چپتر 194: مسافرخانه جدید هزار مایلی
0لیست ناآشنایطبیعت «دشمنان عمومی موریم»دقت را چک کردم...
همچنین متوجه شدم که نام من هموسواسی در میان «شش اژدها» قرار گرفته؛ عنوانیخرابهای مشترک برای ستارههای نوظهور نسل جوانِ جناح راستین.
من لی زاها بودم،واقعاً رهبر فرقه هائو وبمونیم یکی از شش اژدها.
با این حال، گیر دادن به افتخارات و القاب، زندگیحقیقت را کسالتبار و بیهوده میکند، برای همین راهیِ مسافرخانه مخروبهاگه هزار مایلی شدم، جایی که احتمالاً هنوز در حال تمیزکاری بودند.
شیطان شبح که برخلافآدمهایی ظاهرش، روحیهای تمیز وطولانیمدت وسواسی داشت، به حرف آمد:
«واقعاً مجبوریم توبرخلاف همچین خرابهای بمونیم؟ تووسواسی که پول پارو میکنی.»
«یه مسافرخونه ساکتآمد راحتتره. میتونیم بگیمهمچین محافظها تمیزش کنن.»
«فعلاً ترجیح میدم تو اقامتگاههای برکه عقاب سفید بمونم وحقیقت دوباره شیطان شمشیر رو به مبارزه بطلبم. هنر شمشیرزنی اون خیلیبدون تأثیرگذار بود. ولی نمیتونم هر وقت دلم خواست برم مزاحمش بشم...»
شیطان شبحطبیعت نگاهی بهآدمهایی شیطان شهوت انداخت.
«هر وقتشبح دستور بدی،ظاهرش من میرم سراغش.»
به نظر میرسید شکست تمیز و قاطعیخرابهای که در دوئل خورده بود، ردی عمیقراحتتره بر قلب شیطان شبح بر جای گذاشته بود.
این طبیعت او بود.
از آن دسته آدمهایی بود که باانتقامش دقت و وسواس، انتقامش را در طولانیمدت آمادهدرستترین میکرد تا در نهایت آن را عملی کند.
در حقیقت، اینبرخلاف درستترین راه برای قویتروسواسی شدن یک رزمیکار بود.
شیطان شهوت پاسخ داد:
«اون از دوئل استقبال میکنه، ولی اگه بدون هیچ درک ودرستترین بینش جدیدی بری سراغش، بیشتر ناراحت میشه. تمرین کن، هر وقتهیچ زمانش مناسب بود بهم بگو. من ترتیبش رو میدم. ولی الان نه.»
«متوجه شدم.»
رفتار شیطان شبح نشاندهنده عزم راسخش برایوسواسی وقف کردن خود در تمرین بود، باخرابهای این هدف که به سطح شیطان شمشیر برسد.
کمی بعد، به جلوی مسافرخانه هزار مایلی رسیدمبمونیم و خطاب به آن دو نفر که انگاربگیم برای قدم زدن دنبالم راه افتاده بودند، گفتم:
«اینجا قطعاً بهتر ازطولانیمدت یه مسافرخونه تمیز و خوشبوئهکند که غذای خوشمزه سرو میکنه.»
«چرا؟»
انگشتم را بهبرخلاف سمت تابلوی مسافرخانهتمیز هزار مایلی گرفتم.
«ببینید. ردپای قصاب هنوز باقی مونده. شایدخرابهای من کشته باشمش، ولی راستش رو بخواین،راحتتره قصاب از هر دوتای شما قویتر بود.»
شیطان شهوتوسواس در سکوتطولانیمدت سر تکان داد.
«فکر میکنید استادِ همچین قصابی چقدر قویه؟ تمرین کردن توی مسافرخانه هزارعملی مایلی، جایی که من با کتک زدن و کشتن شاگردش از چنگشاگه درآوردم، باعث میشه هر روزتون پر از اضطراب و ناآرامی باشه، مگه نه؟»
شیطان شهوت وبرخلاف شیطان شبح در سکوتوسواسی به من خیره شدند.
عزم و ارادهامآمد را به آنهمچین دو منتقل کردم.
«اگه بتونم با تحمل این سختی قویتر بشم، پس باید تحملش کنم. شش اژدها یا هرپاسخ کوفت دیگهای، فعلاً برام مهم نیست. برای مدتی، فرقه هائو، زیردستانم و فرقه شیطانی رو فراموشمناسب میکنم. قصاب بیش از حد غیرطبیعی قوی بود. شما دو تا هم باید حواستون رو جمع کنید.»
در واقع، وضعیت ذهنی شیطان شبح بعدانتقامش از باخت به شیطان شمشیر و وضعیت مندرستترین بعد از کشتن قصاب، احتمالاً شبیه هم بود.
فعلاً هیچشبح فکر دیگری جزروحیهای قویتر شدن نداشتیم.
پس از دیدن تغییرواقعاً در نگاه شیطان شهوت وپول شیطان شبح، کوتاه نتیجهگیری کردم:
«تایید شد.»
با حرف من،دسته شیطان شهوت و شیطانانتقامش شبح هم پاسخ دادند.
«تایید شد.»
«منم همینطور، تایید شد.»
لحظهای تماشا کردم که آنآماده دو متفرق شدند و سپسحقیقت وارد مسافرخانه هزار مایلی شدم.
رزمیکاران خانواده مونگِ بادآدمهایی و ابر منتظر بودندطولانیمدت و با دیدنم گفتند:
«رهبر فرقه، برگشتید؟»
«خسته نباشید. ارباب جوانواقعاً مونگ همین الان رفت،بمونیم شما هم باید برید دنبالش.»
نگاهی به اطراف انداختم؛ درآماده ورودی تعمیر شده بود و ظاهراًدرستترین اجساد را با گاری برده بودند.
چند مرد باقی مانده بودند ووسواس حتی دیوار طبقه دوم را موقتاًعملی با تختههای چوبی تعمیر کرده بودند.
وقتی بیهوا کیسه پولی از ردایمتمیز بیرون آوردم، تمام رزمیکاران دستهایشان رامجبوریم به نشانه رد کردن تکان دادند.
«رهبر فرقه، اربابزاده دوم بهمجبوریم ما گفتن هیچ پولی قبول نکنیم،میکنی پس ما دیگه رفع زحمت میکنیم.»
«من زیردست مونگ رانگ نیستم.»
تعدادی سکه نقره استاندارد، به اندازه پولانتقامش نوشیدنی بیرون آوردم و به زور درحقیقت دست رزمیکاری که جلوتر ایستاده بود فرو کردم.
«حداقل قبلشبح از برگشتن یهروحیهای گلویی تازه کنید.»
رزمیکارانی که معذبآمد به نظر میرسیدند،همچین خشک پاسخ دادند:
«بله، پسوسواس به خوبیطولانیمدت ازش استفاده میکنیم.»
یکییکی، رزمیکاران از مسافرخانه هزاردقت مایلی خارج شدند تا اینکه یکینهایت از آنها با من صحبت کرد.
«رهبر فرقه؟»
«بگو.»
«این اولین باره میبینیم مونگ رانگ یه دوستعملی مرد داره، نه زن. اخلاقش تند و خودخواهانهست، پسداد حتماً برای شما آسون نیست. حتماً خیلی سختی میکشید.»
سرم را تکان دادم.
«ما دوستشبح نیستیم، پس نیازیروحیهای به تشکر نیست.»
«بله، بسیار خب.آمد لطفاً در آیندههمچین هم باهاش کنار بیاید.»
دستم راوسواس تکان دادمطولانیمدت و گفتم:
«آه، هر وقت کج رفت خودم گهگاهی کتکش میزنمآماده تا آدم بشه، پس شما نگران نباشید. همونطور کهشدن میدونید، اون مرتیکه نیاز به یه کتک حسابی داره.»
رزمیکاری که حدوداً بیست و پنجتمیز ساله بود و با من صحبتمجبوریم میکرد، با لحنی آرام پاسخ داد:
«همینطوره. اون در آستانه اخراج شدن ازخرابهای خانوادهست، پس لطفاً زیاد کتکش بزنید، رهبر فرقه.میتونیم ما این پیام رو به رئیس خاندانمون میرسونیم.»
آن وقت بودانتقامش که لبخندی زدممیکرد و جواب دادم:
«حالا شدطبیعت یه حرفآدمهایی حساب. سفر بیخطر.»
«بله.»
وقتی به آشپزخانه رفتم، محافظِمجبوریم اربابزاده سوم را دیدم کهپارو داشت زمین را تی میکشید.
چیزی کمیوسواس عجیب بهطولانیمدت نظر میرسید.
«نمیتونست همینجوری فرار کنه؟»
در شرایطی که فقط ملازمان خانوادهتمیز مونگ در مسافرخانه هزار مایلی بودند،مجبوریم عجیب نبود اگر او هم میرفت.
«... غذا خوردی؟»
محافظ پاسخ داد:
«یه کم دامپلینگ خوردم.»
«دامپلینگ از کجا آوردی؟»
«رزمیکاران خانواده مونگ بهم دادن.مجبوریم یه مقدار مواد اولیه همپارو اینجا مونده، میتونم یه چیزی بپزم.»
«چرا فرار نکردی؟»
محافظ درطبیعت حالی که تیدقت میکشید جواب داد:
«اول اینکه قول دادم،ظاهرش پس بعد از اینکه تمیزکاریحرف تموم شد بهش فکر میکنم.»
«همین؟»
«بله.»
در حالی کهدسته به محافظ نگاهوسواس میکردم، لبخند زدم.
نمیدانستم تویشبح کله اینظاهرش مرد چه میگذرد.
احساس میکردم متغیرهای بزرگ و کوچک زندگیخرابهای همگی یکباره به سمتم هجوم آوردهاند، اماراحتتره همه آنها را همانطور که بودند پذیرفتم.
آن شب، وقتی تاریکی همه جا را فرا گرفت،آماده در طبقه دوم که تمامش را برای خودم برداشته بودم،رزمیکار چهارزانو نشسته بودم که کسی وارد مسافرخانه هزار مایلی شد.
مات و مبهوت، لحظهای فکرروحیهای کردم و تازه یادم آمدآمد اینجا مسافرخانهای است که مسافر میپذیرد.
باید تابلو یا اعلانی نصبمجبوریم میکردم که بگوید «موقتاً تعطیلپارو است»، اما فراموش کرده بودم.
همانطور که چهارزانو روی چندآماده میزِ بههمچسبیده نشسته بودم، ساکتحقیقت منتظر ماندم تا مهمان حرف بزند.
مهمان که پشتدسته یک میز خالی نشستهانتقامش بود، دهان باز کرد:
«کسب و کار تعطیله؟»
محافظ که درآمد آشپزخانه پناه گرفتههمچین بود، جواب داد:
«تعطیلیم.»
«برادر کوچک دو کجاست؟»
چشمانم بیاختیار باز شد.
«برادر کوچک دو؟»
این «دو» از کلمه «دوسالجا» به معنینهایت قصاب میآمد، یعنی این شخص یا برادرشدن ارشد قصاب بود یا یکی از آشنایانش.
از حالت چهارزانو درآمدم، به سمتوسواس نرده رفتم و به مردی کهعملی پشت میز نشسته بود نگاه کردم.
مرد چهلسالهای که یکظاهرش چوب ماهیگیری تیره روی میزحرف گذاشته بود، از من پرسید:
«تو کی هستی؟»
به چشمانوسواس مرد نگاه کردمآماده و جواب دادم:
«کسی که قصاب رو کشت.»
مرد خندید و گفت:
«تو؟ غیرممکنه. برادر کوچکترم کجاست؟»
این مرد فکر میکرد من کیمیکرد هستم؟ حتی وقتی با دهان خودمراه اعتراف کردم که کشتمش، اصلاً باورم نکرد.
درست در همان لحظه، زنی با ردایانتقامش سرخ از در ورودی وارد شد وحقیقت با مهمانی که اول رسیده بود صحبت کرد.
«برادر ارشدشبح جوسو، انگارظاهرش دیر کردم.»
جوسو تقریباًحرف به معنی «مردمجبوریم ماهیگیر پیر» است.
زن سرخپوش را برانداز کردم.
از آنجایی که شلاقآدمهایی اسبسواری در دست داشت،طولانیمدت میتوانستم حدس بزنم لقبش چیست.
به زنی کهبرخلاف تا به حالتمیز ندیده بودم گفتم:
«خواهر رزمیحرف کوچکتر پیون،واقعاً خوش اومدی.»
زن با قیافهای کهطولانیمدت کمی متعجب به نظرعملی میرسید، به من نگاه کرد.
«تو دیگه کی هستی؟»
اگه اوضاع اینطوری باشه،ظاهرش پس جو، دو و پیونحرف باید شاگردان محقق سفیدپوش باشن.
تفسیر سادهیحرف اسمهاشون میشد ماهیگیری،مجبوریم قصابی و شلاقزنی.
از نظر شغلیانتقامش هم میشدن ماهیگیر،میکرد قصاب و کالسکهچی.
ترکیبی بود که دقیقاً حس ووسواس حال شعبهی جناح غیرمتعارف فرقه هائوعملی رو داشت که خودم ساخته بودم.
اون مرتیکه که قلابظاهرش ماهیگیری دستش بود رو بهحرف زنِ اسبسوار کرد و گفت:
«اون پسره اونجا ادعا میکنه کههمچین برادر کوچکتر دو رو کشته. اونی کهساکت تو آشپزخونهست، اگه نمیخوای بمیری بیا بیرون.»
همون موقع، یه مرد گنده وارد شد،نهایت سرش رو پایین گرفت تا بتونه ازشدن در رد بشه و به ماهیگیر گفت:
«برادر ارشد جو، من رسیدم.»
از غولیشبح که تازهظاهرش رسیده بود پرسیدم:
«تو دیگه کی هستی؟ دیرمجبوریم کردی چون داشتی زورآزمایی میکردی؟پارو یا چون داشتی شکمچرونی میکردی؟»
غولی که تبر دستی روآماده از کمرش باز کرد وحقیقت روی میز گذاشت، جواب داد:
«فاز اینطبیعت اسکل چیه؟ برادردقت ارشد دو کجاست؟»
ماهیگیر سرش رو تکون داد.
«نمیدونم. دارمحرف ته و توشمجبوریم رو در میارم.»
اولین بار بود کهطولانیمدت میدیدم یه تبر دستیعملی اینقدر کوچیک به نظر میرسه.
با توجه به لباسهای پوستِ حیوانیوسواس که تنش بود و آستین نداشت،عملی به نظر میرسید یه جور هیزمشکن باشه.
سرم روشبح به طرفظاهرش هیزمشکن تکون دادم.
«پس توحرف باید برادرواقعاً کوچکتر چوسو باشی.»
با سنجیدن سطح هنرهای رزمی ومیکرد حضور چی اونها، به نظر میرسیدراه ترتیبشون جو، دو، چو و پیون باشه.
درست همون موقع، محافظِ ارباب جوانوسواس سوم با قیافهای بیشرمانه از آشپزخونهعملی اومد بیرون و دهنش رو باز کرد:
«ارشد دو و ارباب جوان سومتمیز در تعقیب رهبر فرقه هائو هستن. لطفاًهمچین یه لحظه صبر کنید. براتون مشروب بیارم؟»
هیزمشکن که نفرآمد آخر رسیده بود،همچین دستش رو تکون داد.
«مشروب اینجاوسواس حتماً مزخرفه،طولانیمدت پس نمیخوام.»
«بله.»
تازه اون موقع بودظاهرش که ماهیگیر لبخندی زدداشت و به من گفت:
«آه، پس نیروهای کمکی که ارباب جوان سومبمونیم خبر کرده بود تویی. بیا پایین. قراره با هممحافظها کار کنیم، پس حداقل باید خودمون رو معرفی کنیم.»
من هموسواس لبخندی زدمطولانیمدت و جواب دادم:
«معرفی بخوره تو سرت.»
ماهیگیر، هیزمشکن وبرخلاف زنِ اسبسوار، هرتمیز سه بهم زل زدن.
اگه ترتیب برادران رزمیواقعاً به مهارتشون ربط داشت، پسپول ماهیگیر قویتر از قصاب بود.
این یعنی هیزمشکن وطولانیمدت زنِ اسبسوار یا همسطح قصابکند بودن یا چند پله پایینتر.
در هر صورت، معنیش این بودوسواس که اگه هر سه تاشون باعملی هم حمله کنن، شانس پیروزی من کمه.
اما البته، کشتنبرخلاف و کشته شدنتمیز یه بحث دیگه بود.
در حالی که لحظهای سکوت برقرارهمچین شده بود، صدای گفتگوی دو نفرمسافرخونه از بیرون مسافرخانه هزار مایلی شنیده میشد.
درست همون لحظهای که تصمیم گرفته بودم حسابعملی این سه نفر رو برسم، دو نفر دیگهپاسخ ظاهر شدن و بیاختیار آهی از نهادم بلند شد.
«بازم هستن؟»
مکالمه بیرون اینطوری بود:
«بیا قبلحرف از رفتنواقعاً یه چیزی بنوشیم.»
«این مسافرخونه خیلیانتقامش کثیفه، نمیخوام برم تو.نهایت غذاش هم حتماً افتضاحه.»
«اینقدر ایراد نگیر، بیا همینجادقت یه پیکی بزنیم قبل ازمیکرد اینکه بریم عمارت گل طلایی.»
«چرا تو همچین جایی؟»
«مشروبهای برکه عقاب سفید گرونه. بینشون عمارت گل طلایی از همه گرونتره.مسافرخونه باید اینجا بنوشیم تا پول ذخیره کنیم. واسه همینه که گشتن بابرکه آدمایی که نمیدونن چطور خوش بگذرونن اینقدر رو مخه. چرا اینقدر خشکی؟»
اون دو نفری که دم درمیکرد ظاهر شدن، نگاهی به اطراف انداختنراه و پشت یه میز خالی نشستن.
سرم رو تکون دادمآدمهایی و در سکوت بهطولانیمدت مهمانهای تازه وارد نگاه کردم.
خوشبختانه، اونها شیطان شهوتِظاهرش اسهالی و استاد یوک-هاپ،داشت یا همون شیطان شبح بودن.
از حرفهاشون معلوم بود که هیزمشکن یاخرابهای زنِ اسبسوار رو تو مسیر برگشت بهراحتتره برکه عقاب سفید دیدن و تعقیبشون کردن.
البته که اونهاانتقامش آدمایی بودن کهمیکرد حداقل اینقدر عقل داشتن.
محال بود از کنارآدمهایی استادی که تو جادهطولانیمدت دیدن، بیتفاوت رد بشن.
شیطان شهوت سرشبرخلاف رو بالا آوردتمیز و بهم گفت:
«سفارش ما رو بگیر، صاحبمهمخونهیمجبوریم لعنتی. مشتری اومده تو، چراپارو اونجوری مثل ماست زل زدی؟»
شیطان شبح کهانتقامش کنارش بود، سقلمهایمیکرد به شیطان شهوت زد.
«چرا باطبیعت صاحبمهمخونه اینقدر بیدقت ادبانه حرف میزنی؟»
«قیافهاش روشبح ببین. کلاًظاهرش قیافهاش توهینآمیزه.»
شیطان شبح لحظهای ساکتواقعاً بهم خیره شد، بعدبمونیم سرش رو تکون داد.
«فکر کنم حق با توئه.»
«...»
ماهیگیر، هیزمشکن و زنِ اسبسوارروحیهای با خشم به شیطان شهوتآمد و شیطان شبح نگاه میکردن.
وضعیتی بود که همه میدونستنمجبوریم طرف مقابل رزمیکاره، واسه همینپارو انگار زبونشون بند اومده بود.
تو اون لحظه، اینطولانیمدت محافظِ دیوونهی ارباب جوان سومکند دوباره دهنش رو باز کرد.
«ارباب جوان سوم فعلاً تشریف ندارن، پس شما دو نفرمیکرد هم لطفاً منتظر بمونید. مسافرخونه در حال بازسازیه، پس تنهاپاسخ چیزی که میتونیم بدیم مشروبه. لطفاً یه لحظه صبر کنید.»
با اینشبح جو بایدظاهرش چه غلطی میکردم...؟
برای لحظهای، هرجومرج درواقعاً درون مسافرخانه هزار مایلیِبمونیم معمولی و دربوداغون موج میزد.
شیطان شهوت رو بهطولانیمدت زنِ اسبسوار که داشتعملی بهش چشمغره میرفت گفت:
«چرا اونجوری نگاهدسته میکنی؟ اولین بارهوسواس یه مرد خوشتیپ میبینی؟»
کالسکهچیِ سرخپوش پوزخندیبرخلاف زد و باتمیز شلاق اسبش بازی کرد.
ماهیگیر، که رهبرشونآمد بود، به جایهمچین اون جواب داد:
«آه، شما دو نفر هم اومدید به ارباب جوان سوم کمک کنید؟ پسر دوم خانواده مونگ بادداد و ابر و استاد یوک-هاپ؟ مونگ رانگ، تو متعلق به جناح راستین هستی، و استاد یوک-هاپ، منبگو میشناسمت که بین جناح راستین و غیرمتعارف هستی. شما دو تا کی با فرقه شیطانی رفیق شدید؟»
شیطان شهوت ودسته استاد یوک-هاپ با قیافههاییانتقامش معذب دهنشون رو بستن.
«...»
ماهیگیر دوبارهحرف به منواقعاً نگاه کرد.
«من دو دل بودم چون خیلی جوون به نظر میرسیدی، ولی تو رهبرقویتر فرقه هائو هستی. واقعاً تو قصاب رو کشتی؟ با مهارتهای تو غیرممکنه. یابری اینکه ارباب جوان سوم بهمون خیانت کرده و به قدرت فرقه تکیه کرده؟»
دستهام رو رویدسته سینه صلیب کردم،وسواس آهی کشیدم و گفتم:
«حقیقت اینه که...»
«بگو.»
«کشتنش به اندازه نوشیدن یه فنجون چاینهایت طول کشید. میدونم همه گیج شدن، ولی شمارزمیکار باید انتقام برادر رزمیتون رو بگیرید، مگه نه؟»
ماهیگیر جواب داد:
«استادهای زیادی نیستن که بتونن برادر کوچکتر دوداشت رو تو زمان نوشیدن یه چای بکشن. کار توپارو نیست. بعد از اینکه شکنجهات کردم میفهمم چی شده.»
این بار، ماهیگیرآمد به شیطان شهوت وخرابهای شیطان شبح هشدار داد.
«شما دو نفر، بدونطولانیمدت اجازه دخالت نکنید وعملی خودتون رو تو دردسر نندازید.»
دستهام رو مثل حالت دعادقت به هم چسبوندم و به ماهیگیر،نهایت هیزمشکن و زنِ اسبسوار التماس کردم:
«فهمیدم، پس بیایید بریمظاهرش بیرون. حالم بهم میخوره ازحرف بس دیدم مهمخونهها خراب میشن.»
«...»
«من رهبر فرقه هائو هستم. و اینم حقیقته که منحقیقت قصاب رو کشتم. هیچ قصدی برای فرار ندارم، پس بیاییداگه بریم بیرون و تو فضای باز بجنگیم. فرار نمیکنم. خواهش میکنم.»
ماهیگیر، هیزمشکنطبیعت و زنِآدمهایی اسبسوار بلند شدن.
«بیا بیرون.»
در حالی که خواهر و برادرهایهمچین رزمیِ قصاب داشتن میرفتن بیرون، من بهساکت شیطان شهوت و شیطان شبح نگاه کردم.
حرف خاصی برای گفتن نبود.
«تایید شد.»
شیطان شهوت بلند شدظاهرش و با نگاهی ترسناکداشت تو چشماش لبخند زد.
«من با کالسکهچیِ سرخپوش میجنگم.»
استاد یوک-هاپ، که انگار هنوز نمیدونستمیکرد هویت واقعیِ مردی که باهاش سفرراه میکنه شیطان شهوته، با قیافهای حیرتزده پرسید:
«چرا؟»
شیطان شهوت با قیافهایظاهرش که توش میل بهداشت کشتن موج میزد جواب داد:
«من وقتی با استادهای زنِمجبوریم جناح شیطانی میجنگم قویتر میشم.پارو این غریزهست، پس زیاد سوال نپرس.»
استاد یوک-هاپ بعد از اینکه لحظهایمیکرد به شیطان شهوت خیره شد، جوری کهقویتر انگار چیزی رو فهمیده باشه جواب داد:
«تایید شد.»
به این ترتیب، مبارزهها مشخص شد: شیطانوسواسی شهوت در برابر کالسکهچیِ سرخپوش، شیطان شبح دربمونیم برابر هیزمشکن، و شیطان دیوانه در برابر ماهیگیر.
داور هم احتمالاً محافظِ اربابمجبوریم جوان سوم بود که تمام اینمیکنی مدت داشت تو آشپزخونه تمیزکاری میکرد.