چپتر 208: حرکت مرگباری که موقع نگهبانی خلق شد
0هوا که تاریکرفیق شد، خودم داوطلبآهنگ شدم که نگهبانی بدم.
دلیلش هم این بود کهآهنگ وقتی داشتم با گردش چی خودمبلد ور میرفتم، بقیه داشتن کشیک میدادن.
این شرورها ازم محافظت کرده بودن،یادم پس حالا نوبت من بود کهدلم شبِ اونها رو امن نگه دارم.
اصولاً موقع نگهبانی دادن، آدم بایدنمیاد یه مسیر گشتزنی مشخص کنه ومیشینن همون دور و بر پرسه بزنه.
ولی الان، مسافرخانه هزار مایلی تک ودرهموبرهم تنها وسط یه جای متروکه مثل بیابونبخونم افتاده بود، پس نیازی به گشتزنی خاصی نبود.
اصلاً از همون اولش هم ما از اونزمزمه آدمهایی نبودیم که راحت پا پس بکشیم، برایشعرهاش همین خودمون این انزوا رو انتخاب کرده بودیم.
بهمحض اینکه شرورها رفتن تو مسافرخانه،یادم مثل تیر پریدم روی پشتبوم مسافرخانهدلم هزار مایلی و تو حالت لوتوس نشستم.
درحالیکه به آسمونِ روشعرهاش به تاریکی نگاه میکردم،اگه با خودم فکر کردم.
خدا کنه یه شب آرومدنیاخسته و مقدس باشه و هیچ قاتلِزیادی بیناموسی یهو از ناکجاآباد پیداش نشه.
داخل مسافرخانه، همه غیردنیاخسته از من خواب بودنزمزمه یا داشتن استراحت میکردن.
منم تک و تنها با ماه رفیقنمیاد شدم و مثل یه پیرمردِ دنیاخسته، یهخیلی آهنگ درهموبرهم رو زیر لب زمزمه کردم.
آهنگهای زیادی بلد نیستم بخونم.
بیشتر وقتها هم شعرهاش یادم نمیاد ودرهموبرهم حتی اگه آهنگهای زیادی هم گوش بدم،بخونم اونایی که به دلم میشینن خیلی محدودن.
شاید به همین خاطر بود کهدرهموبرهم عادت داشتم آهنگهایی رو که دوستنیستم دارم، هی پشت سر هم تکرار کنم.
بینشون یه سری شعرهای بدون ملودی هم بودحتی و نمیدونم چرا بین این همه روز، امروزشاید شعر «گوان کانگهای» از کائو کائو اومد تو ذهنم.
کائو کائو «گوان کانگهای» رو بعدنمیاد از شکست دادن قبیله شمالی ووهوان کهخیلی جلوش قد علم کرده بودن، نوشته بود.
این همون شعری بود که وقتیآهنگ داشت از کوه جیشی بالا میرفت ونیستم به دریای پهناور نگاه میکرد، خونده بود.
همونطور که روی پشتبوم مسافرخانه نشسته بودم،زیر به تاریکی سیاهی که مثل یه دریایبیشتر خروشان دورم پهن شده بود، خیره شدم.
تو یهبخونم قسمتی از «گوانشعرهاش کانگهای» اینطوری میگه:
«صعود به کوه جیشیشعرهاش در شرق، برای خیرهاگه شدن به دریای بیکران.»
«خورشید و ماهرفیق گویی از قلبآهنگ این دریا طلوع میکنند.»
«ستارگان درخشان و راه شیریآهنگ نیز از دریا برمیخیزند وزیادی در پهنه آسمان گسترده میشوند.»
البته نمیدونمبخونم این تفسیروقتها درسته یا نه.
و خب، تو موقعیتیشعرهاش هم نیستم که بتونم برمگوش از خود کائو کائو بپرسم.
در هر صورت، تفسیر متن دستآهنگ خودم بود، پس کلمات رو بهبلد روش خودم تو ذهنم حلاجی کردم.
و اینطوری شد که همونطورآهنگ که روی پشتبوم نشسته بودمزیادی و به تاریکیِ خروشان نگاه میکردم...
حس کردم تا حدودیوقتها میفهمم چرا کائو کائوحتی اونهمه آدم رو کشته بود.
قصد نداشتم برای کائو کائویادم یا حتی کارهای خودم بهانهتراشیاونایی کنم، فقط اینطوری برداشتش کردم.
بالاخره، هیچکدوممون آدمهای خوبی نبودیم.
با خودم تصور کردم اگه کائو کائو کهزمزمه میگفتن از سردردهای شدید رنج میبرده، یه رزمیکار تویادم موریم بود، احتمالاً مشکلش یه نوع انحراف چی بوده.
به هر حال، تو «گوان کانگهای» اینطور بهحتی نظر میرسید که حرکت خورشید و ماه و ستارگانخاطر درخشان و راه شیری، همهشون از دریا سرچشمه میگرفتن.
اگه بخوام به زبون خودم بگم، مثلحتی اینه که چیِ خورشید و ماه، همهشونمحدودن از دریایی که همون دانتینِ منه سرچشمه میگیرن.
تو حالت عادی، خورشید و ماه به ترتیب ظاهر میشن، مثل یه تعویض شیفتِ مسالمتآمیزبیشتر بین نگهبانها، ولی اگه به زور همزمان بکشیشون بالا و باعث بشی با هم برخوردعادت کنن، یه فاجعه طبیعی رخ میده، درست مثل آب دریا که یهو زیر و رو میشه.
این همون اصلپیرمردِ باطنیِ آسمان درخشاندرهموبرهم خورشید و ماهه.
بنابراین، چارهای نداشتم جزوقتها اینکه روی «ستارگان درخشان واگه راه شیری» هم عمیق بشم.
این هم از دریاشعرهاش شروع میشد و منماگه یه دانتینِ خروشان داشتم.
و ازماه اونجایی کهپیرمردِ شب بود...
روی پشتبوم دراز کشیدم وآهنگ با خیال راحت به ستارههایزیادی تو آسمون شب زل زدم.
یه ستاره تک و تنها وجودیادم داره، و راه شیری به ظاهردلم شدن ستارهها بهصورت گروهی اشاره میکنه.
«چانران» یعنیبیشتر به طرزشعرهاش خیرهکنندهای زیبا.
و منظره آسمون شبیپیرمردِ که الان داشتم بهشزیر نگاه میکردم، دقیقاً همینطوری بود.
کائو کائو احتمالاً این شعر رو ننوشته بود که نوادگانشزیادی از توش تو هنرهای رزمی به روشنگری برسن، ولی مناگه حتی از شعرش هم داشتم تو هنرهای رزمی تعمق میکردم.
اگه به آسمون شبِ خیرهکننده و زیبانمیاد زل میزدم و بعد چشمهام رو میبستم،خیلی یه دریای تاریک و پهناور جلوم باز میشد.
وقتی دوباره چشمهام رو باز میکردم، ستارههایی کهاگه به شکل متراکمی تو آسمون میدرخشیدن، انگار رویخاطر سرم آوار میشدن و سرم رو گیج میآوردن.
اصل باطنی هنرهای رزمی رو که از درخشش ستارهها وآهنگهای راه شیری نشأت میگرفت، محدود کردم به مسیری که آدمهای زیادیاگه رو نکشه، بلکه فقط کار یه شخص خاص رو تموم کنه.
اگه آسمان درخشان خورشید و ماه یه تکنیک نهایی بود کهبلد با زیر و رو کردن دریا خیلیها رو از بین میبرد، میخواستمدلم یه هنر رزمی بسازم که فقط مثل یه پرتو نورِ درخشان باشه.
یه هنر رزمی اونقدروقتها خیرهکننده و زیبا کهحتی دفع کردنش سخت باشه.
یهو یاد هنروقتها شمشیر بزرگ ششنمیاد جنگجوی رهبر اتحاد افتادم.
دلیل اینکه هنر شمشیر رهبر اتحادآهنگ واقعاً باشکوه بود، این بود کهبلد تو ظاهر کاملاً معمولی به نظر میرسید.
با یه ضربه که به طرز عجیبیزیر پیشپاافتاده به نظر میرسید، شمشیر چوبی تو دستوقتها شیطان شمشیر رو با یه حرکت خرد کرد.
من نمیتونستم بهبیشتر یه همچین اصل باطنیِنمیاد معمولی و سادهای برسم.
چون این هنر شمشیریشعرهاش بود که زندگی ایماگه سو-بک توش حل شده بود.
من برعکسش رو فکر کردم.
بیاید نیت قتلپیرمردِ رو پشت ایندرهموبرهم زرقوبرق قایم کنیم.
هنر الهی مه بنفششعرهاش یه هنر رزمیه کهاگه خودم هم باید ازش بترسم.
دلیلش اینه که سطحپیرمردِ فعلیِ من هنوز برایزیر پیاده کردنش مناسب نیست.
چون این یه هنر رزمیه کهدرهموبرهم توش دانتینم طوری به خروش میاد کهبخونم انگار دریا داره زیر و رو میشه.
برای همین، بهطور غریزی فقط تو موقعیتهایینمیاد ازش استفاده میکردم که اونقدر عصبانی بودمخیلی که دل و رودهام داشت بالا میاومد.
در نتیجه، به این نتیجهیادم رسیدم که قدرت هنر الهی مهدلم بنفش هرچی عصبانیتر بشم، قویتر میشه.
آخه چه مدل هنر رزمیایدنیاخسته با عصبانیت قویتر میشه؟ ولیآهنگهای واقعاً در مورد من صدق میکرد.
شاید یه اسم دیگهدنیاخسته برای هنر الهی مهزمزمه بنفش، «هنر الهی خشم» باشه.
حتی یه آدم معمولی همشعرهاش وقتی عصبانی میشه، عوارضش روگوش روی جسم و روحش حس میکنه.
هنر الهی مه بنفش که با لرزوندن دانتین استفادهگوش میشه، طبیعتاً عوارضی روی بدن و ذهنم به جاآهنگهایی میذاشت، برای همین تا الان خودم رو کنترل کرده بودم.
بنابراین، روی پشتبوم مسافرخانه هزار مایلی، کاری کردم که تیغه شمشیر چوبیام هی قرمزبخونم و بعد سفید بشه، و تصمیم گرفتم این رو به یه هنرِ سطح پایینتر ازخاطر هنر الهی مه بنفش تبدیل کنم و اسمش رو گذاشتم هنر الهی خورشید و ماه.
اصل باطنیاش سادهست.
اینه که بتونی به ارادهشعرهاش خودت، سریع بین یانگ افراطیگوش و یین افراطی جابهجا بشی.
ولی با اینکه سادهست، احتمالاً تو کلحتی موریم فقط چند نفر انگشتشمار پیدا بشنمحدودن که بتونن مثل من ازش استفاده کنن.
اصلاً از همون اولش هم، پیدا کردندرهموبرهم کسی که همزمان انرژی درونی یانگ افراطیبخونم و یین افراطیِ قابلتوجهی داشته باشه، نادره.
درحالیکه بهرفیق آسمون شبدنیاخسته نگاه میکردم،
با خونسردی هنرهایبیشتر رزمیام رو مرتبیادم و تثبیت کردم.
در بالاترین سطح، هنر الهییادم مه بنفش، و زیر اون،اونایی هنر الهی خورشید و ماه.
تکنیکهای نهایی که از این دو هنر رزمیزیر مشتق میشن، آسمان درخشان خورشید و ماه، پرده نوریشعرهاش خورشید و ماه، و هاله شمشیر مه بنفش هستن.
و بهتازگی تشعشعپیرمردِ پرشکوه رو همدرهموبرهم بهشون اضافه کردم.
بعد از این تصمیم، از مسافرخانه پریدم پایینحتی و درحالیکه شمشیرم رو تو دست داشتم، موقعشاید اجرای مهارت سبکیام، شروع به تمرین تشعشع پرشکوه کردم.
تو هر زمینهایوقتها که باشه، اولیننمیاد تلاش همیشه ناشیانهست.
باید اون خامی روپیرمردِ بتراشی و صیقل بدیزیر تا یه مجسمه خلق بشه.
برای صیقل دادن این مجسمه خامدرهموبرهم و ناشیانه که همون تشعشع پرشکوه بود،بخونم نصفهشب شروع کردم به تاب دادن شمشیرم.
با تصور اینکه فضای تاریک اطراف مسافرخانه همون آسمون شبه، شمشیرم رو گرفتم و ادایمحدودن یه شهابسنگِ در حال سقوط از آسمون رو درآوردم، و برای تقلید از یه شهابسنگ،چرا باید به سرعت یه پرتو نور میشدم، برای همین مدام سرعت مهارت سبکیام رو بالا میبردم.
همونطور که داشتم با شمشیرم مهارت سبکی رو با سرعتاونایی اجرا میکردم، یهو یاد شمشیر و حرکات قاتلی افتادم کهپشت ارباب قصر شب خونی در موردش بهم هشدار داده بود.
اونا روماه هم مالپیرمردِ خودم کردم.
همون موقعیرفیق که فرم مجسمهآهنگ داشت شکل میگرفت...
«هنر بیقلب سایه ماه»وقتها رو دور تیغهام پیچیدمحتی و فضای تاریک رو شکافتم.
منظرهی گلهای سفیدی که تو اوننمیاد تاریکی مطلق شناور بودن، دستکمی ازمیشینن یه خوشه ستاره تو آسمون شب نداشت.
بعد از اینکه کل شب رو صرف بیرون دادن ستارههای بیمعنی کردم، یهو یه هدفبیشتر خیالی تو ذهنم ساختم. بعد انرژی «یانگ افراطی» رو به «هنر یخ» که از قبلعادت تزریق کرده بودم اضافه کردم و همهچیز رو تو یه نقطه روی نوک شمشیر متمرکز کردم.
«هنر یخ» ازپیرمردِ روی کل تیغه بهزیر همه طرف پخش شد.
و از نوک شمشیر، «چیشعرهاش شمشیر» سرخ و درخشانِ «مرحلهگوش شعله» به بیرون شلیک شد.
فضای قیرگون شب باشعرهاش گلهای سفید و یهاگه خط صافِ سرخرنگ تزئین شد.
این یه نقاشی بودپیرمردِ که با شمشیر رویزیر یه بوم سیاه کشیده بودم.
«......!»
هرجور که بود تونسته بودم با دستپاچلفتیبازی اجراشحتی کنم، ولی این هنر رزمی چنان سطح بالاییشاید داشت که نمیتونستم به همین راحتیها مالِ خودم کنمش.
در هر صورت، این تکنیک نهایی کهحتی فعلاً اسمش رو گذاشته بودم «تابش باشکوه»، حالاشاید فرمِ یه مجسمه رو به خودش گرفته بود.
از اونجا که محاله بتونی یه تکنیک نهایی رو همون لحظهایزیادی که تمرینش رو شروع میکنی به تکامل برسونی، شمشیرم رو غلاف کردماونایی و راه افتادم سمت مسافرخانه هزار مایلی که تو دل تاریکی میدرخشید.
تو همین حینپیرمردِ که داشتم برمیگشتم، بازیر نیت کشتار بررسیش کردم...
این مفهوم بهبیشتر تکنیک نهاییِ «تابشیادم باشکوه» اضافه شد.
یه ضربه شمشیرِ رو به جلونمیاد که حریف رو ذوب میکنه و همزمانخیلی دیدش رو با «هنر یخ» کور میکنه.
واسه خودشماه یه شمشیرِ تککُشدنیاخسته و مرگبار بود.
از اونجایی که تلفظ «تابش باشکوه» به طرز عجیبیآهنگهای رو اعصاب بود و معنیش هم یه نمه مبهم میزد،حتی یه اسم ساده و راحت روی این تکنیک نهایی گذاشتم.
شمشیر شهابسنگ.
مردی که وسطوقتها نگهبانی دادن، یه حرکتِحتی صددرصد کشنده خلق میکنه.
با افتخار تأییدرفیق میکنم که اونآهنگ مرد، خودِ منم.
بعد از خلقِ یه هنرآهنگ رزمی، سرم یه کم گیج میرفت،بلد واسه همین برگشتم روی پشتبوم مسافرخونه.
آخ... یعنی به خاطروقتها همینه که گربهها بعضیحتی وقتا میرن رو پشتبوم؟
با این فکر که اصلاً نبایدنمیاد سعی کنم فازِ یه گربه رو درکخیلی کنم، یه سیلی به گونهی خودم زدم.
«دیگه نباید شورش رو دربیارم.»
همونطور که با چشمای باز از رو پشتبوم داشتماگه طلوع خورشید رو تماشا میکردم، سامبوک که کلهسحر بیدار شدهآهنگهایی بود، اومد جلوی مسافرخونه و شروع کرد به جارو کشیدن.
با شروع جارو کشیدن سامبوک، چیل-گیوم هم ازاگه اردوگاه دشمن تو سمت چپ زد بیرون وخاطر شروع کرد به جارو کردنِ دور و بر چادرشون.
واسه یه لحظه، چیل-گیوم و سامبوکآهنگ در حالی که جاروهاشون رو توبلد دست گرفته بودن، به همدیگه زل زدن.
سامبوک به چیل-گیوم گفت:
«به چیبخونم زل زدی؟ چشماتشعرهاش رو بنداز پایین.»
چیل-گیوم یه پوزخندوقتها صدادار زد و بهحتی جارو کشیدنش ادامه داد.
از همونماه بالا بهپیرمردِ سامبوک گفتم:
«سامبوک.»
«آخ، زهرهترکم کردی!»
سامبوک چشمش بهوقتها من افتاد ونمیاد با قیافهای جاخورده گفت:
«رو پشتبوم چیکار میکنی؟»
«دارم دنیا رو میپام. ماه غروبدرهموبرهم کرد و خورشید دراومد. ستارهها همنیستم غیبشون زد. نمیدونم کدوم گوری رفتن.»
«خسته نباشی.»
سامبوک این رووقتها گفت و دوبارهنمیاد مشغول جارو کشیدن شد.
«برو توماه یه کم استراحتدنیاخسته کن و بخواب.»
«سامبوک، تو اصلاًپیرمردِ از شکم ننتدرهموبرهم واسه مسافرخونهداری زاییده شدی.»
«اینطور نیست.»
«داری مسافرخونهدارها رو دستکم میگیری؟»
«مگه یه مرد نباید مثل شما، ارباب، کارش رو با مسافرخونهداری شروع کنه، بعدش یه مسافرخونهوقتها رو بچرخونه و وقتی پول به جیب زد، بره تو کار محافظت و اسکورت، یه صنفدوست تجاری راه بندازه، با یه زن خوشگل ازدواج کنه و واسه خودش رویاهای گنده داشته باشه؟»
«میبینم که واسهپیرمردِ همهچیز برنامه چیدی.درهموبرهم جاهطلبیت بدک نیست.»
«شما خودتبخونم هم برنامهایوقتها داری، ارباب؟»
«دارم.»
«چی هست؟»
«برنامهام اینه که یه کاریآهنگ کنم تا آدمایی مثل توزیادی بتونن طبق برنامههاشون زندگی کنن.»
«این فوقالعادهست.»
سامبوک جاروش رو آورد پایین و درحتی حالی که به من نگاه میکرد، بامحدودن ادای احترام رزمی مشتش رو تو دستش کوبید.
«ارادت دارم، ارباب.»
«نمیدونم چرا همیشه دلمدنیاخسته میخواد بخوابونم تو گوش آدماییآهنگهای که اینجوری برام خودشیرینی میکنن؟»
«من که خودشیرینی نمیکنم. اونایی که دارننمیاد خودشیرینی میکنن احتمالاً همون یاروهای داسبهدستِ تو اونمحدودن چادرن. فقط به طرز جارو کشیدنش نگاه کن.»
رو کردمبیشتر به چیل-گیومشعرهاش و گفتم:
«چیل-گیوم، صبح بخیر.»
چیل-گیوم جواب داد:
«بله، ارباب.»
بدون اینکه انتظاروقتها خاصی داشته باشم،نمیاد به چیل-گیوم گفتم:
«میای با هم صبحونه بزنیم؟»
چیل-گیوم جواب داد:
«میل ندارم.»
«داری دستِبیشتر رد به سینهیادم حسننیتِ من میزنی؟»
«عذر میخوام.»
عمداً به سامبوک سپردموقتها که یه صبحونه توحتی مایه ضیافتهای شام آماده کنه.
بعدش یه خروار غذا رو روی میزهای بیرون مسافرخونهگوش چیدم، غذاهایی که دیروز خریده بودیم رو آوردم بیرونآهنگهایی و روی یه منقلِ سنگِ روح، گوشت کباب کردم.
هر از گاهی که چشمم به چادر میافتاد، چیل-گیومزمزمه رو میدیدم که پشت میزی کنارِ چهار گنجینه مطالعه نشسته،نمیاد داره گوشت خشکشده گاو میجوه و به ما زل زده.
یه تیکه گوشتِ براقِ ترشآهنگ و شیرین رو با چاپستیکهام برداشتمبلد و به سمت چیل-گیوم تکونش دادم.
«چیل-گیوم...»
«بله، ارباب.»
«همینجوری صدات کردم.»
همونطور که به چیل-گیوم زلآهنگ زده بودم، گوشت ترش وزیادی شیرین رو چپوندم تو دهنم.
با شنیدن صدای جلز و ولزیادم کباب، سریع سرم رو چرخوندم و یهمیشینن تیکه گوشت گنده رو روی آتیش دیدم.
انگار داشتن یهوقتها ران درسته خوکنمیاد رو کباب میکردن.
«اوووف، اصلِ جنس همینه.»
سامبوک همون رانِ عقبی روآهنگ که داشت رو آتیش کبابزیادی میشد، به سمت چیل-گیوم تکون داد.
ما مردایی بودیم که هنرهایشعرهاش رزمی تمرین میکردیم، واسه همین صبحونهاونایی رو خیلی جنگی و وحشیانه میخوردیم.
طبق گفتههای «شیطان شمشیر»، احتمال زیادی وجود داشت کهگوش دشمنا تو همین ده روز پیداشون بشه، که یعنی همیندوست امروز یا فردا سروکله شیاطین مختلفی تو مسافرخونه پیدا میشد.
با این افکار، تاپیرمردِ جایی که جا داشتزیر غذا تو خندق بلام چپوندم.
شاید به خاطر این بود که به لطف من خواب راحتیبلد کرده بودن، ولی شرورها و «اربابزاده سوم» که داشت با «گردشاونایی چی» از جراحاتش ریکاوری میکرد هم حسابی داشتن دلی از عزا درمیآوردن.
بدون اینکهبخونم قصد خاصیوقتها داشته باشم،
با این عوضیها همسفره شدم.
حتی «شیطان شمشیر» هم جوری داشتآهنگ با ولع میخورد که شک کردم نکنهنیستم تو خونهاش هر روز فقط فرنی میخورده.
البته این فقط یه حدس بیاساس اززیر طرف من بود، ولی اگه یه نفر فقطوقتها فرنی بخوره، احتمال اینکه افسردگی بگیره خیلی بالاست.
اگه یه نفر بیشتر از برنج خوردن،نمیاد مشروب کوفت کنه، احتمال اینکه مثل «شیطانخیلی شهوت» به راه کج کشیده بشه خیلی زیاده.
و اگه یه نفر بیشتر ازنمیاد یه دهه تنهایی غذا بخوره، بهمیشینن احتمال زیاد مثل «شیطان شبح» عقدهای میشه.
با این حساب، همه ما باآهنگ هم غذا میخوردیم و هر ازبلد گاهی یه نگاهی به چیل-گیوم مینداختیم.
بعد از اینکه یه مدت تو سکوت غذا خوردیم، بهزیادی نظر میرسید حوصله «شیطان شمشیر» هم سر رفته، چون یه تیکهگوش گوشت کلفت رو با چاپستیکهاش برداشت و به چیل-گیوم زل زد.
«......»
«شیطان شمشیر» گوشتوقتها رو تکون دادنمیاد و به چیل-گیوم گفت:
«بیا بشین با ما بخور.»
چیل-گیوم به «شیطانپیرمردِ شمشیر» چشمغره رفتدرهموبرهم و جواب داد:
«نمیخوام، ممنون.»
چشمم افتاده بود به همون تیکه گوشتی که توگوش چاپستیکهای «شیطان شمشیر» بود، که یهو یه حمله غافلگیرانهآهنگهایی زدم و چاپستیکهام رو دراز کردم تا از چنگش دربیارم.
اما «شیطان شمشیر» انگار که داره یکی از «هنرهایزمزمه گلاویز شدن» رو اجرا میکنه، مچ دستش رو چرخوند، خیلینمیاد نرم جاخالی داد و گوشت رو چپوند تو دهنِ خودش.
«شیطان شمشیر»رفیق بهم نگاهدنیاخسته کرد و گفت:
«کور خوندی.»
با یه پوزخند سرد، نگاهم چرخید سمت «شیطاناگه شهوت»، و همون لحظهای که چشمهامون تو هم گرهعادت خورد، اون حرومزاده یهو مثل روانیها زد زیر خنده.
همونطور که داشتیم غذا میخوردیم، با نگاهیدرهموبرهم پر از ترحم به «شیطان شهوت» کهبخونم داشت تنهایی واسه خودش رودهبر میشد خیره شدیم.
«شیطان شمشیر» گفت:
«غذاتون رو بخورین.»
«باشه.»
«شیطان شهوت» یهو خندهاشپیرمردِ رو قطع کرد و توزمزمه سکوت دوباره مشغول خوردن شد.
حالا که بهش فکردنیاخسته میکنم، انگار «شیطان شهوت» بهآهنگهای خاطر «شیطان شمشیر» داشت میخندید.
با در نظر گرفتنوقتها رابطه استاد و شاگردیشون،حتی بیسروصدا بیخیال قضیه شدم.
دلم نمیخواست سرِ یه سفرهییادم آروم و بیدردسر، کتک خوردنِاونایی یه نفر رو تماشا کنم.
من یهماه همچین آدمِپیرمردِ باملاحظهای هستم.