---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 208: حرکت مرگباری که موقع نگهبانی خلق شد • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 208: حرکت مرگباری که موقع نگهبانی خلق شد

0

هوا که تاریک‌رفیق​ شد، خودم داوطلب‌آهنگ​ شدم که نگهبانی بدم.

دلیلش هم این بود که‌آهنگ​ وقتی داشتم با گردش چی خودم‌بلد​ ور می‌رفتم، بقیه داشتن کشیک می‌دادن.

این شرورها ازم محافظت کرده بودن،‌یادم​ پس حالا نوبت من بود که‌دلم​ شبِ اون‌ها رو امن نگه دارم.

اصولاً موقع نگهبانی دادن، آدم باید‌نمیاد​ یه مسیر گشت‌زنی مشخص کنه و‌می‌شینن​ همون دور و بر پرسه بزنه.

ولی الان، مسافرخانه هزار مایلی تک و‌درهم‌وبرهم​ تنها وسط یه جای متروکه مثل بیابون‌بخونم​ افتاده بود، پس نیازی به گشت‌زنی خاصی نبود.

اصلاً از همون اولش هم ما از اون‌زمزمه​ آدم‌هایی نبودیم که راحت پا پس بکشیم، برای‌شعرهاش​ همین خودمون این انزوا رو انتخاب کرده بودیم.

به‌محض اینکه شرورها رفتن تو مسافرخانه،‌یادم​ مثل تیر پریدم روی پشت‌بوم مسافرخانه‌دلم​ هزار مایلی و تو حالت لوتوس نشستم.

درحالی‌که به آسمونِ رو‌شعرهاش​ به تاریکی نگاه می‌کردم،‌اگه​ با خودم فکر کردم.

خدا کنه یه شب آروم‌دنیاخسته​ و مقدس باشه و هیچ قاتلِ‌زیادی​ بی‌ناموسی یهو از ناکجاآباد پیداش نشه.

داخل مسافرخانه، همه غیر‌دنیاخسته​ از من خواب بودن‌زمزمه​ یا داشتن استراحت می‌کردن.

منم تک و تنها با ماه رفیق‌نمیاد​ شدم و مثل یه پیرمردِ دنیاخسته، یه‌خیلی​ آهنگ درهم‌وبرهم رو زیر لب زمزمه کردم.

آهنگ‌های زیادی بلد نیستم بخونم.

بیشتر وقت‌ها هم شعرهاش یادم نمیاد و‌درهم‌وبرهم​ حتی اگه آهنگ‌های زیادی هم گوش بدم،‌بخونم​ اونایی که به دلم می‌شینن خیلی محدودن.

شاید به همین خاطر بود که‌درهم‌وبرهم​ عادت داشتم آهنگ‌هایی رو که دوست‌نیستم​ دارم، هی پشت سر هم تکرار کنم.

بینشون یه سری شعرهای بدون ملودی هم بود‌حتی​ و نمی‌دونم چرا بین این همه روز، امروز‌شاید​ شعر «گوان کانگهای» از کائو کائو اومد تو ذهنم.

کائو کائو «گوان کانگهای» رو بعد‌نمیاد​ از شکست دادن قبیله شمالی ووهوان که‌خیلی​ جلوش قد علم کرده بودن، نوشته بود.

این همون شعری بود که وقتی‌آهنگ​ داشت از کوه جیشی بالا می‌رفت و‌نیستم​ به دریای پهناور نگاه می‌کرد، خونده بود.

همون‌طور که روی پشت‌بوم مسافرخانه نشسته بودم،‌زیر​ به تاریکی سیاهی که مثل یه دریای‌بیشتر​ خروشان دورم پهن شده بود، خیره شدم.

تو یه‌بخونم​ قسمتی از «گوان‌شعرهاش​ کانگهای» این‌طوری میگه:

«صعود به کوه جیشی‌شعرهاش​ در شرق، برای خیره‌اگه​ شدن به دریای بی‌کران.»

«خورشید و ماه‌رفیق​ گویی از قلب‌آهنگ​ این دریا طلوع می‌کنند.»

«ستارگان درخشان و راه شیری‌آهنگ​ نیز از دریا برمی‌خیزند و‌زیادی​ در پهنه آسمان گسترده می‌شوند.»

البته نمی‌دونم‌بخونم​ این تفسیر‌وقت‌ها​ درسته یا نه.

و خب، تو موقعیتی‌شعرهاش​ هم نیستم که بتونم برم‌گوش​ از خود کائو کائو بپرسم.

در هر صورت، تفسیر متن دست‌آهنگ​ خودم بود، پس کلمات رو به‌بلد​ روش خودم تو ذهنم حلاجی کردم.

و این‌طوری شد که همون‌طور‌آهنگ​ که روی پشت‌بوم نشسته بودم‌زیادی​ و به تاریکیِ خروشان نگاه می‌کردم...

حس کردم تا حدودی‌وقت‌ها​ می‌فهمم چرا کائو کائو‌حتی​ اون‌همه آدم رو کشته بود.

قصد نداشتم برای کائو کائو‌یادم​ یا حتی کارهای خودم بهانه‌تراشی‌اونایی​ کنم، فقط این‌طوری برداشتش کردم.

بالاخره، هیچ‌کدوممون آدم‌های خوبی نبودیم.

با خودم تصور کردم اگه کائو کائو که‌زمزمه​ می‌گفتن از سردردهای شدید رنج می‌برده، یه رزمی‌کار تو‌یادم​ موریم بود، احتمالاً مشکلش یه نوع انحراف چی بوده.

به هر حال، تو «گوان کانگهای» این‌طور به‌حتی​ نظر می‌رسید که حرکت خورشید و ماه و ستارگان‌خاطر​ درخشان و راه شیری، همه‌شون از دریا سرچشمه می‌گرفتن.

اگه بخوام به زبون خودم بگم، مثل‌حتی​ اینه که چیِ خورشید و ماه، همه‌شون‌محدودن​ از دریایی که همون دانتینِ منه سرچشمه می‌گیرن.

تو حالت عادی، خورشید و ماه به ترتیب ظاهر میشن، مثل یه تعویض شیفتِ مسالمت‌آمیز‌بیشتر​ بین نگهبان‌ها، ولی اگه به زور هم‌زمان بکشیشون بالا و باعث بشی با هم برخورد‌عادت​ کنن، یه فاجعه طبیعی رخ میده، درست مثل آب دریا که یهو زیر و رو میشه.

این همون اصل‌پیرمردِ​ باطنیِ آسمان درخشان‌درهم‌وبرهم​ خورشید و ماهه.

بنابراین، چاره‌ای نداشتم جز‌وقت‌ها​ اینکه روی «ستارگان درخشان و‌اگه​ راه شیری» هم عمیق بشم.

این هم از دریا‌شعرهاش​ شروع می‌شد و منم‌اگه​ یه دانتینِ خروشان داشتم.

و از‌ماه​ اونجایی که‌پیرمردِ​ شب بود...

روی پشت‌بوم دراز کشیدم و‌آهنگ​ با خیال راحت به ستاره‌های‌زیادی​ تو آسمون شب زل زدم.

یه ستاره تک و تنها وجود‌یادم​ داره، و راه شیری به ظاهر‌دلم​ شدن ستاره‌ها به‌صورت گروهی اشاره می‌کنه.

«چانران» یعنی‌بیشتر​ به طرز‌شعرهاش​ خیره‌کننده‌ای زیبا.

و منظره آسمون شبی‌پیرمردِ​ که الان داشتم بهش‌زیر​ نگاه می‌کردم، دقیقاً همین‌طوری بود.

کائو کائو احتمالاً این شعر رو ننوشته بود که نوادگانش‌زیادی​ از توش تو هنرهای رزمی به روشنگری برسن، ولی من‌اگه​ حتی از شعرش هم داشتم تو هنرهای رزمی تعمق می‌کردم.

اگه به آسمون شبِ خیره‌کننده و زیبا‌نمیاد​ زل می‌زدم و بعد چشم‌هام رو می‌بستم،‌خیلی​ یه دریای تاریک و پهناور جلوم باز می‌شد.

وقتی دوباره چشم‌هام رو باز می‌کردم، ستاره‌هایی که‌اگه​ به شکل متراکمی تو آسمون می‌درخشیدن، انگار روی‌خاطر​ سرم آوار می‌شدن و سرم رو گیج می‌آوردن.

اصل باطنی هنرهای رزمی رو که از درخشش ستاره‌ها و‌آهنگ‌های​ راه شیری نشأت می‌گرفت، محدود کردم به مسیری که آدم‌های زیادی‌اگه​ رو نکشه، بلکه فقط کار یه شخص خاص رو تموم کنه.

اگه آسمان درخشان خورشید و ماه یه تکنیک نهایی بود که‌بلد​ با زیر و رو کردن دریا خیلی‌ها رو از بین می‌برد، می‌خواستم‌دلم​ یه هنر رزمی بسازم که فقط مثل یه پرتو نورِ درخشان باشه.

یه هنر رزمی اون‌قدر‌وقت‌ها​ خیره‌کننده و زیبا که‌حتی​ دفع کردنش سخت باشه.

یهو یاد هنر‌وقت‌ها​ شمشیر بزرگ شش‌نمیاد​ جنگجوی رهبر اتحاد افتادم.

دلیل اینکه هنر شمشیر رهبر اتحاد‌آهنگ​ واقعاً باشکوه بود، این بود که‌بلد​ تو ظاهر کاملاً معمولی به نظر می‌رسید.

با یه ضربه که به طرز عجیبی‌زیر​ پیش‌پاافتاده به نظر می‌رسید، شمشیر چوبی تو دست‌وقت‌ها​ شیطان شمشیر رو با یه حرکت خرد کرد.

من نمی‌تونستم به‌بیشتر​ یه همچین اصل باطنیِ‌نمیاد​ معمولی و ساده‌ای برسم.

چون این هنر شمشیری‌شعرهاش​ بود که زندگی ایم‌اگه​ سو-بک توش حل شده بود.

من برعکسش رو فکر کردم.

بیاید نیت قتل‌پیرمردِ​ رو پشت این‌درهم‌وبرهم​ زرق‌وبرق قایم کنیم.

هنر الهی مه بنفش‌شعرهاش​ یه هنر رزمیه که‌اگه​ خودم هم باید ازش بترسم.

دلیلش اینه که سطح‌پیرمردِ​ فعلیِ من هنوز برای‌زیر​ پیاده کردنش مناسب نیست.

چون این یه هنر رزمیه که‌درهم‌وبرهم​ توش دانتینم طوری به خروش میاد که‌بخونم​ انگار دریا داره زیر و رو میشه.

برای همین، به‌طور غریزی فقط تو موقعیت‌هایی‌نمیاد​ ازش استفاده می‌کردم که اون‌قدر عصبانی بودم‌خیلی​ که دل و روده‌ام داشت بالا می‌اومد.

در نتیجه، به این نتیجه‌یادم​ رسیدم که قدرت هنر الهی مه‌دلم​ بنفش هرچی عصبانی‌تر بشم، قوی‌تر میشه.

آخه چه مدل هنر رزمی‌ای‌دنیاخسته​ با عصبانیت قوی‌تر میشه؟ ولی‌آهنگ‌های​ واقعاً در مورد من صدق می‌کرد.

شاید یه اسم دیگه‌دنیاخسته​ برای هنر الهی مه‌زمزمه​ بنفش، «هنر الهی خشم» باشه.

حتی یه آدم معمولی هم‌شعرهاش​ وقتی عصبانی میشه، عوارضش رو‌گوش​ روی جسم و روحش حس می‌کنه.

هنر الهی مه بنفش که با لرزوندن دانتین استفاده‌گوش​ میشه، طبیعتاً عوارضی روی بدن و ذهنم به جا‌آهنگ‌هایی​ می‌ذاشت، برای همین تا الان خودم رو کنترل کرده بودم.

بنابراین، روی پشت‌بوم مسافرخانه هزار مایلی، کاری کردم که تیغه شمشیر چوبی‌ام هی قرمز‌بخونم​ و بعد سفید بشه، و تصمیم گرفتم این رو به یه هنرِ سطح پایین‌تر از‌خاطر​ هنر الهی مه بنفش تبدیل کنم و اسمش رو گذاشتم هنر الهی خورشید و ماه.

اصل باطنی‌اش ساده‌ست.

اینه که بتونی به اراده‌شعرهاش​ خودت، سریع بین یانگ افراطی‌گوش​ و یین افراطی جابه‌جا بشی.

ولی با اینکه ساده‌ست، احتمالاً تو کل‌حتی​ موریم فقط چند نفر انگشت‌شمار پیدا بشن‌محدودن​ که بتونن مثل من ازش استفاده کنن.

اصلاً از همون اولش هم، پیدا کردن‌درهم‌وبرهم​ کسی که هم‌زمان انرژی درونی یانگ افراطی‌بخونم​ و یین افراطیِ قابل‌توجهی داشته باشه، نادره.

درحالی‌که به‌رفیق​ آسمون شب‌دنیاخسته​ نگاه می‌کردم،

با خونسردی هنرهای‌بیشتر​ رزمی‌ام رو مرتب‌یادم​ و تثبیت کردم.

در بالاترین سطح، هنر الهی‌یادم​ مه بنفش، و زیر اون،‌اونایی​ هنر الهی خورشید و ماه.

تکنیک‌های نهایی که از این دو هنر رزمی‌زیر​ مشتق میشن، آسمان درخشان خورشید و ماه، پرده نوری‌شعرهاش​ خورشید و ماه، و هاله شمشیر مه بنفش هستن.

و به‌تازگی تشعشع‌پیرمردِ​ پرشکوه رو هم‌درهم‌وبرهم​ بهشون اضافه کردم.

بعد از این تصمیم، از مسافرخانه پریدم پایین‌حتی​ و درحالی‌که شمشیرم رو تو دست داشتم، موقع‌شاید​ اجرای مهارت سبکی‌ام، شروع به تمرین تشعشع پرشکوه کردم.

تو هر زمینه‌ای‌وقت‌ها​ که باشه، اولین‌نمیاد​ تلاش همیشه ناشیانه‌ست.

باید اون خامی رو‌پیرمردِ​ بتراشی و صیقل بدی‌زیر​ تا یه مجسمه خلق بشه.

برای صیقل دادن این مجسمه خام‌درهم‌وبرهم​ و ناشیانه که همون تشعشع پرشکوه بود،‌بخونم​ نصفه‌شب شروع کردم به تاب دادن شمشیرم.

با تصور اینکه فضای تاریک اطراف مسافرخانه همون آسمون شبه، شمشیرم رو گرفتم و ادای‌محدودن​ یه شهاب‌سنگِ در حال سقوط از آسمون رو درآوردم، و برای تقلید از یه شهاب‌سنگ،‌چرا​ باید به سرعت یه پرتو نور می‌شدم، برای همین مدام سرعت مهارت سبکی‌ام رو بالا می‌بردم.

همون‌طور که داشتم با شمشیرم مهارت سبکی رو با سرعت‌اونایی​ اجرا می‌کردم، یهو یاد شمشیر و حرکات قاتلی افتادم که‌پشت​ ارباب قصر شب خونی در موردش بهم هشدار داده بود.

اونا رو‌ماه​ هم مال‌پیرمردِ​ خودم کردم.

همون موقعی‌رفیق​ که فرم مجسمه‌آهنگ​ داشت شکل می‌گرفت...

«هنر بی‌قلب سایه ماه»‌وقت‌ها​ رو دور تیغه‌ام پیچیدم‌حتی​ و فضای تاریک رو شکافتم.

منظره‌ی گل‌های سفیدی که تو اون‌نمیاد​ تاریکی مطلق شناور بودن، دست‌کمی از‌می‌شینن​ یه خوشه ستاره تو آسمون شب نداشت.

بعد از اینکه کل شب رو صرف بیرون دادن ستاره‌های بی‌معنی کردم، یهو یه هدف‌بیشتر​ خیالی تو ذهنم ساختم. بعد انرژی «یانگ افراطی» رو به «هنر یخ» که از قبل‌عادت​ تزریق کرده بودم اضافه کردم و همه‌چیز رو تو یه نقطه روی نوک شمشیر متمرکز کردم.

«هنر یخ» از‌پیرمردِ​ روی کل تیغه به‌زیر​ همه طرف پخش شد.

و از نوک شمشیر، «چی‌شعرهاش​ شمشیر» سرخ و درخشانِ «مرحله‌گوش​ شعله» به بیرون شلیک شد.

فضای قیرگون شب با‌شعرهاش​ گل‌های سفید و یه‌اگه​ خط صافِ سرخ‌رنگ تزئین شد.

این یه نقاشی بود‌پیرمردِ​ که با شمشیر روی‌زیر​ یه بوم سیاه کشیده بودم.

«......!»

هرجور که بود تونسته بودم با دست‌پاچلفتی‌بازی اجراش‌حتی​ کنم، ولی این هنر رزمی چنان سطح بالایی‌شاید​ داشت که نمی‌تونستم به همین راحتی‌ها مالِ خودم کنمش.

در هر صورت، این تکنیک نهایی که‌حتی​ فعلاً اسمش رو گذاشته بودم «تابش باشکوه»، حالا‌شاید​ فرمِ یه مجسمه رو به خودش گرفته بود.

از اونجا که محاله بتونی یه تکنیک نهایی رو همون لحظه‌ای‌زیادی​ که تمرینش رو شروع می‌کنی به تکامل برسونی، شمشیرم رو غلاف کردم‌اونایی​ و راه افتادم سمت مسافرخانه هزار مایلی که تو دل تاریکی می‌درخشید.

تو همین حین‌پیرمردِ​ که داشتم برمی‌گشتم، با‌زیر​ نیت کشتار بررسیش کردم...

این مفهوم به‌بیشتر​ تکنیک نهاییِ «تابش‌یادم​ باشکوه» اضافه شد.

یه ضربه شمشیرِ رو به جلو‌نمیاد​ که حریف رو ذوب می‌کنه و همزمان‌خیلی​ دیدش رو با «هنر یخ» کور می‌کنه.

واسه خودش‌ماه​ یه شمشیرِ تک‌کُش‌دنیاخسته​ و مرگبار بود.

از اونجایی که تلفظ «تابش باشکوه» به طرز عجیبی‌آهنگ‌های​ رو اعصاب بود و معنیش هم یه نمه مبهم می‌زد،‌حتی​ یه اسم ساده و راحت روی این تکنیک نهایی گذاشتم.

شمشیر شهاب‌سنگ.

مردی که وسط‌وقت‌ها​ نگهبانی دادن، یه حرکتِ‌حتی​ صددرصد کشنده خلق می‌کنه.

با افتخار تأیید‌رفیق​ می‌کنم که اون‌آهنگ​ مرد، خودِ منم.

بعد از خلقِ یه هنر‌آهنگ​ رزمی، سرم یه کم گیج می‌رفت،‌بلد​ واسه همین برگشتم روی پشت‌بوم مسافرخونه.

آخ... یعنی به خاطر‌وقت‌ها​ همینه که گربه‌ها بعضی‌حتی​ وقتا می‌رن رو پشت‌بوم؟

با این فکر که اصلاً نباید‌نمیاد​ سعی کنم فازِ یه گربه رو درک‌خیلی​ کنم، یه سیلی به گونه‌ی خودم زدم.

«دیگه نباید شورش رو دربیارم.»

همون‌طور که با چشمای باز از رو پشت‌بوم داشتم‌اگه​ طلوع خورشید رو تماشا می‌کردم، سامبوک که کله‌سحر بیدار شده‌آهنگ‌هایی​ بود، اومد جلوی مسافرخونه و شروع کرد به جارو کشیدن.

با شروع جارو کشیدن سامبوک، چیل-گیوم هم از‌اگه​ اردوگاه دشمن تو سمت چپ زد بیرون و‌خاطر​ شروع کرد به جارو کردنِ دور و بر چادرشون.

واسه یه لحظه، چیل-گیوم و سامبوک‌آهنگ​ در حالی که جاروهاشون رو تو‌بلد​ دست گرفته بودن، به همدیگه زل زدن.

سامبوک به چیل-گیوم گفت:

«به چی‌بخونم​ زل زدی؟ چشمات‌شعرهاش​ رو بنداز پایین.»

چیل-گیوم یه پوزخند‌وقت‌ها​ صدادار زد و به‌حتی​ جارو کشیدنش ادامه داد.

از همون‌ماه​ بالا به‌پیرمردِ​ سامبوک گفتم:

«سامبوک.»

«آخ، زهره‌ترکم کردی!»

سامبوک چشمش به‌وقت‌ها​ من افتاد و‌نمیاد​ با قیافه‌ای جاخورده گفت:

«رو پشت‌بوم چیکار می‌کنی؟»

«دارم دنیا رو می‌پام. ماه غروب‌درهم‌وبرهم​ کرد و خورشید دراومد. ستاره‌ها هم‌نیستم​ غیبشون زد. نمی‌دونم کدوم گوری رفتن.»

«خسته نباشی.»

سامبوک این رو‌وقت‌ها​ گفت و دوباره‌نمیاد​ مشغول جارو کشیدن شد.

«برو تو‌ماه​ یه کم استراحت‌دنیاخسته​ کن و بخواب.»

«سامبوک، تو اصلاً‌پیرمردِ​ از شکم ننت‌درهم‌وبرهم​ واسه مسافرخونه‌داری زاییده شدی.»

«این‌طور نیست.»

«داری مسافرخونه‌دارها رو دست‌کم می‌گیری؟»

«مگه یه مرد نباید مثل شما، ارباب، کارش رو با مسافرخونه‌داری شروع کنه، بعدش یه مسافرخونه‌وقت‌ها​ رو بچرخونه و وقتی پول به جیب زد، بره تو کار محافظت و اسکورت، یه صنف‌دوست​ تجاری راه بندازه، با یه زن خوشگل ازدواج کنه و واسه خودش رویاهای گنده داشته باشه؟»

«می‌بینم که واسه‌پیرمردِ​ همه‌چیز برنامه چیدی.‌درهم‌وبرهم​ جاه‌طلبی‌ت بدک نیست.»

«شما خودت‌بخونم​ هم برنامه‌ای‌وقت‌ها​ داری، ارباب؟»

«دارم.»

«چی هست؟»

«برنامه‌ام اینه که یه کاری‌آهنگ​ کنم تا آدمایی مثل تو‌زیادی​ بتونن طبق برنامه‌هاشون زندگی کنن.»

«این فوق‌العاده‌ست.»

سامبوک جاروش رو آورد پایین و در‌حتی​ حالی که به من نگاه می‌کرد، با‌محدودن​ ادای احترام رزمی مشتش رو تو دستش کوبید.

«ارادت دارم، ارباب.»

«نمی‌دونم چرا همیشه دلم‌دنیاخسته​ می‌خواد بخوابونم تو گوش آدمایی‌آهنگ‌های​ که این‌جوری برام خودشیرینی می‌کنن؟»

«من که خودشیرینی نمی‌کنم. اونایی که دارن‌نمیاد​ خودشیرینی می‌کنن احتمالاً همون یاروهای داس‌به‌دستِ تو اون‌محدودن​ چادرن. فقط به طرز جارو کشیدنش نگاه کن.»

رو کردم‌بیشتر​ به چیل-گیوم‌شعرهاش​ و گفتم:

«چیل-گیوم، صبح بخیر.»

چیل-گیوم جواب داد:

«بله، ارباب.»

بدون اینکه انتظار‌وقت‌ها​ خاصی داشته باشم،‌نمیاد​ به چیل-گیوم گفتم:

«میای با هم صبحونه بزنیم؟»

چیل-گیوم جواب داد:

«میل ندارم.»

«داری دستِ‌بیشتر​ رد به سینه‌یادم​ حسن‌نیتِ من می‌زنی؟»

«عذر می‌خوام.»

عمداً به سامبوک سپردم‌وقت‌ها​ که یه صبحونه تو‌حتی​ مایه ضیافت‌های شام آماده کنه.

بعدش یه خروار غذا رو روی میزهای بیرون مسافرخونه‌گوش​ چیدم، غذاهایی که دیروز خریده بودیم رو آوردم بیرون‌آهنگ‌هایی​ و روی یه منقلِ سنگِ روح، گوشت کباب کردم.

هر از گاهی که چشمم به چادر می‌افتاد، چیل-گیوم‌زمزمه​ رو می‌دیدم که پشت میزی کنارِ چهار گنجینه مطالعه نشسته،‌نمیاد​ داره گوشت خشک‌شده گاو می‌جوه و به ما زل زده.

یه تیکه گوشتِ براقِ ترش‌آهنگ​ و شیرین رو با چاپستیک‌هام برداشتم‌بلد​ و به سمت چیل-گیوم تکونش دادم.

«چیل-گیوم...»

«بله، ارباب.»

«همین‌جوری صدات کردم.»

همون‌طور که به چیل-گیوم زل‌آهنگ​ زده بودم، گوشت ترش و‌زیادی​ شیرین رو چپوندم تو دهنم.

با شنیدن صدای جلز و ولز‌یادم​ کباب، سریع سرم رو چرخوندم و یه‌می‌شینن​ تیکه گوشت گنده رو روی آتیش دیدم.

انگار داشتن یه‌وقت‌ها​ ران درسته خوک‌نمیاد​ رو کباب می‌کردن.

«اوووف، اصلِ جنس همینه.»

سامبوک همون رانِ عقبی رو‌آهنگ​ که داشت رو آتیش کباب‌زیادی​ می‌شد، به سمت چیل-گیوم تکون داد.

ما مردایی بودیم که هنرهای‌شعرهاش​ رزمی تمرین می‌کردیم، واسه همین صبحونه‌اونایی​ رو خیلی جنگی و وحشیانه می‌خوردیم.

طبق گفته‌های «شیطان شمشیر»، احتمال زیادی وجود داشت که‌گوش​ دشمنا تو همین ده روز پیداشون بشه، که یعنی همین‌دوست​ امروز یا فردا سروکله شیاطین مختلفی تو مسافرخونه پیدا می‌شد.

با این افکار، تا‌پیرمردِ​ جایی که جا داشت‌زیر​ غذا تو خندق بلام چپوندم.

شاید به خاطر این بود که به لطف من خواب راحتی‌بلد​ کرده بودن، ولی شرورها و «ارباب‌زاده سوم» که داشت با «گردش‌اونایی​ چی» از جراحاتش ریکاوری می‌کرد هم حسابی داشتن دلی از عزا درمی‌آوردن.

بدون اینکه‌بخونم​ قصد خاصی‌وقت‌ها​ داشته باشم،

با این عوضی‌ها هم‌سفره شدم.

حتی «شیطان شمشیر» هم جوری داشت‌آهنگ​ با ولع می‌خورد که شک کردم نکنه‌نیستم​ تو خونه‌اش هر روز فقط فرنی می‌خورده.

البته این فقط یه حدس بی‌اساس از‌زیر​ طرف من بود، ولی اگه یه نفر فقط‌وقت‌ها​ فرنی بخوره، احتمال اینکه افسردگی بگیره خیلی بالاست.

اگه یه نفر بیشتر از برنج خوردن،‌نمیاد​ مشروب کوفت کنه، احتمال اینکه مثل «شیطان‌خیلی​ شهوت» به راه کج کشیده بشه خیلی زیاده.

و اگه یه نفر بیشتر از‌نمیاد​ یه دهه تنهایی غذا بخوره، به‌می‌شینن​ احتمال زیاد مثل «شیطان شبح» عقده‌ای می‌شه.

با این حساب، همه ما با‌آهنگ​ هم غذا می‌خوردیم و هر از‌بلد​ گاهی یه نگاهی به چیل-گیوم می‌نداختیم.

بعد از اینکه یه مدت تو سکوت غذا خوردیم، به‌زیادی​ نظر می‌رسید حوصله «شیطان شمشیر» هم سر رفته، چون یه تیکه‌گوش​ گوشت کلفت رو با چاپستیک‌هاش برداشت و به چیل-گیوم زل زد.

«......»

«شیطان شمشیر» گوشت‌وقت‌ها​ رو تکون داد‌نمیاد​ و به چیل-گیوم گفت:

«بیا بشین با ما بخور.»

چیل-گیوم به «شیطان‌پیرمردِ​ شمشیر» چشم‌غره رفت‌درهم‌وبرهم​ و جواب داد:

«نمی‌خوام، ممنون.»

چشمم افتاده بود به همون تیکه گوشتی که تو‌گوش​ چاپستیک‌های «شیطان شمشیر» بود، که یهو یه حمله غافلگیرانه‌آهنگ‌هایی​ زدم و چاپستیک‌هام رو دراز کردم تا از چنگش دربیارم.

اما «شیطان شمشیر» انگار که داره یکی از «هنرهای‌زمزمه​ گلاویز شدن» رو اجرا می‌کنه، مچ دستش رو چرخوند، خیلی‌نمیاد​ نرم جاخالی داد و گوشت رو چپوند تو دهنِ خودش.

«شیطان شمشیر»‌رفیق​ بهم نگاه‌دنیاخسته​ کرد و گفت:

«کور خوندی.»

با یه پوزخند سرد، نگاهم چرخید سمت «شیطان‌اگه​ شهوت»، و همون لحظه‌ای که چشم‌هامون تو هم گره‌عادت​ خورد، اون حروم‌زاده یهو مثل روانی‌ها زد زیر خنده.

همون‌طور که داشتیم غذا می‌خوردیم، با نگاهی‌درهم‌وبرهم​ پر از ترحم به «شیطان شهوت» که‌بخونم​ داشت تنهایی واسه خودش روده‌بر می‌شد خیره شدیم.

«شیطان شمشیر» گفت:

«غذاتون رو بخورین.»

«باشه.»

«شیطان شهوت» یهو خنده‌اش‌پیرمردِ​ رو قطع کرد و تو‌زمزمه​ سکوت دوباره مشغول خوردن شد.

حالا که بهش فکر‌دنیاخسته​ می‌کنم، انگار «شیطان شهوت» به‌آهنگ‌های​ خاطر «شیطان شمشیر» داشت می‌خندید.

با در نظر گرفتن‌وقت‌ها​ رابطه استاد و شاگردی‌شون،‌حتی​ بی‌سروصدا بی‌خیال قضیه شدم.

دلم نمی‌خواست سرِ یه سفره‌ی‌یادم​ آروم و بی‌دردسر، کتک خوردنِ‌اونایی​ یه نفر رو تماشا کنم.

من یه‌ماه​ همچین آدمِ‌پیرمردِ​ باملاحظه‌ای هستم.

ناولها | novelha.net