چپتر 167: یک رویای بهاری زودگذر
0موج چی، همونطور کهفرز از اسمش پیداست، دقیقاًبسته یه موج از چیه.
اصلاً هنر رزمی آسونی نیست.
من از اصول آزاد کردن موج چی با استفاده ازپری «هنر لاکپشت طلایی رها» استفاده کردم، ولی قدرتی که در واقعدارین به کار بردم، «چی سرد» از «هنر بیقلب سایه ماه» بود.
بعد از اینکه تو همون هوا، چی سردیسطح که تو یه چشمبههمزدن کل بدنم رو احاطهنگاه کرده بود رو آزاد کردم، فرود اومدم رو زمین...
جلوی چشمام،زده شمشیر اون مردتیز کلاهحصیری رو دیدم.
بالای سرم سمت چپ،انرژی یه مگسپران سفید تواولش هوا خشکش زده بود.
اون مرد میانسالِ فرز وبراتون تیز هم با کف دستهایپری ضربدریش همونطور یخ بسته بود.
اون گدایی هم که خیلی آبزیرکاهتر ازدرونیمون قیافهاش به نظر میرسید، تو همون حالتِمجسمههای بلند کردنِ یه میز سفت شده بود.
هر کدومشون بر اساس قضاوت خودشون با حمله یا دفاع واکنشآبزیرکاهتر نشون داده بودن، ولی به هر حال، حالا همهشون با چیاساس سردِ هلال ماه از «هنر بیقلب سایه ماه» پوشیده شده بودن.
فکر کردین الکی پریدم رو هوا تا چیاولش سرد پخش کنم؟ این یاروها اصلاً تو سطحیوزغ نبودن که بتونن با یه موج چی مقابله کنن.
به هر حال، فارغ از عمق انرژیاحمقها درونیمون، سطح هنرهای رزمی من از همونزمزمه اولش هم خیلی بالاتر از این بیمصرفها بود.
یه لحظه به این مجسمههایعمق یخی نگاه کردم و بعداولش «خنجر وزغ درخشان» رو کشیدم.
«همگی، همونطور یخزده بمونید.»
«...»
«حرومزادهها، قیافهحرومزادهها من انقدر براتونبراتون شبیه احمقها بود؟»
به اون مرد کلاهحصیری زل زدم،انرژی وضعیت پری افسونگر رو چک کردم ولحظه از پشت سر مرد میانسال زمزمه کردم:
«...هنر یخ من اونقدرها هم بینقص نبود، مگه نه؟ میدونم همهتون دارین جون میکنین تاحالتِ با گردش انرژی درونیتون از این وضعیت خلاص بشین. ولی بهتون هشدار میدم، اولین نفری کهحال یه تکون کوچیک بخوره رو سوراخسوراخ میکنم. حتی اگه میتونین تکون بخورین هم، هیچ غلطی نکنین.»
میزی که اون گدا دستشدرونیمون بود رو با لگد پرتبیمصرفها کردم اونور و بعد گفتم:
«هوی گدا، حرفم تو کلهات رفت؟ زود خلاص شدن از هنر یخ هیچ دردی ازتاونقدرها دوا نمیکنه. کاملاً مشخصه که به محض اینکه بتونی تکون بخوری بهم حمله میکنی، پس بیایناولین بازی "کی اول کم میاره" رو راه بندازیم. اولین نفری که تکون بخوره رو سوراخ میکنم.»
خنجر وزغ درخشان رو بینعمق دستام جابهجا کردم و بهاولش نگاههای اون مردهای یخزده خیره شدم.
«شرط میبندم اون کماندار اولین نفریهدستهای که تکون میخوره، نه؟ انرژی درونی تونظر باید از همه عمیقتر باشه، مگه نه؟»
به مرد میانسال نگاه کردم و بعد سهاولش بار دیگه با «هنر یخ ماه رو بهوزغ زوال» به نقطه طب سوزنی جیانجینگ اون ضربه زدم.
با صدای پاق، پاق، پاق!، رنگ صورت مردزدم میانسال که با «هنر انگشت ماه رو بهبینقص زوال» بهش ضربه زده بودم، مثل گچ سفید شد.
یه نگاه به اطراف انداختم و یه بار دیگههنرهای هنر انگشت ماه رو به زوال رو تو بدنوزغ اون گدا، پری افسونگر و مرد کلاهحصیری فرو کردم.
«با زبون خوش بهتون گفتمتیز با آدم اشتباهی درافتادین، ولی بازمآبزیرکاهتر حرفم رو به هیچجاتون حساب نکردین.»
برگشتم سر جای قبلیم، خنجر وزغ درخشانهنرهای رو کوبیدم تو میز و ظرف چاپستیکهاینگاه پخشوپلا شده رو دوباره گذاشتم سر جاش.
یه چاپستیک از تو ظرفبراتون بیرون کشیدم و شروع کردمپری به مسخره کردن این زندانیها.
«کسی که تکون بخوره یه چاپستیک نوش جان میکنه، کسی کهبالاتر فرار کنه خنجر میخوره، و اون احمقی هم که سر عقلیخزده نیاد و دوباره حمله کنه، اونقدر کتک میخوره تا جون بده.»
یه نگاه به «مسافرخانه رویای بهاری» که حالابسته حسابی به گند کشیده شده بود انداختم وبلند برای لحظهای از این فضای ساکت لذت بردم.
استفاده از هنرعمق یخ قطعاً مزایایسطح خودش رو داشت.
همهچیز ساکتحرومزادهها و آرومانقدر به نظر میرسید.
«مرحله شعله» که تو دورانعمق «شیطان دیوانه» بودنم بیشتر ازشاولش استفاده میکردم اصلاً اینطوری نبود.
اون موقع مجبور بودم وسط جیغدستهای و دادهای مداوم بجنگم و حریفهام معمولاًنظر به طرز چندشآور و فجیعی سقط میشدن.
ولی حالافارغ قدرت این هنردرونیمون یخ رو ببین.
ساکت، متروکحرومزادهها و پرانقدر از آرامش بود.
حس میکردم تبدیل بهفارغ مردی به سردی، بیاحساسیسطح و خشکیِ برف شدم.
با یه قلب سرد، چاپستیک رودستهای با تمام زورم پرت کردم وقیافهاش تو شونه مرد میانسال فرو کردم.
تق!
از اعماق گلویقیافه مرد میانسال، صدای خفهایاحمقها شبیه «گوک» بیرون اومد.
به قیافهمقابله مرد میانسال نگاهعمق کردم و پرسیدم:
«هوی کماندار، به نظر میاد دیگهدستهای کار از کارت گذشته و امیدیقیافهاش بهت نیست. خودت چی فکر میکنی؟»
«...»
وقتی دیدم جوابیقیافه نمیده، فهمیدم دهنش هنوزاحمقها از سرما قفل شده.
«فقط برای کشتن من، میخواستی "جامعه دنیای زیرین جنوبی"، "قلعه بادبزن سیاه" و "باند خرگوش سیاه" روخنجر با خاک یکسان کنی و حتی مردم زادگاهم رو قتلعام کنی. مرتیکه شیطونصفت، فقط شنیدن همین کلمات کافیهمیانسال تا تو رو دشمن خونی خودم بدونم. تو خیلی بیرحم، افراطی و سنگدلی. پس، به مرگ محکومت میکنم.»
بلند شدم، «فرم کشیدنفرز شمشیر» رو با شمشیر چوبیمگدایی اجرا کردم و دوباره نشستم.
چشمهای مردهای یخزدهعمق همگی به سمتسطح مرد میانسال چرخید.
با کمی تاخیر، بالاتنهاش که با یهاحمقها زاویه تمیز نصف شده بود، در حالیزمزمه که خون ازش فواره میزد، پخش زمین شد.
تلپ!
با یه قیافه بیتفاوت،فرز به پری افسونگر، گدا وگدایی اون مرد کلاهحصیری نگاه کردم.
«حالا حس نمیکنین با آدم اشتباهی درافتادین؟ وقتی یوپ یاهونگ داشتلحظه هرهر میخندید و همهتون ریختین سرم، خیلی ذوقمرگ به نظر میرسیدین. حالاقیافه میرم سراغ حکم بعدی. این حرومزادهِ گدا... یه موذیِ به تمام معناست.»
به گدا خیره شدم.
«همیشه نفر آخر حمله میکنه. یه حمله نصفهونیمه میکنه و بعد عقب میکشه. فقط منتظر یه فرصت میمونه.وزغ حتی اون آخر سر هم فرز بود و سعی کرد با یه میز جلوی هنر یخ رو بگیره. فقطاونقدرها سر و وضع و لباسهاش شبیه گداها بود؛ حرکاتش بیشتر به یه قاتل میخورد. تو هم به مرگ محکومی.»
به محض اینکه خنجر وزغ درخشان روضربدریش کشیدم، تو «چی شعله» پیچیدمش و بامیرسید یه سرعت وحشتناک سمت گدا پرتش کردم.
خنجر وزغ درخشان مثل یهدرونیمون تیر پرواز کرد و درستبیمصرفها وسط پیشونی گدا جا خوش کرد.
تق!
یهو با شنیدن یه صدایعمق عجیب، برگشتم و دیدم داره ازبالاتر دهن پری افسونگر کف بیرون میاد.
اخمام روزده تو هم کشیدمتیز و بهش گفتم:
«هوی، خودت رو جمع کن.درونیمون با این وضع دچار انحراف چیلحظه میشی. من معمولاً زنها رو نمیکشم.»
به محض اینکه حرفمانقدر تموم شد، پری افسونگرزدم خون قرمز تیرهای بالا آورد.
دلم براشمقابله سوخت وفارغ نوچنوچ کردم.
«تچ...»
به نظر میرسیدعمق انحراف چی کارسطح خودش رو کرده بود.
به من هیچ ربطی نداشت، برایشبیه همین چونم رو گذاشتم رو دستمپشت و به مرد کلاهحصیری نگاه کردم.
حدس میزدم انرژیکنن درونیاش تقریباً در حددرونیمون همون مرد میانسال باشه.
ولی اون مردی بودفرز که کل وجودش تو روشهایگدایی «جناح غیرمتعارف» غرق شده بود.
از اون تیپ آدمهایی بود کهسطح دستورات رو مو به مو اجرا میکردن؛یخی خلاصه بگم، فقط یه آدم حوصلهسربر بود.
از اونجایی که من ذاتابراتون یه مرد غیرقابل پیشبینیم، بلندپری شدم و رفتم سمت مرد کلاهحصیری.
مرد کلاهحصیریمقابله بیوقفه داشتفارغ بهم چشمغره میرفت.
کلاهحصیریش که بدجور در موردشتیز کنجکاو بودم رو از سرش برداشتمآبزیرکاهتر و آروم صورتش رو برانداز کردم.
چونش رو با دستم گرفتمدرونیمون تا اجزای صورتش رو بررسیبیمصرفها کنم و زل زدم تو چشماش.
«آدم نترسی هستی. ازانقدر اونایی نیستی که زیردستزدم کسی کار کنن. عجیبه.»
انگشتم رو با چی شعلهعمق پر کردم و یه ضربهاولش آروم به بالاتنه مرد زدم.
این کار کمکمیانسالِ میکرد خیلی سریعتر ازضربدریش یخزدگیِ هنر یخ دربیاد.
خنجر وزغ درخشان رو ازدرونیمون پیشونی گدا کشیدم بیرون، خونشبیمصرفها رو تکوندم و برگشتم سر جام.
پری افسونگر کهقیافه انگار زهرهترک شده بود،احمقها مدام خون بالا میآورد.
به مسافرخانه رویایکنن بهاریِ داغونشده اشارهانرژی کردم و آهی کشیدم.
«...یه رویای بهاری زودگذر. یادتون نره که تو موریم استادهای زیادی هستن. اگه از همون اول به حرفم گوش دادهشده بودین، یا اگه قبلاً دست به کارهای شیطانی نزده بودین، امروز اینطوری الکیالکی سقط نمیشدین. راستش رو بخواین، اگه رهبرتونپریدم شخصاً اومده بود، برنامهام این بود که شرایط رو بسنجم و فلنگ رو ببندم، ولی قضاوت یوپ یاهونگ واقعاً افتضاح بود.»
کلاه حصیری رو سرم گذاشتمدرونیمون و به مردی که کلاهش رولحظه از دست داده بود نگاه کردم.
مرد شروع کرد به لرزیدن وشبیه تکون دادن بدنش، بعد روی صندلی کنارمیانسال میز ولو شد و بهم زل زد.
طولی نکشید که با صدایعمق ترق و توروقی، از بیناولش لبهای خونیاش باهام حرف زد.
«لطفاً کلاهزده حصیریم روفرز پس بده.»
«واسه چی؟»
«لطفاً پسش بده.»
«دارم میپرسم واسه چی؟»
«یه یادگاریه باارزشه.»
«احمقی چیزی هستی؟ جون بقیه آدما رو مثلاولش حشره میبینی، اونوقت الان داری التماس میکنی کهوزغ یه کلاه حصیری رو بهت پس بدم؟ چقدر مسخره.»
کلاه حصیری رو از سرمبراتون برداشتم، با چی شعله سوزوندمش وافسونگر خاکسترش رو تو هوا پخش کردم.
در حالی که خاکسترهای معلق به سمتدرونیمون مرد پرواز میکردن، با قیافهای داغون ومجسمههای ویران دستش رو دراز کرد تا بگیرتشون.
ازش پرسیدم.
«این کلاهفارغ حصیری اینقدرانرژی برات باارزش بود؟»
همون لحظه،حرومزادهها یه جوابانقدر غیرمنتظره شنیدم.
«... ازم در برابر بارون،عمق برف و نگاههای مردم محافظتاولش میکرد. یه وسیله خیلی عزیز بود.»
در حالی کهمیانسالِ به حرفاش گوش میدادم،ضربدریش به بازوم نگاه کردم.
یه حس سرمای مورمورکنندهایانرژی تو تنم پیچید واولش مو به تنم سیخ شد.
تازه اونحرومزادهها موقع بود کهبراتون فهمیدم رهبرشون کیه.
«پس یکیمقابله از اعضای پنجعمق شرور رهبرشون بود.»
نمیتونستم بفهمم از همون اول اینقدردستهای از درون داغون بوده یا بعدقیافهاش از آشنایی با یه آدمبد اینطوری شکسته.
حس تلخی تو وجودم بالادرونیمون اومد و به پری افسونگربیمصرفها و مرد کلاهحصیری یه قول دادم.
«رهبر کثافتتونحرومزادهها رو باانقدر دستای خودم میکشم.»
مرد کلاهحصیریمقابله برای اولین بارعمق بهم لبخند زد.
«رهبر فرقه،زده این کارفرز خیلی سخته.»
«میدونم.»
«آخرش تو هم دستگیرانقدر میشی و مثل ما بهوضعیت عنوان یه برده زندگی میکنی.»
سرم رو تکون دادم.
«نه.»
«چطور اینقدر مطمئنی؟»
«شاید الان از رهبر فرقه شیطانی یا رهبرزدم شما ضعیفتر باشم، ولی زمان میگذره و دربینقص نهایت من برندهام، پس نیازی نیست الکی نگران باشی.»
مرد کلاهحصیری با خنده گفت.
«نمیتونم حرفات رو باور کنم.»
«بهت کهفارغ گفتم. در نهایت،درونیمون قهرمان جوانمرد قویترینه.»
«مگه این یه شوخی نبود؟»
«نیازی نیست حرفم رو باور کنی. به دنیا نگاه کن. اگه دنیا پر از آشغالایی مثل رهبر فرقه شیطانی یا رهبر شما بود، تا الان تبدیل به جهنم شده بود. ولی دنیا اینطوری نیست. دلیلش اینه که همیشهبینقص تو دنیا تعداد قهرمانهای جوانمرد از آدمبدا بیشتره. در نهایت، ما برندهایم. حتی اگه من تو یه مبارزه کشته بشم، و رهبر اتحاد ایم تو محاصره آدمبدا بمیره، و قهرمانهای جوانمردِ فرقهها و خاندانها سقوط کنن. و حتیکلهات اگه اتحاد موریم و فرقه هائو در نهایت نابود بشن... بالاخره، یه قهرمان جوانمرد از یه جایی بلند میشه و دنیا رو به حالت عادیش برمیگردونه. راه و رسم دنیا اینه. این همون قدرتیه که قهرمانهای جوانمرد دارن.»
مرد کلاهحصیری بهم نگاه کرد.
«پس آدماییفارغ مثل ماانرژی چی هستن؟»
«تا حدودی درکت میکنم. زندگی همیشه طبق برنامه پیش نمیره. همه خام و احمقانه زندگی میکنن،بینقص بعد یه روز قلبشون تغییر میکنه، و یه آدمبد تبدیل به یه قهرمان جوانمرد میشه. یهنفری قهرمان جوانمرد هم میتونه بشه یه آدمبد. حتی ممکنه بشن یه آدم دورو، یا یه خائن.»
مرد کلاهحصیری ازم پرسید.
«آدمی مثلزده تو یهفرز قهرمان جوانمرده؟»
صادقانه جواب دادم.
«من قهرمان جوانمرد نیستم. ولی کسیام که میتونه فرق بین قهرمانهایافسونگر جوانمرد و آدمبدا رو تشخیص بده. کسی که میتونه آدمبدا رو پیدامیکنین کنه و بکشه و از قهرمانهای جوانمرد محافظت کنه، من اینجور آدمیام.»
مرد کلاهحصیری که بهفارغ خاطر جراحت درونی ازسطح گوشه دهنش خون میاومد، پرسید.
«واقعاً اینقدر قهرمان جوانمرد توتیز دنیا هست؟ پس چرا منخیلی تا حالا یکیشون رو هم ندیدم؟»
«با اون چشمای ترسناک، که جوری به دنیااولش نگاه میکنی انگار میخوای هر چی میبینی رو تیکهپارهدرخشان کنی، چطور ممکنه بتونی یه قهرمان جوانمرد رو ببینی؟»
مرد کلاهحصیری لبخندقیافه زد و دندونهایشبیه خونیاش رو نشون داد.
«انگار شانسم بد بوده.»
هیچ علاقهای به اون مرد نیمهجون وضربدریش پری افسونگر نداشتم، برای همین پاهام رومیرسید انداختم روی میز و به آسمون نگاه کردم.
ارادهام رو بهعمق اونایی که داشتنسطح میمردن اعلام کردم.
«...اگه هوای دههزار نفر رو داشته باشم، و حتی یکی دو تا قهرمان جوانمرد هم از بینشون دربیاد، من موفق شدم. کسایی که بهشون کمک کردم هم به نوبههشدار خودشون به سه چهار نفر دیگه کمک میکنن، بعد به دهها نفر، بعد به صدها نفر. اگه از بین اونا هم یه قهرمان جوانمرد پیدا بشه، این یه تقدیردردی بهشتیه. دشمنای من هر چقدر هم که قوی باشن، نمیتونن حریف این بشن. فرقه هائو ممکنه یه روزی نابود بشه، ولی اراده من عمراً شکست بخوره. شکست بخوره تو کونم.»
سرم رو چرخوندم و دیدم...
یوپ یاهونگ، در حالی کهتیز یه دوجین شمشیرزن رو رهبری میکرد،آبزیرکاهتر به مسافرخانه رویای بهاری نزدیک شد.
از روی کنجکاوی برای دیدندرونیمون واکنشش، دست به سینه شدمبیمصرفها و با قیافهای بیحوصله تماشاش کردم.
«اومدی؟»
یوپ یاهونگ وایساد وفارغ نگاهی به مردهها وسطح در حال مرگها انداخت.
آدمایی هم کهمیانسالِ با خودش آورده بودضربدریش همین کار رو کردن.
هیچکدومشون حتیفارغ نتونستن یهانرژی کلمه حرف بزنن.
از یوپ یاهونگ پرسیدم.
«قهرمان جوان یوپ، وقتفارغ مردنت رسیده؟ حتی فرارسطح هم نکردی و احمقانه برگشتی.»
مرد کلاهحصیریزده به یوپفرز یاهونگ نگاه کرد.
«احمقِ رقتانگیز،فارغ همه بهانرژی خاطر تو مردن.»
تو همون لحظه، پریانقدر افسونگر که همونطور خشکش زدهوضعیت بود، سیخکی روی زمین افتاد.
یوپ یاهونگمقابله نگاهی به اطرافعمق انداخت و گفت.
«رهبر تیم سوک؟»
به جسد دوعمق نیم شده نگاهسطح کردم و جواب دادم.
«رهبر تیم سوک توانقدر اون دنیا کار واجبیزدم داشت، برای همین رفت.»
مرد کلاهحصیریمقابله با لحنیفارغ خسته گفت.
«دارین چهزده غلطی میکنین کهتیز فرار نمیکنین؟ درین.»
حرفای مردفارغ مثل شلیک تپانچهدرونیمون شروع مسابقه بود.
با فرار کردن یوپ یاهونگبراتون به عنوان نفر اول، اون یهافسونگر دوجین شمشیرزن هم دنبالش راه افتادن.
به نظر میرسید اونا بهتر از من میدونستنسطح که با دو نیم شدن رهبر تیم سوکنگاه که مدیریتشون میکرد، هیچ شانسی برای پیروزی ندارن.
وقتی به این فکر کردم که بیفتم دنبال اونگدایی احمقای رقتانگیز و بکشمشون، حتی قبل از اینکه شروعمیز به تعقیبشون کنم، حس تنفر از خود بهم دست داد.
کشتنشون مهم بود، ولیانرژی سلامت روانم و مدیریتاولش دیوونگیم هم اهمیت داشت.
یوپ یاهونگحرومزادهها در حینانقدر فرار فریاد زد.
«برادر بیوکمقابله گیوم، بعداًفارغ انتقامت رو میگیرم!»
به خاطر اینمیانسالِ بود که هنر یخضربدریش رو یاد گرفته بودم؟
قلبم آرومتر از همیشه بود.
با نگاه به زندگی قبلیم، من یه هنر رزمی یانگپری افراطی یاد گرفته بودم و هیچ معشوقهای نداشتم، برای همین هماهنگیدارین یین و یانگ چیزی بود که کاملاً تو زندگیم غایب بود.
مرد کلاهحصیری، بیوک گیوم، قبل ازانرژی اینکه با شمشیر تو دستش بلندبیمصرفها شه، با نگاهی توخالی بهم زل زد.
به نظر میرسیدمیانسالِ قصد داشت با مبارزهضربدریش با من زمان بخره.
یه چاپستیکفارغ برداشتم و گرفتمشدرونیمون سمت بیوک گیوم.
«خیلی عجله داری بمیری؟»
بعد از اینکهکنن دیدم بیوک گیوم دوبارهدرونیمون سر میز نشست، پرسیدم.
«حالا بنال.زده موقعیت، گستردگی،فرز نیروها. و رهبرتون.»
«اگه اینچیزافارغ رو بگم، مرگدرونیمون آرومی نخواهم داشت.»
چاپستیک رو تکون دادم.
«اگه اینچیزا روکنن نگی، بعد ازانرژی پری افسونگر نوبت توئه.»
بیوک گیومزده با لحنیفرز تسلیمشده گفت.
«در هر صورت، اگه نتونم پادزهرسطح رو بخورم، از سم میمیرم، پسمجسمههای همون بهتر که با شمشیر بمیرم.»
«که اینطور؟»
«...»
به قیافه بیوکمیانسالِ گیوم نگاه کردم وضربدریش با لحنی یکنواخت گفتم.
«من یه پزشکعمق الهی تو جبههامسطح دارم. خوب فکراتو بکن.»