چپتر 132: خیلی وقته خاک نخوردم
0شیطان شمشیر بالاخره چهارزانویش را بازرزمی کرد، برخاست و در کنار پنجرهبرجسته ایستاد و به بیرون خیره شد.
میتوانست شاگردش و رهبر فرقه هائو را ببیندسرهایشان که رو در روی هم ایستادهاند، جایی کهبیشتری نورِ کمجانِ خانه گیسنگها به سختی به آن میرسید.
«چقدر جوانند. خیلی جوان.»
نور چراغها و مهتاب،شود سایه آن دو راصداهای روی زمین کشیده بود.
او از قبل میدانست که شاگردش با پدراستثنایی و برادرش درگیر شده، اما دخالتی نکرده بود،دعوایشان چرا که این یک مسئله خانوادگی محسوب میشد.
با این حال، رهبر فرقه هائودیگری و شاگردش در میانهی صحبت، کارشانجمع به مشاجره و درگیری کشیده بود.
شاگردش درکارشان هنرهای رزمیدرگیری استعدادی استثنایی داشت.
و رهبر فرقه هائو نیززودی استادی برجسته بود، بنابراین او باضربات کنجکاوی به تماشای دعوایشان ایستاده بود.
همچنین حس میکرد اگر از اینجارزمی مراقب نباشد، ممکن است کار آنبرجسته دو به استفاده از انرژی درونی بکشد.
مردی که با یک تکنیک نهاییِ ناقص،مردم مقر اصلی دره جریان مرگ را بهپیوستند هوا فرستاده بود، همین رهبر فرقه هائو بود.
علاوه بر این، هنر یخِ شاگردش تمایلی بهاستثنایی تشخیص دوست از دشمن نداشت، بنابراین احتمال داشت اینایستاده شهر آرامِ استان ایلیانگ به ویرانهای پرآشوب تبدیل شود.
به زودی،پرآشوب با درگیر شدنزودی آن دو مرد...
صداهای خفه ومشاجره سنگین ضربات در زیراستعدادی نور مهتاب طنینانداز شد.
در یک چشم به هم زدن، پنجرهها یکی پس ازعابران دیگری باز شد و مردم سرهایشان را بیرون آوردند؛ عابران پیادهبسیار نیز به جمع تماشاچیان پیوستند و سایههای بیشتری به محیط افزودند.
حتی بدون استفاده ازدرگیری انرژی درونی، آن دواستثنایی بسیار وحشیانه و ماهرانه میجنگیدند.
گاهی شاگردش با یک لگد بهشدن عقب پرتاب میشد، اما بلافاصله اززیر زمین نیرو میگرفت و دوباره حمله میکرد.
گاهی هم هر دو همزمان بررزمی اثر مشتهایی که به سمت همبرجسته پرتاب کرده بودند، به عقب رانده میشدند.
او که از دور نظارهگر بود،دیگری به این فکر میکرد که صدایجمع برخورد بدنهایشان هر بار چقدر متفاوت است.
کوب! تراق! قرچ! شپلق!
آن دو مدام پا بر زمینشدن میکوبیدند، نفسهایشان سنگینتر میشد و دعوایشان باطنینانداز ترکیبی فزاینده از فحشهای نامفهوم ادامه مییافت.
«هوی، گوه توش!»
«توی حرومز...!»
«این مرتیکه آشغ...!»
شاید به خاطر وضعیتشود اضطراری بود که اکثر فحشهاخفه نصفه و نیمه قطع میشدند.
ناگهان، صدایی از سردرگیری ناباوری از گلوی شیطاناستثنایی شمشیر خارج شد: «هه...»
در بحبوحه درگیری، رهبرپنجرهها فرقه هائو حتی موهای شاگردشآوردند را گرفته بود و میکشید.
«ول... ول کن!»
با این حال، هنرهای گلاویز شدنِ آنهامرد مچ دست یکدیگر را میپیچاند و مدامچشم سکندری میخوردند، زمین میافتادند و دوباره بلند میشدند.
دعوای عجیبی بود؛ هم سطح بالارزمی بود و هم در یک لحظه بهبنابراین یک دعوای خیابانی معمولی تنزل پیدا میکرد.
«این دیگه چه صیغهایه...»
حتی برای شیطان شمشیرِ باتجربه، دیدنرزمی اساتید سطح بالای موریم که موهایبرجسته هم را میکشند، اتفاقی بیسابقه بود.
وقتی شاگردش فحش میداد و پای رهبر فرقه هائو راسنگین گرفته بود، رهبر فرقه کمر شاگرد را با دو دستسرهایشان گرفت، او را بلند کرد و محکم به زمین کوبید.
کوب!
سپس، وقتی رهبر فرقه هائو خواستدیگری صورتش را لگد کند، شاگردش با ناامیدیتماشاچیان روی زمین غلت زد تا جاخالی دهد.
شیطان شمشیرکارشان با دهانیدرگیری باز نظاره میکرد.
«آه، غلتیدنپرآشوب خر تنبلشود روی زمین...»
«غلتیدن خر تنبل روی زمین»هنرهای دقیقاً همان معنا را داشت؛نیز خری تنبل که روی زمین میغلتد.
در واقع، شاگردش بهپنجرهها سختی جاخالی داد وسرهایشان تمام بدنش خاکی شد.
«غلتیدن خر تنبل روی زمین» حرکتیرزمی است که رزمیکاران باوقار بیش ازبرجسته هر چیز از آن شرم دارند.
این شاگرد بود که روی زمینشدن میغلتید، اما این صورت شیطان شمشیرزیر بود که از خجالت سرخ میشد.
البته، این حرکتی بود کههنرهای هر زمان جان کسی در خطراستادی بود، میشد از آن استفاده کرد.
با این حال، فکرشپنجرهها را هم نمیکرد که آنهاآوردند اینقدر علنی و وقیحانه بجنگند.
درست همانطور کهمشاجره رهبر فرقه هائورزمی زمانی گفته بود...
این یک سگدعوا بود کهزودی به حق میشد آن راسنگین جشنواره گوه و شاش نامید.
ناگهان، سایههایشان سریعتر حرکت کرد.
شاگردش در میان زمین و هوا لگدی پرتابسرهایشان کرد و به محض فرود آمدن، خاکی را کهمحیط در مشت داشت به چشمان رهبر فرقه هائو پاشید.
«این چه...!»
به نظر میرسید حین اجرای «غلتیدنشدن خر تنبل روی زمین»، خاک رازیر از روی زمین جمع کرده بود.
با دیدن تاکتیک کثیف شاگردش،هنرهای شیطان شمشیر چنان مات و مبهوتاستادی شد که صدای نفسش بلند شد.
رهبر فرقه هائو با خشم دستانش را در هوا تکان میداد، درجمع حالی که حتی قادر به ایجاد بادِ کف دست نبود، سپس درست بهگاهی موقع دستانش را ضربدری کرد تا با لگد شاگرد به عقب پرتاب شود.
«باز همکارشان گولِ اوندرگیری حرکت رو خورد.»
شیطان شمشیر با فکرشود اینکه نباید اینجا بخندد، آرامخفه دستش را جلوی دهانش گرفت.
«...»
فریاد خشمگینچشم رهبر فرقهپنجرهها هائو بلند شد.
«این تولهسگکارشان الان خاکدرگیری پرت کرد؟»
شاگردش، رهبرپرآشوب فرقه هائوشود را مسخره کرد:
«مزه خاک چطوره؟ بچه بودیهنرهای زیاد میخوری، نه؟ خیلی وقته نخوردی،استادی مگه نه؟ مزه خونه پدری میده؟»
در آن گیر وپنجرهها دار، شاگردش حتی ازسرهایشان حمله روانی استفاده میکرد.
مشخص بود که این حرف را با علم بهداشت اینکه خودش در خانوادهای ثروتمند به دنیا آمده وهمچنین رهبر فرقه هائو گذشتهای به عنوان صاحب مسافرخانه داشته، میزند.
سطحی بینظیر از بچهبازی بود.
در حالیکارشان که آن دوهنرهای دوباره درگیر شدند...
به طرز عجیبی،زدن صدایی از میاندیگری جمعیت تماشاچیان آمد.
«زاها، ملاحظهکارشان نکن، لهش کن.هنرهای چرا اونجوری میجنگی؟»
رهبر فرقه هائو، در حالیزودی که شیطان شهوت را بهسنگین عقب هل میداد، جواب داد:
«خفه شو!»
تماشاچیان هم وارد بحث شدند.
«عمو پیونگ، تومشاجره خفه شو. اگهرزمی مستی، برو خونه.»
«میخوام قبل ازتبدیل رفتن دعوا روشدن ببینم. تو خفه شو.»
شیطان شمشیر بامشاجره دستان ضربدری بهرزمی تماشای دعوا ادامه داد.
به او یادآوریزدن شد که اینجا زادگاهمردم رهبر فرقه هائو است.
ناگهان، رهبر فرقه هائو چندهنرهای بار در جا پرید، سپسنیز با دستان کاملاً باز گارد گرفت.
وضعیت عجیبی بود؛ نه هنرزودی گلاویز شدن بود، نه هنرسنگین کف دست و نه هنر مشت.
«هوم...»
شاگردش درچشم حالی که فحشیکی میداد جلو رفت.
«این دیگه چه ژست کوفتیایه؟!»
«بیا جلو.»
در میان تبادل مشت وهنرهای لگد، صدای سیلیِ خشکی بلندنیز شد و گونهی شاگردش را نواخت.
رهبر فرقه هائو حتی در حالیدیگری که مشت شاگرد را با بدنشجمع دریافت میکرد، دوباره به او سیلی زد.
شپلق!
صدا بهپرآشوب شدت خشکشود و رسا بود.
حتی فقط از رویدرگیری سایهاش پیدا بود کهاستثنایی شاگردش حالا عصبی شده است.
«به خاطرچشم سیلی، جنگپنجرهها روانی رو باخت...»
برای شیطان شمشیر عجیبدرگیری بود که هنوز داشت باداشت خونسردی دعوا را تحلیل میکرد.
با توجه به روند ماجرا، کمکم داشت فکرصداهای میکرد که حتی خاک خوردن هم شاید بخشیپنجرهها از جنگ روانی رهبر فرقه هائو بوده است.
حس میکرد دارد بهدرگیری دعوای دو احمقِ بسیاراستثنایی سطح بالا نگاه میکند.
شاگردِ عصبی حمله کرد و آندیگری دو وحشیانه فنون گلاویز شدن، مشتجمع و لگد رد و بدل کردند.
سپس، در یک لحظه، رهبر فرقه هائو یقهاستثنایی شاگردش را گرفت، به سرعت زانو زد ودعوایشان شاگردش را به شیوهای عجیب به زمین کوبید.
کوب!
این بارکارشان ضربه کاملاًدرگیری سنگین بود.
صدایی مثلچشم «قوک» از لبهاییکی شاگردش خارج شد.
شیطان شمشیرکارشان ابروهایش رادرگیری در هم کشید.
«تکنیک ناشیانهای نیست.»
تکنیک مؤثری بود که با نیرویرزمی کم، تعادل بدن را به همبرجسته میزد و آن را به زمین میکوبید.
رهبر فرقه هائو که لگد شاگردش را درسرهایشان حالت خوابیده گرفته بود، پای او را گرفت،بیشتری بلندش کرد و این طرف و آن طرف کوبید.
تالاپ! تالاپ!
فقط از روی سایههاشود مشخص بود که رهبرصداهای فرقه هائو مردی بیرحم است.
آن مرد بیرحم بار دیگر شاگردش را بااستثنایی یک دست بلند کرد، این بار زانوی خوددعوایشان را روی کمر شاگرد گذاشت و ضربه زد.
تق!
تماشاچیان یکصدا نفسمشاجره در سینه حبسرزمی کردند و جا خوردند.
«اوه...»
«جاییش نشکست؟»
در این بین، صدایپنجرهها سیلی زدن به گونهها دوبارهآوردند پشت سر هم بلند شد.
شپلق! شپلق! شپلق! شپلق!
جریان مبارزه ناگهان وشود به شدت به نفع رهبرخفه فرقه هائو تغییر کرده بود.
هر بار که شاگردش تکونهنرهای میخورد، آستین یا پاچهش بیبرونیز برگرد گیر دست رهبر فرقه میافتاد.
یه جایی، رهبر فرقهپنجرهها هائو با دست چپش یقهآوردند شاگرد رو گرفت و پرسید:
«تسلیم میشی؟»
«نه.»
در دم، رهبر فرقه هائو بارزمی هر دو دستش شاگرد رو بلندبرجسته کرد و با تمام زور کوبیدش زمین.
گرومپ!
«......»
ضربه باید سنگین بوده باشه،زودی چون شاگردش مثل کرم خاکیسنگین روی زمین به خودش میپیچید.
صدای نفسکارشان حبسشده شیطاندرگیری شمشیر هم دراومد.
عجیب بود که این دویکی نفر واقعاً بدون استفاده ازعابران ذرهای انرژی درونی جنگیده بودن.
از اونجایی که از اول ماجرا رو دیده بود، میدونست هنرهایاستادی بیرونیشون در یه سطحن، ولی شاگردش بعد از اینکه رهبر فرقهمراقب هائو وسط کار گاردش رو عوض کرد، کلاً نتونست جلوش وایسه.
به نظر میرسید یه جورزودی هنر بدنی باشه که ازسنگین توسعه هنر گلاویز شدن ساخته شده.
«یه هنر رزمی عجیبدرگیری یاد گرفته که نهاستثنایی فن مشته، نه فن گلاویزی.»
رهبر فرقه هائوزدن با لحنی آرومدیگری رو به تماشاچیها گفت:
«تموم شد، پسمشاجره همهتون گم شید. نمیخوایداستعدادی گورِتون رو گم کنید؟»
تماشاچیها غرولندکنان پراکنده شدن.
شیطان شمشیر مات و مبهوت بهرزمی شاگرد زمینخوردهش و رهبر فرقه هائوبرجسته که جمعیت رو تارونده بود خیره شد.
نمیتونست جلوی خودشو بگیره و تماشا نکنه،مردم کنجکاو بود بدونه بعد از دعوا چه حرفهاییسایههای بین این دو نفر رد و بدل میشه.
همونطور که تماشاچیها متفرقدرگیری میشدن، رهبر فرقه هائواستثنایی هی تف میکرد رو زمین.
انگار واقعاً خاک رفته بودزودی تو دهنش، چون مدام «توف، توف»ضربات میکرد و دهنش رو پاک میکرد.
شاگردش که رو زمیندرگیری ولو شده بود، انگاراستثنایی هنوز زبونش کار میکرد.
«اگه اونچشم سم بود،پنجرهها الان مرده بودی.»
رهبر فرقه هائو جواب داد:
«اگه تو آدمیتبدیل بودی که از سممرد استفاده کنه، قبلش میکشتمت.»
«...چه چرندیاتی. باید خدادرگیری رو شکر کنی کهاستثنایی از انرژی درونی استفاده نکردم.»
«زر مفت نزن.»
شاگردش خودش رومشاجره بالا کشید ورزمی خاک بازوهاش رو تکوند.
رهبر فرقه هائو هم خودش روشدن تکوند و بدون هیچ حرف دیگهایزیر سمت عمارت شکوفه آلو راه افتاد.
«......»
شیطان شمشیر که منتظر یهیکی جور مکالمه بود، دستبهسینه رهبرعابران فرقه هائو رو تماشا کرد.
«هوم...»
رهبر فرقه هائو با بیتفاوتیزودی از دید خارج شد وسنگین رفت تو عمارت شکوفه آلو.
موقع دعوا اون همه سروصدا و بچهبازیاستعدادی و فحشکاری راه انداخته بودن، ولی بعدکنجکاوی از تموم شدنش دریغ از یه کلمه حرف.
توی محوطه خالی، شاگردشپنجرهها یه زانوش رو بالا آوردآوردند و نشست و آهی کشید.
«......»
یه لحظه بعد، شاگردش همزودی بلند شد، خاک نشیمنگاهش رو تکوندضربات و وارد عمارت شکوفه آلو شد.
شیطان شمشیرکارشان دستبهسینه به محوطههنرهای خالی خیره موند.
اون دعوای احمقانهزدن به طرز عجیبیدیگری تو ذهنش مونده بود.
یه چیز مشخص بود:درگیری اتفاقی که تو اون محوطهداشت افتاد، مبارزه جناح شیطانی نبود.
فقط یه دعوای مردونه بود.
«واقعاً دعوای عجیبی بود.»
به محض اینکه برگشتم به اتاقرزمی شکوفه آلو، دهنم رو با مشروب شستمبنابراین و تف کردم تو یه کاسه خالی.
«اون حرومزاده باعثتبدیل شد بعد ازشدن مدتها خاک بخورم.»
دهن پر ازمشاجره شن و ماسهمرزمی رو با مشروب شستم.
شاید چون بدنم گرمپنجرهها شده بود، حس میکردمسرهایشان الکل داره جذب میشه.
«کوک.»
چون اون شیطان شهوت به طرز عجیبی خوب میجنگید،خفه چارهای نداشتم جز اینکه با مهارت از تکنیکهایی کهدیگری با دیدن پادشاه مشت دستوپاشکسته یاد گرفته بودم استفاده کنم.
قطعاً موثر بود.
وگرنه چراچشم به پادشاه مشتیکی میگن پادشاه مشت؟
اگه از انرژی درونیدرگیری استفاده کرده بودم، کمراستثنایی اون شیطان شهوت امروز میشکست.
همون موقع در بازشود شد و شیطان شهوت اومدخفه تو و روبروی من نشست.
مه-هیانگ سرش رومشاجره از لای دررزمی آورد تو و پرسید:
«رهبر فرقه،چشم باز همپنجرهها مشروب بیارم؟»
سرم رو تکون دادم.
«آره، بیار.پرآشوب مزه دیگهشود لازم نیست.»
«چشم.»
یه لحظه بعد، مشروب دوکانگییکی که مه-هیانگ آورده بود روعابران ریختم تو پیاله شیطان شهوت.
بعدش، شیطان شهوتمشاجره بطری رو گرفترزمی و واسه من ریخت.
یه پیاله رفتیمتبدیل بالا، بعد دوبارهشدن به در نگاه کردیم.
شیطان شمشیر که در روهنرهای باز کرده و اومده بود تو،استادی همونطور که میاومد جلو حرف زد.
«...شاگرد، از دیدنزدن حرکت غلتیدن خر تنبلمردم روی زمینت لذت بردم.»
شیطان شهوتکارشان صاف نشستدرگیری و جواب داد:
«بله، استاد.»
«خیلی خوبکارشان غلت میخوردی،درگیری عین یه خر.»
«بله.»
شیطان شمشیر بالایمشاجره میز نشست ورزمی به من گفت:
«رهبر فرقه، من هم اززودی دیدن اینکه موهای شاگردم روسنگین میکشیدی لذت بردم. خیلی تاثیرگذار بود.»
سر تکونکارشان دادم ودرگیری جواب دادم:
«خوشحالم که تونستمزدن افق دیدت رودیگری گسترش بدم، ارشد.»
«......»
وقتی شیطان شمشیرتبدیل نشست، شیطان شهوت بهشمرد مشروب دوکانگ تعارف کرد.
«استاد، بفرمایید یه پیاله.»
«باشه. امروز یکم بنوشیم.»
همونطور که شیطان شهوتدرگیری داشت تو پیاله شیطاناستثنایی شمشیر مشروب میریخت، گفت:
«من فقط چون ازشود انرژی درونی استفاده نکردم باختم،خفه پس لطفاً به دل نگیرید.»
«میدونم.»
شیطان شمشیر، پیالهزدن به دست، بهدیگری من نگاه کرد.
«ولی مو کشیدنمشاجره چه ربطی بهرزمی گسترش افق دید داره؟»
یکم مشروب ریختمتبدیل و با لحنیشدن جدی جواب دادم:
«فکر میکنی چرا اساتید فرقه بودایی کلهشون رو میتراشن؟ همهش واسه دوری ازبنابراین همچین مخمصههاییه. این کثافت همش نگران قیافهشه، ولی از اونجایی که امروز یهکار گوشمالی حسابی از من خورد، یه روزی به کارش میاد. اینم یه جور تجربهست.»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«رهبر فرقه همیشهمشاجره پشت کاراش یهرزمی معنی عمیق داره.»
بعد شیطانپرآشوب شمشیر بهشود شاگردش نگاه کرد.
«اون خاک رو خیلی خوب پرت کردی، عین یه سلاح مخفی.استادی انگار داشتم یه عضو درجه سه جناح غیرمتعارف رو تماشا میکردم.مراقب یه حمله کثیف بود که حتی تو فرقه شیطانی هم ندیده بودم.»
شیطان شهوت جواب داد:
«درست دیدید. اگه اون یه مشت سوزن سمی بود، الان این یارو داشت اینجوریکنجکاوی جلوم مشروب میخورد؟ مبارزه در واقع همون جا تموم شده بود. نباید به چشمانرژی یه پیروزی یکطرفه ببینیدش، بلکه یه رقابت تنگاتنگ بود با یه برد و یه باخت.»
شیطان شمشیر سرتبدیل تکون داد وشدن پیالهش رو گرفت جلو.
«پس اینجاستکارشان که میگن: "فقطهنرهای زبون داره." بنوشیم.»
هر سه تامون مشروبپنجرهها دوکانگ رو رفتیم بالاسرهایشان و پیالهها رو گذاشتیم زمین.
«......»
یه نگاهیپرآشوب به قیافهشود شیطان شمشیر انداختم.
عجیب بود.
دقیقاً همون قیافهای بودپنجرهها که آدم وقتی دارهسرهایشان خندهش میگیره به خودش میگیره.
«ارشد، این چه قیافهایه؟ اگههنرهای میخوای بخندی، بخند. الان عضلاتنیز صورتت دچار انحراف چی میشن.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«برام جالبه... که چطور دوهنرهای تا آدم انقدر مفلوک ونیز داغون تونستن همدیگه رو پیدا کنن.»
«ها...؟»
شیطان شهوت که میخواست چیزیهنرهای بگه، سرش رو گرفت بالانیز و دماغش رو لمس کرد.
یه ذرهپرآشوب خون داشتشود میاومد بیرون.
حتماً مالکارشان وقتی بود کههنرهای زدم تو گوشش.
سریع یه تیکه از آستینشیکی رو پاره کرد، چپوند توعابران دماغش و سرش رو آورد پایین.
با یه سوراخ دماغدرگیری کیپ شده، شیطان شهوتاستثنایی به استادش نگاه کرد.
«......»
رد نگاهش رومشاجره گرفتم و رسیدمرزمی به شیطان شمشیر.
سوراخهای دماغ این مردِپنجرهها سنگیِ شبیه اهریمن، هیسرهایشان باز و بسته میشد.
شیطان شهوتکارشان با قیافهای درموندههنرهای به استادش گفت:
«استاد، دیگه بخندید.»
بعدش، شیطانکارشان شمشیر خیلیدرگیری بلند خندید.
به محض اینکه صدای خندهیکی شیطان شمشیر رو شنیدم، باعابران قیافهای پوکر و بیحس دست زدم.
«تبریک میگم، ارشد.»
شیطان شمشیرپرآشوب با تعجبشود نگاهم کرد.
«واسه چی؟»
«این اولین بار تو عمرت نیست کهمردم میخندی؟ بار اول سخته، ولی دومی آسونتر میشه.سایههای مردی که حتی بلد نیست بخنده. نچ نچ......»
وقتی شیطان شمشیر دستپاچه شد،هنرهای این بار نوبت شیطان شهوتنیز بود که جلوی خندهش رو بگیره.
من عمداً باتبدیل قیافهای جدی بهشدن جفتشون نگاه کردم.
ممکن بود شیطان شمشیر، شمشیرهنرهای شیطانیش رو بکشه، واسه همیننیز با جدیترین لحن ممکن بهشون گفتم:
«......بیاید بنوشیم.»
نکته کلیدی تومشاجره همچین لحظاتی اینهرزمی که مطلقاً نخندی.