---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 343: فقط یک راه وجود داره • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 343: فقط یک راه وجود داره

0

تا وقتی محقق سفیدپوش‌بود​ چشماش رو باز نکرد،‌داغون‌تر​ از جامون تکون نخوردیم.

عمداً سر و‌سفیدپوشِ​ صدا راه ننداختیم که‌نمی‌تونست​ گردش چی‌ش بهم بریزه.

چون این‌دلیل​ رسمِ کسیه که‌کشتی​ داره نگهبانی میده.

راستش، حتی اگه یه استاد خفن هم یهو از آسمون‌کردن​ می‌افتاد پایین، تا وقتی چهار شرور بزرگ جلو می‌رفتن تا‌کردم​ وقت بخرن، محقق سفیدپوش می‌تونست گردش چی‌ش رو تموم کنه.

البته که‌کله‌ی​ هیچ خری یهو‌وسط​ اینجا ظاهر نشد.

ولی انگار یکی‌سفیدپوشِ​ تو کله‌ی محقق‌ساخته​ سفیدپوش ظاهر شده بود.

وسط گردش چی، قیافه‌ش هر لحظه‌می‌گرفت​ داغون‌تر می‌شد و خیلی نگذشت که‌کردن​ عرق از سر و روش سرازیر شد.

نکنه یه شیطان قلب، یهویی از‌می‌ترسید​ صخره قتل‌عام مطلق سقوط کرده و با‌نداشتیم​ صدای شلپ افتاده وسط قلب محقق سفیدپوش؟

قدرت شیطان قلب دقیقاً همون‌قدریه که آدم تصورش می‌کنه‌می‌شد​ و محقق سفیدپوش خیلی زود قیافه‌ی آدمی رو به‌یهویی​ خودش گرفت که توی یه نبرد ناامیدکننده گیر افتاده.

«......»

تا نگاهم به چهار شرور‌کشتی​ بزرگ افتاد، فهمیدم همه‌مون داریم‌برای​ به یه چیز فکر می‌کنیم.

دلیل اینکه محقق سفیدپوش داشت با‌می‌ترسید​ گردش چی‌ش کشتی می‌گرفت، احتمالاً این‌بی‌پناه​ بود که از ما هم می‌ترسید.

با اینکه ما هیچ قصدی برای خفت کردن‌داغون‌تر​ محقق سفیدپوشِ بی‌پناه نداشتیم، ولی انگار خودش یه‌شیطان​ شیطان قلب ساخته بود و نمی‌تونست ترسش رو بتکونه.

یه لحظه به‌سفیدپوشِ​ قیافه‌ی زجرکشیده‌ی محقق‌ساخته​ سفیدپوش نگاه کردم.

اون مرتیکه‌دلیل​ داشت چه‌داشت​ عذابی می‌کشید؟

شاید اون استادی که ادعا می‌کرد‌می‌ترسید​ خودش کشته، توی فضای افکارش ظاهر‌بی‌پناه​ شده بود و داشت خفه‌ش می‌کرد.

اگه ولش می‌کردیم، ممکن بود بشه همون محقق‌داغون‌تر​ سفیدپوشی که موقع ماهی خوردن ریغ رحمت رو‌شیطان​ سر کشید، واسه همین با لحن آرومی صداش کردم.

«بک-وی.»

«......»

«آروم باش. اینجا خبری نیست.»

با اینکه چشماش بسته‌بود​ بود، کره‌های چشمش داشتن‌داغون‌تر​ به این‌ور و اون‌ور می‌دویدن.

دیدن این حالتش واقعاً‌بی‌پناه​ حس آدمی رو می‌داد‌ترسش​ که دچار انحراف چی شده.

به برادر ارشد نگاه کردم‌کشتی​ و با سر اشاره کردم،‌برای​ انگار می‌خواستم بگم یه کاری بکنه.

شیطان شمشیر‌داشت​ با لحن آرومی‌احتمالاً​ دهن باز کرد.

«بک-وی، فقط روی تنفست‌بود​ تمرکز کن و افکار‌داغون‌تر​ مزاحم رو یکی‌یکی پاک کن.»

«......»

«دشمن اومده؟ همش توهمه. دور و برمون فقط تیغ ماهی، آتیش اردوگاه، اون منقلی که با غرغر درست کردی،‌بتکونه​ مشروب دوکانگ و گوشت خشک‌شده‌ایه که تو راه خوردیم هست. اگه قصد داشتیم بهت ضربه بزنیم، همون‌طور که برادر‌بشه​ سوم گفت، ما چهار نفر قبل از اینکه حتی از صخره قتل‌عام مطلق بیای پایین، دست‌جمعی می‌ریختیم سرت. مگه نه؟»

یه نگاهی به شیطان‌می‌گرفت​ شمشیر انداختم که بعد‌برای​ از مدت‌ها داشت بلبل‌زبونی می‌کرد.

چون حرف حساب‌شده​ می‌زد، فقط سرم‌قیافه‌ش​ رو تکون دادم.

«راست میگه.»

شیطان شبح هم‌اینکه​ به محقق سفیدپوش‌می‌گرفت​ نگاه کرد و گفت:

«بک-وی، یادم نرفته وقتی با ارواح می‌جنگیدیم کمکم کردی. من آدمی نیستم‌بی‌پناه​ که خوبی رو با بدی جواب بدم، پس دلت رو آروم کن.‌می‌کشید​ اگه اتفاق غیرمنتظره‌ای بیفته، حداقل من اولین نفری‌ام که جلوش رو برات می‌گیرم.»

سرم رو تکون دادم.

«آره درسته. بک-وی با پرت کردن یه‌نمی‌تونست​ سلاح مخفی توی لحظه مناسب جون برادر دوم‌عذابی​ رو نجات داد. یه چوب غذاخوری بود، نه؟»

شیطان شبح‌دلیل​ با حرفم‌داشت​ سر تکون داد.

«راستش، جاخالی دادن از‌می‌گرفت​ اون چوب غذاخوری حتی‌برای​ واسه منم سخت بود.»

با شیطان شهوت چشم‌بود​ تو چشم شدم و‌داغون‌تر​ با لحن خشکی گفتم:

«تو یکی خفه شو.»

شیطان شهوت بهم چشم‌غره رفت.

«چته؟ منم حرف دارم.»

«ببنال.»

شیطان شهوت یه لحظه‌بی‌پناه​ به محقق سفیدپوش زل‌ترسش​ زد و بعد گفت:

«هیچی. یادم رفت.»

حس کردم نباید بلند بخندم، واسه‌می‌ترسید​ همین فقط یه لبخند زدم و‌بی‌پناه​ بعد آروم دستم رو جلوی دهنم گرفتم.

«......»

یه جوری بود که انگار اگه ما چهار نفر‌بتکونه​ اینجا می‌زدیم زیر خنده، محقق سفیدپوش چاره‌ای نداشت جز‌استادی​ اینکه خون بالا بیاره و به ملکوت اعلی بپیونده.

حرفامون رو شنید؟

قفسه سینه محقق سفیدپوش به‌احتمالاً​ شدت بالا و پایین می‌رفت و‌سفیدپوشِ​ سعی داشت تنفسش رو منظم کنه.

انگار داشت خواب می‌دید و‌وسط​ قیافه‌ش جوری بود که انگار داشت‌نگذشت​ روزهای گذشته رو به یاد می‌آورد.

قیافه‌ی سرد همیشگیش با‌بی‌پناه​ یه کینه‌ای که تا حالا‌بتکونه​ ندیده بودیم قاطی شده بود.

در واقع، گردش چی مثل‌کشتی​ رد شدن از یه پل‌برای​ چوبی باریک با چشمای بسته‌ست.

گاهی وقتا راحت می‌رسی اون طرف، ولی گاهی وقتا یه‌کردن​ باد شدید دور پل می‌پیچه، یا شاید تصور کنی فضای زیر‌اون​ پل پر از نیزه‌ها و تیغ‌های تیز و رو به بالاست.

با اینکه آدم می‌دونه همه‌ی اینا کار‌لحظه​ ذهنه، ولی بسته به زندگی‌ای که داشته،‌سرازیر​ ممکنه روی اون پل چوبی پاش بلغزه.

احساساتی مثل خشم، پوچی،‌بی‌پناه​ فقدان، نفرت و حسرت،‌ترسش​ رفقای فابریک انحراف چی هستن.

بعد از اینکه با اون گپ‌می‌گرفت​ و گفت کوتاه محقق سفیدپوش رو‌کردن​ آروم کردیم، فقط توی سکوت تماشاش کردیم.

یهو قیافه‌ی محقق سفیدپوش‌می‌گرفت​ لجباز شد و یه آه‌خفت​ از بین نفس‌هاش بیرون اومد.

«هو......»

انگار وسط‌کردن​ انجام گردش چی‌نداشتیم​ خوابش برده بود.

حتی تو همچین حالتی‌داشت​ هم رزمی‌کارا به صورت غریزی‌قصدی​ گردش چی رو ادامه میدن.

فقط مسئله اینه که قلمرو‌احتمالاً​ افکار جدا میشه و توی‌کردن​ یه جاده فرعی پرسه می‌زنه.

سیبک گلوی محقق سفیدپوش چند‌وسط​ بار بالا و پایین شد‌خیلی​ و بعد یهو دندون‌قروچه کرد.

قیافه‌ای پر از عذاب روی صورتش‌ساخته​ نشست و ردپای خشم سرکوب‌شده روی‌کردم​ لب‌ها و دور چشماش معلوم بود.

کمی بعد، محقق سفیدپوش با‌کشتی​ قیافه‌ای خسته چشماش رو باز‌برای​ کرد و به ما نگاه کرد.

بعد از‌داشت​ اینکه نفسش جا‌احتمالاً​ اومد، ازمون پرسید:

«... من هنوز زنده‌م؟»

«زنده‌ای.»

تازه اون موقع بود که‌کشتی​ محقق سفیدپوش از حالت مدیتیشن دراومد‌خفت​ و به قمقمه بامبو چشم‌غره رفت.

فکر اینکه استادی در حد اون بتونه انقدر وحشت‌زده بشه،‌کردن​ باعث شد حدس بزنم که حتماً در طول گردش چی‌کردم​ حس ترس داشته و با استادش، بادبزن سیاه، روبرو شده.

من آدمی‌کله‌ی​ نیستم که‌بود​ حاشیه برم.

«توی توهماتت غرق‌سفیدپوشِ​ شدی و استادت رو‌نمی‌تونست​ دیدی یا همچین چیزی؟»

تازه اون موقع بود که محقق سفیدپوش‌احتمالاً​ یه دور گردنش رو چرخوند، قمقمه بامبو‌بی‌پناه​ رو قاپید و مشروب رو ریخت تو حلقش.

بعد از اینکه نوشیدنی رو‌احتمالاً​ که با صدای قلقل بیرون می‌ریخت‌سفیدپوشِ​ سر کشید، به من نگاه کرد.

«تو چطوری همش‌شده​ این چیزا رو‌قیافه‌ش​ می‌فهمی؟ ذهن‌خوانی یاد گرفتی؟»

«تابلوئه دیگه. این‌سفیدپوشِ​ چه طرز حرف‌ساخته​ زدنه؟ مرتیکه عوضی.»

منم یه‌دلیل​ کم مشروب‌داشت​ دوکانگ خوردم.

محقق سفیدپوش یه تیکه‌می‌گرفت​ گوشت خشک برداشت و‌برای​ به ما نگاه کرد.

«شماها چی داشتین پچ‌پچ می‌کردین‌وسط​ وقتی من داشتم گردش چی انجام‌نگذشت​ می‌دادم؟ انگار داشتین وردهای بودایی می‌خوندین.»

خندیدم و جواب دادم:

«آره، یه جور ورد بود.»

محقق سفیدپوش یه‌کشتی​ کم دیگه مشروب دوکانگ‌قصدی​ خورد و بعد گفت:

«به هر حال، صداهای بیرون‌وسط​ رو شنیدم و فهمیدم وضعیتی که‌نگذشت​ توش گیر کرده بودم واقعی نیست.»

شیطان شمشیر پرسید:

«استادت انقدر ترسناک بود؟»

محقق سفیدپوش‌داشت​ با قیافه‌ای‌می‌گرفت​ تلخ جواب داد:

«قبلاً بود.»

این بار من پرسیدم:

«کنجکاوم بدونم چطوری کشتینش.»

محقق سفیدپوش گفت:

«چیز خاصی نبود. وقتی خواب بود بهش حمله کردم. تا وقتی که اول نگهبانا رو کشتم و وارد شدم، استادم متوجه سر و صدا شده بود و از تخت بیرون اومده بود. اون مرتیکه، بادبزن سیاه، در حالی که سرتاپا‌ناامیدکننده​ سفید پوشیده بود به ما نگاه کرد، ولی قیافه‌ش هیچ فرقی با همیشه نداشت. انگار از خیلی قبل پیش‌بینی کرده بود که شاگردا و زیردستاش با هم متحد میشن تا بهش ضربه بزنن. به کسایی که به شورش پیوسته بودن‌فضای​ نگاه کرد و اسم‌شون رو یکی‌یکی صدا زد. حتی پرسید همه هستن یا نه. حتی گفت کارمون قابل تحسینه. گفت نمی‌خواد توی اتاق خواب بجنگه، پس بهتره بریم یه جای وسیع‌تر. حتی گفت اگه آدمای بیشتری دارن میان، منتظر می‌مونه.»

اخمام رو کشیدم تو هم.

«هوم.»

محقق سفیدپوش‌داشت​ قیافه‌م رو‌می‌گرفت​ دید و پرسید:

«چرا قیافت اینجوری شد؟»

لبخند زدم و جواب دادم:

«حرفش رو باور کردین؟ شما حروم‌زاده‌های‌می‌گرفت​ ساده‌لوح، باید همون‌جا می‌ریختین سرش. این‌کردن​ که کمین درست و حسابی نیست.»

محقق سفیدپوش‌داشت​ با قیافه‌ای‌می‌گرفت​ پکر پرسید:

«رهبر فرقه،‌کله‌ی​ اگه تو‌بود​ بودی چیکار می‌کردی؟»

به چهار شرور‌سفیدپوشِ​ بزرگ نگاهی انداختم‌ساخته​ و بعد جواب دادم:

«اگه من بودم، می‌گفتم همه توی کمین یه سطل آب‌جوش‌برای​ دستشون بگیرن، بپاشن روی بادبزن سیاه و بعد تا پای‌زجرکشیده‌ی​ جان بجنگن. اگه آب‌جوش نبود، با آبِ پهن خیسش می‌کردم.»

شیطان شهوت‌داشت​ زیر لب‌می‌گرفت​ غرولند کرد:

«توروخدا، این بشر‌شده​ هیچ‌وقت بیخیالِ پهن‌قیافه‌ش​ و کثافت‌کاری نمیشه.»

محقق سفیدپوش که با نگاهی مات و مبهوت‌ترسش​ به من زل زده بود، سرش را رو‌می‌کشید​ به آسمان گرفت و داستانش را ادامه داد:

«حق با توست. با اینکه ما اول محاصره‌می‌ترسید​ رو شکستیم و عقب کشیدیم، برادر کوچکترم با یه‌نمی‌تونست​ ضربه کف‌دست بادبزن سیاه کشته شد. بعد از اون...»

«یه لحظه صبر کن.»

حرف محقق‌کله‌ی​ سفیدپوش را‌بود​ قطع کردم.

«باید بهم‌کردن​ بگی برادر‌بی‌پناه​ کوچیکت کی بود.»

«چرا؟»

به محقق سفیدپوش چشم‌غره رفتم.

«چرا نداره...‌کله‌ی​ می‌خوام اسمش رو‌وسط​ به خاطر بسپارم.»

محقق سفیدپوش‌کردن​ با لحنی‌بی‌پناه​ یکنواخت جواب داد:

«درسته. چون اون کوچکترین برادر بود، بیشتر به اسم‌قصدی​ "برادر کوچیکه" صداش می‌کردن. ولی چون شخصیتش به طرز‌ترسش​ عجیبی ساکت و آروم بود، لقب "نجیب‌زاده خاموش" رو داشت.»

یهو دوزاریم افتاد که‌می‌گرفت​ چرا قبلاً به محقق‌برای​ سفیدپوش می‌گفتن "نجیب‌زاده شیطانی".

به نظر می‌رسید اون کلمه‌وسط​ "شیطان" رو به بخشی از‌خیلی​ لقبِ برادرِ کوچیکِ مرحومش چسبونده بود.

مشروب دوکانگ رو‌سفیدپوشِ​ بالا بردم و به‌نمی‌تونست​ چهار شرور بزرگ گفتم:

«به سلامتی نجیب‌زاده‌اینکه​ خاموش که زودتر‌می‌گرفت​ از همه رفت...»

جرعه‌ای از مشروب نوشیدیم‌می‌گرفت​ و به نجیب‌زاده خاموشی فکر‌خفت​ کردیم که هرگز ندیده بودیمش.

محقق سفیدپوش گفت:

«بعد از دیدن مرگِ برادر کوچیکه، دیگه نیازی نبود بریم جای بازتر. همون‌جا جایی بود که قرار بود بمیریم.‌ادعا​ ما هنرهای رزمی استادم رو می‌شناختیم و اون هم نقاط ضعف ما رو می‌دونست. من، شیطان بهشتی، چو میونگ و‌لحن​ محقق نابینا حمله کردیم و حتی جین هیانگ و یوک‌مک هم بهمون ملحق شدن، ولی نمی‌تونستیم به راحتی پیروز بشیم.»

آن‌قدر جا‌دلیل​ خورده بودم‌داشت​ که دوباره پرسیدم:

«بادبزن سیاه توی دعوای‌می‌گرفت​ شش به یک کم‌برای​ نیاورد و مقاومت کرد؟»

محقق سفیدپوش‌کله‌ی​ سرش را‌بود​ تکان داد.

«نه. کسی که بهش می‌گفتیم برادر ارشد بزرگ توی نبرد شرکت نکرد. اون از اول تا آخر طرفِ استادمون بود. اون کسی بود که بیشتر از همه‌ممکن​ وارث هنرهای رزمی استاد شده بود. خودش یه استاد کامل بود و هیچ فرقی با استادمون نداشت. از لحظه‌ای که برادر ارشد بزرگ وارد شد، همه ما‌حالتش​ با بدن‌های زخمی می‌جنگیدیم. یه نبرد شش به دو بود که به نفع ما به نظر می‌رسید، ولی اگه اوضاع همون‌طور پیش می‌رفت، احتمال شکست‌مون خیلی زیاد بود.»

وقتی محقق سفیدپوش مشروب دوکانگ را‌می‌گرفت​ به لب‌هایش نزدیک کرد، فقط یکی‌کردن​ دو قطره از آن باقی مانده بود.

شیطان شبح قمقمه‌ای بامبو از‌احتمالاً​ بقچه‌اش درآورد و آن را‌کردن​ برای محقق سفیدپوش پرتاب کرد.

محقق سفیدپوش بعد از نوشیدن‌وسط​ جرعه‌ای از مشروبی که شیطان شبح‌نگذشت​ داده بود، با قیافه‌ای بی‌حال گفت:

«شاید به خاطر این بود که به نظر می‌رسید همه‌زجرکشیده‌ی​ قراره بمیرن. به محض اینکه جین هیانگ تصمیم به نابودی‌می‌کرد​ دوطرفه با برادر ارشد بزرگ گرفت، هر دوشون با هم مردن.»

به قیافه‌دلیل​ محقق سفیدپوش نگاه‌کشتی​ کردم و پرسیدم:

«جین هیانگ زن بود؟»

«زن بود.»

«عاشق کی بود؟»

محقق سفیدپوش‌دلیل​ با تعجب‌داشت​ نگاهم کرد.

«چی؟»

«پرسیدم معشوقه کی بود؟»

محقق سفیدپوش زیر لب گفت:

«شیطان بهشتی. به هر حال، بعد از اینکه برادر ارشد‌برای​ بزرگ و جین هیانگ مردن، شیطان بهشتی دقیقاً همون‌طور که‌زجرکشیده‌ی​ پیش‌بینی کرده بودم، زد به سیم آخر و دچار جنون شد.»

در آن لحظه، مو‌می‌گرفت​ به تنم سیخ شد و‌خفت​ به محقق سفیدپوش خیره شدم.

«این رو پیش‌بینی‌شده​ کرده بودی؟ تو واقعاً‌لحظه​ یه حروم‌زاده معمولی نیستی.»

محقق سفیدپوش‌کردن​ چشم‌غره‌ای رفت‌بی‌پناه​ و جواب داد:

«چرا؟ دلیلی‌دلیل​ داره که‌داشت​ نباید پیش‌بینی می‌کردم؟»

با اعتمادبه‌نفس حرف می‌زد،‌می‌گرفت​ اما قیافه‌اش خیلی با‌برای​ حرفش جور در نمی‌آمد.

مقداری مشروب دوکانگ‌شده​ نوشیدم و بعد به‌لحظه​ محقق سفیدپوش نگاه کردم.

«... تو زجر می‌کشی چون زیادی باهوشی. اگه‌ترسش​ با همچین آینده‌نگری‌ای جنگیدی، یعنی از قبل می‌دونستی که‌شاید​ جین هیانگ کینه عمیقی از برادر ارشد بزرگ داره؟»

محقق سفیدپوش سر تکان داد.

«درسته. پیش‌بینی کردن گناه نیست.»

«باید به شیطان بهشتی می‌گفتی.»

«وقتی برای اون کار نبود. تازه، من خیلی وقت بود به شیطان بهشتی‌اون​ توصیه کرده بودم یه هنر رزمی یاد بگیره که استادمون بلد نباشه. وسط‌می‌کردیم​ درگیری، وقتی یوک‌مک هم مرد، شیطان بهشتی دیواری رو که سد راهش بود شکست.»

«احساسی.»

فقط داشتم برداشتم رو می‌گفتم،‌احتمالاً​ اما محقق سفیدپوش داستانش رو‌کردن​ قطع کرد و نگاهم کرد.

«منظورت چیه؟»

«اون هنر رزمی... احساسیه.»

«نباید بگی غریزی؟»

«حالا هر چی که هست.»

محقق سفیدپوش‌کله‌ی​ داستانش را‌بود​ ادامه داد:

«ما چهار نفر استادمون رو فرسوده کردیم. وقتی خورشید طلوع کرد، ما هم از پا افتاده بودیم.‌شاید​ کماندارایی رو که تمام شب آماده‌باش نگه داشته بودم صدا زدم و دستور دادم به استاد حمله‌ریغ​ کنن. می‌دیدم که مدام تیرها رو دفع می‌کرد و بعد دوباره همگی با هم بهش حمله کردیم.»

دهان شیطان شهوت باز ماند.

«واو، چه بی‌رحمانه.»

محقق سفیدپوش گفت:

«در آخر، ما هم از خستگی بریدیم‌نمی‌تونست​ و روی زمین افتادیم و شیطان بهشتی‌مرتیکه​ به تنهایی بدن استادمون رو تیکه پاره کرد.»

یه جورایی بیشتر‌اینکه​ کنجکاو بودم بدونم‌می‌گرفت​ بعدش چی شد.

«و بعدش؟»

«چی رو می‌پرسی؟»

«بعدش چی شد...»

محقق سفیدپوش نگاهی‌اینکه​ به اطراف انداخت و‌احتمالاً​ بعد با ناامیدی خندید.

«همه‌مون فرار کردیم. به خاطر شیطان بهشتی... من فرار کردم، واسه همین نمی‌دونم بعدش چی شد. می‌گن کماندارایی که با‌کردم​ وضعیت بدنی کامل توی کمین بودن هم مردن، پس احتمالاً توسط شیطان بهشتی کشته شدن. منم توی یه خونه امن‌ماهی​ مخفی شدم و تا مدتی هیچ ارتباطی با شیطان بهشتی نداشتم. خیلی طول کشید تا رابطه قدیمی‌مون رو دوباره بسازیم.»

«همه‌تون نزدیک بود‌شده​ به دست شیطان‌قیافه‌ش​ بهشتی کشته بشید.»

محقق سفیدپوش سر‌سفیدپوشِ​ تکان داد و‌ساخته​ بی‌درنگ تایید کرد.

«تقریباً همین‌طوره. به هر حال، اونایی که توی شورش شرکت نکردن، گیر‌کردن​ شیطان بهشتی افتادن و با دست و پای قطع شده مردن. در واقع،‌عذابی​ لقب "شیطان بهشتی" که توی دنیای بیرون معروف شد، از همون ماجرا اومد.»

به شیطان شمشیر نگاه کردم.

«نظر تو چیه داداش بزرگه؟ در‌قیافه‌ش​ سطح بادبزن سیاه، می‌تونست بعد از‌عرق​ خدای شمشیر نفر اول زیر آسمان باشه؟»

شیطان شمشیر سر تکان داد.

«به نظر این‌طور‌اینکه​ میاد. سطحش باید‌می‌گرفت​ بالاتر از سادو باشه.»

«در مقایسه‌داشت​ با سه‌می‌گرفت​ فاجعه فعلی چی؟»

«باید بادبزن سیاه اون زمان‌وسط​ رو در سطحی مشابه با‌خیلی​ سه فاجعه فعلی بدونیم. موافق نیستی؟»

با سوال شیطان‌سفیدپوشِ​ شمشیر، محقق سفیدپوش‌ساخته​ هم سر تکان داد.

«مبهمه، ولی اون مردی نبود که از کسی بترسه. در نهایت، اون مردی بود که اطمینان داشت حتی اگه‌بتکونه​ ما متحد بشیم و شورش کنیم، می‌تونه سرکوب‌مون کنه. هرچند شک دارم می‌دونست شیطان بهشتی قراره انقدر قوی بشه.‌بشه​ مردی که با شیطان بهشتی از همه خشن‌تر و وحشتناک‌تر رفتار می‌کرد، آخرش به دست همون پایین کشیده شد.»

به محقق سفیدپوش نگاه کردم.

«تو کل‌کله‌ی​ این شورش‌بود​ رو برنامه‌ریزی کردی؟»

«من برنامه‌ریزی کردم.»

داستان را توی ذهنم‌داشت​ جمع‌بندی کردم و حسم را‌قصدی​ به محقق سفیدپوش انتقال دادم.

«تو قطعاً برده نیستی. ولی اگه تبدیل به ظالمی مثل بادبزن سیاه بشی، عاقبتت‌ساخته​ هیچ فرقی با اون نخواهد داشت. اگه آدمی مثل قصاب به یه فرصت سرنوشت‌ساز‌می‌کرد​ بزرگ دست پیدا کرده بود، تو هم الان اینجا نبودی که با ما ماهی بخوری.»

ماهی را که چیزی جز‌وسط​ استخوان‌هایش نمانده بود بلند کردم‌خیلی​ و به محقق سفیدپوش نشان دادم.

«... از اون ذهن درخشانت فقط برای دنبال‌ترسش​ کردن مسیر زندگی استادی که کشتی استفاده نکن. وگرنه‌شاید​ برادر کوچیکت از اون بالا توی آسمون‌ها حسرت می‌خوره.»

با شنیدن حرف‌هایم،‌اینکه​ محقق سفیدپوش با‌می‌گرفت​ قیافه‌ای لجباز لبخند زد.

می‌خندید، اما‌داشت​ حرفم را‌می‌گرفت​ رد نکرد.

«بک‌یی، برای اینکه زندگی‌ای متفاوت‌وسط​ از بادبزن سیاه داشته باشی،‌خیلی​ فقط یه راه وجود داره.»

«چه راهی؟»

«فرض کنیم نمی‌تونیم کاری در مورد زندگی‌های گذشته‌مون بکنیم. نظرت چیه تبدیل به استادی بشی که حتی‌نمی‌تونست​ یه نفر هم به جای ترسیدن، بهش احترام بذاره؟ مگه این تنها راه نیست؟ باید استادی متفاوت‌خفه‌ش​ از بادبزن سیاه بشی. فقط اون‌موقعه که نجیب‌زاده خاموش، در حالی که از آسمون‌ها نگاه می‌کنه، لبخند می‌زنه.»

محقق سفیدپوش نگاهم کرد.

«......»

«این تنها راهه تا از سایه بادبزن سیاه خلاص‌بتکونه​ بشی و از انحراف چی فرار کنی. شاید یه کم‌ادعا​ مسخره به نظر بیاد، ولی این تنها راهِ قوی‌تر شدنه.»

محقق سفیدپوش که به حرف‌هایم گوش‌می‌گرفت​ می‌داد، سرش را بلند کرد و‌کردن​ مات و مبهوت به آسمان خیره شد.

ناولها | novelha.net