---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 420: شاگردانم رو به تو می‌سپارم • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 420: شاگردانم رو به تو می‌سپارم

0

محقق سپیدپوش ازم پرسید:

«رهبر فرقه.»

«چته؟»

«مبارزه‌ای که هیچ‌سرزنش‌آمیز​ شانسی برای پیروزی توش‌غرولند​ نیست، چه معنی‌ای میده؟»

قبل از اینکه جوابشو‌کرد​ بدم، یه نگاه به‌جواب​ قیافه محقق سپیدپوش انداختم.

«اون موقعی که با بقیه‌نسبت​ محقق‌ها به استاد خودت حمله‌آماده‌ام​ کردی، شانسی برای برد داشتی؟»

«پنجاه درصد شانس‌می‌کشی​ داشتیم. مدت زیادی‌انگیزشیِ​ براش برنامه‌ریزی کرده بودیم.»

انگار این محقق سپیدپوش حتی تو مسیر‌غرولند​ اومدن به کوه هوا هم فکرش رو نمی‌کرد‌می‌خوای​ که مجبور بشه تن‌به‌تن با رهبر فرقه بجنگه.

«شاید ارشد شیطان بهشتی تا الان جور بیشتر گناه‌هایی که تو مرتکب شدی رو کشیده باشه. مبارزه تن‌به‌تن یعنی همین. یعنی خودت تنهایی پای لغزشت وایستی. تویی که همیشه‌قبلی​ موذیانه از قدرت ارشد شیطان بهشتی سوءاستفاده می‌کردی، الان وقتشه که خودت بارش رو به دوش بکشی. شانس آوردی که مبارزه روی کوه هوا یه دوئل مرگ و زندگی نیست.‌کمی​ یه مسابقه رزمی که روندش خیلی باارزش‌تر از نتیجه برد و باختشه الان جلوته... چرا فقط به باخت فکر می‌کنی؟ تو حتی لقب امپراتور رزمی سپیدپوش رو هم یدک می‌کشی.»

بعد از این کلمات انگیزشیِ من،‌خودش​ محقق سپیدپوش با لحنی سرزنش‌آمیز نسبت‌بود​ به خودش زیر لب غرولند کرد:

«امپراتور رزمی‌یدک​ سپیدپوش... رهبر‌بعد​ فرقه، من آماده‌ام.»

رهبر فرقه که‌سرزنش‌آمیز​ انگار جا خورده‌زیر​ بود، جواب داد:

«فکر می‌کردم می‌خوای مسابقه مهارت‌بهشتی​ سبکی یا یه همچین چرت‌مرتکب​ و پرتی رو پیشنهاد بدی.»

محقق سپیدپوش گفت:

«آه، قبل از‌لحنی​ اون بیا یه‌خودش​ چیزی رو روشن کنیم.»

«چیه؟»

«فرستادن جاسوس از‌سرزنش‌آمیز​ زمان نسل قبلی محقق‌ها‌غرولند​ یه رسم همیشگی بوده.»

«می‌دونم.»

«فرقه تو هم جاسوس‌هایی رو بین ما فرستاد که چند بار لو رفتن.‌جواب​ بیا این رو یه معامله بین خودمون در نظر بگیریم. منم برای بیرون‌چیزی​ کشیدن جاسوس‌هایی که خودشون رو جای شاگرد جا زده بودن، حسابی دردسر کشیدم.»

تو همون لحظه، مردی با سری کمی‌لحنی​ خمیده پیداش شد و رفت سمت شمشیر‌آماده‌ام​ رهبر فرقه خون که روی زمین افتاده بود.

با خودم گفتم این یارو دیگه کیه که‌کرد​ یهو سبز شد، ولی دیدم کالسکه‌ران ارشد بود؛‌مهارت​ کسی که تا حالا از نزدیک ندیده بودمش.

به کالسکه‌رانی‌زیر​ که داشت شمشیر‌آماده‌ام​ رو برمی‌داشت گفتم:

«کالسکه‌ران ارشد، خسته‌می‌کنی​ نباشی. شمشیر تک‌کش رو‌می‌کشی​ هم با خودت ببر.»

کالسکه‌ران که شمشیر ابر بزرگ رو‌لحنی​ برداشته بود، با قیافه‌ای که کمی‌کرد​ تعجب توش موج می‌زد نگاهم کرد:

«ولی شما‌یدک​ هنوز یه دوئل‌کلمات​ در پیش دارید.»

«رهبر فرقه حریفی نیست‌نسبت​ که بشه با شمشیر‌کرد​ حریفش شد، پس ببرش.»

تازه اون موقع بود که نگاهم‌خورده​ با نگاه کالسکه‌ران گره خورد و وقتی‌سبکی​ اومد جلوتر، شمشیر تک‌کش رو دادم دستش.

کالسکه‌ران در حالی که دو تا‌خودش​ شمشیر بلند رو تو دستش گرفته‌بود​ بود، رو به رهبر فرقه گفت:

«من مرخص میشم.»

حالا که فکرش رو می‌کنم، این یارو‌سرزنش‌آمیز​ داشت از شمشیرهای معروف فرقه خدای شیطان‌خورده​ بهشتی تو کالسکه‌ بیرون عمارت نگهداری می‌کرد.

معلومه که مهارت‌های کالسکه‌ران نمی‌تونست داغون باشه، اما‌بیشتر​ کاملاً واضح بود که جلوی رهبر فرقه و‌همین​ ما، به شدت حواسش به رفتار و حرکاتش هست.

واسه همین، حتی‌می‌کنی​ نمی‌تونستم عمق مهارت‌یدک​ حرکات پاش رو بسنجم.

رهبر فرقه‌می‌کشی​ از محقق‌کلمات​ سپیدپوش پرسید:

«آماده‌ای؟»

«آماده‌ام.»

رهبر فرقه گفت:

«پس تو هم یکی‌لقب​ دیگه از شاگردهای بادبزن سیاهی.‌کلمات​ بدم نمیاد مهارت‌هات رو ببینم.»

«استاد منو می‌شناسی؟»

«معلومه که می‌شناسم. رهبر قبلی فرقه، رهبر قبلی اتحاد‌خودش​ و بادبزن سیاه، اهداف دوران جوونی من بودن. یه دوران‌می‌خوای​ طولانی بود که نمی‌تونستم اون سه نفر رو دست‌کم بگیرم.»

رهبر فرقه و محقق سپیدپوش‌بهشتی​ شونه به شونه هم بلند شدن‌شدی​ و رفتن سمت یه فضای بازتر.

همه تماشاچی‌ها ریختن‌می‌کنی​ سمت من و دوباره‌می‌کشی​ سر جاشون مستقر شدن.

انگار همه به این نتیجه‌انگیزشیِ​ رسیده بودن که باید یه فضای‌غرولند​ بازتر برای این مبارزه جور کنیم.

تنها کسی که اون‌کلمات​ وسط ول می‌چرخید، ارباب‌نسبت​ عمارت شکوفه آلو بود.

مشعل‌هایی که این‌ور و اون‌ور خاموش شده بودن رو‌گناه‌هایی​ دوباره روشن می‌کرد و هر از گاهی سنگ‌های مزاحم رو‌لغزشت​ از رو زمین برمی‌داشت و پرت می‌کرد یه جای دور.

با وسواس خاصی هر متغیر احتمالی رو چک‌بعد​ می‌کرد، انگار که مجبور بود مسئولیت کامل مسابقه‌غرولند​ رزمی‌ای که اینجا برگزار می‌شد رو گردن بگیره.

قیافه رهبر فرقه که‌کلمات​ همیشه غیرقابل خوندن بود، پس‌خودش​ چیز خاصی برای دیدن نداشت.

اما قیافه‌می‌کشی​ محقق سپیدپوش‌کلمات​ واقعاً دیدن داشت.

با توجه به اخلاقش، حتماً از فکرِ‌جور​ مبارزه تن‌به‌تن با رهبر فرقه متنفر بود...‌مبارزه​ این حس‌ها قشنگ از تو صورتش می‌بارید.

محقق سپیدپوش در حالی که‌امپراتور​ دست‌هاش رو پشتش قفل کرده‌انگیزشیِ​ بود، رو به رهبر فرقه گفت:

«خیلی وقته که ازت متنفرم.»

«که این‌طور. دلیلت چیه؟»

«حتی قبل از اینکه‌نسبت​ دلیلی براش پیدا کنم‌کرد​ هم ازت متنفر بودم.»

«حالا دلیلت رو می‌دونی؟»

«فکر کنم تا حدودی می‌دونم.»

«چون شبیه استادتم؟»

«این یه بخشیشه، ولی در نهایت، انگار از خودم متنفر بودم که دارم شبیه تو میشم. حالا‌سبکی​ که داریم روراست حرف می‌زنیم، میگم. اگه یه جایی تو مسیرم با رهبر فرقه هائو آشنا نمی‌شدم، الان‌همیشگی​ من و تو داشتیم سر لقب شماره یک زیر آسمان تو بدنامی و کثافت‌کاری با هم رقابت می‌کردیم.»

رهبر فرقه‌زیر​ با یه لبخند‌آماده‌ام​ محو جواب داد:

«بالاخره از‌فکر​ زیر سایه‌لقب​ استادت اومدی بیرون.»

«واقعاً این‌طوری برداشت‌بعد​ می‌کنی؟ این حرفت‌لحنی​ برام مثل یه کادوئه.»

لبخند محقق سپیدپوش محو‌کلمات​ شد و با لحنی‌نسبت​ هشدارآمیز به رهبر فرقه گفت:

«رهبر فرقه،‌لحنی​ حواست رو‌نسبت​ جمع کن.»

«...»

همین‌طور که رهبر فرقه سرش رو کمی‌زیر​ کج کرد، محقق سپیدپوش جمله‌ای رو به زبون‌می‌کردم​ آورد که همون لحظه نمی‌شد معنیش رو فهمید.

«...شاگردانم رو به تو می‌سپارم.»

لحنش عجیب بود،‌سرزنش‌آمیز​ ولی به گوش من‌غرولند​ مثل یه وصیت‌نامه می‌اومد.

«چی؟»

مگه داشت با شیطان بهشتی‌نسبت​ حرف می‌زد؟ از کی تا‌آماده‌ام​ حالا محقق سپیدپوش نگران شاگرداش شده؟

وقتی رهبر فرقه و محقق سپیدپوش بالاخره با هم درگیر شدن،‌زیر​ موج چی با موج چی برخورد کرد و تو یه چشم‌به‌هم‌زدن،‌سبکی​ شن و خاک و سنگ‌ریزه‌ها مثل یه طوفان تو هوا چرخیدن.

از جام بلند‌سرزنش‌آمیز​ شدم و زیر‌زیر​ لب غر زدم:

«دارید چه غلطی‌ارشد​ می‌کنید؟ مگه این‌الان​ یه مسابقه رزمی نیست؟»

شیطان بهشتی بهم هشدار داد:

«خفه شو.‌انگیزشیِ​ تمرکزشون رو‌سرزنش‌آمیز​ به هم می‌زنی.»

چون شیطان بهشتی بهش‌بعد​ گفت مسابقه رزمی، یه‌سرزنش‌آمیز​ کم خیالم راحت شد.

اما با دیدن صحنه‌ای‌نسبت​ که داشت جلوی چشمام اتفاق‌آماده‌ام​ می‌افتاد، دوباره مغزم سوت کشید.

هر جور حساب‌غرولند​ می‌کردم، این اصلاً شبیه‌بود​ یه مسابقه رزمی نبود.

یه چیزی شبیه ابر از پشت محقق سپیدپوش فوران کرد و‌خورده​ تو یه لحظه به شکل بال دراومد. این کار حرکاتش رو‌پیشنهاد​ به شدت خشن‌تر کرد، جوری که انگار داشت تو هوا شناور می‌جنگید.

از همون اولِ کار داشت انرژی درونی‌اش رو‌سرزنش‌آمیز​ بالا می‌برد و تو یه لحظه کوتاه همه‌اش رو‌جواب​ تخلیه می‌کرد؛ داشت با تمام جون و توانش می‌جنگید.

تازه اون موقع دوزاریم افتاد که محقق سپیدپوش از‌آماده‌ام​ همون اولش آدمی نبود که فرقی بین یه مسابقه‌همچین​ رزمی و یه دوئل مرگ و زندگی قائل بشه.

به نظر نمی‌رسید فقط از روی‌خورده​ غرور باشه. بیشتر انگار این سبکِ‌مهارت​ جنگیدن براش مثل نفس کشیدن طبیعی بود.

یعنی تصمیم گرفته بود بمیره؟

اگه این‌طور بود، جمله «شاگردانم رو به تو می‌سپارم» به اون‌زیر​ شاگردهایی که مثل برده باهاشون رفتار می‌کرد اشاره نداشت، بلکه منظورش همون‌همچین​ شاگردی بود که تو غار در موردش با من حرف زده بود.

همون شاگردهایی که برنامه‌نسبت​ داشت تو طول هزار‌کرد​ سال آینده تربیتشون کنه.

پس اگه بخوام‌غرولند​ حرف محقق سپیدپوش‌خورده​ رو دوباره تفسیر کنم...

منظورش این بود‌لحنی​ که: «قهرمانان جوانمرد‌خودش​ رو به تو می‌سپارم.»

من با هزار بدبختی فضای این درگیری رو‌سرزنش‌آمیز​ تو کوه هوا شبیه یه مباحثه شمشیرزنی درآورده‌بود​ بودم، حالا این مرتیکه واقعاً مجبور بود این‌جوری بجنگه؟

نگاهم رو از اون‌نسبت​ نبرد وحشیانه جلوم کندم و‌آماده‌ام​ به شیطان بهشتی خیره شدم.

شیطان بهشتی که انگار تا‌آماده‌ام​ حدودی افکارم رو خونده بود،‌می‌کردم​ سرش رو تکون داد و گفت:

«...اون یه احمق کله‌شقه که حتی استادمون هم از دستش قطع امید‌بود​ کرده بود. هیچ‌وقت از خواسته‌اش کوتاه نمیومد، واسه همینم بود که بیشتر وقت‌ها‌بیا​ از من کتک می‌خورد، نه فقط به خاطر اینکه از من ضعیف‌تر بود.»

«آه، جدی؟»

«از اونجایی که اون توله‌خودش​ خاندان بک بهش هشدار داد،‌خورده​ رهبر فرقه هم دیگه سرسری نمی‌جنگه.»

به چشم هر کسی‌کرد​ که نگاه می‌کرد، این اصلاً‌داد​ شبیه یه مبارزه سرسری نبود.

به نظر نمی‌رسید این کار رو به‌زیر​ خاطر من انجام بده، و نه حتی‌داد​ به خاطر اون قهرمانان جوانمردِ هزار ساله.

شاید به این خاطر بود که همیشه‌لحنی​ شاگرداش رو، که مثل برده باهاشون رفتار‌آماده‌ام​ می‌کرد، مجبور به دوئل‌های مرگ و زندگی می‌کرد؟

انگار اون ذات خشنش نسبت به شاگرداش‌غرولند​ بهش اجازه نمی‌داد که برای خودش یه‌می‌کردم​ مسابقه رزمی بزدلانه و نرم رو قبول کنه.

همین‌طور که رهبر فرقه نیروی کف دستش رو آزاد کرد،‌می‌کردم​ بدن محقق سپیدپوش که ضربه رو دفع کرده بود، به‌بیا​ عقب پرتاب شد و با حالتی متزلزل روی هوا شناور موند.

بعد فوراً با اون بال‌های سفید مبهمش، که یا‌کرد​ یه مهارت سبکی بود یا یه جور حقه‌بازی، تعادلش‌سبکی​ رو به دست آورد و دوباره روی زمین فرود اومد.

دستم رو دراز کردم‌بعد​ تا مسابقه رو متوقف‌سرزنش‌آمیز​ کنم، ولی نتونستم چیزی بگم.

دلیلش این بود که نه تنها محقق‌غرولند​ سپیدپوش، بلکه قیافه رهبر فرقه هم خوشحال‌تر‌می‌کردم​ از هر زمان دیگه‌ای به نظر می‌رسید.

تو این‌زیر​ وضعیت، هیچ‌کس نمی‌تونست‌آماده‌ام​ جلوشون رو بگیره.

رهبر فرقه گفت:

«تو واقعاً شاگرد بادبزن سیاهی.»

محقق سپیدپوش‌می‌کشی​ سر تکان داد‌انگیزشیِ​ و جلوتر آمد.

«بادبزن سیاه... فقط تو زمینه‌بهشتی​ هنرهای رزمی، مردی بود که‌مرتکب​ هیچ نقص و نقطه ضعفی نداشت.»

رهبر فرقه گفت: «حیف‌لقب​ شد. من باید کارش رو‌کلمات​ تموم می‌کردم. بهش فکر کن.»

«به چی؟»

«لحظه‌ای که استادت‌بعد​ رو کشتی، لذت‌بخش‌ترین‌لحنی​ لحظه زندگیت نبود؟»

محقق سپیدپوش‌شاید​ با لبخندی‌شیطان​ درخشان جواب داد:

«دقیقاً زدی به‌می‌کنی​ هدف. هیچ‌وقت نمی‌تونم اون‌می‌کشی​ لحظه رو فراموش کنم.»

نتونستم جلوی خودم‌بعد​ رو بگیرم و‌لحنی​ پریدم وسط بحث‌شون:

«دلیلیش بیشتر این نبود که‌انگیزشیِ​ از بردگی خلاص شدی، تا‌زیر​ اینکه از کشتنش خوشحال باشی؟»

با کمال تعجب، محقق‌شیطان​ سپیدپوش و رهبر فرقه‌بیشتر​ به نوبت جوابم رو دادن.

«اینم حرفیه.»

«دقیقاً.»

به محض اینکه جوابم رو دادن، این دو تا‌خودش​ شرور دوباره به هم پریدند و طوفانی از نیروی‌می‌کردم​ کف دست و مشت رو حواله بدن همدیگه کردن.

هر از گاهی، با بلند شدن یه غرش کرکننده‌،‌گناه‌هایی​ بدنم خودبه‌خود واکنش نشون می‌داد و دست‌هام برای دفع‌پای​ امواج چی و قلوه‌سنگ‌هایی که سمتم پرتاب می‌شد، بالا می‌رفت.

دلیلی که این مبارزه بیشتر از‌یدک​ درگیری بین شیطان بهشتی و رهبر‌سرزنش‌آمیز​ فرقه خون طول کشید، این بود که...

همه‌چیز زیر‌می‌کشی​ سر رهبر‌کلمات​ فرقه بود.

رهبر فرقه با ذهنیت یه مسابقه دوستانه رزمی شروع‌خودش​ کرده بود، در حالی که محقق سپیدپوش با این فکر‌می‌خوای​ که یه دوئل مرگ و زندگیه، بهش حمله‌ور شده بود.

رهبر فرقه داشت کم‌کم انرژی درونی خودش رو بالا می‌برد‌مرتکب​ تا با قدرت محقق سپیدپوش هم‌تراز بشه و هرچی مبارزه بیشتر‌تویی​ کش می‌اومد، می‌دیدم که ردای سفید محقق سپیدپوش داره تیکه‌پاره میشه.

بهتر نبود فقط از‌لقب​ همون تکنیک غلتیدن خر‌بعد​ تنبل روی زمین استفاده می‌کرد؟

دقیقاً فازم چی بود؟

منم از محقق سپیدپوش متنفر بودم و دل‌نسبت​ خوشی ازش نداشتم، اما دلم نمی‌خواست رهبر فرقه‌جواب​ این‌طوری دست و پاش رو از هم بدره.

از این‌شاید​ زاویه که‌شیطان​ نگاه می‌کردم...

به نظر می‌رسید محقق سپیدپوش‌امپراتور​ اصلاً قصد نداره از غلتیدن‌انگیزشیِ​ خر تنبل روی زمین استفاده کنه.

به جاش، هنرهای رزمی عجیبی که حتی منم تا حالا به‌غرولند​ عمرم ندیده بودم، یکی پس از دیگری رو می‌شدن و بعد‌همچین​ از دفع نیروی کف دست رهبر فرقه، زیر لب زمزمه کرد:

«...این هنر پرواز بادبزن آهنیه.»

رهبر فرقه بی‌درنگ جواب داد:

«بذار ببینمش.»

محقق سپیدپوش حالا‌بعد​ یه بادبزن تاشوی‌لحنی​ سفید تو دستش داشت.

وقتی رهبر فرقه شمشیر شیطان بهشتی‌لحنی​ رو کشید تا ضربه رو دفع کنه،‌آماده‌ام​ صدای جرنگ‌جرنگ برخورد فلز تو فضا پیچید.

با کشیده شدن پای‌شیطان​ سلاح‌ها به وسط، مبارزه‌بیشتر​ از قبل هم وحشیانه‌تر شد.

در نگاه اول، بادبزن تاشو مثل‌یدک​ یه سلاح صلح‌آمیز و بی‌خطر به‌سرزنش‌آمیز​ نظر می‌رسید، اما حملاتش واقعاً مرگبار بود.

انگار کل قابش از فولاد ساخته شده بود،‌نسبت​ چون بدون اینکه حتی یه خراش برداره یا‌جواب​ تغییر شکل بده، شمشیر شیطان بهشتی رو منحرف می‌کرد.

بعضی وقت‌ها بادبزن باز می‌شد و مثل یه شمشیر یا تیغه ازش‌کرد​ استفاده می‌کرد و تو یه لحظه خاص، بادبزن آهنی که به سمت گردن‌پیشنهاد​ رهبر فرقه پرتاب شده بود، هوا رو شکافت و تو خلأ ناپدید شد.

محقق سپیدپوش با‌ارشد​ دست خالی جلوی‌الان​ شمشیر شیطان بهشتی وایساد...

و در حالی که بادبزن آهنی‌یدک​ رو تو مسیر برگشت چرخشی‌اش روی‌سرزنش‌آمیز​ هوا می‌قاپید، به مبارزه ادامه داد.

یه جا، پیشروی شمشیر شیطان بهشتی رو با‌نسبت​ سطح بادبزن سد کرد، بعد همزمان بادبزن رو‌جواب​ بست و نیروی کف دست چپش رو آزاد کرد.

حرکت ساده‌ای بود، اما اون زیرکی و مکرش‌نسبت​ تو کور کردن دید حریف و بعد یه حمله‌داد​ غافلگیرکننده با نیروی کف دست، بدجوری به چشم می‌اومد.

رهبر فرقه برای جاخالی دادن از نیروی کف دستی‌گناه‌هایی​ که یهو داشت کل صورتش رو هدف می‌گرفت، مثل‌پای​ یه شبح سیخ و خشک به عقب عقب رفت.

سرعت عقب‌نشینی بدن رهبر فرقه از سرعت‌می‌کشی​ پیشروی نیروی کف دست بیشتر بود و‌خودش​ همین باعث می‌شد حرکتش خارق‌العاده به نظر برسه.

از این‌می‌کشی​ زاویه که‌کلمات​ نگاه می‌کردم...

این اولین باری بود که رهبر‌لحنی​ فرقه تو کل نبرد کوه هوا از‌آماده‌ام​ تکنیک حرکت پا برای عقب‌نشینی استفاده می‌کرد.

ما تماشاچی‌ها هم با چشم‌های گردشده‌الان​ و قلب‌هایی که از تعجب تند‌کشیده​ می‌زد، این مبارزه رو نگاه می‌کردیم.

با فاصله گرفتن از هم،‌امپراتور​ رهبر فرقه لبخند محوی زد،‌انگیزشیِ​ شمشیرش رو غلاف کرد و پرسید:

«این یکی رو‌بعد​ هم از بادبزن‌لحنی​ سیاه یاد گرفتی؟»

محقق سپیدپوش جواب داد:

«این دیگه هنر رزمی اختصاصی خودمه. اون تکنیک‌بیشتر​ عقب‌نشینی در حالی که این‌قدر سیخ وایسادی دیگه‌همین​ چه صیغه‌ایه؟ از چیزی که فکر می‌کردم سریع‌تر بود.»

«ترکیبی از حرکت پا، سبکی‌امپراتور​ و سنگینی بدن، و بعضی‌انگیزشیِ​ وقت‌ها هم نیروی کف دسته.»

«درس خوبی گرفتم.»

منم درس خوبی گرفتم.

با اینکه مبارزه به خشونت یه دوئل مرگ‌بیشتر​ و زندگی پیش می‌رفت، اما چیزهای زیادی برای یادگیری‌تنهایی​ داشت، انگار داشتم یه مناظره شمشیرزنی رو تماشا می‌کردم.

محقق سپیدپوش بعد از یه نگاه گذرا به اطراف،‌کلمات​ لبخند عجیبی زد و بدنش رو تو هاله‌ای از چی‌خورده​ سفید و خالص که از تمام وجودش ساطع می‌شد، پوشوند.

بیشترش انرژی سفیدرنگی بود که فضایی الهی ایجاد‌نسبت​ می‌کرد، انگار که یه روح کوهستان ظاهر شده باشه،‌داد​ اما نیت پشتش اصلاً بویی از تقدس نبرده بود.

چون قیافه‌اش داد‌بعد​ می‌زد که آماده‌لحنی​ یه حمله وحشیانه‌ است.

با وجود‌شاید​ فاصله قابل‌توجهی‌شیطان​ که بین‌شون بود...

همون لحظه‌ای که بدن محقق سپیدپوش به‌می‌کشی​ جلو خم شد، مثل یه تیر از‌خودش​ چله دررفته به سمت جلو شلیک شد.

با دیدن این صحنه، به نظرم رسید‌سرزنش‌آمیز​ تو کل موریم آدم‌های انگشت‌شماری پیدا میشن‌خورده​ که بتونن این‌طوری به رهبر فرقه حمله‌ور بشن.

«چه احمق کله‌شقی.»

شاید به خاطر همین‌شیطان​ اخلاق گندش بود که‌بیشتر​ این‌قدر قوی شده بود؟

محقق سپیدپوش که تو هوا به پرواز دراومده بود، در‌انگیزشیِ​ حالی که تو هنر محافظت از بدن خودش غرق شده‌بود​ بود، بادبزن تاشوش رو مثل یه خنجر به جلو فرو برد.

انگار داشتی فرم‌بعد​ رزمی نهایی یه‌لحنی​ قاتل رو تماشا می‌کردی.

در مقابل، رهبر فرقه سر جاش خشکش زده‌نسبت​ بود و شمشیر شیطان بهشتی رو با یه فرم‌داد​ کشیدن شمشیر بیرون آورد تا اون رو پس بزنه.

انگار نه اینکه داشت تیغه‌بهشتی​ رو می‌کشید، بلکه داشت چی‌مرتکب​ رو از خود شمشیر بیرون می‌کشید.

یه چی کدر‌می‌کنی​ و تیره از‌یدک​ بادبزن تاشو ساطع شد.

وقتی شمشیر شیطان بهشتی که تو نیروی شمشیر پوشیده شده‌زیر​ بود، به بادبزن تاشو برخورد کرد، ما همگی در حالی‌مهارت​ که هنر محافظت از بدن‌مون رو فعال می‌کردیم، عقب کشیدیم.

کوااااانگ!

نمی‌فهمیدم اول صدا اومد‌شیطان​ یا اون موج انفجاری که‌گناه‌هایی​ محکم کوبیده شد تو صورتم.

به محض اینکه موج انفجار رو‌یدک​ با نیروی کف دستم دفع کردم،‌سرزنش‌آمیز​ وضعیت رهبر فرقه رو چک کردم.

همون‌جا سر جاش‌بعد​ وایساده بود و‌لحنی​ شمشیرش تو دستش بود...

اما از‌می‌کشی​ محقق سپیدپوش‌کلمات​ هیچ خبری نبود.

شیطان بهشتی آهی کشید و‌بهشتی​ رفت بیرون دیوار، من و‌مرتکب​ مویونگ بک هم دنبالش راه افتادیم.

محقق سپیدپوش از یه تکنیک نهایی استفاده‌می‌کشی​ کرده بود که حتی برای رهبر فرقه هم‌زیر​ سخت بود بتونه با خونسردی از پسش بربیاد.

رهبر فرقه هم برای مقابله باهاش،‌لحنی​ تمام انرژی درونی خودش رو تو یه‌آماده‌ام​ ضربه متمرکز کرده و منفجرش کرده بود.

«نکنه مرده باشه؟»

از همون لحظه‌ای که شمشیر شیطان بهشتی کشیده شد، تیغه‌اش تو‌شدی​ نیروی شمشیر پوشیده شده بود، پس اصلاً عجیب نبود اگه به‌همیشه​ جای اینکه فقط با شمشیر بریده بشه، کل بدنش منفجر شده باشه.

محقق سپیدپوش کنار کالسکه‌ای‌لقب​ که همون نزدیکی‌ها توقف‌بعد​ کرده بود، افتاده بود.

انگار لباس بالاتنه‌اش تیکه‌تیکه شده بود،‌لحنی​ چون اثری از اون ردای سفید‌کرد​ نبود و کل بالاتنه‌اش غرق خون بود.

کالسکه‌ران ارشد که زودتر از شیطان بهشتی، مویونگ‌نسبت​ بک و من، محقق سپیدپوش رو پیدا کرده بود،‌داد​ دستش رو دراز کرد تا نفسش رو چک کنه.

شیطان بهشتی از کالسکه‌ران پرسید:

«اون جوجه خاندان بک، زنده‌ست؟»

کالسکه‌ران به صورت‌بعد​ محقق سپیدپوش نگاه کرد‌سرزنش‌آمیز​ و سر تکون داد:

«زنده‌ست. مرد شجاعیه.»

ما هم‌شاید​ دور محقق‌شیطان​ سپیدپوش جمع شدیم.

مویونگ بک نفس‌می‌کنی​ عمیقی کشید و آروم‌می‌کشی​ دستش رو دراز کرد.

دقیقاً همون موقع، محقق سپیدپوش که‌لحنی​ یهو چشم‌هاش رو باز کرده بود،‌کرد​ مچ دست مویونگ بک رو چسبید.

مویونگ بک که‌بعد​ جا خورده بود،‌لحنی​ دهنش رو باز کرد:

«امپراتور رزمی ارشد، من پزشکم.»

محقق سپیدپوش در حالی که‌امپراتور​ صورتش هم غرق خون بود،‌انگیزشیِ​ به مویونگ بک نگاه کرد:

«تو مویونگ بکی؟»

«آره، خودمم.»

محقق سپیدپوش پرسید:

«دست و‌فکر​ پاهام سر جاشونه؟‌امپراتور​ هیچ حسی ندارم.»

مویونگ بک جواب داد:

«خب، با توجه به اینکه مچ دستم رو این‌قدر محکم‌زیر​ چسبیدی، به نظر میاد سر جاشون باشن. اگه استخوانی شکسته‌مهارت​ باشه، همین‌جا درمانش می‌کنم. اگرم نه، کمکت می‌کنم بری داخل.»

محقق سپیدپوش به‌ارشد​ آسمون شب خیره‌الان​ شد و جواب داد:

«نه. می‌خوام‌فکر​ یه کم‌لقب​ همین‌جا دراز بکشم.»

شیطان بهشتی که از اون‌انگیزشیِ​ گوشه داشت تماشا می‌کرد، با‌زیر​ سرزنش زیر لب غر زد:

«این درگیری شاخ‌به‌شاخ دیگه چه صیغه‌ای‌لحنی​ بود؟ اصلاً بهت نمی‌خورد. فکر می‌کردم‌کرد​ خیلی بیشتر از این حرف‌ها دوام بیاری.»

محقق سپیدپوش جواب داد:

«حالا که دارم قوی‌ترین استاد زیر‌یدک​ آسمون رو به چالش می‌کشم، یه‌سرزنش‌آمیز​ بار این‌طوری جنگیدن هم بد نیست.»

منم نتونستم جلوی خودم‌کلمات​ رو بگیرم و یه‌نسبت​ کلمه به محقق سپیدپوش گفتم:

«خوب جنگیدی. اون حرفت‌کلمات​ در مورد سپردن شاگردات،‌نسبت​ منظورت به من بود؟»

محقق سپیدپوش با اون‌شیطان​ صورت رنگ‌پریده و غرق‌بیشتر​ خونش بهم نگاه کرد:

«آره.»

«منظورت همون قهرمانان جوانمرده؟»

محقق سپیدپوش یه بار آب‌انگیزشیِ​ دهنش رو قورت داد و‌زیر​ مختصر و مفید جواب داد:

«دقیقاً.»

بعد از اون، محقق سپیدپوش‌امپراتور​ دیگه هیچی نگفت و به خیره‌لحنی​ شدن به آسمون تاریک ادامه داد.

ناولها | novelha.net