چپتر 435: تسلیم شدن به صاحب مسافرخانه
0با پایان گردش چی، همین کهموریم کانگ موکچون چشمانش را باز کرد، ایمهمچین سو-بک پیشدستی کرد و به حرف آمد.
«خسته نباشی.»
کانگ موکچون که انگار هنوزدرونیام در طعم تلخ شکست غوطهورفریاد بود، با لحنی خشک جواب داد:
«بله.»
ایم سو-بک با دقتپرسه به حالت چهره کانگبرات موکچون خیره شد و پرسید:
«نظرت در مورد اینحدت دوئل چیه؟ به نظرکنم میاد خیلی بهت برخورده.»
کانگ موکچون قبل از اینکهدرونیام حرفی بزند، نگاهی به اعضایفریاد اتحاد و شیطان شهوت انداخت.
«یه جورایی پشیمونمحتی که با سلاحهایدرونیام اصلی خودم مبارزه نکردم.»
ایم سو-بک آهی کوتاه کشید.
«واقعاً فکر میکنیکار اگه با سلاحنمیگم واقعی میجنگیدی برنده میشدی؟»
کانگ موکچون نگاهینصف به شیطان شهوتمنم انداخت و گفت: «آره.»
ایم سو-بک به زحمت کلمات سرزنشآمیزی را کههمینطور تا نوک زبانش آمده بود قورت داد وبدت در عوض، سؤال را به سمت شیطان شهوت چرخاند.
«تو چی فکردیدنِ میکنی؟ اگه باموریم شمشیرهای واقعی بود چی؟»
شیطان شهوت صادقانه جواب داد:
«فقط به این خاطرانرژی اینطوری تموم شد کهکافیه از چوبدستی استفاده کردیم.»
کانگ موکچون پرسید:حتی «پس میخوای یهدرونیام دور دیگه بریم؟»
شیطان شهوتبدت فوراً سرشپرسه را تکان داد.
«برادر کانگ، با این سطح از مهارتت، این کارولی از حدت خارجه. این رو نمیگم که مسخرهت کنم،فریاد ولی من حتی از نصف انرژی درونیام هم استفاده نکردم.»
«منم همینطور...»
«کافیه!»
شیطان شهوت ناگهان با فریادزدن حرفش را قطع کرد وباشه به کانگ موکچون خیره شد.
«برادر کانگ، میدونم از چه چیزِ من بدت میاد. دیدنِ پرسه زدن من تو اتحاد موریم باید برات غیرقابلتحمل باشه. قبول دارم، همچین شهرت گندی هم دارم. ولی وقتی پای هنرهایباشه رزمی وسط باشه، هیچ دروغ یا بلوفی در کار نیست. واقعاً فقط تو هنرهای رزمی اینطوریه. با این مهارتی که داری، در حد من نیستی. ما از اول توافق کردیم که بازندهبرمیگردی اتحاد موریم رو ترک کنه، ولی نیازی به این کار نیست. تمام دوئلهای پیش رو رو تماشا کن، و امیدوارم وقتی پیش ارشد سین گه برمیگردی، تو هم چیزی دستگیرت شده باشه.»
راستش را بخواهید،نصف شیطان شهوت چندان بههمینطور دوئل کردن عادت نداشت.
او رزمیکار موریم بود کهانرژی تجربهاش در مبارزات واقعی و خونین،فریاد خیلی بیشتر از مبارزات تمرینی بود.
کانگ موکچون با شنیدن حرفهایزدن شیطان شهوت، صورتش از شدتباشه خشم مثل لبو سرخ شد.
از طرفی، با حضور رهبر اتحاد موریم، ایمکنم سو-بک که در کنارشان ایستاده و تماشا میکرد،کافیه بیشتر از این شلوغبازی درآوردن اصلاً وجهه خوبی نداشت.
ایم سو-بک که ازانرژی پیشزمینه این دوئل باخبرکافیه شده بود، به حرف آمد:
«تو باید دوئلها رو تماشا کنی. پیوستن و رفتن ازناگهان اتحاد تصمیمیه که من میگیرم، نه چیزی که شما دوموریم تا بخواین سرش تو یه دوئل شرطبندی کنین. جفتتون فهمیدین؟»
«بله، رهبر اتحاد.»
«فهمیدم.»
ایم سو-بک به کانگ موکچون که عمیقاً درکافیه حسرت شکست غرق شده بود نگاه کرد ودیدنِ در نهایت کلمات سرزنشآمیزش را به زبان آورد:
«موکچون.»
«بله، رهبر اتحاد.»
«استادت، ارشد سین گه، تاخارجه حالا بهت گفته چطور کلمهحتی "الهی" به لقبش اضافه شد؟»
«مگه این لقبی نبودانرژی که چون هیچکس توکافیه نیزهزنی حریفش نمیشد بهش دادن؟»
«اصلاً چند تا ازنصف رزمیکارهای موریم از نیزههمینطور استفاده میکنن؟ چیز رایجی نیست.»
«بله.»
«ارشد سین گه اغلب با رهبر قبلی اتحاد مبارزه میکرد. به لطف همون، شکستهاش روی هم تلنبار شد. شنیدم حتی موقع تعیین جایگاه رهبر قبلی اتحاد، ارشدموریم سین گه به دور نهایی رسید. حتی بعد از اون هم به چالش کشیدش. من حتی زمانی که فقط یه عضو ساده اتحاد بودم، دوئلشون رو دیدم. امانیازی شماره یک زیر آسمان در اون زمان، همونطور که میدونی، شمشیر الهی بود. مهم نبود کی به چالش میکشیدش، نتیجه همیشه یکی بود. اون یه شمشیرزن شکستناپذیر بود.»
«بله.»
«تا جایی که من میدونم، اون هیچوقت تو دوئلهای جناح راستین تمام توانش رو نمیذاشت. اساتید زیادی نبودن که بتونن با همچینبرات شمشیر اولی زیر آسمان، درگیری نسبتاً شدیدی داشته باشن. استادت بهطور خاص، بین اساتیدی که میخواستن شمشیر الهی رو فقط با یهتوافق هالبرد شکافنده آسمان شکست بدن، حسابی به چشم میاومد. در این صورت، استادت کِی لقب "نیزه الهی" رو به دست آورد؟ منظورم زمانشه.»
کانگ موکچون جواب داد:
«زمان دقیقش رو نمیدونم.»
ایم سو-بکحتی او راانرژی مطلع کرد:
«این لقبیه که رهبر قبلی اتحاد شخصاً تو سالهای آخر عمرش بهش داد، اون هم بعد از اینکه شکستزدن خورد و باز هم شکست خورد، چالش کشید و باز هم به چالش کشید. اون نتونست از شماره یک زیراینطوریه آسمان پیشی بگیره، ولی رهبر قبلی اتحاد حتماً جنبههایی تو وجودش دیده و تحسین کرده که همچین لقبی بهش داده.»
«همم.»
ایم سو-بکمهارتت به شیطانحدت شهوت نگاه کرد.
«با تمام این حرفها، این مونگ رانگ که اینجاست، یهفریاد جنگجوی شکستناپذیر مثل رهبر قبلی اتحاد نیست. تو ارزشمندترین شکستباید زندگیت رو تجربه کردی. به کانگ موکچون بگو حریفت کی بود.»
شیطان شهوت با یادآورینصف مباحثه شمشیر کوه هوا،همینطور با لحنی آرام جواب داد:
«رهبر فرقه خدای شیطان بهشتی.»
صرفاً بردن نامشکار هم حضور سنگیننمیگم و عجیبی داشت.
تنها اشاره به نام اودرونیام کافی بود تا هوای سالن رزمیحرفش اژدها به طرز خفهکنندهای سنگین شود.
ایم سو-بک که انگار داشت مسئولیتدرونیام یک استاد را هم در قبال کانگقطع موکچون ادا میکرد، به حرفش ادامه داد:
«مبارزهت با رهبردیدنِ فرقه در مقایسهموریم با الان چطور بود؟»
شیطان شهوت بهکار نقطهای روی زمین خیرهمسخرهت شد و جواب داد:
«اون موقع، واقعاً تمام تلاشم رو کردم. مصمم بودم که تحت هر شرایطی تا آخرش برم. نه، با خودم فکر میکردم باید حتی یه مشت بیشتر از انرژی درونیاش رو تخلیه کنم. اگه میشد، حاضر بودم همراه بااینطوریه اون تا سر حد مرگ یخ بزنم. یه جایی ذهنم کاملاً خالی شد، ولی هنوز داشتم به عقب رونده میشدم. هر چی داشتم رو بیرون کشیدم. با خودم گفتم 'این حد نهایی منه؟'، ولی نبود. پس باید بیشترمثل فشار میآوردم. آیا این نقطه حد نهاییه؟ اونم نبود. تمام تلاشم رو کردم و تا آخرش رفتم، ولی نتونستم ببرم. این یه مسابقه انرژی درونی بود، ولی حس میکردم یه دیوار عظیم جلوم رو گرفته. چی باید بگم...»
شیطان شهوت نگاهیحتی به ایم سو-بکدرونیام انداخت و ادامه داد:
«دیوارِ سالیانی که رهبر فرقه ساخته بود، وحشتناک بود. فقط یه رقابت انرژی درونی بود، یخ زدن و ذوب شدن، ولی بنا به دلایلی،نیست حس میکردم به خوبی درک میکنم اون مرد، رهبر فرقه، تا الان چه مسیری رو طی کرده و چه تمریناتی رو پشت سر گذاشته.چندان فهمیدم که اون فقط یکی دو بار از مرز مرگ رد نشده، بلکه از میون عذابهای بیشماری جون سالم به در برده و تمرین کرده.»
ایم سو-بک در حالیحدت که سر تکان میداد،کنم به کانگ موکچون نگاه کرد.
«با تمام این حرفها،انرژی اون رهبر فرقه هم شمارهناگهان یک زیر آسمانِ فعلی نیست.»
کانگ موکچونولی با چهرهاینصف غافلگیرشده پرسید:
«چی؟»
«نیست. دلیلیمهارتت ندارم بهتحدت دروغ بگم.»
«پس کیه؟»
کانگ موکچون نگاهی بهنصف اعضای اتحاد، شیطان شهوت، رهبرکافیه اتحاد و گونگسون وول انداخت.
به نظر میرسید همهشانپرسه میدانند، اما به دلایلی،برات چیزی به او نمیگفتند.
ایم سو-بک آه کوتاهی کشید.
«یه... آدم دردسرساز وجود داره. اگه بشه، تو فکر اینم کهحرفش حتی رتبهبندی موریم رو دستکاری کنم تا مخفیش کنم، پس فقط درباشه همین حد بدون. خب، اونایی که میدونن، میدونن، ولی کاریش نمیتونم بکنم.»
کانگ موکچون پرسید:
«عنوان شماره یک زیرپرسه آسمان افتخارآمیزترین جایگاهه، پسبرات چرا باید مخفیش کنین؟»
ایم سو-بک گفت: «اولاً، خودش شخصیتی داره که خیلی چیزها رو مایه دردسر میدونه. دوماً، اگه یکی مثل توحرفش که راه و رسم دنیا رو نمیدونه به چالش بکشدش، اگه فقط با یه کتککاری تموم میشد مشکلی نبود،پای ولی ممکنه تا حد مرگ کتک بخوری. چالشگرهای زیادی پیدا میشن، و با در نظر گرفتن اعصاب اون... تچ.»
ایم سو-بکحتی سرش راانرژی تکان داد.
«از مسیر شیطانیه؟»
«حتی این دستهبندی هم در موردش بیمعنیه. اون مردیه که اساتید جناح راستین، رهبران فرقههای ارتدوکسوقتی و رؤسای خانوادههای اصیل رو هم به قصد کشت کتک میزنه، پس بهتره خودت رو قاطیترک نکنی. هر کی که میخواد باشه، درگیر شدن باهاش در کل خیلی دردناک و خستهکننده میشه.»
شیطان شهوت سر تکان داد.
«دقیقاً همینطوره.»
ایم سو-بک با لحنی شوخطبعانه گفت: «حتی اون رهبر فرقهناگهان بزرگ هم دستآخر با این مرد درگیر شد و میشهموریم گفت دیگه از مقام شماره یک زیر آسمان کنار کشید.»
شیطان شهوت هم موافقت کرد.
«واقعاً هم همینطوره.»
در حالی که ایمانرژی سو-بک حرف میزد، کمکمکافیه لبخندی در صدایش نشست.
«وقتی بهش فکر میکنی، کاملاً عجیبه. اون با دو تا از سه فاجعه رفیقه و اون یکی رو هم در نهایت شکست داده. یهباشه سری از محققها رو کشته و با بقیهشون رفیقه. بعضی از اعضای جناح غیرمتعارف زیردستاش هستن، در حالی که بقیهشون رو تا حد مرگ کتکتمام میزنه. اگه وارد موریم نمیشد، احتمالاً یه ولگرد میشد که تو یه مسافرخانه دربوداغون لم میداد. من که اصلاً نمیتونم بفهمم اون چه جور آدمیه.»
شیطان شهوتبدت رهبر اتحاد موریمزدن را تحسین کرد:
«این یه تحلیلکار دقیق و حسابشدهست. اونمسخرهت در کل آدم رقتانگیزیه.»
«اینطوری برداشتحتی نکن. منظورم ایندرونیام نبود که رقتانگیزه.»
«بله.»
ایم سو-بک طوری به جانگزدن سان نگاه کرد که انگارباشه چیزی را به خاطر آورده باشد.
«آه، سان.»
«بله، رهبر اتحاد.»
ایم سو-بک باحتی انگشت به جانگدرونیام سان اشاره کرد.
«حالا کهبدت بهش فکرپرسه میکنم، تو هم...»
جانگ سان جواب داد: «بله، به خاطر اونکنم فرقه... نه، به خاطر اون شخص بود که منناگهان به اتحاد موریم پیوستم. حس عجیب، تازه و شگفتانگیزیه.»
جو جیریانگ که تا آن لحظهمنم ساکت بود، با حالتی ناخوشایند پوزخندیقطع زد و دستش را بالا برد.
«راستش رو بخواین،حتی من یه بار تومنم دریاچه شرقی کنارش جنگیدم.»
با شنیدن این حرف، گونگسونزدن وول هم نتوانست جلوی خودشباشه را بگیرد و چیزی اضافه کرد:
«من موقع حمله به اتحاد جنگل سبز قله جنوبی، تو شعبه کوهستانانرژی ثابت دیدمش، و اون موقع مدام سرم داد میزد و سرزنشم میکرد. بدجوریپرسه اعصاب نداشت. بعدش در حالی که میگفت میخواد اعصاب خودش رو کنترل کنه...»
گونگسون وول اداینصف سیلی زدن بهمنم گونه خودش را درآورد.
«با یه سیلی محکم، کوبید تو صورت خودش. فکر کردم دارم به یه روانی زنجیری نگاهبدت میکنم. به هر حال، نبرد علیه اتحاد جنگل سبز قله جنوبی یه پیروزی بزرگ بود، اماهنرهای با رهبر یکی دیگه از فرقههای متحد درگیری پیش اومد و من شدم شاهد رسمی دوئلشون.»
کانگ موکچون پرسید:دیدنِ «دوئل با رئیس یهباید خاندان اصیل؟ چی شد؟»
«اون آخرینمهارتت مبارزه رئیس خاندانخارجه بود. بازنشسته شد.»
کانگ موکچون که به نظر میرسید دستکمهمینطور تا حدودی از اتفاقات موریم خبر داشته باشد،بدت خیلی زود چهرهاش از تعجب در هم رفت.
«کی فکرش رو میکرد رهبر فرقهدرونیام هائو که با رئیس خاندان ساماحرفش مبارزه کرده، شماره یک زیر آسمان باشه...»
ایم سو-بک گفت:دیدنِ «این موضوع روموریم همهجا جار نزن.»
«چشم.»
ایم سو-بک با چانهاش به مونگمنم رانگ اشاره کرد و گفت: «اون ومیدونم مونگ رانگ که اینجاست، برادران قسمخورده هستن.»
شیطان شهوت با چهرهای بیمیل جواب داد: «خب، دلم میخواد خودم با دستایقطع خودم انقدر کتکش بزنم تا جونش دربیاد. ولی اگه جای دیگهای کتک بخوره، یههمچین جورایی حالم گرفته میشه. یه همچین رابطه مزخرف و رو اعصابی با هم داریم.»
ایم سو-بک نیشخندیدیدنِ زد و گفت:موریم «اینطوره؟ بیشتر برادرا همینجوریان.»
شیطان شهوت که هیچوقت عمیقاً بهنمیگم محبت برادرانه فکر نکرده بود، باانرژی چهرهای دستپاچه جواب داد: «آه، واقعاً اینطوره؟»
ایم سو-بک، انگار که بخواهد بحث راهمینطور جمع کند، به کانگ موکچون گفت: «شکست، شکسته.بدت قبولش کن و برای بهتر شدن تلاش کن.»
تازه آنجا بود که چهره کانگدرونیام موکچون کمی نرم شد و سرشحرفش را به نشانه احترام خم کرد: «بله.»
ایم سو-بک گفت: «اینجا رو ترتیب ندادم که کینههای جدیدی برای خودت درست کنی. همونطور که مونگ رانگ قبلاً گفت، نیروهای جناح راستین به ایناینطوریه نیاز دارن. حتی اگه آبمون توی یه جوی نمیره، اگه شنیدید یکی از ما توسط مسیر شیطانی یا جناح غیرمتعارف کتک خورده، باید قدم پیشعادت بذارید و یه درس حسابی بهشون بدید. مگه این کاری نیست که ما جنگجویان جناح راستین میتونیم برای هم انجام بدیم؟ موکچون، مونگ رانگ. مگه نه؟»
هر دومهارتت مرد جوابحدت دادند: «همینطوره.»
ایم سو-بک توضیح مختصری درباره تورنمنتمنم رزمی رهبر اتحاد داد: «این تورنمنتقطع برای انتخاب رهبری برای همچین روزهاییه.»
شیطان شهوت پرسید: «تو هنوز ازدرونیام اوج قدرتت پایین نیومدی، رهبر اتحاد،حرفش پس چرا اینقدر برای بازنشستگی عجله داری؟»
«شما هم باید به اوج خودتون برسید. ازبرات اونجایی که نسل رهبران فرقهها تغییر کرده، درسته کهپای همه ما بازنشسته بشیم. چه دشمن باشن چه متحد.»
ایم سو-بک لبخند محویحدت زد، چهرهاش نشان ازکنم آرامش و آسودگی خیال داشت.
...
...
...
«دیگه کمکم وقتشه پیداشون بشه...»
نگاهم رو بین مرشدانرژی اعظم ایالت یان وکافیه بقیه اون کچلها چرخوندم.
گرگ سیاه با قیافهای داغون و نزار گفت: «با این وضعیت، ازحرفش گشنگی میمیرم. به جای این مسخرهبازیا، چرا نمیری مستقیم بهشون حمله کنی؟باشه خودم راهنماییت میکنم. تو رو خدا یه تیکه غذا به من بده.»
«چند روزه هیچی کوفت نکردی؟»
«سه روز... دقیق نمیدونم.»
مهمان مرگ و زندگی، ملکه شیطانی، معاون رهبر انجمن و مرشد اعظم ایالتمیدونم یان نسبتاً خوب دوام آورده بودن. پادشاه اون-پیونگ هم که از قبل غذایهمچین خودش رو آماده کرده بود، به لطف آیندهنگریاش داشت حسابی دلی از عزا درمیآورد.
ماهیگیرهایی که قبلاً از ترس حتی جرئت نمیکردن نزدیککافیه بشن، حالا هر از گاهی میاومدن تا باهام گپیپرسه بزنن و ماهیهایی که صید کرده بودن رو بهم میدادن.
برای همین،بدت فعلاً هیچ نگرانیایزدن بابت شکم نداشتم.
با این حال، بهحدت جز پادشاه اون-پیونگ، به بقیهولی اون مرتیکهها فقط آب میدادم.
با دیدن این وضعیتشون، اونایی که از گشنگیکافیه تمام جون و رمقشون رو از دست داده بودن،پرسه دیگه حتی شبیه رزمیکاران موریم هم به نظر نمیرسیدن.
انگار داشتم بهحتی یه مشت سرباز شکستخوردهمنم و نیمهجون نگاه میکردم.
اون هنرهای رزمی خفنشونپرسه وقتی نتونن چیزی کوفتبرات کنن، هیچ به درد نمیخورد.
ملکه شیطانی ازم پرسید: «داری این کارا روکنم میکنی تا ارباب انجمن مرگ و زندگی روکافیه گیر بندازی؟ یا فقط میخوای ما رو زجرکش کنی؟»
«مگه تو این دنیا چیزی به این سادگی هم پیدا میشه؟ اینقطع کارم چندتا هدف داره. تازه هنوز حتی تصمیم نگرفتم ارباب انجمن مرگقبول و زندگی رو بکشم یا نه. در مورد پادشاه گوم-سان هم همینطوره.»
مهمان مرگ و زندگی پرسید:انرژی «رهبر فرقه، میشه بهمون بگیناگهان چرا داری این کار رو میکنی؟»
به مهمانبدت مرگ وپرسه زندگی نگاه کردم.
«دلیل خاصی نداره. فقط دلم میخواد هر جا که پام میرسه، جناح غیرمتعارف رو با خاک یکسان کنم. وحرفش به نظرم شما آشغالها خودتون از همون اول بهونهاش رو دستم دادید. تازه، واکنشها و نظرات مردم ژجیانگ همپای نسبت به انجمن مرگ و زندگی اصلاً خوب نیست. نابود کردنش دقیقاً همون کار درستیه که باید انجام بشه.»
مرشد اعظم ایالت یان که هنوز تویهمینطور حالت مراقبه رو به دریا نشسته بود،چیزِ به راهب دیوانه خیره شد و بعد پرسید:
«راستی، رابطه بین شما دو تا چیه؟منم تو، رهبر فرقه، به نظر میرسه آدمیمیدونم باشی که هیچ ربطی به مسیر بودایی نداره.»
تکخندهای کردم و گفتم: «چه رابطهای؟ رابطهمون بد نیست. یه بار به برادر کوچکترِ این راهبوقتی کمک کردم. در عوض، این راهب از غرب اومد دیدنم. تو راهش حتی شاگردم رو هم کولکنه کرده بود. دلش میخواست دریا رو ببینه، منم باهاش اومدم تا تو این سفر احساس تنهایی نکنه.»
مرشد اعظم ایالت یان آهی کشید ومسخرهت سرش رو چرخوند تا به دریا نگاهمنم کنه. «آخه تو این دریا چه کوفتی هست...»
«هیچی نیست.»
«پس چرا تمام روز بهش زلدرونیام زده؟ به نظر میرسه راهبی باشه باقطع هنرهای رزمی فوقالعاده و قدرت معنوی بالا.»
«شاید داره سعی میکنه بازدن نگاه کردن به این دریایباشه زیبا، ارادهاش رو محکمتر کنه.»
«چه ارادهای...»
«اینکه چطوری حرومزادههایی مثل شما رومنم یه دل سیر کتک بزنه. اونمقطع برای یه مدت خیلی، خیلی طولانی...»
گرگ سیاه جواب داد: «فکرانرژی میکنی فقط یکی دو تاناگهان حرومزاده مثل ما تو دنیا هست؟»
«گرگ سیاه، دقیقاً به خاطر همینه کهباید داره مراقبه میکنه. آخه کی برای یه چیزگندی ساده که راحت حل میشه میشینه فکر میکنه؟»
«میگم، مگهمهارتت این یه مشکلخارجه بدون جواب نیست؟»
نگاهم روحتی روی اونانرژی جمع بیمصرف چرخوندم.
«اگه تو زندگیتون با این فکر که هیچ جوابی وجود ندارهفریاد زندگی کرده بودید، تا الان به دست من یا این راهب نفلهغیرقابلتحمل شده بودید. این اصلاً موضوعی نیست که ارزش فکر کردن داشته باشه.»
نگاهم روبدت به سمتپرسه مخالف دریا دوختم.
هنوز هیچی معلوم نبود،حدت ولی خیلی زود ازکنم پادشاه اون-پیونگ پرسیدم: «پادشاه اون-پیونگ.»
«بله، رهبر فرقه.»
«به نظرت بذارمحتی پادشاه گوم-سان زندهدرونیام بمونه؟ چی فکر میکنی؟»
وقتی سرم رو چرخوندمپرسه تا به پادشاه اون-پیونگبرات نگاه کنم، داشت آه میکشید.
«خب. میتونی بعد از دیدنشخارجه تصمیم بگیری. ولی احتمال اینکهحتی اصلاً پیداش نشه خیلی بیشتره.»
«اونوقت چرا؟»
پادشاه اون-پیونگ مستقیم تو چشمامانرژی نگاه کرد و گفت: «چون هیچفریاد پولی تو این کار براش نیست.»
«شما آشغالهابدت هیچ وفاداریای بینزدن برادران رزمیتون ندارید؟»
«اون احتمالاً فکر میکنهحدت پول مهمتره، ولی راستشکنم دیگه خودمم چندان مطمئن نیستم.»
«پس پادشاه گوم-ساننصف حتماً اول داره اموالهمینطور شما رو بالا میکشه.»
«همم.»
سرم رو تکون دادم. «اینایی که الان دارنبرات گلهای میریزن اینجا حتماً از انجمن مرگ و زندگیپای هستن. نکنه اون مرتیکه بازم زیردستاش رو فرستاده باشه؟»
از اونجایی که هنوز هیچی معلومنمیگم نبود، اون کلهطاسهای براق چپ وانرژی راست میشدن تا ببینن کی داره میاد.
دستبهسینه شدمحتی و به سمتدرونیام دریا نگاه کردم.
«نکنه زیردستاش رو یکییکی فرستاده تا آخر سر خودش پیداش بشه؟ این دقیقاً همونمیدونم حرکت مسخرهایه که بیشتر از همه ازش متنفرم. اگه ارباب انجمن مرگ و زندگی بینشونگندی باشه، همهتون الان تماشا میکنید که چطوری جون میده. پادشاه اون-پیونگ، به نظرت چطوری میمیره؟»
پادشاه اون-پیونگبدت با لحنیپرسه محتاطانه گفت: «نمیدونم.»
«با پوچترینمهارتت و بیمعنیترین مرگخارجه دنیا سقط میشه.»
رو به اون کچلاانرژی گفتم: «تو این موریم،کافیه دیگه هیچ رقیبی برام نمونده.»
معاون رهبر انجمن ازمنصف پرسید: «یعنی تو شماره یککافیه زیر آسمان هستی، رهبر فرقه؟»
«فکر میکنی نیستم؟»
«قطعاً نمیتونه اینطور باشه.»
«شما احمقها حتی وقتی حقیقت زل زده تو چشماتون بازم باورش نمیکنید. نمیتونید فقط برای یه بار همزدن که شده، این عادت مزخرفتون رو که فقط چیزی رو باور میکنید که دلتون میخواد، کنار بذارید؟ بهتونبلوفی گفتم که قبلاً صاحب مسافرخونه بودم، و شما جوری بهم نگاه میکنید انگار یه آدم بدبخت و رقتانگیزم.»
صدای سم اسبها به گوشمون رسید.درونیام برگشتم و دیدم اسبهای سیاهی دارن توقطع یه خط ردیف میشن و جلو میان.
با دیدن اون صحنه، در دمموریم فهمیدم چرا مرشد اعظم ایالت یان بههمچین انجمن مرگ و زندگی پناه برده بود.
اونا بیشتر شبیهکار یه ارتش بودننمیگم تا یه مشت رزمیکار.
«معاون رهبر انجمن.»
«بگو.»
«ولت میکنم. گمشو برو اونجا. برو به رهبر انجمنت بگو. بهش بگو دستهمچین از این توهمات احمقانهاش برداره و خودش رو تسلیم این صاحب مسافرخونه کنه.مهارتی اونوقت شاید، فقط شاید یه شانس خیلی کوچیک برای زنده موندن داشته باشه.»
به معاون رهبر انجمن نگاه کردم. «کی میدونه؟ من کهحتی شماره یک زیر آسمان نیستم، پس شاید رهبر انجمنت بتونهقطع من رو شکست بده. میذارم بری، پس بزن به چاک.»
معاون رهبر انجمن به زور رویمنم پاهاش ایستاد و با چهرهای خستهقطع و درمونده به روبهرو خیره شد.
به نظر میرسید یکی از پاهاشدرونیام سر شده باشه، چون لنگلنگان جلوحرفش رفت و بعد صداش رو برد بالا:
«ارباب انجمن، رسیدید؟»
صدای یه نفر از یه جایی شنیده شد: «این چه وضع و روزیهدرونیام که توش افتادی؟ چه بلایی سر مرشد اعظم ایالت یان اومده؟ بزرگترین استادزدن یان کچل کرده. فکر میکنی با این وضع امیدی به دوباره جون گرفتن هست؟»
مرشد اعظم ایالت یانانرژی فقط آهی کشید وکافیه لام تا کام حرفی نزد.
معاون رهبر انجمن، سونگ گیونگ، جواب داد: «ارباب انجمن، لطفاً تسلیم شید.حرفش اینجا کسی ایستاده که شماره یک زیر آسمانه و قبلاً یه صاحبباشه مسافرخونه بوده. ما اصلاً در حدی نبودیم که جرئت کنیم در برابرش بایستیم.»
به محض اینکه حرفهایپرسه معاون رهبر انجمن تمومبرات شد، سرش رو پایین انداخت.
به خاطر این بود که حرفهایینمیگم که زده بود خیلی رقتانگیز بودن؟ یادرونیام اونم دیگه قید همهچیز رو زده بود؟
همزمان که ارباب انجمن مرگ ومنم زندگی زیر لب چیزی زمزمه کرد،قطع یکی از زیردستاش زه کمانش رو کشید.
تیری تو هوا رها شد و بعد ازهمینطور طی کردن یک قوس، به سمت سونگ گیونگبدت که با چهرهای خسته ایستاده بود، پرواز کرد.
سونگ گیونگ با نگاهی مات و مبهوتباید به تیر خیره شد، بعد دستش روشهرت دراز کرد و اون رو رو هوا قاپید.
برای کسی که سه روزخارجه تمام گشنگی کشیده بود، مهارتحتی واقعاً چشمگیری به حساب میاومد.
صدای سونگ گیونگ باانرژی لحنی تغییریافته بیرون اومد:کافیه «ارباب انجمن، جوابتون همینه؟»
«جوابم همینه.»
سونگ گیونگ تیر رو انداخت روموریم زمین و رو به جایی که اربابهمچین انجمن مرگ و زندگی ایستاده بود، گفت:
«ارباب انجمن،مهارتت تا الانحدت خیلی زحمت کشیدید.»
سونگ گیونگ بهنصف ارباب انجمن مرگمنم و زندگی تعظیم کرد.
این حرکتش بیشتر شبیه یه خداحافظی بامنم کسایی بود که حتی وقتی حقیقت زلمیدونم زده بود تو چشماشون، حاضر نبودن باورش کنن.