چپتر 139: فکر کردی من کیام؟
0این حرومزادهها در هرمشکل صورت به دست رهبرقله اتحاد ایم نفله میشدن.
با خودم فکر کردم اگه همون اول کار با «آسمان درخشان خورشیدکرده و ماه» یه ضربه شست خفن بهشون نشون بدم، شاید زودتر از زندگیصاعقه قبلیم تسلیم بشن؛ این فکر با عصبانیتِ ناشی از گشنگیم قاطی شده بود.
«هاه...»
کم مونده بود اززبونم دهنم بپره و داددرستتری بزنم: «به افتخار فرقه هائو!»
از اونجایی که گفتن این حرفجنگل تو این موقعیت خیلی بیکلاسی و ضایعقاطیشون بود، به زور جلوی زبونم رو گرفتم.
«...به افتخار اتحاد موریم.»
این انتخاب درستتری بود.
اعضای اتحاد موریم که ازگرفتم قبل فریاد شیطان شهوت روقبل شنیده بودن، سریع پشتم پناه گرفتن.
کرهای که از ترکیب «مرحله هلال ماه»سبز و «مرحله شعله» ساخته شده بود رواصلاً با بیرون دادن «نیروی کف دست»م یکی کردم.
بعد، با استفاده از «هنر بزرگ جذب ستاره»نمیدونستن بهش شکل دادم و بیدرنگ آسمان درخشان خورشیدبازی و ماه رو سمت شلوغترین تجمع سربازها پرتاب کردم.
انگار که یه گویکمتر فوقالعاده سنگین تو هواجنگل به پرواز دراومده باشه...
آسمان درخشان خورشید و ماه به شکلانتخاب یک سهمی تو هوا طی مسیر کردشنیده و هرچی پایینتر میاومد، سرعتش کمتر میشد.
مشکل اینجا بود که اعضای «اتحاد جنگلسبز سبز قله جنوبی» و اساتید «جناح غیرمتعارف»اصلاً که قاطیشون بودن، اصلاً نمیدونستن من کیام.
پیش خودشون فکر کردهجناح بودن من یه احمقم کهکیام داره با توپ بازی میکنه؟
یه استاد جاهل از جناح غیرمتعارف به سمتجنگل آسمان درخشان خورشید و ماه که اونقدرها هماصلاً بزرگ نبود، پرید رو هوا و شمشیرش رو کشید.
صاعقه دوزور بار اززبونم روی تیغهاش درخشید.
همون لحظهای که آسمانمشکل درخشان خورشید و ماه بهجنوبی شکل یه صلیب برش خورد...
رهبر اتحاد ایماساتید غرش نامفهومی ازقاطیشون ته حنجرهاش سر داد.
اما صدای فریادش توکمتر غرش مهیب آسمان درخشانجنگل خورشید و ماه گم شد.
«...!»
تمام اعضای اتحاد موریم که پشتمجنگل بودن، شمشیرهاشون رو کشیدن، عمودی نگهشون داشتنقاطیشون و «چی» رو به درونشون تزریق کردن.
همون وسط هوا، شمشیرزن جناح غیرمتعارف تو پسلرزههاینمیدونستن آسمان درخشان خورشید و ماه ذوب شد و بدونمیکنه اینکه حتی ردی ازش بمونه، دود شد رفت هوا.
بعد، وقتی آسمان درخشان خورشید و ماهاینجا روی سر نیروهای اتحاد جنگل سبز کهغیرمتعارف تو آرایش جنگی منتظر بودن فرود اومد...
جیغ شیطانزور شهوت بهزبونم هوا رفت.
«هوی، حرومزاده...!»
عمداً کف دستهام رو جلوم ضربدری گرفتم تا «مهر دست بزرگخودشون مرغ شعلهور» رو شکل بدم و جلوی موج انفجار آسمان درخشانپرید خورشید و ماه رو بگیرم تا از اتحاد موریم محافظت کنم.
بووووووووووووووووم!
«اوه، لعنتی...»
خودم شلیکش میکنم،میشد خودم هم بایدجنگل جلوش رو بگیرم.
عجب مسخرهبازیِ چرتی.
به محض اینکه ضربه رو منحرفمشکل کردم، صدای شکستن و خرد شدناساتید پشت سر همِ درختها به گوشم رسید.
برای یه لحظه از هوشگرفتم رفتم و وقتی به خودم اومدم،فریاد دیدم دارم به آسمون زل میزنم.
«...»
در کمال تعجب، ابرهاجناح داشتن خیلی آروم ونمیدونستن بیخیال تو آسمون حرکت میکردن.
«هوا امروز صافه. چه خوب.»
یه حس ناخوشایندِ ناگهانی از اینموریم همه سکوت باعث شد از جاشیطان بپرم و خب، واقعاً همهجا ساکت بود.
«...آها، آها.»
بینیم رو با انگشتهام گرفتم و با زورنمیدونستن هوا رو از تو مجرای گوشم بیرون دادم؛بازی تازه اون موقع بود که تونستم دوباره بشنوم.
صدای غرش رهبر اتحادکمتر ایم و تقوتوقِ مسالمتآمیزِجنگل برخورد سلاحها به گوشم رسید.
درحالی که کمرِ دردناکم روگرفتم گرفته بودم، بلند شدم وقبل از تو بوتهها زدم بیرون.
ظاهراً چون تومیشد هوا پرت شدهجنگل بودم، نتونسته بودن بگیرنم.
یه راهزنِ وحشتزدهاساتید رو دیدم کهقاطیشون داشت سمت من میدوید.
«اوخ!»
برای راهزنه دست تکون دادم.
«خیلی بدشانسی.کمتر که خوردیمشکل به پست من.»
راهزنه با دیدنم جیغ کشید و برگشت تا تو جهتپیش مخالف فرار کنه، ولی من «نیش خرگوش سیاه» رو کشیدماونقدرها و با استفاده از «چی تیغه» دستش رو قطع کردم.
چاک!
وقتی کامل اومدم بیرون، اعضای اتحاد موریم رو دیدماعضای که با دستور رهبر اتحاد ایم حمله کرده بودنپناه و داشتن اینور و اونور میدویدن و قتلعام راه مینداختن.
با یه نگاه میتونستم فرار راهزنهاجنگل و اعضای اتحاد رو ببینم کهغیرمتعارف دنبالشون میکردن تا کارشون رو بسازن.
روحیه توجنوبی میدون جنگجناح اینقدر مهمه.
وقتی رسیدم به یه فضای باز، رهبر اتحاد جنگل سبزقله قله جنوبی رو دیدم که داشت با ایم سو-بک میجنگید وکرده نتیجه مبارزهشون هم از همین الان کاملاً مشخص به نظر میرسید.
راستش رو بخوای، از نظر قدرت رزمیانتخاب خالص، اصلاً عجیب نبود اگه ایم سو-بکشنیده تنهایی هر هزار نفرشون رو قتلعام میکرد.
محوطه حصار چوبی سمت چپ، همونجایی کهسبز آسمان درخشان خورشید و ماه فرود اومدهاصلاً بود، کاملاً با خاک یکسان شده بود.
دست به کمراساتید ایستادم و وضعیتقاطیشون نبرد رو برانداز کردم.
یه نفس عمیق کشیدم، زیرمیشد شکمم رو منقبض کردم و فریادیجنوبی آمیخته با انرژی درونی سر دادم:
«زانو بزنید، حرومزادهها! قبلزبونم از اینکه همهتون رو تااعضای سر حد مرگ کتک بزنم!»
تو یه چشمبههمزدن، سهمشکل چهار نفر اینور وقله اونور افتادن رو زانوهاشون.
اعضای اتحاد موریم با دیدن این صحنه، شمشیرهاشوننمیدونستن رو چرخوندن و تعداد بیشتری از اونایی کهبازی سعی میکردن از دستشون در برن رو کشتن.
بعد، اعضای اتحاد مثل یه گلهمشکل گرگ شروع کردن به شکار راهزنهااساتید و حرفهای من رو تکرار میکردن:
«زانو بزنید، حرومزادهها!»
اعضای جوگیرشدهی اتحاد، بیرحمانه با تهجنگل قبضه شمشیرهاشون میکوبیدن تو سر راهزنهاییغیرمتعارف که زانو زده بودن و میکشتنشون.
ارشدهای باتجربه اتحاد موریم تو همهقاطیشون جهتها پخش شدن، راههای فرار راهزنهاکرده رو بستن و کشتار رو شروع کردن.
تو این گیرودار، اعضای خونسردترِ اتحادمشکل همچنان راهزنها رو مجبور میکردن زانواساتید بزنن و تعداد تسلیمیها رو بالا میبردن.
همون لحظه، یهجلوی فریاد هماهنگ از بینانتخاب گروه راهزنها بلند شد:
«رهبر اتحاد!»
سرِ همه اوناییاساتید که درگیر جنگ بودن،اصلاً چرخید سمت ایم سو-بک.
ایم سو-بک سرِ رهبرکمتر اتحاد جنگل سبز قله جنوبیسبز رو انداخته بود رو زمین.
جنازه مدیران ارشد اتحاد قلهگرفتم جنوبی از قبل دور وقبل برش پخش و پلا شده بود.
ایم سو-بک با چشمهای کاسه خون به اطرافقله نگاه کرد و گفت: «اعضای اتحاد قله جنوبی سلاحهاشونپیش رو بندازن و زانو بزنن. این آخرین لطف منه.»
«...»
زدم پسکله یه راهزنکمتر که زانو زده بودجنگل و از کنارش رد شدم.
ظاهراً راهزنها تازه قیافهام رو شناخته بودن، چوندرستتری سعی میکردن همونطور رو زانوهاشون فرار کنن، ولی فقطپشتم زیر دست و پای اعضای اتحاد موریم له میشدن.
«بتمرگید سر جاتون. تکون نخورید!»
رفتم همونجایی که آسمان درخشانغیرمتعارف خورشید و ماه منفجر شده بودخودشون و یه نگاهی به اوضاع انداختم.
«عجب گندزاری شده.»
اول از همه، حصارهای چوبیگرفتم اون دور و بر کلاًقبل دود شده بودن رفته بودن هوا.
یه گودال دایرهای با شعاع شصت فوتسبز تو زمین کنده شده بود و هیچاصلاً اثری از جنازه تو اون نزدیکیها نبود.
در عوض، هرچی از گودال دورتر میشدی،اصلاً دست و پا و تیکههای بدن آدمهاداره بیشتر رو زمین پخش و پلا بود.
کلی راهزن هم اون اطرافمیشد نشسته بودن که از ترسقله قشنگ خودشون رو خیس کرده بودن.
دستبهسینه ایستادمزور و به صحنهگرفتم قتلعام خیره شدم.
این یه فداکاریمیشد معنادار بود، یا یهسبز مرگ سگی و بیفایده؟
تو زندگی قبلیم...
مهم نبود تلفات اتحاد موریم چقدرمشکل سنگین باشه، راهزنها در هر صورتاساتید نمیتونستن رهبر اتحاد ایم رو بکشن.
اون کسی بود کهزبونم شخصاً همهشون رو شکاردرستتری کرده و کشته بود.
اما حالا، قبل از اینکه نبرد حتی درست و حسابی شروع بشه، بیشتر ازاصلاً صد نفرشون درجا با آسمان درخشان خورشید و ماه پودر شده بودن و بقیهشوننبود هم یا به دست اعضای اتحاد موریم کشته شده بودن یا رو زانوهاشون افتاده بودن.
با نگاه کردن به اطراف، برام عجیب بودنمیدونستن اونایی که با شیطان شهوت درگیر شده بودن،بازی مثل سنگ خشکشون زده بود، ولی هنوز نفس میکشیدن.
به هر حال، یه بار دیگه، تو تلاشمجنگل برای نجات دادن حداقل چندتا از این راهزنها،اصلاً در نهایت خودم بیشترین تعدادشون رو کشته بودم.
بیاختیار خندهام گرفت.
«هه هه هه.»
ناگهان ایم سو-بک کهجناح خودش رو به کنارمنمیدونستن رسونده بود، صدام زد.
«رهبر فرقه.»
ایم سو-بک که نزدیکتر شدهگرفتم بود، با صدای آرومی گفت: «برامفریاد عجیبه که اینهمه آدم زنده موندن.»
با شنیدن حرفهایمیشد ایم سو-بک، برگشتم وسبز اوضاع رو بررسی کردم.
به نظر میرسید بیشتر راهزنهایی که ارادهشون برای جنگیدن رو از دستکرده داده بودن، یا زانو زدن یا فرار کردن، اما همونطور که رهبرکشید اتحاد ایم گفت، اتحاد موریم هنوز از نظر تعداد تو اقلیت بود.
نگاهی به ایم سو-بک انداختم.
«حالا که کار بهزبونم اینجا کشیده، بیا به همیناعضای نقش ارواح خبیثمون ادامه بدیم.»
«نقشهای داری؟»
«بیا همین نیروهای سالم و سرحال اتحاد جنگل سبز رو برداریم، بریم سمت شمال وتوپ به قلعه روح چوب حمله کنیم. از این راهزنها برای جنگیدن با دزدان دریایی رودخونهلحظهای استفاده میکنیم و خب، چارهای هم نداریم جز اینکه هرکدومشون که زنده موندن رو بپذیریم.»
ایم سو-بک منظورمسرعتش رو فهمید ومشکل سر تکون داد.
«با این حال،جلوی نمیتونیم همهشون روموریم با خودمون ببریم.»
«دقیقاً. مجروحها و اونایی که نمیتونیم به عنوان نیروی جنگی ازشون استفاده کنیم رو همینجا ول کن. من میمونم، سرشون داد میزنم، کتکشونبازی میزنم و کنترلشون میکنم. بقیه نیروها و تو، رهبر اتحاد، راهزنهای جنگل سبز رو رهبری میکنین و میرین شمال. کار سختیه. اگه بخوای نیروهایمهیب اتحاد رو اینجا بذاری، حداقل به بیست سی نفر نیاز داری تا بتونن اوضاع رو کنترل کنن، پس همون بهتر که خودم تنهایی بمونم.»
ایم سو-بک دست به سینه شدقاطیشون و تو فکر فرو رفت، بعدکرده جواب داد: «واقعاً این کار رو میکنی؟»
«آره، همین کار رو میکنیم.»
به چشمهایزور ایم سو-بکزبونم خیره شدم.
«ولی قبلش بیا بریم یکم ازجنگل غذای این راهزنها کش بریم. کل دیشبقاطیشون رو فقط گوشت گاو خشکشده سق زدم.»
تازه اون موقع بودجناح که لبخندی روی صورتنمیدونستن خشک ایم سو-بک نشست.
«باشه. منم گشنمه.»
همین که ایم سو-بک رفتگرفتم پیش اعضای اتحاد، بالاخره سرقبل و کله شیطان شهوت پیدا شد.
شیطان شهوت گفت: «هوی، چند لحظه پیش میخواستی بگیجنوبی "به خاطر فرقه هائو..." ولی بعدش حرفت رو عوضخودشون کردی و گفتی "به خاطر اتحاد موریم"، مگه نه؟»
«خب که چی، حرومزاده؟»
مرتیکه بیشمیاومد از حدکمتر تیز بود.
شیطان شهوت آهی کشید و گفت: «میمیری قبل ازاعضای اینکه اون تکنیک نهایی انفجاریت رو بزنی یه نداییپناه به ما بدی؟ چرا همیشه اینقدر هولهولکی ازش استفاده میکنی؟»
«توقع داری چیکار کنم؟ از قبلجنگل اعلامش کنم و وقتی دارم آمادشغیرمتعارف میکنم یه چاقو بخورم تو شکمم؟»
«خب اینم حرفیه، ولی...»
شیطان شهوت کهسرعتش دیگه حرفی برای گفتناینجا نداشت، دهنش رو بست.
تو این فاصله، اتحاد موریم داشتموریم راهزنهای دستگیرشده رو مثل گله گوسفندشیطان میچپوند تو ساختمان اصلی اتحاد جنگل سبز.
«تو برو دنبالمیشد رهبر اتحاد ایمجنگل و کمکش کن.»
«پس تو چی؟»
«من باید اینجاسرعتش رو تحت کنترلمشکل بگیرم. تعدادشون خیلی زیاده.»
«راست میگی.»
«هنر یخ وقت جنگیدن روی آب خیلیسبز به درد میخوره. برو به رهبر اتحاداصلاً ایم کمک کن. دلت به حالش نمیسوزه؟»
«رهبر اتحاد کجاش دلسوزی داره؟»
«نگاه کن چطور موهای سفیدشمیشد به خاطر حرومزادههایی مثل توقله داره روز به روز بیشتر میشه.»
«بیخیال بابا. رفتم.»
شیطان شهوت نگاهی بهممشکل انداخت و بعد بهقله سمت ایم سو-بک راه افتاد.
اونایی که از ناحیه پا مجروح شده بودن و کساییقله که از اعضای اتحاد موریم کتک خورده یا بریده شدهخودشون بودن، با تعداد زیاد تو مقر اتحاد جنگل سبز باقی موندن.
البته، بیشترشون همونایی بودن کهگرفتم موقع انفجار آسمان درخشان خورشید وفریاد ماه لت و پار شده بودن.
تا وقتی که رهبر اتحاد ایم تا خرخره از غذای راهزنهاجناح خورد و راهزنهایی که قرار بود به عنوان گوشت دم توپ ازشونبازی استفاده کنه رو به پایین کوه برد، دیگه دمدمای غروب شده بود.
رو صندلی ریاست عجیب وغیرمتعارف غریبِ رهبر اتحاد قله جنوبی لمخودشون دادم و به راهزنها زل زدم.
با رفتنمیاومد یکییکی اعضایکمتر اتحاد موریم...
وقتی دیدن من تنها کسیامگرفتم که تو اتحاد جنگل سبزقبل باقی مونده، راهزنها کمکم دستپاچه شدن.
دست کشیدم رومیشد پوست ببری که صندلیسبز ریاست رو پوشونده بود.
«سلیقه این راهزنها همیشهجناح یه جوره. آخه چرانمیدونستن اینقدر عاشق پوست ببرن؟»
همونطور که رو صندلیکمتر ریاست ولو شده بودم،جنگل رو به راهزنها گفتم:
«هوی جماعت، حالا فقطزبونم من اینجا موندم. رهبردرستتری جدید اتحاد جنگل سبز منم.»
«...»
«همه شما حرومزادههایی که هیچ غلطی برای کردن ندارین، بیاینپیش جلو و زانو بزنین. اونایی هم که کار دارن برن بهنبود کارشون برسن. البته قبل از اینکه تا حد مرگ کتکتون بزنم.»
یه مدت کوتاه بعد، تمام اعضای مجروح اتحاد جنگل سبزقله قله جنوبی و اساتید جناح غیرمتعارف دور هم جمع شدهخودشون بودن و در حالی که زانو زده بودن بهم زل زدن.
پوزخندی زدم و گفتم: «اگه کسی اینجا هست که ارباب جوان گروه تاجران کوهشنیده طلایی رو زندانی کرده، بهش گشنگی داده و کتکش زده، بیاد جلو. من رهبر فرقهیکی هائو هستم، برادر ارشد همون خوک. کدوم حرومزادهای به من گفت باید عوارض عبور بدم؟»
«...»
«دارم با دیوار حرف میزنم؟»
بلند شدممیاومد و بهکمتر راهزنها نگاه کردم.
«مثل اینکهزور زانو زدن خیلیگرفتم بهتون مزه داده.»
انتظار داشتم بینشون یه مشت آدم تیزهوش، اوناییقله که خودشون رو به موشمردگی زدن و اوناییکیام که دارن قدرتشون رو ذخیره میکنن، قاطی پاتی باشن.
«سرهاتون رو بذاریناساتید رو زمین. ببینیمقاطیشون کی برنده میشه.»
نگاهی به صورتهاشون انداختم، بعدمیشد موهای یکیشون رو چسبیدم وقله پرتش کردم تو حصار چوبی.
یارو که با سر پرواز کرده بود،انتخاب با یه صدای «بوم» محکم خورد به حصاربودن و بعدش مثل یه تیکه گوشت بیجون افتاد.
وقتی برگشتم، راهزنهامیشد بالاخره سرهاشون روجنگل گذاشتن رو زمین.
«...»
«اون کسی که از فرقهمیشد هائو عوارض عبور خواست کیقله بود؟ تیکهتیکهاش میکنم. آمارش رو بدین.»
«کار استراتژیست شبحجلوی سرخرو بود. رهبر اتحادانتخاب ایم یکم پیش کشتش.»
«فکر کردین فقط چونمشکل مرده همهچی تموم میشه؟قله نفر بعدی که مسئوله کیه؟»
«ارباب قلعه جین-ریانگاساتید بود. رهبر اتحادقاطیشون ایم یکم پیش کشتش.»
«فکر کردین فقطسرعتش چون مرده همهچیمشکل تموم میشه؟ بعدی.»
«این دستور شخص خاصی نبود. کلاًموریم روش کار اتحاد جنگل سبز همینطوریشیطان بود، پس لطفاً بهمون رحم کنید.»
«یعنی چون روش کارتون اینهاینجا که خون بقیه رو تواساتید شیشه کنین، انتظار دارین درکتون کنم؟»
«...»
«لحنتون خیلیمیاومد رو اعصابه.کمتر همه پاشین.»
همین که اونایی که سرشونگرفتم رو زمین بود بلند شدن، دستفریاد راستم رو با چی شعله پوشوندم.
فوووش...
چشمهای راهزنهاجنوبی همزمان ازجناح حدقه زد بیرون.
در حالی که چی شعلهمیشد رو تو دست راستم نگهقله داشته بودم، به راهزنها چشمغره رفتم.
«... دارین منو دستکم میگیرین. سعیموریم کردم مسئولتون رو پیدا کنم، ولی میگینشهوت همهشون مردن. باشه. حالا میبینیم چی میشه.»
دست چپم رو با همون نیروی کفسبز دست هلال ماه پوشوندم که موقع پرتاباصلاً آسمان درخشان خورشید و ماه استفاده کرده بودم.
درست همون لحظهای کهجناح میخواستم این دو تانمیدونستن رو با هم ترکیب کنم...
سه چهار تا ازکمتر راهزنها با انگشت بهجنگل یه نفر اشاره کردن.
«کار ارباب قلعه دونگ-یانگ بود!»
«اون مسئوله.»
آدمفروشیها ادامه پیدا کرد.
«فکر کنممیاومد اصلاً زخمیکمتر هم نشده.»
تو یه چشم بهزبونم هم زدن، راهزنها ازدرستتری ارباب قلعه دونگ-یانگ فاصله گرفتن.
ارباب قلعه دونگ-یانگ که زانو زده بود، با یه نگاه قاتلانه بهم خیره شد و گفت: «حرومزادههایپیش روانی. اتحاد موریم عقبنشینی کرده و فقط همین یه نفر مونده. تنها کاری که باید بکنیم اینهروی که بکشیمش، پولها رو برداریم و بزنیم به چاک، ولی شما احمقها میخواین همینطوری دست رو دست بذارین؟»
چی شعله و هلال ماهی که دور دستهامنمیدونستن پیچیده بودم رو محو کردم، دستهام رو پشت سرممیکنه گره کردم و به ارباب قلعه دونگ-یانگ زل زدم.
«حرومزاده موشصفت،میاومد اون یهکمتر نفر منم.»
«...»
به ارباب قلعه دونگ-یانگمشکل چشمغره رفتم و ازقله راهزنها پرسیدم: «من کیام؟»
راهزنها جواب دادن:
«شما رهبر فرقه هائو هستید.»
«دقیقاً همونم.»
با ارباب قلعه دونگ-یانگ وارداینجا مسابقه زل زدن شدم تااساتید قدرتم رو به رخش بکشم.
«هر کی میخواد از ارباب قلعه دونگ-یانگ پیروی کنه و حمله کنه،کرده میتونه همین الان دستهجمعی بریزه سرم. اونایی هم که نمیخوان یه جاکشید با هم بمیرن، همینجا ارباب قلعه دونگ-یانگ رو بکشن. انتخاب با خودتونه.»
دست به سینه شدمکمتر و به ارباب قلعهجنگل دونگ-یانگ و راهزنها چشمغره رفتم.
«ببینیم کی میمیره.»
«...»
«تا سهجنوبی میشمرم. یک،جناح دو، سه.»
به محض اینکه کلمه «سه» از دهنم خارججنگل شد، راهزنهای پشت سرِ ارباب قلعه دونگ-یانگ هجوم آوردننمیدونستن جلو، گرفتش و شروع کردن به مشت زدن بهش.
بعدش، اونایی که همیشه بیرحم بودن از هردرستتری طرف جمع شدن و شروع کردن به لگدسریع زدن، له کردن و کتک زدن ارباب قلعه دونگ-یانگ.
این یهکمتر صحنه کاملاً عادیاینجا تو موریم بود.
در حالی که دستجناح به سینه ایستاده بودم،نمیدونستن به راهزنها دستور دادم: «بکشینش.»