چپتر 431: زمانی که صاحب مسافرخانه بودم
0مرشد اعظم ایالت یان، نیروی خردکننده کف دستم رو که ازمیمیرید بالا رو سرش هوار شده بود، انداخت به جون همراهش ومیکنه خودش پرید جلو تا نیروی کف دستش رو سمتم ول بده.
وایسادم تا این مرشد اعظم ایالت یان قشنگدهن بیاد نزدیک، بعد عصای طلایی تو دست راستمخودت رو چرخوندم و نیروی کف دستش رو پودر کردم.
در کمال تعجب، انگار که بخوادسفید منو به یه دوئل انرژی درونی دعوتنگاهم کنه، دو دستی چسبید به عصای طلایی.
تق!
ولی عصای طلایی همون موقعاگه تغییر شکل داده و رنگشهمهتون عین برف سفید شده بود.
در حالی که مرشد اعظم ایالت یان داشت با چشمهایجواب گردشده به عصای یخزده زل میزد، من نگاهم رو انداختم بهاگه اون سه نفری که با کف دست چپم داشتم لهشون میکردم.
داشتن جون میکندن تا دووم بیارن،سفید عین آدمایی که میخوان یه سقفمیزد گنده رو رو سرشون نگه دارن.
حیف شد، ولیگردشده من هنوز حتینگاهم گرم هم نشدم.
عمداً یه نگاهی به رزمیکارهایاگه ژجیانگ انداختم تا اینطور بههمهتون نظر برسه که مبارزهمون پایاپایه.
مرشد اعظم ایالت یان که داشت با هردهن دو دستش جلوی چی سردی که از عصاخودت جریان داشت رو میگرفت، دهنش رو باز کرد.
«...اون-پیونگ، میخوایداده همونجا وایسی وبرف فقط تماشا کنی؟»
یه بخار سفیدگردشده از دهن مرشد اعظمانداختم ایالت یان زد بیرون.
اون-پیونگ جواب داد.
«مرشد اعظم ایالتوایسی یان، من که قبلاًبخار بهت هشدار داده بودم.»
«خودت تمومش کن.»
«تمومش کنم؟ چقدر مسخره. اگه اون راهبِ اونجا بلند بشه، همهتون میمیرید.لهشون فکر کردی برای چی پا نمیشه؟ رهبر فرقه جوان داره باهاتون بازیدارن میکنه تا مهارتهاتون رو بسنجه، برای همین اونم فقط داره تماشا میکنه.»
«فکر کردی اربابچقدر جامعه مرگ و زندگیاونجا بیخیال این قضیه میشه؟»
«وقتی تا قبل از اون مرده باشی،بخار دیگه چه فایدهای داره؟ باید میدیدی وقتی شبحبودم فنگشویی پرید سمت راهب چه بلایی سرش اومد.»
همون لحظه، شبح فنگشویی که یه بار دیگه نیروی هوایی کف دستمیزد رو پاس داده بود به بقیه اعضا، با یه قدم فاصلهاش روبیارن باهام پر کرد و یه شمشیر نازک رو درست جلوی چشمهام فرو آورد.
نیروی کف دست چپم رو کشیدم عقبانداختم و به محض اینکه نوک اون شمشیر نازکمیکندن رو گرفتم، یه تلنگر به مچ دستم زدم.
شمشیر که شکسته بودمسخره و کمتر از نصفش باقیبشه مونده بود، شلیک شد جلو.
تو نوعهمونجا خودش، یهفقط قتل درجا بود.
با دست چپم مچ دست شبح فنگشویی رو گرفتم و خردش کردم،میزد بعد کشیدمش سمت خودم و قبل از اینکه نگاهم رو بندازم بهبیارن گرگ سیاه و ملکه شیطانی، چی سرد هلال ماه رو کوبیدم تو سینهاش.
شبح فنگشویی تو همونیخزده حالتِ فرو کردن شمشیرشاون خشک شد و یخ زد.
دستهای مرشد اعظم ایالت یان هم بهاونجا خاطر چی سردی که از عصا فوران میکرد،نمیشه یخ زده و عین برف سفید شده بود.
گرگ سیاه و ملکه شیطانی که چشمشون تو چشممبیرون افتاد، سریع از چپ و راست از هم جداکنم شدن و با استفاده از مهارت سبکی فلنگ رو بستن.
یعنی واقعاًداده فرار کردنعین بهترین گزینهشونه؟
مجبور بودم بیخیال یکیشون بشم،میزد ولی اول عصا رو ولچپم کردم و افتادم دنبال گرگ سیاه.
رانش رایحه تاریک،چقدر یه قدم... دوراهبِ قدم... سه قدم.
همینکه فاصلهام رو کمفقط کردم، گرگ سیاه برگشت وبیرون شمشیر پهن بزرگش رو چرخوند.
با هنر تلنگر انگشتعین میانی چنان کوبیدم توداشت سرش که درجا بیهوش شد...
شترق!
بعدش برگشتم و تند واگه سریع با رانش رایحه تاریک رفتممیمیرید سمت ملکه شیطانی که داشت درمیرفت.
یه قدم، دو قدم، سه قدمکنی رو زمین برداشتم، بعد یه قلوهسنگقبلاً از رو زمین برداشتم و پرت کردم.
ووش!
قلوهسنگ که داشت راست میرفت تو پسکلهانداختم ملکه شیطانی، با شمشیرش که تو هواداشتن چرخید و کشید بیرون، دو شقه شد...
تو همون لحظه، درجا فاصلهام رو پراونجا کردم و با نیروی کف دستِ مهربرای دست بزرگ، راه فرار ملکه شیطانی رو بستم.
تو همون کسری از ثانیه که نیروی کف دستبیرون مهر دست بزرگ با شمشیرش تمیز شکافته شد، رفتم توچقدر دلش و مجبورش کردم باهام تبادل نیروی کف دست کنه.
پَک!
ملکه شیطانی که نیروی کف دستِ آغشته به چی سردچپم ماه کامل رو خورده بود، تلوتلو خورد و همونطور سرپاسقف وا رفت رو زمین، بعدش هم شروع کرد به وحشتناک لرزیدن.
تازه اون موقع بود که مرشد اعظم ایالتبلند یان، در حالی که دستهاش رو از اونرهبر عصای سفید کشیده بود کنار، بهم نگاه کرد.
خیلی بیخیال ازش پرسیدم.
«مرشد اعظم ایالترنگش یان، واقعاً فکر کردیحالی میتونی قسر در بری؟»
پسگردن ملکه شیطانی رو گرفتممیزد و مثل یه گونی پرتاشچپم کردم همونجایی که اون-پیونگ بود.
یهو صدای شیههچقدر یه اسب رو شنیدماونجا و سرم رو چرخوندم.
کالسکه سیاه اسبدار یهفقط تکونی خورد که مثلاًدهن فرار کنه، ولی بعدش وایساد.
راهب دیوانه اتصال کالسکه به اسبها رو قطع کرده بود، با یهمیزد ضربه پشتدست سقف کالسکه رو فرستاده بود رو هوا و حالا هم روآدمایی صندلی کالسکهچی وایساده بود و داشت از بالا تو کالسکه رو نگاه میکرد.
مرد سیاهپوش بلندگردشده شد و بهنگاهم راهب دیوانه نگاه کرد.
صدا ازکنم اون کله طاساگه و براق دراومد.
«اینکه فقط وایسیوایسی تماشا کنی و بعدشبخار در ری، قانون موریمه؟»
مرد سیاهپوش هیچ جوابی نداد،برف فقط شمشیرش رو کشید وگردشده به راهب دیوانه حمله کرد.
راهب دیوانه پرید رو هوا و نیرویانداختم کف دستش رو ول داد، درجا کالسکه سیاهمیکندن رو پودر کرد و تیکههاش رو فرستاد هوا.
تو همین هیر و ویر، پسگردنراهبِ گرگ سیاه بیهوش رو هم گرفتمفکر و اونم پرت کردم پیش اون-پیونگ.
رفتم سمت مرشد اعظمفقط ایالت یان که بدجوریدهن مونده بود چه غلطی بکنه.
عصا که با یه لایه نقرهای پوشیده شدهداشت بود، به خاطر انرژی درونی مرشد اعظم ایالتنفری یان دوباره برگشته بود به همون رنگ طلاییش.
رفتم جلوترچشمهای و دستمیخزده رو دراز کردم.
«بدش من.»
عصای طلایی رو از مرشدتماشا اعظم ایالت یان گرفتم وجواب پرت کردم برای راهب دیوانه.
راهب دیوانه که داشت با دست خالی با مردچشمهای سیاهپوش میجنگید، یه پرش بلند تو هوا کرد، عصایداشتم در حال پرواز رو رو هوا قاپید و فرود اومد.
قیافهاش دقیقاً شبیه گوان یومیزد شده بود که یه شمشیرچپم دستهبلند طلایی دستش گرفته باشه.
از مرشدکنم اعظم ایالتمسخره یان پرسیدم.
«اگه بعد از اینهمه بزدلبازی که درآوردی بخوای بجنگی،بیرون فکر میکنی راهب بهت رحم میکنه یا یه راست میفرستتچقدر ورِ دل بودا؟ مرشد اعظم ایالت یان چه فکری میکنه؟»
مرشد اعظمداده ایالت یانعین جواب داد.
«از اونجایی که اونیخزده یه راهبه که ازاون کشتن دوری میکنه، احتمالاً نمیکشه...»
همینطور که صدای برخوردمسخره شمشیر و عصا روبلند میشنید، به حرفش ادامه داد.
«اومدی ما رو بکشی، اونوقت انتظارکنی داری ما بهت رحم کنیم؟ اینقبلاً اصلاً منصفانه نیست، مرشد اعظم ایالت یان.»
«حرف بزن.»
«میخوام هنر یخ رو بهت تزریق کنم. ترجیح میدی چند تا چک و لگدداشتن دیگه بخوری و بعد هنر انگشت رو نوش جون کنی، یا همین الان مثلگرم بچهی آدم هنر انگشت رو میپذیری؟ انتخاب کن، همونطور که برازنده یه مرشد اعظمه.»
عضلات صورت مرشدچقدر اعظم ایالت یانراهبِ به لرزه افتاد.
«...همینجوری قبولش میکنم.»
«اوه؟ بیا جلوتر.»
مرشد اعظم ایالت یان اونقدرمیزد اومد جلو که دستم بهشچپم میرسید و زل زد تو چشمهام.
عمداً دستم رو خیلی آروم درازراهبِ کردم و با هنر انگشتم کوبیدمفکر رو شونههای مرشد اعظم ایالت یان.
دلم میخواست یه ضدحملهای چیزی بزنه، ولیبخار شاید به خاطر اون ذات خونسردش بودهشدار که فقط تلوتلو خورد و نشست رو زمین.
به مرشد اعظمرنگش ایالت یان کهسفید نشسته بود گفتم.
«مرشد اعظم ایالت یان، انرژیمیزد درونیات خیلی عمیقه. دقیقاً چقدرچپم از قدرتت رو مخفی کرده بودی؟»
عمداً یه ضربه هنر انگشت دیگهراهبِ که آغشته به چی سرد هلالفکر ماه بود رو کوبیدم تو تنش.
پَک!
بالاخره صورت مرشدرنگش اعظم ایالت یانسفید از درد مچاله شد.
ملکه شیطانی و شبح فنگشویی رو نشوندم بغل دست مرشد اعظم ایالت یان که داشتمیکندن مدیتیشن میکرد، و بعد از اینکه یه چک خوابوندم زیر گوش گرگ سیاه که حالاعمداً بهوش اومده بود، چی سرد هلال ماه رو به اونم تزریق کردم و نشوندمش زمین.
هر چهارتاشون تو یه ردیف نشستن، دراونجا حالی که مثل بید میلرزیدن و سعی میکردننمیشه با تنظیم تنفسشون سرمای استخونسوز رو پس بزنن.
«سردتونه؟ احتمالاًهمونجا چون کنارفقط دریاییم سردتره. اون-پیونگ.»
اون-پیونگ بهم نگاه کرد.
«بگو.»
خنجر موهیستکنم رو پرتمسخره کردم واسه اون-پیونگ.
«کله هر چهارتاشون رو بتراش.تماشا اگه مقاومت کردن، بهت اجازهجواب میدم بکوبی تو کلاهک روح بهشتیشون.»
«فهمیدم.»
اون-پیونگ در حالی که خنجر موهیست رو تواون دستش گرفته بود بلند شد و اول سعیدووم کرد قضیه رو برای چهار هژمون روشن کنه.
«من فقط دارم کاری که بهم گفته شده رو انجامهمهتون میدم، پس از دست من شاکی نشید. من که قبلاً بهتونبازی نصیحت کردم زانو بزنید، ولی خودتون بودید که منو نادیده گرفتید.»
ملکه شیطانی و گرگ سیاه سعی کردن یهدهن چیزی بگن، ولی فکشون درست کار نمیکرد وخودت فقط یه مشت چرت و پرت نامفهوم بلغور کردن.
رو کردمداده به چهارعین هژمون و گفتم.
«اگه مقاومت کنید، همکاری نکنید، یا زر مفتاون بزنید و باعث بشید اون-پیونگ دستش خط بخوره، پوستبیارن سرتون کنده میشه. محض اطلاعتون، این خنجر بدجوری تیزه.»
اون-پیونگ یه آهیچقدر کشید و رفتراهبِ سمت گرگ سیاه.
«بعید میدونم این کار معنیتماشا خاصی داشته باشه، ولی بهجواب ترتیب سن موهاتون رو میزنم.»
خنجر موهیست شروعرنگش کرد به بریدنسفید دستهدسته موهای گرگ سیاه.
گرگ سیاهچشمهای یه نفس کوتاهمیزد و بریده کشید.
«آه...»
یه صدایهمونجا خرد شدن بلندتماشا باعث شد برگردم.
ژست مرد سیاهپوش که شمشیرش رو دو دستی چسبیده بود داشتیخزده از هم میپاشید، تو همین حین راهب دیوانه راستقامت وایساده بودمیکندن و خیلی یکنواخت و بیروح اون عصای سنگین رو میکوبید پایین.
با یه صدایگردشده بام، زانوهای مردنگاهم سیاهپوش خورد زمین.
با این وضعی کهمسخره پیش میرفت، یارو قراربلند بود زیر کتک جون بده.
«...یعنی قراره همینطوری بمیره؟»
وقتی بالاخره شمشیر با صدایبرف جرنگجرنگ افتاد رو زمین، مرد سیاهپوشیخزده هر دو دستش رو برد بالا.
راهب دیوانه با بیخیالی تمام، عصای طلاییاش رواون عمودی میکوبید تو سر مرد سیاهپوش که سعیدووم داشت با دستهای خالی ضربهها رو دفع کنه.
انگار داشتکنم یه رزمیکارمسخره رو تنبیه میکرد.
تق! تق! تق! تق!
تازه وقتی مرد سیاهپوشعین از دهنش خون بالا آورد،چشمهای ضربههای عصا بالاخره متوقف شد.
راهب دیوانه با خشونت موهایمیزد مرد سیاهپوش رو چنگ زدچپم و پرتش کرد سمت من.
با مرد سیاهپوشی که تو هوا پروازاونجا کرده بود و بعد از چند تابرای غلت خوردن رو زمین متوقف شد، احوالپرسی کردم.
«تو دیگه کدوم خریفقط هستی؟ مهارت پروازت بدکدهن نیستا. تحتتأثیر قرار گرفتم.»
اون-پیونگ یهداده نگاهی انداختعین و جواب داد.
«نفر دوم جامعهگردشده مرگ و زندگی، معاونانداختم رهبر انجمن سونگ گیونگ.»
معاون رهبر انجمن با اوناگه قیافه خشنش بهم نگاه کردهمهتون و بازم خون تف کرد.
«چندشآور... نوچ نوچ.وایسی معاون رهبر انجمن؟ رابطهاشبخار با رهبر انجمن چطوره؟»
«مورد اعتمادترین آدمِ رهبر انجمنه.»
«خوبه.»
اون-پیونگ که حالا داشتمسخره موهای ملکه شیطانی روبلند کوتاه میکرد، ازم پرسید.
«منظورت از "خوبه" چیه؟»
نگاهی به اون-پیونگ انداختم.
«منظورم اینه که ماهیگیری تو دریا دارهانداختم خوب پیش میره. تمیز بزنش. یه جوری برقمیکندن بیفته که از صد متری هم معلوم باشه.»
راهب دیوانه که دیگه علاقهاش روراهبِ از دست داده بود، رفت سمت ساحلکردی و دوباره محو تماشای امواج خروشان شد.
جوری نگاه میکرد انگار میخواستتماشا تصویر دریایی رو که شاید تاداد مدتها نمیدید، تو حافظهاش حک کنه.
معاون رهبر انجمن رو بلند کردم و نشوندمشداشت پایینترین جا، بعد از قصد یه ضربه دیگهنفری با هنر انگشت ماه رو به زوال بهش زدم.
بعدش یه چرخی زدم ومیزد یه سنگ گرد با اندازه مناسبداشتم و یه سنگ دراز پیدا کردم.
نشستم روبهرویکنم رزمیکارایی که یکییکیاگه داشتن کچل میشدن.
سنگ گرد و درازفقط رو مثل موکتاک چنددهن بار به هم کوبیدم.
تق، تق، تق، تق، تق...
با دیدنشون تو اینیخزده وضعیت، یادم افتاد کهاون اینا واقعاً رزمیکار بودن.
حتی وقتی موهاشون داشت تراشیده میشد، میدونستن مهمترینبلند چیز اینه که از جراحت درونی جلوگیری کنن، برایفرقه همین تمام تمرکزشون رو گذاشته بودن رو نفس کشیدنشون.
القاب اینهمونجا رزمیکارا رو یکییکیتماشا به زبون آوردم.
«مرشد اعظم ایالت یان، ملکهبرف شیطانی، شبح فنگشویی، گرگ سیاه، معاونیخزده رهبر انجمن. کچلهای آینده، کلهبراقهای ژجیانگ.»
«...»
«رزمیکارایی که اونقدر از پخش شدن انرژی درونی یا افتادن به جون انحراف چی میترسن که حتی نمیتونن به موهاشون که داره تو باد پرواز میکنه توجه کنن.جامعه کی اول میاد نجاتتون بده؟ ارباب جامعه مرگ و زندگی میاد، یا پادشاه گوم-سان میاد تا اون-پیونگ رو نجات بده؟ سرنوشت این دو تا چی میشه؟ این شیش تاشمشیر کچل میشن هشت تا کچل؟ یا شاید رهبر انجمن و پادشاه گوم-سان بقیه استادا رو هم با خودشون بیارن و "اتحاد کچلهای ژجیانگ" رو تأسیس کنن؟ نامو آمیتابها بودا.»
موکتاک روهمونجا کوبیدم... نه،فقط سنگتاک رو کوبیدم.
تق، تق، تق، تق، تق...
همونطور که داشتمگردشده سنگتاک رو میکوبیدم،نگاهم اون-پیونگ ازم پرسید.
«کامل از تهچقدر بتراشمشون؟ یا مثلراهبِ مال خودم شلخته بزنم؟»
«از ته. یه جوریفقط که از برقی کهدهن میزنه چشم آدم کور بشه.»
«فهمیدم.»
«تبدیل به یه منبع نور بشید تا زیردستای جامعه مرگ و زندگی که از دور دارن جاسوسی میکنن بتونن زود پیداتون کنن. چشمنواز و خیرهکننده! اوناهنوز هم برمیگردن و با جدیترین صدای ممکن به رهبر انجمنشون گزارش میدن: "ارباب، همهشون کچل شدن..." اونم میگه: "چی؟ معاون رهبر انجمن هم؟" اونا میگن: "معاونتماشا رهبر انجمن هم کچل شده." تلهی زندگی و کلاً زندگی یه رزمیکار همینه که ممکنه به خاطر یه گزارش صادقانه تا سرحد مرگ کتک بخوره. مگه نه؟»
«...»
«یه مشت احمق بیمصرف. وقتی با زیردستانون پیداتون شد یا وقتی از کالسکه پیاده شدید، پر از نیت قتلچقدر و غرور بودید، ولی عمراً فکرش رو میکردید که سرنوشتتون این بشه. حالا تبدیل شدید به یه مشت کچلِ بیچارهمهارتهاتون که هیچ غلطی نمیتونن بکنن. هیچ فرقی با کلهی هشتپایی که افتاده تو تور ماهیگیر ندارید؛ همونقدر شل و ول.»
شاید خنجرداده موهیست بیش ازبرف حد تیز بود.
طولی نکشید که مرشد اعظم ایالت یان هم بهنفری دینِ کچلی دراومد و موهای معاون رهبر انجمن کهآدمایی تازه به جمعمون اضافه شده بود هم کامل تراشیده شد.
اون-پیونگ که با زحمتمسخره سر رفقاش رو برقبلند انداخته بود، بهم نگاه کرد.
بهش گفتم.
«خسته نباشی. حالا میتونی موهای خودتم بتراشی.حالی میگن راهب نمیتونه سر خودش رو بتراشه،انداختم ولی تو رزمیکاری، پس از پسش برمیای.»
«هوو...»
اون-پیونگ یه آهی کشیدمسخره و تهمونده موهای خودشبلند رو هم کامل تراشید.
خنجر موهیستهمونجا رو ازش پستماشا گرفتم و گفتم.
«بشین.»
وقتی اون-پیونگ تو صف بقیه نشست وانداختم بهم نگاه کرد، حالت چهره و نگاههاشونداشتن رو برانداز کردم و به حرف اومدم.
«شبح فنگشویی، اینقدر از چی میسوزی؟ باورت میشه هنوزم نیت قتلت رو ول نکردی؟ مهارتهات که تعریفیفرقه نداشت، تزکیه ذهنیت هم که از همه داغونتره. چقدر با اطرافیانت بیرحمانه رفتار کردی که هنوزم یهوقتی همچین نگاهی تو چشماته؟ مرتیکه احمق، اگه حالت جا اومده، یه بار دیگه سعی کن بهم حمله کنی.»
به محض اینکه حرفم تموم شد، چی ودهن خون شبح فنگشویی احتمالاً به هم پیچید، چونخودت یه دهن پر از خون سیاه تف کرد بیرون.
پواااک!
نوچنوچی کردم.
«به نظر میاد حمله دوباره کلاً منتفیه. چیِ خودت رو به گردش دربیار، کرمِ بیچاره. کسی که هنرهای رزمی یه قاتل رو یاد گرفته نباید اینقدر بیظرفیت باشه. حالا که حرفش شد، بذار بهت بگم که منباشی شماره یکِ قاتلهای موریم تو این دورهام. اینکه باورت بشه یا نه به خودت ربط داره. من همون کسیام که سازمان قاتلهای جامعه عبور از رودخانه رو نابود کرد. هنرهای رزمیم رو هم از شماره یکِ قاتلهایباقی قبلی یاد گرفتم. شبح فنگشویی، قاتلی مثل تو اصلاً نباید اسم خودش رو قاتل بذاره. مایه خجالتمی. محض اطلاعت بگم، قاتلهای کچل خیلی کمیابن. تو یه شب مهتابی و روشن حسابی دردسرساز میشن. میپرسی چرا؟ چون برق میزنن!»
«...»
«مرشد اعظم ایالت یان.»
«بگو.»
«انرژی درونیت واقعاً ترسناکه، مگهاگه نه؟ تو یه نوع انرژی درونیمیمیرید یانگ افراطی رو به کمال رسوندی.»
بلند شدم، رفتم سمت مرشد اعظمکنی ایالت یان و با هنر انگشتقبلاً هلال ماه یه ضربه بهش زدم.
کل بدن مرشد اعظم ایالتبرف یان به شدت لرزید و بالاخرهیخزده یه دهن خون سیاه بالا آورد.
اگه با هنر انگشت ماهمیزد کامل بهش ضربه میزدم، درجاچپم از سرما یخ میزد و میمرد.
برگشتم سر جام،چقدر تو حالت مراقبهراهبِ نشستم و گفتم.
«از حالا به بعد، بهتون یاد میدم سرما و گشنگی یعنی چی. بریم ببینیم کیبودم میبره. محض اطلاعتون، من قراره آتیش روشن کنم و وقتش که برسه با راهب غذا بخورم.نمیشه شماها که استادای معروف و خفنِ ژجیانگ هستید، پس همون گردش چیِ خودتون رو انجام بدید.»
«...»
«اینطوری شاید بتونید احساساتیخزده آدمای ضعیف رو درک کنید،نفری حتی اگه شده یه ذره.»
چند بار دیگه که سنگتاک رو کوبیدم،اونجا ملکه شیطانی و گرگ سیاه یه دهنبرای خون تف کردن؛ انگار طبیعیترین اتفاق دنیا بود.
زل زدم بهوایسی اون-پیونگ که هنوزکنی خون بالا نیاورده بود.
اون-پیونگ سریعداده سرش رو خمبرف کرد و گفت.
«رهبر فرقه، من مقاومتیخزده نمیکنم. لطفاً بهم رحم کنید.نفری من به همکاری ادامه میدم.»
سنگتاک رو گذاشتمچقدر زمین و برایراهبِ اون-پیونگ دست زدم.
«باورنکردنیه. الکی پادشاه نبودی، اون-پیونگ.»
«امر کنید.»
«بریم یه چیزی بخوریم.»
«همین الان آمادش میکنم.»
بلند شدن اون-پیونگ روفقط تماشا کردم و بعددهن با دستم بهش اشاره کردم.
«از قیافهات اینطور بهعین نظر میاد که میخوای موقعچشمهای آماده کردن غذا جیم شی.»
«چطور ممکنه؟»
«فایده نداره. نمیتونم بهت اعتماد کنم.راهبِ معلومه که داشتی موشمردگی درمیاوردی وفکر سرگرم بازیابی انرژی درونیت بودی. بیا اینجا.»
«اگه از هنر یخفقط خودتون استفاده کنید، آماده کردنبیرون غذا یه کم سخت میشه...»
«دستت رو بده.»
مچ دست اون-پیونگ رویخزده چسبیدم و هنر یخاون رو بهش تزریق کردم.
وقتی حس کردم داره با انرژی درونی خودشبلند یه مقاومت ضعیفی نشون میده، تغییرش دادم بهرهبر چی صاعقه و یه شوک حسابی بهش وارد کردم.
همین که صدای جیغ از لبهای اون-پیونگ دراومد،دهن یه جریان دیگه از چی سرد فرستادم وخودت با مهربونیِ تمام تا خود دانتینش بدرقهاش کردم.
اون-پیونگ با رنگی کهعین مثل گچ دیوار پریدهداشت بود، بهم نگاه کرد.
با سرمچشمهای اشاره کردمیخزده و گفتم.
«گمشو. غذا بیار. غذایمسخره راهب رو هم خیلیبلند تمیز و مرتب آماده کن.»
اون-پیونگ نگاهی به چهارفقط هژمون و معاون رهبر انجمنبیرون انداخت و بعد ازم پرسید.
«غذای اینا چی...»
«اینا قراره از گشنگی بمیرن.»
«فهمیدم.»
دوباره شروع کردم به کوبیدن سنگتاککنی و به رزمیکارایی که داشتن چیِقبلاً خودشون رو به گردش درمیاوردن، خیره شدم.
«هنوز به اندازه نصف روز حرف دارم که بهتونچشمهای بزنم. خوب گوش کنید. شروع شد. ترکیبی از غرغر، حرفایلهشون نیشدار، نصیحت و سخنرانیهای طولانی و خستهکننده براتون آماده کردم.»
«...»
«خب، اونکنم زمان که مناگه صاحب مسافرخانه بودم...»
رزمیکارایی که روی گردشفقط چیِ خودشون تمرکز کردهدهن بودن، همزمان چشماشون رو بستن.