چپتر 310: من شمشیر را دیدم.
0نگاهی به حیاطدورانی جلویی انداختم ودیوانه یاد زندگی قبلیام افتادم.
با خودم فکر کردم که آیا توکوچیکی زندگی قبلیام، همه این مرتیکههایی که بهشونشانس میگفتن «امپراتور»، یکییکی شکست خوردن یا نه.
موریمِ فعلی حول محور اتحاد موریمدهنم میچرخه، چون جناح متعارف فقط وقتیشانس متحد باشه تو قویترین حالت خودشه.
ولی اگه این امپراتورها بیفتن به جونپرتها هم یا بخوان با ایم سو-بک رقابتخاطر کنن، دیگه جناح متعارف اونقدرها هم قوی نیست.
اگه یه دعوای احساسی تبدیلشیطان به جنگ سر غرور بشه، عمراًمار این امپراتورها به هم کمک کنن.
دورانی که بهم میگفتن شیطان دیوانه، زمانی بود کهرفت جناح متعارف داشت یکییکی تار و مار میشد، ولی ایمآخر سو-بک با شجاعت میجنگید و اتحاد موریم رو رهبری میکرد.
اگه اینطور باشه...
مگه نتیجه این دوئل حاکمان همون عامل تعیینکنندهایکوچیکی نیست که مشخص میکنه جناح متعارف قدرتش روداشتن حفظ میکنه یا به قهقرا و تفرقه کشیده میشه؟
راستش رو بخوای، اگه اینا از اون آدمهاییبود بودن که میتونستن راحت غرورشون رو زیر پامیکرد بذارن، از همون اول لقب امپراتور رو نمیگرفتن.
انگار نقطه قوت جناحنگران متعارف همین غرورشه، و نقطهرفت ضعفش هم دقیقاً همون غرورشه.
آخه چرا بین اینپرتها همه آدم، من باید بشینمگفتم غصه این چیزها رو بخورم؟
اصلاً من کی باشمبخوام که بخوام نگران اینکوچیکی چرت و پرتها باشم؟
آه کوچیکی از دهنم در رفت، ولی پیشبود خودم گفتم این مسئولیتیه که باید به خاطرمیکرد شانس داشتن یه زندگی دوباره به دوش بکشم.
آخر سر، بعد از اینکه تونستم شیطان شمشیر، شیطانرفت شبح و شیطان شهوت رو به یه مسیر یهذرهبکشم روشنتر هدایت کنم، همهمون اینجا تو اتحاد موریم جمع شدیم.
پس قصد دارمچرت یه جوری این امپراتورهارفت رو هم تغییر بدم.
البته من که ژوگه لیانگ نیستم؛چرت نه کیسهای پر از جوابهای آمادهگفتم دارم و نه میتونم نقشه درخشانی بکشم.
همینطور که زل زدهبهم بودم به حیاط جلوییبود و غرق تو افکارم بودم...
صدای بمی به گوش رسید و یه شمشیرزندهنم که اوایل دهه سی سالگیش بود، با راهنماییدوباره یکی از اعضای اتحاد، رسید به ورودی عمارت مهتاب.
«ممنون که راهنماییم کردی.»
عضو اتحاداصلاً با احترامبخوام به مرد گفت.
«...پس لطفاً خوب استراحت کنید.»
روی یه لباس رزمی کدر و تیرهرنگ، یه ردای بلندپیش پوشیده بود که انگار سه چهار سالی میشد تنش بود،بعد و یه تیغه سیاه قیرگون هم به کمرش بسته بود.
موهای ژولیدهاش تقریباً شبیه یه لونه مرغ بود و بهمسئولیتیه نظر میرسید موهای بلندش رو پشت سرش بسته، چون باتونستم هر قدمی که برمیداشت، دماسبیاش به اینور و اونور تاب میخورد.
با دیدنش، یادم اومد.
نمیتونستم این لباسهای کهنه وشیطان داغون رو که قبلاً چندتار باری دیده بودم، فراموش کنم.
«پادشاه تیغهست.»
پادشاه تیغه چند قدمی برداشت،کوچیکی بعد نگاهش پایین افتاد و باخاطر دقت به حیاط جلویی خیره شد.
«...»
با دنبال کردن نگاه پادشاه تیغه، منمزمانی به همون جایی که شیطان شهوت و بکریرهبری هیوک با هم درگیر شده بودن، نگاه کردم.
از اونجا که حرکات پای شیطان شهوتکوچیکی با هنر یخ ترکیب شده بود، ردشانس پاهاش کاملاً واضح روی زمین مونده بود.
چشمهای پادشاه تیغه مسیر رد پاها رورفت دنبال کرد و بعد روی نقطهای که بکریدوش هیوک با دهنِ کفکرده افتاده بود، ثابت موند.
بعد برگشت سمتباشم من که روی پلههاپرتها نشسته بودم و پرسید.
«...انگار یه نفردورانی قبلاً اینجا مبارزهدیوانه کرده. تو دیدی؟»
«دیدم.»
«بهم میگی کیا بودن؟»
«بکری هیوک، پسر دوم خانوادهنگران بکری، و مونگ رانگ، پسررفت دوم خانواده مونگ باد و ابر.»
پادشاه تیغه سر تکون داد.
«مونگ رانگ برد؟»
این بار فقط سرم روکوچیکی تکون دادم، و مرد اومدمسئولیتیه جلو و تلپ افتاد کنارم.
«پس پادشاهاصلاً شمشیر رسیده.بخوام بقیه چی؟»
«پادشاه مشت هم اومده.»
«دارن یکییکی جمع میشن.»
پادشاه تیغه یه کیسه چرمی ازدهنم تو لباسش درآورد و یه تیکهشانس بزرگ گوشت گاو خشکشده کشید بیرون.
گوشت رو ازباشم وسط نصف کردچرت و گرفتش سمت من.
حوصله نداشتم بپرسم این چیه،شیطان برای همین گوشت رو ازشتار گرفتم و شروع کردم به جویدن.
مزه بدی نداشت، ولینگران گفتن اینکه خوشمزهست خیلیدهنم انرژی میبرد، پس فقط خوردم.
پادشاه تیغه درچرت حالی که گوشت خشکشدهاشرفت رو میجوید، بهم گفت.
«ممکنه بااصلاً خوردن اینبخوام اسهال بگیری.»
«دستت دردکمک نکنه کهبهم اینقدر زود گفتی.»
«وقتی بدون هیچ شکی هرچرت کوفتی که بقیه بهت میدن روگفتم میگیری و میخوری، همین میشه دیگه.»
«تا وقتینگران سم نباشه،پرتها خیالی نیست.»
«اونم حرفیه.»
اول در مورد چیزیبهم که برام سوال شدهبود بود از پادشاه تیغه پرسیدم.
«تو چطوری رسیدی اینجا؟»
«اتفاقی یکی از اعضای اتحاد رو دیدم و خبرا رو شنیدم.خاطر کار خاصی نداشتم، و اصلاً دلم نمیخواست بیام چون خیلی دردسرشبح داشت، ولی پیش خودم گفتم حداقل یه بار رو باید بیام.»
آها، حالا فهمیدم.
انگار تنبلی ایندورانی مرتیکه به منمدیوانه سرایت کرده بود.
این ویروس تنبلی باید همون موقعیپرتها که دم ورودی عمارت مهتاب چشممسئولیتیه تو چشم شدیم، بهم چسبیده باشه.
پادشاه تیغه یه زانوشپرتها رو داد بالا وپیش دست چپش رو گذاشت روش.
یه جوری نشسته بود که انگارچرت اگه به حال خودش رهاش میکردی،گفتم آروم کج میشد و میگرفت میخوابید.
آره دیگه، اینجادورانی تو اتحاد موریمدیوانه حتماً خواب میچسبید.
طولی نکشید که سرنگران مرد افتاد پایین ودهنم رفت تو یه خواب عمیق.
همین که یه آه کشیدم،کوچیکی پادشاه تیغه از خواب پریدمسئولیتیه و یه نفس طولانی بیرون داد.
«برو تو بگیر بخواب.»
«نمیتونم. اومدمکمک امپراتورها رو ببینم...شیطان باید منتظر بمونم.»
یه لحظه به پادشاهنگران تیغه نگاه کردم ودهنم افکارم رو جمعوجور کردم.
در هر صورت، شکست خوردن من ازرفت دست اون مربوط به زندگی قبلیام بود،دوباره نه چیزی که الان اتفاق افتاده باشه.
نیازی نبوداصلاً الان احساس کنمنگران به غرورم برخورده.
اون موقع، با اینکه منشیطان شهرت قابلتوجهی داشتم، بدنامی پادشاهتار تیغه هم اصلاً کم نبود.
حالا که بهش فکر میکنم، اون غرور بیمصرفِدهنم جناح متعارف که داشتم بهش گیر میدادم، ضعفی بوددوش که حتی خودم هم نتونسته بودم ازش فرار کنم.
برای همین بود که ایم سو-بک بهم گفته بودگفتم روی شکستها گیر نکنم، ولی اینکه تا چشمم به پادشاهاینکه تیغه افتاد نشستم غصه شکستم رو خوردم، واقعاً رقتانگیز بود.
از پادشاه تیغه پرسیدم.
«اومدی با کی بجنگی؟»
«منو میشناسی؟باشم یه جوری حرفچرت میزنی انگار میشناسیم.»
«نه، نمیشناسم.»
پادشاه تیغه درباشم حالی که گوشتشچرت رو میجوید گفت.
«پس چراکمک با اینهمهبهم اطمینان میپرسی؟»
«راهنماییت کردن بهبخوام عمارت مهتاب، پسپرتها حتماً یه امپراتوری.»
«پس تو هم یه امپراتوری؟»
«نه دقیقاً.»
«نه دقیقاً، ولیدورانی قصد داری بادیوانه امپراتورها رقابت کنی؟»
«حالا میبینیم.»
پادشاه تیغه بهچرت حیاط جلویی نگاهدهنم کرد و پرسید.
«برای افتخار شخصی وبخوام پیشرفت هنرهای رزمیات؟ یاکوچیکی یه دلیل دیگه داری؟»
به پادشاه تیغهدورانی نگاه کردم ودیوانه با صدای آرومی گفتم.
«فقط میخوام یهذره رو اعصابشون راه برم. اگهدهنم همهشون بخوان رهبر اتحاد رو به چالش بکشن، خستهدوش میشه، مگه نه؟ تازه، یه تجربهای هم برام میشه.»
«عجب آدمنگران پررو وپرتها گستاخی هستی.»
«به پای تو که نمیرسم.»
مرد سر تکون داد.
«تنها کسی که این روزاچرت اینقدر بیکله بازی درمیاره، رهبرپیش فرقه هائوئه. پس اون تو بودی.»
«خودمم. برای دوئل اومدی؟»
«اومدم تماشا کنم. آخه کجانگران میشه دوئل امپراتورها رو دید؟رفت باید ببینم چقدر خوب میجنگن.»
این مرد بهندرت تو مسائل موریم دخالتزمانی عمیق میکرد، برای همین صدا کردنش بهمیجنگید عنوان ارشد یه جورایی برام زور داشت.
پادشاه تیغه فقطبخوام یه آواره باپرتها یه تیغه تنهاست.
ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم،دهنم اون همون مردی بود که بیشترینشانس اعضای فرقه شیطانی رو قتلعام کرد.
یه روز، دیر به جنگنگران ملحق شد و یه عالمهرفت از اون کثافتها رو کشت.
بنابراین، تو این زندگی فعلی، من کسیام که بیشترینداشت اعضای فرقه شیطانی رو کشته، ولی تو زندگی قبلیام،مگه این مرتیکه تا حدودی نقش من رو بازی میکرد.
اونقدر اعضایباشم فرقه شیطانی روچرت کشت تا اینکه...
شایعه شده بودچرت که حتی با رهبررفت فرقه هم رودررو شده.
مردی که نه بهبخوام خاطر مبارزهاش، بلکه بهکوچیکی خاطر فرار برقآساش معروف شد.
پادشاه تیغه بینامدورانی داشت کنار مندیوانه گوشت خشکشده میجوید.
لقب اصلیاش شمشیرزن بینام بود، ولی با دیدندهنم اینکه توسط اتحاد موریم راهنمایی شده، به نظردوباره میرسید از قبل اون اسم رو دور انداخته.
یه آدمنگران مرموز و عجیبوغریبکوچیکی از زندگی گذشتهام...
اینکه بگم میشناسمش یهبخوام کم مبهم بود، ولیکوچیکی غریبهی غریبه هم نبود.
«چرا وقتی با رهبر فرقه روبهرو شدیزمانی فرار کردی؟» نمیتونستم همچین سوالاتی بپرسم، چونمیجنگید هنوز تو این زندگی اتفاق نیفتاده بود.
خب، احتمالاًباشم فقط فرار کردهچرت چون زورش نمیرسیده.
نیازی نیست روی اینپرتها حرومزادههای بدبخت زیاد فکرپیش کنم یا تحلیلشون کنم.
اینا فقط بدشانس و فلکزدهن.
پادشاه تیغه از من پرسید.
«تا حالاباشم سه فاجعهنگران رو دیدی؟»
«آره، دیدم.»
«جدی؟ کدومشون رو دیدی؟»
«هر سهتاشون رو دیدم.»
«پس چطوری زنده موندی؟»
«شانس آوردم.»
«آدم عجیبی هستی.باشم در مقایسه باچرت رهبر اتحاد ایم چطورن؟»
«هر سهتاشونکمک از ارشدبهم ایم قویترن.»
پادشاه تیغه آه طولانیای کشید.
«اینطوری که خیلی دردسرسازه.»
پادشاه تیغه سرشباشم رو تکون دادچرت و ازم پرسید:
«هیچ نقطه ضعفی توشون ندیدی؟»
«نقطه ضعف... نقطه ضعف ارشد سین گهکوچیکی اینه که بیش از حد مهربونه. اونشانس دو تای دیگه هیچ نقطه ضعفی ندارن.»
«هیچ رخنهای؟»
«شیطان بهشتی حاضره به حرف بقیهچرت گوش بده، برای همین یه رخنه کوچیکمسئولیتیه داره، ولی رهبر فرقه هیچ رخنهای نداره.»
«پس رتبهبندی سه فاجعه همیشهشیطان اینطوری بوده: رهبر فرقه، شیطانتار بهشتی و بعدش ارشد سین گه.»
«رتبهبندی بیمعنیایه،باشم چون نمیتونننگران همدیگه رو بکشن.»
پادشاه تیغه گفت:
«با گذشت زمان، یه رخنه تبدیل به نقطهکوچیکی ضعف میشه و نقطه ضعف هم آدم روداشتن عقب نگه میداره، پس یه فرقی با هم دارن.»
راست میگفت.
ولی من پیش از این، مشکلی روکوچیکی که بهخاطر همین رخنه برای ارشد سینشانس گه پیش اومده بود، حل کرده بودم.
پادشاه تیغهنگران زیر لبپرتها غرولند کرد:
«اگه اونقدر بدشانس باشم کهنگران به پست شیطان بهشتی بخورم، اولپیش باید سعی کنم باهاش حرف بزنم.»
«و اگهکمک به پست رهبرشیطان فرقه بخوری چی؟»
«مجبورم فرار کنم.»
به همین سادگی،چرت جواب یکی از سوالاترفت زندگی قبلیم رو گرفتم.
یه کم خیالم راحت شد.
از پادشاه تیغه پرسیدم:
«امپراتورها هم رتبهبندی دارن؟»
«یه چیز حدودی هست.»
«بگو بشنوم.»
«این فقط نظر خودمه.»
«برام مهم نیست. ازنگران اونجایی که من درباره سهرفت فاجعه بهت گفتم، اینطوری عادلانهست.»
«هیچ چیزی بیمعنیتر از این رتبهبندی نیست. همش در حال تغییره. به هر حال،دوباره اگه بخوام فعلاً یه تخمین حدودی بزنم، جایگاه اول طبیعتاً مال قدیس شمشیر کونلونه. دومیهمهمون هم احتمالاً ارشد نیزه الهیه، ولی دقیقترش اینه که بگیم هر دوشون استادای نسل قبلیان.»
«وقتی بمیرن، باید القابشون رو به موریم پس بدن. ما فقط چون پیرن بهشون احترام میذاریم. کی میدونه اگه واقعاً بابعد هم بجنگن چی میشه. نیزه الهی اونقدر پیر شده که نمیدونم اصلاً میتونه نیزهاش رو بلند کنه یا نه. قدیس شمشیر هملیانگ که خودش رو تو کونلون حبس کرده، اصلاً نمیدونم چرا بهش میگن قدیس شمشیر. البته شنیدم تو جوونیش یه کم مبارزه کرده.»
ملاقات با یه استادِبهم زر مفت زدن بعد ازداشت مدتها، برام تنوع جالبی بود.
«نفر بعدی کیه؟»
«نفر بعدی یکم بحثبرانگیزه. شاید بهتر باشه تو همین فرصت رتبهبندی رو مشخصداشتن کنیم. ولی خب بازم میگم، همشون یه مشت آدم هستن که اگه سهروشنتر فاجعه رو ببینن فرار میکنن، پس نمیدونم این رتبهبندی اصلاً چه معنیای میده.»
«فقط یکیشون رو انتخاب کن.»
پادشاه تیغه نگاهم کرد.
«باید مبارزه کنیبخوام تا بفهمی. منپرتها از کجا بدونم؟»
از داخل اقامتگاه،چرت پادشاه شمشیر بادهنم لحنی ناراضی جواب داد:
«...اون رتبهبندیاصلاً رو، میخوای همیننگران الان مشخصش کنیم؟»
پادشاه تیغهکمک پوزخند صداداریبهم زد و گفت:
«پادشاه شمشیر،باشم مثل موشنگران فالگوش نایست.»
با ملایمتنگران پادشاه تیغهپرتها رو سرزنش کردم:
«هوی، این چهباشم طرز حرف زدنچرت با ارشدهاته؟ چقدر بیادب.»
پادشاه تیغه گفت:
«بین امپراتورها دیگه ارشد بازی چه صیغهایه؟کوچیکی به هر حال، اگه میخوای رتبهبندی روشانس مشخص کنی، بیا پایین. باید پای حرفت وایستی.»
این مردنگران اصلاً معنیپرتها عقبنشینی رو نمیفهمید.
ولی نمیفهمیدم چرا همچین مردنگران شجاعی، به محض دیدن رهبررفت فرقه تصمیم به عقبنشینی میگرفت.
باید بهکمک این نکتهبهم اشاره میکردم.
«میگی از دست رهبرنگران فرقه فرار میکنی، ولیدهنم شجاعت و روحیهات خیلی چشمگیره.»
پادشاه تیغه شونهام رو گرفت.
«رهبر فرقه،اصلاً من نمیتونم بهنگران این راحتیها بمیرم.»
«راست میگی.»
«اینکه تو یه مبارزه بدون هیچ شانس پیروزی جونت رو دور بندازی، نشونه مهارت و غرور یه رزمیکاره؟ وقتی قدرت رزمی لازم برای روبهرو شدن با رهبر فرقه رو پیدا کنم،همهمون خودم میرم سراغش. اون موقع باید کار رو یکسره کرد. الان وقتش نیست. اون بیش از بیست سال بیشتر از من تمرین کرده. انصافه که به منم وقت داده بشه. فکر کردیراهنمایی رهبر فرقه تنهایی تمرین کرده؟ اون با حمایت اعضای فرقهاش تمرین کرده، تمام پول، منابع و داروی معنوی رو روی یه نفر متمرکز کردن. اصلاً محیط تمرینش فرق داشته. ای حرومزاده عوضی.»
پادشاه تیغه ناگهان تیغهاشپرتها رو از کمرش بیرونپیش کشید و ازم پرسید:
«میخوای یه نگاهی بهش بندازی؟»
«بده ببینم.»
همینطور که تیغه پادشاه تیغهچرت رو میگرفتم، جوری حرف زد کهگفتم انگار میخواست معامله به مثل کنه:
«بذار شمشیر چوبیت رو ببینم. شبیه یه شمشیر واقعیه، ولی به طرز عجیبیداشتن خودش رو جای یه شمشیر چوبی جا زده. این یعنی یه قاتل ازشروشنتر استفاده کرده. بده ببینمش. درش بیار. مثل مفتخورها فقط به تیغهام زل نزن.»
چارهای نداشتم جزباشم اینکه شمشیر چوبیمچرت رو بهش بدم.
یه کمکمک احساس ناراحتی میکردم،شیطان ولی نمیدونستم چرا.
سلاح پادشاهباشم تیغه یهنگران تیغه مستقیم بود.
دستهاش اونقدر قدیمی بودپرتها که نمیتونستم حدس بزنمپیش تیغه کی ساخته شده.
«اسم این تیغه چیه؟»
«هیچی. اسمش اینه کهبهم هیچ اسمی نداره، برایبود همین بهش میگن تیغه بینام.»
«چرا اسم نداره؟»
«چرا باید به تیغهای کهکوچیکی آدم میکشه یه اسم بیمصرفمسئولیتیه داد؟ راستی، اسم این چیه؟»
چرا ایناصلاً مکالمه اینقدر چرتنگران و بیمعنی بود؟
«شمشیر چوبی.»
«اسم شمشیرتباشم شمشیر چوبیه؟نگران چه اسم مزخرفی.»
«تیغه بینام یاچرت شمشیر چوبی، همشون سررفت و ته یه کرباسن.»
پادشاه تیغه لبه شمشیر چوبی رو لمسپرتها کرد، بعد انرژی درونیاش رو به انگشتشخاطر سرازیر کرد و ضربهای به بدنه شمشیر زد.
صدای زنگی پیچید و شمشیرشیطان چوبی جوری خم شد که انگارمار میخواست بشکنه، بعد به شدت لرزید.
«آه!»
مرتیکه دیوونه زنجیری!
حالا فهمیدم داشتباشم مقاومت شمشیر چوبیچرت رو امتحان میکرد.
احتمالاً داشت بررسی میکرد که اگه قرار شد باهامداشت بجنگه، میتونه با تیغه بینامش اون رو ببره یامگه با هنر رزمیای مثل هنر تلنگر انگشت بشکنتش یا نه.
دلیل احساس ناراحتیم همین بود.
برای اینکه کم نیارم، منم عمداً بارفت هنر تلنگر انگشت خودم که با انرژی درونیدوش ترکیب شده بود، ضربهای به تیغه بینام زدم.
دینگ! صدایی بلند شد ونگران تیغه بینام طوری به لرزهرفت دراومد که انگار میخواست خرد بشه.
پادشاه تیغهکمک با قیافهایبهم جاخورده گفت:
«...هوی، الان میشکنه. پسش بده.»
سلاحهامون رو پس گرفتیم.
پادشاه تیغه سلاحباشم عزیزش رو نوازشچرت کرد و بهم گفت:
«اخلاق خیلی گندی داری.»
«تو همباشم دست کمینگران از من نداری.»
«فکر کنم باید یهپرتها درسی بهت بدم. میخوای یهگفتم دور مبارزه کنیم؟ برای دستگرمی.»
«بیا از غلاف درشون نیاریم.»
«آره، درسته.کمک هر چیبهم باشه نمیتونم بکشمت.»
من و پادشاه تیغهنگران همزمان بلند شدیم ودهنم رفتیم تو حیاط جلویی.
آروم دهنم رو باز کردم.
«آه، راستی...»
حرفم رو نیمهکاره ول کردم، شمشیر چوبیمزمانی رو محکم گرفتم و اون رو به سمترهبری نیمتنه پادشاه تیغه در سمت راستم تاب دادم.
پادشاه تیغه بهبخوام عقب پرید وپرتها تیغه مستقیمش رو گرفت.
با وجود اینکه حسابی بیرحمی بهدهنم خرج داده بودم، قیافه پادشاه تیغه عینداشتن خیالش نبود و آروم به نظر میرسید.
«...خیلی دلت کتک میخواد.»
راستش رو بخواید، اصلاًبهم قصد نداشتم به اینبود زودیها با یه امپراتور بجنگم.
برنامهام این بود که یه مدت دوئلها رودهنم تماشا کنم و بعد با یکی دوتاشون سردوباره شاخ بشم، ولی حالا نظرم عوض شده بود.
به هر حال، امپراتورها آدمهایی هستن کهرفت قبل از من هنرهای رزمی رو یاددوباره گرفتن و شهرتشون تقریباً به اوج موریم رسیده.
اگه اینطوره...
به نفعمه کهدورانی اگه فرصتش پیش اومد،زمانی با تکتکشون مبارزه کنم.
هر چی باشه، من کسیچرت هستم که مدتهاست به یادگیریپیش سریع تکنیکهای بقیه عادت کردم.
چی میشه اگه بتونمپرتها حتی یکی از تکنیکهایپیش امپراتورها رو مال خودم کنم؟
این دقیقاً همونباشم معنی دوئلیه که ایمپرتها سو-بک ازش حرف میزد.
طرز فکرم رو اصلاح کردم و تصمیم گرفتم تاداشت زمانی که بتونم قویتر بشم، شکستهای بیشماری رو کهمگه در قالب یه دوئل ناگزیر باهاشون روبهرو میشدم، تحمل کنم.
این در واقع هموننگران طرز فکری بود کهدهنم تو زندگی قبلیم نداشتم.
اون موقع، فقط سعی میکردم به هر قیمتیپیش که شده پیروز بشم، ولی نتیجهای که به دستآخر آوردم تبدیل شدن به شماره یک زیر آسمان نبود.
شمشیر چوبیم رو عقببخوام کشیدم، عمودی نگهش داشتمکوچیکی و ذهنم رو پاک کردم.
حتی نگرانیها و افکار مربوط به پیروزیزمانی و شکست رو هم فراموش کردم، انگارمیجنگید که یه تختهسیاه رو پاک کرده باشم.
هر بیست و سه هزار و چهارصد و شصترفت حقه و کلکی رو که میتونستم اجرا کنم، مهربکشم و موم کردم و با پادشاه تیغه روبهرو شدم.
تازه اون موقع بود کهکوچیکی شمشیرِ استوار و راستقامتی رومسئولیتیه دیدم که روبهروم ایستاده بود.