چپتر 183: انجمن شروران زندگی قبلی
0مسافرخانه بادمسیرم آسمانی دردرآوردم برکه عقاب سفید.
بعد از اینکه یه کوهفوراً غذا سفارش دادم و شروع کردمکردی به تماشای خیابون، استاد یوک-هاپ پرسید:
«چرا انقدر زیاد سفارش دادی؟»
«دستپخت اینجا حرف نداره. بیا اول با نودل شیرین شکممون رو آروم کنیم،یاد بعدش یه کم توفو با فلفل چیلی و دامپلینگ بزنیم و آخر سر همچیز یه لیوان مشروب دوکانگ با گوشت ترش و شیرین به عنوان مزه بریم بالا.»
استاد یوک-هاپ جواب داد:
«نباید فوراً برگردیم؟»
«یوک-هاپ، تا حالاسفر تو عمرت انقدررزمی فلاکتبار زندگی کردی؟»
«با اطمینان میتونم بگم نه.»
«پس از اینعوض فرصت استفاده کنسفر تا تجربهش کنی.»
همونطور که خیابونداد رو دید میزدم، مشغولحالا جویدن تنقلات خشک شدم.
«آدم... گاهی وقتهاسفر نیاز داره کهرزمی فلاکتبار زندگی کنه.»
استاد یوک-هاپ آهی کشید.
«حتماً تو گذشتهعوض خیلی بدبخت بودی. ایندرباره قیافه خیلی بهت میاد.»
«معلومه، منجواب بدبختترین مردنباید روی زمینم.»
قصد داشتم به فرقه هائو برگردم،رزمی اما مسیرم رو عوض کردم ورزمیاش سر از برکه عقاب سفید درآوردم.
در طول سفر، با استاد یوک-هاپ درباره هنرهایاشتراک رزمی بحث کردیم و اون اغلب نظریات رزمیاشبتونه رو، بهخصوص در مورد «پرده شمشیر»، به اشتراک میگذاشت.
البته فقطمسیرم من نبودمدرآوردم که یاد میگرفتم.
من هم به استاد یوک-هاپ روشهایی یاد دادمعمرت تا بتونه وسط مبارزه، پرده شمشیر حریف روفرصت بشکنه یا اون رو علیه خود طرف برگردونه.
بنابراین، مهمترین چیز توی سفرمون این بود که سطح هنرهای رزمیمون رورزمیاش به هر روش ممکنی بالا ببریم، پس فرق زیادی نداشت که بهروشهایی فرقه هائو برگردیم یا بیایم برکه عقاب سفید تا یه پیالهای بزنیم.
در حالی که بابهخصوص استاد یوک-هاپ نودل میخوردیم،اشتراک مدام خیابون رو اسکن میکردم.
به نظر میرسید استاددرآوردم یوک-هاپ متوجه شده، چونهنرهای وسط نودل خوردن پرسید:
«دنبال کیجواب میگردی؟ کسینباید که باید بکشیش؟»
کمی از آبسفر گوشت رو هورترزمی کشیدم و جواب دادم:
«نه کسی که بکشمش.»
«پس کی؟»
به آدمهایی کهداد توی خیابون راه میرفتندحالا اشاره کردم و گفتم:
«جوِ اینجا چطوره؟»
استاد یوک-هاپ طوریرزمیاش حرف زد کهپرده انگار کمی معذب بود.
«رزمیکاران موریم زیادی اینجا هستن. اکثرشون به نظرهنرهای میرسه متعلق به فرقههای جناح ارتدوکس یا خاندانهای نجیبمورد باشن. خب، برکه عقاب سفید همیشه همچین جایی بوده.»
«باید بهشون بگم نسل جوانِفوراً این منطقه؟ بین اینها، یهزندگی نفر هست که از همه قویتره.»
«خب هستطول که هست،درباره که چی؟»
«احتمالاً از تو قویتره.»
استاد یوک-هاپمسیرم پوزخندی زددرآوردم و جواب داد:
«هوی، رهبر فرقه.»
«چه مرگته؟»
«همین که من به تو باختم خودششمشیر به اندازه کافی مسخرهست. اگه طرف ازمیگرفتم نسل جوانه، مگه همسن و سال خودت نیست؟»
«تقریباً همون حدود.»
استاد یوک-هاپجواب با قیافهاینباید جدی ازم پرسید:
«و میگیطول از مندرباره قویتره؟ امکان نداره.»
در حالینظریات که توفوبهخصوص میخوردم جواب دادم:
«چرا که نه؟ مگه قانونی هست که بگه یه جوجهفوکولی نمیتونه تواون رو شکست بده؟ اربابان جوانِ فرقه شیطانی احتمالاً یه کم از مننبودم بزرگترن یا همسن من هستن. همهشون که قرار نیست از تو ضعیفتر باشن.»
«اونها خاص هستن.»
«خاص بودن چه فایدهای داره؟ اگهرزمی موقع مبارزه با جناح شیطانی ببازی،رزمیاش تنها چیزی که نصیبت میشه مرگه.»
«واقعاً؟»
بعد ازمسیرم نوشیدن کمیدرآوردم مشروب دوکانگ گفتم:
«وقتی کسی با جناح ارتدوکس میجنگه، کینهها باقی میمونن. وقتی اونایی که مال جناحبگم غیرمتعارف هستن با هم میجنگن، برنده معمولاً بازنده رو نوچه خودش میکنه. ولی باآدم جناح شیطانی، معمولاً هیچ گزینهای وجود نداره. یه طرف به سادگی میمیره. یا برده میشه.»
«تو چی؟»
«بعضی وقتا کینه به دلمورد میگیرم، بعضی وقتا نوچهشون میکنم،البته و بعضی وقتا هم میکشمشون.»
استاد یوک-هاپمسیرم در حالی کهطول مینوشید نگاهم کرد.
«تو که همهداد کار میکنی. خیلیبرگردیم کارت درسته. واقعاً.»
ناگهان زدم زیرسفر خنده، شونههام میلرزید وبحث مدتی طولانی ریزریز خندیدم.
وقتی خندهم بند نمیومد، حتماً برای استادشمشیر یوک-هاپ هم خندهدار به نظر رسیده بود، چونروشهایی اون هم با چند تا خنده همراهیم کرد.
«انقدر نخند.مسیرم دیوونه شدی؟ همهطول دارن نگاه میکنن.»
همینطور که اثر الکل کمکمفوراً داشت خودش رو نشون میداد، یهکردی پرده یخی دور دست راستم پیچیدم.
وقتی چی سردِ سفیدرنگ توی کفرزمی دستم بالا اومد و یه دیسک نازکبهخصوص تشکیل داد، استاد یوک-هاپ با عجله گفت:
«نکن. بیخیال بابا.رزمیاش واقعاً مجبوری حتی موقعشمشیر عرقخوری هم تمرین کنی؟»
«دیگه عادت شده.»
«ولی چرا هیداد سعی میکنی پرده یخیحالا رو انقدر نازک کنی؟»
«سرعت.»
«سرعت؟»
«دارم تمرینمسیرم میکنم چطوردرآوردم سریع بازش کنم.»
«که اینطور.»
«همچنین به نظر میاد برای گرفتنرزمی سلاحهای مخفی یا شمشیر مفید باشه. هنربهخصوص رزمیای هست که جای مطالعه زیاد داره.»
بعد از تموم شدن غذا، داشتمپرده آماده میشدم که برم سمت اقامتگاهنبودم شیطان شمشیر که یه صدای آشنا شنیدم.
«شماها اینجا چه غلطی میکنید؟»
سرم رو که برگردوندم، دیدمفوراً شیطان شهوت داره میاد سمتمون، کسیکردی که خیلی وقت بود ندیده بودمش.
شیطان شهوتطول ابروهاش رو درهمهنرهای کشید و گفت:
«با خودم میگفتم کدوم حرومزاده دیوونهایپرده داره انقدر بلند میخنده، که معلومنبودم شد اون حرومزاده دیوونه، همین حرومزاده دیوونهست.»
حتماً همینمسیرم دور ودرآوردم برها بوده.
بعد از اینکه به محض دیدن شیطان شهوت،عمرت با یه کمبوی سهتایی «حرومزاده دیوونه» مورد استقبالفرصت قرار گرفتم، به یه صندلی خالی اشاره کردم.
«بشین.»
به محض اینکه شیطانبهخصوص شهوت نشست، اون دواشتراک نفر رو معرفی کردم.
«ایشون استاد یوک-هاپ هستن، وطول این هم مونگ رانگ، پسربحث دوم خاندان مونگ باد و ابر.»
اعضای «انجمن شروران زندگینباید قبلی» رو معرفی کردمعمرت و بعد تماشاشون کردم.
استاد یوک-هاپطول به شیطاندرباره شهوت گفت:
«از دیدارتون خوشبختم.»
شیطان شهوت سر تا پایطول استاد یوک-هاپ رو برانداز کردبحث و با لحنی خشک جواب داد:
«خوشبختم.»
دستهام رو روی سینهدرباره قلاب کردم و باکردیم جدیت به فکر فرو رفتم.
چطور میتونم کاریرزمیاش کنم که دعوای اینشمشیر دو نفر رو ببینم؟
در حالی که بادرآوردم نهایتِ جدیت داشتم فکر میکردم،رزمی اول مشروب دوکانگ رو برداشتم.
«خیلی وقتجواب بود ندیده بودمت،فوراً یه پیاله بزن.»
شیطان شهوت جامسفر رو گرفت ورزمی با لحنی بیمیل گفت:
«......توش که نریختی، هان؟»
«چی رو؟»
«بیخیال.»
داشت در مورد داروی اسهالهنرهای حرف میزد، برای همین بااغلب قیافهای کاملاً جدی براش مشروب ریختم.
جام خالی استادرزمیاش یوک-هاپ رو همپرده پر کردم و گفتم:
«یالا، بنوشید.»
هر سه نفرمون با نگاههایی کهبرگردیم هر چیزی بود جز استقبال گرم،اطمینان به هم زل زدیم و نوشیدیم.
از اونجایی که همهمون حسابیهنرهای بدخلق و محتاط بودیم، جوِ بینموننظریات بهطرز فوقالعادهای سنگین و خشک بود.
شیطان شهوت ازم پرسید:
«چی شدهمسیرم که تادرآوردم اینجا اومدی؟»
در حالی که یهنباید تیکه گوشت ترش وعمرت شیرین برمیداشتم جواب دادم:
«شنیدم حال ارشد هئو بدتر شده،رزمی برای همین رفتم دیدنش، ولی استادت اونجابهخصوص نبود، پس منم اومدم اینجا. حالش خوبه؟»
«نمیدونم.»
«چرا نمیدونی؟»
«چون تقریباًجواب همیشه غرق مدیتیشنه،فوراً نمیتونم مزاحمش بشم.»
به قیافه شیطانسفر شهوت نگاه کردم وبحث سرم رو تکون دادم.
«که اینطور.»
وقتی حرفم تموم شد، شیطان شهوتسفر و استاد یوک-هاپ نگاهی به هماون انداختن و بعد روشون رو برگردوندن.
تابلو بودجواب که ازنباید همدیگه خوششون نمیاد.
همین کهطول یه لبخند محوهنرهای روی لبم نشست.......
استاد یوک-هاپنظریات و شیطان شهوتمورد همزمان بهم گفتن:
«چرا میخندی؟»
«به چی میخندی؟»
نوچنوچی کردم و جواب دادم:
«این روانیها حتی برایبهخصوص خندیدن هم بازجوییم میکنن.اشتراک مگه اجازه ندارم بخندم؟»
شیطان شهوت گفت:
«بگو چرا میخندی، بعدش بخند.»
یه ضربهطول آروم روی میزهنرهای زدم و گفتم:
«خیلی خب. دلیل اینکه امروز اومدم برکه عقاب سفیدمیگذاشت این بود که استادت رو ببینم، ولی قصدم این همحریف بود که شما دو تا همدیگه رو ببینید. میپرسید چرا؟»
«......»
«به خاطر اینکه بین اساتیدی که تا حالا باهاشون جنگیدم، شما دو تا برجستهترینشون هستید.این مثل یه اژدها و یه ببر، یه نبرد اژدها و ببر. راستش رو بخواید، اگهوقتها بهم میگفتن روی دوئل بین شما دو تا شرط ببندم، نمیدونستم پولم رو روی کدومتون بذارم.»
«......»
استاد یوک-هاپ و شیطان شهوت بهپرده هم خیره شدند و بعد همزماننبودم برگشتند و به من نگاه کردند.
شیطان شهوت گفت:
«این مرتیکه اینهمه راهرزمی کوبیده اومده اینجا فقطاغلب واسه اینکه دعوا راه بندازه؟»
استاد یوک-هاپ هم پوزخندی زد.
«حالا فهمیدم چرا اومدیدرباره برکه عقاب سفید. بایدکردیم از قبل بهم میگفتی.»
من با قیافهای جدی به اون دوشمشیر تا نگاه کردم و بعد با استفادهمیگرفتم از «استراتژی فریب و واقعیت» عقبنشینی تاکتیکی کردم.
«شوخی کردم. فقط شوخی بود. مونگ رانگ، تو امروز یا فردا بروبهخصوص به استادت بگو، اگه گفت مشکلی نیست، من و استاد یوک-هاپ میایمبتونه دیدنش. هر چی باشه اینهمه راه اومدیم، باید حداقل یه دیداری تازه کنیم.»
استاد یوک-هاپ پرسید:
«استادش دیگه کدوم خریه؟»
«وقتی ببینیش میفهمی. راستی، اومدنهنرهای به برکه عقاب سفید با استادنظریات یوک-هاپ واقعاً خیالم رو راحت میکنه.»
شیطان شهوت ازم پرسید:
«چیِش خیالت رو راحت میکنه؟»
«استاد تو، من، استاد یوک-هاپ و خودت. اگه مانظریات چهار تا باشیم، حتی اگه یه لشکر گنده ازفقط جناح شیطانی هم بریزن سرمون، از پسشون برمیایم، نه؟»
شیطان شهوت سر تکون داد.
«این حرفت درسته.»
بعد از کمی فکربهخصوص کردن، شیطان شهوت سرشاشتراک رو کج کرد و پرسید:
«چیه؟ نکنهسفر فرقه شیطانیهنرهای حرکتی زده؟»
«با اربابزاده سوم درگیر شدمبحث و تهش مجبور شدم چندرزمیاش تا از نیروهاش رو نفله کنم.»
«اربابزاده سوم......»
«میشناسیش؟»
«شاید بقیه نشناسن،درباره ولی من میشناسم. اونکردیم نوه دختریِ شیطان توهمه.»
از اونجایی که استادش شیطان شمشیر بود که قبلاًنظریات توی فرقه شیطانی بوده، کمتر کسی پیدا میشد کهفقط بیشتر از شیطان شهوت درباره اساتید فرقه شیطانی بدونه.
با استاددرباره یوک-هاپ چشمرزمی تو چشم شدم.
«ما شیطان توهم رو کشتیم؟»
«ظاهراً کهنظریات اینطور بهبهخصوص نظر میرسه.»
شیطان شهوتمسیرم با قیافهایدرآوردم متعجب پرسید:
«شماها شیطان توهم رو کشتید؟»
سرم رو کج کردم.
«یه پیرمردی بود که بعد از درگیر شدن با نیروهای اربابزادهنظریات سوم پیداش شد، پس احتمالاً خود ناکسش بوده. الان که فکریاد میکنم، مرتیکه بیشعور حتی خودش رو معرفی هم نکرد و مرد.»
شیطان شهوت اخم کرد.
«نکنه یه تیمدرباره تعقیب هم دنبالتون راهکردیم افتاده و اومدید اینجا؟»
«معلومه که نه.هنرهای همشون رو ازکردیم دم تیغ گذروندم.»
هر سه نفرمونهنرهای لحظهای ساکت موندیم واون بعد مشغول نوشیدن شدیم.
حتی موقع نوشیدن، سرِ شیطانبهخصوص شهوت بیاختیار میچرخید تا به پشتالبته زنهایی که رد میشدن زل بزنه.
توی اون لحظه،درباره استاد یوک-هاپ یهوبحث به شیطان شهوت گفت:
«چرا انقدر تابلو دید میزنی؟»
شیطان شهوتجواب پوزخندی زدنباید و جواب داد:
«داشتم به یه گربهرزمی ولگرد خوشگل که رد میشدنظریات نگاه میکردم، چیه؟ مشکلی داری؟»
استاد یوک-هاپاغلب هم لبخندرزمیاش محوی زد.
«لابد اون گربهرزمیاش ولگرد چسبیده بودپرده به باسن اون خانمه؟»
«چه چسبیده باشه به باسنش،طول چه نشسته باشه روی شونش،بحث به تو چه ربطی داره؟»
عجب، مکالمشون انقدرداد بچگونه بود کهبرگردیم واقعاً جای تحسین داشت.
فقط بادرباره شنیدنش مو بهبحث تنم سیخ شد.
چه برخورد کثیفی، دقیقاً همونهنرهای چیزی که از شیطان شبحاغلب و شیطان شهوت انتظار میرفت.
آهی کشیدمنظریات و رویبهخصوص میز ضربه زدم.
«بسه دیگه. تو فکرم بود شما دو تا رو آشنا کنم و یهمورد مبارزه راه بندازم، ولی این رفتار از حد انتظارم بچگونهتره. اگه قراره با اینحریف لجبازیهای احساسی شروع کنید، نیازی به رقابت نیست. بذارید واسه بعد که فرصت شد.»
شیطان شهوت بهم نگاه کرد.
«تو یکی خفه شو.»
استاد یوک-هاپ بهم گفت:
«دهنت رو ببند.»
همین که دهنم روهنرهای بستم، شیطان شهوت دست گذاشتاغلب رو نقطه حساس استاد یوک-هاپ.
«کی بهت گفته اون چشمهایطول زشتت رو با همچین تحقیری بهکردیم بقیه بدوزی؟ نگاه کردن بهت حالبههمزنه.»
با دیدن اینکه استادنباید یوک-هاپ از جاش بلند شد،فلاکتبار با دستم اشاره کردم بشینه.
«بشین. بشین سر جات. تچ.»
وقتی استاد یوک-هاپ بلندرزمیاش شد، شیطان شهوت همشمشیر از جاش پا شد.
به شیطان شهوت چشمغره رفتم.
«هوی، شماها......»
شیطان شهوتجواب به استادنباید یوک-هاپ گفت:
«بریم.»
استاد یوک-هاپ سر تکون داد.
«راه بیفت.»
اون دو تا من روطول سر میز ول کردن وبحث با قدمهای بلند دور شدن.
منم یه کم پول بیشتر از چیزی کهعمرت سفارش داده بودیم روی میز گذاشتم، تنقلات خشکفرصت و مشروب دوکانگ رو برداشتم و دنبالشون راه افتادم.
توی یه فضای باز ومورد وسیع، دست به سینه وایسادمالبته و نقش داور رو گرفتم.
«فرمت دوئل. جراحت جدی ممنوع.رزمی تک راند. سلاح به انتخاب خودتون.رزمیاش پاشیدن خاک تو چشم هم نداریم.»
شیطان شهوت بهم چشمغره رفت.
«......»
استاد یوک-هاپ ازم پرسید:
«رهبر فرقه، اگه بارزمیاش هنرهای کف دست بجنگیم،شمشیر فکر میکنی کی میبره؟»
صادقانه جواب دادم:
«مونگ رانگ میبره.»
به محض شنیدن حرفم، استاد یوک-هاپ بقچهایحالا که پنج تا شمشیر توش بود روبگم زمین گذاشت و تیغه خودش رو کشید.
«به نظر میرسه حریفیرزمی نیست که بتونم بااغلب سرسری جنگیدن شکستش بدم.»
شیطان شهوت که بارزمیاش قیافهای متکبر ایستاده بود،شمشیر پوزخندی زد و گفت:
«از قرار معلوم، از رهبرمورد فرقه هائو کتک خوردی والبته حالا داری دنبالش دم تکون میدی......»
بدون هیچ هشداری، استاد یوک-هاپ حملهسفر کرد و پیکر شیطان شهوت انگاراون که داره سر میخوره، به عقب لغزید.
من دستجواب به سینه مبارزهشونفوراً رو تماشا میکردم.
نتیجه رو از قبل میدونستم.
شیطان شهوت حریفیسفر بود که استاد یوک-هاپبحث الان نمیتونست شکستش بده.
چون با هرنظریات دوتاشون جنگیده بودم،مورد محال بود ندونم.
انرژی درونی شیطان شهوت عمیقتررزمی بود و درک اون ازنظریات حمله و دفاع هم برتر بود.
هنرهای رزمی فرقه شش هارمونی،طول همونطور که شیطان شبح تویبحث زندگی قبلیم گفته بود، پیشرفتشون کنده.
با خودم فکر کردم اگه شیطانبرگردیم شبح این بار به شیطان شهوتاطمینان ببازه، یه آتیشی توی قلبش روشن میشه.
روی زمین نشستم و توهنرهای یه حالت راحت، انگار که دارمنظریات مطالعه میکنم، به مبارزه خیره شدم.
هنر یخی که شیطان شهوت استفاده میکرد رو با هنر بیقلبالبته سایه ماهِ خودم مقایسه کردم و هنر شمشیر شش هارمونیِ شیطان شبحخود رو در رابطه با هنر شمشیر شکوفه آلویی که تمرین میکردم، سنجیدم.
از قضا، مبارزهی اونا.......
تکتک عناصرشمسیرم به مندرآوردم ربط داشت.
حرکات و هنرهای تهاجمی و دفاعی شیطان شهوت رو به خاطر سپردماطمینان تا یکییکی به هنر بیقلب سایه ماه خودم اضافشون کنم و با دقتتنقلات استراتژی دفاع نفوذناپذیری که شیطان شبح به کار گرفته بود رو تماشا کردم.
عجیبه، با اینکه هر دوتاشونهنرهای اساتیدی بودن که طعم شکستاغلب رو از دست من چشیده بودن......
از دیدگاه یه داور،رزمیاش چیزهای خیلی زیادی میدیدمشمشیر که میشد ازشون یاد گرفت.
همونطور که مبارزه ادامه داشت، استاد یوک-هاپ که متوجهاغلب عمق انرژی درونی شیطان شهوت شده بود، شروع کرد بهفقط اجرای یه دفاع نفوذناپذیر تا با هنر یخ مقابله کنه.
از طرف دیگه، قیافه شیطان شهوت هر لحظههنرهای جدیتر میشد، چون با وجود اینکه کمکم شدتبهخصوص هنر یخ رو زیاد میکرد، حملاتش مدام دفع میشدن.
من در حالی که تنقلاتفوراً خشک میجویدم و مشروب دوکانگزندگی مینوشیدم، دوئل رو تماشا میکردم.
چون حس کردم حالتم راحت نیست، یهاون سنگ بزرگ گذاشتم زیر بغل چپم وشمشیر تو حالت نیمهلمداده به تماشای دوئل ادامه دادم.
«ووه... همین الاننظریات خیلی نزدیک بود.مورد یوک-هاپ خوب جاخالی داد.»
«......»
«خطر از بیخ گوشش گذشت.»
«......»
«بازم گولشاغلب رو میخوره؟رزمیاش نه، نخورد.»
«......»
ناگهان غرش بلندی بلند شدبحث و هر دوتاشون به عقبرزمیاش پرت شدن و روبروی هم ایستادن.
استاد یوک-هاپ گفت:
«رهبر فرقه، اگهسفر همینطور به ور زدنبحث ادامه بدی، ازت نمیگذرم.»
شیطان شهوتنظریات هم بهمبهخصوص هشدار داد:
«تو دلتسفر بگو. حواسمونهنرهای رو پرت میکنی.»
اگه شیطان شبح و شیطان شهوتِ زندگی قبلیاغلب با هم علیه من تیم میشدن، منم بهمیگذاشت دردسر میافتادم، واسه همین با لحنی آروم جواب دادم:
«گرفتم. تایید شد.»
کمی مشروب دوکانگسفر نوشیدم و ساکترزمی به تماشای مبارزه نشستم.
داشت تبدیل به نبردیرزمیاش خیلی جدیتر از اون چیزیاشتراک میشد که پیشبینی کرده بودم.