چپتر 278: داستان متوقف نشد
0به رهبر فرقهبیشمار ضربه تندر که داشتمرتیکه هقهق میکرد نگاه کردم.
چرا اون دیوونه داره اونجوریکنم زار میزنه؟ تا جایی که منماجرا میدونم، مردای جناح غیرمتعارف گریه نمیکنن.
از اونجایی که برام مسخرهتوهین بود، پایین پریدم و بهکردن سمت رهبر فرقه ضربه تندر رفتم.
چمپاتمه زدممنم و بهشیکی خیره شدم.
انگار یه گراز ریشدارکمک داشت بهم چشمغره میرفت، پسمنم یه دونه خوابوندم زیر گوشش.
«چته آبغورهباختن گرفتی؟ زدهقبول به سرت؟»
از رهبرپای فرقه پدیدههایماجرا بیشمار کمک خواستم.
«چرا اینمنم مرتیکه گرازیکی داره گریه میکنه؟»
«منم نمیدونم.»
یکی ازباختن اعضای فرقه ضربهکنم تندر جواب داد:
«رهبر فرقه صاحبپسرم پسر شده. همینکنی چند وقت پیش.»
«آه، جدی؟»
شونههای رهبرپدیدههای فرقه ضربهکمک تندر رو گرفتم.
«مبارکه. رهبر فرقهمبارزه ضربه تندر، پسردارولی شدن خبر خوبیه.»
«......»
با اینکه داشتم لبخند میزدم،اعضای رهبر فرقه ضربه تندر با چشمهایهمین گشاد شده بهم زل زده بود.
دقیق بهشپدیدههای خیره شدمکمک و گفتم:
«حتی یه الدنگ بدبختی مثل تو که ازکشیدن فقرا باج میگیره هم باید بچه خودشو عزیز بدونه.کردن چیزیه که باید جشن بگیری. چرا اونجوری نگام میکنی؟»
رهبر فرقهپای ضربه تندرماجرا جواب داد:
«میتونم باختن تو مبارزه رو قبولجواب کنم، ولی حتماً باید با کشیدنچند پای پسرم به ماجرا بهم توهین کنی؟»
«توهین؟ تو کی تا حالا موقع جمع کردن باج و خراجت به بچه مردم فکر کردی؟ این اولین باره کهوقت میبینم جناح غیرمتعارف انقدر اعیانی زندگی میکنه. با دیدن اینکه چقدر خوب زندگی میکنین، معلومه این ثروت با در نظربدبختی گرفتن شرایط بقیه توی قلعه ماک جمع نشده. به هر حال، ما وسط جنگیم و نگاه توی چشمهای یه ژنرال شکستخورده...»
این بار، با احساساتقبول کامل زدم تو صورتکشیدن رهبر فرقه ضربه تندر.
با یه صدای تالاپ، رهبر فرقهکنی ضربه تندر که افتاده بود زمین، انگارفکر از هوش رفت و دیگه بلند نشد.
«پسر پسره، ولینمیدونم یه مرد بایدجواب زندگی خودشو بکنه.»
بلند شدم وبیشمار خطاب به رهبراین فرقه پدیدههای بیشمار گفتم:
«بعداً میفرستیمش اتحاد موریم، پس طنابپیچش کنین. اگهکشیدن بیگناه بود، یه اخطار میگیره. اگه گناهکار بود،جمع میره زندان تندر. اگه خیلی جدی بود، میمیره، نه؟»
«بله.»
«بعد از اینکه اتحاد موریم تحقیق کرد، باصاحب یه حدی از انصاف بهش رسیدگی میکنن. منشونههای قاضی نیستم. تا اون موقع باید حبس بشه.»
«متوجه شدم.»
به اطرافباختن نگاه کردمقبول و گفتم:
«تصمیم بر این شد که فرقه پدیدههای بیشمار، فرقه ضربه تندر رو جذب کنه. اگه کسباره دیگهای هست که میخواد تا حد مرگ کتک بخوره، همین الان بگه. من سرم شلوغه، باید برمماک به حساب گروه شاهین بهشتی برسم. کسی اینجا هست که آوازه راکشاسای بزرگ به گوشش خورده باشه؟»
تمام مدیران اجرایینمیدونم فرقه پدیدههای بیشمارجواب دستشون رو بالا بردن.
«ما شنیدیم.»
«خب، من اینجا نیستم که در مورد راکشاسای بزرگ حرف بزنم، ولی اون شاگردانی داشت. بعضیهاشون توسط من تامردم حد مرگ کتک خوردن و بعضیها زنده موندن و قراره ازدواج کنن. همتون باید از رقصیدن روی مرز بینتوی مرگ و زندگی دست بردارین. حالا که من اینجام، جناح غیرمتعارف قلعه ماک باید فصل جدیدی رو شروع کنه.»
همون موقع، مردی سی و چند ساله کهموقع شمشیر پهنی در دست داشت، از بین جمعیتباره فرقه ضربه تندر بیرون اومد و خودشو معرفی کرد.
«رهبر فرقه، مننمیدونم سول گیونگ-دوک هستم، معاونداد رهبر فرقه ضربه تندر.»
از قیافهش معلوم بود از اون تیپمرتیکه آدماییه که دوست دارن خودشون رو جلوداد بندازن، که توی دلم برام گیجکننده بود.
«معاون گیونگ-دوک، چیه؟»
«اگه قصد دارین به گروهتوهین شاهین بهشتی حمله کنین، منمکردن با نیروهام بهتون ملحق میشم.»
«نیتت چیه؟ میخوای کمک کنی؟ یا دلیل دیگهای داره؟ منشده خودم تنهایی میتونم گروه شاهین بهشتی رو با خاک یکسانشدن کنم، پس چرا داری خودتو قاطی میکنی؟ من به نظرت احمقم؟»
«نه، قربان.»
«پس چی؟ میخوای از فرصتکنم استفاده کنی و یه جایگاهیپسرم برای خودت دست و پا کنی؟»
«نه، قربان. اگه رهبر فرقه ما برده بشه به اتحاد موریم،خراجت خیلی شانس بیاره فقط توی زندان تندر حبس میشه. اون تازهچقدر پسردار شده، برای همین ازتون میخوام شرایطش رو در نظر بگیرین...»
«شرایط؟ اگه همتون موقع جمع کردن باج شرایط تاجراپسر رو در نظر میگرفتین، منم بهش فکر میکردم. نمیدونم، ولیپسردار رهبر فرقه پدیدههای بیشمار احتمالاً نظر خوبی داره. نظرت چیه؟»
چهره رهبر فرقهبیشمار پدیدههای بیشمار سفتاین شد و جواب داد:
«اونا بیرحم بودن.»
«بیرحم... پس اینطور به نظر میرسه. ازم میخوای شرایط مردی رو در نظر بگیرم که به بقیهمیبینم رحم نکرده. نمیتونم. در واقع، همین که تا حد مرگ کتکش نزدم یعنی کلی مراعاتش رو کردم.نشده این رحم و مروت من نیست که نکشتمش؟ من به نظرت شبیه یه راهب با موهای بلندم؟»
معاون طوری حرفنمیدونم زد که انگارجواب تصمیمش رو گرفته.
«رهبر فرقه، مهم نیست. من درخواستاین مراعات ندارم. اونا دشمنی بودن کهاعضای ما دیر یا زود باهاشون میجنگیدیم.»
«معاون.»
«بله.»
«به نظرم اون تصمیم یه کم مایه تأسفه. اگهپسر بیای گروه شاهین بهشتی و سعی کنی زرنگبازی دربیاری،مبارکه همونجا در دم میمیری. دفعه بعدیای وجود نخواهد داشت.»
معاون جواب داد:
«با دیدن مهارت شما،قبول رهبر فرقه، من اونقدر احمقپای نیستم که بخوام زرنگبازی دربیارم.»
«رهبر فرقهپای پدیدههای بیشمار، توتوهین چی فکر میکنی؟»
بعد از کمینمیدونم فکر، رهبر فرقهجواب پدیدههای بیشمار جواب داد:
«بذارین هر کاری میخواد بکنه. جناحاین غیرمتعارف قلعه ماک کاملاً هم بیاصولاعضای نیست. معاون همیشه مرد با ارادهای بوده.»
معاون رو برانداز کردم.
«... هر کاری میخوای بکن. نیروهات رو بردارموقع و بیاین همگی بریم تماشا کنیم. قبل از طلوعمیبینم خورشید معلوم میشه کی زنده میمونه و کی میمیره.»
معاون سولمنم گیونگ-دوک بایکی مشت احترام گذاشت.
«اطاعت میشه.»
رهبر فرقه پدیدههای بیشمار پرسید:
«رهبر فرقه ضربهپسرم تندر ممکنه فرارکنی کنه. با خودمون بیاریمش؟»
«اه، چه دردسری.نمیدونم فقط یکی از قوزکهایداد پاش رو قطع کنین.»
«چی؟»
روی شونه رهبر فرقه پدیدههایکنم بیشمار که جا خورده بودپسرم زدم و به سمت بیرون رفتم.
«شوخی کردم...پای بیارینش. فرقهماجرا ضربه تندر میارتش.»
ترکیبشده با مدیران اجرایی فرقه پدیدههایجواب بیشمار و نیروهای فرقه ضربه تندر،چند به سمت گروه شاهین بهشتی حرکت کردیم.
ترکیب عجیبی بود.
از اونجایی که تعدادمون هنوز کمتر بود، حسکشیدن میشد انگار داریم توسط فرقه ضربه تندر بهجمع زور به سمت گروه شاهین بهشتی برده میشیم.
دروازههای گروهمنم شاهین بهشتییکی چهارطاق باز بود.
دهنم خودپدیدههای به خودکمک باز موند.
«وه، اینباختن دیگه چیه؟قبول آماده بودن.»
آتشها همه جا روشن شده بود انگار که آماده نبردکردن میدانی باشن و میتونستم نیت کشتار رو که مثل یهزندگی آتش بزرگ از درون گروه شاهین بهشتی زبانه میکشید حس کنم.
همونطور که رزمیکاران مسلحیکی به سلاح روی دیوارهاصاحب میرفتن، صدایی شنیده شد.
«... خوش اومدین.»
به چشم من شبیه بلوف ژوگهولی لیانگ بود که دروازههای قلعه روتوهین به روی سیما یی باز کرد.
مهم نبودپای دروازهها بازماجرا باشن یا نه.
مردی که شبیه مدیرانیکی اجرایی بود روی دیوارصاحب ظاهر شد و گفت:
«فکر میکردم فقط یهکمک شایعهست، ولی حقیقت داشت. آیامنم رهبر فرقه هائو تشریف دارن؟»
«منم.»
مدیر اجراییپای نگام کردماجرا و گفت:
«چرا یهو توینمیدونم دعوای جناح غیرمتعارفجواب قلعه ماک دخالت کردین؟»
«اون چرت و پرتها رو برای اتحاد موریم نگهمنم دار. به رهبر گروهتون که زده تو گوش قاصد منچند بگو بیاد بیرون. اون قاصد نوه همسایه عمه پسرخاله منه.»
سول گیونگ-دوکباختن که اومدهقبول بود کنارم، گفت:
«رهبر فرقه، منپسرم پیشگام میشم وکنی خط رو میشکنم.»
«جلوتر از خودتنمیدونم حرکت نکن. راستی،جواب شهرت من همینقدره؟»
اگه رهبر فرقه (شیطانی) یا محقق شیطانمرتیکه بهشتی اومده بودن، کل جناح غیرمتعارف قلعهداد ماک زانو میزدن و آماده چک خوردن میشدن.
من چقدر آدم ناقصی هستم.
با فکر اینکه به اندازه کافیکنی دیوونه نبودم، توی دست راستم یه نفرینفکر و توی دست چپم یه طاعون پیچیدم.
«......»
در یک لحظه، غرش عجیبی از دستهام بلند شدمنم که باعث شد نه تنها اعضای فرقه ضربه تندر،همین بلکه رهبر فرقه پدیدههای بیشمار هم با ترس عقب برن.
بعد از تایید پخش شدنکنم اون نور عجیب و غریب،پسرم هیچکس دور و برم نمونده بود.
چی سردِ ماه کامل رو فشردهکنی کردم و روی اون، چی صاعقهمردم هنر ده مرحلهای صاعقه سفید رو پیچیدم.
این رحم و مروتیکی منه که از آسمان درخشانپسر خورشید و ماه استفاده نمیکنم.
ترکیب ناشناختهای از هنر بیقلب سایه ماه ومیکنه هنر ده مرحلهای صاعقه سفید ساخته بودم، یهپسر تکنیک نهایی که هنوز اسمی براش نذاشته بودم.
یه سفیدی شوممبارزه بود که اصلاً لایقحتماً کلمه سفید خالص نبود.
میشد گفت ظاهر حالبههمزنِ ماهیهایتوهین لوچ سفید رو داشت کهکردن به یه کره سفید چسبیدن.
نقصهم این بود که اولاعضای بندازمش، اثراتش رو چک کنمشده و بعد روش اسم بذارم.
ترکیبی ازپدیدههای هنر یخکمک و چی صاعقه؟
یه تکنیک نهاییمبارزه که هرگز تویولی دنیا وجود نداشته.
حجم عظیمی از انرژی درونیتوهین مصرف شد، انگار که یکسوم کلخراجت ذخیرهم رو یکجا توش ریخته باشم.
به نظر میرسید اگه پرتش کنم سمت یهصاحب آدم، پودر میشه و به فنا میره، پس پرتشگرفتم کردم دورتر، به سمت مقر اصلی گروه شاهین بهشتی.
کره سفید پر سروصدا که به شدت میچرخید، مثلمنم یه ستاره پرواز کرد و آسمان شب رو روشنهمین کرد، قبل از اینکه توی مقر اصلی منفجر بشه.
کووووواااااانگ!
صدای غرش در مقایسهماجرا با آسمان درخشان خورشیدموقع و ماه ضعیفتر بود.
با این حال، صحنهاییکی که خلق شده بودصاحب دستکمی از معجزه نداشت.
همراه با صدای غرش، رگههایی از نور سفید مثل صاعقههای تکهتکهیکی شده به سمت آسمان شب شلیک شدند و جیغهای خفیف انسانی باشونههای آنها درآمیخت تا اینکه خیلی زود سکوت همه جا را فرا گرفت.
با لحنی آراممبارزه به رهبر «فرقهولی پدیدههای بیشمار» گفتم:
«برید تو.»
«اطاعت.»
افرادی که روی دیوارها بودند،خواستم همان لحظه بر اثر موجنمیدونم چی به اطراف پرتاب شده بودند.
بدون اینکه دقیقاً بدانم چه اتفاقیولی افتاده، دنبال اعضای «جناح غیرمتعارف» راهتوهین افتادم و از دروازه اصلی وارد شدم.
بهمحض اینکه وضعیتپسرم «گروه شاهین آسمانی»کنی را دیدم، جا خوردم.
چطور باید توصیفش میکردم؟ انگار صاعقهای سفید به همهچیزپسر در هر جهت چسبیده بود و هر چیزی کهمبارکه در میدان دید قرار داشت، درجا منجمد شده بود.
شاید بشود گفتبیشمار فاجعهای از جنساین خشم و طاعون.
ارشدان فرقه پدیدههای بیشمار و اعضای «فرقه ضربه تندر»پای که زودتر وارد شده بودند، به جای بررسی محیط،خراجت به من که دیرتر رسیده بودم خیره شده بودند.
قیافههایشان کاملاًپای با قبلماجرا فرق کرده بود.
این همان لحظهای بودیکی که مطمئن شدند حرفهایمصاحب باد هوا نبوده است.
رو به رهبربیشمار فرقه پدیدههای بیشمار ومرتیکه معاونش، سول گیونگ-دوک، گفتم:
«رهبر گروهباختن شاهین آسمانی روکنم بیارید پیش من.»
«چشم.»
بهمحض تمام شدن حرفم، ارشداناعضای و اعضای فرقه ضربه تندر بههمین سمت ساختمان اصلیِ داغونشده هجوم بردند.
دستهایم را پشتم قلاب کردمخواستم و مشغول برانداز کردن خسارتنمیدونم شاهکاری شدم که خلق کرده بودم.
این صحنهباختن درست مثلقبول یک نقاشی بود.
یک نقاشی انتزاعی که طوفان ناگهانیکنی و سخت زمستانی را در یکمردم روز زیبای بهاری به تصویر میکشید.
در حالی که مشغول تماشا بودم، اعضایداد فرقه ضربه تندر که دیر رسیده بودند،پیش شمشیر به دست از کنارم رد شدند.
به نظر میرسید هنوز بازماندگانی داخل باشند، چونمیکنه صدای فریادهای کشتار اعضای جناح غیرمتعارف به دستپسر خودِ جناح غیرمتعارف و برخورد سلاحها به گوش میرسید.
قصد ندارمباختن همهشان راقبول نجات دهم.
من کهپای مؤسسه خیریهماجرا باز نکردهام.
آنهایی که قرار بود بمیرند،اعضای میمردند و بازماندگان هم توسطشده رهبر فرقه پدیدههای بیشمار جذب میشدند.
نقشه من این بود.
در ورودی، آخرین کسانیقبول که وارد شدند، حامیانِکشیدن رهبر فرقه ضربه تندر بودند.
رهبر فرقه ضربه تندر لابد به هوش آمده وجمع ویرانیِ گروه شاهین آسمانی را دیده بود، چون رنگشانقدر مثل گچ سفید شده بود؛ انگار جن دیده باشد.
با رهبر فرقه ضربهیکی تندر که گیج وصاحب منگ بود، احوالپرسی کردم.
«بهبه، خوش اومدیبیشمار رهبر فرقه ضربهاین تندر. فکرشو نمیکردی، نه؟»
«……»
«رهبر گروه شاهین آسمانی زد تو گوش پیکِ من. اینکردن تاوانِ همون چک زدنه. مهم نیست طرف دشمن باشه یازندگی نه، دست بلند کردن روی پیک خلاف آداب جنگه. مگه نه؟»
رهبر فرقه ضربهنمیدونم تندر نتوانست حتیجواب یک کلمه بگوید.
دیوار طبقه دوم یکی از ساختمانها خرد شد ومنم کسی در حالی که خون بالا میآورد به بیرونهمین پرتاب شد و غلتخورد تا اینکه کنار من متوقف شد.
به نظر میرسید هنوز کمیکنم جان دارد، برای همین باپسرم یک لگد سبک رفتم توی صورتش.
رهبر فرقه ضربه تندر چنان شوکهکنی به نظر میرسید که انگار حتی توانفکر فکر کردن به فرار را هم نداشت.
مردی بودمنم که روحشیکی پر کشیده بود.
برگشتم و دیدم مردی میانسال از دیوارمرتیکه خرابشده بیرون آمد، شمشیرش را دیوانهوار میچرخاندداد اما با یک لگد نقش زمین شد.
او توانست با چرخاندن بدنش درولی هوا به درستی فرود بیاید وتوهین بهمحض اینکه چرخید، به سمت من دوید.
«……»
رهبر فرقه پدیدههای بیشماریکی از سوراخ دیوار ظاهرصاحب شد و فریاد زد:
«خودشه! رهبر گروه شاهین آسمانی!»
رهبر گروه شاهین آسمانی، که برایولی اولین بار او را میدیدم، بهتوهین سمتم آمد و شمشیرش را بالا برد.
با دیدنپای این صحنه، بهتوهین او سلام کردم.
«هوی رئیس! من رهبریکی فرقه هائو هستم. چراصاحب زدی تو گوش پیک؟»
«……»
رهبر گروه شاهین آسمانی گارد گرفتولی تا کارم را بسازد، اما بعد مکثکنی کرد و در فکر عمیقی فرو رفت.
حدس زدنپای فکرش کارماجرا سختی نبود.
«اگه اونمنم رو فرودیکی بیاری، میمیری، نه؟»
رهبر گروه شاهینبیشمار آسمانی شمشیرش را بهمرتیکه سمت من فرو کرد.
نوک شمشیر داشت بهآرامی میلرزید.
من خیلی راحت شمشیرماجرا لرزان را با انگشتموقع شست و اشارهام گرفتم.
چیِ سرد و سفیدی دراعضای طول تیغه حرکت کرد و بههمین سمت رهبر گروه شاهین آسمانی رفت.
چشمان رهبر گروه شاهین آسمانی گشاد شدمرتیکه و انرژی درونیاش را تزریق کرد تاداد در برابر «هنر بیقلب سایه ماه» مقاومت کند.
میتوانست خیلی راحت تسلیمقبول شود، اما واکنشش درخورِ یکپای مرد از جناح غیرمتعارف بود.
یکدفعه به خودم آمدم و دیدم وسطحالا یک رقابت انرژی درونی کاملاً استاندارد وکردی کلاسیک با رهبر گروه شاهین آسمانی هستم.
سپس، یک پالس تیز از انرژی درونی به شمشیرپسر تزریق کردم؛ شمشیری که خاصیت ارتجاعیاش را به خاطر یخزدگیپسردار از دست داده بود. بعد مچم را یک تکان دادم.
شمشیر دو نیم شد.
تازه آن موقع بود که رهبر گروه شاهینکشیدن آسمانی شمشیر شکستهاش را روی زمین انداخت، آهی کشیدکردن و در حالی که به اطراف نگاه میکرد، گفت:
«... بس کنید. ما باختیم.»
نگاهی به رهبر فرقه ضربه تندر وداد بعد به رهبر فرقه پدیدههای بیشمار کهپیش از طبقه دوم پایین آمده بود، انداختم.
«رؤسای عزیز،پدیدههای باید باهاتونکمک حرف بزنم.»
به رهبر فرقه ضربه تندرکنم و رهبر فرقه پدیدههای بیشمار اشارهماجرا کردم و بعد روی زمین نشستم.
رهبر فرقه ضربه تندر که طنابپیچکنی شده بود سمت چپم نشست ومردم رهبر فرقه پدیدههای بیشمار سمت راستم.
رهبر گروه شاهین آسمانی که داشتجواب نگاهم میکرد، بدون هیچ حرفی جلوچند آمد و با صدای تپتپ سنگینی نشست.
در حالی که داشتم کلماتم را انتخابمرتیکه میکردم، معاون فرقه ضربه تندر، سول گیونگ-دوک، خیلیصاحب طبیعی به جمع پیوست و نزدیک ما نشست.
به سول گیونگ-دوک گفتم:
«تو، بزن به چاک.»
«چشم.»
سول گیونگ-دوک بلند شد،کمک با لبهایش صدای نوچنوچمیکنه درآورد و رفت پیش زیردستانش.
من دو رهبر فرقه وکنم یک رئیس گروه را دورپسرم هم جمع کردم و گفتم:
«... شما سه نفر،ماجرا باید ممنون باشید که هنوزجمع نفس میکشید و زندهتون گذاشتم.»
فقط رهبرمنم فرقه پدیدههاییکی بیشمار جواب داد:
«همینطور است.»
«بهتر بود وقتی صداتون کردم بیاید عمارت ماهِ آب، همون موقع میاومدید. این مسخرهبازیها نصفهشبیموقع چیه راه انداختید؟ تو، رهبر فرقه ضربه تندرِ بدبخت، و تو، رهبر گروه شاهین آسمانی. اگهمیکنین کلهگندهای پشتتون هست که حمایتتون میکنه، همین الان بنالید. نذارید بعداً گندش دربیاد و دردسر بشه.»
رهبر گروهپای شاهین آسمانیماجرا جواب داد:
«من کسی رو ندارم.»
رهبر فرقه ضربهبیشمار تندر هم سرشاین را تکان داد.
«منم کسی رو ندارم.»
به هر سه نفرشان نگاه کردمکنی و بحثی را پیش کشیدم کهمردم باید در عمارت ماه آب مطرح میشد.
«جناح غیرمتعارفِ قلعه ماک ازاعضای این به بعد توسط رهبر فرقههمین پدیدههای بیشمار، سون وو-جین، اداره میشه.»
«اطاعت.»
دو نفر دیگر جوابی ندادند.
ادامه دادم:
«رهبر فرقه پدیدههای بیشمار، تو دوره تثبیت قدرت، هیچ باجی جمع نمیکنی.چند این رو به مناطق اطراف هم اعلام کن. یه پیک بفرست به اتحادلبخند موریم، خبر این ماجرا رو بهشون بده و بخواه که یه بازرس بفرستن.»
«متوجه شدم.»
«رهبر فرقه ضربه تندر، رهبر گروه شاهین آسمانی. اگه از تصمیم من ناراضی هستید، همینجا خودکشی کنید. من حال و حوصله تمیزکاری ندارم. بازماندهها یه خاکی توزندگی سرشون میریزن. نگران نباشید و برید به بهشت. مرد باید غرور داشته باشه. اینطوری شکست خوردن... چطور روتون میشه زنده بمونید؟ همهتون حداقل ده سال از منزمین پیرتر به نظر میاید. بعد از یه همچین شکستی، از خجالت نمیتونید تو جناح غیرمتعارف سر بلند کنید. اگه من بودم، سرم رو میکوبیدم تو دیوار و میمردم.»
«……»
آدمهایی هستند که وقتی سرزنشاعضای میشوند ناگهان عصبانی میشوند، وشده من یکی از آنها هستم.
مجبورشان کردم بنشینند، دستبهسینه ایستادم و مثل راهبیمیکنه که دارد متون مقدس را تلاوت میکند، حرفمپسر را تکرار کردم و باز هم تکرار کردم.
«چرا زدی تو گوش پیک؟»
«... اون قضیه.»
یک سیلی خواباندم بیخیکی گوش رهبر گروه شاهینصاحب آسمانی و ادامه دادم:
«توضیح بده.»
به داستانهای آن سه مرد گوش دادم؛ اسرار تأسیسپای جناح غیرمتعارف قلعه ماک، داستان جدِ بنیانگذار فرقه ضربه تندر،مردم افسانه اولین رهبر گروه شاهین آسمانی و حتی داستانهای زادگاهشان.
وقتی سپیده داشت میزد، زیردستانشان درکنی اطراف پخشوپلا شده و چرت میزدند،مردم اما داستان من هنوز تمام نشده بود.
در این میان، رهبر گروه شاهینجواب آسمانی و رهبر فرقه ضربه تندرچند هر از گاهی از من سیلی میخوردند.
همراه با آن سه مرد به آسمانِ درمیکنه حال روشن شدن خیره شدم، در حالی کهپسر کاملاً هوشیار بودم و به حرف زدن ادامه میدادم.
«... خب، ادامه بده. باکنم اونهمه باجی که اینقدر افراطیپسرم جمع میکردید چه غلطی میکردید؟»
وقتی هوا کاملاً روشنماجرا شد، رهبر فرقه ضربهموقع تندر با احتیاط پرسید:
«رهبر فرقه،منم میشه اینیکی طنابها رو...»
«خنجر وزغ درخشان»بیشمار را بیرون آوردماین و طنابها را بریدم.
به نظر میرسید آنقبول سه نفر بالاخره داشتند آرامپای میشدند و پلکهایشان سنگین میشد.
خنجر وزغ درخشانپسرم را در زمینکنی فرو کردم و گفتم:
«دیوونه شدید؟ اگه میخوایدیکی بمیرید، چشماتون رو ببندید.صاحب به حرف زدن ادامه بدید.»
نمیدانم آن سه نفر چه فکری میکردند، اما من با جدیترینیکی حالت ممکن در دنیا به داستانهایشان گوش دادم، سرزنششان کردم وجدی کتکشان زدم تا وقتی که خورشید کاملاً در آسمان بالا آمد.
با دقت تماممبارزه به قصههای مردانولی جناح غیرمتعارف گوش دادم.
به نظر میرسید این سه مرد هنوز متوجهموقع نشده بودند که من تمام شب داشتم تلاش میکردممیبینم آنها را نکشم، برای همین داستان را قطع نکردم.