده​ پشتی تا چهارزانو بشینم.

چا سونگ-ته آهی‌کردم​ کشید و دنبال‌محو​ یه دستمال گشت.

این حروم‌زاده عوضی. من،‌ادامه​ چا سونگ-ته رو مجبور‌استان​ می‌کنه تمیزکاری کنم؟ هه.

چا سونگ-ته چاره‌ای نداشت‌ادامه​ جز اینکه با یه‌استان​ دستمال میز رو پاک کنه.

ناولها | novelha.net