---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 227: هیچ‌کس به من اهمیتی نمی‌داد • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 227: هیچ‌کس به من اهمیتی نمی‌داد

0

خیلی وقت بود‌شده​ که تو خواب‌دورمون​ عمیقی فرو رفته بودم.

همین‌طور که چشم‌بسته کم‌کم به‌دیدم​ هوش می‌آمدم، خوابی که دیده‌بازم​ بودم رو به یاد آوردم.

به خاطر شنیدن داستان رهبر فرقه بود؟ تو‌می‌سوختن​ خوابم، رهبر فرقه گدایان در حالی که کلی آدم‌حصیر​ دورش رو گرفته بودن، داشت «گردش چی» انجام می‌داد.

حتی تو اون فضای سنگین‌بیدار​ هم از گداها پرسیدم که کاری‌گداهاست​ از دست من برمیاد یا نه.

دلیلش این بود‌شده​ که فرق بین خواب‌مشعل‌ها​ و واقعیت رو نمی‌فهمیدم.

دست‌به‌کمر، همون دور و بر‌دیدم​ پرسه زدم و بعد رو‌بازم​ به رهبر فرقه گدایان گفتم:

«ارشد، منم کمک می‌کنم.»

تو خوابم یه نفس عمیق‌بیدار​ کشیدم، روبروی رهبر نشستم و «انرژی‌گداهاست​ درونی» خودم رو بهش منتقل کردم.

وقتی انرژی درونی خالصی رو که از «یشم بهشتی» بیرون‌دیدنم​ کشیده بودم به رهبر انتقال دادم، «جراحت درونی» اون که سی‌لباس‌های​ و هشت نفر نتونسته بودن درمانش کنن، در دم خوب شد.

تا به خودم بیام، «گدای الهی»‌هوا​ تو دوران جوانی‌اش چشماش رو باز‌سخت​ کرد و زل زد به من.

لبخندی زد و بهم گفت:

«رهبر فرقه.»

«بله.»

«ممنونم. اگه تو به دنیا کمک‌هوا​ نکنی، دنیا هم به تو کمک‌سخت​ نمی‌کنه. حالا، ما به تو کمک می‌کنیم.»

داشتم تو خواب حرف‌های‌ستاره‌های​ رهبر رو سبک‌سنگین می‌کردم‌می‌سوختن​ که چشمام رو باز کردم.

«...»

وقتی بیدار شدم،‌شده​ دیدم هوا پر‌دورمون​ از صدای خروپف گداهاست.

بازم برام سخت‌بیدار​ بود که واقعیت رو‌صدای​ از خواب تشخیص بدم.

آسمون تاریک شده بود و‌چشمک‌زن​ پر از ستاره‌های چشمک‌زن بود،‌دیدنم​ و دور تا دورمون مشعل‌ها می‌سوختن.

گداهای فرقه گدایان که به دیدنم‌شدم​ اومده بودن، با آرامش خوابیده بودن‌بازم​ و هماهنگ با هم خروپف می‌کردن.

بعضی‌هاشون حصیر کشیده بودن‌ستاره‌های​ روشون، بعضی‌های دیگه هم‌می‌سوختن​ لباس‌های رویی خودشون رو.

شبیه گداهای واقعی به‌شدم​ نظر می‌رسیدن؛ سرشون رو‌خروپف​ زمین بود و آسمون پتویشون.

راستی، مطمئن بودم‌شده​ بهشون گفته بودم‌دورمون​ بعداً بیدارم کنن.

چطوری این‌قدر طولانی خوابیده بودم؟

حس می‌کردم‌تاریک​ حداقل شش‌ستاره‌های​ ساعتی گذشته.

با نگاهی به اطراف دیدم رهبر فرقه گدایان‌خروپف​ زیر حصیری که یکی آورده بود خوابیده، و‌تاریک​ «بدن کُند» هم همچنان تو خواب ناز بود.

جوری سنگین خوابیده بودن که‌چشمک‌زن​ انگار یکی تو اون منطقه‌دیدنم​ «سم بیهوشی» پخش کرده بود.

از اونجایی که تنفس همه‌بیدار​ منظم بود، چهارزانو نشستم و یه‌گداهاست​ مدت به خوابیدن گداها زل زدم.

چه خواب‌تاریک​ سنگین و‌ستاره‌های​ خوبی هم دارن.

همیشه فکر می‌کردم آدمی‌ام که حتی تو طویله هم می‌تونه با آرامش بخوابه،‌تشخیص​ ولی این جماعت که دقیقاً همون‌جا که غذا خورده بودن سرشون رو گذاشته بودن‌خوابیده​ رو زمین و رفته بودن تو خواب عمیق، یه لول از من بالاتر بودن.

یه لحظه به ماه گرد نگاه کردم، بعد‌می‌سوختن​ کتابچه «هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید» رو از‌بعضی‌هاشون​ تو لباسم درآوردم و شروع کردم به خوندن.

فصل اول، اصول باطنی تبدیل‌بیدار​ انرژی درونی «یانگ افراطی» به‌خروپف​ «چی صاعقه» رو توضیح می‌داد.

بعد از اون، تکنیک‌های نهایی‌چشمک‌زن​ رو که می‌شد تو هر‌دیدنم​ مرحله استفاده کرد، شرح داده بود.

تو بیشتر بخش‌ها، یادگیری‌شدم​ این هنر رزمی آسون،‌خروپف​ ساده و واضح بود.

نکته‌ای که مدام روش تأکید‌چشمک‌زن​ می‌کرد این بود که مصرف انرژی‌اومده​ درونی تو این هنر خیلی بالاست.

همچنین تأکید داشت که هرچی بیشتر تو هنر‌هوا​ ده مرحله‌ای صاعقه سفید تمرین کنی، بیشتر می‌تونی چی‌آسمون​ ناخالص درون بدنت رو بسوزونی و از بین ببری.

نکته کلیدی این بود که با‌دورمون​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید، می‌تونستی‌آرامش​ روی خودت «پاکسازی مغز استخوان» انجام بدی.

عجب هنر رزمی عجیبیه.

پاکسازی مغز استخوان در واقع فرآیند‌دورمون​ پاکسازی همه‌چیز تا عمق مو و مغز‌خوابیده​ استخوانه، برای همین اصلاً کار راحتی نیست.

کاملاً مشخص بود که این یه کتابچه مخفی برای یه هنر رزمیه که از چی صاعقه‌بدم​ استفاده می‌کنه، ولی تو نیمه دومش، بخش بزرگی از محتوا رو به کمال رسوندن بدن و‌بعضی‌هاشون​ روش‌های دفع چی ناخالص اختصاص داده بود، که یه جورایی بهش حال و هوای تائوئیستی می‌داد.

از طرف دیگه، برام جالب بود بدونم‌مشعل‌ها​ چقدر انرژی درونی مصرف می‌کنه که مدام نیاز‌می‌کردن​ به یه مقدار عظیم ازش رو گوشزد می‌کنه.

درباره مرحله نهایی،‌بیدار​ یعنی مرحله دهم،‌هوا​ نوشته شده بود:

«اگر شخصی بدون انرژی درونی کافی مرحله‌مشعل‌ها​ دهم را اجرا کند، بدن برای جبران کمبود‌می‌کردن​ چی یانگ، از چی حقیقی استفاده خواهد کرد.

اگر این پدیده تکرار‌چشمام​ شود، خطر نابودی کامل‌هوا​ بدن کاربر وجود دارد.

به آرامی و پیوسته تمرین کنید و‌مشعل‌ها​ پیش از تلاش برای اجرای مرحله دهم،‌هماهنگ​ ابتدا اقیانوسی از انرژی درونی ذخیره کنید.»

انگار طرف دچار «انحراف‌شدم​ چی» نمی‌شد، بلکه فقط‌خروپف​ از صفحه روزگار محو می‌شد.

هم می‌تونست پاکسازی مغز استخوان خودش رو‌مشعل‌ها​ انجام بده، و هم می‌تونست آدم رو‌هماهنگ​ از این دنیا نیست و نابود کنه.

خیلی افراطی‌تر از‌می‌کردم​ اون چیزی بود‌شدم​ که انتظار داشتم.

ولی خود هنر رزمیه جذاب بود و خوندنش‌می‌سوختن​ هم لذت‌بخش، برای همین هنر ده مرحله‌ای صاعقه‌بعضی‌هاشون​ سفید رو سه بار از اول تا آخر خوندم.

طبق گفته «محقق سپیدپوش»، بهترین زمان برای یادگیری این هنر‌بازم​ وقتی بود که از مرحله «مرغ مبارز» به مرحله «لاک‌پشت طلایی»‌مشعل‌ها​ پیشرفت می‌کردی، پس این بی‌نقص‌ترین هنر رزمی برای وضعیت الانم بود.

یعنی محقق سپیدپوش حتی این رو‌دورمون​ هم پیش‌بینی کرده بود و هنر ده‌خوابیده​ مرحله‌ای صاعقه سفید رو بهم پیشنهاد داد؟

نمی‌دونستم.

یه بار دیگه به گداهای خوابیده نگاهی‌مشعل‌ها​ انداختم و بعد گردش چی رو برای‌هماهنگ​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید شروع کردم.

از اونجا که به اندازه‌دیدم​ کافی انرژی درونی یانگ افراطی‌بازم​ داشتم، مرحله اول نباید سخت می‌بود.

با این حال، چون انرژی درونی‌ای‌دورمون​ که داشتم خیلی بیشتر از حد‌آرامش​ انتظارم بود، گردش چی بیشتر طول کشید.

خیلی سریع از‌می‌کردم​ مرحله اول به‌شدم​ مرحله دوم رسیدم.

حتی بعد از تموم‌ستاره‌های​ کردن مرحله سوم هم‌می‌سوختن​ به گردش چی ادامه دادم.

کار سختی نبود، فقط باید چی یانگ افراطی‌خروپف​ رو از تو مسیرهایی که تو هنر ده‌تاریک​ مرحله‌ای صاعقه سفید گفته شده بود، عبور می‌دادم.

مراحل اول، دوم و سوم همگی بخشی‌مشعل‌ها​ از فرآیند باز کردن، صیقل دادن و‌هماهنگ​ گشاد کردن مسیر برای حرکت چی صاعقه بودن.

با رسیدن به مرحله‌چشمام​ چهارم، بالاخره چی صاعقه از‌صدای​ یه مسیر متفاوت ارسال شد.

از مرحله پنجم، عملکرد پاکسازی‌چشمک‌زن​ مغز استخوانی که تو کتابچه گفته‌اومده​ شده بود هم قاطی ماجرا شد.

یعنی از مرحله پنجم به بعد، فرآیند پاکسازی‌خروپف​ تمام مریدین‌های بدن با چی صاعقه شروع می‌شد،‌تاریک​ برای همین دردهای ناگهانی و مقطعی به سراغم اومد.

راستش رو بخواید،‌شده​ می‌خواستم تو همون‌دورمون​ مرحله پنجم متوقفش کنم.

ولی به دلایلی، حس می‌کردم انرژی یشم بهشتی‌هوا​ داره بدون نیاز به تصفیه جداگانه، مستقیماً به‌بدم​ چی صاعقهِ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید تبدیل می‌شه.

پس با چنگ و دندون هوشیاریم رو‌مشعل‌ها​ حفظ کردم، مرحله پنجم رو به پایان رسوندم‌می‌کردن​ و با بدبختی تونستم چشمام رو باز کنم.

«... هوو.»

حسم می‌گفت اگه تو این وضعیت وارد‌مشعل‌ها​ مرحله ششم بشم، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم چشمام رو‌می‌کردن​ باز کنم، برای همین طمع رو کنار گذاشتم.

همون لحظه‌ای که به‌چشمام​ خودم اومدم، یه بوی‌هوا​ گند ناشناخته زد زیر دماغم.

آستین‌ها و پاچه‌های لباسم تیکه‌پاره شده‌دورمون​ بودن، و وقتی سرم رو آوردم‌آرامش​ بالا، دیدم یه پرده حائل دورم کشیدن.

«همم.»

تازه، من مطمئن بودم که گردش چی‌مشعل‌ها​ رو تو شب، وقتی گداها خواب بودن‌هماهنگ​ شروع کرده بودم، ولی الان روز روشن بود.

نکنه خواب‌سبک‌سنگین​ یه گدا‌چشمام​ رو دیده بودم؟

نمی‌تونستم تشخیص بدم که‌ستاره‌های​ من یه گدا بودم،‌می‌سوختن​ یا اون گدا من بودم.

در هر صورت،‌بیدار​ ظاهر فعلیم دقیقاً‌هوا​ شبیه یه گدا بود.

از اینکه به محض شروع کردن هنر ده‌می‌سوختن​ مرحله‌ای صاعقه سفید از ناکجاآباد یهو به مرحله پنجم‌حصیر​ نفوذ کرده بودم، خودم هم گیج و مبهوت بودم.

نمی‌دونستم از نظر هجومی چقدر هنر رزمی برجسته‌ایه، ولی‌صدای​ مطمئن شده بودم که عملکرد استثناییِ پاکسازی مغز استخوانش، اون‌شده​ رو به یه هنر الهی به شدت برتر تبدیل کرده.

هرچند از وضعیت‌شده​ اطرافم و ظاهر خودم‌مشعل‌ها​ حسابی جا خورده بودم...

ولی حالا که کار به اینجا کشیده بود، یه‌گداهاست​ لحظه وقت گذاشتم تا با آرامش به هنر ده مرحله‌ای‌چشمک‌زن​ صاعقه سفید، بدنم و «هنر لاک‌پشت طلایی رها» فکر کنم.

به نظر می‌رسید دلیل اینکه تو هر دو زندگی قبلی‌دیدنم​ و فعلیم نتونسته بودم قلمرو لاک‌پشت طلایی رو فتح کنم این‌لباس‌های​ بود که کیفیت بدنم در مقایسه با هنرهای رزمیم کم می‌آورد.

پس واقعیت من این بود.

برخلاف شاگردای جوونِ خاندان‌های اشرافی یا فرقه‌ها که با دوری‌دیدنم​ از چی ناخالص وارد مسیر رزمی می‌شدن، من با پر‌دیگه​ کردن شکمم با الکل و مزه‌های مسافرخونه بزرگ شده بودم.

تازه بماند که هیچ‌وقت‌شدم​ کسی برای من پاکسازی‌خروپف​ مغز استخوان انجام نداده بود.

پاکسازی مغز استخوان‌شده​ پیشکش، بیشتر اوقات بقیه‌مشعل‌ها​ تا می‌خوردم کتکم می‌زدند.

پس این اولین باری بود‌بیدار​ که یه چیزی تو مایه‌های‌خروپف​ پاکسازی مغز استخوان رو تجربه می‌کردم.

«لعنتی...»

یعنی دلیل اینکه تو زندگی قبلیم نتونستم‌صدای​ به قلمروی بعدی برسم این بود که‌بدم​ بدن و ذهن یه مسافرخانه‌چی رو داشتم؟

اگه این‌طور‌تاریک​ باشه، واقعاً‌ستاره‌های​ جای تأسف داره.

بالاخره، اون جنونی که برای در‌شدم​ هم شکستن اون قلمرو دنبالش بودم،‌بازم​ سهم بزرگی تو این قضیه داشت.

یه جورایی به نظر می‌رسید دورانم به‌مشعل‌ها​ عنوان شیطان دیوانه، بالاترین قلمرویی بود که می‌تونستم‌می‌کردن​ با این ذات زمخت و مبتذلم بهش برسم.

در حالی که بویی‌شدم​ بدتر از گداها می‌دادم،‌خروپف​ از پشت حائل بیرون اومدم.

«...»

گداها زل‌سبک‌سنگین​ زده بودند‌چشمام​ به من.

شاید این یه تجدید‌ستاره‌های​ دیدار بین یه گدای‌می‌سوختن​ بوگندو و گداهای سنتی بود.

«رهبر فرقه!»

«واو، همون‌طور‌تاریک​ که رهبر‌ستاره‌های​ گفت زنده‌ای.»

«فکر کردم‌سبک‌سنگین​ به ملکوت‌چشمام​ اعلا پیوستی.»

خبری از رهبر و بدن کُند نبود،‌مشعل‌ها​ اما می‌تونستم ارشدها و گداهایی رو ببینم‌هماهنگ​ که به نظر می‌رسید در حال نگهبانی‌ان.

با بویی‌چشمام​ گندتر از خود‌دیدم​ گداها، ازشون پرسیدم:

«...برادرها، از‌تاریک​ کِی... نه،‌ستاره‌های​ چند روز گذشته؟»

«امروز روز هشتمه.»

«نه. روز نهمه.»

«این‌طور میگن. نُه روز گذشته.»

نُه روز از عمرم رو در‌دورمون​ ازای رسیدن به مرحله پنجمِ هنر‌آرامش​ ده مرحله‌ای صاعقه سفید معامله کرده بودم.

«چه مسخره.»

«برای ما‌تاریک​ هم مسخره‌ست. بوی‌چشمک‌زن​ گندت هم مسخره‌ست.»

نمی‌فهمیدم به دست آوردن مرحله پنجم‌هوا​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید تو‌سخت​ نُه روز سود بود یا ضرر.

در هر حال،‌شده​ برخلاف قبل، یه گرسنگی‌مشعل‌ها​ لذت‌بخش رو حس می‌کردم.

حس می‌کردم اگه تو این‌بیدار​ وضعیت لب به مشروب یا‌خروپف​ مزه بزنم، درجا سقط میشم.

تو وضعیتی بودم که حس می‌کردم باید‌مشعل‌ها​ یه کم آب ولرم بخورم و یه‌هماهنگ​ چیزی مثل فرنی رقیق برنج بندازم بالا.

ارشد وون میونجا، با‌شدم​ اون صورت گرد و‌خروپف​ قلمبه‌اش، اومد سمتم و گفت:

«رهبر فرقه، حالت خوبه؟»

«آره.»

«خدا رو شکر. رهبر گفت به نظر می‌رسه موقع گردش چی وارد حالت بی‌خویشتنی شدی، برای همین‌حصیر​ باید ساکت بمونیم و فقط از دور حواسمون بهت باشه. به خاطر همینه که ارشدها شیفتی نگهبانی‌گفته​ می‌دادن. همون‌طور که این بچه‌ها گفتن، امروز روز نهمه. حتماً به یه روشن‌بینی بزرگ رسیدی. تبریک میگم.»

به مدت نُه‌بیدار​ روز، اساتید فرقه گدایان‌صدای​ دورم کشیک داده بودند.

اول از همه، یه‌ستاره‌های​ ادای احترام رزمی به‌می‌سوختن​ ارشد وون میونجا کردم.

«ارشد، ممنونم. به لطف شما...»

«کافیه. این مسخره‌بازیا چیه؟ ادای‌چشمک‌زن​ احترام رزمی نکن. ما تو‌دیدنم​ فرقه از این سوسول‌بازیا نداریم.»

«که این‌طور؟»

«اول برو یه دوش بگیر. خیلی بوی گند میدی. از نظر بو که‌خوابیده​ از همین الان یکی از اعضای فرقه گدایانی. خیلی وقته کسی رو ندیدم‌نظر​ که بوی گندش از یه گدا هم بدتر باشه، برای همین یکم جا خوردم.»

گداهای اطراف با‌می‌کردم​ شنیدن حرف‌های وون میونجا‌دیدم​ هم‌زمان زدند زیر خنده.

با خنده گداها، وون میونجا‌چشمک‌زن​ انگار بیشتر سر ذوق اومد‌دیدنم​ و به حرف زدن ادامه داد.

«آها، راستی رهبر بهم گفت موقتاً مقام رئیس شعبه استان ایلیانگ رو به عهده بگیرم. راستش رو بخوای، من در اون حد نیستم، ولی وقتی رهبر‌آرامش​ محترمم این‌طور میگه، چاره‌ای جز اطاعت ندارم. فقط خواستم در جریان باشی. از اونجایی که تو به هدف ترور جناح شیطانی تبدیل شدی، کاملاً منطقیه که‌این‌قدر​ یه مرد قوی و خفن از فرقه گدایان نقش رئیس شعبه رو به عهده بگیره. می‌تونی این‌طوری به قضیه نگاه کنی. واو، من، یه رئیس شعبه؟»

در حالی که بالاخره‌ستاره‌های​ داشتم یکم حواسم رو جمع‌گداهای​ می‌کردم، سرم رو تکون دادم.

«ارشد ماه‌سبک‌سنگین​ کامل، ممنونم.‌چشمام​ خیالم راحت شد.»

«ماه کامل؟ درسته. شخصیت منم معمولاً گرد و منعطفه،‌گداهای​ احتمالاً برای همین رهبر مقام رئیس شعبه رو بهم‌روشون​ سپرده. رهبر مطمئنه که بدون هیچ دردسری باهات کنار میام.»

وون میونجا بعد از‌شدم​ این حرف، دستش رو روی‌گداهاست​ کله تاسش کشید و خندید.

ذهنم هنوز گیج و‌ستاره‌های​ منگ بود، برای همین‌می‌سوختن​ خودم رو جمع‌وجور کردم.

«پس، ارشد خورشید،‌می‌کردم​ من اول میرم یه‌دیدم​ آبی به تنم بزنم.»

«درسته. باید خودت رو بشوری. بعدشم، یکیش رو‌می‌سوختن​ انتخاب کن: ماه کامل یا خورشید. فقط چون‌بعضی‌هاشون​ گرده، هر اسمی که دلت خواست رو روم نذار.»

«باشه، همون کار رو می‌کنیم.»

«منظورت از‌تاریک​ "همون کار‌ستاره‌های​ رو می‌کنیم" چیه؟»

حرف وون میونجا رو‌چشمام​ نادیده گرفتم و راه‌هوا​ افتادم تا خودم رو بشورم.

صدای پچ‌پچ گداها‌شده​ رو پشت سرم،‌دورمون​ واضح‌تر از همیشه می‌شنیدم.

«چرا بهش میگه ماه کامل؟»

«چون کچله دیگه، احمق حروم‌زاده.»

وون میونجا نعره زد:

«نمی‌تونید خفه‌خون بگیرید؟»

همون‌طور که راه می‌رفتم، پیراهنم رو درآوردم و تازه‌گداهاست​ می‌خواستم شلوارم رو هم دربیارم که دیدم هونگ شین داره‌چشمک‌زن​ از مسافرخانه زاها میاد بیرون، برای همین دوباره کشیدمش بالا.

«برادر ارشد بزرگ.»

در حالی که‌می‌کردم​ کمر شلوارم رو‌شدم​ چسبیده بودم، جواب دادم:

«اوه، آره.‌تاریک​ باید خودم رو‌چشمک‌زن​ بشورم. بکش کنار.»

هونگ شین‌چشمام​ دماغش رو گرفت‌دیدم​ و رفت کنار.

«چشم.»

«حواستون به گداهایی که‌چشمام​ اون ارشدِ شبیه ماه‌هوا​ درخشان رهبری‌شون می‌کنه هست؟»

«البته. برادر دوک-سو هر روز براشون‌دورمون​ غذاهای خوشمزه می‌پزه و بهشون می‌رسه.‌آرامش​ عمارت شکوفه آلو هم داره کمک می‌کنه.»

«خوبه. پس فرقه هائو‌شدم​ حتی بدون منم داره‌خروپف​ مثل ساعت کار می‌کنه.»

«بوی گند‌تاریک​ میدی، زودتر برو‌چشمک‌زن​ خودت رو بشور.»

«باشه.»

وارد مسافرخانه زاها‌شده​ شدم که در‌دورمون​ حال بازسازی داخلی بود.

یون جا-سونگ که داشت‌شدم​ طبقه دوم کار می‌کرد،‌خروپف​ از اون بالا نگاهم کرد.

«رهبر فرقه!»

«ها؟»

«برو سر‌تاریک​ چاهِ اون‌پشت‌ستاره‌های​ خودت رو بشور.»

«آها، راست‌چشمام​ میگی. جا-سونگ،‌شدم​ از دیدنت خوشحالم.»

«منم از دیدنتون‌شده​ خوشحالم. ولی خیلی کثیفی،‌مشعل‌ها​ پس لطفاً نیا تو.»

«آه، لعنت بهش.»

بعد از اینکه از مسافرخانه‌چشمک‌زن​ زاها پرت شدم بیرون، ساختمون رو‌اومده​ دور زدم و رفتم سمت چاه.

جانگ دوک-سو که از در پشتی‌هوا​ آشپزخونه اومده بود بیرون، در حالی‌سخت​ که داشت گوشت خرد می‌کرد بهم گفت:

«واو، بالاخره بیدار شدی؟»

«گردش چیم بالاخره‌می‌کردم​ تموم شد. چیزی‌شدم​ نمونده بود بمیرم.»

دلم می‌خواست بهش بگم چه نُه‌دورمون​ روز محشری رو گذروندم، ولی هیچ‌کس‌آرامش​ نبود که این چیزا رو بفهمه.

جانگ دوک-سو‌چشمام​ با بی‌حوصلگی‌شدم​ جواب داد:

«چقدر عالی.»

رو به جانگ دوک-سو که‌بیدار​ با یه چاقوی آشپزخونه و یه‌گداهاست​ کوه گوشت جلوش ایستاده بود، گفتم:

«داری چی درست می‌کنی؟»

جانگ دوک-سو در حالی‌شدم​ که با صدای تق‌تق گوشت‌ها‌گداهاست​ رو خرد می‌کرد، جواب داد:

«فقط سوپ گوشت. گوشت‌های ورقه شده رو می‌ریزم تو آب‌گوشت داغ، بعدشم چند‌خوابیده​ تا تیکه بزرگ پیازچه بهش اضافه می‌کنم. شنیدم رهبر بیشتر از همه از‌نظر​ این‌جور غذاها خوشش میاد. ظاهراً بروبچه‌های فرقه گدایان هم با غذاهای آبکی حال می‌کنن.»

«که این‌طور.»

همون‌طور که لبخند می‌زدم و‌چشمک‌زن​ سرم رو تکون می‌دادم، جانگ دوک-سو‌اومده​ دستش رو تو هوا تکون داد.

«ولی زاها، بدجوری بوی گند‌دیدم​ میدی، پس برو همون‌جا خودت‌بازم​ رو بشور. برای غذا خوب نیست.»

«آه، حله.»

من رو فرستادن سمت‌چشمام​ چاه و یه دل‌هوا​ سیر خودم رو شستم.

چون مردم از‌شده​ اینکه بوی گند‌دورمون​ بدی خوششون نمیاد.

یهو، همون‌طور که داشتم‌شدم​ خودم رو می‌شستم، حس ترحم‌گداهاست​ به خودم بهم دست داد.

من معجزه رسیدن به مرحله پنجمِ یه هنر رزمی خفن به اسم‌آرامش​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید رو فقط تو نُه روز، اونم بلافاصله‌شبیه​ بعد از شروعش، رقم زده بودم، ولی هیچ‌کس کوچک‌ترین اهمیتی بهم نمی‌داد.

احتمالاً فکر می‌کردن‌می‌کردم​ نُه روز تمام‌شدم​ فقط کپیده بودم.

در حالی که آب سردی رو‌دورمون​ که از ته چاه کشیده بودم‌آرامش​ روی بدنم می‌ریختم، زیر لب غر زدم:

«چقدر تو این دنیا تنهام. هیچ‌کس‌هوا​ درکم نمی‌کنه. حالا یکم بوی بد‌سخت​ بدم چی میشه مگه؟ گداهای لعنتی.»

تازه اون موقع بود که‌چشمک‌زن​ یکم از دل اون محقق‌دیدنم​ سپیدپوشِ احمق رو درک کردم.

احتمالاً با خودش فکر می‌کرده که این همه هنرهای رزمی بزرگ رو یاد گرفته، روشون‌تشخیص​ تحقیق کرده، تحلیلشون کرده، نقاشی‌شون رو کشیده و حتی یه مهارت سبکی جدید براشون خلق‌هماهنگ​ کرده، ولی به نظر می‌رسید حتی یه نفر هم پیدا نشده بود که بهش اعتبار بده.

واسه همین بود‌شده​ که فکر می‌کردم‌دورمون​ عقل تو کله‌اش نیست.

اگه این‌طور‌چشمام​ باشه، به‌شدم​ این نتیجه می‌رسم:

این نتیجه که ذات محقق‌چشمک‌زن​ سپیدپوش هم احتمالاً چیزی جز‌دیدنم​ یه آدمِ تشنه توجه نبوده.

آدمای تشنه توجه این‌قدر خطرناکن.

البته، خودم هم همین‌طورم.

بعد از اینکه یه دل سیر خودم‌صدای​ رو شستم، در حالی که لخت مادرزاد بودم،‌آسمون​ تازه فهمیدم هیچ لباسی برای عوض کردن ندارم.

رو کردم به جانگ‌ستاره‌های​ دوک-سو که سخت مشغول‌می‌سوختن​ آماده کردن غذا بود:

«برادر دوک-سو،‌سبک‌سنگین​ یه دست لباس‌بیدار​ برام بیار بپوشم.»

جانگ دوک-سو در حالی‌ستاره‌های​ که چاقوی آشپزخونه‌اش رو محکم‌گداهای​ چسبیده بود، بهم چشم‌غره رفت.

جداً با خودم فکر کردم که اگه‌صدای​ برادر دوک-سو به جای آشپزی می‌رفت سراغ‌بدم​ هنرهای رزمی، قطعاً پتانسیل استاد شدن رو داشت.

نیت قتلش بدجوری وحشیانه بود.

ناولها | novelha.net