---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 416: ناریوتاگون • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 416: ناریوتاگون

0

محقق سپیدپوش جلوی‌عن‌چهره​ شیطان بهشتی بدجوری‌شده​ کم آورده بود؟

احتمالاً به خاطر این بود‌وایستاده​ که شیطان بهشتی دست محقق‌نمی‌دونم​ سپیدپوش رو تا ته خونده بود.

درگیری‌شون شبیه این بود که یه برادر‌تماشا​ ارشد داره برادر کوچیک‌ترِ ولگردش رو که تمریناتش‌فضای​ رو پشت گوش انداخته، مثل سگ کتک می‌زنه.

من و گونگسون سیم، برخلاف میل باطنی‌مون، محقق‌سمت​ سپیدپوش رو جوری نجات دادیم انگار داریم یه‌زدم​ گونی سیب‌زمینی رو از تو گنداب بیرون می‌کشیم.

اگه یه کم دیگه ولش می‌کردیم،‌شده​ فقط با یه ناریوتاگون ساده شکست‌دست‌به‌سینه​ نمی‌خورد، بلکه رسماً با خاک یکسان می‌شد.

همون‌طور که دعوا ادامه داشت...

صدای صاف و‌جمع​ واضح برادر ارشد‌کشیدن​ به گوشم رسید.

اما این‌عن‌چهره​ صدا پر‌باز​ از احساسات بود.

«...بکشید کنار.»

داشت به‌تاب​ کی می‌گفت‌دست‌به‌سینه​ بکشه کنار؟

بعدش، صدای‌می‌شدن​ رهبر فرقه‌شدیم​ هم بلند شد.

«بکشید کنار.»

این یکی‌دلقک‌بازی‌های​ دیگه داشت‌خونین​ به کی می‌گفت؟

شیطان بهشتی که تا همین چند لحظه پیش داشت با‌نمی‌دونم​ هر سه‌تای ما می‌جنگید و یواش‌یواش عقب کشیده بود، نگاهی‌دستور​ به رهبر فرقه انداخت و همون کلمات رو تف کرد بیرون:

«بکشید کنار.»

تازه اون موقع بود که دوزاری‌مون‌بالاخره​ افتاد؛ شیطان شمشیر و رهبر فرقه‌وایستاده​ داشتن تک‌به‌تک با هم روبه‌رو می‌شدن.

ما هم جمع‌عن‌چهره​ شدیم تا این شاخ‌وشونه‌بالاخره​ کشیدن رو تماشا کنیم.

اولین «بکشید کنار» رو برادر ارشد‌بودم​ به اون عن‌آقا گفته بود، و دومی‌جفتشون​ رو رهبر فرقه نثار شیطان خون کرد.

تو اون فضای خالی که با دلقک‌بازی‌های عن‌آقا و‌اولین​ اون عن‌چهره خونین باز شده بود، برادر ارشد بالاخره‌عن‌چهره​ شمشیر نور رو به سمت رهبر فرقه تاب داد.

من که دست‌به‌سینه کنار شیطان‌شده​ بهشتی وایستاده بودم و تماشا‌داد​ می‌کردم، زیر لب غر زدم:

«...نمی‌دونم چرا،‌دلقک‌بازی‌های​ ولی جفتشون‌خونین​ بدجوری احساساتی شدن.»

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«همیشه وقتی کسی که دستور می‌داده‌کشیدن​ با کسی که دستورات رو اجرا‌دومی​ می‌کرده درگیر می‌شن، قضیه احساساتی می‌شه.»

اصلاً از همون اولش‌باز​ هم برادر ارشد آدمی‌سمت​ نبود که از شکست بترسه.

نمی‌دونم چرا، ولی این دو تا جوری به‌نور​ جون هم افتاده بودن که انگار مبارزه‌شون خیلی‌زیر​ وحشیانه‌تر از اون نبرد چند به یک قبلی بود.

رهبر فرقه که انتظار‌دست‌به‌سینه​ داشتم وسط دعوا خفه‌خون‌زیر​ بگیره، دهنش رو باز کرد.

«می‌خوای بگی قراره با یه هنر رزمیِ بی‌مصرفِ‌کنیم​ این‌شکلی با من بجنگی، اونم به جای استفاده از‌دلقک‌بازی‌های​ اون تکنیک نهایی که این‌همه برای یادگیریش جون کندی؟»

برادر ارشد که انگار‌باز​ نمی‌تونست احساساتش رو کنترل‌سمت​ کنه، درجا جواب داد.

«استاد مطلقی که ما تو‌باز​ رؤیاهامون می‌دیدیم، قرار نبود دشمناش رو‌داد​ فقط با یه ضربه قتل‌عام کنه؟»

«تو این سطحی‌داد​ که تو هستی،‌بودم​ همچین چیزی غیرممکنه.»

ناگهان، شمشیر نور به سیاهی مطلق‌کشیدن​ گرایید، به صورت عمودی سقوط کرد‌دومی​ و در دل زمین فرو رفت.

برای اولین بار، رهبر‌باز​ فرقه پاهایش را به‌سمت​ زمین کوبید و عقب‌نشینی کرد.

سپس، از شمشیر نوری که در زمین‌بالاخره​ فرو رفته بود، چی شمشیرِ سیاه، شوم‌بودم​ و لرزانی به تمام جهات فوران کرد.

یهو و کاملاً‌داد​ دور از انتظار،‌بودم​ صدای کالسکه‌چی بلند شد.

«...رهبر فرقه.»

تا حرفش تموم شد، رهبر فرقه یه‌نور​ شمشیر بلند رو که به سمتش پرتاب‌می‌کردم​ شده بود رو هوا قاپید و بیرون کشید.

یعنی رهبر فرقه هم شمشیرزنه؟

برادر ارشد که هنوز دستش به‌بودم​ شمشیر نور بود، جوری که انگار‌ولی​ داره رهبر فرقه رو دعوت می‌کنه، گفت:

«بیا.»

رهبر فرقه که یه کم‌شده​ فاصله داشت، پوزخند محوی زد و‌دست‌به‌سینه​ با شمشیر تو دستش هجوم آورد.

به محض اینکه برادر ارشد شمشیر نور را از زمین بیرون‌داد​ کشید، چی شمشیر که تا پیش از آن روی زمین می‌خزید، از‌شدن​ هر سو فوران کرد و هر دوی آن‌ها را در خود بلعید.

تو یه‌تاب​ چشم‌به‌هم‌زدن، همه‌جا‌دست‌به‌سینه​ غرق سکوت شد.

برادر ارشد، رهبر فرقه رو‌شاخ‌وشونه​ تو میدان نبرد روح شمشیر شیطانی‌گفته​ گیر انداخته بود تا باهاش بجنگه.

میدان نبرد روح‌خونین​ شمشیر شیطانی یه کره‌نور​ سیاه و تاریک بود.

حالا که داشتم تماشا‌خونین​ می‌کردم، رفتم جلوتر تا‌نور​ سطحش رو یه برانداز بکنم.

شیطان بهشتی هم اومد‌دست‌به‌سینه​ کنارم و انگشتش رو‌زیر​ فرو کرد تو کره.

یه چی سیاه از توش‌شاخ‌وشونه​ شلیک شد بیرون و یهو دست‌گفته​ شیطان بهشتی رو گرفت و کشید.

شیطان بهشتی که زهره‌ترک شده‌شده​ بود، یه جیغ خفیف کشید و‌دست‌به‌سینه​ دستش رو با شتاب پس کشید.

به زور‌دلقک‌بازی‌های​ جلوی خنده‌ام‌خونین​ رو گرفتم.

«...این مرتیکه‌تاب​ واقعاً یه‌دست‌به‌سینه​ احمق تمام‌عیار نیست؟»

سطح میدان‌می‌شدن​ نبرد روح شمشیر‌شاخ‌وشونه​ شیطانی ناهموار بود.

بخش‌های تاریک و روشن با یه‌بالاخره​ الگوی پیچیده تو هم قاطی شده‌وایستاده​ بودن و اصلاً نمی‌شد توش رو دید.

شیطان بهشتی گفت:

«رهبر فرقه با پای خودش‌وایستاده​ رفت تو. انگار خیلی وقت بود‌چرا​ که دلش می‌خواست بره اون تو.»

همه‌مون دور میدان نبرد روح شمشیر‌کشیدن​ شیطانی حلقه زده بودیم و منتظر بودیم‌نثار​ که یهو هم‌زمان یه قدم کشیدیم عقب.

ناگهان، انگار که کره داشت پاره‌بالاخره​ می‌شد، یه شمشیر زد بیرون، روی‌وایستاده​ سطحش کشیده شد و بعدش غیبش زد.

با اینکه میدان نبرد روح شمشیر شیطانی دقیقاً جلوی چشم‌مون‌تاب​ بود، اما حس می‌کردم صدای جیغ و خنده یه نفر‌ولی​ از یه جای خیلی دور داره با هم قاطی می‌شه.

اون یه ناله شبح‌وار بود؟

عن‌آقا اومد جلو و گفت:

«میدان نبرد روح شمشیر شیطانی که کاملاً به‌سمت​ نفع استاد منه، پس چرا اون مرتیکه رفت‌زدم​ توش؟ اصلاً نمی‌فهمم تو کله این آدما چی می‌گذره.»

عن‌چهره خونین‌دلقک‌بازی‌های​ در جواب‌خونین​ حرف‌های عن‌آقا گفت:

«شخصیت رهبر فرقه همینه دیگه.‌وایستاده​ اون باور داره که فقط‌نمی‌دونم​ این‌جوری می‌تونه حریفش رو له کنه.»

رهبر فرقه خون، شمشیر ابر بزرگ رو تو میدان نبرد‌عن‌آقا​ روح شمشیر شیطانی فرو کرد و چی روح سیاهی رو که‌شده​ از تیغه بالا می‌اومد با چی خون خودش سوزاند و گفت:

«...این یه میدان نبرد روح شمشیر شیطانی کامل نیست. نمی‌دونم هنوز‌دست‌به‌سینه​ ناقصه یا انرژی درونی‌اش براش کافی نیست، ولی در اصل، دو نفر‌تکون​ می‌رن توش و این کره فقط زمانی می‌شکنه که یکیشون زنده بمونه.»

«چی؟»

در حالی که با یه قیافه‌بودم​ پشم‌ریخته بهش زل زده بودم، رهبر‌ولی​ فرقه خون با بی‌تفاوتی نگاهم کرد.

«چرا تعجب‌می‌شدن​ کردی؟ هنرهای‌شدیم​ شیطانی کلاً همین‌جورین.»

تعجبم از این بود‌باز​ که اونا برای یه‌سمت​ دوئل توافق کرده بودن.

در هر صورت، اصلاً‌خونین​ نمی‌شه به حرف این‌نور​ رزمی‌کارهای موریم اعتماد کرد.

...

...

...

شیطان شمشیر با نگاهی خالی در فضای‌بالاخره​ تاریک میدان نبرد روح شمشیر شیطانی ایستاده‌بودم​ بود و رهبر فرقه را تماشا می‌کرد.

رهبر فرقه یک‌تنه ارواحی‌دست‌به‌سینه​ را که به سمتش هجوم‌زدم​ می‌آوردند، زیر پا له می‌کرد.

او در سکوت مطلق می‌جنگید.

با وجود اینکه بدون حمله به شیطان شمشیر، شانس‌تاب​ کمی برای نابودی کامل ارواح وجود داشت، رهبر فرقه‌چرا​ به‌تنهایی روی آن‌ها پا می‌کوبید و شمشیرش را تاب می‌داد.

این همان شمشیر‌عن‌چهره​ شیطان بهشتی بود که‌بالاخره​ مدت‌ها از دیدنش می‌گذشت.

شیطان شمشیر‌تاب​ پس از مدتی‌وایستاده​ تماشا کردن، پرسید:

«تا کی می‌خوای مثل‌شدیم​ یه روانی شمشیرت رو‌کنیم​ این‌ور و اون‌ور تاب بدی؟»

رهبر فرقه در حالی‌باز​ که یک روح انسان‌نما‌سمت​ را می‌شکافت، جواب داد:

«این کار پایانی نداره.»

«تو همیشه باهاشون مثل حشره رفتار می‌کردی و جوری ژست‌نمی‌دونم​ می‌گرفتی که انگار هر لحظه اراده کنی می‌تونی همه‌شون رو بکشی.‌می‌داده​ این نمایش رقت‌انگیز دیگه چیه؟ یه دوئل؟ فرقه‌گرایانِ مرده بهت می‌خندن.»

رهبر فرقه از یک قدم تندر‌کشیدن​ استفاده کرد و سپس یک نیروی‌دومی​ کف دست را در هوا آزاد ساخت.

چیِ روح حشره‌مانندی که روی زمین می‌پیچید، در دم نابود‌داد​ شد و چیِ روحی که به سقف چسبیده بود و قصد‌احساساتی​ ریزش داشت نیز در یک چشم‌به‌هم‌زدن شکلش را از دست داد.

رهبر فرقه‌دلقک‌بازی‌های​ نزدیک شد‌خونین​ و گفت:

«نه. پیشنهاد خوبی بود.‌دست‌به‌سینه​ اونم نه یه دوئل‌زیر​ معمولی، بلکه یه ناریوتاگون.»

«...»

«اگه همه‌شون رو‌خونین​ بکشم، دیگه به‌بالاخره​ کی باید دستور بدم؟»

شیطان شمشیر چیزی نگفت‌خونین​ و شمشیرش را به‌نور​ سمت رهبر فرقه تاب داد.

این تبادل ضربات که‌دست‌به‌سینه​ بدون هیچ حرکت پایی انجام‌زدم​ می‌شد، سرشار از احساسات بود.

درست مانند دو مرد که خنجرهای فرو رفته‌کنیم​ در یک میز را بیرون می‌کشند تا با هم‌دلقک‌بازی‌های​ بجنگند، آن‌ها نیز در جای خود ثابت مانده بودند.

سرانجام، در لحظه‌ای که شمشیر رهبر فرقه بازوی چپ‌تاب​ شیطان شمشیر را برید، شیطان شمشیر ضربه را نادیده گرفت‌ولی​ و کف دست چپ خود را به جلو پرتاب کرد.

زمانی که رهبر‌عن‌چهره​ فرقه با نیروی کف‌بالاخره​ دست خود ضدحمله زد...

بدن شیطان شمشیر به پرواز‌وایستاده​ درآمد و به دیواره‌ی میدان‌نمی‌دونم​ نبرد روح شمشیر شیطانی کوبیده شد.

کواااااانگ!

رهبر فرقه‌عن‌چهره​ نزدیک‌تر رفت‌باز​ و گفت:

«فقط یه بخش از بدنت آسیب‌ناپذیری در برابر‌نور​ شمشیر و تیغه رو داره؟ تو واقعاً تمام‌زیر​ این مدت فقط یه شمشیر چوبی رو تاب می‌دادی.»

شیطان شمشیر از دل تاریکی‌ای که‌بودم​ در آن دفن شده بود بیرون آمد،‌جفتشون​ لبخندی زد و شمشیرش را تاب داد.

شمشیرزنی‌اش آنقدرها هم بد نبود، ولی هر بار که‌اولین​ نیروی کف دستشون به هم می‌خورد، شیطان شمشیر مثل‌عن‌چهره​ یه بچه‌مدرسه‌ای پرت می‌شد رو هوا و پخش زمین می‌شد.

رهبر فرقه گفت:

«عجیبه. کمتر زیردستی پیدا می‌شد‌باز​ که مثل تو دستورات رو‌تاب​ مو به مو اجرا کنه.»

«رهبر فرقه، خلاص شدن از بردگی زمان‌می‌کردم​ می‌بره. برای مستقل شدن، نیاز به زمان‌احساساتی​ داشتم تا به کارای خودم فکر کنم.»

دوباره پریدن به هم.

پشت سر‌عن‌چهره​ رهبر فرقه،‌باز​ روحی تجسم یافت.

دست راستش رو کمی بالا‌باز​ آورد و شبحی از یه‌تاب​ خنجر به بیرون شلیک شد.

همون لحظه، شیطان شمشیر با دست چپش‌می‌کردم​ شمشیر رهبر فرقه رو چسبید و شمشیر‌احساساتی​ نور رو مستقیم حواله سینه مرتیکه کرد.

همزمان، اون روحی که‌شدیم​ خنجر دستش بود، از پشت‌اولین​ به رهبر فرقه ضربه زد.

موجی از چی از بدن رهبر فرقه فوران کرد‌تاب​ و روحی که به عقب رانده می‌شد، در میان‌چرا​ زمین و هوا پودر شد و از بین رفت.

بدن شیطان شمشیر هم جوری تو‌شده​ هوا پرت شد که انگار با‌دست‌به‌سینه​ نیروی کف دست بهش کوبیده باشن.

رهبر فرقه شمشیر شیطان‌دست‌به‌سینه​ بهشتی رو تو زمین‌زیر​ فرو کرد و گفت:

«شیطان شمشیر، هنرهای شیطانی در اصل اسباب‌بازیِ رهبران قبلی فرقه‌عن‌آقا​ بودن. اونا برای اینکه تو بازی‌های رتبه‌بندیشون سرگرم بشن، انواع و‌شده​ اقسام حقه‌ها رو تو این هنرهای رزمی چپوندن. درست مثل الان.»

چی شمشیر که از شمشیر شیطان‌بالاخره​ بهشتی زبانه می‌کشید، تمام وسعت میدان نبرد‌بودم​ روح شمشیر شیطانی را در بر گرفت.

...

...

...

با چشمای خودم دیدم که‌شده​ میدان نبرد روح شمشیر شیطانی‌داد​ چطور تیکه‌تیکه شد و فرو ریخت.

صدای یه ناله شبح‌وار، انگار که چیزی داشت نیست و نابود می‌شد،‌دست‌به‌سینه​ تو فضا پیچید. ارواحی هم که برای فرار از یه چیزی به‌تکون​ هر طرف پخش و پلا شده بودن، مثل خاکستر پودر شدن و ریختن.

چی شمشیری که از شمشیر نور شلیک شده بود،‌زدم​ با شمشیر رهبر فرقه دفع شد و بعدش برادر‌وقتی​ ارشد بزرگ و رهبر فرقه دوباره افتادن به جون هم.

برادر ارشد بزرگ طرف رو تو میدان نبرد روح‌اولین​ شمشیر شیطانی گیر انداخته بود فقط برای اینکه خودش‌عن‌چهره​ مثل سگ کتک بخوره؛ بدجور تو وضعیت داغونی بود.

«گند زد.»

شیطان بهشتی که داشت‌خونین​ این صحنه رو تماشا‌نور​ می‌کرد، زیر لب غر زد:

«...با این وضع‌داد​ کارش تمومه. نمی‌تونم‌بودم​ بذارم همچین اتفاقی بیفته.»

البته، منظورش حتماً این بود‌شاخ‌وشونه​ که برادر ارشد بزرگ ممکنه‌عن‌آقا​ ریق رحمت رو سر بکشه.

اما تا حرفش از دهنش دراومد، شیطان‌نور​ بهشتی مثل یه تیر از چله دررفته پرید‌زیر​ وسط و به برادر ارشد بزرگ حمله کرد.

این دیگه چه صیغه‌ایه؟

یکم که بهش فکر کردم، دیدم با این نیت، انگار شیطان بهشتی‌ولی​ می‌خواست قبل از اینکه رهبر فرقه کار برادر ارشد رو بسازه، با‌می‌کرده​ یه حرکت غلتیدن خر تنبل روی زمین اونو از میدون مبارزه بندازه بیرون.

انگار که عادی‌ترین کار دنیا‌شاخ‌وشونه​ باشه، شیطان شهوت پرید وسط‌عن‌آقا​ و به شیطان بهشتی حمله کرد.

بعدش رهبر فرقه‌خونین​ خون هم به‌بالاخره​ رهبر فرقه شبیخون زد.

گونگسون سیم و محقق سپیدپوش‌باز​ هم پریدن وسط معرکه، و اوضاع‌داد​ تبدیل به یه شیرتوشیر حسابی شد.

کی فکرش رو می‌کرد‌دست‌به‌سینه​ بدون حضور منم همچین‌زیر​ گندزاری به بار بیاد.

البته برای چند لحظه،‌شدیم​ هیچ‌کدومشون حتی یه نگاه‌کنیم​ هم به من ننداختن.

حالا که بهش فکر می‌کنم، اگه همین‌طوری به‌سمت​ حال خودم ره‌آم کنن، می‌تونم تک‌تک این اساتید، از‌نمی‌دونم​ جمله خود رهبر فرقه رو یک‌تنه بفرستم سینه قبرستون.

وقت کافی داشتم تا‌خونین​ آسمان درخشان خورشید و ماه‌سمت​ رو با هم ترکیب کنم.

بذارین رک باشم.

یه بار جونشون رو بخشیدم.

یه دوئل بود،‌خونین​ برای همین نمی‌تونستم‌بالاخره​ همه‌شون رو قتل‌عام کنم.

شاید دلیل اینکه اون مرتیکه گنده‌گوز این‌قدر داشت جون‌سمت​ می‌کند این بود که وقتی دوست و دشمن این‌طوری‌نمی‌دونم​ قاطی هم شده بودن، نمی‌تونست از تکنیک‌های نهاییش استفاده کنه.

یعنی این‌تاب​ نقطه ضعفِ تکنیک‌های‌وایستاده​ نهاییِ منطقه‌ای بود؟

محقق سپیدپوش رو که داشت‌شاخ‌وشونه​ تو هوا پرت می‌شد رو هوا‌گفته​ قاپیدم و بعدش پریدم وسط دعوا.

از اونایی که قبل از‌شده​ من زر زده بودن الگو‌داد​ گرفتم و زیر لب گفتم:

«...برید کنار، حیوونای بی‌مصرف.»

«...»

هیچ‌کس از جاش تکون نخورد.

این بار، رهبر فرقه و شیطان‌بالاخره​ بهشتی تقریباً پشت‌به‌پشت هم می‌جنگیدن، جوری که‌بودم​ موقع حرکت شونه‌هاشون به هم ساییده می‌شد.

اوضاع خیلی وحشیانه‌تر‌عن‌چهره​ و ترسناک‌تر از موقعی‌بالاخره​ بود که جداگانه می‌جنگیدن.

همه‌چیز اون‌قدر خر تو‌دست‌به‌سینه​ خر بود که نمی‌شد‌زیر​ این افتضاح رو جمع کرد.

شاید از همون‌جمع​ اول باید یه‌کشیدن​ جنگ فرسایشی راه می‌نداختیم.

این‌طور که معلوم بود، شیطان بهشتی و‌نور​ رهبر فرقه داشتن از این هرج‌ومرج سوءاستفاده‌می‌کردم​ می‌کردن تا کم‌کم دست بالا رو بگیرن.

یه جا، شیطان بهشتی و‌باز​ گونگسون سیم تو یه درگیری مستقیمِ‌داد​ نیروی کف دست گیر کرده بودن...

بوم!

رهبر فرقه جوری ظاهر شد که انگار‌تماشا​ تلپورت کرده باشه، و خیلی خونسرد با‌خون​ کف دستش کوبید به شونه‌ی گونگسون سیم.

گونگسون سیم که یه دستش تو چنگ‌نور​ شیطان بهشتی گیر بود، با همون یه ضربه‌زیر​ کف دستِ رهبر فرقه، زانوش محکم خورد زمین.

بام!

«ها؟»

قیافه‌ی ارباب‌می‌شدن​ سریع تو اون‌شاخ‌وشونه​ لحظه دیدن داشت.

تو یه چشم به هم زدن‌بالاخره​ با یه حرکتِ تابلوی غلتیدن خر تنبل‌بودم​ روی زمین از دور خارج شده بود.

در حالی که گونگسون سیم یهو از جاش پرید و‌تاب​ با گیجی به اطرافش نگاه می‌کرد، شیطان بهشتی و رهبر‌ولی​ فرقه جوری حرکت کردن انگار اون اصلاً اونجا وجود نداره.

به محض اینکه اون و رهبر فرقه،‌می‌کردم​ گونگسون سیم رو مجبور به عقب‌نشینی کردن،‌احساساتی​ شیطان بهشتی یه پوزخند رو اعصاب زد.

«خه‌خه‌خه‌.»

گونگسون سیم که انگار‌باز​ حقش رو خورده باشن،‌سمت​ زیر لب غر زد:

«این دیگه چه...»

با لحنی جدی‌داد​ رو کردم به‌بودم​ متحدام و گفتم:

«نقشه عوض شد. بکشید عقب. یه نفسی تازه کنید. من‌عن‌آقا​ یکم براتون وقت می‌خرم. انگار این دو تا دوباره یاد گرفتن‌شده​ چطوری با هم هماهنگ بجنگن. همه‌تون، مختون رو به کار بندازین.»

پریدم وسط رهبر فرقه‌باز​ و شیطان بهشتی و‌سمت​ شمشیر تک‌کُش رو چرخوندم.

چون شمشیرم رو جوری چرخوندم که از‌بالاخره​ نظر موقعیتی راه حمله مشترکشون رو می‌بست،‌بودم​ طبیعتاً ضدحمله سه فاجعه رو به جون خریدم.

«گفتم بکشید کنار.»

بعدش، شیطان شهوت، محقق سپیدپوش، برادر‌کشیدن​ ارشد بزرگ و رهبر فرقه خون‌دومی​ کشیدن عقب تا نفس تازه کنن.

شمشیرم رو به‌خونین​ سمت شیطان بهشتی‌بالاخره​ و رهبر فرقه چرخوندم.

همون‌طور که یک‌تنه مثل‌خونین​ یه روانی زنجیری شمشیر می‌زدم،‌سمت​ شیطان بهشتی زد زیر خنده.

«داری چه‌تاب​ غلطی می‌کنی؟ ای‌وایستاده​ رهبر فرقه دیوونه.»

وقتی در برابر چند نفر می‌جنگیدن، حمله مشترک شیطان بهشتی‌عن‌آقا​ و رهبر فرقه به شدت مرگبار و هماهنگ بود، اما وقتی‌شده​ تنهایی جلوشون دراومدم، طولی نکشید که حرکاتشون تو هم گره خورد.

دیگه دستم اومده بود که رهبر‌بالاخره​ فرقه چطور حرکت می‌کنه و شیطان‌وایستاده​ بهشتی چطور بهش واکنش نشون میده.

با استفاده از‌عن‌چهره​ هنر بی‌قلب سایه ماه،‌بالاخره​ دیدشون رو تار کردم.

چی شمشیر رو مثل یه حقه شلیک‌می‌کردم​ کردم و چی سردی رو که از‌احساساتی​ قبل تو محیط پخش کرده بودم، شکافتم.

عمداً نیروی کف دستم رو کوبیدم به زمین‌کنیم​ تا کلوخ و خاک بپاشه تو هوا، و با‌دلقک‌بازی‌های​ باد شمشیر راه نزدیک شدن رهبر فرقه رو بستم.

فقط داشتم می‌جنگیدم‌خونین​ که دووم بیارم‌بالاخره​ و وقت بخرم.

این مبارزه‌ای نبود که بشه‌باز​ نتیجه‌اش رو درجا و فقط‌تاب​ با سطح هنرهای رزمی‌مون تعیین کرد.

این یه درگیری بود که من‌بودم​ و متحدام نیاز داشتیم توش یکم‌ولی​ زمان برای فکر کردن داشته باشیم.

در برابر سه‌جمع​ فاجعه، تونستم برای‌کشیدن​ متحدام وقت بخرم.

بعد از اینکه یه مدت طولانی‌بالاخره​ تو یه مبارزه دو به یک‌وایستاده​ حریفشون شدم، شیطان بهشتی با کلافگی گفت:

«رهبر فرقه، دیگه کافیه.»

یه لحظه، شمشیر معمولیم رو یک بار به‌زیر​ سمت رهبر فرقه و یک بار به سمت‌تکون​ شیطان بهشتی تاب دادم و بعد سینه‌به‌سینه جلوشون ایستادم.

یه جورایی، نه فقط صدای باد،‌کشیدن​ بلکه اون گرمایی که با باد شمشیر‌نثار​ قاطی شده بود هم حس متفاوتی داشت.

برای اولین بار، رهبر فرقه و‌بالاخره​ شیطان بهشتی حسابی عقب کشیدن و با‌بودم​ قیافه‌هایی جدی و خشک‌شده بهم خیره شدن.

یعنی خورشید‌دلقک‌بازی‌های​ به این زودی‌باز​ داره طلوع می‌کنه؟

یه نگاه به تک‌کُش انداختم؛‌وایستاده​ تمام تیغه‌اش به یه رنگ‌نمی‌دونم​ بنفش مایل به ارغوانی دراومده بود.

وقتی یه تندباد وزید، انرژی ارغوانی‌کشیدن​ رنگی که دور بدنم رو گرفته بود،‌نثار​ موج برداشت و تو هوا پخش شد.

رهبر فرقه که با دقت زل زده بود به‌تاب​ من، کف دستش رو جلو آورد و همون دست‌چرا​ غول‌پیکری که قبلاً دیده بودم، دوباره تجسم پیدا کرد.

با ساده‌ترین برش‌عن‌چهره​ افقیِ ممکن، اون‌شده​ دست غول‌پیکر رو شکافتم.

دست غول‌پیکر خیلی تمیز‌دست‌به‌سینه​ به دو نیم شد‌زیر​ و از بین رفت.

در کمال تعجب...

رهبر فرقه که حمله‌اش رو متوقف کرده بود، یه‌تاب​ لبخند محو زد. شیطان بهشتی هم با یه نگاه‌چرا​ رضایت‌بخش بهم خیره شد و چند بار سر تکون داد.

شیطان بهشتی‌دلقک‌بازی‌های​ رو به من‌باز​ کرد و گفت:

«عالیه.»

لحنش اون‌قدر شبیه استادی بود که‌کشیدن​ داره با شاگردش حرف می‌زنه که‌دومی​ اصلاً نتونستم جواب مناسبی براش پیدا کنم.

رهبر فرقه پرسید:

«رهبر فرقه،‌دلقک‌بازی‌های​ اسم هنر‌خونین​ رزمی‌ت چیه؟»

«هنر الهی مه بنفش.»

رهبر فرقه سر تکون داد.

«اسم "هنر الهی" برازنده‌شه.»

ناولها | novelha.net