---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 299: چشمان جناح غیرمتعارف • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 299: چشمان جناح غیرمتعارف

0

حالا که فکرش رو می‌کنم، کسی‌لحنش​ رو نمی‌دیدم که ارزش این رو‌رئیس​ داشته باشه که با «چی صاعقه» بکشمش.

در هر صورت، وحشتِ «آسمان درخشان خورشید و ماه» رو تو جونشون انداخته بودم؛ جوری‌بهش​ که به نظر برسه هر لحظه اراده کنم می‌تونم دوباره این حرکت رو پیاده کنم.‌رئیس​ بعدش «هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید» رو که دور دست‌هام پیچیده شده بود، پس کشیدم.

اسکله هنوز هم منظره‌ی چندش‌آور و خونینی داشت،‌باعث​ اما در کمال تعجب، اون دوازده سیزده تا کشتی،‌بالاتنه​ غیر از تکون‌های شدید، هیچ آسیب دیگه‌ای ندیده بودن.

دلیلش این بود‌ردای​ که با یه فاصله‌ای‌دادن​ روی آب شناور بودن.

همون موقع، یه مرد با قیافه‌ای کلافه از‌بوده​ داخل کشتی پرچم‌دار بیرون اومد و کنار همون‌حرص​ مرد میان‌سالی که داشت باهامون حرف می‌زد، ایستاد.

نه تنها ما، بلکه اون مردایی هم‌زیادی​ که به عنوان کاپیتانِ کشتی‌های بزرگ خدمت‌زیردستاش​ می‌کردن، زل زده بودن به این یاروی تازه‌وارد.

این دیوونه‌ی زنجیری بالاتنه‌اش‌ترکیبی​ لخت بود و پایین‌تنه‌اش فقط‌می‌شد​ یه شلوار خواب پاش بود.

یه کم از اون مرد میان‌سال مسن‌تر به نظر‌لختش​ می‌رسید و موهاش ترکیبی از سیاه و مقدار زیادی‌صدای​ سفید بود که باعث می‌شد خاکستری تیره به نظر برسه.

مرد یه ردای بلند خاکستری رو‌لحنش​ که زیردستاش بهش دادن، روی بالاتنه‌رئیس​ لختش انداخت و بعد به حرف اومد.

«... این‌می‌رسید​ سر و صداها‌سیاه​ دیگه چه کوفتیه؟»

لحنش مثل کسی بود که‌سیاه​ خواب بوده و با یه‌خاکستری​ صدای بلند از جا پریده.

برای کسی که رئیس یه‌زیردستاش​ سازمان بود، صداش بیش از حد‌بعد​ پر از حرص و کلافگی بود.

با این حال، حتی با وجود اینکه‌مثل​ داشت بابت سر و صداها غر می‌زد،‌صداش​ به نظر نمی‌رسید زیاد تعجب کرده باشه.

صدای مرد میان‌سال‌موهاش​ که داشت درباره اتفاقات‌زیادی​ گزارش می‌داد، شنیده نمی‌شد.

مرد مو‌می‌رسید​ خاکستری بعد از‌سیاه​ شنیدن گزارش گفت.

«داری میگی یه نفر باعث و بانی این فاجعه است؟‌انداخت​ پس لیاقت این رو داره که پادشاه دریاچه شرقی رو به‌رئیس​ چالش بکشه. هر کسی که این گستاخی رو کرده، بیاد جلو.»

تازه اون موقع‌صداها​ بود که جواب‌لحنش​ مرد میان‌سال شنیده شد.

«بهش میگن رهبر فرقه هائو.»

«با تو حرف نمی‌زدم.»

«بله قربان.»

«بهش بگو خودش بیاد جلو. چرا کشتی‌ها‌مثل​ این‌قدر دورن؟ همه کشتی‌ها، پیشروی کنید. بیاریدشون نزدیک.‌بیش​ از چهار تا آدمِ پاپتی ترسیدید؟ پیشروی کنید.»

با این دستور، کشتی پرچم‌دار و اون دوازده‌باعث​ سیزده تا کشتی دیگه به سمت جلو حرکت‌دادن​ کردن و به سواحل جزیره مار سفید نزدیک شدن.

ما به هم نگاه‌ترکیبی​ کردیم؛ لحن یارو یه‌باعث​ مقدار مسخره به نظر می‌رسید.

«این یارو که ردای‌بلند​ بلند خاکستری پوشیده، همون‌بالاتنه​ شماره یک جناح غیرمتعارفه؟»

«به نظر میاد همین‌طور باشه.»

«اون مرد میان‌سال چی؟»

«به نظر‌می‌رسید​ میاد شاگردش باشه،‌سیاه​ شایدم یه زیردست.»

از روی کشتی پرچم‌دار‌بلند​ که داشت نزدیک می‌شد،‌بالاتنه​ مرد مو خاکستری ازمون پرسید.

«رهبر فرقه هائو کیه؟»

طبیعتاً من جواب دادم.

«منم.»

«عجب توله‌سگ گستاخی.‌ردای​ تا حالا کسی‌بهش​ بهت ادب یاد نداده؟»

سرم رو تکون دادم.

«دقیقاً.»

«...»

«چیه.»

مرد مو خاکستری یهو‌دیگه​ شونه‌هاش رو بالا انداخت‌بوده​ و زد زیر خنده.

«عجب آدم مضحکی.»

مرد میان‌سالِ‌می‌رسید​ کنارش درباره‌ترکیبی​ من توضیح داد.

«همیشه همین‌طوریه.»

«آدم بی‌منطقیه، پس همه پیاده شید. این فاجعه به خاطر این اتفاق‌رئیس​ افتاد که همه‌تون فقط وایسادید و تماشا کردید. چقدر طول می‌کشه تا این‌کرده​ خسارت‌ها جبران بشه؟ جزیره مار سفید جای خوبی برای ماهیگیری هم بود. تسک.»

وقتی کشتی‌ها به ساحل رسیدن،‌سیاه​ دوازده سیزده تا استاد توی هوا‌تیره​ پریدن و روی زمین فرود اومدن.

مرد میان‌سالِ روی کشتی‌ترکیبی​ پرچم‌دار هم با حرکات چابکی‌می‌شد​ به جزیره مار سفید رسید.

همون لحظه که مدیران ارشدِ اتحاد غیرمتعارف که زودتر فرود اومده بودن‌صداها​ توجه‌شون به کشتی پرچم‌دار جلب شد، اون دیوونه‌ی مو خاکستری هم با همون‌حرص​ ردای بلندی که روی پوست لختش انداخته بود، تو هوا به پرواز دراومد.

نمی‌دونستم داره از چه نوع «مهارت سبکی» استفاده‌بوده​ می‌کنه، اما حرکت آرومش که مثل پایین افتادنِ‌حرص​ یه پر بود، واقعاً چشمگیر به نظر می‌رسید.

فقط از روی «مهارت‌ترکیبی​ سبکی»ش می‌شد فهمید که‌باعث​ یه استاد معمولی نیست.

وقتی نزدیک شد،‌موهاش​ دیدم با یه حالت‌زیادی​ عجیبی داره لبخند می‌زنه.

قد بلند نبود‌ردای​ و هیکل لاغر‌بهش​ و استخونی داشت.

نهایتاً به نظر می‌رسید تو دهه پنجاه زندگیش باشه،‌صدای​ اما با در نظر گرفتن رابطه‌اش با اون مرد‌حال​ میان‌سال، سن واقعیش احتمالاً خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود.

قبلاً هم‌می‌رسید​ یه مرد مثل‌سیاه​ این دیده بودم.

اگه بخوام دقیق بگم، هاله‌اش به‌مقدار​ طرز عجیبی شبیه همون «راکشاسای بزرگ»‌ردای​ بود که تو گذشته کشته بودمش.

در هر صورت، به نظر‌زیردستاش​ نمی‌رسید از اون آدم‌هایی باشه‌انداخت​ که بشه باهاشون منطقی حرف زد.

برای یه لحظه، در حالی که اون گودال‌بوده​ عمیقِ به جا مونده از «آسمان درخشان خورشید و‌کلافگی​ ماه» بینمون بود، رو در روی هم قرار گرفتیم.

به بقایای کشتی‌های درهم‌شکسته، آب، جنازه‌های‌مقدار​ تیکه‌پاره‌شده، خاک و صخره‌هایی که تو‌ردای​ گودالِ دست‌ساز خودم شناور بودن، نگاه کردم.

اگه جهنمی وجود‌موهاش​ داشته باشه، احتمالاً یه‌زیادی​ گودال شبیه همین می‌شه.

همون‌طور که داشتم از دیدن گودالِ «آسمان درخشان خورشید‌لختش​ و ماه» لذت می‌بردم، سرم رو بالا آوردم و دیدم‌پریده​ اون روانیِ مو خاکستری هم داره با لذت تماشاش می‌کنه.

مرد دستش رو‌صداها​ دراز کرد، به چیزی‌مثل​ اشاره کرد و گفت.

«اون رو نگاه. اون‌ترکیبی​ شمشیر هنوز قابل استفاده‌ است.‌می‌شد​ بکشیدش بیرون. حیفه بندازیمش دور.»

به محض اینکه حرفش تموم شد، یکی از مدیران ارشد با‌تیره​ یه پرش سبک پرید تو گودال، روی بقایای یه کشتی شکسته‌دیگه​ فرود اومد، شمشیر رو قاپید و دوباره اوج گرفت و برگشت بالا.

مانور آسونی نبود، چون باید پاش‌بهش​ رو روی آوارهای شناور می‌ذاشت تا‌صداها​ خودش رو به بالا پرتاب کنه.

وقتی مردی که شمشیرِ سالم‌کوفتیه​ رو برداشته بود نزدیک شد، یه‌برای​ تیکه رک و راست بهش انداخت.

«خودت ازش استفاده کن.‌ترکیبی​ چرا اون چیز کثافت‌گرفته‌باعث​ رو می‌یاری سمت من؟»

«آه، بله. ممنونم.»

با شنیدن این‌ردای​ مکالمه، شیطان شمشیر‌بهش​ پوزخندی زد و خندید.

مردی که سرتاپا خاکستری‌دیگه​ پوشیده بود، به شیطان‌بوده​ شمشیر نگاه کرد و گفت.

«پس تو شیطان‌موهاش​ شمشیری. جرئت می‌کنی‌مقدار​ من رو مسخره کنی؟»

شیطان شمشیر جواب داد.

«پیرمرد، تو دیگه‌ردای​ کی هستی؟ عجیبه‌بهش​ که هویتت ناشناخته است.»

«این همه آدم تو دنیا هست، مگه مجبوری هویت تک‌تک‌شون رو‌برای​ بدونی؟ فرستاده چپ سابق فرقه شیطانی عجب احمقیه. حتماً به خاطر‌بابت​ همینه که با رهبر فرقه دعوات شد و الان در حال فراری.»

شیطان شهوت گفت.

«این پیرمردِ‌می‌رسید​ حروم‌زاده‌ی چلاق داره‌سیاه​ چه زری می‌زنه؟»

مرد مو‌تیره​ خاکستری از‌بلند​ مرد میان‌سال پرسید.

«اون جوجه کیه؟»

«ایشون مونگ رانگ‌موهاش​ هستن، پسر دوم خانواده‌زیادی​ مونگ باد و ابر.»

«اصلاً تو موریم خانواده‌ای‌ترکیبی​ به اسم خانواده مونگ‌باعث​ باد و ابر داشتیم؟»

«به نظر می‌رسه‌ردای​ تو یه سوراخ‌بهش​ سنبه‌ای وجود داشته باشن.»

«اینکه کلمه‌های ‹باد و ابر› رو قبل از اسم خانواده‌شون‌پریده​ بذارن نشون میده که حسابی احمقن. به نظر میاد بخت و‌اینکه​ اقبال خانواده‌شون اون‌قدر سقوط کرده که مثل باد به فنا رفته.»

«همین‌طوره.»

«با اون قیافه‌ای که شبیه داداشِ روسپی‌هاست، به نظر میاد بدجور تو نخ زن‌ها‌زیردستاش​ باشه، پس عجیبه که هنرهای رزمیش رو تا این حد تمرین کرده. اون یاروی‌پریده​ کنارش که قیافه‌اش روی اعصاب آدم راه میره و به طرز وحشتناکی زشته کیه؟»

مرد میان‌سال‌تیره​ با احتیاط‌بلند​ جواب داد.

«اجازه می‌دین من جواب بدم؟»

«باید هم تو جواب بدی.»

«ایشون بازمانده‌ی یه فرقه کوچیک و نابودشده به‌باعث​ اسم فرقه شش هارمونی هستن. اسم واقعیشون مشخص‌دادن​ نیست، اما شمشیرزنیه که به استاد شش هارمونی معروفه.»

«چرا برای کسی که هیچ علاقه‌ای بهش‌دادن​ ندارم این‌قدر معرفی طولانی سر هم می‌کنی؟ پس‌لحنش​ اون یکی که مونده رهبر فرقه هائو هست؟»

«دقیقاً همین‌طوره.»

مرد مو خاکستری‌موهاش​ به من نگاه‌مقدار​ کرد و گفت.

«ای جوجه. چند باری داستان‌های فرقه هائو به گوشم خورده. میگن راه میفتی و درباره محافظت از قشر کارگر چرت و پرت سر هم‌لحنش​ می‌کنی. اگه قراره از مردم محافظت کنی، پس چرا این‌قدر آدم کشتی؟ من مدت‌هاست تو دریاچه شرقی هستم، اما هیچ‌کس نبوده که به اندازه تو‌نمی‌شد​ آدم کشته باشه. یه روانی مثل تو چطور می‌تونه همچین جایگاهی داشته باشه؟ اتحاد موریم داره چه غلطی می‌کنه که همچین آدمی رو دستگیر نمی‌کنه؟»

مرد میان‌سال‌تیره​ از مرد‌بلند​ مو خاکستری پرسید.

«با توجه‌بعد​ به چهره‌اش، بخت‌کوفتیه​ و اقبالش خوبه؟»

«معلومه که نه. اگه یه صاحب مسافرخانه بود، با صاحب‌کارش دعواش می‌شد. اگه تو اتحاد موریم بود، می‌نداختنش تو زندان تندر.‌صداها​ اگه شاگرد یه فرقه بود، از اون آدم‌هایی می‌شد که یقه برادر ارشدش رو می‌چسبه. فقط به این گندی که بالا‌زیاد​ آورده نگاه کن که حتی منم مجبور کرد خودی نشون بدم. از اون تیپ آدم‌هاست که هر جا میره دردسر درست می‌کنه.»

در حالی که برای اولین بار بعد از مدت‌ها—نه، شاید برای اولین بار‌بلند​ از وقتی که پام رو تو موریم گذاشتم—به لحاظ کلامی این‌طوری کوبیده می‌شدم،‌بوده​ شیطان شهوت، شیطان شبح و شیطان شمشیر با قیافه‌هایی کنجکاو بهم زل زدن.

در بین‌شون، شیطان‌ردای​ شهوت داشت یه‌بهش​ لبخند محو می‌زد.

«...»

به نظر می‌رسید‌موهاش​ کنجکاوه بدونه در جوابش‌زیادی​ چه زری می‌خوام بزنم.

اما من‌می‌رسید​ اصلاً قصد نداشتم‌سیاه​ جوابش رو بدم.

رو به اون‌ردای​ سه نفری که‌بهش​ داشتن نگاهم می‌کردن گفتم.

«... راست میگه دیگه، خب‌کوفتیه​ که چی؟ خیلی وقت بود‌پریده​ یه پیشگوی دانا ندیده بودم.»

با یه لحن تشکرآمیز‌ترکیبی​ به حرف‌های مرد مو‌باعث​ خاکستری جواب کوتاهی دادم.

«دقیقاً. اون منم. و از اونجایی که اون منم، اصلاً جای تعجب نداره. برام سؤاله که این پیرمرد عمرش رو از ماتحتش خورده‌کوفتیه​ یا نه، چون بینش و درکش واقعاً خارق‌العاده‌ است. تحسین من رو بپذیر. تف! ای حروم‌زاده. حتماً مدت‌ها یه جا قایم شده بودی‌گزارش​ و داشتی چهره‌خوانی تمرین می‌کردی. هوی، آیا من قیافه کسی رو دارم که قراره پادشاه دریاچه شرقی بشه؟ ای چهره‌خوانِ تیزهوش. چطور؟ نمی‌دونی؟»

از هر طرف، صداهایی هماهنگ بلند شد‌دادن​ که می‌گفتن ‹گستاخ›، ‹خفه‌خون بگیر› و تهدید‌کوفتیه​ می‌کردن که ‹اون دهنت رو جر می‌دیم›.

بی‌خیال این حرف‌ها، راستش‌دیگه​ وقتی صاحب مسافرخانه بودم، حسابی‌صدای​ پدربزرگم رو تو دردسر انداختم.

تو زندگی قبلیم، هم با‌سیاه​ اتحاد موریم جنگیدم و هم‌خاکستری​ حتی با فرقه شیطانی درگیر شدم.

عضو هیچ فرقه‌ای نبودم، ولی چون‌مقدار​ اون راهب دیوانه همه‌جا دنبالم می‌کشید، مشاهدات‌بلند​ اون پیرمرد تا حد زیادی درست بود.

این همون منِ تغییرناپذیره.

حالا که چی؟

وقتی فحش‌های آب‌نبات‌دار و‌ترکیبی​ رنگارنگ دزدان دریایی رودخانه داشت‌می‌شد​ تموم می‌شد، به حرف اومدم.

«خفه شید، حروم‌زاده‌های دزد. حالا‌سیاه​ بگید ببینم، شماره یک مسیر‌خاکستری​ غیرمتعارف تو این خراب‌شده کیه؟»

مرد موخاکستری نیشخندی زد‌بلند​ و دست راستش رو‌بالاتنه​ گذاشت رو شونه‌ی مرد میان‌سال.

«شمشیر اول دریاچه شرقی.»

مرد میان‌سال‌می‌رسید​ سرش رو‌ترکیبی​ کمی خم کرد.

«بله.»

«درسته. همین یاروئه.»

یه کم غیرمنتظره بود.

اما مرد‌می‌رسید​ موخاکستری در‌ترکیبی​ ادامه گفت:

«و منم‌می‌رسید​ شماره یک‌ترکیبی​ مسیر غیرمتعارفم.»

«همم، پس از‌ردای​ همون اولش هم‌بهش​ یه نفر نبودن.»

همون موقع، صدای شیطان‌دیگه​ شمشیر که تا اون لحظه‌صدای​ ساکت بود، تو جمعیت پیچید.

«...پیرمرد.»

«...»

به شیطان شمشیر نگاه کردیم.

بقیه هم نگاهشون رو بین‌کوفتیه​ شیطان شمشیر و شماره یک‌پریده​ مسیر غیرمتعارف رد و بدل می‌کردن.

شماره یک مسیر غیرمتعارف که احتمالاً استادِ‌زیادی​ شمشیر اول دریاچه شرقی بود، لحظه‌ای به‌زیردستاش​ شیطان شمشیر خیره شد و بعد نیشخند زد.

«شیطان شمشیر،‌می‌رسید​ حرفی برای‌ترکیبی​ گفتن داری؟»

کلمات غیرمنتظره‌ای‌تیره​ از دهن شیطان‌زیردستاش​ شمشیر بیرون اومد.

«اساتید فرقه که مقر اصلی و قدیمی رو ترک کرده بودن، به بزرگ‌ترین نیروی مسیر غیرمتعارف، یعنی همون جایی که عموماً به عنوان اتحاد غیرمتعارف شناخته می‌شد، حمله کردن.‌می‌داد​ اونا رو کشتن، به بردگی گرفتن و اونجا رو تبدیل به مقر اصلی و جدید فرقه کردن. همون جایی که الان فرقه خدای شیطان بهشتی توش مستقره. می‌دونم که ارباب‌بگو​ اتحاد غیرمتعارفِ اون زمان هم دستگیر شد و سرش رو از همون دروازه اژدها که اون‌قدر بهش افتخار می‌کردن، آویزون کردن. تو چه ربطی به اون ارباب اتحاد غیرمتعارف داری؟»

شماره یک‌می‌رسید​ مسیر غیرمتعارف با‌سیاه​ لبخند جواب داد:

«فرستاده چپ سابق،‌موهاش​ چی شد که‌مقدار​ همچین سوالی پرسیدی؟»

شیطان شمشیر جواب داد:

«از وقتی که فرقه الهی نابودش کرد، موریم دیگه تمایلی به استفاده از کلمه 'مسیر غیرمتعارف' نداره. دلیلش هم اینه که اون نیرو کاملاً منقرض شد. حتماً اون‌گزارش​ رو شوم می‌دونن. یه زمانی اسم یه قدرت واقعی بود، اما الان بیشتر با اصطلاح 'جناح غیرمتعارف' جایگزین شده. هر وقت کلمه 'شماره یک مسیر غیرمتعارف' رو می‌شنیدم،‌نمی‌زدم​ همیشه فکر می‌کردم یه جای کار می‌لنگه، ولی اگه تو واقعاً از همون اتحاد غیرمتعارفِ نابودشده باشی، دیگه عجیب نیست که این‌قدر روی این کلمه وسواس داشته باشی.»

شماره یک‌می‌رسید​ مسیر غیرمتعارف‌ترکیبی​ هیچی نگفت.

شیطان شمشیر سوالش رو‌ترکیبی​ طوری به زبون آورد‌باعث​ که انگار داره شمشیر می‌زنه.

«...تازه، با این فرض که از لقب 'شماره یک مسیر غیرمتعارف' هم استفاده می‌کنی.‌کوفتیه​ اگه یه بازمانده بیاد و نقش رهبر دزدان دریایی رودخانه رو بازی کنه، پس‌حتی​ دقیقاً داری نقش یه رهبر برازنده رو برای یه مشت موش کثیف بازی می‌کنی.»

اونجا بود که خنده‌ام گرفت.

یه ضدحمله حسابی دلچسب بود.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، اون معمولاً آدم‌زیادی​ کم‌حرفی بود، اما وقتی دهنش باز می‌شد،‌زیردستاش​ شیطان شمشیر هم آدم خوش‌سروزبونی نشون می‌داد.

شماره یک مسیر غیرمتعارف‌بلند​ خنده‌ای آروم و از‌بالاتنه​ ته گلو سر داد.

بعد یهو لبخند از‌دیگه​ رو صورتش محو شد‌بوده​ و با لحنی تند گفت:

«درسته. من از همون اتحاد غیرمتعارفم. چقدر غافلگیرکننده. فرقه‌ای که‌خاکستری​ تو هم عضوش بودی، اتحاد غیرمتعارف قدیم رو کاملاً با خاک‌صداها​ یکسان کرد، اما من کسی‌ام که میراثش رو به دوش می‌کشه.»

شیطان شمشیر بدون‌موهاش​ هیچ اثری از‌مقدار​ تعجب، جوابش رو داد:

«به جای اینکه رویای انتقام‌زیردستاش​ تو سرت باشه، چطور می‌تونی تو‌بعد​ همچین خراب‌شده‌ای مشغول دزدی دریایی باشی؟»

شماره یک مسیر غیرمتعارف با خشونت ردای‌مثل​ بلندش رو با دو دست به عقب‌صداش​ پرت کرد، یه قدم اومد جلو و گفت:

«منظورت چیه؟ مگه اینجا تو‌سیاه​ دریاچه شرقی خوب قایم نشدم؟‌خاکستری​ من خیلی، خیلی خوب قایم شدم.»

«...»

از لحن صداش‌ردای​ یه لرزش خفیف تو‌دادن​ ستون فقراتم حس کردم.

خودم یه روانیِ زنجیری‌ام، ولی لحن‌لحنش​ این یارو آغشته به جنونی بود‌رئیس​ که با مال من خیلی فرق داشت.

اگه بخوام توصیفش کنم، یه‌سیاه​ جنون چندش‌آور بود؛ ترکیبی از دیوانگیِ‌تیره​ یه فراری و یه آدم منزوی.

برق عجیبی تو‌موهاش​ چشم‌های شماره یک‌مقدار​ مسیر غیرمتعارف دوید.

«تو، فرستاده چپ، منم مثل خودتم. هر چی باشه، تو هم از ترس رهبر فرقه داری تو‌بوده​ موریم ول می‌گردی. اگه خیلی خفن بودی، درجا برمی‌گشتی به فرقه و برای رسیدن به قدرت مطلق‌کرده​ با رهبر فرقه می‌جنگیدی. حقیقت اینه که تو هم دلت می‌خواد رهبر فرقه بشی، مگه نه؟ دروغ می‌گم؟»

لحنش بچه‌گانه شده بود.

شنیدنش رو اعصاب بود،‌ترکیبی​ چون داشت خودسرانه درباره افکار‌می‌شد​ درونی شیطان شمشیر قضاوت می‌کرد.

«شیطان شمشیر، ای حروم‌زاده. آخرش تو هم چیزی بیشتر از یه شمشیرزنِ آواره نیستی که چون نتونست‌بالاتنه​ از سه فاجعه این دوران جلو بزنه، داره ول می‌گرده. حتماً حس ناامیدکننده‌ایه. تازه، از اونجایی که‌حرص​ رهبر فرقه رو از نزدیک دیدی، باید این اختلاف قدرت رو بهتر از هر کسی درک کنی.»

«می‌تونی باهاش کنار بیای؟ اون فاصله‌ای که حتی اگه هزاران یا ده‌ها هزار بار هم شمشیر بزنی پر نمیشه، حتماً هر شب برات تبدیل‌بیش​ به یه کابوس میشه و عذابت میده. می‌خوای بگی از سه فاجعه قوی‌تری؟ نه. تو نمی‌تونی به اون سطح برسی. دقیقاً به همین دلیله‌است​ که من اینجا تو دریاچه شرقی راضی‌ام. اگه می‌خوای مسخره‌ام کنی، اول یه نگاه به خودت بنداز که هیچ غلطی جز فرار کردن نمی‌کنی.»

«...»

شماره یک مسیر غیرمتعارف‌ترکیبی​ نگاهی به زیردست‌هاش انداخت‌باعث​ و زد زیر خنده.

«اتحاد موریم؟ آره. باید در مورد اتحاد موریم هم حرف بزنیم. وقتی‌ردای​ فرقه شیطانی یه طرفه اخطار داد که قلمروی اتحاد غیرمتعارف رو تخلیه‌لحنش​ کنیم، ما هم با پررویی تمام از اتحاد موریم درخواست کمک کردیم.»

«با اینکه رابطه‌مون باهاشون خوب نبود، درخواست کمک کردیم و بهشون فهموندیم که‌دیگه​ اگه ما سقوط کنیم، اتحاد موریم هم به زودی مستقیماً با نیروهای فرقه روبه‌رو‌حال​ میشه. و فکر می‌کنی کی بود که رفت این درخواست کمک رو داد؟ هان؟»

برای یه‌بعد​ لحظه، مو به‌کوفتیه​ تنم سیخ شد.

به دستم نگاه کردم‌ترکیبی​ و بعد نگاهم رو دوختم‌می‌شد​ به قیافه‌های چهار شرور بزرگ.

«عجب...»

این یعنی فرستاده‌ی اتحاد غیرمتعارف که برای درخواست کمک‌لختش​ رفته بود پیش اتحاد موریم، الان زنده و با‌صدای​ یه سر پر از موی سفید جلوی ما ایستاده بود.

پرسیدم:

«اون فرستاده تو بودی؟»

شماره یک مسیر غیرمتعارف‌ترکیبی​ انگشتش رو گرفت سمتم‌باعث​ و تندتند تکون داد.

«آره. خودم بودم. با تمام وجودم تا اونجا دویدم. نه تنها درخواستم رو رد کردن، بلکه مسخره‌ام کردن، تحقیرم کردن و بهم خندیدن. هنوزم واضح یادمه. حتی یه نفر هم دلش به حالمون نسوخت. این چهره‌اتفاقات​ واقعی اتحاد موریم بود. آخر سر هم اون حروم‌زاده، رهبر فرقه قبلی که اتحاد غیرمتعارف رو قتل‌عام کرده بود، مُرد. و اون خدای شمشیرِ بزرگ هم که اون رهبر فرقه حروم‌زاده رو کشت، یه روز بی‌سروصدا‌این‌قدر​ غزل خداحافظی رو خوند و دیگه هیچ‌وقت نتونست قدرت رزمی سابقش رو به دست بیاره. اگه اونا با اتحاد غیرمتعارف متحد می‌شدن، حداقل خدای شمشیر تا الان زنده می‌موند و بهش می‌گفتن شماره یک زیر آسمان. احمق‌ها.»

داستان خیلی احساسی و‌دیگه​ تکون‌دهنده‌ای بود، ولی من‌بوده​ حرف دلم رو زدم.

«...پس می‌خواستی سخت تمرین کنی و بشی شماره یک زیر آسمان، اما سه فاجعه‌ای که بعداً پیداشون شد‌لختش​ اون‌قدر ترسناک بودن که فقط با فکر کردن بهشون حس می‌کردی الان خودت رو خیس می‌کنی، برای همین‌حال​ اومدی تو دریاچه شرقی قایم شدی؟ ارشدِ فرستاده؟ اگه می‌رفتی تو کوهستان، حتماً می‌شدی شماره یک راهزن‌های کوهستان.»

با این حال، شاید چون آدمی بود‌زیادی​ که انواع و اقسام بدبختی‌ها رو کشیده‌زیردستاش​ بود، به این تیکه‌ام با خنده جواب داد.

شماره یک مسیر غیرمتعارف‌بلند​ که مثل دیوونه‌ها قهقهه‌بالاتنه​ می‌زد، رو به من گفت:

«کسایی که من براشون احترام قائلم سه فاجعه‌ان، نه تو. اگه ایم سو-بک اون‌قدرها هم خفن بود،‌کلافگی​ من تا الان تو دریاچه شرقی سقط شده بودم. سه فاجعه می‌تونن بیان جلوم و با این‌داری​ چیزا تهدیدم کنن، ولی تو نه. باید سطح خودت رو بدونی. باید حد و مرزت رو بشناسی.»

«خیلی از اساتید تو دریاچه شرقی به خاطر همین ادا اطوارهای تو، کارشون به ته آب کشیده. خیلیا هم که‌بعد​ اومدن منو بکشن، غرق شدن. می‌تونی بگی من ماهی‌های دریاچه شرقی رو با غذا دادن بهشون بزرگ کردم. من با‌بابت​ خوروندن حروم‌زاده‌هایی مثل تو به ماهی‌ها زندگی کردم. و همون ماهی‌ها رو زیردست‌هام می‌گیرن و می‌ذارن رو میز غذام. چطوره؟»

جواب دادم:

«اگه این‌قدر به خودت مطمئن بودی، پس چرا وقتی پیشنهاد مبارزه تن‌به‌تن دادم نیومدی جلو؟ نیازی نبود قضیه این‌قدر بیخ‌برای​ پیدا کنه. پیشنهادم هنوز سر جاشه. فرستاده پیر اتحاد غیرمتعارف، داری به حرفم گوش می‌دی؟ به نظر میاد رهبر فرقه‌نمی‌شد​ تو خواب‌هات ولت نمی‌کنه و عذابت میده. چه زندگی رقت‌انگیزی. الان که خوب بهت نگاه می‌کنم، قیافه‌ات شبیه مار می‌مونه.»

اصطلاح مسیر‌بعد​ غیرمتعارف واقعاً‌دیگه​ چیز عجیبی بود.

قتل‌عام شده‌می‌رسید​ به دست‌ترکیبی​ مسیر شیطانی.

و تحقیر‌می‌رسید​ شده به‌ترکیبی​ دست مسیر راستین.

مردی که تمام عمرش این‌ها رو تجربه‌دادن​ کرده بود، حالا با چشم‌هایی که واقعاً‌کوفتیه​ شبیه مار بود، بهم زل زده بود.

مسیر غیرمتعارف؛ چشم‌های‌صداها​ مردی که تو یه‌مثل​ مسیر اشتباه افتاده بود.

ناولها | novelha.net