چپتر 246: به زمان نیاز داریم تا به تاریکی عادت کنیم
0من آدم عجیبیام؟
کشتن گرگی که به دست یه آدم اهلی شدهراه بود، خیلی بیشتر از کشتن اون شکارچیِ حرومزادهای کهشلاقی به زور اهلیاش کرده بود، بهم عذاب وجدان میداد.
داشتن اینجور افکارلحظه من رو تبدیلخون به دشمن بشریت میکنه؟
چون نتونستم به نتیجهای برسم، تیغههای اون گروه درهموبرهم رو دفع کردم،پنجگانهام دست یه شکارچی رو قطع کردم و با کف دست چپم کهاعصابم تو «هنر ده مرحلهای صاعقه سفید» غرق شده بود، صورت ولگردها رو سوزوندم.
تعداد دشمنا خیلی بیشتر بود و دفاع کردن هم مکافاتحالم داشت، برای همین ناخودآگاه اصول پنهان «شمشیر سنگین تکی» روپوشوندم به یاد آوردم و فقط تو فاز حمله فرو رفتم.
البته کهامروز شمشیر چوبیخاصی من سبکه.
اما حملاتمجدا سبک نیستن،بوی پس مشکلی نیست.
یهو یه دست قطعشدهخون از بغل پرواز کرد توهنرهای صورتم و خونش پاشید روم.
واسه همینهتیزتر که مبارزه کردنحمومنرفته اینقدر رو اعصابه.
با همون صورت خونی، یه «استاد تائوئیست» دیگه رو نفلهمیرفت کردم، بعد افتادم دنبال یه شکارچی که داشت شمشیرش روپرت تو هوا میچرخوند و سرش رو از تنش جدا کردم.
همون لحظه، بویلحظه گند خون زدخون زیر دل و دماغم.
یعنی با پیشرفت هنرهای رزمیم، حواس پنجگانهام هم تیزتر شده بود؟حواس بوی خون که با بوی گند بدن این شکارچیِ حمومنرفته قاطیمیزد شده بود، امروز به طرز خاصی حالم رو به هم میزد.
بوی خون روی اعصابم راه میرفت، برای همینطرز شمشیر چوبیم رو غلاف کردم و دوباره هر دوغلاف دستم رو با «هنر ده مرحلهای صاعقه سفید» پوشوندم.
تق!
به محض اینکه شلاقی رو که سمتم پرتدماغم شده بود رو هوا قاپیدم، «هنر ده مرحلهایبدن صاعقه سفید» رو توش جریان دادم و کشیدمش.
تو همین حین، تونستمخون حدس بزنم این شلاقپیشرفت به چه دردی میخوره.
احتمالاً همون شلاقیهبدن که باهاش گرگهاقاطی رو کتک میزدن، نه؟
یارو که تو «چی صاعقه» غرقمیزد شده بود و عرعر میکرد، تاغلاف برسه به من از هوش رفته بود.
شلاق رو از دست اون جنازه کشیدم بیرون، «چی صاعقه»پیشرفت رو توش جاری کردم و بعد راه افتادم اینور و اونورطرز و به هر چیزی که سر راهم سبز میشد ضربه زدم.
اینطوری بازدهیش بیشتر بود.
سعی میکردم گرگها رو با لگدقاطی دور کنم و مربیهای گرگها روروی با شلاق تا حد مرگ کتک بزنم.
واسه همینهامروز که «چیخاصی صاعقه» اینقدر خوبه.
حتی اگه به یه پا ضربه بزنم، «چی صاعقه»یعنی منتقل میشه، و حتی اگه یکی با شمشیر جلوشحمومنرفته رو بگیره، باز هم «چی صاعقه» کامل بهش میرسه.
یه عده بودن که فقط با یه خراش کوچیکهنرهای از «چی صاعقه» به تشنج میافتادن، و معمولاً همونامروز لحظه با شمشیر «شیطان شبح» در دم کشته میشدن.
تازه اون موقع بود که به اطرافم نگاه کردم و فهمیدممیزد در کنار «شیطان شبح» تو فاز قتلعام فرو رفتم، در حالیاینکه که «شیطان شمشیر» هم با «شیطان شهوت» داشتن واسه خودشون جولان میدادن.
ترکیب «چی صاعقه» وخاصی یه شمشیرزن، در کنار ترکیبراه هنر یخ و یه شمشیرزن.
این ترکیب دولحظه به دوی ماخون بدجوری مرگبار بود.
وقتی «شیطان شهوت» هنر یخش رو آزاد میکرد و میزدرزمیم به دل دشمن، «شیطان شمشیر» هم بدون استثنا دنبالش میرفتخاصی و با چرخوندن «شمشیر نور» خودش، سرهاشون رو قطع میکرد.
«شیطان شمشیر» ازبدن همون اولش همقاطی آدم بیرحمی بود.
به محض شروع مبارزه، راه افتاده بود و بیشتر دشمناش روچوبیم با یه ضربه نفله میکرد، و بنا به دلایلی به نظر میرسیدجریان که تا حدودی اصول پنهان «شمشیر سنگین تکی» رو از قبل میدونست.
بعداً که کتابچه راهنمای مخفی «شمشیر سنگین تکی»دماغم رو بهش بدم، هنر شمشیرزنی نُهدهم کاملش با اوناین یکدهمِ باقیمونده از باور و یقین، به کمال میرسه.
همین برای نقش یه کتابچه راهنمایدماغم مخفی کافی نیست؟ حالا که بهش فکرتیزتر میکنم، «محقق سپیدپوش» واقعاً آدم معمولیای نیست.
«شیطان شبح» سرم داد کشید:
«به چی زل زدی؟!»
در حالی که شلاقی رو که با «هنر ده مرحلهایپیشرفت صاعقه سفید» پر شده بود تو دستم فشار میدادم، بهامروز اطراف نگاه کردم و با تزریق انرژی درونی به صدام گفتم:
«ای موجوداتبوی زنده کوهخون بامبو، زانو بزنید.»
هیچکس پشیزیتیزتر به حرفاماین اهمیت نداد.
یهو یه «استاد تائوئیست»خاصی پرید رو هوا و باراه شمشیر درازش شیرجه زد سمتم.
چون پیشنهاد تسلیمشدنم روبوی نادیده گرفتن، ناخودآگاه «چی مهیعنی بنفش» خودم رو فعال کردم.
تازه بعد از اینکه شلاقزیر رو چرخوندم، متوجه شدم کهرزمیم یه هاله بنفش دورش پیچیده.
یه صدای خفه تو هوا پیچید و «استاد تائوئیست» کهحالم ضربه شلاقِ پر از «چی مه بنفش» بهش خورده بود، همونطورمحض که رو هوا بود تیکهتیکه شد و به هر طرف پاشید.
پواک!
نتیجهاش با وقتی که ضربه شلاق پرزیر از «هنر ده مرحلهای صاعقه سفید» بهپنجگانهام یکی میخورد، زمین تا آسمون فرق داشت.
همزمان که تیکههای گوشت و خون مثل یه انفجار به اطرافحواس پخش میشد، ولگردهای اون دور و بر زیر بارونی از گوشتمیزد و خون خیس شدن و شروع کردن به جیغ و داد کردن.
«ای حرومزادههای احمق،بدن شماها فقط وقتی کتکامروز میخورین سر عقل میاین.»
جیغهاشون شبیه نالههایی بود کهحالم پر از پشیمونی واسه اومدنمیرفت به یه میدون نبرد اشتباهی بود.
از اونجا به بعد، تعداد فراریهاخون یکییکی بیشتر شد و شروع کردن بهحواس رفتار کردن مثل همون سربازهای شکستخوردهی همیشگی.
یه «استاد تائوئیست»، شکارچیِ بغلدستیش رو گرفتیعنی و مثل یه سپر هلش داد جلو، دراین حالی که ولگردها با احتیاط داشتن عقبنشینی میکردن.
با این حال، «اساتید تائوئیست» ولگردهایی روامروز که سعی میکردن فرار کنن از دمراه تیغ میگذروندن و مجبورشون میکردن تا آخر بجنگن.
«عجب، این مرتیکهها خیلی جونسختن.»
به هر حال، بهبوی نظر میرسید «اساتید تائوئیست»دماغم هیچ قصدی واسه عقبنشینی ندارن.
این یعنی ترس و ایمانشون بهدماغم «مورونگجا» خیلی بیشتر از وحشتی بود کهتیزتر «چهار شرور بزرگ» به جونشون انداخته بودن.
خون رو از رویاین چشمهام پاک کردم وطرز به «اساتید تائوئیست» خیره شدم.
«چرا مورونگجا پیداش نیست وحالم فقط شما بدبختها دارین میمیرین؟ مثلچوبیم اینکه الکی بهش نمیگن اهریمن غربی.»
به محض اینکه دیدم یه نفر داره سعی میکنه جیمپیشرفت بشه، با «مهارت سبکی» فاصلهام رو باهاش پر کردم، کلش روطرز گرفتم و «هنر ده مرحلهای صاعقه سفید» رو توش خالی کردم.
شاید چون سطحگند تزکیهام بالاتر رفته بود،یعنی جیغش خیلی کوتاه بود.
شکارچیها اولین کساییبدن بودن که ازقاطی صفحه روزگار محو شدن.
ولگردهای آبزیرکاه هم پخشخاصی و پلا شده بودناعصابم و دیگه اثری ازشون نبود.
بعضیاشون حتی قبل ازبوی اینکه یواشکی جیم بشن، بایعنی «اساتید تائوئیست» درگیر شده بودن.
با این حال، فقط «اساتید تائوئیست»دماغم باقی مونده بودن که با ارادهای دستنخوردهتیزتر برای مبارزه، به ما زل زده بودند.
«شیطان شهوت» کهبدن دید من همونجاقاطی خشکم زده، پرسید:
«داری چهامروز غلطی میکنی؟خاصی چیزی پیدا کردی؟»
من داشتم «اساتیدلحظه تائوئیست» رو کهخون جلومون بودن برانداز میکردم.
همهشون به هنوهن افتاده بودن و با غضب نگاهمهنرهای میکردن، اما در هر صورت اونقدر مهارت داشتن کهامروز بشه بدون هیچ مشکلی بهشون گفت فرقه «کوه بامبو».
همونطور که داشتم «اساتید تائوئیست»حمومنرفته رو دید میزدم، بالاخره چشمم بهمیزد دو نفر افتاد که نفسنفس نمیزدن.
«کدوم یکیامروز از شماهاخاصی برادر ارشد بزرگه؟»
«...»
از مردی پرسیدم کهخون با یه نگاه بهشدتپیشرفت کینهتوزانه بهم زل زده بود.
«تو همون شکمگویی، نه؟ فکر کردی اگهامروز خفه خون بگیری من نمیفهمم؟ نگاه اینراه حرومزاده دقیقاً شبیه نگاه یه شکمگوی خبیثه.»
دقیقاً همون موقع،طرز یه صدای واضحمیزد به گوش رسید:
«رهبر فرقه، مبارزه روبوی نگه داشتی تا کاردماغم رو بین رهبرها یکسره کنی؟»
من و «چهار شرورخون بزرگ» با قیافههایی مات وهنرهای مبهوت به اطراف نگاه کردیم.
«این چرتتیزتر و پرتها ازحمومنرفته کدوم گوری میاد؟»
این دیگه شکمگویی نبود.
صدایی بود که تا حالا نشنیدهخون بودم، ولی لحن «جناح شیطانی» رو همحواس نداشت و تلفظش هم عجیب غریب بود.
قبل از اینکه به بالایزیر درختها نگاه کنم، یه دوررزمیم اطراف رو پاییدم و گفتم:
«قیافه نحستتیزتر رو نشوناین بده و بنال.»
یه درخت تو اون فاصلهها تکونمیزد خورد و یه راهب جوون با «ردایدوباره راهب» خیلی سبک از هوا فرود اومد.
من آدمی بودم که بهندرت از چیزیزیر تعجب میکردم، اما با دیدن راهبی کهپنجگانهام جلوم سبز شده بود، زبونم بند اومد.
«...»
یه راهب از «فرقه بوداییحمومنرفته وجرهیانه»، با لباسهایی دقیقاً شبیهحالم «راهب دیوانه»، جلوم ایستاده بود.
یه «ردای راهب» زرد رنگ رو روی یهاعصابم ردای خاکستری رنگ و رو رفته پوشیده بود.محض آخه چطور میتونستم این تیپ و قیافه رو نشناسم؟
علاوه بر این، بهبوی محض دیدن اون راهب جوون،یعنی تونستم هویتش رو حدس بزنم.
این یارو برادر کوچکتر «راهبزیر دیوانه» بود، همونی که قبل ازحواس اون تو دشتهای مرکزی پرسه میزد.
به گفتهی «راهب دیوانه»، اون یه نابغه تو هنرهای رزمی بود کهروی تو مسیر یه «راهب رزمی» قدم برمیداشت؛ یه راهب سرگردان که «فرقهسمتم بودایی وجرهیانه» رو ترک کرده بود تا تو جاهای مختلف ول بگرده.
با این حال، وقتی از نزدیک دیدمش، کمتراعصابم شبیه یه «راهب رزمی» بود و بیشتر بهمحض یه محقق درخشان میخورد که برای عظمت ساخته شده.
خلاصه بگم.
مرگ این راهب رزمی تو زندگی قبلی منپیشرفت همون اتفاقی بود که باعث شد راهب دیوانهحمومنرفته از شدت خشم پاش به دشتهای مرکزی باز بشه.
برادر کوچکترِتیزتر راهب دیوانه نگاهمحمومنرفته کرد و گفت:
«اگه همهتون رو ببرم پیش مورونگجا،میزد این قضیه رو بین رهبرها حلغلاف میکنید و دست از خونریزی بیدلیل برمیدارید؟»
بیاختیار آهیجدا از نهادمبوی بلند شد.
آره، اون یه نابغه هنرهایزیر رزمی بود، ولی شنیده بودم کهحواس به طرز وحشتناکی خشک و مقرراتیه.
'لعنتی...'
این خشک بودنش اونقدرخاصی ملموس بود که قشنگاعصابم مثل یه هاله حس میشد.
فعلاً فقطجدا سرم روبوی تکون دادم.
«راه بیفت.»
مردی که حدس میزدماین برادر ارشد بزرگ باشهطرز دهنش رو باز کرد:
«تو دیگه کیطرز هستی که داری توروی کار بقیه دخالت میکنی؟»
راهب رزمی جواب داد:
«چون اگه مبارزه ادامه پیدا کنه، گروهِ رهبر فرقه همه رو اینجا میکشن. مگه نه؟این خودتون تو مبارزه باهاشون فهمیدید که اونا حریفهایی نیستن که رزمیکاران کوه بامبو بتونن از پسشونپوشوندم بربیان. اگه از توبیخ استادتون میترسید، یه لحظه برید کنار. شما چهار نفر، لطفاً دنبالم بیاید.»
با اینکه فقط چند کلمه رد وامروز بدل کرده بودن، حتماً همه فهمیده بودن کهمیرفت این راهب جوونِ ناشناس بهشدت خشک و مقرراتیه.
این راهب رزمی از اونحالم تیپ آدمهایی بود که انتظارمیرفت زیادی از ذات نیک انسانها داشت.
واسه همین بودلحظه که یکی کلکشخون رو کنده بود؟
چون رزمیکاران موریم هیچوقتخون به این سادگی وپیشرفت خامیِ این راهب رزمی نیستن.
شیطان شمشیرتیزتر از راهباین رزمی پرسید:
«راهب، اهل کجایی؟طرز تا حالا همچینمیزد لباسی ندیده بودم.»
«از تبت اومدم.»
«پادشاهی آسمانی؟ یه فرقه باطنی؟»
«من یه راهب سرگردانِ معمولیم.»
شیطان شهوت جواب داد:
«نه بابا.جدا اصلاً بهتبوی نمیاد معمولی باشی.»
رو کردم بهگند برادر ارشد بزرگدماغم و اون عروسکگردانِ صداپیشه:
«این تنها شانستون برای زنده موندنه.قاطی اگه جلومون رو بگیرید، میمیرید. اگه همونجااعصابم کپه مرگتون رو بذارید، زنده میمونید. کدومش؟»
برادر کوچکترِامروز راهب دیوانه دوبارهحالم پرید وسط حرفم:
«رهبر فرقه، لطفاً دیگهبوی کسی رو نکش. تا همینجایعنی هم آدمهای زیادی رو کشتی.»
در دمبوی سر راهبخون رزمی عربده کشیدم:
«خفه شو!»
«...»
حالا که فکرش رو میکنم، اینخون راهب رزمی همون عموی رزمی منهرزمیم که تو موریم مرگش فرا میرسه.
یه جورایی، فکر کنمخون تقریباً دستم اومده اینپیشرفت راهب رزمی چطوری مرده.
این بشر خیلیبدن راحت به حرفقاطی بقیه اعتماد میکنه.
پایه و اساس این اعتماد هممیزد حتماً این باوره که انسانها روغلاف میشه هدایت کرد و به رستگاری رسوند.
ولی آدمیزاد از اونبوی جونورهایی نیست که بهدماغم این راحتی عوض بشه.
اگه اینطور بودگند که من الاندماغم تو این مسیر نبودم.
اگه هدایت کردنشون اینقدر راحت بود،قاطی میتونستم همونجا تو برکه عقاب سفیدروی بمونم و اونقدر بنوشم تا خفه شم.
راهب رزمیامروز با چهرهایخاصی آروم بهم گفت:
«اگه رهبر فرقه اصرار دارهگند فقط برای کشتار جلو بره،پیشرفت جای مورونگجا رو بهت نمیگم.»
سرم رو تکون دادم.
«تو یه راهب رو اعصابی.حمومنرفته مهم نیست. در عوض، همهحالم کسایی که اینجان رو خودمون میکشیم.»
مردی که توطرز زندگی قبلیم عمویمیزد رزمیام بود گفت:
«من نمیگم مورونگجا رو بکش. اگه قبول کنی اون رو ببری پیش اتحادحواس موریم تا تاوان گناهاش رو پس بده، کمکت میکنم. من هم گهگاهی شایعاتیاعصابم درباره تو شنیدم، رهبر فرقه. باید در این حد توانایی داشته باشی، مگه نه؟»
واو، عموی رزمی زندگیخون قبلیم از همین الانپیشرفت شایعاتی درباره من شنیده؟
وضعیت همچنان مسخرهبدن و گیجکننده بود، ولیامروز حواسم رو جمع کردم.
برادر کوچکترِ راهب دیوانه شخصیتیهحالم که در نهایت تو اینمیرفت موریم بیرحم به کام مرگ میره.
اگه قرار باشه این آدمگند من رو دنبال خودش بکشونه،پیشرفت هیچ فرقی با زندگی قبلیم نمیکنه.
کاملاً واضح بود که راهب دیوانهدماغم به محض باخبر شدن از مرگپنجگانهام برادر کوچکترش تو موریم پیداش میشه.
نتیجهِ اومدنِ راهب دیوانه به موریم بعد ازطرز شنیدن خبر مرگ برادرش، با اومدنش در حالی کهغلاف برادرش صحیح و سالمه، زمین تا آسمون فرق داره.
فارغ از ارتباطات خودم،خاصی هیچ دلیلی نداره کهاعصابم برادر کوچکتر راهب دیوانه بمیره.
نگاهی بهجدا راهب رزمیبوی انداختم و گفتم:
«میبرمش اتحادبوی موریم، پسخون فعلاً راه بیفت.»
عموی رزمیِ روبدن اعصابم نگاهم کردقاطی و لبخند محوی زد:
«رهبر فرقه،امروز خیلی طبیعیخاصی دروغ میگی.»
«لو رفتم؟ ولی اینبوی کچلِ رو اعصابتره. اونقدردماغم رو اعصابه که میخوام بمیرم.»
«من کچلبوی نیستم؛ سرمخون رو تراشیدم.»
با چهرهایتیزتر بیحالت به عمویحمومنرفته رزمیام زل زدم.
'اذیت کردن اینطرز عموی رزمیِ حرومزاده خیلیروی حال میده. تایید شد.'
در همون لحظه،لحظه شیطان شمشیر باخون صدای پایینی گفت:
«دیگه نیازی نیست بریم دنبالشون.»
«...»
رد نگاه شیطان شمشیر روحالم گرفتیم و رسیدیم به پیرمردهاییمیرفت که داشتن از تپه بالا میاومدن.
از قضا، چهار تا پیرمردگند خارقالعاده بودن که هر کدومپیشرفت حال و هوای متفاوتی داشتن.
انگار قرار بود چهار شرور بزرگِ پیر کهپیشرفت سالها تو یه دره عمیق کوهستانی زندگی کردهحمومنرفته بودن، با چهار شرور بزرگِ جوون ملاقات کنن.
برای یک لحظهبدن چیِ راهب رزمیقاطی رو ارزیابی کردم.
از قبل میدونستمطرز که اون یهمیزد نابغه هنرهای رزمیه.
مهارتهاش برای سنش بهطرز عجیبی پیشرفته بهزیر نظر میرسید، ولی شک داشتم که این راهبتیزتر رزمی بتونه تنهایی از پس این پیرمردها بربیاد.
تازه اون موقع بود که چهرهدماغم اساتید تائوئیستِ جونبهدربرده با ملحق شدنپنجگانهام به پیرمردها از هم باز شد.
«استاد.»
پیرمردی کهامروز وسط ایستاده بودحالم به حرف اومد:
«شنیدم که فرستاده چپِ سابق فرقه شیطانی بهطور غیرمنتظرهای اینجاست،پیشرفت برای همین برای جمع کردن چندتا متحد یه کم دیرامروز کردم. همونطور که انتظار میرفت، خیلی از شاگردهام رو کُشتی.»
به نظربوی میرسید این پیرمردزیر همون مورونگجا باشه.
از اینکه مورونگجا خیلی پیرترحمومنرفته از اون چیزی بود که یادممیزد میاومد، مو به تنم سیخ شد.
'عجیبه.
نکنه این هنرهایلحظه کلاهبرداریش رو موقعخون هلو خوردن یاد گرفته؟'
با لحنیبوی مؤدبانه ازخون مورونگجا پرسیدم:
«شما همون مورونگجایی هستید کهحمومنرفته بهش میگن اهریمن غربی وحالم میگن تو هلو خوردن خیلی ماهره؟»
مورونگجا نگاهم کرد و لبخندیحالم زد که دندونهای کج ومیرفت کولهاش رو به نمایش گذاشت:
«بله. تو باید همون جوجهای باشی که این روزها به عنوان رهبر فرقه هائو معروف شده، نه؟این شنیدم با ایم سو-بک دستت تو یه کاسهست. عجب رهبر اتحادِ نفرتانگیزیه. یه جوجهِ خامی مثل تو رواینکه میفرسته به کام مرگ، در حالی که خودش تو اتحاد موریم داره تو ناز و نعمت زندگی میکنه.»
«جرم توهین بهگند رهبر اتحاد رو همیعنی به پروندت اضافه میکنم.»
«مگه همچین چیزی هم داریم؟»
«خودم از خودم درآوردم.»
رو کردم بهلحظه عموی رزمیام که بازیر دستپاچگی اونجا ایستاده بود:
«کچل، بیا اینجا. این جماعتزیر دیگه زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه. بجنب.حواس به چی زل زدی مثل بز؟»
عموی رزمیام بابدن چهرهای آشفته جلو اومدامروز و همون نزدیکی ایستاد.
«رهبر فرقه، من کچل نیستم.»
«پس چی صدات کنم؟»
«برای راحتیبوی میتونی دونگ-سوخون صدام کنی.»
جلوی خندهام رو گرفتم.
کلمه «دونگ» میتونه به معنیحالم بچه باشه، ولی بعضی وقتهامیرفت به معنی کچل هم استفاده میشه.
تو ترجمه مندرآوردیِ خودم، اسم دونگ-سو معنی «جونِ مرد کچل» رو میداد. به هر حال،تیزتر حتی با در نظر گرفتن ذاتِ تا حدودی رو اعصابش به خاطر اینکه عموی رزمیام بود،دوباره تو موقعیتی بودم که باید به هر قیمتی شده جون این مرد کچل رو نجات میدادم.
دستم روبوی آروم گذاشتم روزیر شونه عموی رزمیام.
«از آشناییت خوشبختم، دونگ-سو.»
عموی رزمیِامروز کچلم با چهرهایحالم بیحالت نگاهم کرد.
«رهبر فرقه، فکرلحظه کنم من یهخون کم ازت بزرگتر باشم...»
«که چی؟»
«بله.»
تا جایی که میدونستم،خاصی عموی رزمی دونگ-سو یهاعصابم اسم دیگه هم داشت.
یه اسم سخت بودبوی که بعد از یکی دویعنی بار شنیدن فراموشش کرده بودم.
عموی رزمیِ کچلمگند رو گرفتم ودماغم کشیدمش پشت سرم.
تو موقعیتی ایستادمبدن که از عموی رزمیامامروز محافظت کنم و گفتم:
«دونگ-سو.»
«بله، رهبر فرقه.»
«خوب تماشابوی کن دیوونهها توزیر موریم چطوری میجنگن.»
شونهبهشونه چهار شرور بزرگاین ایستادم و مورونگجا و بقیهخاصی پیرمردها رو زیر نظر گرفتم.
عموی رزمیِ کچل، تا حدودیحالم خشک و سادهلوحم باید بامیرفت تاریکی این دنیا روبهرو میشد.
وقتی مبارزه شروع بشه...
چهار شرور بزرگگند هم درست مثلدماغم من آدمهای بیرحمی هستن.
برای مدت کوتاهی، عموی رزمیام رو که توطرز زندگی قبلیم تو یه گوشهای به کام مرگچوبیم میرفت، با سایه تاریک چهار شرور بزرگ پوشش دادم.
ما برای عادت کردن بهحالم نور زمان نیاز داریم و عمویچوبیم رزمیمون برای عادت کردن به تاریکی.