چپتر 382: مردی بدون خون و اشک
0تو یه همچیننگاههاشون وضعیتی عمراً میشدحرف پلک رو هم گذاشت.
برادر ارشد هم روی تخت دراز کشیده بود وحتماً استراحت میکرد، اما شرط میبندم خیلی بیشتر از زمانی کهدارین فقط با هفت قاتل یوننان طرف بودیم، احساس ناآرامی میکرد.
چشمم رو بهدیگه لشکری که تو تاریکیامشب فرو رفته بود، دوختم.
کشیک دادن واقعی یعنی همین.
صدای برادرچون ارشد رودیگه از پشتم شنیدم.
«هر وقت خوابتجور گرفت بیا پایین.دارن جامون رو عوض میکنیم.»
فقط سرم رو تکون دادم.
خودم هممیرسید نمیدونستم کیکار قراره خوابم بگیره.
همون لحظهای که چشممدیگه به لشکرشون افتاد، خوابامشب از سرم پریده بود.
صدای پچپچخودش هفت قاتل یوننانمیرسید به گوشم رسید.
«...به نظرتون بایددیگه شیفتی هر دواومدم ساعت یه بار بخوابیم؟»
«خفه شو بابا.دارن فکر کردی توحتماً این وضعیت خوابت میبره؟»
«مجبوریم بخوابیم.»
«احمقِ بیمصرف.»
بعد از اون سکوت حاکم شد. ماهامشب برای لحظهای کوتاه از پشت ابرها بیرونبخواد اومد و لشکر دشمن رو روشن کرد.
عجیب بود، بعضیهاشون چشماشون رومیکنن بسته بودن و بعضیها با چشمایدیگه باز، زل زده بودن به من.
بستن چشمها هم خودش یه جورحرف استراحت بود و به نظر میرسیددیوونه دارن شیفتی این کار رو میکنن.
حتماً ابرها دوباره برگشتهنظر بودن، چون نگاههاشون یک بارحتماً دیگه تو تاریکی بلعیده شد.
رو بهنگاههاشون لشکرشون بهبلعیده حرف اومدم.
«فقط همینمیرسید یه امشبکار رو وقت دارین.»
بینشون حتی یه دیوونهدیگه هم پیدا نمیشد کهامشب بخواد با من همکلام بشه.
مهم نبود.
من آدمیام کهدیگه حرفی که تواومدم دلشه رو میزنه.
«اینجا کسی جز من و مردی که قبلاً بهش میگفتن فرستاده چپ، یعنی همون شیطان شمشیر، نیست. ولی فردا که جنگنمیشد تمامعیار شروع بشه، بیشترتون قراره غزل خداحافظی رو بخونین. یعنی امشب میتونه آخرین شب زندگیتون باشه. البته، اگه رهبر فرقهتون پیداشفردا بشه، شاید آخرین شب من هم باشه. کسی اینجا هست که برنامه داشته باشه فردا بمیره؟ دستش رو ببره بالا. هیچکس؟»
«...»
«حدس میزدم. منم هیچ قصدی برای مردن ندارم. با این حال، بیاید هر دو طرف قبول کنیم که این میتونه آخرین شب زندگیمون باشه. رهبر فرقه آدم ترسناکیه، برای همین تا حدودی بهتون حق میدم. مردی شکستناپذیر، مردی بدونمیگفتن رقیب. کسی اینجا هست که با میل خودش عضو فرقه شده باشه؟ هیچکس؟ دستگیرتون کردن؟ به زور کشوندنتون اینجا؟ یا خاندانتون نسل در نسل عضو فرقه بودن؟ به خاطر پول اومدین؟ یا خونوادهتون رو قتلعام کردن و شما روحال دزدیدن؟ داستانتون هر کوفتی که هست، الان دارین با مرگ دستوپنجه نرم میکنین. کسی بین شما بود که به برادر ارشد احترام بذاره؟ محض اطلاع، منظورم از برادر ارشد همون شیطان شمشیره. هیچکس؟ یا شایدم فقط جرئت ندارین جواب بدین؟»
«...»
«مجبور نیستین جواب بدین. احتمالاً یکی پیدا میشه. باید باشه. فرستاده چپِ سابق آدم کوتهفکری نیست. یکیبینشون از اشباح مقر قدیمی که خیلی وقت پیش به دست ما کشته شد، یه چیزی گفت. اون بهبهش برادر ارشد میگفت شماره سیزده. شماره سیزده، تا حالا به گوشتون خورده؟ بین این همه اسم، شماره سیزده.»
«...»
«نه شماره یک، نه شماره دو، نه شماره ششصد و هشتاد و سه. شماره سیزده. شماها بهتر از من میدونین که صدا زدن یه نفر با شماره تو فرقه یعنی چی. یعنی اون یه برده ارشده که خیلی قبلتر ازفرستاده شماها تو فرقه جون کنده. برای همینه که درکتون میکنم. حتی مردی مثل برادر ارشد هم دورانی رو گذرونده که بهش میگفتن شماره سیزده، زنده موند، بازم زنده موند، و اونقدر زنده موند تا شد فرستاده چپ، و بعد یه روزکنیم نظرش عوض شد و از فرقه زد بیرون. اون تصمیم گرفت جلوی رهبر فرقهای بایسته که اکثریت ازش وحشت دارن. انتخاب غافلگیرکنندهایه. برای همینه که بهش میگم برادر ارشد. کدوم یکی از شماها میتونست همچین انتخابی بکنه؟ هیچکدومتون. کار راحتی نیست.»
«...»
«اینکه مردی به اسم شماره سیزده بتونه بشه فرستاده چپ، خودش یه معجزهست. و اینکه کسی بابینشون اون جایگاه همینطوری پاشه و از فرقه بره. فرستاده چپِ جدید فردا میرسه اینجا؟ چه جور آدمیه؟قبلاً به اندازه مردی که من بهش میگم برادر ارشد، قوی هست؟ مردی هست که بهش احترام بذارین؟»
اینقدر با خودمنگاههاشون حرف زدم کهحرف گلوم خشک شد.
سرم رو چرخوندمجور و به هفتدارن قاتل یوننان نگاه کردم.
«یکم شراب برام بیارین.»
از اونجایی که ارباب دههزار شیطانحتماً دراز کشیده بود، شبح شمشیر پرنده شرابحرف رو آورد و از دیوار اومد بالا.
نگاهی به شراب انداختم وبلعیده بعد به شبح شمشیر پرندهبینشون که اون رو آورده بود گفتم.
«بنوش.»
شبح شمشیر پرنده یه جرعهحرف از شراب خورد و بعدحتی اون رو سمت من گرفت.
شراب رومیرسید گرفتم وکار گلویی تازه کردم.
تازه اون موقع بوددیگه که صدایی از سمتامشب فرقه شیطانی بلند شد.
«پس شماها همون هفتنظر قاتل یوننان هستین. شمامیکنن حرومزادهها چرا هنوز زندهاید؟»
شبح شمشیر پرندهدیگه به تاریکی خیره شدامشب و جوابش رو داد.
«زندهایم چون هنوز داریمکار نفس میکشیم. این دیگهبرگشته چه سؤال چرت و پرتیه؟»
شبح شمشیر پرنده بهدیگه محض اینکه حرفش روامشب زد، از دیوار رفت پایین.
زیر لب غرغر کرد.
«میپرسه چرا نمردم...»
با این فکر که الانمیکنن قراره با هم گلاویز بشن،نگاههاشون پیشدستی کردم و میونداری کردم.
«همگی خفه شید. خودم توضیح میدم چرا هفت قاتل یوننان هنوز زندهان. برادر ارشد دلش نمیخواست دستپخت من رو بخوره، برای همین برای پختوپز و نظافت بهشون نیاز داشتممیگفتن و در نتیجه نکشتمشون. این یعنی چی؟ یعنی برادر ارشد ذائقه خیلی حساسی داره. اصلاً و ابداً به این معنی نیست که من آشپز بدیام. من قبلاً صاحب مسافرخونهببره بودم؛ عمراً دستپختم بد باشه. من استاد پختن نودل سر مرغم، اونقدر خوشمزهست که اگه دو نفر با هم بخورن، ممکنه یکیشون بمیره و اون یکی اصلاً متوجه نشه.»
این اولین باری بودنظر که این همه آدممیکنن مطلقاً هیچ واکنشی نشون نمیدادن.
به هفتنگاههاشون قاتل یوننانبلعیده دستور دادم.
«آتیش رو بیشتر کنید.»
با تکون خوردننگاههاشون اون مردهای غرغرو،حرف مسافرخانه زاها روشنتر شد.
از لشکر پرسیدم.
«رئیس کیه؟»
«چرا میپرسی؟»
این صدای مردی بود کهبلعیده قبلاً خودش رو به عنوانبینشون ارباب ببر طلایی معرفی کرده بود.
چیزی کهخودش برام سؤال شدهمیرسید بود رو پرسیدم.
«رهبر فرقه هم قراره بیاد؟»
«ایشون رهبر فرقه هستن.»
«خب، میاد یا نه؟ چرا لال شدی؟ ارباب ببر طلایی، فرستاده چپِدیوونه سابق مردیه که بعد از گذشت سالها، به روشنبینی رسید و فهمیداینجا که فرقه جای نرمالی نیست و برخلاف احمقی مثل تو، زد بیرون.»
چیزی تو تاریکی برقنظر زد و یه خنجر مستقیمحتماً به سمت چشمام پرتاب شد.
با دستی که با هنرحرف یخ آمیخته شده بود گرفتمشحتی و بعد به لشکر نگاه کردم.
دست راستم رو بالا بردم وحتماً خنجر رو دقیقاً به همون جاییبلعیده که ازش اومده بود، پرت کردم.
با یه صدای زوزه تیز، خنجرحرف تو هوا شکافت و همزمان صدایدیوونه کشیده شدن یه شمشیر به گوش رسید.
یه تیغه نیمهکشیده خنجر رو منحرفدارن کرد و با یه صدای خفه،چون یکی از اعضای فرقه نقش زمین شد.
اینکه حتی یه جیغبلعیده کوتاه هم نکشید، باعث شدبینشون وضعیتش رقتانگیزتر به نظر برسه.
با این حال،دارن لشکر حتی خمحتماً به ابرو نیاورد.
«یکم مبهمه کهنگاههاشون من کشتمش یاحرف ارباب ببر طلایی.»
«...»
«بیاید فرض کنیم دوتایی با هم کشتیمش. تو این وضعیت، چارهای ندارم جز اینکه به زور نیت رهبر فرقه رو حدس بزنم. تا وقتی که رهبر فرقه شخصاً خودش رو نشون نده، شماها نمیتونید من و برادر ارشد رو بکشید یا شمشیر رو بگیرید. اون فقط داره بهتون میگه برید بمیرید. داشتن یهبرنامه لشکر بزرگ هیچ فایدهای نداره. حتی اگه فرستاده چپِ جدید کلی پول داشته باشه و قاتلای زیادی اجیر کرده باشه، بازم فرقی نمیکنه. برادر ارشد به این خاطر شد فرستاده چپ که از همون اولش از شماها بهتر بود. فرستاده راست هم که قدرت رزمی تقریباً مشابهی داشت، الان از فرقه رفته. مابذاره بیشتر اشباح متغیر رو تا حد مرگ کتک زدیم. شماها لبه یه صخره ایستادید. وقتی سپیده بزنه، باید بپرید پایین و خودکشی کنید. این چیزیه که رهبر فرقهتون میخواد. به نظر میرسه اون از هر کسی که هنرهای رزمی یاد گرفته، متنفره. داره صحنه رو طوری میچینه که هم دوست و هم دشمن بمیرن.»
ارباب ببرمیرسید طلایی دهنکار باز کرد.
«گروه نهم، بیدار شید.»
صدای خشخش لباسها بهنظر گوش رسید و دهها مردحتماً همزمان از جا بلند شدن.
دستور اربابنگاههاشون ببر طلاییبلعیده صادر شد.
«دهن اونمیرسید رهبر فرقهکار رو جر بدید.»
قبل از اینکه گروه نهم بتونه از جاش تکون بخوره، موقعیتحتی گردن مردهایی که ایستاده بودن رو پیشبینی کردم و به محضدلشه بیرون کشیدن شمشیرم، همزمان اون رو با چی شعله آمیخته کردم.
چی شمشیر که از تیغه شمشیر چوبیکار بیرون جهید و با فوران شعله کشیدهدیگه شد، تو یه خط مستقیم امتداد پیدا کرد.
شواک!
صدای فواره زدن خونکار با صدای خفه افتادن سرهاچون روی زمین در هم آمیخت.
به هر حال،نگاههاشون بیشترِ اعضای گروه نهماومدم از جاشون تکون نخوردن.
ولی با این حال، حتماًمیرسید یه عدهشون زنده مونده بودن، چونبرگشته بردِ چی شمشیر بهشون نرسیده بود.
همین که نور مهتاب یه کم جونامشب گرفت، فقط تونستم اونایی رو ببینم که هنوزهمکلام کلههاشون سر جاش بود و سیخ وایساده بودن.
رو کردممیرسید به ارباب ببرمیکنن طلایی و گفتم:
«وقتی اینجوری پا میشدم میاومدم اینجا، انتظار داشتم هزار بار بمیرم. ولی اگه واقعاً مهارتهات انقدر خفنه، درسته که اول خودت بیایدلشه به چالش بکشیم. چه فرقه شیطانی باشه، چه یه نیروی نظامی، یا حتی یه باند درپیتِ محلی، مگه این وظیفه رهبر نیست؟آخرین نکنه واقعاً فکر میکنی اون زیردستت میتونه دهن منو سرویس کنه؟ ارباب ببر طلایی، به خاطر احساساتِ مسخرهت، زیردستهات رو به کشتن نده.»
«...»
«این قضیه رو فقط رهبر فرقه، من و برادر ارشد میتونیم حلش کنیم.نمیشد شایدم بشه یه جورایی با فرستاده چپِ جدید که فردا میرسه، در موردشقبلاً مذاکره کرد. پس دهنت رو ببند و آخرین شب زندگیت رو تو سکوت بگذرون.»
ارباب ببرمیرسید طلایی هیچکار جوابی نداد.
یه پیشنهاد بهش دادم.
«البته خیلی بعیده که عقبنشینی کنی، ولی حتی اگه ایندوباره کار رو هم بکنی، دنبالت نمیافتم. چون میدونم در حد وحتی اندازه من نیستی. کسی اینجا چیزی درباره تکنیک نهاییِ من شنیده؟»
خودم دوبارهنگاههاشون دستم روبلعیده بردم بالا.
«هیچکس؟ حتی اگه شنیده باشین هم روتون نمیشه بگین آره. به هر حال. اگهاومدم یه بار دیگه پیشنهادم برای اینکه امشب رو مثل بچهی آدم ساکت بمونین رد کنی،دلشه همون آسمان درخشان خورشید و ماه رو که اینقدر شایعهش پیچیده، شخصاً بهت نشون میدم.»
یه انگشتم رو آوردم بالا.
«شاید موقع جنگیدن با رهبر فرقه حتی وقت نکنم از آسمان درخشان خورشیدنگاههاشون و ماه استفاده کنم، ولی اگه استفاده کنم، تضمین میدم که حتی رهبر فرقهتونبشه هم اولش ازش جاخالی میده. میدونی چرا؟ چون این آسمان درخشان خورشید و ماهه!»
برادر ارشد پرید وسط حرفم.
«برادر سوم.»
«چیه؟»
«استراحت کن.»
به برادر ارشد نگاه کردم.
«چرا؟»
اومد سمتم و گفت:
«چون اینطور که داری با خودت حرف میزنی، بعید نیست یهوبرگشته همون آسمان درخشان خورشید و ماه رو بزنی. اگه اون لعنتیدیوونه رو ول کنی، منم باید ازش جاخالی بدم، پس بهتره بگیری بخوابی.»
«همم.»
تا دیدم حرف برادر ارشدمیکنن منطقیه، از روی دیوار پریدم ودیگه یه ضرب روی تخت فرود اومدم.
برادر ارشد هم انگار که بخواد شیفتاومدم عوض کنه، پرید رو هوا، روی دیوارنمیشد فرود اومد و چهارزانو تو حالت لوتوس نشست.
با ظاهر شدن برادرنظر ارشد روی دیوار، فضا بهحتماً طرز عجیبی ساکتتر هم شد.
هر چی نباشه، فرستادهبلعیده چپِ سابق داشت بهدارین زیردستهای قدیمیش نگاه میکرد.
کجکی روی تخت دراز کشیدم؛ یه وقتایی به هفتچون قاتل یوننان زل میزدم و یه وقتایی هم بهحتی پشت برادر ارشد که چهارزانو نشسته بود نگاه میکردم.
تو اوج سکوت،نگاههاشون برادر ارشد بالاخرهحرف به حرف اومد.
«ارباب ببر طلایی.»
«بگو.»
«آرنجت کاملاً خوب شده؟ شنیدم یهحتماً خنجر توش فرو رفته بود، ولیبلعیده انگار جون سالم به در بردی.»
«الان دیگه خوبه.»
«بهتر از قبل؟»
«معلومه کهنگاههاشون نسبت بهبلعیده قبل اذیت میکنه.»
«اون یارومیرسید از خانواده ویمیکنن شد فرستاده چپ؟»
«آره.»
«چرا جلوش رو نگرفتی؟»
«جایی نبودنگاههاشون که بخوامبلعیده توش دخالت کنم.»
«میفهمی چرا رهبردارن فرقه هی دارهحتماً برام نیرو میفرسته؟»
«من فقط دستوراتنگاههاشون رو اجرا میکنم؛حرف نیازی به فهمیدن ندارم.»
برادر ارشد دوباره پرسید:
«میدونی چرانگاههاشون از فرقهبلعیده زدم بیرون؟»
«هیچ علاقهای به دونستنش ندارم.»
«نه اینو میدونی،نگاههاشون نه اونو. حداقل نبایداومدم دلیل مردنت رو بدونی؟»
ارباب ببر طلایی جواب داد:
«مگه راه و رسم یهحرف عضو فرقه همین نیست؟ درستحتی مثل همون موقعی که خودت بودی.»
«راه و رسمش که همینه.»
به ارباب دههزار شیطان کهبلعیده نمیتونست از جاش بلند شه نگاهحتی کردم و از شش قاتل پرسیدم:
«...این ارباب دههزار شیطان مرده؟»
«هنوز زندهست.»
«تا جایی که من میبینم، فقط دلش نمیخواد شیفتچون نگهبانیش رو عوض کنه، واسه همین اینطوری خروپف راهحتی انداخته. به نفس کشیدنش گوش کن. بیهوش نیست، گرفته خوابیده.»
شش قاتلچون به ارباب دههزاربلعیده شیطان نگاه کردن.
«امکان نداره...»
سرم رو تکون دادم.
«این عمراًمیرسید صدای خوابیدنِ یهمیکنن آدم عادی باشه.»
ارباب دههزار شیطاننگاههاشون اخم کرد، نشست واومدم از برادرهای کوچیکترش پرسید:
«...چتونه؟»
شبح شمشیر پرنده شونهیبلعیده ارباب دههزار شیطان رودارین گرفت و دوباره خوابوندش.
«تو فقط بخواب.»
«باشه.»
ارباب دههزار شیطان یهنظر آه طولانی کشید ومیکنن دوباره چشماش رو بست.
برادر ارشدنگاههاشون از ارباببلعیده ببر طلایی پرسید:
«جانشین فرستادهمیرسید راست همکار مشخص شده؟»
«مشخص شده.»
«کیه؟»
«شیطان تیغه از تالار داخلیحرف و راهب صورتآهنی که نمایندهحتی تالار خارجی بود، با هم جنگیدن.»
«کدومشون مرد؟»
«شیطان تیغه مرد.»
«این راهب صورتآهنی دیگه کیه؟»
«یه استادیه که هویتش توسط فرستاده چپِ جدید تضمینبینشون شده، واسه همین به نظر میرسه یکی از ملازماننبود خانواده وی میونگچون یا یه نفر از همونجاها باشه.»
برادر ارشد پوزخند زد.
«یه ملازمچون نشسته جایدیگه فرستاده راست...»
«البته راهب صورتآهنی هم بدجور زخمی شد و یه دستش رو از دست داد، برایبلعیده همین مقام فرستاده راست رو رد کرد. از تالار داخلی، شیطان جنگ دوباره پا پیش گذاشتحرفی و از تالار خارجی هم پادشاه پاگودا که ادعا میکنه برادر ارشدِ راهب صورتآهنیه، پیداش شد.»
«خب؟»
«پادشاه پاگودامیرسید مقام فرستادهکار راست رو گرفت.»
«شیطان جنگ هم مرد؟»
«قانون اینه که هر کی برای مقام فرستاده چپ یا راستبرگشته مبارزه کنه و ببازه، باید بمیره. هنوز نفس میکشید، ولی خودشدیوونه با ضربه زدن به کلاهک روح بهشتیش، به زندگی خودش پایان داد.»
«آخرش هم، این یعنی خانوادهحرف وی میونگچون هم مقام فرستاده چپدیوونه رو گرفته هم راست رو، نه؟»
«دقیقاً. راستی، شیطان شمشیر.»
«چیه؟»
ارباب ببرخودش طلایی بانظر لحنی گیجومنگ گفت:
«هنوزم نسبتنگاههاشون به فرقهبلعیده احساسی داری؟»
سؤالش یه جورایی تهاجمیکار بود، ولی برادر ارشدبرگشته با خونسردی جواب داد:
«ارباب ببر طلایی، شیطان تیغه و شیطان جنگ آدمایی بودن که میشناختمشون. چهپیدا تو فرقه باشم چه نباشم، طبیعیه وقتی میشنوم آدمایی که میشناختم توسط استادیمردی که نه اسمش رو شنیدم نه آوازهاش رو، شکست خوردن، حالم گرفته بشه.»
«ناراحت شدی؟ چه تغییر چشمگیری.»
«...»
«مگه تو فرقه، تو خودِ نمادِ یه آدم بدون خون و اشک نبودی؟ انگار بعد از گشتن با رهبر فرقه هائو، یه چیزی مثل دلسوزی پیدا کردی، درست مثل یهمیزنه شمشیرزن از جناح راستین. مثل اینکه آخر سر دلت میخواست مثل یه آدمیزاد رفتار کنی. دیگه لقب شیطان شمشیر برات حروم شده. شیطان تیغه و شیطان جنگ که زودتر مردن،هست الان تو رو یه موجود رقتانگیز میبینن. وقتی رهبر فرقه رسید و مردی، تو اون دنیا از اون دو تا عذرخواهی کن. بهشون بگو که با فلاکت و بدبختی مردی.»
داشتم بهچون مکالمهشون گوشدیگه میدادم و...
که فکرش رو میکنم، ارباب ببر طلایی اولینمیکنن کسی بود که جرئت کرد اینطوری با کلماتحرف تند و تیز به برادر ارشد تیکه بندازه.
به برادر ارشد نگاه کردم.
نمیتونستم بفهمم از روی عصبانیت ساکتحتماً شده یا اینکه اصلاً حرفهای یاروبلعیده رو به یه ورش دایورت کرده.
برادر ارشدچون به اربابدیگه ببر طلایی گفت:
«تو اول برو سلام و ارادتت رو بهشون برسون.حتماً منم یه کم بعدش میام. راستی ارباب ببر طلایی،امشب من تو فرقه یه آدم بدون خون و اشک بودم؟»
ارباب ببر طلایی جواب داد:
«این الان سؤاله؟ هر خری میتونست ببینهدوباره که همچین آدمی هستی. تو تنها کسیاومدم بودی که فرستاده راست باهاش مشکل داشت.»
داشتم نیمرخ برادر ارشد روبلعیده نگاه میکردم که یهو لبخندبینشون زد و گوشههای لبش رفت بالا.
برادر ارشد در حالی کهمیرسید داشت نیروهای فرقه شیطانی رودوباره برانداز میکرد، با لحنی آروم گفت:
«راستش رو بخوای، هنوزم همونم. یهاومدم آدم که هنوزم نه خون توپیدا رگهاشه نه اشکی تو چشماش؛ من اینم.»
«عجب...»
نتونستم جلوی خودم رودیگه بگیرم و یه صدایامشب تعجب از دهنم پرید بیرون.
لحنش اونقدر جدی و خشک بود کهکار حس عجیبی میداد، ولی وقتی بهش فکر کردم،بلعیده فهمیدم این در واقع شوخیِ شیطان شمشیر بود.
به عبارت دیگه، این یه شوخی نادرامشب و ارزشمند از طرف برادر ارشد بود؛ ازهمکلام همونایی که خیلی کم پیش میاومد ازش بشنوی.
البته، همچینمیرسید خندهدار هم نبود،میکنن واسه همین نخندیدم.