چپتر 331: امروز نه.
0کسی که میخواست ببینهدلیلش یه آدم چقدر میتونه قویخودِ بشه، همین محقق سپیدپوش بود.
البته سوژهیبگیره آزمایشش حتماًتحمل شیطان بهشتی بوده.
کسی هم که میخواست ببینهخودِ یه آدم چقدر میتونه دیوونه بشه،خودش باز هم همین محقق سپیدپوش بود.
و خب،هنرهای سوژهش منِایم زندگی قبلی بودم.
با دیدن محقق سپیدپوشدلیلش که یهو سبز شد،زاها یه فکری به سرم زد.
این مرتیکه کسیکسیه نیست که بذاره شیطاناینه بهشتی یا من بمیریم.
چون اگه بمیریم، سوژهزاها تحقیقاتش میپره و دیگهذات راهی برای ارضای کنجکاویش نداره.
اومده منوهنرهای از روی قلببگیره پاکش نجات بده؟
هنوز به اونجا نرسیده.
این عوضی یهکسیه وسواس ترسناک رویدلیلش چیزایی داره که نمیدونه.
تا وقتی که سر در نیاره، تحلیل نکنهذات و تا ابد دید نزنه، ولکن نیست؛ از ایناون نظر بیشتر از هر کسی شبیه یه محقق واقعیه.
به خاطر همین «علم و دانش»، این بشرمرگ نه تنها رحم و مروت و انسانیت رومگه میبوسه میذاره کنار، بلکه حاضره استاد خودشم بکشه.
تازه، به عنوان مدیر یهاینه جناح، ننگِ پیوستن به اتحادنیاورده موریم رو هم به جون خریده.
حتماً نتونسته جلوی کنجکاویشتحمل در مورد هنرهای رزمیهنر ایم سو-بک رو بگیره.
پس، این مرتیکهالهی کسیه که تحملنیاورده دیدن مرگ منو نداره.
دلیلش هم اینه که هنوزبگیره از «هنر الهی زاها» واینه خودِ من سر در نیاورده.
مگه من ذات واقعیش رو بهتر از خودش نمیشناسم؟ اومدهنیاورده چون نمیتونست بذاره من بمیرم، ولی با این حال اونحال حس ناخوشایند مثل یه تفِ سفید افتاد پایین و محو شد.
اگه بخوام دقیق بگم، محقق سپیدپوش دارهاینه منو رصد میکنه، و منم ایستادم رویذات کلهی محقق سپیدپوشی که داره رصد میکنه.
ارباب بزرگ که داشت با همون دقتِمگه من (ولی با یه نیت دیگه) محققبمیرم سپیدپوش رو برانداز میکرد، دهنش رو باز کرد:
«مهم نیست کی هستی.»
«......»
«تو حتی نمیتونی تشخیص بدیمرگ که باید توی این دعوازاها دخالت کنی یا نه. هیولای اشباح!»
به محض شنیدن اسم «هیولای اشباح»، یه مرد مثل یه حیوون وحشی از بین گروه اشباح پرید بیرون،ناخوشایند وسط ساختمون روبرویی جایی که محقق سپیدپوش ایستاده بود فرود اومد و بعد با نیروی کف دستی کهداشت دور هر دو دستش پیچیده بود، مثل یه ببر گرسنه حمله کرد و حتی نعرهای شبیه ببر کشید.
محقق سپیدپوش که داشتایم تماشا میکرد، لبخندی زدمرگ و دستش رو دراز کرد.
لحظهای که بدن هیولای اشباح مثل یه پرتو نور جلو اومد،مگه به یه خط نورانی که از انگشت محقق شلیک شد برخوردناخوشایند کرد و بدنش از چپ و راست به دو نیم تقسیم شد.
جرررر!
جسد دوتکهشده مثلالهی یه جفت بالِ خونینمگه و پارهپوره سقوط کرد.
تیکههای سنگینتر اول خوردن زمین، بعدشکسیه خون پاشیده شده مثل بارون ریختالهی پایین و یه سکوت کوتاه حکمفرما شد.
محقق سپیدپوش بامرگ یه لبخند درخشانهنر از روی پشتبوم گفت:
«اون فقط بلد بودتحمل بیاد بالا، ولی راههنر پایین رفتن رو بلد نبود.»
ارباب بزرگهنر به جسد نگاهخودِ کرد و گفت:
«...توی گروه محققان، یه استادی هست که توی هنرهای انگشت مهارتهنر داره. ولی از اونجایی که تا وقتی شیطان بهشتی نیاد نمیتونه ازبمیرم اینجا بره، محاصرهش کنید و بکشیدش. من حساب فرستاده چپ رو میرسم.»
تو همون لحظه،مرگ ارباب بزرگ سرشهنر رو با شدت چرخوند.
«...!»
شیطان شهوت به صورت وارونه بالای سرمگه اشباحی که با شیطان شمشیر میجنگیدن ظاهر شدولی و دو تا کف دستش رو دراز کرد.
تو اون فاصله، شیطان شمشیر و شیطانتحمل شبح همزمان گردن دو تا از اشباحخودِ رو که بدنشون داشت یخ میزد، زدن.
این بار، دو تادلیلش کلهی بی خون پشتزاها سر هم افتادن زمین.
گرومپ! گرومپ!
شیطان شهوت خیلی نرم بین اشباحِ بیسر فرودذات اومد، یه چشمغره به ارباب بزرگ رفت وحال دستش رو انداخت دور گردن یه جسد بیسر.
«ببینیم کی قراره بمیره.»
با دیدن جسدی که تو دست شیطان شهوتزاها بود و داشت همینطور یخ میزد، به نظرنمیشناسم میرسید قصد داره ازش به عنوان سلاح استفاده کنه.
به هر حال، اون مرتیکه هم توی فرقههنر شیطانی تا رتبه فرستاده چپ بالا رفته بود، پسخودش کسی نبود که با این محاصرهها حتی پلک بزنه.
محقق سپیدپوشهنر با لحنی خونسردخودِ دهن باز کرد:
«ارباب دره یانگ، از وقتیبگیره که مثل یه "مهره ارزشمند"اینه باهات رفتار شده، خیلی دم درآوردی.»
«هوم.»
«کسی که خودش رو گوشهنشین میدونه، گوشهنشین واقعیهنر نیست. من کسیام که امثال تو رو زیربهتر نظر داره. چیه؟ حالا که فهمیدی تعجب کردی؟»
واقعاً هم ارباب بزرگزاها داشت با چشمای متعجبذات به محقق سپیدپوش نگاه میکرد.
«......»
محقق سپیدپوش جوری حرفدلیلش میزد که انگار میخواستزاها ارباب بزرگ رو تحریک کنه.
«حالا که رهبر فرقه شده شوهرخواهرت، دنیا رو مسخره گرفتی؟ امروز بایدنیاورده بشینی کنار. بیا اینطوری توافق کنیم. در عوض، منم توی این دعواناخوشایند دخالت نمیکنم. نتیجه این نبرد رو میسپاریم به اشباح و اون چهار نفر.»
ارباب بزرگ جواب داد:
«فکر میکنی همچین چیزی ممکنه؟»
«باید ممکن باشه. اگه همین الان و همینزاها جا یه بار دیگه پیشنهادم رو رد کنی،نمیشناسم فوراً وارد یه مسابقه مهارت سبکی با من میشی.»
ارباب بزرگبگیره به محققتحمل سپیدپوش خیره شد:
«منظورت چیه؟»
محقق سپیدپوش ازرزمی بالا به ارباب بزرگتحمل نگاه کرد و گفت:
«چرا میپرسی وقتی خودت میدونی؟ باید تا "دره منشا عمیق" بدویم. من میرم اونجا و هر چی موجود زندهست رو به آتیش میکشم. مرتیکه بیشرم، یه پات توی مسیر شیطانیه ولی توی خونهمیکنه گرم و نرمت لم دادی. قصد دارم کمکت کنم تا مسیر شیطانی واقعی رو طی کنی. اگه چیزی به دست میاری، باید چیزی رو هم از دست بدی. شاید تا الان خیلی خوشوحشی و خرم زندگی کردی، ولی اگه مثل امروز زیادی بپری، اون خوشی دوام زیادی نداره. بدبختی تو، شادی منه. ارباب بزرگ یانگ، ارباب دره یانگ، مرد حسابی... آخه چرا خزیدی بیرون و اومدی اینجا؟»
همونطور که انتظار میرفت،تحمل سر و کله زدن باالهی محقق سپیدپوش کار حضرت فیله.
یهو اربابهنر بزرگ نظر شیطانخودِ شمشیر رو پرسید:
«فرستاده چپ،هنرهای حرفای اینایم مرد راسته؟»
منظور از «رفتار شدن مثل یه مهره ارزشمند»زاها این بود که اون به همراه شیطان شمشیر، رهبرنمیتونست فعلی فرقه رو به جایگاه شماره یک رسونده بودن.
به نظر میرسیدکسیه شیطان شمشیر و ارباباینه بزرگ همکارای قدیمی بودن.
شیطان شمشیر جواب داد:
«ارباب بزرگ، تورزمی باید همین الانشمکسیه جواب رو بدونی.»
محقق سپیدپوش گفت:
«ارباب دره یانگ، حتی اگهمرگ من بخوام باهات درگیر بشم،زاها نتیجه مبارزه همین میشه. بکش عقب.»
صبر کردم تا ببینم چیخودِ میشه، بعد دستامو به همبهتر کوبیدم تا قائله رو جمع کنم.
«خیلی خب،هنرهای خیلی خب،ایم بیاید حلش کنیم.»
«......»
«محقق و ارباب دره تماشا میکنن. اشباح و ما هم تکلیف کار رومگه روشن میکنیم. دلیلی که صبر کردم این بود که به مردم اطراف وقتتفِ بدم فرار کنن. تا الان هر کی میخواسته زنده بمونه حتماً فلنگ رو بسته.»
از اونجایی که اول سعی میکنه ازمگه مغزش استفاده کنه تا زور بازو، محققبمیرم سپیدپوش قطعاً با شیطان بهشتی فرق داره.
راستش، احتمال اینکه من اینجابگیره رو با خاک یکسان کنماینه خیلی بیشتر از اشباح بود.
ارباب بزرگ که ساکت منطقه روهنر برانداز میکرد، پرید هوا و سریعذات روی ساختمون روبرویی محقق سپیدپوش موضع گرفت.
با یه حسکسیه جدید به دودلیلش طرف ساختمون نگاه کردم.
«اینم همچین مالی نیست.»
اگرچه ارباب بزرگ رو از دعوا کشیدم بیرون، ولیدلیلش حس اینکه اون و محقق سپیدپوش دوتایی از اونواقعیش بالا دارن ما رو دید میزنن، اصلا جالب نبود.
از این زاویه که نگاهاینه میکردی، اون محقق سپیدپوشِ حرومزاده نهمگه داشت کمک میکرد، نه کمک نمیکرد.
«مرتیکه عوضی...»
ولی منهنر به خباثت محققخودِ سپیدپوش ایمان دارم.
اون آدم آبزیرکاهیه و احتمالاً بعد ازتحمل اینکه ما دخل همه اشباح رو آوردیم، میادنیاورده باهامون متحد میشه تا ارباب بزرگ رو بکشیم.
با این حال، ژست ارباب بزرگ هنوزمالهی خونسرد بود، انگار دو تا مار پیربهتر و مکار داشتن ما رو تماشا میکردن.
فعلاً قبول کردم که مهارتهای ارباب بزرگاینه رو نباید دستکم گرفت، چون حتی برادرذات ارشدم هم با یه احترامی باهاش برخورد میکرد.
ارباب بزرگ باالهی حالتی ناخوشایند علامتنیاورده شروع نبرد را داد:
«بکشیدشون.»
من در واقع اون عقب ایستاده بودم و تماشاخودِ میکردم که چطور اشباح حمله کردن و شیطان شمشیر،بمیرم شیطان شهوت و شیطان شبح برای مقابله باهاشون جلو رفتن.
شمشیر چوبیام رو بیرون کشیدم و شروع کردمهنر به راه رفتن، ولی بدنم مدام سفت میشد؛بهتر حواسم بدجوری پرت محقق سفیدپوش و ارباب بزرگ بود.
«......»
این دیگه چه حسیه؟ایم حالا که فکرش رو میکنم،دلیلش هیچکس به من حمله نمیکرد.
دلیلش این بود که هدف ارباب بزرگ، پس گرفتنخودِ شمشیر نور و شمشیر چوبی و کشتن چهار شروربمیرم بزرگ بود، ولی میخواست من رو زنده دستگیر کنه.
ولی خب، اصلاً مگه میشهمرگ من رو زنده گرفت؟ بیاختیارزاها قیافه ارباب بزرگ رو چک کردم.
همین که چشمالهی تو چشم شدیم،نیاورده ارباب بزرگ نیشخندی زد.
«رهبر فرقه، چیه؟رزمی چرا نمیجنگی؟ منمکسیه کنجکاوم مهارتهات رو ببینم.»
تازه اون موقع بوددلیلش که دشمنی که باید باهاشخودِ روبرو میشدم جلوم ظاهر شد.
پادشاه سرخ و پادشاه زمینمرگ آبی که از وسط اشباح بیرونخودِ پریده بودن، خودشون رو نشون دادن.
یه لرزیهنر پشت گردنم حسخودِ کردم و برگشتم...
پادشاه آسمانی سفید و پادشاه جهان زیرینتحمل سیاه که قبلاً دیده نمیشدن، ظاهر شدهخودِ بودن و راه فرارم رو بسته بودن.
چی و اتمسفرشون قطعاًدلیلش سنگینتر از آخرین باریزاها بود که دیده بودمشون.
بدون هیچ حرفی، انگارتحمل که دهنشون رو مهر والهی موم کرده باشن، محاصرهم کردن.
«خیلی خوشحالمهنر که بعدزاها از مدتها میبینمتون.»
«......»
محاصره شدنتحمل توسط چهار پادشاهاینه آسمانی فرقه شیطانی...
به سرم زدکسیه که شاید بهتر باشهاینه بذارم همینطوری دستگیرم کنن.
ولی یه حس ششمی بهمخودِ میگفت اگه دستگیر بشم، تبدیل بهخودش مواد اولیه برای یشم بهشتی میشم.
من همین الانش هم یشم بهشتی رو درون خودمدلیلش دارم؛ اگه من رو ذوب کنن و بریزن تویواقعیش یشم بهشتی، عجیب نیست اگه دنیا به آخر برسه.
این کار رو برای نجات جونهنر خودم نمیکنم، بلکه به خاطر اینهذات که نمیتونم اجازه بدم موریم نابود بشه.
میخواستم یکمبگیره بیشتر از عقلممرگ استفاده کنم، ولی...
چهار پادشاههنر آسمانی همزمانزاها بهم حملهور شدن.
شوخی نمیکنم، تنهارزمی فکری که به ذهنمتحمل رسید فرار کردن بود.
فرار به کوچه پسکوچهها خطرناک بههنر نظر میرسید، واسه همین دویدم توی اونواقعیش مسافرخونهای که قبلاً زیر نظر گرفته بودم.
خوشبختانه خبری از صاحبتحمل مسافرخونه بدبخت یا مشتریهایهنر بیگناه اون تو نبود.
حتی توی این وضعیت، این بیماری شغلیه کهذات میز و صندلیهای مسافرخونه برام حس خوشایندی داشت؟حال دلم میخواست یه صندلی واژگونشده رو صاف کنم.
نقشه ساختمون آشنا بود، پس اول رفتمتحمل طبقه بالا، وارد یه اتاق توی طبقهخودِ دوم شدم و به پنجره نگاه کردم.
ناگهان پادشاه زمین آبیدلیلش جلوی چشمم ظاهر شدزاها و شمشیرش رو تاب داد.
یه درگیری کوتاهکسیه شمشیری با پادشاهدلیلش زمین آبی داشتم.
حتماً یه تهموندههایی از مقرخودِ قدیمی گیرش اومده، چون شمشیرمبهتر رو خیلی خوب منحرف کرد.
بعدش پادشاه آسمانی سفید ظاهر شد و در رو شکست، و چون دیوارزاها هم خراب شده بود، چی سردِ هنر بیقلب سایه ماه رو به صورتاون یه موج چی توی اون اتاق کوچیک آزاد کردم و شمشیرم رو چرخاندم.
همینکه چیتحمل سرد ازدلیلش بدنم فوران کرد...
چهار پادشاه آسمانی در کمال تعجب بهاینه همه طرف عقبنشینی کردن و یا باد کفواقعیش دست آزاد کردن یا شمشیرهاشون رو تاب دادن.
توی اون فاصله، شمشیرمزاها رو کوبیدم، سقف روذات شکستم و پریدم بالا.
برام سوال بود چرا این مبارزه انقدرتحمل خفهکننده به نظر میرسه، نگو به خاطرخودِ این بود که داشتم توی ارتفاع پایین میجنگیدم.
پارانویای لعنتیم عود کرده بود وهنر باعث میشد مدام نگران محقق سفیدپوش وواقعیش ارباب بزرگ باشم که اون بالا بودن.
از پلهها بالا دویدمتحمل و گاهی میپریدم تاهنر بالاخره رسیدم به پشتبوم ساختمون.
درست همون موقع، دست یه مردنیاورده روی لبه پشتبوم ظاهر شد ونمیشناسم پادشاه زمین آبی دوباره پرید بالا.
اون پایین، بقیهرزمی پادشاهان آسمانی همکسیه داشتن میومدن بالا.
پادشاه زمین آبیمرگ بالاخره برای اولینهنر بار دهن باز کرد.
«رهبر فرقه، من شما رو به فرقه الهی راهنمایی میکنم. رهبرخودِ فرقه میخواد شما رو ببینه، پس بیاید با هم بریم. گفتنحال اگه مقاومت کنید، قطع کردن یه دست یا پا مشکلی نداره.»
مثل خرچنگ بهالهی پهلو حرکت کردمنیاورده و جواب دادم.
«آره، ارواح عمت. من الان سرمکسیه شلوغه، نمیتونم بیام. لطفاً سلام منالهی رو بهش برسون. بگو بعداً خدمتش میرسم.»
پشتبومها با ارتفاعهای مختلف جلوم گستردههنر شده بودن و توی چشمهام مثلذات یه رشتهکوه رنگارنگ به نظر میرسیدن.
فقط دویدم.
از روی پشتبومها و لباسهای پهنشده پریدم،مگه روی یه ساختمون کوتاه فرود اومدم وبمیرم دوباره سمت یه ساختمون بلند خیز برداشتم.
توی این گیر و دار، صحنههایی از نبرد چهار شرور بزرگهنر با اشباح رو دیدم و چهرههای خندون ارباب بزرگ و محققنمیتونست سفیدپوش که داشتن من رو تماشا میکردن، از جلوی چشمم رد شد.
آخه چراتحمل من اینجوریدلیلش زندگی میکنم؟
هم خندهدار بود، همتحمل غمانگیز، هم اعصابخردکن وهنر هم سرگرمکننده؛ همش با هم.
ذهنم تبدیل به یه کلاف سردرگمنیاورده شده بود و بدون اینکه بهنمیشناسم نتیجهای برسم چیکار کنم، روی پشتبومها میدویدم.
فکرش رو که میکنم، استراتژیستبگیره ارشد نبود که شبیه دزدهااینه بود؛ دزدِ لعنتی خودِ من بودم.
خوشبختانه به مهارت سبکی خودم اطمینان داشتم،الهی واسه همین با پشتکار میدویدم و چهاربهتر پادشاه آسمانی هم مثل دم دنبالم بودن.
ناگهان به سمت یه پشتبوم کهدلیلش فاصلهش زیاد بود پریدم توی هوا، بعدمگه برگشتم و چی شمشیرم رو آزاد کردم.
پادشاه زمین آبی که بدون فکر کردن سخت مشغولواقعیش تعقیبم بود، شمشیرش رو توی هوا بالا آورد وناخوشایند با یه غرش کرکننده به سمت مخالف پرتاب شد.
کووووووووووم!
از لگدِ ضربه استفادهدلیلش کردم تا روی پشتبومزاها فرود بیام و خندیدم.
«آخ، زندگی زیباست...»
در واقع، با اینکهزاها به کسی چیزی نگفتم، خیلیواقعیش وقته که عقلم سر جاشه.
این تا حدی به خاطر این بود که راحت توی اتحاد موریم موندهزاها بودم، و تا حدی هم به خاطر اینکه یه تسلی بزدلانه توی وجوداون ایم سو-بک پیدا کرده بودم؛ کسی که زندگیای به اندازه من زجرآور داشت.
اگه همونطوری به زندگیدلیلش ادامه میدادم، شاید میتونستم مثلخودِ یه آدم عادی زندگی کنم؟
همونطور که جاخالی دادم تا سلاح مخفیای که از پشت میومدخودِ بهم نخوره، پام گیر کرد به یه برآمدگی و سکندری خوردم؛ درستاون توی همون لحظه، چی شمشیرِ چهار پادشاه آسمانی به سمتم پرواز کرد.
با یه حالت ناجور پریدم بالانیاورده تا جاخالی بدم، ولی این بارنمیشناسم نیروی کف دست به سمتم هجوم آورد.
لحظهای که شمشیر چوبیام رو چرخاندم تا دفعشمرگ کنم، به عقب پرتاب شدم و کوبیده شدممگه به دیوار یه ساختمون و روی زمین غلت خوردم.
کمرم درد میکرد،مرگ پشت سرم درد میکردالهی و قلبم تیر میکشید...
بنا بهبگیره دلایلی، امروزتحمل یاد یوران افتادم.
چهره برادر دوکسو و خواهرخودِ کوچکتر هونگ که داشتن با یورانخودش غذا میخوردن هم اومد جلوی چشمم.
قیافه گواک چول-یونگ که حتماًبگیره یه جایی داره روی آهن داغهنر چکش میزنه هم به یادم اومد.
صدای اون چکشکاریمرگ حالا توی سرهنر خودم میپیچید، دنگ-دنگ.
شمشیرم رو غلاف کردم ومرگ همزمان با پریدن توی هوا، دوخودِ تا کف دستم رو تاب دادم.
حتی توی اینالهی وضعیت هم دارم اموالمگه بقیه رو داغون میکنم...
حالا که فکرش رو میکنم، مسافرخونهها، خونهها، چایخونهها و خونههایاینه معمولی که ازشون رد شده بودم، همشون لکههای خون داشتنخودش یا رختخوابهاشون به هم ریخته بود و صندلیهاشون واژگون شده بود.
به نظر میرسهمرگ اونا هم قبلاًهنر مورد عنایت قرار گرفتن.
بعد از یه مکث کوتاه، چهار پادشاه آسمانیهنر که مهارت سبکیشون دست کمی از من نداشت،بهتر ظاهر شدن و چهار جهت رو کامل بستن.
حس عجیبی داشت، ولیزاها برخلاف دفعات قبلی که قاطیواقعیش میکردم، محیط اطرافم بنفش نشد.
عقلم سر جاش بود.
همونطور که نزدیک شدنِ آرومِ چهار پادشاه آسمانی رو حسنیاورده میکردم، شمشیر چوبیام رو بیرون کشیدم و انرژی یشم بهشتیحال رو که از درون بدنم بیرون کشیده بودم، ریختم توی تیغه.
حتی وقتی تیغه کهتحمل داشت سفید میدرخشید به رنگالهی بنفش دراومد، ذهنم شفاف موند.
«......»
چهار پادشاه آسمانیرزمی به شمشیرم نگاه کردنتحمل و همزمان متوقف شدن.
حتی توی این وضعیت، حس انرژیهای یانگ افراطی وخودِ یین افراطی که از یشم بهشتی استخراج شده بودبمیرم و مسیری که طی میکردن رو به حافظهم سپردم.
هنر بیقلب سایه ماه و هنر لاکپشتاینه طلایی رها همزمان و بدون حتی یهذات لحظه تاخیر توی بدنم متجلی شده بودن.
به چهار پادشاه آسمانی گفتم.
«بعداً میرمهنرهای دیدن رهبرایم فرقه. امروز نه.»