---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 213: سطحی متفاوت از تو • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 213: سطحی متفاوت از تو

0

هدفم الان فقط اینه که‌حتی​ وقت بخرم تا اون شرورا‌دنیای​ حالشون جا بیاد و ریکاوری کنن.

به هر حال این فرقه شیطانی پر از عوضی‌های خودخواهه؛ پادشاه زمین آبی‌گرفت​ قبل از اینکه دعوا تموم شه دمش رو گذاشت رو کولش و در رفت،‌آبه​ پادشاه آسمانی سفید و پادشاه زرشکی هم که ریختن رو سرم تا خفتم کنن.

واسه همینه‌تازه​ که بهشون‌وقتی​ میگن جناح شیطانی.

ولی عیب نداره.

هرچی باشه، اصلِ کاری‌نذارم​ و قانون اول فرقه‌خواهرای​ هائو زنده موندنه، نه آدم‌کشی.

واسه من، اینکه نذارم حتی یه دونه از این شرورا و‌نزدیک​ برادرا و خواهرای جامعه دنیای زیرین جنوبی بمیرن، خیلی مهم‌تر از‌بوی​ اینه که یه کله‌خراب دیگه از فرقه شیطانی رو اینجا نفله کنم.

دلیلش هم اینه‌اولشه​ که من رهبر‌بدنش​ فرقه هائو هستم.

قبل از اینکه حریف بعدی‌بار​ بتونه خودی نشون بده، یکم‌لبخندی​ فاصله گرفتم و داد زدم:

«سامبوک!»

«بله.»

«آب!»

«نداریم.»

همین‌طور که سامبوک دست‌پاچه شده بود، نام‌برادرا​ گا-راک که یه مشک چرمی از یکی از‌مهم‌تر​ زیردستاش گرفته بود، با قدم‌های بلند اومد سمتم.

برای اولین بار بعد‌بار​ از مدت‌ها، چشم تو‌شدم​ چشم نام گا-راک شدم.

«رهبر جامعه نام.»

نام گا-راک‌سمتم​ لبخندی زد و‌بار​ سر تکون داد.

«بله. رهبر فرقه هائو ما.»

همین‌طور که نزدیک‌اولین​ می‌شد، مشک چرمی رو‌چشم​ گرفت سمتم و گفت:

«حالت خوبه؟»

«این تازه اولشه.»

تازه وقتی نام گا-راک اومد‌حتی​ نزدیک، فهمیدم بدنش بوی تند‌دنیای​ عرق میده و خیسِ آبه.

به نظر می‌رسید به‌بار​ محض شنیدن خبر، خودشو‌شدم​ با عجله رسونده اینجا.

سه چهار قلپ از خوشمزه‌ترین آبی که‌بوی​ تو این چند روز خورده بودم رو‌می‌رسید​ سر کشیدم و مشک رو پس دادم.

دوتایی تو سکوت به‌اولین​ هم نگاه کردیم و‌چشم​ بعد نیشمون باز شد.

از اونجایی که ممکن بود وقتی نام‌برادرا​ گا-راک داشت برام آب میاورد بهش حمله‌خیلی​ کنن، برگشتم تا حواسم به فرقه شیطانی باشه.

آب خوردن‌برای​ هم انقدر‌بار​ مکافات داره؟

میدیدم که اعضای فرقه شیطانی دارن دور دست سوراخ‌شده پادشاه زمین‌خیسِ​ آبی پارچه می‌پیچن، در حالی که پادشاه آسمانی سفید و پادشاه‌قلپ​ زرشکی پشتشون رو کرده بودن به ما و داشتن پچ‌پچ می‌کردن.

انگار داشتن سبک‌سنگین می‌کردن‌اولین​ که تک‌به‌تک باهام بجنگن یا‌شدم​ با سیل نیروهاشون بریزن سرم.

هر کدوم رو‌آدم‌کشی​ انتخاب می‌کردن براشون‌دونه​ وضعیت ناجوری بود.

شهرت جامعه دنیای زیرین جنوبی که‌مدت‌ها​ اومده بود سمت من، خیلی پایین بود‌گرفت​ و همین قطعاً بیشتر گیجشون کرده بود.

بعد از اینکه شمشیر چوبیم‌فهمیدم​ رو غلاف کردم، با خونسردی منتظر‌خیسِ​ موندم تا حریف بعدی بیاد وسط.

بعدش، خیلی آروم‌برای​ هر دو تا دستم‌مدت‌ها​ رو دراز کردم جلو.

یه نفس عمیق کشیدم‌نذارم​ تو، و بعد خیلی‌خواهرای​ طولانی و آروم دادمش بیرون.

«هوووووو.»

به محض اینکه این حرکت ساده من‌بوی​ رو دیدن، نیروهای فرقه شیطانی که جا‌می‌رسید​ خورده بودن، هم‌زمان سپرهای دفاعی‌شون رو آوردن بالا.

«...!»

حرکاتشون سریع و کاملاً‌نذارم​ هماهنگ بود، نشونه‌ای از‌خواهرای​ تمرینات سخت و وحشیانه‌شون.

با قلبی آرام، این‌بار​ واکنش‌های زیادیِ فرقه شیطانی‌شدم​ رو به یه ورم گرفتم.

جفت کف دستام رو دادم جلو انگار‌بوی​ میخوام یه حمله خفن بکنم، بعد دستام‌می‌رسید​ رو خیلی آروم تکون دادم، عین موج‌های رودخونه.

اگه حرکاتم زیادی سریع بود، ممکن بود فرقه شیطانی‌شدم​ رم کنن و یهو گروهی بریزن سرم، واسه همین عمداً‌اولشه​ مثل لاک‌پشت تکون می‌خوردم و نیت کشتنم رو کشیدم عقب.

آروم، صلح‌آمیز.

انگار اومدم پیک‌نیک.

دست‌های آروم، رقص‌اولشه​ پاهای آروم، حرکات‌بدنش​ آروم، نفس‌های آروم.

در هر صورت، نکته کلیدی‌بار​ این بود که کند باشم‌لبخندی​ و فکم رو بسته نگه دارم.

حالا چرا‌موندنه​ داشتم این‌نذارم​ غلط رو می‌کردم؟

خودمم نمی‌دونم.

اگه خودم رو انقدر‌وقتی​ خوب می‌شناختم که اصلاً از‌عرق​ همون اول شیطان دیوانه نمی‌شدم.

برای اینکه وقت کافی بخرم،‌بار​ باید با حرکات عجیب و غریب‌تکون​ و اسلوموشن توجهشون رو جلب می‌کردم.

از اونجایی که این‌طوری تکون خوردن کسل‌کننده‌برادرا​ و زیادی صلح‌آمیز بود، به طور طبیعی دستام‌مهم‌تر​ رو توی هنر الهی خورشید و ماه پیچیدم.

«خوبه!»

این حالت، طبیعتاً حالتی بود که درست‌بوی​ قبل از ترکیب کردنشون و تبدیل به‌می‌رسید​ آسمان درخشان خورشید و ماه رخ می‌داد.

چی خورشید و ماه رو که دور دستام‌چشم​ پیچیده بود، جوری حرکت دادم که انگار میخوام محض‌خوبه​ کرم ریختن، اونا رو توی یه تایجی ادغام کنم.

وقتی دستام رو این‌ور و اون‌ور، به سمتی‌خواهرای​ که شیطان شهوت داشت تماشا می‌کرد تکون دادم،‌کله‌خراب​ اون مرتیکه یهو پرید هوا و داد زد:

«نکن توله‌برای​ سگ! این طرفی‌بعد​ نکنش! حروم‌زاده روانی!»

همین‌طور که شیطان شهوت داشت‌فهمیدم​ این‌جوری کولی‌بازی درمیاورد، جوِ داخل فرقه‌خیسِ​ شیطانی مثل یه موج متلاطم شد.

من خیلی آروم یه دور چرخیدم، دست درخشان سفید و دست‌تکون​ درخشان قرمزم رو به آهستگی تکون می‌دادم، انگار داشتم فکر می‌کردم که‌بوی​ اینا رو تبدیل به تایجی کنم یا پرتشون کنم تو صورت کسی.

توی ذهنم تکرار می‌کردم:

«پرتش کنم‌برای​ یا نه؟ پرتش‌بعد​ کنم یا نه؟»

به عبارت‌تازه​ دیگه، این‌وقتی​ «مشت تایجی» بود.

اصلِ کاری مشت تایجی اینه که از لاک‌پشت هم کندتر حرکت‌تکون​ کنی و به زور این فکر رو توی کله حریف فرو کنی‌بوی​ که: «این دیگه چه جور هنر رزمی‌ایه؟» یا «انگار اصلا جون نداره.»

ولی اگه این کوفتی بالاخره تبدیل به تایجی‌خواهرای​ می‌شد و همون‌جا می‌ترکید، هم فرقه شیطانی به‌کله‌خراب​ فنا می‌رفت، هم من سقط می‌شدم، هم رفیقام می‌مردن.

کلاً همه‌برای​ با هم به‌بعد​ دیار باقی می‌شتافتیم.

واسه همین وظیفه سنگینی داشتم که خیلی آروم‌تند​ و با کرم‌ریزیِ تمام حرکت کنم، ولی نذارم‌شنیدن​ اون دوتا دستم آخر سر به هم برسن.

واسه همینه‌سمتم​ که مشت‌اولین​ تایجی سخته.

قدرتش فقط وقتی معلوم میشه که مردی‌برادرا​ که توی هنر الهی خورشید و ماه استاد‌مهم‌تر​ شده، پای جونش وسط باشه و اجراش کنه.

از اونجایی که من همیشه، چه اون موقع و چه الان،‌نزدیک​ از اذیت کردن مردم لذت می‌بردم، یه لحظه دستام رو که‌بوی​ جداگانه حرکت می‌کردن، بالا و پایین از روی هم رد کردم.

لحظه‌ای که چی یانگ افراطی و چی‌بوی​ یین افراطی به هم ساییده شد، یه‌می‌رسید​ صدای جیز و ویزی توی فضا پیچید.

«اوه...!»

یه همهمه‌ای توی فرقه‌نذارم​ شیطانی افتاد و یه‌خواهرای​ لبخند کج اومد رو لبم.

یه یاروی نترسی اومد جلو‌بعد​ تا بهم حمله کنه، ولی‌تکون​ پادشاه زرشکی جلوش رو گرفت.

«سر جات بمون.»

«بله.»

همون موقع، صدای‌آدم‌کشی​ یه پیرمرد از‌دونه​ سمت فرقه شیطانی اومد.

«من نفر بعدی میرم.»

«آیا ارشد‌تازه​ جو قدم‌وقتی​ پیش می‌گذارند؟»

نمیدونم چرا، ولی اسم «جو»‌بار​ من رو یاد سائو سائو ننداخت،‌تکون​ بلکه یاد سه برادر جو افتاد.

همین‌طور که اسم‌های جو ایل-سوم، جو یی-گیول و‌خواهرای​ جو سام-پیونگ از ذهنم رد می‌شد، چی خورشید‌کله‌خراب​ و ماه رو توی یه تایجی ترکیب کردم.

«...!»

برای یه لحظه، هیچی نشنیدم،‌فهمیدم​ ولی یه پدیده زنگ‌دار اتفاق‌میده​ افتاد و اخمام رفت تو هم.

وقتی نیروهای فرقه شیطانی‌اولین​ رو چک کردم، دیدم‌چشم​ همشون گوشاشون رو گرفتن.

شاید دیدن چیزی که انقدر غیرواقعیه،‌دونه​ غریزه کسایی که حتی با دکترین شستشوی‌بمیرن​ مغزی داده شدن رو هم بیدار می‌کنه.

دیدم اونایی که داشتن‌بار​ نگاهم می‌کردن، مثل لاک‌پشت‌های‌شدم​ وحشت‌زده خودشون رو جمع کردن.

من دوباره توی‌اولشه​ دنیای سکوت اجباری‌بدنش​ فرو رفته بودم.

حتماً موقع اجرای مشت‌اولین​ تایجی، بیش از حد چی‌شدم​ توی دستام فشرده کرده بودم.

اون غرش کرکننده‌ای که هر بار‌دونه​ موقع آزاد کردن آسمان درخشان خورشید‌جنوبی​ و ماه می‌شنیدم، خبری ازش نبود.

به جاش، نوری‌اولین​ رو دیدم که‌مدت‌ها​ خودم خلق کرده بودم.

«این بده.»

با آسمان درخشان خورشید‌اولین​ و ماهی که قبلاً‌چشم​ درست کرده بودم فرق داشت.

اگه بخوام توصیفش کنم، شبیه الگوی‌دونه​ عجیب روی یشم بهشتی بود که‌جنوبی​ توی صخره قتل‌عام مطلق قورت داده بودم.

اگه این رو از فاصله نزدیک پرت می‌کردم، می‌تونستم سه تا از‌می‌شد​ چهار پادشاه آسمانی رو پودر کنم و حتی بقیه ارشدهای خط مقدم‌عرق​ رو هم بکشم، ولی اون‌وقت خودم هم بدجور درب و داغون می‌شدم.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه این آسمان درخشان‌بوی​ خورشید و ماهِ وحشتناک سنگین رو با تمام‌محض​ زورم تا جایی که می‌تونستم دورتر پرت کنم.

حتی تو اون لحظه‌اولین​ هم، مسیر سهمی‌وار و‌چشم​ عواقب برخوردش رو محاسبه کردم.

همین‌طور که آسمان درخشان خورشید و ماه، در حالی‌جامعه​ که به شکل یه کره شوم می‌چرخید، به سمت آسمون‌نفله​ شلیک شد، یه صدای آروم از سمت فرقه شیطانی اومد.

«توی هوا نابودش کنید.»

در یک چشم به هم زدن، کل فرقه شیطانی رگباری از‌خیسِ​ سلاح‌های مخفی، جنگ‌افزارها، نیروی کف دست، چی شمشیر و تکنیک‌های نهایی رو‌خوشمزه‌ترین​ به سمت آسمان درخشان خورشید و ماهِ در حال پرواز شلیک کردن.

بعد، پادشاه آسمانی سفید که از همه آرام‌تر به نظر‌لبخندی​ می‌رسید، هر دو دستش را بالا آورد و شروع به آزاد‌فهمیدم​ کردن نیروی کف دست یخ‌زده‌ای بر روی نیروهای فرقه شیطانی کرد.

به نظر می‌رسید‌آدم‌کشی​ یک حرکت تیزهوشانه برای‌برادرا​ محافظت از متحدانش باشد.

من هم در حالی‌بار​ که این نمایش را تماشا‌لبخندی​ می‌کردم، با پشتکار عقب کشیدم.

«گندش بزنن...»

تازه بعد از اینکه سلاح‌های مخفی و سلاح‌های معمولی که‌لبخندی​ به درون «آسمان درخشان خورشید و ماه» مکیده شده بودند‌وقتی​ بدون هیچ ردی ناپدید شدند، برگشتم و شروع به فرار کردم.

برای متحدان چشم‌گردشده‌ام‌آدم‌کشی​ دست تکان دادم‌دونه​ و فریاد زدم:

«برید!»

مطمئنم که حرف زدم،‌وقتی​ ولی گوش‌هایم همچنان سوت‌تند​ می‌کشید، برای همین صدایی نشنیدم.

سعی کردم دوباره حرف بزنم،‌بار​ ولی ناگهان از زمین بلند‌لبخندی​ شدم و به هوا رفتم.

خوشبختانه، شیطان شهوتِ تیزهوش با‌حتی​ شجاعت ایستاد و جفت کف‌دست‌های سفیدش‌زیرین​ را به سمت جلو رها کرد.

سپس، شیطان شمشیر «شمشیر نور» خود‌مدت‌ها​ را تاب داد و شیطان شبح‌می‌شد​ هم یک پرده شمشیر پهن کرد.

همه‌ی آن‌ها تکنیک‌های‌اولشه​ نهایی برای محافظت‌بدنش​ از متحدان‌شان بودند.

حتی در این هیاهو و آشوب،‌بعد​ فرقه شیطانی داشت تلاش می‌کرد آسمان‌نزدیک​ درخشان خورشید و ماه را نابود کند.

و شرورها هم‌زمان تکنیک‌های‌نذارم​ نهایی دفاعی‌شان را آزاد کردند‌جامعه​ تا از همدیگر محافظت کنند.

لحظه‌ای بود‌برای​ که سرنوشت‌شان‌بار​ را تعیین می‌کرد.

وقتی با یک خطر‌وقتی​ غیرقابل‌تحمل روبرو می‌شوی، محافظت‌تند​ از همدیگر جواب درست است.

من هم که در هوا معلق بودم،‌مدت‌ها​ چرخیدم و دستانم را در «مهر دست بزرگ»‌گفت​ پیچیدم تا از وسیع‌ترین منطقه ممکن دفاع کنم.

ولی حتی من هم ناچاراً‌حتی​ با پس‌لرزه به عقب رانده شدم‌زیرین​ و به آن دوردست‌ها پرت شدم.

خاک و خل روی صورت و‌مدت‌ها​ کل بدنم بارید، ولی دیگر تا‌می‌شد​ الان، از این‌جور دیوانه‌بازی‌ها استقبال می‌کردم.

به محض اینکه تعادلم را به دست‌بوی​ آوردم، روی زمین فرود آمدم و چند‌می‌رسید​ بار دیگر غلت زدم تا بالاخره بلند شدم.

«هاه.»

دستانم را به‌آدم‌کشی​ کمرم زدم و‌دونه​ به جلو زل زدم.

وقتی یک نگاه به آسمان‌بعد​ انداختم، دیدم که «چهار گنجینه مطالعه»‌نزدیک​ دارند عازم سفر به ناکجاآبادی می‌شوند.

برای یک لحظه به نظر رسید که سنگ‌تند​ جوهر معلق در هوا غیب شد، ولی نتوانستم‌شنیدن​ تشخیص بدهم توهم است یا کار باد بوده.

دهانم را بستم، سوراخ‌های‌اولین​ بینی‌ام را گرفتم و هوا‌شدم​ را با فشار بیرون دادم.

تازه آن‌موندنه​ موقع بود که‌حتی​ گوش‌هایم باز شد.

«......»

وقتی جلو را چک کردم، دیدم آسمان درخشان خورشید و ماه‌خیسِ​ درست وسط نیروهای فرقه شیطانی منفجر شده و جنازه‌ها را به‌قلپ​ شکل الگوی پخش شدن نور خورشید در همه جهت‌ها ردیف کرده است.

راستش، جنازه نبودند؛‌برای​ خون، گوشت و‌بعد​ لباس‌های پاره‌پوره بودند.

به نظر می‌رسید تمرینات سختی داشته‌اند، چون حتی بقایای سپرهایشان‌دنیای​ فقط به صورت ردپاهای سیاه شده باقی مانده بود، همان‌جایی‌کنم​ که جلوی آسمان درخشان خورشید و ماه را سد کرده بودند.

تازه آن موقع‌اولین​ بود که به‌مدت‌ها​ متحدانم نگاه کردم.

یک ابر گرد و‌وقتی​ خاک بلند شده بود و‌عرق​ همه‌چیز را تار کرده بود.

با این حال، چهار شرور بزرگ که تکنیک‌های نهایی‌شان‌شدم​ را برای سد کردن پس‌لرزه آسمان درخشان خورشید و‌تازه​ ماه آزاد کرده بودند، همان نزدیکی ولو شده بودند.

تازه آن موقع بود که‌حتی​ شمشیر چوبی‌ام را کشیدم و تنهایی‌زیرین​ راه افتادم سمت اردوگاه فرقه شیطانی.

از آنجایی که این کار را‌مدت‌ها​ با نیت کشتن همه‌شان شروع کرده بودم،‌گرفت​ درستش این بود که تا تهش بروم.

از اول تا‌اولشه​ آخر، فرقه هائو‌بدنش​ دشمن فرقه شیطانی است.

همین‌جوری هم خیلی‌ها را‌اولین​ کشته بودم، پس فرقی‌چشم​ نمی‌کرد اگر بیشتر بکشم.

از مهارت سبکی‌ام استفاده کردم تا توی‌برادرا​ گرد و خاک حرکت کنم و پا گذاشتم‌مهم‌تر​ روی بقایای سپرها تا بازمانده‌ها را پیدا کنم.

هر وقت می‌دیدم کسی دارد تکان‌مدت‌ها​ می‌خورد، بدون ذره‌ای فکر کردن شمشیر‌می‌شد​ چوبی‌ام را در بدنش فرو می‌کردم.

تازه آن موقع بود که صدای فرار‌بوی​ کردن‌شان مثل موش‌ها را شنیدم، در حالی‌می‌رسید​ که گرد و خاک اطراف داشت می‌خوابید.

صدای خودم را چک کردم.

«آه، آه...»

مجبور بودم مدام تف‌بار​ کنم تا خاک را‌شدم​ از دهانم بیرون بدهم.

ناگهان، به نظر رسید یک سایه‌بدنش​ سیاه توی گرد و خاک تکان‌آبه​ خورد و یک شمشیر سیاه پرکلاغی دیدم.

همان‌طور که با شمشیر چوبی‌ام دفعش کردم و‌چشم​ عقب کشیدم، یک مرد سیاه‌پوش که تا حالا ندیده‌خوبه​ بودم و سرتاپایش خاکی بود، به من حمله کرد.

قیافه‌اش کاملاً خونسرد بود.

«چطوری این‌قدر سالم مونده؟»

در یک چشم به هم زدن،‌بدنش​ بیشتر از ده بار با مرد سیاه‌پوش‌نظر​ درگیر شدم تا اینکه دهان باز کردم.

«تو پادشاه جهان زیرینی؟»

این دیگر چه حرام‌زاده موش‌کور مانندی بود؟ پادشاه جهان زیرین سیاه،‌زیرین​ لباس زیردستانش را پوشیده بود و به نظر می‌رسید بدون اینکه‌رهبر​ لام تا کام حرف بزند، داشته همه‌چیز را تماشا می‌کرده است.

تازه آن موقع به شمشیرش نگاه‌مدت‌ها​ کردم و دیدم شبیه همان شمشیر‌می‌شد​ چوبی‌ای است که دست من است.

حدس زدم که زیردستان زنده‌مانده‌اش را‌بدنش​ گرفته و زیر زمین قایم شده‌آبه​ و حالا دوباره پیدایش شده است.

شمشیرش به‌طرز عجیبی سریع بود.

برخلاف وقتی که داشتم پادشاه‌حتی​ زمین آبی را عقب می‌راندم، حتی‌زیرین​ نتوانستم یک دانه شکوفه آلو ببینم.

درست وقتی که بالاخره یکی پیدا‌مدت‌ها​ کردم و رفتم توی فاز حمله،‌می‌شد​ دهان پادشاه جهان زیرین سیاه باز شد.

«هوک!»

لحظه‌ای که یک مایع سیاه را‌بعد​ توی دهان پادشاه جهان زیرین سیاه دیدم،‌می‌شد​ نفسم را حبس کردم و عقب کشیدم.

در یک لحظه،‌آدم‌کشی​ یک مه سیاه‌دونه​ بادبزنی‌شکل پخش شد.

وقتی با فرستادن «باد شمشیر» توسط‌مدت‌ها​ شمشیر چوبی‌ام دیدم را صاف کردم، پادشاه‌گرفت​ جهان زیرین سیاه دیگر غیبش زده بود.

حتی آن موقع هم،‌وقتی​ پادشاه جهان زیرین سیاه‌تند​ صدایش را نشان نداد.

«یه قاتل درست و حسابی.»

مهارتش جوری بود که اگر‌حتی​ به او می‌گفتند رهبر قاتل‌های‌دنیای​ فرقه شیطانی، اصلاً عجیب نبود.

به نظر می‌رسید پادشاه جهان زیرین سیاه با من جنگید‌تکون​ تا وقت بخرد، چون هر چه دور و بر را‌فهمیدم​ نگاه کردم نتوانستم جنازه «چهار پادشاه آسمانی» را پیدا کنم.

راه افتادم‌تازه​ و جنازه‌ها‌وقتی​ را چک کردم.

وسط این کارها، در حالی‌بار​ که کمی حالم گرفته شده بود،‌تکون​ میدان نبرد آشفته را برانداز کردم.

چیزی نمی‌دیدم، ولی یک حس ناخوشایند‌دونه​ داشتم، برای همین دیدم را وسیع‌تر کردم‌بمیرن​ و روی یک تپه دوردست تمرکز کردم.

یک میز‌برای​ روی تپه‌بار​ چیده شده بود.

کنارش، چیل-گیوم دست‌اولشه​ به سینه و‌بدنش​ منتظر ایستاده بود.

طبیعتاً، محقق سفیدپوش پشت میز نشسته بود، قلم‌مو دستش‌شدم​ بود و داشت جایی که آسمان درخشان خورشید و‌تازه​ ماه منفجر شده بود را تماشا می‌کرد و نقاشی می‌کشید.

هیچ کاری نکردم‌آدم‌کشی​ و فقط به‌دونه​ محقق سفیدپوش زل زدم.

«......»

محقق سفیدپوش قلم‌مویش را سمت من‌بدنش​ گرفت و قدم را اندازه زد‌آبه​ تا من را توی نقاشی جا بدهد.

همان‌طور که به چشم‌غره رفتن ادامه‌بعد​ می‌دادم، محقق سفیدپوش با لحنی که با‌می‌شد​ انرژی درونی آمیخته شده بود حرف زد.

«رهبر فرقه هائو، خیلی‌نذارم​ وقته ندیدمت. نقاشی سرگرمی‌خواهرای​ منه، پس لطفاً درک کن.»

سرم را تکان دادم‌بار​ و همان‌طور که شمشیرم‌شدم​ را غلاف می‌کردم جواب دادم.

«لاکِ لاک‌پشت، پارسال دوست امسال‌فهمیدم​ آشنا. سرگرمی باید محترم شمرده‌میده​ بشه. می‌خوای برات ژست بگیرم؟»

محقق سفیدپوش‌سمتم​ با لحن‌اولین​ کنجکاوی پرسید:

«چه جور ژستی؟»

هر دو دستم را دراز‌بعد​ کردم جلو، انگار که گارد‌تکون​ شروع «مشت تایجی» را گرفته‌ام.

محقق سفیدپوش‌تازه​ گردنش را‌وقتی​ کشید و پرسید:

«آه، این‌سمتم​ دیگه چه‌اولین​ هنر رزمی‌ایه؟»

به محقق‌موندنه​ سفیدپوش جواب‌نذارم​ غلط دادم.

«بهش میگن مشت تایجی.»

محقق سفیدپوش با قلم‌مویش‌وقتی​ به من اشاره کرد‌تند​ و به چیل-گیوم گفت:

«چیل-گیوم، نگاه کن.»

«بله، استاد.»

«به همچین مردی میگن نابغه. من یه چیزی بهش یاد دادم، و یه هنر رزمی کاملاً متفاوت‌تازه​ از توش درمیاد، مگه نه؟ اون توی یه سطح دیگه نسبت به توئه. مردی که بعد از‌عجله​ انتقال هنر یخ، مشت تایجی خلق می‌کنه؛ تو دوران اخیر همچین کسی رو ندیدم. براش دست بزن.»

من، به همراه چهار شرور بزرگ‌بدنش​ که تا آن موقع به من ملحق‌نظر​ شده بودند، به محقق سفیدپوش نگاه کردیم.

محقق سفیدپوش به‌برای​ همراه چیل-گیوم، با لبخند‌مدت‌ها​ داشتند برایم دست می‌زدند.

کارهای محقق سفیدپوش‌آدم‌کشی​ برایم بامزه بود و‌برادرا​ من هم همراهشان خندیدم.

ناولها | novelha.net