چپتر 213: سطحی متفاوت از تو
0هدفم الان فقط اینه کهحتی وقت بخرم تا اون شرورادنیای حالشون جا بیاد و ریکاوری کنن.
به هر حال این فرقه شیطانی پر از عوضیهای خودخواهه؛ پادشاه زمین آبیگرفت قبل از اینکه دعوا تموم شه دمش رو گذاشت رو کولش و در رفت،آبه پادشاه آسمانی سفید و پادشاه زرشکی هم که ریختن رو سرم تا خفتم کنن.
واسه همینهتازه که بهشونوقتی میگن جناح شیطانی.
ولی عیب نداره.
هرچی باشه، اصلِ کارینذارم و قانون اول فرقهخواهرای هائو زنده موندنه، نه آدمکشی.
واسه من، اینکه نذارم حتی یه دونه از این شرورا ونزدیک برادرا و خواهرای جامعه دنیای زیرین جنوبی بمیرن، خیلی مهمتر ازبوی اینه که یه کلهخراب دیگه از فرقه شیطانی رو اینجا نفله کنم.
دلیلش هم اینهاولشه که من رهبربدنش فرقه هائو هستم.
قبل از اینکه حریف بعدیبار بتونه خودی نشون بده، یکملبخندی فاصله گرفتم و داد زدم:
«سامبوک!»
«بله.»
«آب!»
«نداریم.»
همینطور که سامبوک دستپاچه شده بود، نامبرادرا گا-راک که یه مشک چرمی از یکی ازمهمتر زیردستاش گرفته بود، با قدمهای بلند اومد سمتم.
برای اولین بار بعدبار از مدتها، چشم توشدم چشم نام گا-راک شدم.
«رهبر جامعه نام.»
نام گا-راکسمتم لبخندی زد وبار سر تکون داد.
«بله. رهبر فرقه هائو ما.»
همینطور که نزدیکاولین میشد، مشک چرمی روچشم گرفت سمتم و گفت:
«حالت خوبه؟»
«این تازه اولشه.»
تازه وقتی نام گا-راک اومدحتی نزدیک، فهمیدم بدنش بوی تنددنیای عرق میده و خیسِ آبه.
به نظر میرسید بهبار محض شنیدن خبر، خودشوشدم با عجله رسونده اینجا.
سه چهار قلپ از خوشمزهترین آبی کهبوی تو این چند روز خورده بودم رومیرسید سر کشیدم و مشک رو پس دادم.
دوتایی تو سکوت بهاولین هم نگاه کردیم وچشم بعد نیشمون باز شد.
از اونجایی که ممکن بود وقتی نامبرادرا گا-راک داشت برام آب میاورد بهش حملهخیلی کنن، برگشتم تا حواسم به فرقه شیطانی باشه.
آب خوردنبرای هم انقدربار مکافات داره؟
میدیدم که اعضای فرقه شیطانی دارن دور دست سوراخشده پادشاه زمینخیسِ آبی پارچه میپیچن، در حالی که پادشاه آسمانی سفید و پادشاهقلپ زرشکی پشتشون رو کرده بودن به ما و داشتن پچپچ میکردن.
انگار داشتن سبکسنگین میکردناولین که تکبهتک باهام بجنگن یاشدم با سیل نیروهاشون بریزن سرم.
هر کدوم روآدمکشی انتخاب میکردن براشوندونه وضعیت ناجوری بود.
شهرت جامعه دنیای زیرین جنوبی کهمدتها اومده بود سمت من، خیلی پایین بودگرفت و همین قطعاً بیشتر گیجشون کرده بود.
بعد از اینکه شمشیر چوبیمفهمیدم رو غلاف کردم، با خونسردی منتظرخیسِ موندم تا حریف بعدی بیاد وسط.
بعدش، خیلی آرومبرای هر دو تا دستممدتها رو دراز کردم جلو.
یه نفس عمیق کشیدمنذارم تو، و بعد خیلیخواهرای طولانی و آروم دادمش بیرون.
«هوووووو.»
به محض اینکه این حرکت ساده منبوی رو دیدن، نیروهای فرقه شیطانی که جامیرسید خورده بودن، همزمان سپرهای دفاعیشون رو آوردن بالا.
«...!»
حرکاتشون سریع و کاملاًنذارم هماهنگ بود، نشونهای ازخواهرای تمرینات سخت و وحشیانهشون.
با قلبی آرام، اینبار واکنشهای زیادیِ فرقه شیطانیشدم رو به یه ورم گرفتم.
جفت کف دستام رو دادم جلو انگاربوی میخوام یه حمله خفن بکنم، بعد دستاممیرسید رو خیلی آروم تکون دادم، عین موجهای رودخونه.
اگه حرکاتم زیادی سریع بود، ممکن بود فرقه شیطانیشدم رم کنن و یهو گروهی بریزن سرم، واسه همین عمداًاولشه مثل لاکپشت تکون میخوردم و نیت کشتنم رو کشیدم عقب.
آروم، صلحآمیز.
انگار اومدم پیکنیک.
دستهای آروم، رقصاولشه پاهای آروم، حرکاتبدنش آروم، نفسهای آروم.
در هر صورت، نکته کلیدیبار این بود که کند باشملبخندی و فکم رو بسته نگه دارم.
حالا چراموندنه داشتم ایننذارم غلط رو میکردم؟
خودمم نمیدونم.
اگه خودم رو انقدروقتی خوب میشناختم که اصلاً ازعرق همون اول شیطان دیوانه نمیشدم.
برای اینکه وقت کافی بخرم،بار باید با حرکات عجیب و غریبتکون و اسلوموشن توجهشون رو جلب میکردم.
از اونجایی که اینطوری تکون خوردن کسلکنندهبرادرا و زیادی صلحآمیز بود، به طور طبیعی دستاممهمتر رو توی هنر الهی خورشید و ماه پیچیدم.
«خوبه!»
این حالت، طبیعتاً حالتی بود که درستبوی قبل از ترکیب کردنشون و تبدیل بهمیرسید آسمان درخشان خورشید و ماه رخ میداد.
چی خورشید و ماه رو که دور دستامچشم پیچیده بود، جوری حرکت دادم که انگار میخوام محضخوبه کرم ریختن، اونا رو توی یه تایجی ادغام کنم.
وقتی دستام رو اینور و اونور، به سمتیخواهرای که شیطان شهوت داشت تماشا میکرد تکون دادم،کلهخراب اون مرتیکه یهو پرید هوا و داد زد:
«نکن تولهبرای سگ! این طرفیبعد نکنش! حرومزاده روانی!»
همینطور که شیطان شهوت داشتفهمیدم اینجوری کولیبازی درمیاورد، جوِ داخل فرقهخیسِ شیطانی مثل یه موج متلاطم شد.
من خیلی آروم یه دور چرخیدم، دست درخشان سفید و دستتکون درخشان قرمزم رو به آهستگی تکون میدادم، انگار داشتم فکر میکردم کهبوی اینا رو تبدیل به تایجی کنم یا پرتشون کنم تو صورت کسی.
توی ذهنم تکرار میکردم:
«پرتش کنمبرای یا نه؟ پرتشبعد کنم یا نه؟»
به عبارتتازه دیگه، اینوقتی «مشت تایجی» بود.
اصلِ کاری مشت تایجی اینه که از لاکپشت هم کندتر حرکتتکون کنی و به زور این فکر رو توی کله حریف فرو کنیبوی که: «این دیگه چه جور هنر رزمیایه؟» یا «انگار اصلا جون نداره.»
ولی اگه این کوفتی بالاخره تبدیل به تایجیخواهرای میشد و همونجا میترکید، هم فرقه شیطانی بهکلهخراب فنا میرفت، هم من سقط میشدم، هم رفیقام میمردن.
کلاً همهبرای با هم بهبعد دیار باقی میشتافتیم.
واسه همین وظیفه سنگینی داشتم که خیلی آرومتند و با کرمریزیِ تمام حرکت کنم، ولی نذارمشنیدن اون دوتا دستم آخر سر به هم برسن.
واسه همینهسمتم که مشتاولین تایجی سخته.
قدرتش فقط وقتی معلوم میشه که مردیبرادرا که توی هنر الهی خورشید و ماه استادمهمتر شده، پای جونش وسط باشه و اجراش کنه.
از اونجایی که من همیشه، چه اون موقع و چه الان،نزدیک از اذیت کردن مردم لذت میبردم، یه لحظه دستام رو کهبوی جداگانه حرکت میکردن، بالا و پایین از روی هم رد کردم.
لحظهای که چی یانگ افراطی و چیبوی یین افراطی به هم ساییده شد، یهمیرسید صدای جیز و ویزی توی فضا پیچید.
«اوه...!»
یه همهمهای توی فرقهنذارم شیطانی افتاد و یهخواهرای لبخند کج اومد رو لبم.
یه یاروی نترسی اومد جلوبعد تا بهم حمله کنه، ولیتکون پادشاه زرشکی جلوش رو گرفت.
«سر جات بمون.»
«بله.»
همون موقع، صدایآدمکشی یه پیرمرد ازدونه سمت فرقه شیطانی اومد.
«من نفر بعدی میرم.»
«آیا ارشدتازه جو قدموقتی پیش میگذارند؟»
نمیدونم چرا، ولی اسم «جو»بار من رو یاد سائو سائو ننداخت،تکون بلکه یاد سه برادر جو افتاد.
همینطور که اسمهای جو ایل-سوم، جو یی-گیول وخواهرای جو سام-پیونگ از ذهنم رد میشد، چی خورشیدکلهخراب و ماه رو توی یه تایجی ترکیب کردم.
«...!»
برای یه لحظه، هیچی نشنیدم،فهمیدم ولی یه پدیده زنگدار اتفاقمیده افتاد و اخمام رفت تو هم.
وقتی نیروهای فرقه شیطانیاولین رو چک کردم، دیدمچشم همشون گوشاشون رو گرفتن.
شاید دیدن چیزی که انقدر غیرواقعیه،دونه غریزه کسایی که حتی با دکترین شستشویبمیرن مغزی داده شدن رو هم بیدار میکنه.
دیدم اونایی که داشتنبار نگاهم میکردن، مثل لاکپشتهایشدم وحشتزده خودشون رو جمع کردن.
من دوباره تویاولشه دنیای سکوت اجباریبدنش فرو رفته بودم.
حتماً موقع اجرای مشتاولین تایجی، بیش از حد چیشدم توی دستام فشرده کرده بودم.
اون غرش کرکنندهای که هر باردونه موقع آزاد کردن آسمان درخشان خورشیدجنوبی و ماه میشنیدم، خبری ازش نبود.
به جاش، نوریاولین رو دیدم کهمدتها خودم خلق کرده بودم.
«این بده.»
با آسمان درخشان خورشیداولین و ماهی که قبلاًچشم درست کرده بودم فرق داشت.
اگه بخوام توصیفش کنم، شبیه الگویدونه عجیب روی یشم بهشتی بود کهجنوبی توی صخره قتلعام مطلق قورت داده بودم.
اگه این رو از فاصله نزدیک پرت میکردم، میتونستم سه تا ازمیشد چهار پادشاه آسمانی رو پودر کنم و حتی بقیه ارشدهای خط مقدمعرق رو هم بکشم، ولی اونوقت خودم هم بدجور درب و داغون میشدم.
چارهای نداشتم جز اینکه این آسمان درخشانبوی خورشید و ماهِ وحشتناک سنگین رو با تماممحض زورم تا جایی که میتونستم دورتر پرت کنم.
حتی تو اون لحظهاولین هم، مسیر سهمیوار وچشم عواقب برخوردش رو محاسبه کردم.
همینطور که آسمان درخشان خورشید و ماه، در حالیجامعه که به شکل یه کره شوم میچرخید، به سمت آسموننفله شلیک شد، یه صدای آروم از سمت فرقه شیطانی اومد.
«توی هوا نابودش کنید.»
در یک چشم به هم زدن، کل فرقه شیطانی رگباری ازخیسِ سلاحهای مخفی، جنگافزارها، نیروی کف دست، چی شمشیر و تکنیکهای نهایی روخوشمزهترین به سمت آسمان درخشان خورشید و ماهِ در حال پرواز شلیک کردن.
بعد، پادشاه آسمانی سفید که از همه آرامتر به نظرلبخندی میرسید، هر دو دستش را بالا آورد و شروع به آزادفهمیدم کردن نیروی کف دست یخزدهای بر روی نیروهای فرقه شیطانی کرد.
به نظر میرسیدآدمکشی یک حرکت تیزهوشانه برایبرادرا محافظت از متحدانش باشد.
من هم در حالیبار که این نمایش را تماشالبخندی میکردم، با پشتکار عقب کشیدم.
«گندش بزنن...»
تازه بعد از اینکه سلاحهای مخفی و سلاحهای معمولی کهلبخندی به درون «آسمان درخشان خورشید و ماه» مکیده شده بودندوقتی بدون هیچ ردی ناپدید شدند، برگشتم و شروع به فرار کردم.
برای متحدان چشمگردشدهامآدمکشی دست تکان دادمدونه و فریاد زدم:
«برید!»
مطمئنم که حرف زدم،وقتی ولی گوشهایم همچنان سوتتند میکشید، برای همین صدایی نشنیدم.
سعی کردم دوباره حرف بزنم،بار ولی ناگهان از زمین بلندلبخندی شدم و به هوا رفتم.
خوشبختانه، شیطان شهوتِ تیزهوش باحتی شجاعت ایستاد و جفت کفدستهای سفیدشزیرین را به سمت جلو رها کرد.
سپس، شیطان شمشیر «شمشیر نور» خودمدتها را تاب داد و شیطان شبحمیشد هم یک پرده شمشیر پهن کرد.
همهی آنها تکنیکهایاولشه نهایی برای محافظتبدنش از متحدانشان بودند.
حتی در این هیاهو و آشوب،بعد فرقه شیطانی داشت تلاش میکرد آسماننزدیک درخشان خورشید و ماه را نابود کند.
و شرورها همزمان تکنیکهاینذارم نهایی دفاعیشان را آزاد کردندجامعه تا از همدیگر محافظت کنند.
لحظهای بودبرای که سرنوشتشانبار را تعیین میکرد.
وقتی با یک خطروقتی غیرقابلتحمل روبرو میشوی، محافظتتند از همدیگر جواب درست است.
من هم که در هوا معلق بودم،مدتها چرخیدم و دستانم را در «مهر دست بزرگ»گفت پیچیدم تا از وسیعترین منطقه ممکن دفاع کنم.
ولی حتی من هم ناچاراًحتی با پسلرزه به عقب رانده شدمزیرین و به آن دوردستها پرت شدم.
خاک و خل روی صورت ومدتها کل بدنم بارید، ولی دیگر تامیشد الان، از اینجور دیوانهبازیها استقبال میکردم.
به محض اینکه تعادلم را به دستبوی آوردم، روی زمین فرود آمدم و چندمیرسید بار دیگر غلت زدم تا بالاخره بلند شدم.
«هاه.»
دستانم را بهآدمکشی کمرم زدم ودونه به جلو زل زدم.
وقتی یک نگاه به آسمانبعد انداختم، دیدم که «چهار گنجینه مطالعه»نزدیک دارند عازم سفر به ناکجاآبادی میشوند.
برای یک لحظه به نظر رسید که سنگتند جوهر معلق در هوا غیب شد، ولی نتوانستمشنیدن تشخیص بدهم توهم است یا کار باد بوده.
دهانم را بستم، سوراخهایاولین بینیام را گرفتم و هواشدم را با فشار بیرون دادم.
تازه آنموندنه موقع بود کهحتی گوشهایم باز شد.
«......»
وقتی جلو را چک کردم، دیدم آسمان درخشان خورشید و ماهخیسِ درست وسط نیروهای فرقه شیطانی منفجر شده و جنازهها را بهقلپ شکل الگوی پخش شدن نور خورشید در همه جهتها ردیف کرده است.
راستش، جنازه نبودند؛برای خون، گوشت وبعد لباسهای پارهپوره بودند.
به نظر میرسید تمرینات سختی داشتهاند، چون حتی بقایای سپرهایشاندنیای فقط به صورت ردپاهای سیاه شده باقی مانده بود، همانجاییکنم که جلوی آسمان درخشان خورشید و ماه را سد کرده بودند.
تازه آن موقعاولین بود که بهمدتها متحدانم نگاه کردم.
یک ابر گرد ووقتی خاک بلند شده بود وعرق همهچیز را تار کرده بود.
با این حال، چهار شرور بزرگ که تکنیکهای نهاییشانشدم را برای سد کردن پسلرزه آسمان درخشان خورشید وتازه ماه آزاد کرده بودند، همان نزدیکی ولو شده بودند.
تازه آن موقع بود کهحتی شمشیر چوبیام را کشیدم و تنهاییزیرین راه افتادم سمت اردوگاه فرقه شیطانی.
از آنجایی که این کار رامدتها با نیت کشتن همهشان شروع کرده بودم،گرفت درستش این بود که تا تهش بروم.
از اول تااولشه آخر، فرقه هائوبدنش دشمن فرقه شیطانی است.
همینجوری هم خیلیها رااولین کشته بودم، پس فرقیچشم نمیکرد اگر بیشتر بکشم.
از مهارت سبکیام استفاده کردم تا تویبرادرا گرد و خاک حرکت کنم و پا گذاشتممهمتر روی بقایای سپرها تا بازماندهها را پیدا کنم.
هر وقت میدیدم کسی دارد تکانمدتها میخورد، بدون ذرهای فکر کردن شمشیرمیشد چوبیام را در بدنش فرو میکردم.
تازه آن موقع بود که صدای فراربوی کردنشان مثل موشها را شنیدم، در حالیمیرسید که گرد و خاک اطراف داشت میخوابید.
صدای خودم را چک کردم.
«آه، آه...»
مجبور بودم مدام تفبار کنم تا خاک راشدم از دهانم بیرون بدهم.
ناگهان، به نظر رسید یک سایهبدنش سیاه توی گرد و خاک تکانآبه خورد و یک شمشیر سیاه پرکلاغی دیدم.
همانطور که با شمشیر چوبیام دفعش کردم وچشم عقب کشیدم، یک مرد سیاهپوش که تا حالا ندیدهخوبه بودم و سرتاپایش خاکی بود، به من حمله کرد.
قیافهاش کاملاً خونسرد بود.
«چطوری اینقدر سالم مونده؟»
در یک چشم به هم زدن،بدنش بیشتر از ده بار با مرد سیاهپوشنظر درگیر شدم تا اینکه دهان باز کردم.
«تو پادشاه جهان زیرینی؟»
این دیگر چه حرامزاده موشکور مانندی بود؟ پادشاه جهان زیرین سیاه،زیرین لباس زیردستانش را پوشیده بود و به نظر میرسید بدون اینکهرهبر لام تا کام حرف بزند، داشته همهچیز را تماشا میکرده است.
تازه آن موقع به شمشیرش نگاهمدتها کردم و دیدم شبیه همان شمشیرمیشد چوبیای است که دست من است.
حدس زدم که زیردستان زندهماندهاش رابدنش گرفته و زیر زمین قایم شدهآبه و حالا دوباره پیدایش شده است.
شمشیرش بهطرز عجیبی سریع بود.
برخلاف وقتی که داشتم پادشاهحتی زمین آبی را عقب میراندم، حتیزیرین نتوانستم یک دانه شکوفه آلو ببینم.
درست وقتی که بالاخره یکی پیدامدتها کردم و رفتم توی فاز حمله،میشد دهان پادشاه جهان زیرین سیاه باز شد.
«هوک!»
لحظهای که یک مایع سیاه رابعد توی دهان پادشاه جهان زیرین سیاه دیدم،میشد نفسم را حبس کردم و عقب کشیدم.
در یک لحظه،آدمکشی یک مه سیاهدونه بادبزنیشکل پخش شد.
وقتی با فرستادن «باد شمشیر» توسطمدتها شمشیر چوبیام دیدم را صاف کردم، پادشاهگرفت جهان زیرین سیاه دیگر غیبش زده بود.
حتی آن موقع هم،وقتی پادشاه جهان زیرین سیاهتند صدایش را نشان نداد.
«یه قاتل درست و حسابی.»
مهارتش جوری بود که اگرحتی به او میگفتند رهبر قاتلهایدنیای فرقه شیطانی، اصلاً عجیب نبود.
به نظر میرسید پادشاه جهان زیرین سیاه با من جنگیدتکون تا وقت بخرد، چون هر چه دور و بر رافهمیدم نگاه کردم نتوانستم جنازه «چهار پادشاه آسمانی» را پیدا کنم.
راه افتادمتازه و جنازههاوقتی را چک کردم.
وسط این کارها، در حالیبار که کمی حالم گرفته شده بود،تکون میدان نبرد آشفته را برانداز کردم.
چیزی نمیدیدم، ولی یک حس ناخوشاینددونه داشتم، برای همین دیدم را وسیعتر کردمبمیرن و روی یک تپه دوردست تمرکز کردم.
یک میزبرای روی تپهبار چیده شده بود.
کنارش، چیل-گیوم دستاولشه به سینه وبدنش منتظر ایستاده بود.
طبیعتاً، محقق سفیدپوش پشت میز نشسته بود، قلممو دستششدم بود و داشت جایی که آسمان درخشان خورشید وتازه ماه منفجر شده بود را تماشا میکرد و نقاشی میکشید.
هیچ کاری نکردمآدمکشی و فقط بهدونه محقق سفیدپوش زل زدم.
«......»
محقق سفیدپوش قلممویش را سمت منبدنش گرفت و قدم را اندازه زدآبه تا من را توی نقاشی جا بدهد.
همانطور که به چشمغره رفتن ادامهبعد میدادم، محقق سفیدپوش با لحنی که بامیشد انرژی درونی آمیخته شده بود حرف زد.
«رهبر فرقه هائو، خیلینذارم وقته ندیدمت. نقاشی سرگرمیخواهرای منه، پس لطفاً درک کن.»
سرم را تکان دادمبار و همانطور که شمشیرمشدم را غلاف میکردم جواب دادم.
«لاکِ لاکپشت، پارسال دوست امسالفهمیدم آشنا. سرگرمی باید محترم شمردهمیده بشه. میخوای برات ژست بگیرم؟»
محقق سفیدپوشسمتم با لحناولین کنجکاوی پرسید:
«چه جور ژستی؟»
هر دو دستم را درازبعد کردم جلو، انگار که گاردتکون شروع «مشت تایجی» را گرفتهام.
محقق سفیدپوشتازه گردنش راوقتی کشید و پرسید:
«آه، اینسمتم دیگه چهاولین هنر رزمیایه؟»
به محققموندنه سفیدپوش جوابنذارم غلط دادم.
«بهش میگن مشت تایجی.»
محقق سفیدپوش با قلممویشوقتی به من اشاره کردتند و به چیل-گیوم گفت:
«چیل-گیوم، نگاه کن.»
«بله، استاد.»
«به همچین مردی میگن نابغه. من یه چیزی بهش یاد دادم، و یه هنر رزمی کاملاً متفاوتتازه از توش درمیاد، مگه نه؟ اون توی یه سطح دیگه نسبت به توئه. مردی که بعد ازعجله انتقال هنر یخ، مشت تایجی خلق میکنه؛ تو دوران اخیر همچین کسی رو ندیدم. براش دست بزن.»
من، به همراه چهار شرور بزرگبدنش که تا آن موقع به من ملحقنظر شده بودند، به محقق سفیدپوش نگاه کردیم.
محقق سفیدپوش بهبرای همراه چیل-گیوم، با لبخندمدتها داشتند برایم دست میزدند.
کارهای محقق سفیدپوشآدمکشی برایم بامزه بود وبرادرا من هم همراهشان خندیدم.