چپتر 223: دندهکباب جان آدمیزاد را نجات داد
0«دکتر...»
چشمهای مویونگ بک باهمون دیدن من که ناگهانبخواید ظاهر شده بودم، گرد شد.
«رهبر فرقه، خوش اومدی.»
سری تکان دادم وبودمشان نگاهی به دور ودادنشان بر "خانه پزشکی مویونگ" انداختم.
«خبری شده؟»
«چه خبری میخواد بشه؟»
با شنیدن صدای من،برکه طبیبهای زن با عجله بیرونیککله ریختند و من نگاهشان کردم.
طبیبهای زن یکصدا سلام کردند.
«رهبر فرقه، تشریف آوردید.»
پرتو سیاه و سفید همآرامش بین طبیبهای زن بودند، پسعقاب فقط برای آنها سر تکان دادم.
«رو به راهید؟»
«بله، رهبر فرقه.»
برعکس دفعه قبل که دیدهدیگر بودمشان، الان دیگر تشخیص دادنشان ازبود بقیه طبیبهای زن کار سختی بود.
نگاهی بین من و مویونگ بکذهنه رد و بدل شد و بعدمحقق با دست به دفتر کارش اشاره کردم.
مویونگ بکراستش با دست تعارفعقاب کرد و گفت:
«بفرمایید داخل.»
وارد دفتر مویونگ بک شدمدیگر و خودم را در حالسختی زل زدنِ دوباره به کتابخانهاش یافتم.
بعد از دیدن اون کتابخونه که در و دیوارش پرعقاب از نقاشیهای دیواری و تصاویر انواع و اقسام مرگ وسفری میر بود، نگاه کردن به کتابخونه مویونگ بک حسابی آرامشبخش بود.
دوباره حسش کردم.
این کتابخونه یه مکان آرومه.
همانطور که مات و مبهوت ایستاده بودمدادنشان و به قفسهها نگاه میکردم، مویونگ بکدست پشت میزش نشست و در سکوت منتظرم ماند.
یه حس آسودگی بود، انگارآرامش از یه کتابخونهی مرگ برگشتهعقاب بودم به یه کتابخونهی دانش.
تازه الان فهمیدم کهبرکه نقش پنهان یه کتابخونه،سفیدپوش در اصل همون آرامش ذهنه.
راستش رو بخواید، من ازالان «برکه عقاب سفید» تا اقامتگاهکار «محقق سفیدپوش» یککله دویده بودم.
و از اقامتگاه محققالان سفیدپوش هم تا اینجابقیه بدون استراحت تاخته بودم.
سفری بود که طبیعتاً باید هم جسم وبخواید هم ذهن رو فرسوده میکرد، برای همین فقطاینجا نگاه کردن به کتابخونه برام حکم استراحت رو داشت.
«هووف...»
بعد از اینکه حسابی از فضایدیگر آرام کتابخانه لذت بردم، روبروی مویونگ بکبدل نشستم که بلافاصله دستش را دراز کرد.
«رهبر فرقه،دیده اجازه بدهالان نبضت رو بگیرم.»
دستم راپنهان در هواهمون تکان دادم.
«من خوبم.راستش کاملاً ردیفم. همعقاب جسمی، هم روحی.»
مویونگ بکقبل با لحنیبودمشان شکاک جواب داد:
«که اینطور؟دیده پس بذارالان چشمات رو ببینم.»
مویونگ بک دستش را جلو آوردذهنه و پلکهایم را بالا و پایینمحقق کشید تا چشمهایم را معاینه کند.
«مگه چشمام چشونه؟»
«یه هاله قرمز کمرنگ توشه، بیشتر از حالت عادی،بقیه ولی مشکلی نیست. میگی خوبی رهبر فرقه، ولی به نظرتعارف من انگار همین الان یه لحظه از میدان جنگ برگشتی.»
سرم را تکان دادم.
«خب، پربیراه هم نمیگی.»
«بیماری آتش چطوره؟»
«بیماری آتش مربوط به دله. دل منم که هردمبیله، پس نمیتونم بگم کاملاً خوب شده. حالمدفتر بسته به طرف مقابلم تغییر میکنه، کاریش هم نمیشه کرد. تازگیا فقط شنیدن اسم "فرقه شیطانی"اون آمپرم رو میچسبونه به سقف و عصبانیم میکنه. خب، به این که نمیشه گفت بیماری، میشه؟»
«حقیقیته.»
تازه آن موقع بود که کتابی را ازبخواید داخل ردایم بیرون کشیدم و «هنر الهی پیونداینجا گل» را به سمت مویونگ بک هل دادم.
«... این یه کتابچه راهنمایعقاب سری برای توئه، ولی یه چیزیاینجا رو باید تو کلهت فرو کنی.»
«بله.»
«یادته اون محقق سفیدپوشالان قبلاً "هنر بیقلب سایهبقیه ماه" رو بهم داد؟»
«مگه میشه فراموش کنم؟»
«این کتابچهایه که اون دیوونه داره بهت میده. پس حسابی چکش کن. ببین بخشی توش هستطبیعتاً که باعث انحراف چی بشه یا نه. اگه وسط یادگیریِ این هنر رزمی مشکلی پیش اومد، درجاروبروی بیخیالش شو. جمله به جمله تشریحش کن و یاد بگیر. خودت که میدونی، محقق سفیدپوش آدمِ شومیه...»
«حواسم هست. ولی چرا محققالان سفیدپوش باید همچین زحمتی به خودشسختی بده و همچین کتابچهای بهم بده؟»
«بخشیش به خاطر اینه که طرف یه حرومزادهی دیوونهست. اینم گفت که درک رزمی تو فوقالعادهست.کارش اون دیوونه هم آدم معمولی نیست، پس احتمالاً هنر رزمیای رو بهت داده که بیشتر ازکتابخونه همه به خلقیاتت میخوره. یه نگاهی به کتابخونهش انداختم، تا خرخره پر از کتابچههای سری بود.»
«هوم.»
با انگشت ضربهایبخواید روی جلد هنراقامتگاه الهی پیوند گل زدم.
«من نگاهش نکردم.»
«چرا نه؟»
«سرم شلوغ بود، داشتم اینور اونورذهنه میدویدم. دلیل دیگه هم اینکه گفتمحقق این هنر رزمی به دردِ من نمیخوره.»
مویونگ بکراستش با قیافهایبرکه متعجب جواب داد:
«ولی هرچی باشه یه کتابچه سریه. دلیلیتشخیص داره که نگاهش نکردی رهبر فرقه؟ اگهبعد قویتر بشی به نفع فرقه هائو هم هست.»
«جدی؟ پسدیده بذار یهالان نگاهی بندازم.»
هنر الهی پیوند گلهمون را جلوی مویونگ بک بازبرکه کردم و چشمهایم گرد شد.
«هَه؟»
«چی شد؟»
«نقاشی داره.»
مویونگ بک هماصل بعد از دیدن تصاویر،راستش نگاهی به من انداخت.
«درسته.»
خنده خشکیقبل از گلویمبودمشان خارج شد.
«عجب گیری افتادیما.»
توی هر صفحه نقاشی نبود،آرامش ولی اینجا و آنجا تصاویریعقاب لابهلای متن گنجانده شده بود.
این یعنی دلیلی که محقق سفیدپوش چارهای جز عزیز شمردن این کتابها نداشت،استراحت این بود که وقتی متون اصلی روی بامبو رو - که فقط نوشته بودناینکه - به کتاب تبدیل میکرد، تفسیرهای خودش رو هم به صورت تصویر توشون میکشید.
این یعنی یه دلیل دیگه هم بود کهدادنشان چرا محقق سفیدپوش هشداری که بهش دادم رودفتر پذیرفت؛ اینکه دیگه نمیتونه همچین کتابهایی درست کنه.
چون کشیدنِدیده دوبارهی همون نقاشیدیگر هم کار سختیه.
«واقعاً تاپنهان مغز استخونشهمون محقق بود.»
یک دور روزنامهوار هنر الهیعقاب پیوند گل را ورق زدمدویده و بعد دادمش دست مویونگ بک.
در حالی که دست به سینه نشستهتشخیص بودم و محتوا را توی ذهنم مروربعد میکردم، مویونگ بک هم کامل آن را خواند.
نگاهی بین ما رد ودیگر بدل شد تا اینکه مویونگسختی بک اول به حرف آمد.
«این هنر رزمی خیلیهمون سخته، مگه نه؟ فکر کنمبرکه فهمیدم چرا دادش به من.»
«دقیقاً. باید تمام "هنرهای ضربه به نقاط طب سوزنی"یککله پایه رو بلد باشی. یه بادبزن یا یه قلممویجسم قاضی برای دفاع شخصی جور کن. بادبزن آهنی بهتره.»
«بله.»
«به هر حال، هنر رزمیدیگر سطح بالاییه، ولی از دید من،بود یه بخشهاییش هست که فهمیدنش مشکله.»
«کجاش برات مشکله؟»
«آدم میتونه خیلی راحت طرف رو کتک بزنه، ولی این لامصب دربارهی یه سری روشهای ضدحملهی پرجزئیات حرف میزنه که اصلاً تو کلهم نمیره. یعنیداشت بعد از ضربه به نقاط حساس، میاد درباره تکنیکهای ضدحملهی جامع، فریبهای ضدحمله و روشهای برگردوندنِ زورِ حریف علیه خودش حرف میزنه. انگار یه هنرشکاک رزمیه که باید بعد از مسلط شدن به انرژی درونی، هنرهای انگشت، هنرهای کف دست و حتی هنرهای گلاویز شدن، تازه بیای اینم تنگش اضافه کنی.»
«این مشکله؟»
«اگه حریف تظاهر کنه که گول خورده و بعد ضدحمله بزنه، کارت تمومه و میمیری. هنر رزمیایه که تویکرد یه وادیِ نسبتاً خطرناک سیر میکنه. اولاً، باید بینقص یادش بگیری، دوماً، باید در حالی ازش استفاده کنی کهاقسام داری سطح مهارت حریف رو میسنجی. سوماً، باید همیشه حواست باشه که همین تکنیک رو علیه خودت استفاده نکنن.»
مویونگ بک لبخند زد.
«تو که همهبخواید چی رو گرفتی،اقامتگاه پس چرا میگی سخته؟»
«دکتر.»
«بله.»
«این سطح از تکنیک جلوی اختلاف قدرت فاحش، هیچ پخی نیست و به کار نمیاد. چطوراینجا میخوای یه موج خروشان رو با یه تکنیک ضدحمله مثل پیوند گل برگردونی؟ این چیزی جز یهفضای تکنیک نهایی مکمل نیست که بعد از مسلط شدن به یه هنر رزمی اصلی، بهش اضافه میکنی.»
مویونگ بک که لحظهای مات و مبهوتمحقق نگاهم میکرد، جعبه کوچکی از کشو بیرونتاخته آورد و به سوزنهای فولادی داخلش خیره شد.
مویونگ بک در حالیبودمشان که سوزن فولادی را نگهبقیه داشته بود، به من گفت:
«کلیاتش یه ضدحملهست کهالان هوشمندانه زور یا انرژی درونیکار حریف رو به خودش برمیگردونه.»
«خب که چی؟»
«انرژی درونی من هنوز عمیق نیست، پس اگه ازش استفاده کنم، میشه یه تکنیک برای بقا. مخصوصاًباید اگه یه سوزن فولادی مثل این داشته باشم، میتونم حتی وقتی حریف میخواد تکنیک رو علیه خودم برگردونه،بلافاصله با محاسبه ضربه بزنم. اگه نوک سوزن فولادی رو به پودر فلجکننده آغشته کنم، مبارزه همونجا تموم میشه.»
«فهمیدم.»
دست راستمدیده رو گرفتمالان سمت مویونگ بک.
«اگه از اینجا نیرویهمون کف دستم رو خالی کنمبرکه تو صورتت، چطوری دفاع میکنی؟»
مویونگ بک آروم دستش روعقاب آورد جلو، مچ دستم رو هلاینجا داد و مسیرش رو عوض کرد.
منم همونطور که داشت مچمالان رو منحرف میکرد، با دستکار چپم آروم ساعدش رو گرفتم.
«اگه پیشبینی کنم که این کار رو میکنیبقیه و همزمان ساعدت رو بگیرم تا خوردش کنمکارش چی؟ مبارزه یعنی جنگ روانی و خوندن دست حریف.»
مویونگ بک لبخند زد.
«فقط شما میتونید همچین کاری کنید، رهبر فرقه.سفیدپوش مگه اکثر رزمیکارای موریم مثل شما میجنگن؟ منمطبیعتاً باید بسته به طرف مقابل ازش استفاده کنم.»
دوتایی کلهمون رودیده کج کردیم و همزمانتشخیص زل زدیم به کتاب.
مویونگ بک هم حتماً یهدیگر چیزی حس کرده بود کهسختی اول با دستش اشاره کرد.
«بفرمایید، اول شما نگاه کنید.»
تازه اون موقع رفتم سراغ نیمهاقامتگاه دوم «هنر الهی پیوند گل» وبدون دوباره عکسها و متنش رو بررسی کردم.
یه جملهای که قبلاً ازش رددیگر شده بودم حالا بدجور تو چشمبود میزد. بلند برای مویونگ بک خوندمش.
«در نهایت، هدف اینه که تکنیک حریف رو کامل کپی کنی و به خودشدست برگردونی. کپی کردن یعنی تقلید دقیق، پس درسته که تا جای ممکن تمام هنرهایدوباره رزمی دنیا رو بررسی کنی. بعد از اون، پیوند گل حتی درخشانتر خواهد شد.»
چونهم روپنهان گذاشتم رو دستمآرامش و ادامه دادم.
«پس یه کتاب رزمیه که مجبورتاقامتگاه میکنه درس بخونی. تهش اینکه، اصلا بااستراحت روحیات من سازگار نیست. تو میخوای بخونیش؟»
مویونگ بک سر تکون داد.
«بله. نظرم رو جلب کرده.»
«خوبه. همونطور که محقق سفیدپوش گفت، با این هنربرکه رزمی مطمئن شدم که اخلاقیات ما واقعاً با هماستراحت فرق داره. بخشی داره که باعث انحراف چی بشه؟»
«موقع مطالعه حواسم هست.»
«اگه جایی گیر کردی یاالان رو مخت بود، تنهایی باهاش کلنجارسختی نرو. بیا با هم حرف بزنیم.»
«چشم، رهبر فرقه.»
وقتی بلندپنهان شدم، مویونگهمون بک پرسید.
«دارید میرید؟»
«خیلی وقته اومدم، بایدبودمشان یه دوری بزنم. یهدادنشان سری هم به ساختوساز بزنم.»
داشتم از دفتر میزدم بیروندیگر که مویونگ بک از پشت صدامبود کرد. لحنش با همیشه فرق داشت.
«رهبر فرقه.»
«ها؟»
«لطفاً انقدر اینوردیده اونور نچرخید ودیگر یه کم بخوابید.»
«آه...»
به مویونگ بکاصل نگاه کردم وذهنه سرم رو تکون دادم.
«باشه. پاک یادم رفته بود.»
وقتی داشتم میرفتم سمتالان استان ایلیانگ، تازه فهمیدمبقیه چرا چشمام انقدر سنگین شده.
انگار خیلی وقتاصل بود که ازذهنه تایم خوابم گذشته بود.
هم کنجکاو بودم ببینم ساختوساز مسافرخانه زاهامحقق به کجا رسیده، هم هوس دندههای خوکتاخته رستوران خورشید بهاری زده بود به سرم.
میخواستم اول برم رستوران خورشید بهاری، کهتشخیص دیدم یه گدای جوون که تا حالابعد ندیده بودمش، تکیه داده به دیوار کنار جاده.
بهم نگاه کردبودمشان و یه کمتشخیص سرش رو خم کرد.
چارهای نداشتم جزاصل اینکه منم سرذهنه تکون بدم و بگم:
«خسته نباشی.»
گدا یه کاسه برنجیبودمشان گرفت جلوم و بادادنشان چوبهای غذاخوری زد بهش.
درخواست گدا روبودمشان نادیده گرفتم وتشخیص سرعتم رو زیاد کردم.
چرا سروکلهپنهان فرقه گدایانهمون اینجا پیدا شده؟
یه لحظه کنجکاو شدمبرکه و با سرعت رفتمسفیدپوش سمت رستوران خورشید بهاری.
یه لحظه بعد، جلویبودمشان رستوران وایسادم و دوردادنشان و بر رو نگاه کردم.
همونطور که انتظار داشتم، گداهایی روتشخیص دیدم که قبلاً ندیده بودم. نشسته بودنبعد رو زمین و با سنگریزه بازی میکردن.
ولی سنگریزهها از اونایی نبودآرامش که بچهها باهاش بازی میکنن؛ همشوناقامتگاه انگار از آهن ساخته شده بودن.
'این گداهای حرومزادهبخواید تو استان ایلیانگاقامتگاه چه غلطی میکنن؟'
وارد رستوران خورشیددیده بهاری شدم و نتونستمتشخیص جلوی تعجبم رو بگیرم.
خواهر رزمی کوچکتر هونگ کهدیگر داشت زمین رو تی میکشید، ازبود جا پرید و بهم زل زد.
«برادر ارشد بزرگ.»
«اوه، خواهر کوچکتر هونگ.»
این بار، برادر دوک-سو کهالان از آشپزخونه اومد بیرون همکار با دیدن من قیافهش شوکه شد.
«اوه، اومدی؟»
تو یه وضعیتاصل گیجکنندهای بودیم، هیذهنه همدیگه رو سورپرایز میکردیم.
کونم روراستش گذاشتم رو صندلیعقاب همیشگی و گفتم:
«چرا انقدر گدا زیاد شده؟ ودیگر تو چرا اینجایی، خواهر کوچکتر هونگ؟بود به هر حال، یه چیزی بده بخوریم.»
«باشه. الان میارم. صبر کن.»
جانگ دوک-سو فرار کرد تو آشپزخونه وراستش هونگ شین هم یه خنده خشک کردیککله و به تمیز کردن میز ادامه داد.
«برادر ارشدراستش بزرگ، حالتونبرکه خوب بوده؟»
«آره.»
هونگ شین یه کتری،الان یه لیوان آب و چوبهایکار غذاخوری آورد و گذاشت جلوم.
مشکل اینجاپنهان بود که حرکاتشآرامش خیلی ماهرانه بود.
«خواهر کوچکترراستش هونگ، اینجابرکه استخدام شدی؟»
«بله. گفتن وقتی به مسافرخانهالان زاها نقل مکان کنن، بهکار نیروی کمکی زیادی نیاز دارن.»
«از کیدیده تا حالاالان گداها اینجان؟»
«از دیروزپنهان صبح یهوهمون تعدادشون زیاد شد.»
«آهان، یعنی قبلش هم بودن؟»
«بله.»
«و میدونیدیده که مالالان فرقه گدایان هستن؟»
«همشون انگار هنرهایاصل رزمی بلد بودن،ذهنه واسه همین حدس زدم.»
سرم رو تکون دادم.
«گداهای بیشتر تو استانبودمشان ایلیانگ، چه مناسبت فرخندهای.دادنشان خواهر کوچکتر هونگ، وایسا جلوم.»
به هونگ شینبودمشان گفتم روبروم وایسه ودادنشان قیافهش رو آنالیز کردم.
چشمای هونگ شین نمیتونست رو من متمرکز بشه؛بخواید مثل اینکه بخواد از پرتوهای نور جاخالی بده،اینجا همش دور و بر رستوران خورشید بهاری میچرخید.
از اون تو، برادر دوک-سو بااقامتگاه یه کاسه دنده خوک اومد بیرون، بعداستراحت دوباره یهو پرید و بهم نگاه کرد.
«آه، اول اینودیده بخور. الان نودلدیگر درست میکنم و میارم.»
دستام رودیده به همالان مالیدم و گفتم:
«بهبه، دنده خوک فوراً آماده شد. انگار از قبل آماده بوده. میدونستیمحقق دارم میام؟ امکان نداره. به هر حال، شانس آوردم. بیا با همذهن بخوریم، خواهر کوچکتر. برادر دوک-سو، باید به خواهر کوچکتر هونگ هم بدیها.»
برادر دوک-سو بعد ازبرکه گذاشتن دندهها، دوباره فرار کردیککله تو آشپزخونه و جواب داد:
«آه، باشه.»
به صندلی روبرومبودمشان اشاره کردم وتشخیص به هونگ شین گفتم:
«بشین.»
«چشم.»
تماشا کردم که جانگ دوک-سوالان با دنده خوک برای هونگکار شین اومد بیرون و اشاره کردم.
«تو هم بشین اینجا، داداش.»
وقتی به صندلی سمت راستمآرامش اشاره کردم، جانگ دوک-سو یهعقاب خنده ضایع کرد و جواب داد:
«آه، بشینم؟»
بوی دندههای روی میز روالان کشیدم تو دماغم و بعد قیافهسختی اون دو تا رو برانداز کردم.
میخواستم بیشتر اذیتشونبودمشان کنم، ولی نتونستمتشخیص جلوی خندهم رو بگیرم.
فعلاً اعضای فرقه گدایان کهآرامش بیرون منتظر بودن رو فراموش کردماقامتگاه و به اون دو تا گفتم:
«برادر دوک-سو،راستش هونگ شین.برکه شما دو تا.»
«ها؟»
«بله، برادر ارشد بزرگ.»
خندهم بند نمیومد،اصل واسه همین رفتمذهنه سر اصل مطلب.
«... خیلی به هم میاید.»
تو یه لحظه صورت هونگالان شین مثل لبو قرمز شد وسختی برادر دوک-سو پشت سرش رو خاروند.
عمراً فکر نمیکردم توی رستوراندیگر خورشید بهاری همچین پاداش بزرگیسختی بابت بازگشتم به گذشته حس کنم.
چون تو زندگی قبلیش، برادر دوک-سوذهنه مثل یه پیرپسر زندگی کرد و مرد،سفیدپوش بدون اینکه هیچوقت زنی رو ملاقات کنه.
«عجب... واسهراستش همینه کهبرکه میگن زندگی مرموزه؟»
با خودمقبل خندیدم وبودمشان بعد ازشون پرسیدم:
«یه چیزیدیده بگید. یا خودمدیگر حدسم رو بگم؟»
هونگ شین و جانگهمون دوک-سو به هم نگاهبخواید کردن و بعد بهم گفتن:
«بله.»
«حدست چیه؟»
«خواهر کوچکتر هونگ یه کمدیگر شکموئه، واسه همین زیاد میومدسختی اینجا دنده خوک بخوره، و بعدشم...»
تا حدسم رو گفتم،همون جانگ دوک-سو سرش رو انداختبرکه عقب و زد زیر خنده.
«هاهاهاها...»
از هونگ شین پرسیدم:
«اشتباه گفتم؟»
هونگ شین بااصل یه صورت خندونذهنه و خجالتزده جواب داد:
«درست گفتی.»
هر سهقبل تامون همزمانبودمشان زدیم زیر خنده.
همچین چیزیدیده تو دنیاالان اتفاق بیفته...
دندههای خوک جوناصل یه مرد روذهنه نجات داده بود.