---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 382: مردی بدون خون و اشک • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 382: مردی بدون خون و اشک

0

تو یه همچین‌قراره​ وضعیتی عمراً می‌شد‌همون​ پلک رو هم گذاشت.

برادر ارشد هم روی تخت دراز کشیده بود و‌می‌کنن​ استراحت می‌کرد، اما شرط می‌بندم خیلی بیشتر از زمانی که‌امشب​ فقط با هفت قاتل یون‌نان طرف بودیم، احساس ناآرامی می‌کرد.

چشمم رو به‌لحظه‌ای​ لشکری که تو تاریکی‌پریده​ فرو رفته بود، دوختم.

کشیک دادن واقعی یعنی همین.

صدای برادر‌نمی‌دونستم​ ارشد رو‌خوابم​ از پشتم شنیدم.

«هر وقت خوابت‌خودش​ گرفت بیا پایین.‌می‌رسید​ جامون رو عوض می‌کنیم.»

فقط سرم رو تکون دادم.

خودم هم‌کار​ نمی‌دونستم کی‌حتماً​ قراره خوابم بگیره.

همون لحظه‌ای که چشمم‌خوابم​ به لشکرشون افتاد، خواب‌لشکرشون​ از سرم پریده بود.

صدای پچ‌پچ‌چشم‌ها​ هفت قاتل یون‌نان‌نظر​ به گوشم رسید.

«...به نظرتون باید‌لحظه‌ای​ شیفتی هر دو‌خواب​ ساعت یه بار بخوابیم؟»

«خفه شو بابا.‌می‌کنن​ فکر کردی تو‌برگشته​ این وضعیت خوابت می‌بره؟»

«مجبوریم بخوابیم.»

«احمقِ بی‌مصرف.»

بعد از اون سکوت حاکم شد. ماه‌پریده​ برای لحظه‌ای کوتاه از پشت ابرها بیرون‌ساعت​ اومد و لشکر دشمن رو روشن کرد.

عجیب بود، بعضی‌هاشون چشماشون رو‌دوباره​ بسته بودن و بعضی‌ها با چشمای‌حرف​ باز، زل زده بودن به من.

بستن چشم‌ها هم خودش یه جور‌همون​ استراحت بود و به نظر می‌رسید‌پچ‌پچ​ دارن شیفتی این کار رو می‌کنن.

حتماً ابرها دوباره برگشته‌جور​ بودن، چون نگاه‌هاشون یک بار‌می‌کنن​ دیگه تو تاریکی بلعیده شد.

رو به‌همون​ لشکرشون به‌لشکرشون​ حرف اومدم.

«فقط همین‌کار​ یه امشب‌حتماً​ رو وقت دارین.»

بینشون حتی یه دیوونه‌خوابم​ هم پیدا نمی‌شد که‌لشکرشون​ بخواد با من هم‌کلام بشه.

مهم نبود.

من آدمی‌ام که‌لحظه‌ای​ حرفی که تو‌خواب​ دلشه رو می‌زنه.

«اینجا کسی جز من و مردی که قبلاً بهش می‌گفتن فرستاده چپ، یعنی همون شیطان شمشیر، نیست. ولی فردا که جنگ‌هم‌کلام​ تمام‌عیار شروع بشه، بیشترتون قراره غزل خداحافظی رو بخونین. یعنی امشب می‌تونه آخرین شب زندگی‌تون باشه. البته، اگه رهبر فرقه‌تون پیداش‌تمام‌عیار​ بشه، شاید آخرین شب من هم باشه. کسی اینجا هست که برنامه داشته باشه فردا بمیره؟ دستش رو ببره بالا. هیچ‌کس؟»

«...»

«حدس می‌زدم. منم هیچ قصدی برای مردن ندارم. با این حال، بیاید هر دو طرف قبول کنیم که این می‌تونه آخرین شب زندگی‌مون باشه. رهبر فرقه آدم ترسناکیه، برای همین تا حدودی بهتون حق می‌دم. مردی شکست‌ناپذیر، مردی بدون‌بهش​ رقیب. کسی اینجا هست که با میل خودش عضو فرقه شده باشه؟ هیچ‌کس؟ دستگیرتون کردن؟ به زور کشوندنتون اینجا؟ یا خاندانتون نسل در نسل عضو فرقه بودن؟ به خاطر پول اومدین؟ یا خونواده‌تون رو قتل‌عام کردن و شما رو‌ندارم​ دزدیدن؟ داستانتون هر کوفتی که هست، الان دارین با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کنین. کسی بین شما بود که به برادر ارشد احترام بذاره؟ محض اطلاع، منظورم از برادر ارشد همون شیطان شمشیره. هیچ‌کس؟ یا شایدم فقط جرئت ندارین جواب بدین؟»

«...»

«مجبور نیستین جواب بدین. احتمالاً یکی پیدا می‌شه. باید باشه. فرستاده چپِ سابق آدم کوته‌فکری نیست. یکی‌دیوونه​ از اشباح مقر قدیمی که خیلی وقت پیش به دست ما کشته شد، یه چیزی گفت. اون به‌فرستاده​ برادر ارشد می‌گفت شماره سیزده. شماره سیزده، تا حالا به گوشتون خورده؟ بین این همه اسم، شماره سیزده.»

«...»

«نه شماره یک، نه شماره دو، نه شماره ششصد و هشتاد و سه. شماره سیزده. شماها بهتر از من می‌دونین که صدا زدن یه نفر با شماره تو فرقه یعنی چی. یعنی اون یه برده ارشده که خیلی قبل‌تر از‌می‌گفتن​ شماها تو فرقه جون کنده. برای همینه که درکتون می‌کنم. حتی مردی مثل برادر ارشد هم دورانی رو گذرونده که بهش می‌گفتن شماره سیزده، زنده موند، بازم زنده موند، و اون‌قدر زنده موند تا شد فرستاده چپ، و بعد یه روز‌قبول​ نظرش عوض شد و از فرقه زد بیرون. اون تصمیم گرفت جلوی رهبر فرقه‌ای بایسته که اکثریت ازش وحشت دارن. انتخاب غافلگیرکننده‌ایه. برای همینه که بهش می‌گم برادر ارشد. کدوم یکی از شماها می‌تونست همچین انتخابی بکنه؟ هیچ‌کدومتون. کار راحتی نیست.»

«...»

«اینکه مردی به اسم شماره سیزده بتونه بشه فرستاده چپ، خودش یه معجزه‌ست. و اینکه کسی با‌دیوونه​ اون جایگاه همین‌طوری پاشه و از فرقه بره. فرستاده چپِ جدید فردا می‌رسه اینجا؟ چه جور آدمیه؟‌می‌گفتن​ به اندازه مردی که من بهش می‌گم برادر ارشد، قوی هست؟ مردی هست که بهش احترام بذارین؟»

این‌قدر با خودم‌قراره​ حرف زدم که‌همون​ گلوم خشک شد.

سرم رو چرخوندم‌خودش​ و به هفت‌می‌رسید​ قاتل یون‌نان نگاه کردم.

«یکم شراب برام بیارین.»

از اونجایی که ارباب ده‌هزار شیطان‌برگشته​ دراز کشیده بود، شبح شمشیر پرنده شراب‌امشب​ رو آورد و از دیوار اومد بالا.

نگاهی به شراب انداختم و‌بگیره​ بعد به شبح شمشیر پرنده‌خواب​ که اون رو آورده بود گفتم.

«بنوش.»

شبح شمشیر پرنده یه جرعه‌افتاد​ از شراب خورد و بعد‌رسید​ اون رو سمت من گرفت.

شراب رو‌کار​ گرفتم و‌حتماً​ گلویی تازه کردم.

تازه اون موقع بود‌خوابم​ که صدایی از سمت‌لشکرشون​ فرقه شیطانی بلند شد.

«پس شماها همون هفت‌جور​ قاتل یون‌نان هستین. شما‌کار​ حروم‌زاده‌ها چرا هنوز زنده‌اید؟»

شبح شمشیر پرنده‌لحظه‌ای​ به تاریکی خیره شد‌پریده​ و جوابش رو داد.

«زنده‌ایم چون هنوز داریم‌حتماً​ نفس می‌کشیم. این دیگه‌نگاه‌هاشون​ چه سؤال چرت و پرتیه؟»

شبح شمشیر پرنده به‌خوابم​ محض اینکه حرفش رو‌لشکرشون​ زد، از دیوار رفت پایین.

زیر لب غرغر کرد.

«می‌پرسه چرا نمردم...»

با این فکر که الان‌دوباره​ قراره با هم گلاویز بشن،‌بلعیده​ پیش‌دستی کردم و میون‌داری کردم.

«همگی خفه شید. خودم توضیح می‌دم چرا هفت قاتل یون‌نان هنوز زنده‌ان. برادر ارشد دلش نمی‌خواست دست‌پخت من رو بخوره، برای همین برای پخت‌وپز و نظافت بهشون نیاز داشتم‌احمقِ​ و در نتیجه نکشتمشون. این یعنی چی؟ یعنی برادر ارشد ذائقه خیلی حساسی داره. اصلاً و ابداً به این معنی نیست که من آشپز بدی‌ام. من قبلاً صاحب مسافرخونه‌جور​ بودم؛ عمراً دست‌پختم بد باشه. من استاد پختن نودل سر مرغم، اون‌قدر خوشمزه‌ست که اگه دو نفر با هم بخورن، ممکنه یکیشون بمیره و اون یکی اصلاً متوجه نشه.»

این اولین باری بود‌جور​ که این همه آدم‌کار​ مطلقاً هیچ واکنشی نشون نمی‌دادن.

به هفت‌همون​ قاتل یون‌نان‌لشکرشون​ دستور دادم.

«آتیش رو بیشتر کنید.»

با تکون خوردن‌قراره​ اون مردهای غرغرو،‌همون​ مسافرخانه زاها روشن‌تر شد.

از لشکر پرسیدم.

«رئیس کیه؟»

«چرا می‌پرسی؟»

این صدای مردی بود که‌بگیره​ قبلاً خودش رو به عنوان‌خواب​ ارباب ببر طلایی معرفی کرده بود.

چیزی که‌چشم‌ها​ برام سؤال شده‌نظر​ بود رو پرسیدم.

«رهبر فرقه هم قراره بیاد؟»

«ایشون رهبر فرقه هستن.»

«خب، میاد یا نه؟ چرا لال شدی؟ ارباب ببر طلایی، فرستاده چپِ‌پچ‌پچ​ سابق مردیه که بعد از گذشت سال‌ها، به روشن‌بینی رسید و فهمید‌کردی​ که فرقه جای نرمالی نیست و برخلاف احمقی مثل تو، زد بیرون.»

چیزی تو تاریکی برق‌جور​ زد و یه خنجر مستقیم‌می‌کنن​ به سمت چشمام پرتاب شد.

با دستی که با هنر‌افتاد​ یخ آمیخته شده بود گرفتمش‌رسید​ و بعد به لشکر نگاه کردم.

دست راستم رو بالا بردم و‌برگشته​ خنجر رو دقیقاً به همون جایی‌اومدم​ که ازش اومده بود، پرت کردم.

با یه صدای زوزه تیز، خنجر‌همون​ تو هوا شکافت و هم‌زمان صدای‌پچ‌پچ​ کشیده شدن یه شمشیر به گوش رسید.

یه تیغه نیمه‌کشیده خنجر رو منحرف‌می‌رسید​ کرد و با یه صدای خفه،‌برگشته​ یکی از اعضای فرقه نقش زمین شد.

اینکه حتی یه جیغ‌لشکرشون​ کوتاه هم نکشید، باعث شد‌گوشم​ وضعیتش رقت‌انگیزتر به نظر برسه.

با این حال،‌می‌کنن​ لشکر حتی خم‌برگشته​ به ابرو نیاورد.

«یکم مبهمه که‌قراره​ من کشتمش یا‌همون​ ارباب ببر طلایی.»

«...»

«بیاید فرض کنیم دوتایی با هم کشتیمش. تو این وضعیت، چاره‌ای ندارم جز اینکه به زور نیت رهبر فرقه رو حدس بزنم. تا وقتی که رهبر فرقه شخصاً خودش رو نشون نده، شماها نمی‌تونید من و برادر ارشد رو بکشید یا شمشیر رو بگیرید. اون فقط داره بهتون می‌گه برید بمیرید. داشتن یه‌خودش​ لشکر بزرگ هیچ فایده‌ای نداره. حتی اگه فرستاده چپِ جدید کلی پول داشته باشه و قاتلای زیادی اجیر کرده باشه، بازم فرقی نمی‌کنه. برادر ارشد به این خاطر شد فرستاده چپ که از همون اولش از شماها بهتر بود. فرستاده راست هم که قدرت رزمی تقریباً مشابهی داشت، الان از فرقه رفته. ما‌زندگی‌تون​ بیشتر اشباح متغیر رو تا حد مرگ کتک زدیم. شماها لبه یه صخره ایستادید. وقتی سپیده بزنه، باید بپرید پایین و خودکشی کنید. این چیزیه که رهبر فرقه‌تون می‌خواد. به نظر می‌رسه اون از هر کسی که هنرهای رزمی یاد گرفته، متنفره. داره صحنه رو طوری می‌چینه که هم دوست و هم دشمن بمیرن.»

ارباب ببر‌کار​ طلایی دهن‌حتماً​ باز کرد.

«گروه نهم، بیدار شید.»

صدای خش‌خش لباس‌ها به‌جور​ گوش رسید و ده‌ها مرد‌می‌کنن​ هم‌زمان از جا بلند شدن.

دستور ارباب‌همون​ ببر طلایی‌لشکرشون​ صادر شد.

«دهن اون‌کار​ رهبر فرقه‌حتماً​ رو جر بدید.»

قبل از اینکه گروه نهم بتونه از جاش تکون بخوره، موقعیت‌پریده​ گردن مردهایی که ایستاده بودن رو پیش‌بینی کردم و به محض‌بابا​ بیرون کشیدن شمشیرم، هم‌زمان اون رو با چی شعله آمیخته کردم.

چی شمشیر که از تیغه شمشیر چوبی‌دارن​ بیرون جهید و با فوران شعله کشیده‌نگاه‌هاشون​ شد، تو یه خط مستقیم امتداد پیدا کرد.

شواک!

صدای فواره زدن خون‌حتماً​ با صدای خفه افتادن سرها‌دیگه​ روی زمین در هم آمیخت.

به هر حال،‌قراره​ بیشترِ اعضای گروه نهم‌لحظه‌ای​ از جاشون تکون نخوردن.

ولی با این حال، حتماً‌نظر​ یه عده‌شون زنده مونده بودن، چون‌دوباره​ بردِ چی شمشیر بهشون نرسیده بود.

همین که نور مهتاب یه کم جون‌پریده​ گرفت، فقط تونستم اونایی رو ببینم که هنوز‌بار​ کله‌هاشون سر جاش بود و سیخ وایساده بودن.

رو کردم‌کار​ به ارباب ببر‌دوباره​ طلایی و گفتم:

«وقتی این‌جوری پا می‌شدم می‌اومدم اینجا، انتظار داشتم هزار بار بمیرم. ولی اگه واقعاً مهارت‌هات انقدر خفنه، درسته که اول خودت بیای‌بابا​ به چالش بکشیم. چه فرقه شیطانی باشه، چه یه نیروی نظامی، یا حتی یه باند درپیتِ محلی، مگه این وظیفه رهبر نیست؟‌روشن​ نکنه واقعاً فکر می‌کنی اون زیردستت می‌تونه دهن منو سرویس کنه؟ ارباب ببر طلایی، به خاطر احساساتِ مسخره‌ت، زیردست‌هات رو به کشتن نده.»

«...»

«این قضیه رو فقط رهبر فرقه، من و برادر ارشد می‌تونیم حلش کنیم.‌شیفتی​ شایدم بشه یه جورایی با فرستاده چپِ جدید که فردا می‌رسه، در موردش‌بی‌مصرف​ مذاکره کرد. پس دهنت رو ببند و آخرین شب زندگیت رو تو سکوت بگذرون.»

ارباب ببر‌کار​ طلایی هیچ‌حتماً​ جوابی نداد.

یه پیشنهاد بهش دادم.

«البته خیلی بعیده که عقب‌نشینی کنی، ولی حتی اگه این‌حتماً​ کار رو هم بکنی، دنبالت نمی‌افتم. چون می‌دونم در حد و‌بینشون​ اندازه من نیستی. کسی اینجا چیزی درباره تکنیک نهاییِ من شنیده؟»

خودم دوباره‌همون​ دستم رو‌لشکرشون​ بردم بالا.

«هیچ‌کس؟ حتی اگه شنیده باشین هم روتون نمیشه بگین آره. به هر حال. اگه‌دارین​ یه بار دیگه پیشنهادم برای اینکه امشب رو مثل بچه‌ی آدم ساکت بمونین رد کنی،‌اینجا​ همون آسمان درخشان خورشید و ماه رو که این‌قدر شایعه‌ش پیچیده، شخصاً بهت نشون می‌دم.»

یه انگشتم رو آوردم بالا.

«شاید موقع جنگیدن با رهبر فرقه حتی وقت نکنم از آسمان درخشان خورشید‌چون​ و ماه استفاده کنم، ولی اگه استفاده کنم، تضمین می‌دم که حتی رهبر فرقه‌تون‌هم‌کلام​ هم اولش ازش جاخالی میده. می‌دونی چرا؟ چون این آسمان درخشان خورشید و ماهه!»

برادر ارشد پرید وسط حرفم.

«برادر سوم.»

«چیه؟»

«استراحت کن.»

به برادر ارشد نگاه کردم.

«چرا؟»

اومد سمتم و گفت:

«چون این‌طور که داری با خودت حرف می‌زنی، بعید نیست یهو‌دوباره​ همون آسمان درخشان خورشید و ماه رو بزنی. اگه اون لعنتی‌حتی​ رو ول کنی، منم باید ازش جاخالی بدم، پس بهتره بگیری بخوابی.»

«همم.»

تا دیدم حرف برادر ارشد‌دوباره​ منطقیه، از روی دیوار پریدم و‌حرف​ یه ضرب روی تخت فرود اومدم.

برادر ارشد هم انگار که بخواد شیفت‌لحظه‌ای​ عوض کنه، پرید رو هوا، روی دیوار‌رسید​ فرود اومد و چهارزانو تو حالت لوتوس نشست.

با ظاهر شدن برادر‌جور​ ارشد روی دیوار، فضا به‌می‌کنن​ طرز عجیبی ساکت‌تر هم شد.

هر چی نباشه، فرستاده‌لشکرشون​ چپِ سابق داشت به‌پچ‌پچ​ زیردست‌های قدیمیش نگاه می‌کرد.

کجکی روی تخت دراز کشیدم؛ یه وقتایی به هفت‌دیگه​ قاتل یون‌نان زل می‌زدم و یه وقتایی هم به‌پیدا​ پشت برادر ارشد که چهارزانو نشسته بود نگاه می‌کردم.

تو اوج سکوت،‌قراره​ برادر ارشد بالاخره‌همون​ به حرف اومد.

«ارباب ببر طلایی.»

«بگو.»

«آرنجت کاملاً خوب شده؟ شنیدم یه‌برگشته​ خنجر توش فرو رفته بود، ولی‌اومدم​ انگار جون سالم به در بردی.»

«الان دیگه خوبه.»

«بهتر از قبل؟»

«معلومه که‌همون​ نسبت به‌لشکرشون​ قبل اذیت می‌کنه.»

«اون یارو‌کار​ از خانواده وی‌دوباره​ شد فرستاده چپ؟»

«آره.»

«چرا جلوش رو نگرفتی؟»

«جایی نبود‌همون​ که بخوام‌لشکرشون​ توش دخالت کنم.»

«می‌فهمی چرا رهبر‌می‌کنن​ فرقه هی داره‌برگشته​ برام نیرو می‌فرسته؟»

«من فقط دستورات‌قراره​ رو اجرا می‌کنم؛‌همون​ نیازی به فهمیدن ندارم.»

برادر ارشد دوباره پرسید:

«می‌دونی چرا‌همون​ از فرقه‌لشکرشون​ زدم بیرون؟»

«هیچ علاقه‌ای به دونستنش ندارم.»

«نه اینو می‌دونی،‌قراره​ نه اونو. حداقل نباید‌لحظه‌ای​ دلیل مردنت رو بدونی؟»

ارباب ببر طلایی جواب داد:

«مگه راه و رسم یه‌افتاد​ عضو فرقه همین نیست؟ درست‌رسید​ مثل همون موقعی که خودت بودی.»

«راه و رسمش که همینه.»

به ارباب ده‌هزار شیطان که‌بگیره​ نمی‌تونست از جاش بلند شه نگاه‌پریده​ کردم و از شش قاتل پرسیدم:

«...این ارباب ده‌هزار شیطان مرده؟»

«هنوز زنده‌ست.»

«تا جایی که من می‌بینم، فقط دلش نمی‌خواد شیفت‌دیگه​ نگهبانیش رو عوض کنه، واسه همین این‌طوری خروپف راه‌پیدا​ انداخته. به نفس کشیدنش گوش کن. بیهوش نیست، گرفته خوابیده.»

شش قاتل‌نمی‌دونستم​ به ارباب ده‌هزار‌بگیره​ شیطان نگاه کردن.

«امکان نداره...»

سرم رو تکون دادم.

«این عمراً‌کار​ صدای خوابیدنِ یه‌دوباره​ آدم عادی باشه.»

ارباب ده‌هزار شیطان‌قراره​ اخم کرد، نشست و‌لحظه‌ای​ از برادرهای کوچیک‌ترش پرسید:

«...چتونه؟»

شبح شمشیر پرنده شونه‌ی‌لشکرشون​ ارباب ده‌هزار شیطان رو‌پچ‌پچ​ گرفت و دوباره خوابوندش.

«تو فقط بخواب.»

«باشه.»

ارباب ده‌هزار شیطان یه‌جور​ آه طولانی کشید و‌کار​ دوباره چشماش رو بست.

برادر ارشد‌همون​ از ارباب‌لشکرشون​ ببر طلایی پرسید:

«جانشین فرستاده‌کار​ راست هم‌حتماً​ مشخص شده؟»

«مشخص شده.»

«کیه؟»

«شیطان تیغه از تالار داخلی‌افتاد​ و راهب صورت‌آهنی که نماینده‌رسید​ تالار خارجی بود، با هم جنگیدن.»

«کدومشون مرد؟»

«شیطان تیغه مرد.»

«این راهب صورت‌آهنی دیگه کیه؟»

«یه استادیه که هویتش توسط فرستاده چپِ جدید تضمین‌گوشم​ شده، واسه همین به نظر می‌رسه یکی از ملازمان‌بابا​ خانواده وی میونگ‌چون یا یه نفر از همون‌جاها باشه.»

برادر ارشد پوزخند زد.

«یه ملازم‌نمی‌دونستم​ نشسته جای‌خوابم​ فرستاده راست...»

«البته راهب صورت‌آهنی هم بدجور زخمی شد و یه دستش رو از دست داد، برای‌دیگه​ همین مقام فرستاده راست رو رد کرد. از تالار داخلی، شیطان جنگ دوباره پا پیش گذاشت‌آدمی‌ام​ و از تالار خارجی هم پادشاه پاگودا که ادعا می‌کنه برادر ارشدِ راهب صورت‌آهنیه، پیداش شد.»

«خب؟»

«پادشاه پاگودا‌کار​ مقام فرستاده‌حتماً​ راست رو گرفت.»

«شیطان جنگ هم مرد؟»

«قانون اینه که هر کی برای مقام فرستاده چپ یا راست‌دوباره​ مبارزه کنه و ببازه، باید بمیره. هنوز نفس می‌کشید، ولی خودش‌حتی​ با ضربه زدن به کلاهک روح بهشتی‌ش، به زندگی خودش پایان داد.»

«آخرش هم، این یعنی خانواده‌افتاد​ وی میونگ‌چون هم مقام فرستاده چپ‌نظرتون​ رو گرفته هم راست رو، نه؟»

«دقیقاً. راستی، شیطان شمشیر.»

«چیه؟»

ارباب ببر‌چشم‌ها​ طلایی با‌جور​ لحنی گیج‌ومنگ گفت:

«هنوزم نسبت‌همون​ به فرقه‌لشکرشون​ احساسی داری؟»

سؤالش یه جورایی تهاجمی‌حتماً​ بود، ولی برادر ارشد‌نگاه‌هاشون​ با خونسردی جواب داد:

«ارباب ببر طلایی، شیطان تیغه و شیطان جنگ آدمایی بودن که می‌شناختمشون. چه‌گوشم​ تو فرقه باشم چه نباشم، طبیعیه وقتی می‌شنوم آدمایی که می‌شناختم توسط استادی‌وضعیت​ که نه اسمش رو شنیدم نه آوازه‌اش رو، شکست خوردن، حالم گرفته بشه.»

«ناراحت شدی؟ چه تغییر چشمگیری.»

«...»

«مگه تو فرقه، تو خودِ نمادِ یه آدم بدون خون و اشک نبودی؟ انگار بعد از گشتن با رهبر فرقه هائو، یه چیزی مثل دلسوزی پیدا کردی، درست مثل یه‌کسی​ شمشیرزن از جناح راستین. مثل اینکه آخر سر دلت می‌خواست مثل یه آدمیزاد رفتار کنی. دیگه لقب شیطان شمشیر برات حروم شده. شیطان تیغه و شیطان جنگ که زودتر مردن،‌داشته​ الان تو رو یه موجود رقت‌انگیز می‌بینن. وقتی رهبر فرقه رسید و مردی، تو اون دنیا از اون دو تا عذرخواهی کن. بهشون بگو که با فلاکت و بدبختی مردی.»

داشتم به‌نمی‌دونستم​ مکالمه‌شون گوش‌خوابم​ می‌دادم و...

که فکرش رو می‌کنم، ارباب ببر طلایی اولین‌کار​ کسی بود که جرئت کرد این‌طوری با کلمات‌بلعیده​ تند و تیز به برادر ارشد تیکه بندازه.

به برادر ارشد نگاه کردم.

نمی‌تونستم بفهمم از روی عصبانیت ساکت‌برگشته​ شده یا اینکه اصلاً حرف‌های یارو‌اومدم​ رو به یه ورش دایورت کرده.

برادر ارشد‌نمی‌دونستم​ به ارباب‌خوابم​ ببر طلایی گفت:

«تو اول برو سلام و ارادتت رو بهشون برسون.‌می‌کنن​ منم یه کم بعدش میام. راستی ارباب ببر طلایی،‌اومدم​ من تو فرقه یه آدم بدون خون و اشک بودم؟»

ارباب ببر طلایی جواب داد:

«این الان سؤاله؟ هر خری می‌تونست ببینه‌چون​ که همچین آدمی هستی. تو تنها کسی‌دارین​ بودی که فرستاده راست باهاش مشکل داشت.»

داشتم نیم‌رخ برادر ارشد رو‌بگیره​ نگاه می‌کردم که یهو لبخند‌خواب​ زد و گوشه‌های لبش رفت بالا.

برادر ارشد در حالی که‌نظر​ داشت نیروهای فرقه شیطانی رو‌حتماً​ برانداز می‌کرد، با لحنی آروم گفت:

«راستش رو بخوای، هنوزم همونم. یه‌خواب​ آدم که هنوزم نه خون تو‌باید​ رگ‌هاشه نه اشکی تو چشماش؛ من اینم.»

«عجب...»

نتونستم جلوی خودم رو‌خوابم​ بگیرم و یه صدای‌لشکرشون​ تعجب از دهنم پرید بیرون.

لحنش اون‌قدر جدی و خشک بود که‌دارن​ حس عجیبی می‌داد، ولی وقتی بهش فکر کردم،‌دیگه​ فهمیدم این در واقع شوخیِ شیطان شمشیر بود.

به عبارت دیگه، این یه شوخی نادر‌پریده​ و ارزشمند از طرف برادر ارشد بود؛ از‌بار​ همونایی که خیلی کم پیش می‌اومد ازش بشنوی.

البته، همچین‌کار​ خنده‌دار هم نبود،‌دوباره​ واسه همین نخندیدم.

ناولها | novelha.net