چپتر 206: محقق بالای سر من است
0هیچ راهی نداشتم که ثابت کنم آیا نجیبزاده شیطانی در آینده تبدیل بهقیافههایی امپراتور شرور میشه یا نه، ولی با این وضعی که پیش میرفت، اوناعضای یه روانی بود که به جای امپراتور شرور باید بهش میگفتن امپراتور دیوانه.
همونطور که تند و سریعنقش چادر زدن اون آدما رو تماشادیوانهوارترین میکردم، یه فکری از ذهنم گذشت.
اینقدر حرومزادهی روانی دور و برمکسایی ریخته بود که دیگه کلمهی «دیوونه»جور داشت معنی خودش رو از دست میداد.
تو جایی کهتماشای همه رد دادن، دیوونهمثل بودن هیچ ارزشی نداره.
در این صورت، اینکه بین یهکاملاً مشت روانیِ زنجیری نقش تنها آدمبزرگ عاقل رو بازی کنی، دیوانهوارترین کار ممکنه.
برای یه لحظه، سعی کردمنقش محقق سپیدپوش رو از دیدکنی یه آدم عادی تصور کنم.
آخه تو اون کلهی پوکش چیکسایی میگذشت که اینقدر راحت و آشکارا داشتوارد دعوا سر شمشیر نور رو تماشا میکرد؟
بعد از کلیتماشای فکر کردن، بهدرست یه نتیجه رسیدم.
شاید فقط به این خاطرجنونی اینجا بود که تماشای دعوا براشچهار سرگرمکننده بود، درست مثل بچگیهای خودمون.
اگه قضیه این بود، پسنقش کارای محقق سپیدپوش یه نوع جنوندیوانهوارترین خالص و دستنخورده به حساب میاومد.
اون جنونی داشتحتی که کاملاً برازندهی لقبش،داشتن یعنی محقق سپیدپوش بود.
با این حال، من و چهار شرور بزرگ با قیافههاییاگه که حتی از وقتِ تماشای چادر زدن اون آدما همکاملاً متعجبتر بود، به کسایی که داشتن نزدیک میشدن خیره شدیم.
«این دیگهدستنخورده چه جورمیاومد وارد شدنیه؟»
اعضای اتحاد موریمروانیِ سر و کلهشونتنها پیدا شده بود.
از اونجایی که دان هیوک-سان و یونداشتن جی-هاک از واحد هفت شمشیر رو کهشدنیه قبلاً دیده بودم بینشون بودن، راحت تونستم بشناسمشون.
اول از همهتماشای به اون دودرست تا خوشآمد گفتم.
«رزمیکار دان،دستنخورده رزمیکار یون.میاومد خوش اومدین.»
اعضای اتحاد با چهرههایی مضطرب نگاهی بهآدم چهار شرور بزرگ انداختند و بعد بابرای مشت گرهکرده به من ادای احترام کردند.
«ارباب، از دیدن دوبارهتون خوشحالیم.»
«چطوری راهتوناینجا رو بهبراش اینجا پیدا کردین؟»
دان هیوک-سان گفت:
«ما از طرف اتحادزنجیری خبرهایی شنیدیم و چون نگرانبازی شما بودیم، اومدیم اینجا ارباب.»
«چه خبری؟»
دان هیوک-سان قبل ازبراش حرف زدن، نگاهی به مسافرخانهخودمون هزار مایلی و اطرافش انداخت.
«ما یه جور گزارش داوطلبانه دریافت کردیم که اعضای جناح شیطانی قراره نزدیک مسافرخانه هزار مایلی با هم درگیر بشن. طبق اون نامهی بینام و نشون، این یه مبارزه بین اعضای جناح شیطانیدان بود و اونا قول داده بودن که هیچ آسیبی به مردم محلی یا برکه عقاب سفید نمیرسه. همچنین گفته بودن که اگه کسی از اعضای جناح شیطانی بخواد به برکه عقاب سفید صدمهای بزنه،گفت خودشون از قبل جلوش رو میگیرن. این هم یه جور خبر دادن بود و هم یه گزارش، و توش تأکید کرده بودن که امیدوارن جناح متعارف تو مبارزهی بین اعضای جناح شیطانی دخالت نکنه.»
با قیافهایمشت مات وزنجیری مبهوت جواب دادم:
«یعنی داری میگی اوناوقتِ از قبل گزارش دادن کهمیشدن قراره اینجا دعوا راه بندازن؟»
یون جی-هاک همتماشای با همون قیافهی گیجمثل و مبهوت جواب داد:
«بله. فعلاً که قضیه همینه. تو نامه همچنین نوشتهیعنی شده بود که نگران نباشیم چون مردی اونجاست کهداشتن اون رو متحد خودشون میدونن و مستقیماً زیر نظرش دارن.»
«متحد؟»
دان هیوک-سانقیافههایی با دقت بهمتعجبتر من خیره شد.
«البته که اون متحد شما هستین، ارباب. اسم لی زاهااگه تو نامه نوشته شده بود که باعث کمی سردرگمی شد،کاملاً اما با پرس و جو فهمیدیم که این اسم شماست.»
سرم رودستنخورده تکون دادممیاومد و جواب دادم:
«که اینطور. حالا اینزنجیری جناحی که من روعاقل متحد خودش میدونه کی هست؟»
دان هیوک-سان در حالیوقتِ که حالت چهرهام رونزدیک زیر نظر داشت، گفت:
«اونا خودشون روتماشای کتابخانه زندان سهدرست لذت معرفی کردن. میشناسیدشون؟»
سرم رودستنخورده به نشونهیمیاومد منفی تکون دادم.
«کتابخانه زندان سه لذت؟ پسنقش من متحدانی داشتم که حتی روحمدیوانهوارترین هم ازشون خبر نداشت. چقدرم دلگرمکننده.»
نگاهی به چهارحتی شرور بزرگ انداختم،کسایی اونا هم ساکت بودن.
«این سازمانیهاینجا که اتحادبراش موریم بشناسدش؟»
دان هیوک-ساندستنخورده سرش رومیاومد تکون داد.
«ما هم اوناروانیِ رو نمیشناسیم. احتمالاً داریمآدم در موردشون تحقیق میکنیم.»
به سمت چادر نگاه کردم.
«اگه من نمیشناسمشون و اتحاد موریمدرست هم نمیشناسدشون، پس به احتمال خیلیکارای زیاد کتابخانه زندان سه لذت همینان.»
به آدمهاییدستنخورده که داشتن چادرجنونی میزدن اشاره کردم.
چهار شرور بزرگ وزنجیری اعضای اتحاد موریم همهعاقل با هم نگاهشون رو برگردوندن.
اون آدما که تو یه چشمکسایی به هم زدن چادر رو برپا کردهوارد بودن، داشتن ابزارشون رو برمیگردوندن تو کالسکه.
کلمهای که معمولاً استفاده میشه سئواوک به معنیبچگیهای اتاق مطالعه است، در حالی که سئواوک بهدستنخورده معنی زندان مطالعه اصلاً یک کلمه واقعی نیست.
اگه میخواستی بهحساب زور معنیش کنی،کاملاً میشد زندانی برای مطالعه.
از طرف دیگه، تفسیرزنجیری سامراک یا همون سهعاقل لذت خیلی آسون بود.
اونم بهقیافههایی خاطر ضربالمثل سهمتعجبتر لذت نجیبزاده بود.
اول اینکه پدرتماشای و مادر آدمدرست هر دو زنده باشن.
دوم اینکه برادرهایحساب آدم همه صحیحکاملاً و سالم باشن.
و سوم اینکه بااستعدادترینزنجیری ذهنهای زیر آسمان روعاقل پیدا کنی و آموزش بدی.
اینا سهقیافههایی لذت یکوقتِ نجیبزاده هستن.
البته، از اونجایی که محقق سپیدپوش باید یه کلمهیخودمون شیطان جلوتر از نجیبزاده داشته باشه، سه لذت اونمیاومد هر چیزی میتونست باشه جز چیزای عادی و طبیعی.
مثلاً، به جای پیدا کردن و آموزش دادن بااستعدادترینیعنی ذهنهای دنیا، احتمالاً شرورترین آدمهای دنیا رو دستگیر میکرد ونزدیک اونا رو تحت ترکیبی از شکنجه و آموزش قرار میداد.
درست مثل قصابروانیِ که از نظرتنها روانی داغون شده بود.
تو همین فکراحتی بودم که یونکسایی جی-هاک ازم پرسید:
«ارباب، بریم ازشون بپرسیم؟»
سرم رو تکون دادم.
«بیخیال. به نظر میرسه اربابشوننقش اگه زیاد حرف بزنن، زبونشونکنی رو از حلقومشون میکشه بیرون.»
درست تو همون لحظه، یه مردکسایی از چادر اومد بیرون و جوری کهوارد انگار داره گزارش میده، باهام حرف زد:
«ارباب، برپا کردن چادر تموم شد. حالا همه جز یکاگه نفرمون عقبنشینی میکنیم. از درک و ملاحظهتون ممنونیم، چون حتماً دیدنبرازندهی این صحنه براتون ناخوشایند بوده. براتون تو مبارزه آرزوی موفقیت داریم.»
مرد تعظیم عمیقی کرد.
سرم رو تکون دادم.
«همهتون واسه زدن اینوقتِ چادر تو این آفتابنزدیک سوزان حسابی زحمت کشیدین.»
«از کلمات دلگرمکنندهتون ممنونم.»
مرد برگشت، به گروهی که چادرکاملاً رو زده بودن ملحق شد وبزرگ کالسکه خیلی زود راه افتاد و رفت.
با نگاه به قیافههاشون،زنجیری یه حالتی توشون بود کهبازی نشون میداد زندگی عادیای نداشتن.
با این حال، همهشون مؤدب بودن، پسداشتن به نظر میرسید اونا هم توسط محققشدنیه سپیدپوش دستگیر شدن و مثل بردهها زندگی میکردن.
به دان هیوک-سان نگاه کردم.
«رزمیکار دان.»
«بله.»
«اوضاع اینطوری پیش رفت و حالا مجبوریم همینجا بجنگیم. حواسم هست که هیچ آسیبی به اطراف نرسه، پس لازم نیست زیاداونجایی نگران باشین. همونطور که تو نامه گفته شده، این یه دعوا بین شیاطینه، پس هر چی بیشترشون اینجا بمیرن، بهتره. اونامضطرب احتمالاً بیرون رو کنترل میکنن تا مشکلی پیش نیاد. خودتون رو قاطی ماجرا نکنین. به نظر میاد یه مشت حرومزادهی روانی باشن.»
دان هیوک-سان و اعضایبراش اتحاد موریم اینجا هیچبچگیهای کاری برای انجام دادن نداشتن.
دان هیوک-سان کهحساب تا حدودی متوجهکاملاً اوضاع شده بود، گفت:
«رهبر فرقه.»
«بگو.»
«نمیدونم باید اینو بگم یا نه، اما رهبر اتحاد اغلب با محبتکارای از شما یاد میکنه، انگار که برادر کوچیکترش هستین. نمیدونم این چهحال جور مبارزهایه، اما ما هم براتون تو این نبرد آرزوی موفقیت میکنیم.»
با شنیدن کلمهیحساب برادر کوچیکتر، باکاملاً قیافهای بیتفاوت جواب دادم:
«لطفاً سلام منروانیِ رو به رهبر اتحادآدم بزرگمون، برادر بزرگترم برسون.»
«چشم.»
در حالی که اعضای اتحادسرگرمکننده موریم داشتن میرفتن، دان هیوک-ساناگه اومد نزدیکم و زمزمه کرد:
«رهبر فرقه، چیزی هست که بتونیم توش کمکتون کنیم؟ اینحال یه سؤال غیررسمیه. ما هیچ دستوری از طرف اتحاد دریافتمیشدن نکردیم، اما با این قصد اومدیم که به شما ملحق بشیم.»
یه لحظه فکرروانیِ کردم و بعد زدمآدم رو شونهی دان هیوک-سان.
«همم، رزمیکار دان. ممنون، اما سعیکسایی میکنم این قضیه رو تو همینجور محدودهی خودمون حل و فصل کنم.»
«متوجهم.»
دان هیوک-سان یه قدممیاومد رفت عقب و بهلقبش چهار شرور بزرگ نگاه کرد.
«آقایون، بازم میبینمتون.»
برای اعضایقیافههایی اتحاد دستوقتِ تکون دادم.
«از دیدنتوناینجا خوشحال شدم.براش مراقب خودتون باشین.»
«چشم، ارباب.»
هنوز دعوا شروعروانیِ نشده، احساس میکردمتنها انرژیم ته کشیده.
آخه چه جور مغز مریضی اول بهداشتن اتحاد موریم گزارش میده تا ازشون توافقشدنیه بگیره که جناح متعارف نباید دخالت کنه؟
یه مدتی بدون اینکهبراش کلمهای حرف بزنیم، رو صندلیهایخودمون جلوی مسافرخانه هزار مایلی نشستیم.
با این حال، هر از گاهی صدایبرازندهی پوزخند از اینور و اونور بلند میشد، انگاروقتِ همه فهمیده بودن اوضاع چقدر مسخره و خندهداره.
از روی بیحوصلگی، عمداًزنجیری بلند شدم و بهعاقل سمت چادر راه افتادم.
مرد جوونی که نگهبانوقتِ چادر بود، با قیافهاینزدیک مضطرب بهم نگاه کرد.
«خوش اومدید، ارباب.»
سرم رو تکونحساب دادم و با چونهامبرازندهی به میز اشاره کردم.
«میتونم یه لحظه اینجا بشینم؟»
«بله.»
بعد از اینکه پشت میزسرگرمکننده نشستم، دستم رو به سمتاگه مسافرخانه هزار مایلی تکون دادم.
شیطان شمشیر، شیطان شبح و شیطانکاملاً شهوت فقط با چهرههایی بیتفاوت به حرکتمقیافههایی زل زدن و هیچ واکنشی نشون ندادن.
از روی لجبازی، عمداً دستم رو باآدم شدت بیشتری تکون دادم، اما دل اینبرای چهار شرور بزرگ به این راحتیها نرم نمیشد.
«خدایی...»
«بله.»
«عجب آدمای سنگدلی هستن. اصلاًجنونی هیچ واکنشی نشون نمیدن. عمراً کاریچهار رو که خودشون نخوان انجام بدن.»
نگاهم رو به سنگ جوهر، مرکب، قلممو و دستهبازی کاغذهای روی میز انداختم و بعد دوباره به شیاطینِ انجمنسپیدپوش شروران که جلوی مسافرخانه هزار مایلی نشسته بودن، خیره شدم.
از اینقیافههایی زاویه کهوقتِ نگاه میکردم...
به نظر میرسید منبراش تنها کسی نیستم کهبچگیهای ارزش تماشا کردن داره.
اول از همه، اونامیاومد میتونستن منظره کمیاب مبارزهلقبش شیطان شمشیر رو ببینن.
اگه یه حریف واقعاً قدرتمندنقش پیداش میشد، شیطان شمشیر حتی شمشیردیوانهوارترین شیطانی خودش رو هم بیرون میکشید.
تازه، با اینکه نمیدونستم اصلاً از وجود شیطان شهوتمیشدن خبر دارن یا نه، ولی میتونستن هنر یخِ کاخ شکوفهپیدا یشم رو ببینن که دست کمی از نسخه اصلیش نداشت.
علاوه بر اینها، این فرصتی بوددرست تا مهارتهای استاد شش هارمونی وکارای البته خودِ من رو هم بسنجن.
با خودم فکر کردم اگهجنونی منم جای محقق سپیدپوش بودم،حال حتماً پام رو میذاشتم اینجا.
توی دلممشت گفتم: «تأیید شد.نقش پس حسش اینطوریه.»
از مردیقیافههایی که اونجا منتظرمتعجبتر ایستاده بود پرسیدم:
«به نظر میرسه اربابتبراش بدجور اهل نقاشیه. این کاغذاخودمون اندازه کتاب نیستن، مخصوص نقاشیان.»
مرد بادستنخورده لحنی خشک وجنونی کوتاه جواب داد:
«بله.»
«احیاناً بهت نگفتنحتی فقط با آرهکسایی یا نه جواب بدی؟»
«اینطور نیست.»
«سعی کندستنخورده با یه جملهجنونی طولانیتر جواب بدی.»
«بهم دستور دادن که بانقش شما مؤدب باشم ارباب، برایکنی همین تو انتخاب کلماتم دقت میکنم.»
برای اینکه شانس پیروزیت تو یهکسایی دعوا بره بالا، باید هم خودتجور رو بشناسی و هم دشمنت رو.
و برای اینکه بفهمی اونسرگرمکننده رئیس گندهشون چه جور جونوریه،اگه باید زیردستش رو سینجیم کنی.
از مرد پرسیدم:
«اسمت چیه؟»
«چیل-گیوم هستم.»
«داس هفتم؟»
«بله.»
«بذار داست رو ببینم.»
چیل-گیوم داسی ازحتی کمرش بیرون کشیدکسایی و بهم نشون داد.
به اون داستماشای آشنا نگاه کردم ومثل سرم رو تکون دادم.
«سامبوک، یوک-هاپ و چیل-گیوم... انگار یهکاملاً ربطی به هم دارن، ولی از طرفیقیافههایی هم ندارن. خیلی مبهمه. میفهمی چی میگم؟»
«متوجه نمیشم.»
«اشکالی نداره. خیلیحتی وقتا خود منمکسایی نمیفهمم چی به چیه.»
«بله.»
به چهار گنجینهحساب مطالعه روی میزکاملاً نگاه کردم و پرسیدم:
«نگفت اینمشت نقاش کیزنجیری پیداش میشه؟»
«نمیدونم.»
«آها، پس تو همبراش اربابت رو به عنوانبچگیهای یه نقاش قبول داری؟»
رنگ از رخسارحساب چیل-گیوم پرید وکاملاً دهنش رو بست.
یه لحظه به قیافهاش نگاهنقش کردم و بعد سرم روکنی چرخوندم تا به جاده نگاه کنم.
یه کالسکه داشت نزدیک میشد.
همونطور کهاینجا کالسکه رو میپاییدم،سرگرمکننده از چیل-گیوم پرسیدم:
«...اون همون محققه است؟»
«خیر.»
«پس حتماً یکی از اونمتعجبتر نامزدهای نور درخشانِ احمقه کهخیره اومده اینجا گور خودش رو بکنه.»
کالسکه کمکم سرعتش رو کمسرگرمکننده کرد و از جلوی چادریاگه که توش نشسته بودم رد شد.
کالسکهچی اصلاً بهم محل نذاشت، اماکاملاً سایهبان کالسکه کنار رفت و یهبزرگ مرد میانسال با غضب بهم خیره شد.
رنگ و روش مثل میت پریدهتنها بود و چشماش یه جوری تیره وممکنه تاریک بود که انگار دلپیچه شدیدی گرفته.
قیافهاش شبیه ارواح بود و یه نمه ترسناک میزد،میشدن اما من عمراً تو مسابقه زل زدن کم نمیآوردم،کلهشون برای همین منم با یه نگاه کشنده جوابش رو دادم.
«...»
اون مرتیکه رنگپریده و روحمانند قبلکاملاً از اینکه سایهبان رو بکشه وبزرگ رد بشه، یه پوزخند محو زد.
البته که من هیچ راهی نداشتمتنها بفهمم این یارو کیه، برای همینکار بدون انتظار خاصی از چیل-گیوم پرسیدم:
«این یاروقیافههایی کیه؟ قیافهاشوقتِ بدجور رو اعصابه.»
چیل-گیوم جواب داد:
«ایشون رئیس خاندان شیطانی روحجنونی شبحوار هستن که به تالارحال بیرونی فرقه الهی تعلق داره.»
سرم رو تکون دادم ونقش با یه لحن جدی، سعیکنی کردم اطلاعات بیشتری ازش بکشم بیرون:
«که اینطور. اصلاً اینقدروقتِ مهارت داره که بخواد برایمیشدن جایگاه نور درخشان مبارزه کنه؟»
چیل-گیوم جواب داد:
«ایشون یکی از اساتید برترجنونی تالار بیرونی هستن، برای همینحال صلاحیت حضور در اینجا رو دارن.»
«این تالار بیرونی همون چیزیه کهتنها من فکر میکنم؟ یه نیروی متحد کهممکنه بیرون از فرقه فعالیت میکنه، نه داخلش؟»
چیل-گیوم سرش رو تکون داد.
«کسانی که به تالار بیرونی تعلق دارن، دستورات رو اجرااگه میکنن، برای همین با نیروهای متحد فرق دارن. از نیروهایکاملاً متحد درخواست همکاری میشه؛ اونا دستورات فرقه رو اجرا نمیکنن.»
«مثل تو؟»
«بله.»
برای چیل-گیومِ مطلع دست زدم.
«واو، با این سنبراش کمت عجب اطلاعاتی داری. یهخودمون شاگرد واقعیِ محقق. کارت درسته.»
«سپاسگزارم.»
کالسکهای که رئیس خاندان شیطانی روح شبحوار رو حملبازی میکرد، جلوی مسافرخانه هزار مایلی توقف کرد و همونمحقق مرد روحمانندی که قبلاً دیده بودم، ازش پیاده شد.
میشد گفت همچینحتی آدمی جیگر وکسایی جرئت فوقالعادهای داره.
بدون هیچ زیردستی پیداش شده بود،درست جلوی مسافرخانه هزار مایلی ایستاد وکارای با دقت به شیطان شمشیر خیره شد.
حتی برایدستنخورده منم منظرهمیاومد تأثیرگذاری بود.
برای یه لحظه، انگار که روح محقق سپیدپوشعاقل تو جلدم رفته باشه، یه ورق کاغذ سفیدسعی روی میز پهن کردم و قلممو رو برداشتم.
«یکم جوهر بساب.»
«بله.»
در حالی که چیل-گیوم اومد کنارمکاملاً تا جوهر رو بسابه، قلممو رو توقیافههایی دستم گرفتم و نفسم رو تنظیم کردم.
یهو یهمشت فکری بهزنجیری سرم زد.
توی دلم گفتم: «لعنتی...وقتِ دارم دقیقاً همون کاری رومیشدن میکنم که محقق سپیدپوش میکرد.»
از چیل-گیوماینجا که داشت جوهرسرگرمکننده رو میسابید، پرسیدم:
«چیل-گیوم.»
«بله، ارباب.»
«احیاناً... محقق سپیدپوش پیشبینیوقتِ نکرده بود که من قرارهمیشدن اینجا بشینم و نقاشی بکشم؟»
چیل-گیوم به سختیتماشای لبخندش رو کنترلدرست کرد و بهم گفت:
«بله، پیشبینی کردهحساب بودن. احتمالاً از اینبرازندهی بابت خیلی خوشحال میشن.»
«به خاطر اینکه کارام رونقش پیشبینی کرده خوشحال میشه، یاکنی به خاطر اینکه قراره نقاشی بکشم؟»
چیل-گیوم گفت:
«ایشون پیشبینی کردن از اونجایی که شما یه جنبه معصومانه دارید ارباب، بانوع دیدن چهار گنجینه مطالعه روی میز، یا شروع میکنید به نوشتن یا بهبزرگ مسافرخانه هزار مایلی نگاه میکنید و دست به قلم میشید تا نقاشی بکشید.»
با لحنی حیرتزده جواب دادم:
«این محققمشت یه قدم ازنقش من جلوتره. باورنکردنیه.»
ناگهان نگاهمقیافههایی رو بهوقتِ بالای چادر دوختم.
یه چیزی از روش رد شددرست و یه مرد سیاهپوش با مهارتکارای سبکی فوقالعاده روی زمین فرود اومد.
پشتش به من بود، برای همین نتونستم قیافهاش رویعنی ببینم، اما فرودش اونقدر بیصدا بود که به نظرداشتن میرسید آدمیه که تو هنرهای رزمی قاتلها آموزش دیده.
این یکی هم بدون اینکهنقش حتی نگاهی به چادر بندازه، بهدیوانهوارترین سمت مسافرخانه هزار مایلی راه افتاد.
چارهای نداشتمقیافههایی جز اینکهوقتِ از چیل-گیوم بپرسم:
«اون یاروی قاتلمانند دیگه کیه؟»
چیل-گیوم سرش رو تکون داد.
«منم نمیدونم.»
قلممو رو گذاشتم زمین،وقتِ بلند شدم و به سمتمیشدن مسافرخانه هزار مایلی راه افتادم.
«سامبوک.»
از اون تو، سامبوکمیاومد با سر و صدالقبش و عجله پرید بیرون.
«بله.»
با چونهام به رئیسوقتِ خاندان شیطانی روح شبحوارنزدیک اشاره کردم و گفتم:
«به مشتری برس.»
سامبوک آب دستهاش رو باجنونی پیشبندش پاک کرد و به رئیسچهار خاندان شیطانی روح شبحوار نزدیک شد.
«چیزی سفارش میدین؟»
رئیس خاندان شیطانی روحوقتِ شبحوار با چشمهایی تشنه بهمیشدن خون به سامبوک زل زد.
«لازم نیست.»
«بله.»
سامبوک بعدشمشت از اون مردنقش سیاهپوش ناشناس پرسید:
«شما چیزی سفارش میدین؟»
«لازم نیست.»
«بله.»
رئیس خاندان شیطانی روحزنجیری شبحوار رو به شیطانعاقل شمشیر کرد و گفت:
«نور درخشان، چطوره یه معرفی داشته باشیم؟ بعدنزدیک از یه عمر تنهایی زندگی کردن، انگار نظرتاتحاد عوض شده. که با همچین آدمای عجیبی دمخور شدی.»
شیطان شمشیراینجا با لحنیبراش آروم جواب داد:
«اینا یه شاگرد ومیاومد برادرای کوچیکتری هستن کهلقبش تو موریم باهاشون آشنا شدم.»
در حالی که مدعیان برای به چالش کشیدنِ نور درخشانِکنی سابق دسته دسته از راه میرسیدن، من به همراه شیطاندید شبح و شیطان شهوت، به حالت چهره شیطان شمشیر زل زدیم.
به طرز عجیبی،حتی وقتی کلمه «برادرای کوچیکتر»داشتن از دهنش بیرون اومد...
احساس کردم شیطان شمشیر تبدیلسرگرمکننده به مردی شده که یهاگه ذره از قبل گرمتر و صمیمیتره.
منم از روی بیحوصلگی، حرف شیطانکاملاً شمشیر رو ادامه دادم و خودمبزرگ رو به اون مدعیها معرفی کردم:
«من سومیام، لی زاها. الکی اون ماتحتای بوگندوتون رو تو مسافرخونه یکی دیگه پهن نکنید، یهسعی چیزی سفارش بدین. محض اطلاعتون، اینجا فقط سکه نقره قبول میکنیم. اگه پول ندارین، گورتون رومیکرد گم کنین. برید اونور رو اون زمینای سنگی وایسید. قبل از اینکه کاسه سرتون رو خرد کنم.»
رئیس خاندان شیطانی روح شبحوارمتعجبتر و اون مرد سیاهپوش با چشمهاییشدیم تشنه به خون بهم خیره شدن.
«...»
کاملاً مشخص بود کهمیاومد به خاطر من، فضالقبش یه نمه سنگینتر شده.