---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 82: دلیل قوی بودن قهرمانان جوانمرد • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 82: دلیل قوی بودن قهرمانان جوانمرد

0

«شرمنده که هی تندتند‌نیستم​ میام اینجا. چیزیم نیستا، ولی‌بدونی​ باز میام مزاحمت میشم دکتر.»

به یه دلیل عجیب و غریبی، هر‌باید​ بار که مویونگ بک رو می‌دیدم، انگار‌دلیلش​ یه قرن از آخرین دیدارم باهاش گذشته بود.

اینکه چرا‌معمول​ این‌طوری بود‌گرفت​ رو خودمم نمی‌دونستم.

مویونگ بک حالم رو برانداز‌باشه​ کرد و گفت: «هر وقت بخوای‌دلیلش​ قدمت رو چشمه. خیلی منتظر موندی؟»

راستش یه ساعت کامل کاشته شده‌خودت​ بودم، ولی خیلی سربسته و الکی‌هرچی​ جواب دادم: «نه بابا، همین الان اومدم.»

طبق روال معمول،‌جزغاله​ مویونگ بک نبضم رو‌باید​ گرفت و ادامه داد.

«...راستی، رهبر فرقه،‌نبضم​ هر بار که‌داد​ می‌بینمت انگار قوی‌تر شدی.»

این تعریفی نبود که‌باید​ راحت بشه شنید، واسه‌فکر​ همین نیشم باز شد.

«سعی می‌کنم همین‌جوری زندگی کنم.»

مویونگ دستم رو ول کرد و گفت:‌باید​ «مشکل خاصی نیست. مثل قبل، من بیشتر‌دلیلش​ کنجکاو وضعیت قلبت هستم تا بدنت، رهبر فرقه.»

مویونگ بک دقیق‌نبضم​ زل زد به‌داد​ قیافه‌م و حالت چشمام.

شروع کردم تیکه-تیکه‌کمرنگ​ راجع به اتفاقات اخیر‌نیستم​ و آتیش‌بازی‌ها حرف زدن.

«وقتی می‌جنگم و شعله‌ها دورم رو می‌گیرن، حس‌دلیلش​ می‌کنم یه لحظه عقلم رو از دست میدم.‌قبلاً​ نزدیک بود اشتباهی خودم رو جزغاله کنم و بمیرم.»

مویونگ بک با یه لبخند کمرنگ جواب داد:‌باشه​ «چرا باید این‌طوری باشه؟ من که کف‌بین نیستم. فکر‌گشتم​ کنم خودت تا حدودی دلیلش رو بدونی، رهبر فرقه.»

دنبال دلیل گشتم و هرچی به ذهنم رسید رو پروندم: «قبلاً یه مسافرخونه به نامم‌نبود​ بود که با خاک یکسان شد و سوخت. شاید حس ناامیدی بود؟ اون موقع نفهمیدم، ولی‌قبل​ لحظه‌ای که خونه‌م ناپدید شد، فکر کنم دیگه قید یه زندگی آروم و بی‌دغدغه رو زدم.»

«چرا؟»

«چون حتی قبل از‌نیستم​ اینکه بسوزه هم اخلاق‌دلیلش​ گند خودم رو می‌شناختم.»

مویونگ بک با قیافه‌بمیرم​ آروم پرسید: «این اخلاق توی‌کف‌بین​ تمرینات رزمی‌ت اختلال ایجاد نمی‌کنه؟»

«نه واقعاً.»

بعد از یه کم فکر، مویونگ بک یه سوال ازم پرسید:‌دلیلش​ «راستی، وقتی با یه حریف خیلی قوی‌تر از خودت روبرو میشی چه‌یکسان​ حسی داری، رهبر فرقه؟ نمی‌دونم تا حالا برات پیش اومده یا نه.»

خیلی خوب می‌دونستم مویونگ‌نیستم​ بک داره راجع به‌دلیلش​ چه حسی حرف می‌زنه.

«وقتی به یه‌جزغاله​ آدم گردن‌کلفت می‌خورم، حس‌باید​ می‌کنم دارم دیوونه می‌شم.»

«چرا؟»

با قیافه جدی به مویونگ بک نگاه کردم: «چون‌خودت​ واسه بردن باید رد بدم. اگه زورم به طرف‌پروندم​ نرسه، تنها راه بردن اینه که با دیوونگی دووم بیارم.»

«از دووم آوردن‌کف‌بین​ گفتی. میشه اون تیکه‌حدودی​ رو بیشتر توضیح بدی؟»

«وقتی دعوا می‌کنی، همه درد می‌کشن. واسه بردن باید اون درد رو تحمل کنی، و لحظاتی هست که‌هرچی​ حس می‌کنی از یه خط قرمزی رد شدی. وقتی باید بیهوش می‌شدی ولی نشدی، وقتی باید ولو می‌شدی‌دیگه​ زمین ولی نشدی. همون حول و حوش، اون چیزی که بهش می‌گن جنون، کمین کرده تا بپره بیرون.»

«نمی‌ترسی؟ از باختن یا مردن.»

«از باختن که نه. از‌باشه​ بچگی تا دلت بخواد باخت دادم.‌دلیلش​ صدقه سر همونا، هی قوی‌تر شدم.»

«مردن چی؟»

یاد اون موقعی افتادم‌بمیرم​ که توی تله تور آسمانی‌کف‌بین​ غیرقابل فرار گیر کرده بودم.

یاد کتک مفصلی‌نبضم​ که از راهب‌داد​ دیوانه خوردم هم افتادم.

وسط این‌همه شکست‌کمرنگ​ و بدبختی، ترس‌کف‌بین​ از مرگی وجود نداشت.

شاید از همون موقعی که‌فکر​ مسافرخونه زاها واسه اولین بار‌دنبال​ سوخت، آماده مرگ زندگی می‌کردم.

«موقع دعوا بهش فکر نمی‌کنم.»

مویونگ بک با قیافه نگران جواب داد: «پس، اینکه‌فرقه​ موقع زل زدن به آتیش عقلت می‌پره، ترس نیست؛‌شنید​ یه جور آگاهی یا فکر کردن به دیوونگی خودته.»

«آگاهی؟»

«معنیش این نیست که واسه شکست دادن‌حدودی​ آدمای قوی دنیا، با این طرز فکرت،‌رسید​ فقط وقتی شانس بردن داری که دیوونه بشی؟»

«دقیقاً.»

«اگه بابت اون ذهنیتی که موقع تماشای بلعیده شدن مسافرخونه توسط آتیش داشتی پشیمون باشی، ممکنه عقلت رو‌شنید​ از دست بدی. "آیا زندگی کردن مثل یه حروم‌زاده دیوانه که آماده مرگه، انتخاب درستیه؟" یا "باید یه ذهنیت‌بدنت​ دیگه انتخاب کنم؟" یه جورایی، ممکنه هر بار که به آتیش نگاه می‌کنی، سوالِ معنیِ زندگیت بیاد توی ذهنت؟»

«حالا اگه‌لبخند​ اون یه‌باید​ هدف باشه چی؟»

«مگه رسیدن به اهداف‌نیستم​ آسونه؟ تا کی قراره‌دلیلش​ هی قوی‌تر بشی، رهبر فرقه؟»

«تا وقتی‌خودم​ که بشم شماره‌لبخند​ یک زیر آسمان.»

یهو مویونگ بک زد‌گرفت​ روی میز: «دقیقاً کِی‌رهبر​ قراره این رویا محقق بشه؟»

«نمی‌دونم.»

«درسته. خودتم خوب می‌دونی. اگه قرار باشه ده سال دیگه این اتفاق بیفته،‌ذهنم​ بهتره نُه سالش رو هیچ غلطی نکنی و فقط بچسبی به ریاضت خیره‌نفهمیدم​ شدن به دیوار تا انرژی درونیت رو زیاد کنی. می‌خوای اینجوری زندگی کنی؟»

«اصلاً قصد‌خودم​ ندارم همچین‌بمیرم​ کاری کنم.»

«چرا که نه؟»

«خیلی پوچ و مسخره نیست؟ من باید‌نیستم​ عرق بخورم، آواز بخونم، برقصم و با بقیه‌هرچی​ دعوا کنم. کلی کار واسه انجام دادن هست.»

«اگه اینطوره، چاره‌ای نداری جز اینکه هر روز رو با تمام وجود زندگی کنی. با این‌قبلاً​ سبک زندگی، بالاخره یکی پیدا میشه که شماره یک زیر آسمان بشه. البته اگه زنده بمونه. قلب‌بی‌دغدغه​ همه یه جنبه حیله‌گر داره. دقیق‌تر بگم، رویای تو احتمالا فقط شماره یک زیر آسمان شدن نیست.»

«پس چیه؟»

«شماره یک زیر آسمان شدن در حالی‌راستی​ که داری می‌نوشی، می‌خونی و می‌رقصی، رویاییه‌تعریفی​ که بیشتر به دلت می‌شینه، رهبر فرقه.»

حرف مویونگ بک‌کمرنگ​ برام جالب بود‌کف‌بین​ و زدم زیر خنده.

«آها، پس قضیه اینه.»

خیلی آروم به قلب خودم نگاه‌کمرنگ​ کردم و جواب دادم: «حس می‌کنم‌خودت​ یه چیزی نصفه و نیمه حل شد.»

مویونگ بک گفت: «این نظر شخصی منه. نظرت چیه سعی کنی اون دیوونگی رو هدایت‌نبود​ کنی تا فقط وقتی با یه گردن‌کلفت روبرو میشی بزنه بیرون؟ تو روزای عادی، بد نیست‌قبل​ تمرین کنی ذهنت رو آروم نگه داری. یعنی ذهنیت دعوا رو از ذهنیت روزمره جدا کنی.»

مویونگ بک با اینکه مدت‌باشه​ زیادی نبود من رو می‌شناخت، خیلی‌دلیلش​ چیزا راجع به وضعیت روانیم می‌دونست.

شاید به خاطر این بود که خودِ‌حدودی​ مویونگ بک هم توی دورانی که شیطان‌رسید​ سم بود، یه آدم کاملاً دیوانه بود.

اگه خدایی وجود داشت و می‌خواست‌کمرنگ​ نقاشی قلب مویونگ بک رو بکشه،‌خودت​ کلمه «دیوانه» یه گوشه‌ای کز کرده بود.

از مویونگ بک پرسیدم:‌گرفت​ «دکتر، تا حالا حس‌رهبر​ کردی داری دیوونه میشی؟»

«معلومه که حس کردم.»

مویونگ بک با قیافه پیچیده‌ای جواب داد: «وقتی می‌بینم آدمایی که با هزار بدبختی‌رسید​ نجاتشون دادم، بعد از خوب شدن رفتارشون عوض میشه، دلم می‌خواد بالا بیارم. هر‌خونه‌م​ بار که اینطوری میشه، کل بدنم درد می‌گیره و باید چند روز دراز بکشم.»

سر تکون دادم.

«می‌فهمم.»

مویونگ بک من رو درک‌باشه​ می‌کرد، و منم مویونگ بک،‌حدودی​ یعنی شیطان سم رو درک می‌کردم.

این مرد قطعاً‌کف‌بین​ به خاطر همین‌خودت​ چیزا دیوونه شده بود.

ما ضعف‌های قلبمون رو‌بمیرم​ به همدیگه اعتراف کردیم‌باشه​ و بعد با هم خندیدیم.

«دکتر مویونگ، یه چیزی می‌خوام بپرسم.‌داد​ شاید اولش سوال احمقانه‌ای به نظر بیاد،‌این​ ولی با یه قلب جدی دارم می‌پرسم.»

«بله، قبل‌لبخند​ از جواب دادن‌باشه​ خوب فکر می‌کنم.»

«نظرت راجع‌باشه​ به قهرمانان‌نیستم​ جوانمرد چیه؟»

حتی توی روزهایی که ما شیطان‌کمرنگ​ دیوانه و شیطان سم بودیم هم هیچ‌وقت‌حدودی​ راجع به قهرمانان جوانمرد حرف نزده بودیم.

بنابراین، حرفی که مویونگ‌گرفت​ بک می‌خواست بزنه، نظری بود‌فرقه​ که برای اولین بار می‌شنیدم.

مویونگ بک لحظه‌ای فکر کرد‌باشه​ و قبل از جواب دادن‌حدودی​ گفت: «مگه قهرمانای جوانمرد احمق نیستن؟»

«احمق؟»

«اگه به کسی که نمی‌تونه گلیم خودش رو‌باشه​ از آب بکشه بیرون بگی احمق، پس تو یه‌گشتم​ نگاه کلی، میشه به قهرمان جوانمرد هم گفت احمق.»

«ادامه بده.»

«معمولاً به کسی که جونش رو برای یه هدف درست به خطر میندازه میگن قهرمان جوانمرد،‌ذهنم​ ولی تو این دنیا هیچی باارزش‌تر از جون آدم نیست. اونا کسایی هستن که با دور‌ناپدید​ انداختن باارزش‌ترین چیزشون، اراده‌شون رو ثابت می‌کنن، پس میشه گفت اونا بزرگترین احمق‌ها بین احمق‌ها هستن.»

«پس یعنی اونا قوی‌ن؟»

سوال احمقانه‌ای بود، ولی مویونگ بک هوشمندانه جواب داد. «اگه بحث هنرهای رزمی نباشه و خود آدم مطرح باشه،‌ذهنم​ مگه میشه کسی قوی‌تر از اونا پیدا کرد؟ قهرمانای جوانمرد هم الان و هم تو گذشته کمیاب بودن. کسی‌آروم​ که خلافکارا رو می‌گیره آدم شریفيه، ولی یه قهرمان جوانمرد واقعی، قدرتش تو هنرهای رزمی نیست، بلکه شخصیتش قویه.»

این نظرِ شیطان سم‌گرفت​ از زندگی قبلیم درباره قهرمانای‌فرقه​ جوانمرد بود؛ حرف تأثیرگذاری بود.

«یه ارشدی که می‌شناسم می‌گفت‌باشه​ یه قهرمان جوانمرد از هر‌حدودی​ استادی قوی‌تره، ولی من اینو نمی‌فهمم.»

«اگه منظورش مهارت‌های جنگی فردی نبوده و نفوذ و تأثیر اون آدم رو می‌گفته،‌رسید​ پس معلومه که یه قهرمان جوانمرد از هر استاد بزرگی تو موریم قوی‌تره. نکنه‌خونه‌م​ شک کردید که این شاید یه جور روش تمرین هنرهای رزمی باشه، رهبر فرقه؟»

«تنها چیزی‌خودم​ که تو‌بمیرم​ کله‌مه همینه.»

مویونگ بک یه‌نبضم​ پیشنهاد غیرمنتظره داد.‌داد​ «چرا خودتون امتحانش نمی‌کنید؟»

«چی رو؟»

«قهرمان جوانمرد بودن رو. لازم نیست حتماً کاری باشه که جونتون رو به خطر بندازه،‌پروندم​ ولی هر مردی که قدرت داره می‌تونه کارایی بکنه که لایق لقب قهرمان جوانمرد باشه.‌دیگه​ تازه، شما رهبر فرقه، قوی‌ترین کسی هستید که من می‌شناسم. دلیلی داره که نتونید انجامش بدید؟»

یه خنده تلخ و تحقیرآمیز‌لبخند​ به خودم کردم و گفتم:‌نیستم​ «آدمی مثل من، قهرمان جوانمرد بشه؟»

«فکر می‌کنید قهرمانای جوانمرد گذشته بعد از سبک‌سنگین کردن شرایط، مقام، اصل‌شدی​ و نسب یا ثروتشون قهرمان شدن؟ اونا دقیقاً به این خاطر قهرمان‌زندگی​ جوانمرد بودن که مردایی بودن که به هیچ‌کدوم از این چیزا اهمیت نمی‌دادن.»

«تو می‌تونی‌لبخند​ قهرمان جوانمرد‌باید​ بشی، طبیب؟»

«من که دیگه راه طبیب بودن رو انتخاب کردم. تازه که فکرش رو می‌کنم، خیلی از اجداد بنیان‌گذار معروف تو موریم تو جوونی‌شون به عنوان قهرمان جوانمرد شناخته‌خونه‌م​ می‌شدن. مگه نه؟ وقتی زندگی‌نامه‌ها یا تاریخچه‌ها رو می‌خونید، یه داستان رایجه: تو جوونی یه جایی بهشون می‌گفتن قهرمان جوانمرد، پیری‌شون رو تو کوهستان به انزوا می‌گذروندن، جانشین‌حسی​ تربیت می‌کردن و بعدش می‌شدن یه جد بنیان‌گذار. این داستانیه که بارها شنیدم و حالا که به زبون میارمش، اون حرف که قهرمانای جوانمرد قوی‌ن، حس متفاوتی میده.»

سری تکون دادم‌جزغاله​ و یه حس‌کمرنگ​ راحتی بهم دست داد.

مویونگ بک که داشت قیافه‌م‌ادامه​ رو دید می‌زد، انگار که کنجکاو‌قوی‌تر​ شده باشه پرسید: «تصمیمتون رو گرفتید؟»

«گرفتم.»

«کنجکاوم، لطفاً بهم بگید.»

دست به سینه شدم و‌لبخند​ گفتم: «تصمیم گرفتم قهرمان جوانمرد‌نیستم​ نشم. با ذاتم جور درنمیاد.»

مویونگ بک یه‌نبضم​ خنده خشک کرد،‌داد​ انگار جواب غیرمنتظره‌ای بود.

نیتم رو‌لبخند​ برای مویونگ‌باید​ بک رو کردم.

«ولی اگه کسی رو پیدا کنم که اراده درست و‌دنبال​ قلب صافی داشته باشه، حمایتش می‌کنم. می‌تونم بهش هنرهای رزمی‌یکسان​ یاد بدم و از نظر مالی هم حسابی ساپورتش کنم.»

پول که مسئله‌ای نبود، چون داشتم‌کمرنگ​ با کتک زدن و لخت کردن جناح‌حدودی​ غیرمتعارف، یه بند پول به جیب می‌زدم.

«اگه همه‌جوره هواشو داشته باشم و اون‌راستی​ بتونه یه قهرمان جوانمرد بزرگ بشه، اون‌وقت‌تعریفی​ سوالای خودمم تو آینده جواب داده میشه.»

«خودتون انجامش نمی‌دید؟»

نیشخندی زدم. «من آدم خیلی بدتری از اونیم که فکر می‌کنی، طبیب، واسه همین نقش شرور خیلی بیشتر بهم میاد. هنوز کلی حروم‌زاده هستن‌اون​ که باید تا حد مرگ بزنمشون. باید اون اربابان بزرگ شیطانیِ هیولاصفت رو از قبل بکشم تا شاگرد آینده‌م که جوهره‌ی قهرمان جوانمرد بودن‌نمی‌کنه​ رو داره، توسط کسی کشته نشه. اون‌وقت واسه اون شاگرد احمق، یکم راحت‌تر میشه که کارش رو به عنوان یه قهرمان جوانمرد انجام بده.»

مویونگ بک زد زیر خنده.

«هاهاهاها...»

منم با مویونگ بک خندیدم.

نفس عمیقی کشید، سر تکون داد و گفت: «یه جورایی منم احساس سبکی می‌کنم. پس منم‌قبلاً​ به روش خودم از شما و شاگرد آینده‌تون حمایت می‌کنم، رهبر فرقه. با این کار، فکر‌آروم​ کنم منم سهم کوچیکی تو آوردن یه قهرمان جوانمرد احمق به این دنیای بی‌رحم داشته باشم.»

«پایه‌ای؟»

«با کمال میل.»

زل زدم تو‌کمرنگ​ چشمای مویونگ بک‌کف‌بین​ و سر تکون دادم.

«بزن بریم. من همیشه دنبال یه آدم درست‌حسابی می‌گردم. برای پرورش یه قهرمان جوانمرد قوی،‌پروندم​ اول خودم باید قوی بشم، پس بیا روز به روز آماده شیم، من با هنرهای‌دیگه​ رزمیم، تو هم با مهارت‌های پزشکیت، طبیب. بیا سعی کنیم قوی‌ترین احمق دنیا رو بسازیم.»

مویونگ بک لبخند زد‌بمیرم​ و جواب داد: «رهبر فرقه،‌کف‌بین​ نه احمق، بلکه قهرمان جوانمرد.»

«حالا که فکرش رو می‌کنم، واسه‌داد​ یه آدم باهوش که همه‌چی رو حساب‌کتاب‌این​ می‌کنه، سخت میشه که قهرمان جوانمرد بشه.»

«پس احمق و‌کمرنگ​ قهرمان جوانمرد باز این‌طوری‌نیستم​ به هم وصل میشن.»

مویونگ بک با احتیاط پرسید: «راستی،‌خودت​ اون شعله‌هایی که گفتید چی شد،‌هرچی​ رهبر فرقه؟ هنوزم تو قلبتون لرزان می‌سوزن؟»

«می‌سوزن، ولی نه‌جزغاله​ لرزان. چون قراره‌کمرنگ​ دشمنا رو دیوونه کنن.»

بلند شدم‌معمول​ تا برگردم به‌ادامه​ باند خرگوش سیاه.

«طبیب، احیاناً‌لبخند​ کمبود پزشک‌باید​ زن نداری؟»

«مهارت پزشکای زن خیلی متفاوته،‌فکر​ واسه همین بعضی وقتا از‌دنبال​ یه جهت دیگه احساس کمبود می‌کنم.»

«دو تا زن تو باند خرگوش سیاه موندن که بهشون میگن پرتو سیاه و سفید. تنها چیزی که یاد گرفتن اینه که چطور مردا‌نامم​ رو خام کنن، واسه همین زیردستام حتی وقتی اونا کار خاصی هم نمی‌کنن، هوایی میشن. اگه مایلی کار پزشکی زنانه رو یادشون بدی، تو‌پرسید​ فکر این بودم که یه مصاحبه براشون جور کنم. یه مقدار هم هنرهای رزمی بلدن، پس می‌تونن به عنوان محافظ هم به کار بیان.»

مویونگ بک صادقانه جواب داد: «اگه خوب کار‌رهبر​ کنن، نگهشون می‌دارم. اگه حتی منم نتونم از‌راحت​ پسشون بربیام، با لگد برش‌می‌گردونم به باند خرگوش سیاه.»

«همین کارو بکن.»

«مراقب خودتون باشید، رهبر فرقه.»

بعد از خداحافظی، خونه پزشکی‌لبخند​ مویونگ رو ترک کردم و‌نیستم​ راهی مقر باند خرگوش سیاه شدم.

در حالی که انگار داشتم قدم می‌زدم برمی‌گشتم، گفتگویی که با‌قوی‌تر​ مویونگ بک، شیطان سم زندگی قبلیم داشتم، کم‌کم محو شد و خاطره‌ش‌همین‌جوری​ داشت با گفتگویی که با مویونگ بک، طبیب الهی داشتم جایگزین می‌شد.

این چه حسیه؟

همین‌طور که یه‌کف‌بین​ خاطره ناپدید می‌شد، یکی‌حدودی​ دیگه جاش رو می‌گرفت.

معمای نظریه قهرمان جوانمرد که تو‌کمرنگ​ کتاب گی سونگ-جا نوشته شده بود‌خودت​ رو با طرز فکر خودم حل کردم.

فقط باید‌معمول​ یه قهرمان جوانمرد‌ادامه​ رو قوی کنم.

مردی که شاگردش رو به‌باشه​ قوی‌ترین قهرمان جوانمرد موریم تبدیل می‌کنه،‌دلیلش​ اون لی زاها، رهبر فرقه هائوئه...

...

...

...

اون منم.

ناولها | novelha.net