چپتر 416: ناریوتاگون
0محقق سپیدپوش جلویعنچهره شیطان بهشتی بدجوریشده کم آورده بود؟
احتمالاً به خاطر این بودوایستاده که شیطان بهشتی دست محققنمیدونم سپیدپوش رو تا ته خونده بود.
درگیریشون شبیه این بود که یه برادرتماشا ارشد داره برادر کوچیکترِ ولگردش رو که تمریناتشفضای رو پشت گوش انداخته، مثل سگ کتک میزنه.
من و گونگسون سیم، برخلاف میل باطنیمون، محققسمت سپیدپوش رو جوری نجات دادیم انگار داریم یهزدم گونی سیبزمینی رو از تو گنداب بیرون میکشیم.
اگه یه کم دیگه ولش میکردیم،شده فقط با یه ناریوتاگون ساده شکستدستبهسینه نمیخورد، بلکه رسماً با خاک یکسان میشد.
همونطور که دعوا ادامه داشت...
صدای صاف وجمع واضح برادر ارشدکشیدن به گوشم رسید.
اما اینعنچهره صدا پرباز از احساسات بود.
«...بکشید کنار.»
داشت بهتاب کی میگفتدستبهسینه بکشه کنار؟
بعدش، صدایمیشدن رهبر فرقهشدیم هم بلند شد.
«بکشید کنار.»
این یکیدلقکبازیهای دیگه داشتخونین به کی میگفت؟
شیطان بهشتی که تا همین چند لحظه پیش داشت بانمیدونم هر سهتای ما میجنگید و یواشیواش عقب کشیده بود، نگاهیدستور به رهبر فرقه انداخت و همون کلمات رو تف کرد بیرون:
«بکشید کنار.»
تازه اون موقع بود که دوزاریمونبالاخره افتاد؛ شیطان شمشیر و رهبر فرقهوایستاده داشتن تکبهتک با هم روبهرو میشدن.
ما هم جمععنچهره شدیم تا این شاخوشونهبالاخره کشیدن رو تماشا کنیم.
اولین «بکشید کنار» رو برادر ارشدبودم به اون عنآقا گفته بود، و دومیجفتشون رو رهبر فرقه نثار شیطان خون کرد.
تو اون فضای خالی که با دلقکبازیهای عنآقا واولین اون عنچهره خونین باز شده بود، برادر ارشد بالاخرهعنچهره شمشیر نور رو به سمت رهبر فرقه تاب داد.
من که دستبهسینه کنار شیطانشده بهشتی وایستاده بودم و تماشاداد میکردم، زیر لب غر زدم:
«...نمیدونم چرا،دلقکبازیهای ولی جفتشونخونین بدجوری احساساتی شدن.»
شیطان بهشتی سر تکون داد.
«همیشه وقتی کسی که دستور میدادهکشیدن با کسی که دستورات رو اجرادومی میکرده درگیر میشن، قضیه احساساتی میشه.»
اصلاً از همون اولشباز هم برادر ارشد آدمیسمت نبود که از شکست بترسه.
نمیدونم چرا، ولی این دو تا جوری بهنور جون هم افتاده بودن که انگار مبارزهشون خیلیزیر وحشیانهتر از اون نبرد چند به یک قبلی بود.
رهبر فرقه که انتظاردستبهسینه داشتم وسط دعوا خفهخونزیر بگیره، دهنش رو باز کرد.
«میخوای بگی قراره با یه هنر رزمیِ بیمصرفِکنیم اینشکلی با من بجنگی، اونم به جای استفاده ازدلقکبازیهای اون تکنیک نهایی که اینهمه برای یادگیریش جون کندی؟»
برادر ارشد که انگارباز نمیتونست احساساتش رو کنترلسمت کنه، درجا جواب داد.
«استاد مطلقی که ما توباز رؤیاهامون میدیدیم، قرار نبود دشمناش روداد فقط با یه ضربه قتلعام کنه؟»
«تو این سطحیداد که تو هستی،بودم همچین چیزی غیرممکنه.»
ناگهان، شمشیر نور به سیاهی مطلقکشیدن گرایید، به صورت عمودی سقوط کرددومی و در دل زمین فرو رفت.
برای اولین بار، رهبرباز فرقه پاهایش را بهسمت زمین کوبید و عقبنشینی کرد.
سپس، از شمشیر نوری که در زمینبالاخره فرو رفته بود، چی شمشیرِ سیاه، شومبودم و لرزانی به تمام جهات فوران کرد.
یهو و کاملاًداد دور از انتظار،بودم صدای کالسکهچی بلند شد.
«...رهبر فرقه.»
تا حرفش تموم شد، رهبر فرقه یهنور شمشیر بلند رو که به سمتش پرتابمیکردم شده بود رو هوا قاپید و بیرون کشید.
یعنی رهبر فرقه هم شمشیرزنه؟
برادر ارشد که هنوز دستش بهبودم شمشیر نور بود، جوری که انگارولی داره رهبر فرقه رو دعوت میکنه، گفت:
«بیا.»
رهبر فرقه که یه کمشده فاصله داشت، پوزخند محوی زد ودستبهسینه با شمشیر تو دستش هجوم آورد.
به محض اینکه برادر ارشد شمشیر نور را از زمین بیرونداد کشید، چی شمشیر که تا پیش از آن روی زمین میخزید، ازشدن هر سو فوران کرد و هر دوی آنها را در خود بلعید.
تو یهتاب چشمبههمزدن، همهجادستبهسینه غرق سکوت شد.
برادر ارشد، رهبر فرقه روشاخوشونه تو میدان نبرد روح شمشیر شیطانیگفته گیر انداخته بود تا باهاش بجنگه.
میدان نبرد روحخونین شمشیر شیطانی یه کرهنور سیاه و تاریک بود.
حالا که داشتم تماشاخونین میکردم، رفتم جلوتر تانور سطحش رو یه برانداز بکنم.
شیطان بهشتی هم اومددستبهسینه کنارم و انگشتش روزیر فرو کرد تو کره.
یه چی سیاه از توششاخوشونه شلیک شد بیرون و یهو دستگفته شیطان بهشتی رو گرفت و کشید.
شیطان بهشتی که زهرهترک شدهشده بود، یه جیغ خفیف کشید ودستبهسینه دستش رو با شتاب پس کشید.
به زوردلقکبازیهای جلوی خندهامخونین رو گرفتم.
«...این مرتیکهتاب واقعاً یهدستبهسینه احمق تمامعیار نیست؟»
سطح میدانمیشدن نبرد روح شمشیرشاخوشونه شیطانی ناهموار بود.
بخشهای تاریک و روشن با یهبالاخره الگوی پیچیده تو هم قاطی شدهوایستاده بودن و اصلاً نمیشد توش رو دید.
شیطان بهشتی گفت:
«رهبر فرقه با پای خودشوایستاده رفت تو. انگار خیلی وقت بودچرا که دلش میخواست بره اون تو.»
همهمون دور میدان نبرد روح شمشیرکشیدن شیطانی حلقه زده بودیم و منتظر بودیمنثار که یهو همزمان یه قدم کشیدیم عقب.
ناگهان، انگار که کره داشت پارهبالاخره میشد، یه شمشیر زد بیرون، رویوایستاده سطحش کشیده شد و بعدش غیبش زد.
با اینکه میدان نبرد روح شمشیر شیطانی دقیقاً جلوی چشممونتاب بود، اما حس میکردم صدای جیغ و خنده یه نفرولی از یه جای خیلی دور داره با هم قاطی میشه.
اون یه ناله شبحوار بود؟
عنآقا اومد جلو و گفت:
«میدان نبرد روح شمشیر شیطانی که کاملاً بهسمت نفع استاد منه، پس چرا اون مرتیکه رفتزدم توش؟ اصلاً نمیفهمم تو کله این آدما چی میگذره.»
عنچهره خونیندلقکبازیهای در جوابخونین حرفهای عنآقا گفت:
«شخصیت رهبر فرقه همینه دیگه.وایستاده اون باور داره که فقطنمیدونم اینجوری میتونه حریفش رو له کنه.»
رهبر فرقه خون، شمشیر ابر بزرگ رو تو میدان نبردعنآقا روح شمشیر شیطانی فرو کرد و چی روح سیاهی رو کهشده از تیغه بالا میاومد با چی خون خودش سوزاند و گفت:
«...این یه میدان نبرد روح شمشیر شیطانی کامل نیست. نمیدونم هنوزدستبهسینه ناقصه یا انرژی درونیاش براش کافی نیست، ولی در اصل، دو نفرتکون میرن توش و این کره فقط زمانی میشکنه که یکیشون زنده بمونه.»
«چی؟»
در حالی که با یه قیافهبودم پشمریخته بهش زل زده بودم، رهبرولی فرقه خون با بیتفاوتی نگاهم کرد.
«چرا تعجبمیشدن کردی؟ هنرهایشدیم شیطانی کلاً همینجورین.»
تعجبم از این بودباز که اونا برای یهسمت دوئل توافق کرده بودن.
در هر صورت، اصلاًخونین نمیشه به حرف ایننور رزمیکارهای موریم اعتماد کرد.
...
...
...
شیطان شمشیر با نگاهی خالی در فضایبالاخره تاریک میدان نبرد روح شمشیر شیطانی ایستادهبودم بود و رهبر فرقه را تماشا میکرد.
رهبر فرقه یکتنه ارواحیدستبهسینه را که به سمتش هجومزدم میآوردند، زیر پا له میکرد.
او در سکوت مطلق میجنگید.
با وجود اینکه بدون حمله به شیطان شمشیر، شانستاب کمی برای نابودی کامل ارواح وجود داشت، رهبر فرقهچرا بهتنهایی روی آنها پا میکوبید و شمشیرش را تاب میداد.
این همان شمشیرعنچهره شیطان بهشتی بود کهبالاخره مدتها از دیدنش میگذشت.
شیطان شمشیرتاب پس از مدتیوایستاده تماشا کردن، پرسید:
«تا کی میخوای مثلشدیم یه روانی شمشیرت روکنیم اینور و اونور تاب بدی؟»
رهبر فرقه در حالیباز که یک روح انساننماسمت را میشکافت، جواب داد:
«این کار پایانی نداره.»
«تو همیشه باهاشون مثل حشره رفتار میکردی و جوری ژستنمیدونم میگرفتی که انگار هر لحظه اراده کنی میتونی همهشون رو بکشی.میداده این نمایش رقتانگیز دیگه چیه؟ یه دوئل؟ فرقهگرایانِ مرده بهت میخندن.»
رهبر فرقه از یک قدم تندرکشیدن استفاده کرد و سپس یک نیرویدومی کف دست را در هوا آزاد ساخت.
چیِ روح حشرهمانندی که روی زمین میپیچید، در دم نابودداد شد و چیِ روحی که به سقف چسبیده بود و قصداحساساتی ریزش داشت نیز در یک چشمبههمزدن شکلش را از دست داد.
رهبر فرقهدلقکبازیهای نزدیک شدخونین و گفت:
«نه. پیشنهاد خوبی بود.دستبهسینه اونم نه یه دوئلزیر معمولی، بلکه یه ناریوتاگون.»
«...»
«اگه همهشون روخونین بکشم، دیگه بهبالاخره کی باید دستور بدم؟»
شیطان شمشیر چیزی نگفتخونین و شمشیرش را بهنور سمت رهبر فرقه تاب داد.
این تبادل ضربات کهدستبهسینه بدون هیچ حرکت پایی انجامزدم میشد، سرشار از احساسات بود.
درست مانند دو مرد که خنجرهای فرو رفتهکنیم در یک میز را بیرون میکشند تا با همدلقکبازیهای بجنگند، آنها نیز در جای خود ثابت مانده بودند.
سرانجام، در لحظهای که شمشیر رهبر فرقه بازوی چپتاب شیطان شمشیر را برید، شیطان شمشیر ضربه را نادیده گرفتولی و کف دست چپ خود را به جلو پرتاب کرد.
زمانی که رهبرعنچهره فرقه با نیروی کفبالاخره دست خود ضدحمله زد...
بدن شیطان شمشیر به پروازوایستاده درآمد و به دیوارهی میداننمیدونم نبرد روح شمشیر شیطانی کوبیده شد.
کواااااانگ!
رهبر فرقهعنچهره نزدیکتر رفتباز و گفت:
«فقط یه بخش از بدنت آسیبناپذیری در برابرنور شمشیر و تیغه رو داره؟ تو واقعاً تمامزیر این مدت فقط یه شمشیر چوبی رو تاب میدادی.»
شیطان شمشیر از دل تاریکیای کهبودم در آن دفن شده بود بیرون آمد،جفتشون لبخندی زد و شمشیرش را تاب داد.
شمشیرزنیاش آنقدرها هم بد نبود، ولی هر بار کهاولین نیروی کف دستشون به هم میخورد، شیطان شمشیر مثلعنچهره یه بچهمدرسهای پرت میشد رو هوا و پخش زمین میشد.
رهبر فرقه گفت:
«عجیبه. کمتر زیردستی پیدا میشدباز که مثل تو دستورات روتاب مو به مو اجرا کنه.»
«رهبر فرقه، خلاص شدن از بردگی زمانمیکردم میبره. برای مستقل شدن، نیاز به زماناحساساتی داشتم تا به کارای خودم فکر کنم.»
دوباره پریدن به هم.
پشت سرعنچهره رهبر فرقه،باز روحی تجسم یافت.
دست راستش رو کمی بالاباز آورد و شبحی از یهتاب خنجر به بیرون شلیک شد.
همون لحظه، شیطان شمشیر با دست چپشمیکردم شمشیر رهبر فرقه رو چسبید و شمشیراحساساتی نور رو مستقیم حواله سینه مرتیکه کرد.
همزمان، اون روحی کهشدیم خنجر دستش بود، از پشتاولین به رهبر فرقه ضربه زد.
موجی از چی از بدن رهبر فرقه فوران کردتاب و روحی که به عقب رانده میشد، در میانچرا زمین و هوا پودر شد و از بین رفت.
بدن شیطان شمشیر هم جوری توشده هوا پرت شد که انگار بادستبهسینه نیروی کف دست بهش کوبیده باشن.
رهبر فرقه شمشیر شیطاندستبهسینه بهشتی رو تو زمینزیر فرو کرد و گفت:
«شیطان شمشیر، هنرهای شیطانی در اصل اسباببازیِ رهبران قبلی فرقهعنآقا بودن. اونا برای اینکه تو بازیهای رتبهبندیشون سرگرم بشن، انواع وشده اقسام حقهها رو تو این هنرهای رزمی چپوندن. درست مثل الان.»
چی شمشیر که از شمشیر شیطانبالاخره بهشتی زبانه میکشید، تمام وسعت میدان نبردبودم روح شمشیر شیطانی را در بر گرفت.
...
...
...
با چشمای خودم دیدم کهشده میدان نبرد روح شمشیر شیطانیداد چطور تیکهتیکه شد و فرو ریخت.
صدای یه ناله شبحوار، انگار که چیزی داشت نیست و نابود میشد،دستبهسینه تو فضا پیچید. ارواحی هم که برای فرار از یه چیزی بهتکون هر طرف پخش و پلا شده بودن، مثل خاکستر پودر شدن و ریختن.
چی شمشیری که از شمشیر نور شلیک شده بود،زدم با شمشیر رهبر فرقه دفع شد و بعدش برادروقتی ارشد بزرگ و رهبر فرقه دوباره افتادن به جون هم.
برادر ارشد بزرگ طرف رو تو میدان نبرد روحاولین شمشیر شیطانی گیر انداخته بود فقط برای اینکه خودشعنچهره مثل سگ کتک بخوره؛ بدجور تو وضعیت داغونی بود.
«گند زد.»
شیطان بهشتی که داشتخونین این صحنه رو تماشانور میکرد، زیر لب غر زد:
«...با این وضعداد کارش تمومه. نمیتونمبودم بذارم همچین اتفاقی بیفته.»
البته، منظورش حتماً این بودشاخوشونه که برادر ارشد بزرگ ممکنهعنآقا ریق رحمت رو سر بکشه.
اما تا حرفش از دهنش دراومد، شیطاننور بهشتی مثل یه تیر از چله دررفته پریدزیر وسط و به برادر ارشد بزرگ حمله کرد.
این دیگه چه صیغهایه؟
یکم که بهش فکر کردم، دیدم با این نیت، انگار شیطان بهشتیولی میخواست قبل از اینکه رهبر فرقه کار برادر ارشد رو بسازه، بامیکرده یه حرکت غلتیدن خر تنبل روی زمین اونو از میدون مبارزه بندازه بیرون.
انگار که عادیترین کار دنیاشاخوشونه باشه، شیطان شهوت پرید وسطعنآقا و به شیطان بهشتی حمله کرد.
بعدش رهبر فرقهخونین خون هم بهبالاخره رهبر فرقه شبیخون زد.
گونگسون سیم و محقق سپیدپوشباز هم پریدن وسط معرکه، و اوضاعداد تبدیل به یه شیرتوشیر حسابی شد.
کی فکرش رو میکرددستبهسینه بدون حضور منم همچینزیر گندزاری به بار بیاد.
البته برای چند لحظه،شدیم هیچکدومشون حتی یه نگاهکنیم هم به من ننداختن.
حالا که بهش فکر میکنم، اگه همینطوری بهسمت حال خودم رهآم کنن، میتونم تکتک این اساتید، ازنمیدونم جمله خود رهبر فرقه رو یکتنه بفرستم سینه قبرستون.
وقت کافی داشتم تاخونین آسمان درخشان خورشید و ماهسمت رو با هم ترکیب کنم.
بذارین رک باشم.
یه بار جونشون رو بخشیدم.
یه دوئل بود،خونین برای همین نمیتونستمبالاخره همهشون رو قتلعام کنم.
شاید دلیل اینکه اون مرتیکه گندهگوز اینقدر داشت جونسمت میکند این بود که وقتی دوست و دشمن اینطورینمیدونم قاطی هم شده بودن، نمیتونست از تکنیکهای نهاییش استفاده کنه.
یعنی اینتاب نقطه ضعفِ تکنیکهایوایستاده نهاییِ منطقهای بود؟
محقق سپیدپوش رو که داشتشاخوشونه تو هوا پرت میشد رو هواگفته قاپیدم و بعدش پریدم وسط دعوا.
از اونایی که قبل ازشده من زر زده بودن الگوداد گرفتم و زیر لب گفتم:
«...برید کنار، حیوونای بیمصرف.»
«...»
هیچکس از جاش تکون نخورد.
این بار، رهبر فرقه و شیطانبالاخره بهشتی تقریباً پشتبهپشت هم میجنگیدن، جوری کهبودم موقع حرکت شونههاشون به هم ساییده میشد.
اوضاع خیلی وحشیانهترعنچهره و ترسناکتر از موقعیبالاخره بود که جداگانه میجنگیدن.
همهچیز اونقدر خر تودستبهسینه خر بود که نمیشدزیر این افتضاح رو جمع کرد.
شاید از همونجمع اول باید یهکشیدن جنگ فرسایشی راه مینداختیم.
اینطور که معلوم بود، شیطان بهشتی ونور رهبر فرقه داشتن از این هرجومرج سوءاستفادهمیکردم میکردن تا کمکم دست بالا رو بگیرن.
یه جا، شیطان بهشتی وباز گونگسون سیم تو یه درگیری مستقیمِداد نیروی کف دست گیر کرده بودن...
بوم!
رهبر فرقه جوری ظاهر شد که انگارتماشا تلپورت کرده باشه، و خیلی خونسرد باخون کف دستش کوبید به شونهی گونگسون سیم.
گونگسون سیم که یه دستش تو چنگنور شیطان بهشتی گیر بود، با همون یه ضربهزیر کف دستِ رهبر فرقه، زانوش محکم خورد زمین.
بام!
«ها؟»
قیافهی اربابمیشدن سریع تو اونشاخوشونه لحظه دیدن داشت.
تو یه چشم به هم زدنبالاخره با یه حرکتِ تابلوی غلتیدن خر تنبلبودم روی زمین از دور خارج شده بود.
در حالی که گونگسون سیم یهو از جاش پرید وتاب با گیجی به اطرافش نگاه میکرد، شیطان بهشتی و رهبرولی فرقه جوری حرکت کردن انگار اون اصلاً اونجا وجود نداره.
به محض اینکه اون و رهبر فرقه،میکردم گونگسون سیم رو مجبور به عقبنشینی کردن،احساساتی شیطان بهشتی یه پوزخند رو اعصاب زد.
«خهخهخه.»
گونگسون سیم که انگارباز حقش رو خورده باشن،سمت زیر لب غر زد:
«این دیگه چه...»
با لحنی جدیداد رو کردم بهبودم متحدام و گفتم:
«نقشه عوض شد. بکشید عقب. یه نفسی تازه کنید. منعنآقا یکم براتون وقت میخرم. انگار این دو تا دوباره یاد گرفتنشده چطوری با هم هماهنگ بجنگن. همهتون، مختون رو به کار بندازین.»
پریدم وسط رهبر فرقهباز و شیطان بهشتی وسمت شمشیر تککُش رو چرخوندم.
چون شمشیرم رو جوری چرخوندم که ازبالاخره نظر موقعیتی راه حمله مشترکشون رو میبست،بودم طبیعتاً ضدحمله سه فاجعه رو به جون خریدم.
«گفتم بکشید کنار.»
بعدش، شیطان شهوت، محقق سپیدپوش، برادرکشیدن ارشد بزرگ و رهبر فرقه خوندومی کشیدن عقب تا نفس تازه کنن.
شمشیرم رو بهخونین سمت شیطان بهشتیبالاخره و رهبر فرقه چرخوندم.
همونطور که یکتنه مثلخونین یه روانی زنجیری شمشیر میزدم،سمت شیطان بهشتی زد زیر خنده.
«داری چهتاب غلطی میکنی؟ ایوایستاده رهبر فرقه دیوونه.»
وقتی در برابر چند نفر میجنگیدن، حمله مشترک شیطان بهشتیعنآقا و رهبر فرقه به شدت مرگبار و هماهنگ بود، اما وقتیشده تنهایی جلوشون دراومدم، طولی نکشید که حرکاتشون تو هم گره خورد.
دیگه دستم اومده بود که رهبربالاخره فرقه چطور حرکت میکنه و شیطانوایستاده بهشتی چطور بهش واکنش نشون میده.
با استفاده ازعنچهره هنر بیقلب سایه ماه،بالاخره دیدشون رو تار کردم.
چی شمشیر رو مثل یه حقه شلیکمیکردم کردم و چی سردی رو که ازاحساساتی قبل تو محیط پخش کرده بودم، شکافتم.
عمداً نیروی کف دستم رو کوبیدم به زمینکنیم تا کلوخ و خاک بپاشه تو هوا، و بادلقکبازیهای باد شمشیر راه نزدیک شدن رهبر فرقه رو بستم.
فقط داشتم میجنگیدمخونین که دووم بیارمبالاخره و وقت بخرم.
این مبارزهای نبود که بشهباز نتیجهاش رو درجا و فقطتاب با سطح هنرهای رزمیمون تعیین کرد.
این یه درگیری بود که منبودم و متحدام نیاز داشتیم توش یکمولی زمان برای فکر کردن داشته باشیم.
در برابر سهجمع فاجعه، تونستم برایکشیدن متحدام وقت بخرم.
بعد از اینکه یه مدت طولانیبالاخره تو یه مبارزه دو به یکوایستاده حریفشون شدم، شیطان بهشتی با کلافگی گفت:
«رهبر فرقه، دیگه کافیه.»
یه لحظه، شمشیر معمولیم رو یک بار بهزیر سمت رهبر فرقه و یک بار به سمتتکون شیطان بهشتی تاب دادم و بعد سینهبهسینه جلوشون ایستادم.
یه جورایی، نه فقط صدای باد،کشیدن بلکه اون گرمایی که با باد شمشیرنثار قاطی شده بود هم حس متفاوتی داشت.
برای اولین بار، رهبر فرقه وبالاخره شیطان بهشتی حسابی عقب کشیدن و بابودم قیافههایی جدی و خشکشده بهم خیره شدن.
یعنی خورشیددلقکبازیهای به این زودیباز داره طلوع میکنه؟
یه نگاه به تککُش انداختم؛وایستاده تمام تیغهاش به یه رنگنمیدونم بنفش مایل به ارغوانی دراومده بود.
وقتی یه تندباد وزید، انرژی ارغوانیکشیدن رنگی که دور بدنم رو گرفته بود،نثار موج برداشت و تو هوا پخش شد.
رهبر فرقه که با دقت زل زده بود بهتاب من، کف دستش رو جلو آورد و همون دستچرا غولپیکری که قبلاً دیده بودم، دوباره تجسم پیدا کرد.
با سادهترین برشعنچهره افقیِ ممکن، اونشده دست غولپیکر رو شکافتم.
دست غولپیکر خیلی تمیزدستبهسینه به دو نیم شدزیر و از بین رفت.
در کمال تعجب...
رهبر فرقه که حملهاش رو متوقف کرده بود، یهتاب لبخند محو زد. شیطان بهشتی هم با یه نگاهچرا رضایتبخش بهم خیره شد و چند بار سر تکون داد.
شیطان بهشتیدلقکبازیهای رو به منباز کرد و گفت:
«عالیه.»
لحنش اونقدر شبیه استادی بود کهکشیدن داره با شاگردش حرف میزنه کهدومی اصلاً نتونستم جواب مناسبی براش پیدا کنم.
رهبر فرقه پرسید:
«رهبر فرقه،دلقکبازیهای اسم هنرخونین رزمیت چیه؟»
«هنر الهی مه بنفش.»
رهبر فرقه سر تکون داد.
«اسم "هنر الهی" برازندهشه.»