چپتر 245: با نگاه کردن به تاریکی، به نور عادت کردم
0صدای نفسهای آرام شیطان شمشیر،سفری شیطان شبح و شیطان شهوتکرده در سکوت شب شنیده میشد.
معلوم نیست چیمیکنیم شد که منخطور شدم نگهبان شیفت شب.
زل زده بودم به آتشدیگر و هرازگاهی هیزمهایی که شیطانتمرین شبح آورده بود را درونش میانداختم.
همانطور که به رقص شعلهها نگاه میکردم، سعیهیچوقت داشتم با «هنر رها کردن»، آن مشکلاتی کهمتفاوت ناخودآگاه در دلم قلقل میکردند را مدیریت کنم.
درست مثل رئیسخطور گدایان که نه خانهایگرفتن داشت و نه پولی.
اگر شعلهها جنونم را قلقلک میدادند، همین الان میزدمبرای به دل تاریکی و تا صبح دنبال آن مرتیکهاینمیکردیم میگشتم که با شکمش حرف میزد، ولی امروز بیخیال شدم.
کار آسانی نبود، اما فکر اینکه نباید خواب اینفقط شرورها را به هم بزنم، در کنار ذهنیتِ «بیخیالی طیدستم کردن»، باعث شد دندان روی جگر بگذارم و تحمل کنم.
تا جایی که میشد بیسروصداکرده هیزم اضافه کردم و درنمیکردیم سکوت مراقب خوابِ شرورها بودم.
ناگهان وضعیت خودمخطور و این شرورهابرای را سبکسنگین کردم.
آیا داریم خوب سفر میکنیم؟
کلمهی «بدمتفاوت نیست» بهقبلیشان ذهنم خطور کرد.
این سفری بود که برای گرفتنبودیم «مورونگجا» شروع کرده بودیم، اما حتیشرورهایی اگر هیچوقت هم پیدایش نمیکردیم، مهم نبود.
به خودم و شرورهایی که حالا با افکاری کاملاًشروع متفاوت از زندگی قبلیشان زندگی میکردند و دیگر مثلحالا میمونهای دیوانهی حبسشده فقط تمرین رزمی نمیکردند، دلداری دادم.
همینطوری زندگیسفر کردن همکلمهی اصلا بد نبود.
همانطور که با تماشای شعلهها ذهنم رادیوانهی آرام میکردم و زمان از دستم دردادم رفته بود، سپیده برای من هم زد.
آمدن سپیده به این معنی بودبودیم که تاریکیای که روی قلبم سایهشرورهایی انداخته بود هم کمکم داشت کنار میرفت.
وقتی گرگومیش هوا محو شد وبرای سنگها، علفهای هرز و درختان تیره کمکمهیچوقت شکل گرفتند، صدای شیطان شبح را شنیدم.
«رهبر فرقه،سفر دیگه بگیرکلمهی بخواب. خسته شدی.»
به شیطان شبحزندگی که از جا بلنددیوانهی شده بود نگاه کردم.
«چرا بیشتر نمیخوابی؟»
«من زیاد خوابیدم.خطور اگه نمیخوای بخوابی، یکمگرفتن گردش چی انجام بده.»
چشم تو چشم شیطان شبح شدم،خطور بعد چهارزانو نشستم و گردش چیِ «هنرکرده ده مرحلهای صاعقه سفید» را شروع کردم.
شاید به خاطر این بوددیگر که امروز خیلی طولانی بهتمرین ستارهها و آتش زل زده بودم.
در تاریکیِ ناشی ازشروع بستنِ چشمهایم، خوشههای ستارههیچوقت شناور بودند و شعلهها میرقصیدند.
شاید چون با ذهنی آرام مشغول گردش چی بودم،شروع خیلی زود از آنسوی کهکشانی که داشت تاریکیِ ساختهیحالا ذهنم را کنار میزد، توهمی شنیداری به گوشم رسید.
«مرحله ششم از هنرکلمهی ده مرحلهای صاعقه سفید، کالسکهیبرای مرحله ششم، بهزودی حرکت میکنه.»
«برادر سوم،متفاوت سفت بچسب. ایندیگر یکی یکم تنده.»
«چرا کالسکه انقدرمورونگجا تند شد؟ بخاطربودیم هوای خوب کوه بامبوئه؟»
«اوه، سرم گیج میره. سفتسفری بچسب! اگه از کالسکه بیفتیکرده پایین، دچار انحراف چی میشی.»
«معلومه که سریعه. فقط مسیرش فرق داشت. مقصد همیشه یکی بود.مورونگجا چون این سفر شبیه همونیه که قبلاً با هنر لاکپشت طلاییافکاری رها طی کردی، این دفعه حتی سریعتر هم میشه. بزن بریم!»
«خیلهخب. بزن بریم.»
این دیگر چه حسی بود؟
حتی توی خواب همکرد داشتم با چهار شرورمورونگجا بزرگ یه غلطی میکردم.
با این حال، حرف از انحراف چی که شد، احساسگرفتن تنش کردم، برای همین محکم چسبیدم به کالسکهی لرزان وشرورهایی هوشیاریام را که مدام قطع و وصل میشد، سفت گرفتم.
چقدر وحشیانه به جلو تاخته بودیم؟ در یک لحظه،فقط چی صاعقه از دستم پخش شد و کالسکهای کهزمان به آن چسبیده بودم داشت کاملاً در آن ذوب میشد.
من همچین آدمیام؛مورونگجا هر از گاهیبودیم باعث تصادف میشم.
چهار شرور بزرگ که همراهسفری من در کالسکه داشتند به مرحلهبودیم ششم نفوذ میکردند، دادشان هوا رفت.
«زاها داره کالسکه روکلمهی با چی صاعقه آتیشسفری میزنه. فرار کنید! دررید!»
«کجا بریم؟»
«فقط فرار کنید! بپرید پایین!»
«فهمیدم.»
در یک لحظهمیکنیم به خودم آمدم وکرد چشمانم را باز کردم.
«...!»
آتش خاموش شده بود، خورشید وسط آسمانحتی بود و مهارتم در هنر ده مرحلهایافکاری صاعقه سفید یک پله دیگر عمیقتر شده بود.
گیجکننده بود، ولی حقیقت داشت.
«همم، مرحلهسفر ششم؟ چرا انقدرذهنم زود فتحش کردم؟»
انگار تجربه کرده بودم کهدیگر زمان، عامل مطلق برای رسیدن بهرزمی یک قلمرو یا مقصد خاص نیست.
اگر فرض کنیم که فرآیندکرده ساختن انرژی درونی از طریقنمیکردیم گردش چی، یک سفر است...
زمانهایی هست که هرگزکرد به مقصد نمیرسی، انگار داریشروع روی خطوط موازی راه میروی.
این اتفاقی است کهکلمهی وقتی با وجود تمرینسفری سخت، سرگردان میشوی رخ میدهد.
در آن فرآیند، ممکن است فرد به خاطرحبسشده اینکه نمیفهمد مقصد کجاست از پا بیفتد، کهاصلا این هم خودش نوعی انحراف چی محسوب میشود.
ولی چیزی که دیشب تجربه کردم، مثل یکهیچوقت رویا بود؛ وضعیتی که توسط خوشهای از ستارهها بازندگی خود برده شدم و ناگهان به مقصد بعدی رسیدم.
بعد از اینکه به خودم مسلط شدم، دور و بر رابودیم نگاه کردم و دیدم شیطان شهوت، شیطان شبح و شیطان شمشیرزندگی یک ردیف جلوی من نشستهاند و مستقیم به روبرو زل زدهاند.
نور خیلی شدید بود، برای همین در سکوتسفری به تاریکیِ ایجاد شده توسط پشتِ این سههیچوقت شرور خیره شدم و به نور کورکننده عادت کردم.
«......»
شاید آدم برایمورونگجا عادت کردن به نور،حتی نیاز به تاریکی دارد.
تازه آن موقع بود که متوجهبرای یک گله گرگ در آنسوی چهار شرورهیچوقت بزرگ شدم و سرم را کج کردم.
هنوز کامل بیدار نشدم؟
قاطیِ گلهی گرگها، شکارچیانیقبلیشان بودند که لباسهایی ازحبسشده پوست حیوانات پوشیده بودند.
با یک نگاهمورونگجا میشد فهمید کهبودیم شکارچی معمولی نیستند.
میتوانستم حضورذهنم چی آنهاکرد را حس کنم.
عجیبتر اینکه گروهی شمشیرزن که لباس تائوئیستها را پوشیده بودندگرفتن و اصلاً ربطی به شکارچیها نداشتند، کنارشان جمع شده بودندشرورهایی و سمت راستشان هم گروهی رونین با سلاحهای مختلف ایستاده بودند.
خلاصه بگویم،متفاوت اوضاع شیرقبلیشان تو شیر بود.
زمانهایی هست که آدم باید بین «جناححتی غیرمتعارف» و «مسیر غیرمتعارف» تفاوت قائل شود،افکاری و این یکی از همان زمانها بود.
این یک فرقه متحد از جناح غیرمتعارف نبود، بلکه جمعیتیکرده رنگارنگ بود که باید همه را تحت عنوان کلی «مسیرکاملاً غیرمتعارف» دستهبندی میکردیم که حالا با شرورها شاخبهشاخ شده بودند.
از آن سه نفر پرسیدم:
«اینا همونمتفاوت دار وقبلیشان دستهی شکمگو هستن؟»
شیطان شهوت در حالیشروع که نگاهش هنوز به روبروپیدایش قفل شده بود، جواب داد:
«اینطور فکر نمیکنی؟ به نظر میاد اتحاد شیطانی کوهشروع بامبو باشن. راهزنهای کوهستان، شکارچیها، تائوئیستها، رونینها، هیزمشکنها وحالا حتی یه سری آدمای عجیب و غریب. کلکسیونشون تکمیله.»
دستم را بهمیکنیم سینه زدم و ازکرد دوست و دشمن پرسیدم:
«شماها چرا دستزندگی رو دست گذاشتینمیمونهای و حمله نمیکنین؟»
«به نظرگرفتن میاد اونا همکرده منتظر کسی هستن.»
بالاخره بلند شدم، رفتم سمتسفری شیطان شهوت که نشسته بودکرده و دستم را دراز کردم.
«خنجر وزغ درخشان.»
شیطان شهوت با بیخیالیقبلیشان خنجر وزغ درخشان را ازفقط لباسش درآورد و داد دستم.
خنجر را گذاشتم تویشروع لباس خودم و بعد گروهپیدایش کوه بامبو را برانداز کردم.
شاید چون بعد ازکرد بستن چشمهایم تازه بیدار شدهشروع بودم، همه داشتند نگاهم میکردند.
با ارزیابی وضعیت، به نظر میرسید این سهسفری شرور عمداً نیت کشتارشان را سرکوب کرده و منتظرپیدایش مانده بودند چون من در حال گردش چی بودم.
نگران بودند که اگرقبلیشان جنگی پرهیاهو راه بیفتد،حبسشده ممکن است من آسیب ببینم.
دوباره بهگرفتن آن سهشروع نفر نگاه کردم.
«همم، گرفتم چی شد.»
تازه آن موقع بود که آنخطور سه نفر هم از جا بلندشروع شدند و رو به جلو ایستادند.
اگر همینطوری میجنگیدیم،زندگی تفالههای کوه بامبومیمونهای امروز همهشان اینجا میمردند.
کوتاه جلویگرفتن سه شرورشروع را گرفتم.
«یه لحظه صبر کنین.»
حتی اگر قرار بود گروه کوهخطور بامبو کشته شوند، بهتر بود خودمشروع همهشان را با دستهای خودم بکشم.
به گروهمتفاوت تائوئیستها نگاهقبلیشان کردم و گفتم:
«ارباب شما کجاست؟»
«بهزودی سرذهنم و کلهشکرد پیدا میشه.»
این را گفتم وکلمهی رو به شکارچیها وسفری گروه رونینها ادامه دادم:
«من لی زاها هستم. همونی که "اتحاد جنگل سبز قله جنوبی" رو با خاک یکسان کرد، "جامعه عبور از رودخانه" رو نابود کرد و نیروهای "فرقه شیطانی" رو تو "برکه عقاب سفید"هوا سلاخی کرد. به درخواست رهبر اتحاد، دارم دنبال دشمن عمومی موریم، مورونگجای اهریمن غربی میگردم. اگه زنده توسط اتحاد موریم دستگیر بشید، بهتون فرصت دفاع میدن و اگه به گناههاتون اعتراف کنید وچهارزانو به غلط کردن بیفتید، لزوماً نمیمیرید. مخصوصاً شماها، اشتباه نکنید که به دستور مورونگجا به من حمله کنید و همینجا نفله بشید. یعنی میگید از نیروهای فرقه شیطانی قویترید؟ نباید همچین توهماتی بزنید.»
یه خنده دستهجمعی ازشروع سمت تائوئیستها بلند شدهیچوقت و یکیشون بهم گفت:
«تو همون بچهخطور پررویی؟ لی زاها ازگرفتن شش اژدهای جدید جنوب؟»
«یعنی بقیه اینمیکنیم آشغالا هم مالخطور فرقه هائو هستن؟»
نگاهی به قیافه شرورها انداختم.
شیطان شبح و شیطان شهوت،کرده و حتی شیطان شمشیر با شنیدنمهم این حرفا یه آه خفیف کشیدن.
زل زدم به تائوئیستها.
«کی الان خندید؟»
«......»
پشت سرم،گرفتن شیطان شبحشروع شمشیرش رو کشید.
شیطان شهوت یه لبخند عجیب رو لبش بود، دقیقاً مثل وقتیبودیم که دنبال گرگ افتاده بود، و با اینکه شیطان شمشیر چیزی نمیگفت،قبلیشان میتونستم حس کنم که حضور چیش داره از پشت سرم فوران میکنه.
تو دلم از خودم پرسیدم:
«کار درستیه؟»
مهارت مورونگجاگرفتن احتمالاً خیلیشروع بالا بود.
مطمئن بودم،ذهنم چون با راهبسفری دیوانه جنگیده بود.
مشکلی با جنگیدن با همچین آدمیخطور نداشتم، ولی سلاخی کردن این تفالههاشروع چه سودی برای چهار شرور بزرگ داشت؟
واسه همین ترجیحزندگی میدادم همشون رومیمونهای با دستای خودم بکشم.
اگه قرار بود اون سه تابودیم شرور به روشنایی عادت کنن، بهترشرورهایی بود من براشون تاریکی رو بسازم.
تو زندگی قبلی، همهمون رزمیکارایی بودیمبرای که بعد از تبدیل شدن بهحتی خودِ تاریکی، راهمون رو گم کرده بودیم.
رو بهسفر جمعیتی که جمعذهنم شده بودن گفتم:
«... خلاصه اینکه، به مورونگجا بگید خودش بیاد بیرون. نیازیتمرین نیست شماها جوگیر بشید و بمیرید. پشت سر من، فرستاده چپسپیده سابق فرقه شیطانی، شیطان شمشیر ایستاده. گروه ما فرقه هائو نیست.»
همون موقع،گرفتن یکی ازشروع پشت شونمو گرفت.
شیطان شمشیر بود:
«برادر سوم، شاید بخوای به اینا رحم کنی، ولی آسون نیست. حتی زبونبازی خارقالعاده تو هم همیشه جواب نمیده. وقتشهشرورهایی که اینا بمیرن. میدونم چرا داری ما رو دنبال خودت میکشونی، ولی اگه بخوای حتی دعواهای اینجوری رو با حرفزمان حل کنی، دیگه رزمیکار موریم حساب نمیشیم. واقعاً فکر کردی ما چهار نفر به روشنبینی میرسیم؟ همچین امکانی وجود نداره.»
به شیطانمتفاوت شمشیر نگاه کردمدیگر و نیشخند زدم.
«که اینطور؟»
همونطور که وایساده بودم، شیطان شهوتبرای و شیطان شبح از چپ وحتی راستم رد شدن و رفتن سمت دشمنا.
شیطان شمشیر بهمیکنیم اتحاد شیطانی کوه بامبوکرد نگاه کرد و گفت:
«امروز، همهتون میمیرید.»
همزمان با کشیدن شمشیرشروع نور توسط شیطان شمشیر، اونپیدایش دو تا هم حمله کردن.
دیشب واسه یه لحظه تائوئیست شده بودم؟ حرفایمورونگجا شیطان شمشیر منو به خودم آورد و دوبارهمهم شدم همون شیطان دیوانه که یه نمه روشنبینی داره.
یادم رفته بودمیکنیم که آدما معمولاً حرفکرد حساب تو کتشون نمیره.
حالا شیطان شمشیر هم شمشیردیگر نور رو انداخت رو کولشتمرین و رفت سمت گروه کوه بامبو.
شیطان شهوت داشت با هنر یخ با تائوئیستها رد ونمیکردیم بدل ضربه میکرد و شیطان شبح هم که انگار از زوزهدیوانهی گرگا کلافه شده بود، داشت وحشیانه شمشیر میزد و جولان میداد.
با دیدن اینکه شرورهاکرد دارن با دل و جونشروع میجنگن، یهو احساس راحتی کردم.
«هاهاهاها.»
نکنه جذابیت واقعیزندگی سفر تو همین سختیِدیوانهی کنترل کردن همراهام باشه؟
اون سه تا جوری وحشیکرده شده بودن انگار از اولنمیکردیم هدف سفر همین دعوا بوده.
با قیافه راضی صحنه رو تماشابرای کردم و دستام رو با انرژیحتی "هنر ده مرحلهای صاعقه سفید" پوشوندم.
چون کسی حواسش به من نبود، چی صاعقه "هنر ده مرحلهایمورونگجا صاعقه سفید" رو تا مرحله پنجم بالا بردم و بعد باافکاری چی صاعقه مرحله ششم که دیشب بهش رسیده بودم قاطیش کردم.
«اوهو...»
استفاده از "آسمان درخشان خورشید وبودیم ماه" اینجا ممکنه حتی به چهارشرورهایی شرور بزرگ هم آسیب جدی بزنه.
ولی هنرذهنم ده مرحلهای صاعقهسفری سفید فرق داره.
اینو باید بتونن دفاع کنن.
هنوز نگران برادرام بودم،قبلیشان واسه همین دهن گشادم روفقط باز کردم و هشدار دادم:
«همه مراقب باشید.»
شیطان شمشیر، شیطان شهوت وسفری شیطان شبح که اون جلوکرده میجنگیدن، یه نگاه به عقب انداختن.
چی صاعقهای که داشتم تو دستام جمع میکردمسفری رو فشرده کردم تا یه کره سفید بسازم، انگارپیدایش دارم آسمان درخشان خورشید و ماه رو شکل میدم.
تو یه لحظه، صدای غرشدیگر تو فضا پیچید و کل بدنمرزمی تو جریان انرژی سفید غرق شد.
جلزززززززز......
«آها، پس واسهخطور همین بود که کالسکهههگرفتن تو خوابم کامل سوخت.»
به این میگن خواب صادقه؟
شیطان شبح که فکر کرددیگر آسمان درخشان خورشید و ماهه،تمرین جیغ کشید و فرار کرد.
شیطان شهوت هم درشروع حین اجرای مهارت سبکیهیچوقت داشت بهم فحش میداد.
وسط این هیر و ویر، شیطانبرای شمشیر با خونسردی ترسناکش انرژی درونیحتی رو انداخت تو صداش و گفت:
«این آسمانسفر درخشان خورشیدکلمهی و ماه نیست.»
من دیگه «کالسکه تندر» رودیگر با هنر ده مرحلهای صاعقهتمرین سفید تو دستام ساخته بودم.
چون انرژی درونی یانگ افراطی مثل انفجار از کلپیدایش بدنم میزد بیرون، کالسکهی ساخته شده از چی صاعقهقبلیشان رو با دو دست گرفتم و دویدم سمت دشمنا.
ناخودآگاه خندم گرفت.
تصویر شکستن خوشهمیکنیم ستارهها تو خوابمخطور هنوز زنده بود.
تا حدودی میتونستمزندگی اثر کالسکه تندرمیمونهای رو حدس بزنم.
قدرت انفجاریش مثل آسمان درخشان خورشیدبودیم و ماه نبود، ولی خیلیا روشرورهایی از کار میانداخت و نمیتونستن درست بجنگن.
همینطور که با یه توپ گنده چی صاعقه توشروع دستام میدویدم، چهار شرور بزرگ ازم فرار کردن. گرگا،حالا شکارچیا، تائوئیستها و رونینها هم شروع کردن به در رفتن.
یعنی قیافم انقدر ترسناکه؟
حتی شیطان شمشیر که گفته بودمیمونهای این آسمان درخشان خورشید و ماه نیستدلداری هم داشت دور میشد تا بهم نخوره.
کالسکه تندر رو پرت کردمکرده وسط جایی که گروه کوه بامبومهم بیشتر از همه تجمع کرده بودن.
حتی موقع پرواز همکرد صدای جلز و ولزمورونگجا شدیدش مثل موسیقی بود.
کالسکه تندر که از بالا رو سر یکی فرود اومد،گرفتن منفجر شد و چی صاعقه به همه طرف پاشید؛ صدهاشرورهایی پرتو نور سفید کوچیک و بزرگ به اطراف شلیک شد.
اونایی که میدویدن زمین خوردن، چی صاعقه که فکر میکردن پخشرزمی و پلا شده از زمین زد بالا و گرگایی که توآمدن دسته بودن همزمان چپه شدن و شکمشون رو به آسمون افتاد.
شیطان شهوت، شیطان شبح و شیطانبودیم شمشیر هر کدوم تکنیکهای نهایی دفاعیشونشرورهایی رو فعال کردن و پریدن هوا.
تو یه چشم به هم زدن، جاییگرفتن که کالسکه تندر خورده بود عمیق گودپیدایش شد و اطرافش شد عین میدان نبرد آسورا.
تازه اون موقع شمشیرکلمهی چوبی رو کشیدم وسفری به چهار شرور بزرگ گفتم:
«بریم.»
لحنم دوستانه بود،مورونگجا ولی جوابم روبودیم با فحش دادن.
اگه با همین ضربهکرد کارشون تموم میشد کهمورونگجا دیگه چهار شرور بزرگ نبودن.
تا وقتی زندهاید، حله دیگه.
چرا انقدر عصبانی هستید؟