چپتر 221: نظر محقق را شنیدم
0محقق سفیدپوش چشمانش رابالای باز کرد و آرام بهباید اطراف اتاق مطالعه نگاهی انداخت.
«......»
نگاهش شبیه کسیزمانی بود که دارد کلزانو زندگیاش را مرور میکند.
انتظارش میرفت.
چه دلش میخواست و چه نه، حتماً وقتاست زیادی را پشت این میز گذرانده و کلماتاتاقش را از روی بامبوهای لعنتی رونویسی کرده بود.
من با واژه «توصیه آخر» محققمیکردم سفیدپوش را تحت فشار گذاشته بودم، ولیبودند در نهایت تصمیم با خود او بود.
تصمیم آسانی هم نبود.
حدس میزدم اگر کسی بالای سرشرهبر باشد، این موضوعی است که محققمیکردند سفیدپوش باید برایش سرش را قمار کند.
محقق سفیدپوش بعد ازبالای یک نگاه طولانی بهاست اتاقش، زبان باز کرد:
«خیلی حس عجیبی است.»
«چه چیزی؟»
بالاخره نگاهم کرد و گفت: «فکررهبر نمیکنم سرنوشت من این بوده باشد.میکردند یک حس ناشناخته و عجیبغریب دارم.»
دهانم را بستماگر تا خود بهباشد خود باز نماند.
سرنوشت اصلی محقق سفیدپوش؟
من هم نمیدانستم.
با اینکه او لقب بدنام «امپراتور شرور» رازده به دست آورده بود، ولی هیچ ایدهای نداشتم کهموعد اگر مخفیانه در اتحاد موریم فعالیت میکرد، چه میشد.
آن دورانی که من داشتم از دست فرقهاست شیطانی فرار میکردم، زمانی بود که همه جلوی رهبرزبان فرقه زانو زده بودند و با ترسولرز زندگی میکردند.
اگر رهبر اتحاد، ایم سو-بک، با آن موهای سفیدش که زودتر اززده موعد سفید شده بود و در هوا تاب میخورد اینور و آنورهوا نمیدوید، دنیا خیلی وقت پیش جلوی رهبر فرقه شیطانی سر خم کرده بود.
آیا جناح محقق سفیدپوشهمه جلوی فرقه شیطانی میایستاد؟زده یا فقط تماشا میکردند؟
یک حسی بهم میگفتهمه این مرتیکه به اتحادزده موریم میپیوست و ضدحمله میزد.
نه بهمیزدم خاطر یکبالای هدف والا.
بلکه فقط به اینشیطانی خاطر که جنگیدن باهمه رهبر فرقه برایش جذابتر بود...
این پیشبینی من بود.
از محقق سفیدپوشزمانی پرسیدم: «فکر میکنی سرنوشتتزانو قرار بوده چی باشه؟»
محقق سفیدپوش گفت: «فکربالای کنم همانجوری که همیشه زندگیباید کردم، به زندگی ادامه میدادم.»
راستش، اینداشتم برای هرشیطانی کسی صدق میکند.
حتی یک حرومزاده دیوانه مثل محققرهبر سفیدپوش هم جواب داد که همانطورمیکردند که همیشه بوده زندگی میکرده است.
«پیشنهادم رو قبول میکنی؟»
«هوی، رهبر فرقه. چرا اینقدر نترسی؟ احتمال دارد قبل از اینکه بخواهی آسمان درخشان خورشید و ماه را با هنرچیزی الهی مه بنفش اجرا کنی، تو را بکشم. من الان به خاطر ترس از تهدیدت دودل نیستم. دارم فکر میکنم چوندست دیدگاهت نسبت به این کتابها غیرمنتظره است. دارم به این نتیجه میرسم که تو دقیقاً نقطه مقابل امپراتور شی هوانگ هستی.»
محقق سفیدپوش دستشفرقه را بلند کرد وزمانی به کتابهایش اشاره کرد.
«آن دیکتاتور اینها را سوزاند. تو به من میگویی از آنها استفادهمیکردند کنم. همین حرفت دلم را لرزاند. چرا من نتوانستم مثل تو فکرآنور کنم؟ فکر میکنی دلیلش چیست؟ چرا میدان دید من از تو محدودتر بود؟»
این مرتیکه یکهو داشت خودشجلوی را با من مقایسه میکردترسولرز چون فکر میکرد نابغه است؟
فکر اینکه بخواهم نازش راسرش بکشم و آرامش کنم روی مخقمار بود، واسه همین خشک جواب دادم:
«نمیدونم. من چیفرقه میدونم؟ خیلی چیزامیکردم هست که نمیدونم.»
حرف سادهایمیکردم بود، ولیهمه محقق سفیدپوش خندید.
بعد از چند بار خندیدنِ تودماغی، محقق سفیدپوش گفت: «حتی اگر همه کتابهای اینجا راسفیدش به تو بدهم، خائن محسوب نمیشوم. اما مدیران اتاقهای مطالعه در مکانهای دیگر، کسانی هستندمیایستاد که همرده مناند. من هیچ حقی ندارم که بگویم آنها چطور از کتابهایشان استفاده کنند.»
ذهنم یکهو روشن شد.
«هوم... پس معتقدی اوناییشیطانی که تو رونویسی کردی ازجلوی مال بقیه مدیرا بهترن. درسته؟»
محقق سفیدپوش نگاهم کرد.
«این هم غرور من است و هم عزتنفسم.زده اگر بخواهی قهرمانهای جوانمرد تربیت کنی، فکر میکنیزودتر میتوانی جلوی ظهور یک شی هوانگ دیگر را بگیری؟»
«محقق، ما از کجا میتونیم آینده رو بدونیم؟است فقط به خاطر اینکه برنامه میریزی معنیش ایناتاقش نیست که همه چی طبق اون پیش میره.»
«پس چرا اصلاً برنامه میریزی؟»
«عیبی نداره اگه طبق برنامه پیش نره. برنامهریزی چیزی نیست جز تعیین یه هدف و محکم کردن اون اراده. مهم نیست اگه برنامه خراب بشه. مسافرخونه من سوخت، شماها هم در حالی که کتاباتون سوزونده شد رفتیدمیپیوست زیر خاک. این چیزا قبلاً اتفاق افتاده، الان داره میافته و در آینده هم میافته. من فقط امید دارم دنیایی بسازم که بتونیم همهجا قهرمانهای جوانمرد خلق کنیم تا امثال من کمتر بشن و به نیتهای مختلفنترسی آدمای صد مکتب فکری احترام بذاریم. من این پیشنهاد رو بهت ندادم که یه برنامه رو بینقص اجرا کنم. من فقط دارم این آرزو رو منتقل میکنم که بقیه مجبور نباشن زجری که من کشیدم رو بکشن. همین.»
محقق سفیدپوش سرزمانی تکان داد و بهزانو اتاق مطالعه اشاره کرد.
«رزمیکاران موریم حریصِ کتابچههای مخفی هستند. اگر کسی به زور این اتاق را میگرفت و بیمهابا هنرهای رزمی مختلف را تمرینبالاخره میکرد، دچار انحراف چی میشد. بیشتر مطالبی که من ویرایش کردم تله است. پیشبینی کرده بودم که اگر استادی پیدا شودآورده که زورم به او نرسد، میتوانم با کتابهای ساخته شده در این اتاق او را بکشم. آن هم فقط یک برنامه بود.»
با دیدداشتم جدیدی بهشیطانی اتاق نگاه کردم.
حالا که فکرش را میکنم، حتیرهبر اگر محقق سفیدپوش را اینجا میکشتممیکردند و اتاق را میگرفتم، مشکلی حل نمیشد.
چون او با حیلهگری محتوا را تغییر داده بود، من همزندگی چیزی را تمرین میکردم که به نظر هنر رزمی خفنی میآمد،میخورد ولی تهش دچار انحراف چی میشدم و مثل زندگی قبلیام رد میدادم.
دوباره فهمیدم محققاگر سفیدپوش آدم دقیقباشد و موشکافی است.
ولی من قصد داشتم حتیفرار اگر سه شبانهروز طول بکشدرهبر راضیاش کنم، واسه همین عجله نکردم.
«پس اینجا اتاقیهزمانی که دزدش مستقیمرهبر میره تو قبر.»
محقق سفیدپوش عمیق بههمه فکر فرو رفت وزده بعد از جایش بلند شد.
«فعلاً که، خب...»
محقق سفیدپوش دستهایش را پشتفرار کمرش گذاشت، رفت سمت کتابخانه، نگاهیزانو انداخت و یک کتاب بیرون کشید.
«این باید مناسب باشد.»
محقق سفیدپوش کتاب راهمه پرت کرد و کتابزده افقی به سمتم پرواز کرد.
گرفتمش ومیزدم فوری عنوانشبالای را چک کردم.
محقق سفیدپوش نگاهم کرد و گفت: «شاید توهمه افکار خودت را داشته باشی، ولی من هم سلیقهایم خودم را دارم. آن را بده به مویونگ بک.»
از حرف غیرمنتظرهاش جا خوردم و پرسیدم: «مگه همین الان نگفتی میخوای بکشیش؟ گفتی میکشیش که، مرتیکه عوضی. اگه دستت به دکتر مویونگ بخوره، باید تودنیا خواب جلوی آسمان درخشان خورشید و ماهِ من وایستی. حتی امتحان میکنم ببینم میتونی جلوی آسمان درخشان خورشید و ماهی رو بگیری که وقتی داری میرینیکنم از تو چاه توالت میزنه بیرون یا نه. دارم بهت هشدار میدم، با کسایی که بقیه رو درمان میکنن درنیفت. این اصلاً هنر رزمی درستی هست؟»
محقق سفیدپوش با لبخند جواب داد: «...هوی،زانو رهبر فرقه. درک رزمی مویونگ بک خیلیموهای فوقالعادهتر از چیزی است که فکر میکنی.»
«خودم میدونم.میزدم چرا اینقدربالای قیافه میگیری؟»
«اولاً، او در جنگ روانی ماهر استزمانی و چون پزشکی خوانده، دانشش از بدنترسولرز و نقاط طب سوزنی باید عمیق باشد.»
این حرومزاده عادتزمانی داشت فقط چیزی کهزانو دلش میخواهد را بگوید.
«......»
«این هنر رزمیای است که برای کسی که در جنگ روانی ماهر است، یاد گرفتنش مفید است. تو از پرورش قهرمانهای جوانمردنگاهم حرف زدی، ولی مویونگ بک هم مردی است که لیاقت قویتر شدن را دارد. با اینکه جلوی من ترسیده بود، ولی هر چهنداشتم لازم بود را گفت. به نظر میآمد فهمیده من چه جور آدمیام، ولی تا آخرش خونسرد ماند. این هدیه به خاطر آن است.»
روی کتابداشتم این نوشتهشیطانی شده بود:
هنر الهی پیوند گل.
معنیاش تقریباً میشد جابهجاهمه کردن یک گل برایزده پیوند زدنش به یک درخت.
شکم گل کرداگر و حالت چهره محققموضوعی سفیدپوش را چک کردم.
«این دیگه چیه؟ قرارهشیطانی با جابهجا کردن گلهاهمه دچار انحراف چی بشم؟»
محقق سفیدپوش سر تکان داد.
«آدم بدخلقی مثل تو اگر یادش بگیرد دچار انحراف چی میشود. ولی ذات مویونگ بکسفیدش فرق دارد. درک رزمی او برای تشخیص روان حریف عالی است، پس به موقع ازمیایستاد آن استفاده میکند. با آن سطح از درک، هیچ احتمالی برای انحراف چی وجود ندارد.»
گاهی اوقات آدم موقع کادوسرش گرفتن حس گندی داره، و اینقمار دقیقاً حالی بود که الان داشتم.
محقق سفیدپوش گفت: «اگه انقدر نگرانی، بهش بگو اینجلوی کتابیه از طرف من، همونی که قبلاً به دیدنشموهای رفته بود. اونوقت مویونگ بک حواسش رو جمع میکنه.»
محقق سفیدپوش دوباره دستهاشهمه رو پشت کمرش گذاشتزده و دنبال کتاب بعدی گشت.
راستش، بدجوری دلم میخواست یه بقچه بگیرم، همه کتابها رو بریزمزندگی توش و مثل یه شاهدزد فرار کنم، ولی نمیتونستم؛ چون بینشونمیخورد کتابهایی قاطی بود که طراحی شده بودن تا باعث انحراف چی بشن.
اگه محقق سفیدپوش که خودشسرش اینها رو رونویسی کرده بود اینقمار حرف رو میزد، لابد حقیقت داشت.
به هر حال، قصدشیطانی داشتم هنر الهی پیوند گلجلوی رو به مویونگ بک برسونم.
محقق سفیدپوش کتاب بعدی رو بیرونرهبر کشید و پرت کرد سمت منمیکردند و گفت: «اون شمشیر سنگین تکیه.»
«این رومیکردم باید بههمه کی بدم؟»
محقق سفیدپوش برگشت،اگر نگاهم کرد و گفت:موضوعی «بده به شیطان شمشیر.»
«چرا؟»
محقق سفیدپوش آه خفیفی کشید.
از معنی آه کشیدنش بهجلوی نظر میرسید که شیطان شمشیر براشزندگی یه جورایی ناامیدکننده یا کلافهکننده است.
«من تقریباً میفهمم پشتبالای تمرینات شیطان شمشیر با شمشیرباید چوبی چه معنایی نهفته است.»
«خب که چی؟»
«کار احمقانهایه. رهبرزمانی فرقه هم احتمالارهبر داره بهش میخنده.»
«چرا؟»
«قلمرو شمشیر چوبی که شیطان شمشیر تو ذهنشه، در واقع اون قلمرو معمولی شمشیر چوبی نیست. چیزی کهخیلی اون دنبالشه، در اصل قلمرو خدای شمشیره. چند سال طول میکشه تا بهش برسه؟ رهبر فرقه به هراینکه طریقی سعی میکنه اون رو بکشه یا مطیع خودش کنه، پس عملاً وقت کافی برای تمرین نداره. یعنی غیرممکنه.»
«راست میگی. وقت نداره.»
نه تنها صاحب گرو (رهبر فرقه) سعی داشت بهش شمشیر بدهزندگی و بعد پسش بگیره، بلکه اون کلی زیردست داشت و بهمیخورد طرز باورنکردنیای قوی بود، پس شیطان شمشیر قطعاً سرش شلوغ میشد.
حرفهای محققمیکردم سفیدپوش ادامههمه پیدا کرد.
«شمشیر سنگین یه هنر رزمی باستانیه. هنر رزمی ژنرالهای بزرگ قدیم. توی میدان جنگ، یه ژنرال اغلب وقت دفاع کردن نداره و دفاع کردن براش اتلاف وقته. این سبک کاملاً تهاجمیه. هنریه که با یورش به جلو و درهم کوبیدن همه چیز، چههیچ حریف با سپر دفاع کنه چه با سلاح، صیقل خورده. ژنرالهای عالی و بزرگ خودشون از طریق تجربه میدان جنگ یادش میگرفتن، اما یه رزمیکار از صد مکتب فکری اون رو به یه سیستم رزمی تبدیل کرد. شیطان شمشیر میتونه بدنی با درجهایفقط از آسیبناپذیری در برابر شمشیر و تیغه داشته باشه، پس یادگیری یه هنر شمشیرزنی کاملاً تهاجمی براش راحتتر از بقیهست. این یعنی با اضافه شدن شمشیر سنگین، اون میتونه بدون اینکه هر بار به شمشیر شیطانی تکیه کنه، خیلی قویتر از الان بشه.»
تازه بعد از شنیدنشیطانی توضیحات محقق سفیدپوش بود کهجلوی احساس کردم کاملاً بیدار شدم.
«نکته درستیه.»
در حالی که داشتم نکات کلیدی روزانو از محقق سفیدپوش یاد میگرفتم، نمیتونستم اینموهای حقیقت رو انکار کنم که این مرتیکه نابغهست.
چندتا سوال داشتم، ولی نمیخواستم حال و هوایاست طرف رو که تازه منبر رفته بود خراباتاقش کنم، واسه همین تا حد امکان دهنم رو بستم.
به هر حال، اگه وسطفرار کلاس ور میزدم، تنها کسیرهبر که ضرر میکرد خودم بودم.
محقق سفیدپوش بعد از لحظهای تامل، مثل کسیزده که داره از بساط دستفروش جنس سوا میکنه،زودتر یه کتاب برداشت و پرت کرد سمت من.
«اون یکی رو، یاهمه خودت یاد بگیر یازده بده به یه آدم مناسب.»
کتابی کهمیزدم محقق بهم دادهسرش بود رو خوندم.
«هنر ده مرحلهای صاعقه سفید. این دیگهزمانی چه جور هنر رزمیایه؟ از روی اسمش کهزندگی به نظر میرسه از نوع یانگ افراطی باشه.»
محقق سفیدپوش نگاهم کرد و گفت: «هنر لاکپشت طلایی رها موقع گذار از مرحله مرغ مبارز به لاکپشت طلایی، شکاف خیلی بزرگی داره. واسه همینه که خودم یادش نگرفتم. نقاط مبهم زیادی داره که آدم رو به شک میندازه که آیا اینوالا هنر رزمی واقعاً برای یادگیری انسان ساخته شده یا نه. نیاز به زمان و صبر داره. خلاصه کلام اینکه، این هنر رزمیایه که فقط کسایی که به سطح جاودانه رسیدن میتونن یادش بگیرن. به هر حال، ادعا میکنه کسی که انرژی درونی یانگاجرا افراطی داشته باشه، با رسیدن به حالت نهایی، در برابر شمشیر و تیغه آسیبناپذیر میشه. در واقع، تسلط کامل فقط بر هنر لاکپشت طلایی رها کافیه تا کسی شماره یک زیر آسمان بشه. مشکل اینجاست که هیچکس تا حالا موفق به انجامش نشده.»
«هوم.»
«این هنر ده مرحلهای صاعقه سفید رو در حین گذار از مرحله مرغ مبارز به لاکپشت طلایی یاد بگیر. اگه من وارد هنر لاکپشت طلایی رها میشدم، این کاری بود که میکردم. هنر ده مرحلهای صاعقه سفید، هنریهبدنام که انرژی درونی یانگ افراطی رو به چی صاعقه تبدیل میکنه. ساده اما شفافه، و از این جهت که تسلط بهش سخته، شبیه هنر لاکپشت طلایی رهاست. با این حال، زیبایی هنر ده مرحلهای صاعقه سفید در اینه کهمیخورد صرفاً روی عمیقتر کردن و تقویت قدرت چی صاعقه تمرکز داره. از اول تا آخر، فقط قدرت چی صاعقه عمیقتر میشه. یه هنر رزمی سفید و خالصه که دنبال تغییر نیست. بنابراین، ترکیبش با بقیه هنرهای الهی نسبتاً آسونه.»
با پررویی جوابفرقه دادم: «پس قضیهمیکردم انحراف چی چی شد؟»
«رهبر فرقه.»
«هان؟»
«هر هنر رزمیای احتمال انحراف چی داره. حتی اینم نمیدونی؟ هنر ده مرحلهای صاعقهنگاه سفید بدون سماجت قابل توجه قابل تسلط نیست. چه خودت یاد بگیری چه بهناشناخته کس دیگهای بدی، باید توسط یه آدم شدیداً لجباز با پشتکار زیاد یاد گرفته بشه.»
«گرفتم.»
فعلاً، هنر الهی پیوند گل، شمشیررهبر سنگین تکی و هنر ده مرحلهایمیکردند صاعقه سفید رو به دست آورده بودم.
همهش فقط بازمانی ور زدن؛ گمونم یهزانو گنج بادآورده غیرمنتظره بود.
لابد واسه همینهاگر که کلاهبردارها هیچوقت ازموضوعی روی زمین محو نمیشن.
البته، چیزی که گفته بودم کلاهبرداریمیکردم نبود، بلکه بیشتر شبیه یه رویایزده بیداری بود، پس حقیقت توش داشت.
با اینمیکردم حال، نمیتونستم جلویجلوی خندهم رو بگیرم.
تا آخرش قیافه جدی گرفتم و گفتم: «راستی، من گفتم بایدزندگی تعداد زیادی قهرمان جوانمرد پرورش بدیم، پس چرا یهو داری اینمیخورد هنرهای الهی و تکنیکهای نهایی رو به من و اطرافیانم میدی؟»
محقق سفیدپوش با قیافهایبالای که یه کم تمسخراست توش بود نگاهم کرد.
«لی زاها، اگه میخوایشیطانی قهرمان جوانمرد پرورش بدی،همه اول نباید خودت زنده بمونی؟»
«حرفت حقه.»
«فکر میکنی شانس زنده موندنت تو موریم فعلی زیاده؟ تو همین الانش هم رهبر فرقه شیطانی رو تحریک کردی.شده تو این اواخر، هیچکس رو ندیدم که بیشتر از تو اعضای فرقه رو تا حد مرگ زده باشه. ازضدحمله این به بعد چطور میخوای از پس رهبر فرقه بربیای؟ حتی ایم سو-بک هم براش سخته که ازت محافظت کنه.»
«اینم حرف حقه.»
«در نهایت، تو و کسایی که باهات سفرهمه میکنن باید با هم زنده بمونید تا بتونیدمیکردند اون اراجیفِ رویاگونهای که بهم گفتی رو محقق کنید.»
با لحن جدی جواب دادم: «و بازانو این حال این مرتیکه قلب صادقانه یکیموهای دیگه رو به عنوان اراجیف تحقیر میکنه.»
محقق سفیدپوش سرشزمانی رو کج کردرهبر و آه کشید.
«رهبر فرقه، اون دهن تو واقعاً یه مهارت بیرقیب تو موریمه. اگه شاگردایبعد من اینطوری حرف میزدن، خیلی وقت پیش زیر کتک میمردن. بهت میگم، خیلیسرنوشت جالبه. اگه این استعداده، پس واقعاً استعداده. عجیبه. نکنه اینم یه جور هنر رزمیه؟»
این عوضی انقدرفرقه جدی پرسید که یهزمانی لحظه زبونم بند اومد.
«……»
محقق سفیدپوش انگشتزمانی رو مخش رورهبر سمت من گرفت.
«میدونی، تو بعداً نه به خاطر هنرهای رزمیت، بلکه به عنوان مردی که زبون تند و تیزی داره مشهور میشی. فقط یه حسی بهم میگه قضیه اینطوری میشه. این زبونبازیهادارم روی رهبر فرقه که سختگیر، موقر و درباره همه چی جدیه کارساز نیست، پس باید با ناامیدی دستوپای الکی بزنی. من بیشتر کنجکاوم که از این به بعد چطور میخوایجلوی زنده بمونی. تئوری قهرمان جوانمرد تو به احتمال زیاد به عنوان یه توهم محض تموم میشه. اون کلهت باید روی بدنت بمونه تا بتونی به ور زدن ادامه بدی، فکر نمیکنی؟»
حرفهای زیادیداشتم برای گفتن داشتم،فرار ولی قورتشون دادم.
یه مرد گاهیزمانی باید بدونه کی توزانو جنگ کلمات کوتاه بیاد.
به هر حال، من به نظر محترم این محققبودند باهوش که با حرف زدن خام شد و سهسفید تا هنر الهی رو تحویل داد، خوب گوش دادم...
اون حرفها رو توی دلمسرش قورت دادم و با لحنیبرایش آروم جواب دادم: «تایید شد.»