چپتر 175: من بزرگترین دشمن رهبر فرقه هستم
0یهو پاک از یادم رفته بود که هرسرم وقت انرژی درونی به «یشم بهشتی» اضافه میشه،توی یه حالت خماری و خوابآلودگی بهم دست میده.
و از اونجایی که «ارباب جوان سفیدرو»زده به هر حال بیهوش بود، منم چهارزانومیکنه نشستم و برای یه لحظه چشمام رو بستم.
خودمم یه کم برام مسخره بود که بعدبودایی از اون همه کتککاری، شکنجه و قشقرق راه انداختن،دیوانه خوابم گرفته بود؛ ولی وقتی خوابت میاد، باید بخوابی.
کاریش نمیشه کرد.
این پدیده دقیقاً دلیلیه کهاستفاده من زیاد از «هنر بزرگشده جذب ستاره یشم بهشتی» استفاده نمیکنم.
در حالی که سرم به سمتباشه چپ کج شده بود، تو مرزبودایی بین خواب و بیداری یه خواب دیدم.
خواب دیدم کهزده توی یه جای خیلیمتون راحت، تخت گرفتم خوابیدم.
یه خواب نسبتاً غمگینبودم بود، خوابِ اینکه بتونمخاک یه دل سیر بخوابم.
شاید واسه همینه که «ژوانگ ژو» میگفت سختسرم میشه فهمید اون مردیه که خواب میبینه پروانهتوی شده، یا پروانهایه که خواب میبینه مرد شده.
با حس اینکه دارم به خواب عمیقزده فرو میرم، به زور سرم رو عقب کشیدمزیر و با چشمای خمار به آسمون نگاه کردم.
«......»
همینطور که یه لحظه به آسمون و ابرایخاک بیتفاوت خیره شده بودم، چشمام خشک شد، انگارتلاوت که پر از گرد و خاک شده باشه.
در حالی که به آسمون زل زدهحالی بودم، مثل کسی که داره متون بوداییبیداری رو تلاوت میکنه، زیر لب زمزمه کردم:
«لی زاهایی که نتونه بخوابه، میشه شیطان دیوانه. لیکسی زاهایی که خوابیدن رو فراموش کنه، میشه شیطان دیوانه.نتونه لی زاهایی که بتونه تخت بخوابه، دیگه شیطان دیوانه نیست.»
یه خمیازه طولانیزده و کشدار کشیدمداره و مراقب قلبم بودم.
کشتن همیشه جواب نیست.
دلم رو آروم کردم و به خودم گفتم که تویشده تصویر کلی ماجرا، من نیاز دارم اطلاعات جمع کنم تا بتونمگرفتم حتی شده یه نفر دیگه از جناح شیطانی رو نفله کنم.
یه جایی حس کردم ریتم تنفسِباشه ارباب جوان سفیدرو که هنوز بیهوش بود،تلاوت یه تغییر جزئی کرد؛ پس بهش گفتم:
«میدونم بیداری، چشماتو باز کن.»
به محض تموم شدنبودم حرفم، ارباب جوان سفیدروخاک آروم چشماش رو باز کرد.
این یاروبزرگ هم یهستاره آه طولانی کشید.
برای یه لحظه، کسی که انرژی درونیش رومثل از دست داده بود و کسی که خوابشزمزمه رو از دست داده بود، به هم زل زدن.
ارباب جوانباشه سفیدرو بامثل لحنی آروم گفت:
«رهبر فرقه هائو.»
«هان؟»
«فقط چون انرژی درونیم رفته و یه مبارزه رو باختم، یعنیمتون ضعیفم؟ من اصلاً نمیتونم بفهمم ضعیف بودن چه حسی داره، پسخوابیدن لطفاً دیگه نپرس. نمیدونم. گفتم که نمیدونم. نمیتونی یه چیز دیگه بپرسی؟»
بهش کهباشه فکر کردم،مثل دیدم حرفش منطقیه.
«یعنی میگیبیتفاوت کلاً حسِ ضعیفخشک بودن رو نمیشناسی؟»
«نه. به من یاد دادناستفاده که شکست یعنی مرگ، پسشده چرا باید احساسات ضعیفها رو بشناسم؟»
«این مرتیکه چیزی زده؟ یاخاک تو عالم بیهوشی به روشنبینیداره رسیده؟ چرا یهو انقدر آروم شد؟»
با انگشتام پلکای ارباب جوان سفیدرو رومتون به زور باز کردم تا نگاهش رو بررسیبخوابه کنم و چونشو گرفتم تا زبونشو چک کنم.
هیچ اثریبیتفاوت از مصرفبودم دارو پیدا نکردم.
به ارباب جوان سفیدرو گفتم:
«خیلی خب. عملیِ معتاد، فعلاً نمیکشمت. چون میگی نمیدونی ضعیف بودن چه حسی داره،میکنه چارهای ندارم جز اینکه یادت بدم. ضعیف بودن مگه چیه؟ اگه سردت باشه وخمیازه گشنت باشه، یعنی ضعیفی. اگه بعدش تا حد مرگ کتک بخوری، میشی یه ضعیفِ بدبخت.»
ارباب جوان سفیدرو رو ازکسی پشت گردنش گرفتم، بلندش کردممیکنه و یه پسگردنی بهش زدم.
«فعلاً بیا راه بریم.»
ارباب جوان سفیدرو تلوتلوخورانستاره جلو رفت و بهمسرم بد و بیراه گفت.
«فکر میکنی فرقهانگار هائو از این بهزده بعد در امان میمونه؟»
«همین الانشم اوضاعش خیته، اینکسی دیگه چه تهدید احمقانهایه؟ به قیافهزیر من میخوره که در امان باشم؟»
«......»
«به هر حال، هنرهای رزمیت کهنمیکنم دیگه مفت نمیارزه، پس اگه کنجکاویمبین رو برطرف کنی، شاید بذارم زنده بمونی.»
ارباب جوانخشک سفیدرو با لحنیخاک ضعیف جواب داد:
«در مورد چی کنجکاوی؟»
«اول اینکه چطوریخیره باید با علائمانگار ترکِ پادزهر کنار اومد.»
ارباب جوانبزرگ سفیدرو همونطور کهاستفاده راه میرفت گفت:
«مگه همچین چیزی ممکنه؟ فقط نباید مصرفش کنی. سی روز اول مثل جهنمه، بیست روز بعدی دردی داره انگار حشرات دارن کل بدنت روکنه میخورن، ده روز بعدش دردیه که کل بدنت به خارش میفته و بعدش برای سه چهار روز تب شدید میگیری تا کمکم به حالتنفر عادی برگردی. البته برای کسایی که دوز بالا مصرف کردن، اون درد جهنمی تا ابد ادامه داره. این یه سمیه که هیچ پادزهری نداره.»
کنار اربابباشه جوان سفیدرو قدمکسی میزدم و پرسیدم:
«آخه چرابیتفاوت باید همچینبودم چیزی بسازید؟»
«ما همبزرگ ساختیمش تاستاره زنده بمونیم.»
«بقیه روخشک زجر میدید تاخاک خودتون زنده بمونید؟»
ارباب جوان سفیدروزده با لحنی تختداره و بیروح گفت:
«رهبر فرقه... من کل عمرم رو با ترس از رئیس خاندانم زندگی کردم. و رئیس خاندان من هم از رهبر فرقه میترسه (رهبر فرقهدیوانه شیطانی). ما کسایی هستیم که به این میدان جنگ کشیده شدیم، بدون اینکه بتونیم تو درگیری بین اون دو نفر انتخابی داشته باشیم. منجمع یه سربازم که از لحظه تولد به این میدان جنگ کشیده شدم. وقتی این خدمت فقط با مرگم تموم میشه، چطوری باید رفتار کنم؟»
«حتی با این حقههای زیرکانه هم احتمالاًحالی شانسی برای پیروزی مقابل رهبر فرقه ندارید. پسدیدم چرا رئیس خاندانتون داره این کار رو میکنه؟»
ارباب جوانخشک سفیدرو سرگرد تکون داد.
«اون پیشبینی کرد که رهبر فرقه یه روزی پا توی مسیری میذاره که فراتر از بشریته. گفت که ما بایدکنه برای محافظت از خاندان آماده باشیم. وقتی پرسیدم چه جور آمادگیای داره جلوی پدرزنش میگیره، گفت چارهای نداره چون رهبراطلاعات فرقه داره با یه هنر شیطانی ممنوعه ور میره. این دیگه مسئله برد و باخت نیست. تبدیل شده به مسئله بقا.»
انتظار داشتم اون هنربودم شیطانی ممنوعه همون یشم بهشتیباشه باشه، ولی محض اطمینان پرسیدم:
«این هنر شیطانی ممنوعه چیه؟»
«جزئیات دقیقش رو نمیدونم. ولی شنیدم مخالفتهای شدیدی وجود داشته چون از رزمیکارها به عنوان مواد اولیهزاهایی استفاده میکنه. شنیدم اگه تعداد کافی نباشه، احتمال داره به خاندانهایی که وفاداری نسبتاً ضعیفی دارن یاهمیشه اونایی که ازشون خوشش نمیاد تهمت ارتداد بزنه و نابودشون کنه. و اون میتونه خاندان ما باشه.»
رهبر فرقه خیلی بیشتر از اینداره حرفا توانایی انجام چنین کاری رو داشت،زاهایی واسه همین زیاد تحت تأثیر قرار نگرفتم.
میخواستم برم سمت کوه، ولی نظرم عوضگرد شد و وارد یه مسافرخانه توی یهمتون جاده خلوت شدم تا یه گوشه بشینم.
ارباب جوان سفیدرو که رنگشاستفاده پریده بود، روبروی من نشست ومرز سرش رو به دیوار تکیه داد.
با دست به صاحب مسافرخانه که اومدهزده بود سفارش بگیره اشاره کردم بره پی کارشزیر و بعد به ارباب جوان سفیدرو نگاه کردم.
ارباب جوان سفیدروزده به بیرون مسافرخانهداره نگاه کرد و گفت:
«فکر میکنیبیتفاوت میتونی رهبر فرقهخشک رو شکست بدی؟»
«الان نمیتونم بزنمش، ولیستاره دارم مداوم از اینکه قویترسمت از این بشه جلوگیری میکنم.»
«چطوری؟»
«با حذفباشه کردن حرومزادههاییمثل مثل تو.»
«این کار خیلی طول میکشه.خشک حتماً بیشتر از یکی دوزده نفر مثل من وجود داره.»
«و در همین حین، منم دارمنمیکنم وعدههای غذاییم رو حذف میکنم وبین از خوابم میزنم تا تمرین کنم.»
«اینم خیلی زمانانگار میبره. پس کیباشه قراره اتفاق بیفته؟»
«اگه من نتونم انجامشمثل بدم، امیدوارم شاگردام دربودایی آینده به جام انجامش بدن.»
«تو کهبیتفاوت هنوز جوونی،بودم مگه شاگرد داری؟»
«هنوز نه.»
«دلیلت برای اینکه انقدر بهخاک خودت سختی میدی تا رهبرداره فرقه رو بکشی چیه؟ انتقامه؟»
«نوچ.»
«پس چرابیتفاوت داری اینبودم کارا رو میکنی؟»
کشش وبزرگ قوسی به بدنماستفاده دادم و گفتم:
«با نگاه به این وضعیت قاراشمیش، به نظر میاد من تنها کسیام که میتونه این کار رو بکنه. منبخوابه قبلاً رهبر فرقه رو دیدم. مثل یه حشره باهام رفتار کرد. حسش خیلی تکاندهنده و برقآسا بود. این مرتیکهخودم فکر میکنه من حشرهم. پس منم یه حشرهم. باشه، بذار ببینیم تهش چی میشه. این چیزی بود که فکر کردم.»
ارباب جوانباشه سفیدرو زیرمثل لب زمزمه کرد:
«پس تو قهرمان این دورانخشک بودی. میدونی که رهبر فرقهزده تمام برادرهای ناتنیش رو کشته؟»
«جزئیاتش رو نمیدونم.»
«برادرهای تنی، ناتنی، مخفی... هشت تا بودن یا نه تا؟ اونایی که تو صف جانشینی بودن از همون اول سعی داشتن همدیگهخوابیدن رو بکشن، پس شاید برای اونا کمتر ناعادلانه بوده باشه؛ ولی در نهایت، اون حتی کسایی رو که هیچ علاقهای به درگیری برجمع سر جانشینی نداشتن هم پیدا کرد و همشون رو دار زد. چنین مردی چه کسی رو در جایگاه معاون رهبر فرقه قرار میده؟»
«کسی که زنده میمونه.»
«دقیقاً. نه بچه اون، بلکه کسی که زنده میمونه. اگه تو جای ارباب جوان سوم ما بودی، چه غلطی میکردی؟ برادرات هر لحظه و همهجا قصد جونت رو دارن و اون مردی که پدرته، بویی ازکشتن انسانیت نبرده. اگه بخوای همهچیز رو ول کنی و فرار کنی، واقعاً کار احمقانهای کردی. چون رهبر فرقه برت میگردونه و به هر حال میمیری. اگه بخوای با مهارت رقابت کنی، جناحهای ارباب جوان اول و اربابداده جوان دوم همین الانش هم قویترن. هنرهای رزمیشون که بماند. روسای خاندان مادری اون اربابهای جوان هم توی فرقه مقام و منصب دارن. و رهبر فرقه هم داره همه اینا رو تماشا میکنه. تو بودی چیکار میکردی؟»
لحظهای در افکارم غرق شدم.
ارباب جوان سفیدرو که سرشخاک را به دیوار تکیه دادهداره بود، به حرف زدن ادامه داد.
«من واقعاً احساسات ضعیفترا رو درک نمیکنم. ولی همیشه برام سوال بوده،زمزمه تو همچین محیطی کی میتونه تبدیل به یه روح خبیث نشه؟ همیشه برامطولانی کنجکاویبرانگیز بوده. حالا که تو اینقدر باهوشی، سعی کن یه جوابی بهم بدی.»
«...»
«تو هم جواب مشخصی نداری، مگه نه؟ با این حال، کاش کسی مثل تو مافوق منتوی بود، نه ارباب جوان سوم. حس میکنم تو یه راهی پیدا میکردی. منظورم اینه که، منمهمینه همینجوری شکست خوردم. فکرش رو بکن، از اول تا آخر منو فریب دادی و منتظر کمین بودی.»
سرِ ارباب جوان سفیدرو کهخاک به دیوار تکیه داده بود،داره آرام به سمت پایین افتاد.
زدم پسِ کلهزده ارباب جوان سفیدرو کهمتون سرش پایین افتاده بود.
«ادای مردههابیتفاوت رو درنیار. اینخشک چه حرکت احمقانهایه؟»
ارباب جوان سفیدرو سرشستاره را بلند کرد وسرم به من خیره شد.
«نمیتونی فقط باورش کنی؟ تو که منو ناقص کردی. دیگه چی میخوای؟بودایی میخوای مکان خانوادهم رو بهت بگم تا بری همهشون رو بکشی؟ نمیتونمکنه این کار رو بکنم. چیزای دیگه رو میتونم بگم، ولی اونو نه.»
«شاید ناقص شده باشی، ولی یه ذره انرژیبودایی درونی برات گذاشتم. یعنی با گردش چی میتونی خوبدیوانه بشی. حالا صبر کن. باید جواب رو پیدا کنم.»
«فکر میکنیبیتفاوت اصلاً جوابیبودم وجود داره؟»
تازه آن موقع بود کهاستفاده صاحب مسافرخانه را صدا زدم تامرز مشروب و چند تا غذا بیاورد.
دست به سینه نشستم و سعیباشه کردم جوابی برای سوالی که ارباب جوانتلاوت سفیدرو جلوی پام گذاشته بود، پیدا کنم.
هرچند مطمئن نیستمزده چرا اینقدر پیگیرداره پیدا کردن جواب بودم.
شاید به خاطر این بود که فکری ازخاک سرم گذشت؛ اینکه اگه قرار باشه به سرتلاوت و کله زدن با جناح شیطانی ادامه بدم...
یه جوراییبزرگ حس میکردم بایداستفاده جوابش رو بدونم.
هیچ دلیلخشک خاصی همگرد براش وجود نداشت.
«اگه من جایزده ارباب جوان سومداره بودم، چیکار میکردم؟»
اگه برای زنده موندنبودم برادرام رو میکشتم، خودمخاک هم میشدم لنگه همون شیاطین.
این یعنی هیچجذب تفاوت واقعی بین اوناحالی و من وجود نداشت.
«عجیبه، هیچخشک جوابی بهگرد ذهنم نمیرسه.»
ارباب جوان سفیدرو نیشخندی زد.
«دیدی؟ جوابی نداره، مگه نه؟»
«یه کم باجذب اون چیزی که توحالی فکر میکنی فرق داره.»
«چی فرق داره؟»
«فکر نکنمباشه هیچوقت میتونستممثل برادرای خودمو بکشم.»
ارباب جوان سفیدروخیره خندید، صدایی شبیهانگار خالی شدن باد.
«چه حرف احمقانهای.جذب پس اونی کهنمیکنم میمرد تو بودی.»
«هوی، داشتن برادر یکی از رویاهایباشه کوچیک کودکی من بود. نمیتونم رویای خودموتلاوت بکشم که، نه؟ البته کتک زدنشون آزاده.»
«اگه راهی وجود داشت، رهبر فرقه به اون باهوشیتلاوت برادراشو نمیکشت. اون مرتیکههای جناح راستین باید بدونن چقدرخوابیدن خوششانسن. هر چی باشه نقطه شروع اونا جهنم نیست.»
«الان دقیقاً کیخیره رو داری باانگار جناح راستین جمع میبندی؟»
«مگه اونا همونایی نیستن کهاستفاده با هنرهای رزمی ثروت جمع کردنمرز و خوش و خرم زندگی میکنن؟»
«حرومزاده دیوونه.»
دستم را بلند کردم، اما جلویداره خودم را گرفتم، با این فکرزمزمه که اگر دوباره بزنمش ممکن است بمیرد.
صاحب مسافرخانه مشروب و غذاخشک را آورد، پس من اولزده با یک نوشیدنی شروع کردم.
همینطور که مشروب پایینستاره میرفت، خوابآلودگیام کمی پریدسرم و سرم صاف شد.
«فهمیدم.»
ارباب جوان سفیدرو که باکسی دستی لرزان داشت برای خودشمیکنه یک لیوان مشروب میریخت، نگاهم کرد.
«چی رو؟»
«اینکه اگه منجذب جای ارباب جواننمیکنم سوم بودم... چیکار میکردم.»
ارباب جوان سفیدروانگار مشروبش را نوشیدباشه و منتظر حرفهایم ماند.
با این حس که انگار در توهمیمتون هستم که در آن تبدیل به اربابنتونه جوان سومِ فرقه شیطانی شدهام، لب باز کردم.
«اول از همه، مثلبودم سگ مهارت سبکی تمرینخاک میکردم و بعدش فرار میکردم.»
ارباب جوانبزرگ سفیدرو با قیافهایاستفاده ترحمبرانگیز نگاهم کرد.
«فقط فرارخشک میکردی؟ تعقیبکنندههاگرد دنبالت میومدن.»
«نمیتونستن منو بگیرن.»
«چرا؟»
با قیافهای جدی گفتم:
«چون تاخشک اون سرگرد دنیا فرار میکردم.»
«و چیباشه از اینمثل کار گیرت میومد؟»
«چی گیرم میومد؟ قرار نیست چیزی گیرم بیاد. فقط فرار میکنم. تا برادرام نتونن منو بکشن. تا من نتونم برادرام رو بکشم.بخوابه فقط فرار میکنم. تا اون سر دنیا. به چشم یه سفر بهش نگاه میکنم. میرفتم سمت دریای ژجیانگ و با یه قایق ازماجرا اقیانوس بزرگ رد میشدم. یا از تبت رد میشدم و میرفتم به مناطق غربی. یا میرفتم شمال به یه جزیره توی دریای شمال.»
همینطور که بیخیال بهستاره دریای ژجیانگ اشاره کردم،سرم یاد راهب دیوانه افتادم.
انگار همینجوری بدونانگار هیچ ربط خاصیباشه به ذهنم خطور کرد.
ارباب جوان سفیدرو نگاهم کرد.
«و بعدش؟»
دستهایم را بهجذب دو طرف بازنمیکنم کردم و جواب دادم:
«همین.»
«...»
«فقط یه شرط وجود داره که تحت اون برمیگشتم. وقتی که اونقدر قدرت رزمیمتون خفنی پیدا کنم که بتونم هر کی باعث این مشکلات شده رو مثل سگبتونه بزنم. اون موقع برمیگشتم. مهم نبود اگه ده سال طول بکشه یا بیست سال.»
«و تکلیف اونایی کهستاره تو این مدت پشتسرم سرت موندن چی میشه؟»
«نگرانی در موردانگار اونا چه فایدهای داره؟زده بهتره فقط تمرین کنی.»
«و وقتی برگردی؟»
«همهشون رو کتک میزنم.»
ارباب جوان سفیدرو پوزخندی زد.
«واقعاً جواب احمقانهای بود.»
با قیافهای جدیزده به ارباب جوانداره سفیدرو نگاه کردم.
«...یا مکان خانوادهت رو میگی، یاانگار میگی اون پادزهر رو کجا میسازن.کسی اگه هیچکدوم رو ندونی، میتونی همینجا بمیری.»
«و اگه بهت بگم؟»
«میفرستمت یه سفر.»
«به اون دنیا؟»
«نه، به آخر دنیا. دانتینِ داغون و انرژی درونیت به هر حال بیشتر از یه دههتلاوت گردش چی لازم داره تا خوب بشه. وقتی اون زمان رسید، برگرد و یه سری به اینجاکشدار بزن. اون موقع یا همه توسط رهبر فرقه کشته شدن، یا رهبر فرقه به دست من مرده.»
ارباب جوان سفیدرو لبخند زد.
نگاهش کردمخشک که لبخند میزدخاک و بعد گفتم:
«و از نظر استراتژیک، اگه میخوای شانس زنده موندن خانوادهت رو بالا ببری، باید کلی اطلاعات بهمدیوانه بدی. مثلاً، در مورد ارباب جوان اول و ارباب جوان دوم بهم بگو. نیروهاشون، خاندانهای مادریشون، مخفیگاهشون وگفتم چیزای دیگه. اگه من اون دو تا رو تا حد مرگ بزنم، شانس زنده موندن خانوادهت بیشتر میشه.»
ارباب جوان سفیدروخیره با قیافهای متعجبانگار به من خیره شد.
انگشتم را بهجذب سمت ارباب جواننمیکنم سفیدرو گرفتم و گفتم:
«تو باید از من استفادهخاک کنی. هر چی نباشه منداره بزرگترین دشمن رهبر فرقه هستم.»
«رهبر فرقه دشمن زیادمثل داره. نمیتونم قبول کنمبودایی که تو بزرگترینشون هستی.»
جرعهای ازبیتفاوت مشروب نوشیدمبودم و جواب دادم:
«منم. کسیبزرگ که فرقهستاره هائو رو ساخت.»
«مستی؟»
«شماها فرقه خدای شیطان بهشتی هستید. من فرقه هائو هستم. این نبرد بین کسیه که میخواد خدای شیطانخوابیدن بشه و کسی که تو جوب غلت زده. رهبر فرقه تو بالاترین جایگاهه و من تو پایینترین. اوناییتصویر که سعی میکنن خدا بشن... خیلی حال میده وقتی توسط یه مسافرخونهچی سابق تا حد مرگ کتک بخورن.»
یک صاحب مسافرخانه که داشتخشک رد میشد با تعجب لرزیدزده و سریع به آشپزخانه فرار کرد.
ناگهان چشمان ارباب جوانستاره سفیدرو گشاد شد وسرم به من زل زد.
«تو مسافرخونهچی بودی؟»
یک سیلی زدمزده توی گوش اربابداره جوان سفیدرو و گفتم:
«چرا؟ بدت میاد؟»
در حالی که ارباب جواناستفاده سفیدرو با دستش گونهاش راشده گرفته بود، با مهربانی توضیح دادم:
«...این اتفاقیه که میافته. رهبرخاک فرقه چقدر سگ میشد اگه میزدممتون تو گوشش؟ فقط تصور کردنش... اووف.»
دستهایم را به هم مالیدم.
«مو به تنم سیخ شد.»