---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 411: چپتر 411: تحمل سنگینیِ زیر دست شیطان بهشتی • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 411: چپتر 411: تحمل سنگینیِ زیر دست شیطان بهشتی

0

کاملاً می‌دونستم که رهبر فرقه‌نگاهش​ خون آدم قوی‌ایه، اما نگاهم همچنان‌کرد​ روی شیطان شبح قفل شده بود.

شمشیر شش هارمونی ساخت مکتب موهیست‌کنه​ رو تو دستش گرفته بود و وقتی‌بهش​ گارد گرفت، حس عجیبی بهم دست داد.

اون همیشه از یه هنر شمشیر تدافعی استفاده می‌کرد، اما شاید‌می‌خواست​ به خاطر شکنجه‌های شیطان بهشتی بود که حالا به جای یه‌ارزیابیش​ سرسختیِ ساده، حس یه استقامتِ تزلزل‌ناپذیر رو به آدم منتقل می‌کرد.

اون کوه‌نگاهش​ شماره یک‌بی‌رحمانه​ زیر آسمان نبود.

ولی حالا پشتِ شیطان‌لحظه‌ای​ شبح مثل یه کوه بلند‌پیش‌دستانه​ و تنها به نظر می‌رسید.

حتی رهبر فرقه خون هم که می‌خواست شیطان شبح رو مسخره‌چهره‌ای​ کنه و باهاش درگیر بشه، فقط با چهره‌ای بی‌حالت بهش خیره‌اگه​ شده بود و ارزیابیش می‌کرد؛ طوری که این رویارویی مدتی طول کشید.

اگه رهبر فرقه خون اون شیطان شبحی رو که‌می‌رسید​ تو گروه متصل به بهشت دیده بود به یاد‌چهره‌ای​ می‌آورد، جو الان حتی از این هم عجیب‌تر می‌شد.

عجیب بود که با وجود ایستادن‌پیش‌دستانه​ در برابر حریفش، نگاه رهبر فرقه خون‌خاک​ چرخید و روی شیطان بهشتی ثابت موند.

«...»

انگار چشماش ناخودآگاه به اون سمت کشیده‌باهاش​ شده بود تا ببینه آیا شیطان بهشتی‌خیره​ باعث این تغییر شده یا نه، اما...

دقیقاً تو همون لحظه‌ای که رهبر‌بلند​ فرقه خون نگاهش رو دزدید، شیطان شبح‌کنه​ بی‌رحمانه یه حمله پیش‌دستانه رو شروع کرد.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن دوئل شروع‌حمله​ شد و باد، گرد و خاک‌باد​ رو به همه جا پخش کرد.

چیزی که من به‌طور خاص در مورد تمرینات و هنرهای‌شروع​ رزمی شیطان بهشتی می‌پسندیدم، وسواسش روی پتانسیل ذاتی بدن و‌به‌طور​ اون دسته از تمرینات پایه‌ای بود که اکثر رزمی‌کارها نادیده‌شون می‌گرفتن.

دلیل فوق‌العاده بودن این روش، این بود که‌درگیر​ می‌شد اون رو روی هر هنر رزمی دیگه‌ای‌طوری​ که شخص در حال تمرینش بود هم پیاده کرد.

علاوه بر این،‌ولی​ هدفی که باید دنبال‌تنها​ می‌شد کاملاً مشخص بود.

هدف، انفجاری بود که‌بی‌رحمانه​ از ترکیب انرژی درونی و‌چشم‌به‌هم‌زدن​ هنرهای خارجی به وجود می‌اومد.

در نهایت، هنرهای رزمی شیطان بهشتی درباره‌بی‌رحمانه​ این بود که با تمرینات طاقت‌فرسا، مؤثرترین نقاط‌گرد​ ضربه رو لحظه به لحظه مال خودت کنی.

قیافه شیطان بهشتی رو یادمه وقتی‌کنه​ که یه تیکه آهن سنگین دستم‌بی‌حالت​ بود و از بالا بهم نگاه می‌کرد.

حس می‌کردم‌نبود​ تمام قدرت‌پشتِ​ عضلاتم تحلیل رفته...

اما شیطان بهشتی جوری بهم‌حمله​ چشم‌غره می‌رفت که انگار می‌خواست همون‌جا‌باد​ منو تا سرحد مرگ کتک بزنه.

آخه اون قدرت‌همون​ دوباره از کدوم‌دزدید​ گوری فوران کرد؟

شاید ترس از مرگ باعث می‌شد‌کنه​ حتی تنبل‌ترین قدرتی که تو اعماق عضلات‌بهش​ پنهان شده بود هم بیرون کشیده بشه.

دقیقاً به همین شکل، فقط با تماشای این نبردِ دفاع و‌می‌خواست​ حمله می‌شد به وضوح دید که هنرهای رزمی شیطان بهشتی به‌ارزیابیش​ هنر شمشیری که شیطان شبح از قبل بلد بود، اضافه شده.

تنها مشکل،‌نگاهش​ عمق انرژی‌بی‌رحمانه​ درونی بود...

شیطان شبح در جواب نیروی کف دستِ‌بی‌رحمانه​ کشیده‌شده‌ی رهبر فرقه خون، با یه ضربه‌باد​ مستقیم به سمت پایین واکنش نشون داد.

گاردش واقعاً تحسین‌برانگیز بود.

بالاتنه‌ی شیطان شبح کمی به‌مثل​ جلو خم شد و پای‌حتی​ چپش رو محکم به زمین کوبید.

وقتی نیروی کف دست و شمشیر به هم‌کرد​ برخورد کردن، شیطان شبح به خاطر اختلاف سطح انرژی‌به‌طور​ درونی‌شون، به طور طبیعی مستقیم به عقب رانده شد.

با این حال، قیافه رهبر فرقه‌دزدید​ خون که شیطان شبح رو به اون‌دوئل​ فاصله دور پرت کرده بود، دیدنی بود.

«...عجب تکنیک عجیبیه.»

به زمین خیره شدم.

کف پای چپ شیطان شبح روی‌پیش‌دستانه​ زمین کشیده شده بود و یه‌گرد​ خط صاف رو روی خاک انداخته بود.

این نشون می‌داد که اون نیروی‌دزدید​ کف دست رهبر فرقه خون رو‌چشم‌به‌هم‌زدن​ با بالاترین بازدهی ممکن دفع کرده.

شیطان شبح تو همون‌می‌خواست​ حالت قبلیش به رهبر‌درگیر​ فرقه خون نگاه کرد.

ارتباط بین حرکات‌ولی​ ایستا و پویای‌بلند​ اون کاملاً هماهنگ بود.

حالا رهبر فرقه خون وارد مرحله‌ای شده‌شروع​ بود که باید با یه کوهِ تنها‌همه​ و استوار روبرو می‌شد و خردش می‌کرد.

رهبر فرقه خون پرسید.

«...ممکنه بدجوری آسیب ببینی. مطمئنی می‌خوای‌کنه​ ادامه بدی؟ تمریناتت حتماً خیلی طاقت‌فرسا‌بی‌حالت​ بوده؛ از انتظاراتم خیلی فراتر رفتی.»

شیطان شبح جواب داد.

«هر دومون‌نگاهش​ باید تمام‌بی‌رحمانه​ تلاشمون رو بکنیم.»

«منم دارم‌دقیقاً​ همینو میگم.‌لحظه‌ای​ چون ممکنه بمیری.»

«نکنه نظرت عوض شده؟ از نگرانیت ممنونم، ولی می‌دونم که ذاتا از من‌بهش​ قوی‌تری، پس جایی برای عقب‌نشینی ندارم. و چقدر بی‌انصافیه که تو به مردی ضعیف‌تر‌دیده​ از خودت ببازی؟ هر دومون باید تمام تلاشمون رو بکنیم تا حسرتی باقی نمونه.»

رهبر فرقه خون سرش‌پشتِ​ رو تکون داد و‌نظر​ بعد به من نگاه کرد.

«شنیدی؟ برادر‌نگاهش​ قسم‌خورده‌ت خودش‌بی‌رحمانه​ اینو می‌خواد.»

به رهبر فرقه خون گفتم: «اگه قرار‌بی‌رحمانه​ باشه نگران ما باشه، این یه توهین‌باد​ به برادر دوم محسوب میشه. بدون حسرت بجنگ.»

این بار، رهبر فرقه خون‌مسخره​ به رهبر فرقه شیطانی گفت: «شمشیر‌چهره‌ای​ ابر بزرگ رو بهم قرض بده.»

یعنی رهبر فرقه شیطانی شمشیر ابر بزرگ‌تنها​ رو همراهش داشت؟ انگار نه، چون رهبر‌باهاش​ فرقه شیطانی رو به کالسکه حرف زد.

«بیارش.»

«چشم، رهبر فرقه.»

کالسکه‌چی از جاش بلند شد،‌مسخره​ پوششی رو از روی سقف برداشت‌چهره‌ای​ و یه شمشیر سرخ‌رنگ بیرون آورد.

بعد، در حالی که شمشیر‌مثل​ ابر بزرگ رو تو دست داشت،‌می‌خواست​ کالسکه‌چی به سمت ما نگاه کرد.

اون فقط یه چشم براش مونده بود‌شروع​ و بدون اینکه حتی از جاش پایین‌همه​ بیاد، شمشیر ابر بزرگ رو پرت کرد.

رهبر فرقه خون که شمشیر‌نگاهش​ ابر بزرگ رو تو هوا قاپید،‌کرد​ با غضب به کالسکه‌چی خیره شد.

«...این ادب و‌حتی​ نزاکت رو از‌کنه​ کجا یاد گرفتی؟»

«...»

کالسکه‌چیِ یک‌چشم بدون‌دزدید​ هیچ حرفی دوباره‌پیش‌دستانه​ سر جاش نشست.

وقتی برای سر و کله زدن با کالسکه‌چی نبود،‌پیش‌دستانه​ واسه همین رهبر فرقه خون بی‌درنگ شمشیر ابر بزرگ‌پخش​ رو بیرون کشید و به شیطان شبح گفت: «شروع می‌کنیم.»

دوباره به کالسکه‌چی که‌می‌خواست​ به سختی دیده می‌شد‌درگیر​ و کالسکه نگاه کردم.

به نظر نمی‌رسید شمشیر‌پشتِ​ ابر بزرگ تنها چیزی باشه‌می‌رسید​ که روی سقف کالسکه بود.

این یعنی شمشیر تک‌کُش که‌حمله​ از من گرفته بودن هم‌دوئل​ روی سقف کالسکه جاساز شده بود.

تا به خودم اومدم، صدای برخورد‌دزدید​ شمشیرها بلند شد و من دوباره‌چشم‌به‌هم‌زدن​ روی مبارزه‌ی برادر دوم تمرکز کردم.

کمی قبل، رهبر فرقه خون ابراز بی‌حوصلگی‌باهاش​ کرده بود و پرسیده بود که آیا‌خیره​ بازم باید با یه شمشیرزن دیگه روبرو بشه؟

اما با دیدن این وضعیتش،‌مثل​ هویت رهبر فرقه خون هم‌حتی​ همون هویت یه شمشیرزن بود.

شاید می‌خواست یه‌دزدید​ دوئل شمشیرزنی با‌پیش‌دستانه​ شیطان شبح داشته باشه.

این به خاطر این بود که‌دزدید​ هنرهای رزمی اون قبلاً به سطحی رسیده‌دوئل​ بود که دیگه محدود به شمشیر نبود.

آیا بیرون کشیدن‌حتی​ شمشیر ابر بزرگ‌کنه​ ایده خوبی بود؟

برای قضاوت‌نبود​ کردن خیلی‌پشتِ​ زود بود.

وقتی رهبر فرقه خون با‌حمله​ شمشیر تو دستش حمله کرد، شیطان‌باد​ شبح حتی تدافعی‌تر از قبل شد.

به جای اینکه شبیه مردی باشه که با درندگی برای پیروزی‌کرد​ می‌جنگه، بیشتر شبیه کسی بود که داشت با تمام وجود و‌مورد​ با دقت و وسواس تقلا می‌کرد تا به راحتی شکست نخوره.

انرژی درونی حریف عمیق‌تره؟

شیطان شبح در‌ولی​ حالی می‌جنگید که این‌تنها​ حقیقت رو پذیرفته بود.

سطح حریف بالاتره؟

به همین خاطر بود‌لحظه‌ای​ که شیطان شبح نسبت‌حمله​ دفاعش رو بالاتر برد.

با این حال، حرکاتش تو لحظات‌کنه​ دفاعی، تو سطح خیلی بالاتری نسبت‌بی‌حالت​ به چیزی بود که قبلاً ازش می‌شناختم.

رد پاهای ناشی از‌پشتِ​ حرکت پای شیطان شبح‌نظر​ کم‌کم همه جا بیشتر شد.

گاهی اوقات، وقتی شیطان شبح تیغه‌ی رهبر فرقه خون‌چشم‌به‌هم‌زدن​ رو دفع می‌کرد، می‌شد قدرت انفجاریِ هنر تلنگر انگشت‌خاص​ میانی رو که من ازش استفاده می‌کنم، تو شمشیرش دید.

در همون لحظه، با صدای جر خوردن،‌بی‌رحمانه​ پشت ردای بلندی که شیطان شبح پوشیده‌باد​ بود، تو یه خط صاف از هم شکافت.

محقق سپیدپوش به محض دیدن این‌کنه​ صحنه، سریع دستش رو گذاشت رو‌بی‌حالت​ دهنش و خنده‌ش رو خفه کرد.

برام جالب شد که محقق سپیدپوش واسه‌تنها​ چی داره می‌خنده، واسه همین در حالی‌باهاش​ که چشمم به دوئل بود، ازش پرسیدم.

«چرا داری می‌خندی؟»

محقق سپیدپوش در حالی که چشم از دوئل برنمی‌داشت، گفت:‌شروع​ «یوک-هاپ حسابی زجر کشیده. رد اون زجر کشیدن‌ها داره لباس‌هاش‌به‌طور​ رو پاره می‌کنه، برای همین نمی‌تونم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.»

برای اینکه محقق سپیدپوش این‌طوری‌مسخره​ بزنه زیر خنده، یوک-هاپ باید تا‌چهره‌ای​ سر حد مرگ جون کنده باشه.

اما از حرف‌هاش می‌شد فهمید‌مثل​ که شیطان بهشتی تنها کسی نبوده‌می‌خواست​ که شیطان شبح رو شکنجه داده.

خود محقق سپیدپوش هم که عشق فضولی داره و تو‌دوئل​ هنرهای رزمی یه پا علامه‌دهره، حتماً یاد بلاهایی افتاده که‌تمرینات​ سر شیطان شبح آورده و همین باعث شده این‌طوری قهقهه بزنه.

تازه، محقق سپیدپوش ذاتاً‌لحظه‌ای​ آدمیه که پدر شاگرداش رو‌پیش‌دستانه​ درمیاره و بهشون سخت می‌گیره.

همون‌طور که بیشترمون انتظار داشتیم، رهبر‌کنه​ فرقه خون با در دست داشتن شمشیر‌بهش​ ابر بزرگ، شیطان شبح رو عقب روند.

با این حال، این صحنه شبیه کسی بود که داره‌حتی​ با شمشیر به یه کوه سنگی و محکم ضربه می‌زنه،‌بهش​ و همین تماشای این دوئل رو حسابی سرگرم‌کننده کرده بود.

محقق سپیدپوش هم که انگار بدجوری کنجکاو‌شروع​ نتیجه مبارزه بود، سرش رو بالا آورد‌همه​ تا با دقت نگاه کنه و بعد گفت:

«خوب داره دووم میاره.»

لحنش جوری بود که‌می‌خواست​ انگار می‌گفت: "آخ جان،‌درگیر​ موش آزمایشگاهیم چقدر بزرگ شده."

در یک لحظه، با برخورد وحشیانه کف دست چپ هر دو نفر، بدن شیطان شبح‌درگیر​ به هوا رفت و در حالی که دور می‌شد شروع به چرخیدن کرد. سپس با‌شبحی​ استفاده از نیروی چرخشی‌اش در هوا، طوفانی از باد شمشیر رو مثل صاعقه رها کرد.

رهبر فرقه خون که می‌خواست تعقیبش کنه و کارش‌چشم‌به‌هم‌زدن​ رو بسازه، دست چپش رو طوری حرکت داد که‌خاص​ انگار می‌خواد باد شمشیر رو با یه سیلی پس بزنه.

شترق!

با فرود آمدن شیطان شبح‌مسخره​ چرخان روی زمین، ردای بلند‌فقط​ خاکستری‌رنگش کاملاً پاره پوره شده بود.

شیطان شبح با دست چپش‌مثل​ ردای بلند رو گرفت و‌حتی​ از تنش کند و دور انداخت.

تازه اون موقع بود‌بی‌رحمانه​ که متوجه نوشته‌ای پشت‌کرد​ رداهای رزمی سفید زیرینش شدم.

«زیر دست شیطان بهشتی.»

چیزای دیگه‌ای هم زیرش نوشته شده بود،‌باهاش​ اما اون دوتا بی‌درنگ دوباره با هم‌خیره​ درگیر شدن، برای همین نتونستم همه‌اش رو بخونم.

انگار دست‌خط محقق‌ولی​ سپیدپوش بود، برای‌بلند​ همین باید می‌پرسیدم.

«زیر دست‌نگاهش​ شیطان بهشتی؟‌بی‌رحمانه​ یعنی چی؟»

محقق سپیدپوش با خنده گفت: «فقط‌دزدید​ یه چیزی نوشتم تا سر به‌چشم‌به‌هم‌زدن​ سر یوک-هاپ بذارم؛ معنی خاصی نداره.»

شیطان شبح تو ویلای‌می‌خواست​ کوهستانی شیطان بهشتی چه زجر‌بشه​ جهنمی‌ای رو تحمل کرده بود؟

حرف‌های محقق‌نبود​ سپیدپوش ادامه‌پشتِ​ پیدا کرد:

«یعنی در حالی که شیطان بهشتی از بالا‌کرد​ نگاش می‌کرد، زجرِ تحمل بار سنگین رو حس‌چیزی​ کرده. تحمل بار سنگین زیر نگاه شیطان بهشتی.»

با شنیدن این حرف، با دقت به پشت‌حمله​ شیطان شبح نگاه کردم و دقیقاً همون عبارتی‌خاک​ که محقق سپیدپوش گفت، اونجا نوشته شده بود.

محقق سپیدپوش گفت:

«همون‌طور که از لقبش پیداست، یوک-هاپ از هنر شمشیر شش هارمونی استفاده می‌کرد. این هنر شمشیری بود که هرگز نمی‌شد کاملش کرد. چون یه مکتب رزمی بدون کماله، چیزی که‌شبحی​ نیاز به تمرین بی‌پایان داره. شیطان بهشتی بهش نصیحت کرد. گفت حالا که قراره تو یه مکتب رزمی تمرین کنه که کامل کردنش به این سختیه، حداقل باید استاندارد کمال‌لحظه‌ای​ رو به اندازه آسمان بی‌کران بالا ببره. به لطف همین، مسیرهای یوک-هاپ به سی و شش هارمونی گسترش پیدا کرد. بنابراین، اسم هنر شمشیری که یوک-هاپ الان داره اجرا می‌کنه...»

«...»

«شمشیر سی و شش‌لحظه‌ای​ هارمونیِ تحمل بار سنگین‌حمله​ زیر نگاه شیطان بهشتیه.»

حالا که فکرش رو می‌کنم، محقق‌کنه​ سپیدپوش نه اون موقع و نه الان‌بهش​ هیچ استعدادی تو اسم‌گذاری نداشته و نداره.

«آخه کجای دنیا اسم یه هنر‌بلند​ شمشیر این‌قدر طولانیه؟ خلاصه‌اش کن. بذار‌مسخره​ سی و شش شمشیر زیر آسمان.»

«اسمش مهم نیست. نگاه کن. با یه هنر شمشیر که‌دوئل​ قابل تکمیل نیست، داره خیلی خوب در برابر رهبر فرقه‌تمرینات​ خون مقاومت می‌کنه. بالاخره اون زجر کشیدن‌ها داره جواب میده.»

اینکه مسیرهاش رو زیر دست‌نگاهش​ شیطان بهشتی به سی و‌شروع​ شش هارمونی گسترش داده باشه...

زنده برگشتن شیطان شبح‌می‌خواست​ از ویلای کوهستانی شیطان بهشتی،‌بشه​ خودش یه جور معجزه بود.

من این رو خوب می‌دونم، چون‌بلند​ من هم زیر دست شیطان بهشتی‌مسخره​ وزنه‌های سنگین زدم و پاره شدم.

با اینکه آدم به‌بی‌رحمانه​ شدت صبوری هستم، اون‌کرد​ زجر واقعاً وحشتناک بود.

تازه، وقتی شیطان بهشتی از اون بالا با فاصله‌ای که می‌تونی نفسش‌چشم‌به‌هم‌زدن​ رو حس کنی بهت زل می‌زنه، جوری که انگار می‌خواد تا سر حد‌رزمی​ مرگ کتکت بزنه، یه قدرتی تو وجودت فوران می‌کنه که اصلاً نمی‌دونستی داریش.

همونجا بود که فهمیدم‌می‌خواست​ هنرهای خارجی رو می‌شه‌درگیر​ از اعماق ماهیچه‌ها بیرون کشید.

واقعاً این سرنوشت چه کوفتیه؟

من از شیطان بهشتی یاد‌حمله​ گرفتم، اما شیطان شبح هم‌دوئل​ چیزهای زیادی ازش یاد گرفت.

مدرکش هم همین‌همون​ مبارزه‌ایه که الان‌دزدید​ داره اتفاق می‌افته.

اگه تو باند خرگوش سیاه‌مسخره​ نتونسته بودم خشمم رو کنترل‌فقط​ کنم و یوک-هاپ رو کشته بودم...

مبارزه امروز‌نبود​ این‌طور قلبم رو‌مثل​ به لرزه درنمی‌آورد.

شیطان شبح که تو نگاه‌های گذرا دیده می‌شد، دهنش رو محکم بسته بود و نفسش‌پخش​ رو کنترل می‌کرد. او حملات مختلف رهبر فرقه خون رو دفع و خنثی می‌کرد و‌اکثر​ هر وقت فرصت سختی گیر می‌آورد، شمشیرش رو برای یه ضدحمله به جلو پرتاب می‌کرد.

در لحظه‌ای که بدن رهبر فرقه خون کاملاً به رنگ‌شروع​ زرشکی درآمده بود، شاخک‌های بی‌شماری از چی خون که شبیه‌به‌طور​ پاهای عنکبوت بودند، مثل یک موج خروشان به پایین هجوم آوردند...

شیطان شبح با‌حتی​ پای چپش یک‌کنه​ گام لرزه اجرا کرد.

و با یک ضربه «دو نیم‌کننده» که بدون‌نظر​ ذره‌ای تردید اجرا شد، دیوار زرشکی‌رنگی که جلویش‌بشه​ شکل گرفته بود را به دو نیم خرد کرد.

این همون هنر شمشیری بود‌حمله​ که ایم سو-بک تو دریاچه‌دوئل​ شرقی ازش استفاده کرده بود.

با پراکنده شدن پرده چی خون که‌بی‌رحمانه​ فضای بین اون دو نفر رو مسدود‌باد​ کرده بود، در یک چشم به هم زدن...

حتی رهبر فرقه خون که برای جاخالی دادن از چی‌فقط​ شمشیر شیطان شبح تو فاصله‌ای دورتر منتظر ایستاده بود، برای‌طول​ لحظه‌ای با دهان بسته و مات و مبهوت همونجا خشکش زد.

حتی تو کل زندگی خودم‌مثل​ هم فقط چند تا دوئل‌حتی​ به این باشکوهی وجود داشته.

کلماتی برای استاد یوک-هاپ، شیطان‌حمله​ شبحِ زندگی قبلی‌ام، به طور طبیعی‌باد​ و کوتاه از دهنم پرید بیرون:

«...خوبه.»

به دنبال حرف من، برادر‌مسخره​ ارشد بزرگ همون کلمه رو‌فقط​ با قدرت تف کرد بیرون:

«خوبه.»

عن‌آقا که نشسته بود و تماشا‌پیش‌دستانه​ می‌کرد، محکم کوبید رو زانوش و جوری‌خاک​ که انگار داره جیغ می‌زنه، داد زد:

«برادر دوم، این عالیه!»

اینکه از طریق این دوئل کاملاً فهمیده‌باهاش​ بودیم برادر دوم چه زجر جهنمی‌ای رو‌خیره​ پشت سر گذاشته، این هم خودش خوب بود.

راستش رو بخواید، الان‌پشتِ​ به خاطر یوران، دیگه نمی‌تونستیم‌می‌رسید​ مثل شرورهای دیروز زندگی کنیم.

برای همین، تو چشمای من، این صحنه شبیه قهرمان‌چشم‌به‌هم‌زدن​ جوانمردی بود که بعد از تموم کردن تمریناتش برگشته‌خاص​ و داره شجاعانه با رهبر فرقه خون مبارزه می‌کنه.

رهبر فرقه خون یه گوشه لبش رو‌بی‌رحمانه​ بالا برد، پوزخندی زد و گفت: «یوک-هاپ، به‌گرد​ طرز عجیبی قوی شدی. که خسته نشدی، نه؟»

شیطان شبح سر تکون داد.

«هنوز خیلی‌نبود​ مونده تا‌پشتِ​ خسته بشم.»

شیطان بهشتی که تا الان تو‌پیش‌دستانه​ سکوت تماشا می‌کرد، با یه لبخند‌گرد​ محو کلمه‌ای رو به زبون آورد:

«همین‌طور هم باید باشه.»

شیطان شبح چند بار مچ دستش رو چرخوند، بعد‌بشه​ به حالت ایستادن اولیه‌اش برگشت و در حالی که‌رویارویی​ چشم از رهبر فرقه خون برنمی‌داشت، از ما پرسید:

«قوی‌تر از‌نبود​ قبل به‌پشتِ​ نظر می‌رسم؟»

این سوال رو از‌بی‌رحمانه​ شخص خاصی نپرسید، برای‌کرد​ همین من پریدم وسط.

«...معلومه، خیلی قوی‌تر شدی.»

شیطان شبح سر تکون داد.

«پس همین کافیه.»

فاز دوم مبارزه که خیلی‌حمله​ بیشتر از انتظارمون طول می‌کشید،‌دوئل​ با هجوم شیطان شبح شروع شد.

حالا...

وقتی شیطان شبح‌حتی​ حمله می‌کرد، قلب‌کنه​ من هم وحشی می‌شد.

وقتی شیطان شبح دفاع‌پشتِ​ می‌کرد، قلب من هم‌نظر​ مثل یه کوه محکم می‌شد.

چه اهمیتی داره‌دزدید​ که اون شماره‌پیش‌دستانه​ یک زیر آسمان نیست؟

ما از دیروزمون قوی‌تر شدیم.

شیطان شبح داشت بهم‌می‌خواست​ نشون می‌داد که برد‌درگیر​ و باخت هیچ ارزشی نداره.

ناولها | novelha.net