---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 417: خدای هنرهای رزمی به چه کسی فرصت داد؟ • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 417: خدای هنرهای رزمی به چه کسی فرصت داد؟

0

شیطان بهشتی نگاهی‌خستگی​ به رهبر فرقه‌حال​ انداخت و گفت:

«رهبر فرقه، خاطرات‌نشدم​ قدیمیم داره زنده می‌شه.‌قوی‌تر​ یه لحظه بکش کنار.»

«خیلی خب.»

با کمال تعجب، رهبر فرقه که تا همین چند لحظه پیش‌حالا​ داشت مثل سگ با برادر ارشد بزرگ می‌جنگید، با شنیدن حرف‌بدنم​ شیطان بهشتی اومد سمتش و یه فضای خالی برامون باز کرد.

«هوم.»

شمشیر تک‌کُش رو غلاف‌اینکه​ کردم و بعد پرت‌شدن​ کردم سمت اون عن‌مغز.

همین‌طور که من و شیطان بهشتی مثل دو تا خروس‌بیشتر​ جنگی دور هم می‌چرخیدیم، اونایی که از شرکت‌کننده‌های مسابقه رزمی‌می‌کرد​ به تماشاچی تبدیل شده بودن، بیشتر فاصله‌شون رو حفظ کردن.

شیطان بهشتی از کنار گونگسون سیم که هنوز‌درگیر​ با قیافه‌ای هاج‌وواج نگاهمون می‌کرد رد شد و‌بجنگم​ پرسید: «استراتژیست ارشد، فکر می‌کنی در حقت نامردی شده؟»

گونگسون سیم سرش رو‌سرشون​ تکون داد. «بی‌دقتی هم بخشی‌موقع​ از مهارته. من قبولش دارم.»

«درسته.»

شمشیر رو تحویل داده بودم،‌رزمی​ ولی هنوز هنر الهی مه‌بیشتر​ بنفش رو فعال نگه داشته بودم.

مشکل اینجا بود که این‌موقع​ شیطان بهشتی از اون جونورهایی‌اینکه​ بود که اصلاً خستگی سرشون نمی‌شد.

با این حال، شانس نیاوردم که اون موقع که با‌سین​ ارشد سین گه بودم باهاش درگیر نشدم؟ اینکه حالا بعد‌بجنگم​ از این‌همه قوی‌تر شدن می‌تونستم باهاش بجنگم، خودش مدرک خوش‌شانسیم بود.

از ترس اینکه نکنه بدنم نتونه‌این‌همه​ فشار کامل هنر الهی مه بنفش رو‌خوش‌شانسیم​ تحمل کنه، حمله اولم رو اعلام کردم.

«اومدم.»

شیطان بهشتی سر‌شانس​ تکون داد. «معلومه، تو‌باهاش​ باید اول بیای جلو.»

وقتی بهش فکر می‌کردم، احتمال اینکه موقع‌شانس​ جنگیدن با شیطان بهشتی گیرِ فن غلتیدن‌اینکه​ خر تنبل روی زمین نیفتم، تقریباً صفر بود.

حساب کردم اگه جوری‌اینکه​ بجنگم که انگار جونم‌شدن​ کف دستمه، بیشتر دووم میارم.

«این یکی اصلاً آسون نیست.»

خب معلومه،‌حال​ حریفم شیطان‌نیاوردم​ بهشتی بود.

با قبول این واقعیت که قرار‌حال​ نیست راحت باشه، خودم رو برای‌درگیر​ یه دعوای تن‌به‌تن خشن آماده کردم.

این احتمالاً همون سبک مبارزه‌ای‌حالا​ بود که شیطان بهشتی بیشتر‌بجنگم​ از همه باهاش حال می‌کرد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن فاصله‌ام رو با این ببر‌شده​ درنده کم کردم، اما یهو ترمز کردم تا از‌قیافه‌ای​ مشت غول‌پیکری که مثل تبر فرود می‌اومد جاخالی بدم.

اما شیطان بهشتی مهارت حرکت پاش رو‌باهاش​ هم قاطی حرکتش کرد و مجبورم کرد‌شدن​ با دست چپم ضربه‌اش رو دفاع کنم.

یه لگد پایین رو با دست راستم دفع‌نیاوردم​ کردم و به محض اینکه مشتم رو کوبیدم‌این‌همه​ تو مشتش، پسِ کله‌ام یه تکون اساسی خورد.

سگ‌اعصابیم داشت گل می‌کرد.

دیگه واقعاً گور بابای عواقبش.

راستش رو بخواین، برای اینکه بتونم جریان کلی مبارزه رو دستم بگیرم،‌این‌همه​ از همون اول با احتیاط و مثل یه مغز متفکرِ تو سایه‌ها‌فشار​ جنگیده بودم، ولی هیچ‌کدوم از این قرتی‌بازیا جلوی شیطان بهشتی جواب نمی‌داد.

بدون اینکه‌اصلاً​ به عواقبش‌سرشون​ فکر کنم...

با ترکیب هنر الهی‌اینکه​ مه بنفش و هنرهای بیرونی،‌می‌تونستم​ به شیطان بهشتی حمله کردم.

همون لحظه‌ای که ضربه ساطوری دستم رو‌تبدیل​ که از بالا فرود می‌اومد دفاع کرد،‌گونگسون​ زمین زیر پای شیطان بهشتی فرو ریخت.

دهن شیطان بهشتی تا بناگوش باز شد‌باهاش​ و با یه خنده گشاد، دندون‌های بالایی‌شدن​ و پایینی محکمش رو به نمایش گذاشت.

تو همون لحظه، مشت‌سرشون​ شیطان بهشتی مثل مته به‌موقع​ سمت شبکه خورشیدیم پرتاب شد.

تا اومدم با کف دست‌حالا​ چپم دفعش کنم، بدنم مثل‌بجنگم​ موشک شلیک شد تو هوا.

شیطان بهشتی چمباتمه زد و بعد‌تماشاچی​ تو یه چشم‌به‌هم‌زدن پرید بالا و کف‌کردن​ دستش رو به سمت صورتم حواله کرد.

با دست چپم مچش رو‌موقع​ گرفتم و هنر ده مرحله‌ای‌اینکه​ صاعقه سفید رو آزاد کردم.

در حالی که آستین شیطان بهشتی پاره‌پوره‌شانس​ می‌شد، جفتمون سقوط کردیم رو زمین و‌اینکه​ دست‌های راستمون هم تو هم قفل شد.

این دقیقاً همون مبارزه‌اینکه​ از نوع غلتیدن خر‌شدن​ تنبل روی زمین بود.

اگه قدیما بود، تا‌مسابقه​ الان له شده بودم‌شده​ و به زانو درمی‌اومدم، اما...

دنبال راهی برای زنده‌نیاوردم​ موندن گشتم و رانش‌درگیر​ رایحه تاریک رو اجرا کردم.

هدفم جابه‌جا شدن نبود، بلکه‌نمی‌شد​ می‌خواستم تو یه صدم ثانیه‌سین​ مرکز ثقلم رو تغییر بدم.

با اینکه هر دو داشتیم از مهارت حرکت پا استفاده‌بجنگم​ می‌کردیم، ولی سر جامون میخکوب شده بودیم و همزمان با‌تحمل​ انرژی درونی و هنرهای بیرونی به جون هم افتاده بودیم.

حالا چی صاعقه‌ی‌شرکت‌کننده‌های​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه‌تبدیل​ سفید اثری هم داشت؟

فقط تونسته بود‌شانس​ نصف آستین شیطان‌سین​ بهشتی رو بسوزونه.

یهو، شیطان بهشتی که دستاش‌نمی‌شد​ خیلی درازتر از من بود،‌سین​ بازوهاش رو از هم باز کرد.

درست همون موقع که یه درد‌این‌همه​ عجیب، انگار که بدنم داره از‌مدرک​ وسط جر می‌خوره، تو وجودم پیچید...

شیطان بهشتی که زل زده بود‌تماشاچی​ بهم، سرش رو داد عقب و با‌کردن​ یه نیروی حیوانی خالص هجوم آورد جلو.

احتمال اینکه کسی گیر شیطان‌موقع​ بهشتی بیفته و بتونه با‌اینکه​ پای خودش فرار کنه، تقریباً صفره.

درست قبل از اینکه کله‌ی شیطان بهشتی سرم رو‌موقع​ متلاشی کنه، در حالی که هنوز هر دو تا دستش‌می‌تونستم​ رو محکم چسبیده بودم، ردای برفی تنهایی رو باز کردم.

«...»

پیشونی شیطان‌اونایی​ بهشتی دقیقاً بیخ‌رزمی​ دماغم متوقف شد.

مشکل اینجا‌حال​ بود که خودمم‌موقع​ داشتم یخ می‌زدم.

این مبارزه به طرز عجیبی دوره‌های طولانی‌شانس​ از سکون و بی‌حرکتی داشت، اما چون‌اینکه​ حریفم شیطان بهشتی بود، چاره دیگه‌ای نداشتم.

به محض اینکه چی سردِ ردای برفی‌قوی‌تر​ تنهایی کل بدنم رو فرا گرفت، دوباره‌ترس​ سوییچ کردم رو هنر الهی مه بنفش.

تو یه لحظه، دیدم کاملاً‌رزمی​ سفید شد و درست وقتی‌بیشتر​ که یواش‌یواش داشت بیناییم برمی‌گشت...

ببرِ روبه‌روم هم داشت با یه‌سین​ سری حرکات عجیب و غریب سعی می‌کرد‌قوی‌تر​ از شر ردای برفی تنهایی خلاص بشه.

خودِ صحنه‌اش واقعاً دیدنی بود.

عضلاتش پشت‌درگیر​ سر هم منبسط‌حالا​ و منقبض می‌شدن.

انگار داشت همزمان از انرژی‌رزمی​ درونی و هنرهای بیرونی استفاده‌بیشتر​ می‌کرد تا خودش رو آزاد کنه.

دردسر این بود که‌نیاوردم​ ما از همون اول‌درگیر​ دست‌های همدیگه رو چسبیده بودیم...

هنر الهی مه بنفشِ من هم‌حال​ داشت به شیطان بهشتی کمک می‌کرد‌درگیر​ تا از ردای برفی تنهایی فرار کنه.

«هیچ‌چیزی تو‌درگیر​ این دنیا‌اینکه​ کامل نیست.»

از یه فاصله فوق‌العاده‌مسابقه​ نزدیک، با شیطان بهشتی‌شده​ چشم تو چشم شدم.

تو همون لحظه، حالت ردای برفی تنهایی رو که‌نشدم​ هنوز کامل آزادش نکرده بودم، رها کردم و یهو‌مدرک​ با هر دو دستم شیطان بهشتی رو فشار دادم پایین.

فقط یه‌اصلاً​ صدم ثانیه‌سرشون​ طول کشید.

زانوهای شیطان بهشتی تا نیمه خم شد سمت زمین، اما بعدش انگار که‌خوش‌شانسیم​ بخواد یه تخته‌سنگ غول‌پیکر رو بلند کنه، خودش رو جمع کرد، چی سردی‌معلومه​ که به بدنش چسبیده بود رو درهم شکست و یه موج چی آزاد کرد.

همزمان، شیطان بهشتی من رو‌رزمی​ پرت کرد تو هوا تا‌بیشتر​ بتونه خودش رو بکشه بالا.

«ها...»

همین‌طور داشتم‌اصلاً​ تا یه ارتفاع‌نمی‌شد​ پشم‌ریزون بالا می‌رفتم.

انگار این نیرو به خاطر تقلاهای‌این‌همه​ ناامیدانه‌ام برای فرار از غلتیدن خر‌مدرک​ تنبل روی زمین، چند برابر شده بود.

حالا که داشتم پرواز‌مسابقه​ می‌کردم، بدنم رو شل کردم‌بودن​ و با قضیه کنار اومدم.

چه حیف.

اگه از همین‌جا یه‌سرشون​ آسمان درخشان خورشید و ماه‌موقع​ ول می‌کردم پایین چی می‌شد؟

راستش رو بخواین، اگه من جای‌این‌همه​ رهبر فرقه بودم، موریمِ اون دوران‌مدرک​ همون موقع به خاک سیاه نشسته بود.

تهش همه‌شون رو قتل‌عام می‌کردم.

وقتی یاد اون موقعی افتادم که از صخره قتل‌عام‌نشدم​ مطلق سقوط کردم، اون زمان یشم بهشتی رو بلعیده‌مدرک​ بودم و حتی وقتی خوردم کف دره هم نمُردم.

«...»

اگه اون خدای‌نشدم​ هنرهای رزمی من‌این‌همه​ رو به گذشته برنمی‌گردوند...

کسی که موریم رو‌مسابقه​ با خاک یکسان می‌کرد رهبر‌بودن​ فرقه نبود، بلکه من بودم.

پس اونی که تو آستانه نابودی بود‌باهاش​ رهبر فرقه نبود، بلکه من بودم که‌شدن​ با خدای هنرهای رزمی تن‌به‌تن روبه‌رو شده بودم.

خدای هنرهای رزمی فقط‌سرشون​ قضیه رو یه کم‌نیاوردم​ مثبت جلوه داده بود.

چیزی نمونده بود‌نشدم​ تبدیل بشم به‌این‌همه​ خدای شیطانی مه بنفش.

هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید رو تو هر‌شده​ دو دستم متمرکز کردم و غرش آسمان درخشان‌هنوز​ خورشید و ماه رو با دقت تمام شبیه‌سازی کردم.

بززززززت...

اصلاً از همون اولش، خودِ وجود‌حال​ من یه بلای آسمانی بود که‌درگیر​ هیچ فرقی با سه فاجعه نداشت.

کسی که تو اون درگیری‌حالا​ با خدای هنرهای رزمی تا‌بجنگم​ مرز پودر شدن رفت، من بودم.

«آه...»

همین‌طور که داشتم سقوط‌نیاوردم​ می‌کردم، هنر ده مرحله‌ای‌درگیر​ صاعقه سفید رو پس کشیدم.

نمی‌دونم اون بدبختایی که پایین بودن با‌شانس​ شنیدن غرشی که این‌قدر شبیه آسمان درخشان خورشید‌حالا​ و ماه بود، پیش خودشون چه فکری می‌کردن.

یه پرده‌درگیر​ نوریِ ویژه‌اینکه​ آماده کردم.

نه آسمان درخشان خورشید و ماه، بلکه‌تبدیل​ یه پرده نوری که از طریق اصول‌گونگسون​ باطنی هنر الهی مه بنفش شکل گرفته بود.

خودمم نمی‌دونم‌حال​ قراره چه‌نیاوردم​ اتفاقی بیفته.

اسمش آینه بازتاب مه بنفشه.

از همون اول، هر‌اینکه​ خری که سعی کرد‌شدن​ من رو بکشه، سقط شد.

اونایی که یه‌شرکت‌کننده‌های​ حداقل شعور و احترامی‌تبدیل​ نشون دادن، زنده موندن.

من همیشه نیت قتل رو‌موقع​ مثل یه آینه جذب کردم و‌حالا​ دقیقاً همون رو به طرف برگردوندم.

در حالی که هنر الهی مه بنفش کل بدنم‌موقع​ رو پوشونده بود، با هزار زور و زحمت تونستم یه‌می‌تونستم​ آینه بازتاب بنفش رو فقط تو دست راستم باز کنم.

اون پایین، شیطان‌نشدم​ بهشتی داشت یه‌این‌همه​ چیزی رو آماده می‌کرد.

اسم اون تکنیک نهاییش‌مسابقه​ رو نمی‌دونستم، ولی شبیه‌شده​ یه مشتِ خفن بود.

وقتی غرش آسمان درخشان خورشید و ماه به صدا‌نشدم​ دراومد، بقیه اساتید از قبل دمشون رو گذاشته بودن‌مدرک​ رو کولشون و تا یه فاصله امن عقب کشیده بودند.

کار عاقلانه هم همون بود.

چون وقتی فاجعه‌ای به اسم‌حالا​ لی زاها رو سر موریم نازل‌خودش​ می‌شه، تنها کار درست فرار کردنه.

بدون اینکه خودم بدونم چه اتفاقی‌تماشاچی​ قراره بیفته، هاله مشتِ شیطان بهشتی رو‌کردن​ با آینه بازتاب مه بنفش دفاع کردم.

لحظه برخورد...

کووووووونگ!

ناگهان گودالی دایره‌ای شکل در‌حالا​ زمین فرو رفت که شیطان بهشتی‌خودش​ دقیقاً در مرکز آن قرار داشت.

در حالی که شیطان بهشتی—کسی که حتی در برابر قدرت «آینه انعکاس مه بنفش» که‌سیم​ هاله مشت خودش را هم دفع کرده بود، دوام آورده بود—به من زل زده بود،‌بی‌دقتی​ تو هوا چرخی زدم تا تعادلم رو به دست بیارم و همون نزدیکی فرود اومدم.

تو یک رویارویی‌شانس​ کوتاه، چشم تو‌سین​ چشم شیطان بهشتی ایستادم...

اساتیدی که تو مسابقه رزمی شرکت‌حال​ کرده بودن، مثل مور و ملخ‌درگیر​ ریختن دورمون تا وضعیت رو بررسی کنن.

این مردِ ببرمانند، از اونجایی که ضربه‌قوی‌تر​ مستقیم آینه انعکاس مه بنفش رو تحمل‌ترس​ کرده بود، بدجوری شگفت‌انگیز به نظر می‌رسید.

آینه باید قدرت هاله‌مسابقه​ مشت خودش رو هم تمام‌بودن​ و کمال بهش برگردونده باشه.

البته اینم ممکن بود که‌موقع​ شیطان بهشتی قدرتش رو مهار‌اینکه​ کرده باشه تا جونم رو نگیره.

قضیه هر چی‌خستگی​ که بود، واکنش شیطان‌شانس​ بهشتی واقعاً حرف نداشت.

چون هر چی نباشه،‌اینکه​ اون مردی بود که‌شدن​ خوب می‌دونست چطور دوام بیاره.

با قلبی پاک و صادقانه رو به‌تبدیل​ شیطان بهشتی کردم و گفتم: «ارشد، تو‌گونگسون​ واقعاً معرکه‌ای. این تازه‌کار بدجوری کف کرده.»

شیطان بهشتی پرسید: «اون دیگه چه‌سین​ تکنیک نهاییِ کوفتی‌ای بود؟ نیروی کف دست‌قوی‌تر​ ساده نبود، برای همین منم جا خوردم.»

«اسمش آینه انعکاس مه بنفشه. همون‌طور که‌شانس​ رو هوا بودم از خودم درش آوردم،‌اینکه​ برای همین خودمم چیز زیادی ازش نمی‌دونم.»

«هاهاهاها...»

تو همون حینی که شیطان بهشتی داشت از‌شده​ خنده روده‌بر می‌شد، صدای مویونگ بک بلند شد:‌هنوز​ «ارشد، عذر می‌خوام، ولی زانوهاتون تو زمین گیر کرده.»

«...چی؟»

تازه اون موقع‌خستگی​ بود که نگاهی به‌شانس​ زانوهای شیطان بهشتی انداختیم.

دقیقاً همون‌طور که مویونگ بک گفته بود، نصف‌شدن​ پایین‌تنه‌اش به خاطر تحمل همزمان آینه انعکاس مه‌بدنم​ بنفش و هاله مشت، تو زمین دفن شده بود.

رفتم سمت شیطان بهشتی و گفتم:‌تماشاچی​ «خیلی سخته که اسم این رو‌حفظ​ بذاریم غلتیدن خر تنبل روی زمین.»

دستم رو‌حال​ سمت شیطان‌نیاوردم​ بهشتی دراز کردم.

دستم رو گرفت، خودش‌سرشون​ رو کشید بالا و‌نیاوردم​ خاک زانوهاش رو تکوند.

همه‌مون خفه خون گرفته‌اینکه​ بودیم، چون نمی‌دونستیم شیطان بهشتی‌می‌تونستم​ قراره چه واکنشی نشون بده.

اگه قرار بود من‌مسابقه​ قضاوت کنم، این اصلاً غلتیدن‌بودن​ خر تنبل روی زمین نبود.

فقط یکم خاکی شده بود.

شیطان بهشتی نگاهی به رهبر فرقه و محقق سپیدپوش انداخت و بعد با لحنی دمغ گفت: «راستش رو‌شدن​ بخواید، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جلوی رهبر فرقه زانوهام خاکی بشه. در مقایسه با استراتژیست ارشد، این اتفاق کمتر‌معلومه​ بی‌انصافیه. بیاید این‌طور در نظر بگیریم که من با غلتیدن خر تنبل روی زمین ضربه خوردم. قول، قوله.»

مخالفت کردم:‌درگیر​ «ارشد، نیازی به‌حالا​ این کار نیست.»

شیطان بهشتی سرش رو تکون داد: «نه. خطر این وجود داره که‌حفظ​ جفتمون بدجوری آسیب ببینیم، برای همین این پایان مناسب‌تری برای مسابقه رزمی کوه‌حقت​ هواست. این که یک دوئل مرگ و زندگی نیست، مگه نه؟ ارباب عمارت.»

«بله، ارشد.»

«فکر کنم‌اصلاً​ همه به یکم‌نمی‌شد​ آب نیاز دارن.»

«آماده‌اش می‌کنم.»

بعد از اینکه شیطان بهشتی، که خودش اعلام کرده بود با‌فاصله‌شون​ غلتیدن خر تنبل روی زمین ضربه خورده، زودتر از همه نشست،‌استراتژیست​ بقیه هم از هر طرف اومدن و حلقه‌وار دور هم نشستن.

منم نشستم و به متحدان‌موقع​ و دشمنانی که تو این‌اینکه​ درگیری تن‌به‌تن جنگیده بودن، نگاه کردم.

مفهوم پیروزی و‌خستگی​ شکست به طور‌حال​ کلی نامشخص بود.

تنها چیز قطعی این بود که‌این‌همه​ درک رزمی همه، حتی تو بحبوحه‌مدرک​ مبارزه، داشت با سرعت نور پیشرفت می‌کرد.

استراتژیست ارشد از شیطان‌مسابقه​ بهشتی پرسید: «یکم احساس‌شده​ کینه و دلخوری نمی‌کنی؟»

«حتی اگه بکنم هم کاری از دستم برنمیاد. این قانونی بود‌حالا​ که همه‌مون روش توافق کردیم. چه زانو به زمین بخوره چه‌بدنم​ تو زمین گیر کنه، جفتش یکیه. تو چی فکر می‌کنی، رهبر فرقه؟»

رهبر فرقه سر تکون داد: «هر طور راحتی.‌نیاوردم​ فارغ از پیروزی یا شکست، بد نیست که رهبر‌قوی‌تر​ فرقه رو هم به مقام چهار فاجعه ارتقا بدیم.»

این یک لحظه نسبتاً تاریخی بود که رهبر فرقه من رو به‌مدرک​ عنوان یکی از چهار فاجعه به رسمیت می‌شناخت، ولی از اونجایی که‌اعلام​ به تأیید یا تشویق شدن عادت نداشتم، تو دلم یکم احساس تلخی می‌کردم.

«فقط شانسم زد.»

رهبر فرقه گفت:‌شانس​ «شانس هم خودش‌سین​ یه جور مهارته.»

دقیقاً.

در واقع، خودمم معتقدم که‌حالا​ شانس یک مهارته، ولی شنیدنش از‌خودش​ دهن رهبر فرقه حس عجیبی داشت.

برادر ارشد بزرگ گفت: «راستش، دلم می‌خواست یکم سرسختانه‌تر مبارزه کنم، ولی اگه شیطان بهشتی تو این سطح به غلتیدن خر تنبل‌استراتژیست​ روی زمین اعتراف می‌کنه، پس منم وقتی تو میدان نبرد روح شمشیر شیطانی با رهبر فرقه روبه‌رو شدم، دو سه باری این‌نگه​ ضربه رو خوردم. بهتره که مبارزه باقی‌مونده بین شما چهار نفر—سپیدپوش، مونگ رانگ، رهبر فرقه و رهبر فرقه خون—در برابر رهبر فرقه باشه.»

پرسیدم: «به این ناگهانی؟»

برادر ارشد بزرگ سر تکون داد: «من نه زانو زدم و نه‌درگیر​ غلتیدم، ولی در حالی جنگیدم که مدام به دیوارهایی که خودم ساخته بودم‌نکنه​ برخورد می‌کردم، پس فرقی با یه خر تنبل نداشتم. همین کار رو بکنید.»

«همم.»

نمی‌تونستم کاملاً با افکار برادر ارشد بزرگ موافق باشم،‌بودن​ ولی وظیفه یک برادر کوچکتر اینه که از اراده برادر‌نگاهمون​ بزرگترش پیروی کنه، برای همین یک لحظه خفه خون گرفتم.

شاید برادر ارشد بزرگ از این‌سین​ ایده که چند نفر بریزن سر رهبر‌قوی‌تر​ فرقه خوشش نمی‌اومد، برای همین بحث نکردم.

وقتی برادر ارشد بزرگ‌سرشون​ تصمیم می‌گیره، یعنی تصمیم‌نیاوردم​ گرفته شده و تمومه.

چند تا کتری آبی که ارباب‌این‌همه​ عمارت آورده بود رو گرفتیم و‌مدرک​ آب رو بین خودمون تقسیم کردیم.

بعضی وقت‌ها آب از شراب‌رزمی​ هم بیشتر می‌چسبه، و این‌بیشتر​ یکی از همون وقت‌ها بود.

آب مثل‌حال​ قند تو‌نیاوردم​ دهنم آب شد.

همون‌طور که همه داشتن آب می‌خوردن، گونگسون سیم‌نیاوردم​ و شیطان بهشتی بی‌سروصدا بلند شدن و شونه‌به‌شونه هم‌قوی‌تر​ راه افتادن و از زمین مسابقه رزمی رفتن بیرون.

گونگسون سیم زیر لب‌اینکه​ غرغر کرد: «با این‌شدن​ حال، بازم بی‌انصافی نیست؟»

«خفه شو.»

«من از‌حال​ نظر سنی‌نیاوردم​ ازت بزرگترم‌ها.»

«برای همینه که‌خستگی​ دارم با احترام‌حال​ باهات برخورد می‌کنم، پیرمرد.»

به رهبر فرقه نگاه کردم.

«بهتره پیشنهاد مبارزه تن‌به‌تن بدم؟»

از اونجایی که شیطان بهشتی‌موقع​ رفته بود، ایده چهار نفر به‌حالا​ یک نفر اصلاً به دلم نمی‌نشست.

با این حال، جای سؤال بود که آیا‌نیاوردم​ رهبر فرقه حتی اگه تو یک جنگ فرسایشی‌این‌همه​ هم باهاش می‌جنگیدیم، می‌تونست دوام بیاره یا نه.

به نظر من، این عوضی‌های باقی‌مونده ذاتاً آدم‌های‌شدن​ مکار و آب‌زیرکاهی بودن و به نظر می‌رسید‌بدنم​ مقدار زیادی از انرژی درونی‌شون رو ذخیره کرده باشن.

از رهبر فرقه‌شرکت‌کننده‌های​ پرسیدم: «بهترین راه‌تماشاچی​ برای ادامه کار چیه؟»

رهبر فرقه گفت: «اینکه خودت تنهایی باعث شدی شیطان بهشتی‌اینکه​ عقب‌نشینی کنه، کار کوچیکی نبود. هر چی نباشه، اون اعتراف‌ترس​ کرد که با غلتیدن خر تنبل روی زمین ضربه خورده.»

«این‌طور فکر می‌کنی؟»

«از همون اول، قصد شما‌حالا​ سه نفر این بود که با‌خودش​ یکی از سه فاجعه روبه‌رو بشید...»

«...»

رهبر فرقه گفت: «اگه من همزمان با سپیدپوش، عن‌آقا و شیطان خون روبه‌رو‌قوی‌تر​ بشم و برنده بشم، اون‌وقت درسته که یک دوئل تن‌به‌تن با رهبر فرقه‌تحمل​ داشته باشم، کسی که به تنهایی شیطان بهشتی رو مجبور به عقب‌نشینی کرد.»

تو دلم بدجوری جا خوردم.

«پشمام.»

به خاطر این‌شرکت‌کننده‌های​ بود که قضاوت رهبر‌تبدیل​ فرقه واقعاً بی‌نظیر بود.

به عبارت دیگه، اون آدمی نبود که‌باهاش​ فقط به خاطر محیط یا افکار غیرانسانی‌اش‌شدن​ به یکی از سه فاجعه تبدیل شده باشه.

درک رزمی‌اش‌اصلاً​ از همون‌سرشون​ اول استثنایی بود.

محقق سپیدپوش از رهبر فرقه‌حالا​ پرسید: «اگه این‌طوری پیش بریم،‌بجنگم​ براتون خیلی به ضررتون تموم نمیشه؟»

رهبر فرقه در حالی که دست‌به‌سینه ایستاده بود، جواب داد: «می‌دونم. و این رو هم می‌دونم که‌قیافه‌ای​ شما سه نفر، به خصوص، تا الان قدرتتون رو ذخیره کرده‌اید... به نظر می‌رسه سه نفری که خلق‌درسته​ و خوی مشابهی دارن باقی موندن. از اون قماش آدم‌هایی که تو استفاده از مکر و حیلت استادن.»

حرف‌های رهبر فرقه رو به زبون بی‌ادبانه‌تری ترجمه کردم و تحویلش دادم: «منظورت همون آب‌زیرکاه و حروم‌زاده‌ست. دقیقاً. اگه قرار‌ترس​ باشه سه تا از آب‌زیرکاه‌ترین آدم‌های زیر این آسمون رو انتخاب کنی، اونا کسی نیستن جز عن‌آقا، سپیدپوش و عن‌چهرۀ خونین.‌جنگیدن​ حالا می‌رسیم به بزرگترین دوراهی مسابقه رزمی کوه هوا. از بین این جونورهای مکار، کی اول از همه پا پیش می‌ذاره؟»

آخه چرا دوراهی‌خستگی​ باید یه همچین‌حال​ چیز مسخره‌ای می‌بود؟

هر کدومشون به روش خودشون مکار و‌قوی‌تر​ آب‌زیرکاه بودن، برای همین هیچ‌کدومشون قصد نداشتن‌ترس​ اول از همه خودشون رو بندازن وسط.

همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌مسابقه​ عن‌آقا، عن‌چهرۀ خونین و‌شده​ سپیدپوش نگاهی به همدیگه انداختن.

«...»

اما این‌اصلاً​ تردید زیاد‌سرشون​ طول نکشید.

برادر ارشد‌درگیر​ بزرگ تصمیمش‌اینکه​ رو گرفت.

«مونگ رانگ.»

«بله، استاد.»

«درسته که تو به‌سرشون​ عنوان کوچکترین عضو، اول‌نیاوردم​ از همه به چالش بکشیش.»

«بله، پس من اول می‌رم.»

عن‌آقا بدون هیچ‌شرکت‌کننده‌های​ شکایت یا نارضایتی‌تماشاچی​ فوراً قبول کرد.

شیطان شهوت با‌شانس​ لحنی مؤدبانه با‌سین​ رهبر فرقه صحبت کرد.

«رهبر فرقه؟ پس من اولین کسی می‌شم‌شانس​ که از شما درس می‌گیرم. لطفاً هر وقت‌حالا​ به اندازه کافی استراحت کردید، بهم خبر بدید.»

رهبر فرقه با چهره‌ای‌اینکه​ بی‌حالت به شیطان شهوت خیره‌می‌تونستم​ شد و گفت: «مونگ رانگ.»

«بله، رهبر فرقه.»

«شنیده بودم که اخلاق و شخصیتت‌سین​ به اندازه رهبر فرقه افتضاحه. آدمِ دیگه‌ای‌قوی‌تر​ شدی؟ یا گزارش اشتباهی به دستم رسیده؟»

همه به‌اصلاً​ شیطان شهوت‌سرشون​ نگاه کردن.

شیطان شهوت گلویش رو صاف کرد، بعد به زمین خیره شد‌خودش​ و جواب داد: «...از وقتی شنیدم که شما بدون هیچ دردسری به‌اولم​ استان ایلیانگ سفر کردید، تصمیم گرفتم مؤدبانه‌تر رفتار کنم. همین و بس.»

«که این‌طور؟»

«بله.»

رهبر فرقه‌اصلاً​ به آرومی‌سرشون​ سر تکون داد.

ناولها | novelha.net