---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 408: آیا ما ارتباط برقرار کردیم؟ • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 408: آیا ما ارتباط برقرار کردیم؟

0

اصلاً نمی‌شد فهمید‌شاگرد​ تو کله این‌خاطر​ رهبر فرقه چی می‌گذره.

نه فقط من،‌استاداش​ بلکه همه زل‌جوون​ زده بودیم بهش.

یه‌جورایی اصلاً عجیب نبود اگه همون‌بشکنیم​ موقع برمی‌گشت می‌گفت همه‌تون خفه‌خون بگیرید‌مسیری​ و با هم بهم حمله کنید.

از طرفی هم عجیب نبود‌کنیم​ اگه با پیشنهادم برای تعیین‌درب‌وداغون​ «شماره یک زیر آسمان» موافقت می‌کرد.

پیشنهاد از من بود،‌جوون​ ولی ریش و قیچی‌رضا​ دست رهبر فرقه بود.

راستش رو بخواید، فکری‌دوباره​ که ته دلم لونه‌خاطر​ کرده بود این بود:

احتمال اینکه تو یه دوئل‌جوون​ تک‌به‌تک از رهبر فرقه شکست‌نمی‌داد​ بخورم، خب مسلماً بالا بود.

ولی تو یه مبارزه مرگ و‌نمی‌تونستیم​ زندگی که «چهار شرور بزرگ» هم‌استاداش​ توش قاطی بشن، قضیه فرق می‌کرد.

نتیجه‌گیریم این بود که یه‌جوری‌بشکنیم​ می‌تونیم همین‌جا تو کوه هوا‌وارد​ کلک رهبر فرقه رو بکنیم.

دلیلش هم این بود که «آسمان‌جوون​ درخشان خورشید و ماهِ» من چیزی نبود‌مسیری​ که بدن یه انسان بتونه تاب بیاره.

با این‌استاداش​ حال، اگه کار‌جوون​ به اونجا می‌کشید...

همه‌مون با‌روی​ هم به‌نگاه​ خاک سیاه می‌نشستیم.

نه تنها تعداد کمی زنده می‌موندن، بلکه وضع و‌نمی‌داد​ حالمون بعد از زنده موندن اون‌قدر داغون و رقت‌انگیز می‌شد‌دنگ​ که احتمالاً دیگه رومون نمی‌شد تو روی یوران نگاه کنیم.

نمی‌تونستیم با نشون دادن قیافه‌های‌شاگرد​ درب‌وداغون و پاتتیکِ استاداش، دوباره‌رضا​ دل این شاگرد جوون رو بشکنیم.

به خاطر همین بود که‌جوون​ دلم رضا نمی‌داد وارد مسیری‌نمی‌داد​ بشم که تهش بدبختی همه‌مونه.

دلم می‌خواست باور کنم این همه دنگ‌نشون​ و فنگ و دردسر رو نکشیدم که‌شاگرد​ آخرش با بدبختی و فلاکت سر کنم.

حتی بعد از‌شاگرد​ اینکه کار رهبر‌خاطر​ فرقه رو می‌ساختیم...

چقدر عالی می‌شد اگه‌دوباره​ می‌تونستیم صحیح و سالم‌خاطر​ بریم پیش یوران، مگه نه؟

دلم می‌خواد یه روزی خودم با دستای خودم یه‌رضا​ کاسه نودل سر مرغ برای یوران درست کنم تا‌باور​ بتونه عظمت برادر دوک‌سو رو با تمام وجود حس کنه.

حتی من که نسبت به قبل خیلی قوی‌تر شده‌قیافه‌های​ بودم، هیچ اطمینانی نداشتم که بتونم از یه نبرد‌همین​ مرگ و زندگی با دست و پای سالم بیرون بیام.

واسه درست کردن‌شاگرد​ نودل سر مرغ‌خاطر​ دستام باید سالم می‌موندن...

البته، اگه طرف کسی بود که‌جوون​ حتی به این قیمت هم باید‌وارد​ کشته می‌شد، خب یه‌جوری کارش رو می‌ساختم.

ولی اگه بپرسید آیا ارزشش رو داشت‌خاطر​ که بقیه عمرمون و حتی نودل خوردنمون‌تهش​ رو فدا کنیم تا بکشیمش؟ راستش دیگه نمی‌دونستم.

چون اون هیچ‌وقت‌یوران​ مستقیماً کسی از‌نمی‌تونستیم​ نزدیکانم رو نکشته بود.

اینکه اون رئیس سازمانی بود که می‌تونست مثل زندگی قبلیم یه جنگ بزرگ بین‌بدبختی​ جناح راستین و شیطانی راه بندازه، جای نگرانی داشت، اما من با قرض دادن قدرتم‌می‌تونستیم​ به ایم سو-بک و جناح راستین، از قبل جلوی این احتمال رو کاملاً گرفته بودم.

قبل از‌پاتتیکِ​ اینکه جواب رهبر‌شاگرد​ فرقه رو بشنویم...

نگاهمون چرخید‌استاداش​ سمت ارباب‌شاگرد​ عمارت شکوفه آلو.

برای اولین بار با یه‌کنیم​ گله از خدمتکاراش که همه‌شون‌درب‌وداغون​ سینی به دست بودن، پیداش شد.

ارباب عمارت شکوفه آلو‌جوون​ رسید و جلو رهبر‌رضا​ فرقه سر خم کرد.

«رهبر فرقه، منم، ارباب عمارت شکوفه آلو. از اونجا که هوا یکم گرم شده، داشتم با آب چاه‌می‌خواست​ عمیق چای دم می‌کردم و واسه همین سلام دادنم طول کشید. شاید به پای خوردن یخِ تراشیده‌شده تو‌مگه​ چله زمستون نرسه، ولی بازم باید خنک باشه. یه چای سرد بی‌نامه که گاهی اوقات خودمون دور هم می‌نوشیم.»

خدمتکارا چای سرد رو از تو‌بشکنیم​ سینی‌ها گذاشتن رو میزا و به‌مسیری​ اونایی هم که سرپا بودن تعارف کردن.

گور بابای دعوا،‌یوران​ اول باید چای سرد‌نشون​ رو می‌زدیم بر بدن.

چون رزمی‌کارای‌دوباره​ موریم هم بالاخره‌بشکنیم​ گرمشون می‌شه دیگه.

تو اون سکوت‌استاداش​ معذب‌کننده، فرستاده چپ‌جوون​ وی به حرف اومد.

«رهبر فرقه، اول من می‌نوشم.»

«...»

قیافه‌اش یه جوری بود که انگار می‌خواست چای رو‌نمی‌داد​ واسه سم تست کنه، ولی رهبر فرقه بدون هیچ‌کنم​ حرفی اول از همه چای سرد رو سر کشید.

بعد از اینکه رهبر فرقه‌شاگرد​ اولین جرعه رو خورد، ما‌رضا​ هم چای سردمون رو خوردیم.

آخر سر هم فرستاده‌شاگرد​ چپ وی آخرین نفری‌همین​ بود که چایش رو نوشید.

دقیقاً همون‌طور که ارباب عمارت شکوفه آلو گفته بود، یه چای‌پاتتیکِ​ سرد بود که جیگر آدم رو حال می‌آورد و می‌تونستم یه ته‌بشم​ مزه شیرینی هم حس کنم، انگار یه ذره آب‌میوه قاطیش کرده بودن.

لاکچری‌بازیِ یه جرعه‌شاگرد​ چای سرد قبل‌خاطر​ از یه دعوای حسابی؟

یه طعم‌پاتتیکِ​ موندگارِ تمیز با‌شاگرد​ یه مزه عمیق...

«هوم، خوبه.»

اگه عمارت شکوفه آلو رو پیدا نکرده بودیم، الان‌قیافه‌های​ داشتیم چه غلطی می‌کردیم؟ یعنی اگه وسط دعوا رو‌همین​ کوه هوا تشنه‌مون می‌شد، باید تا پایین کوه سگ‌دو می‌زدیم.

یا از همون اول‌جوون​ باید می‌رفتیم بغل یه‌رضا​ آبشار دعوا راه می‌نداختیم...

واسه همینه که فرقه‌های‌دوباره​ معروف رو کوه‌ها پلاسن‌خاطر​ نه تو بیابونای برهوت.

درست همون موقع که جریان افکارم رسید‌خاطر​ به اون ضرب‌المثل که میگه «کوه کوهه و‌بدبختی​ آب آبه»، با خوردن چای به خودم اومدم.

بعد از خوردن چای‌نگاه​ سرد، رهبر فرقه رو کرد‌قیافه‌های​ به ارباب عمارت شکوفه آلو.

«نوشیدنی خوبی بود.‌شاگرد​ به نظر می‌رسه چیزی‌همین​ می‌خوای، حرفت رو بزن.»

«بله، رهبر فرقه. اجازه می‌دید‌شاگرد​ خدمتکارا رو بفرستم داخل و خودم‌نمی‌داد​ دوئل ارشدهای مختلف رو تماشا کنم؟»

«اگه چیزی گیرت میاد، همین کار رو بکن.‌همین​ با این حال، من نمی‌دونم قراره چه اتفاقی‌همه‌مونه​ بیفته، پس از همون داخل خونه تماشا کن.»

«از توجه‌روی​ شما سپاسگزارم،‌نگاه​ رهبر فرقه.»

«تو از‌دوباره​ نوادگان گوان‌جوون​ یینزی هستی؟»

«کاملاً بی‌ربط نیست، اما من نواده‌ای هستم که خجالت می‌کشم خودم رو به اون نسبت بدم. گوان‌همه‌مونه​ یینزی بیشتر از هنرهای رزمی، روی علم و دانش تمرکز داشت و از اونجا که بیشتر هنرهای‌بریم​ رزمیِ به ارث رسیده در طول زمان از بین رفتن، شرم دارم که ادعا کنم نواده او هستم.»

«با این حال، به‌شاگرد​ نظر می‌رسه اون دست‌ها‌همین​ مدت زیادیه که شمشیر زدن.»

«بله، من هیچ استعدادی تو علم نداشتم، واسه همین‌قیافه‌های​ با چنگ زدن به کمتر از نصف کتاب‌های باقی‌مونده و‌رضا​ چند کلمه که سینه‌به‌سینه نقل شده بود، تنهایی تمرین کردم.»

«از قبل‌دوباره​ رهبر فرقه‌جوون​ رو می‌شناختی؟»

«این برای خودمم یه کم عجیبه. ایشون یهو از‌همین​ هیچ‌جا پیداش شد و ازم خواست اینجا رو برای‌می‌خواست​ یه دوئل قرض بگیره، فقط چون منظره‌اش قشنگ بود.»

رهبر فرقه نگاهم کرد.

«چون منظره‌اش قشنگ بود؟»

حرف خاصی واسه گفتن‌جوون​ نداشتم، واسه همین فقط‌رضا​ سرم رو تکون دادم.

به نظرم دلیلی‌استاداش​ نداشت تو جایی که‌بشکنیم​ منظره‌اش داغونه دعوا کنیم.

ارباب عمارت شکوفه آلو‌شاگرد​ با لحنی که انگار‌همین​ یکم بهش برخورده بود، گفت:

«...اگه برده بودم، می‌فرستادمش‌نگاه​ بره، ولی چون باختم،‌دادن​ کار به اینجا کشید.»

ارباب عمارت شکوفه آلو در حالی‌خاطر​ که به بخشای از قبل خراب‌شده‌ی‌بشم​ عمارت نگاه می‌کرد، زیر لب غر زد:

«و عمارت‌پاتتیکِ​ هم به‌دوباره​ این روز افتاد.»

نتونستم جلوی خودم‌دوباره​ رو بگیرم و‌بشکنیم​ زیر لب خندیدم.

«شرمنده.»

عجیبه که ارباب عمارت شکوفه آلو‌خاطر​ آدمی بود که می‌تونست هم با‌بشم​ ما هم با رهبر فرقه هم‌کلام بشه.

با این حال، مثل فرستاده‌شاگرد​ چپ وی، هیچ ترسی از‌رضا​ رهبر فرقه تو رفتارش نشون نمی‌داد.

یعنی کسی که ریگی به کفش نداره، ترسی هم تو دلش‌وارد​ نیست؟ در هر صورت، همون‌طور که قبلاً دیده بودم، ارباب عمارت شکوفه‌نکشیدم​ آلو حتی جلو رهبر فرقه هم همون «شمشیر اول کوه هوا» بود.

دلیلش این بود که اون‌کنیم​ مردی بود که ارزش ذاتی‌درب‌وداغون​ ادب و احترام رو می‌فهمید.

تازه، این‌جور احترامی فقط وقتی می‌درخشه که ظاهر و‌نمی‌داد​ باطن آدم یکی باشه، واسه همین فضاش با اون‌کنم​ احترامِ چاپلوسانه فرستاده چپ وی زمین تا آسمون فرق می‌کرد.

رهبر فرقه سر تکون داد.

«می‌فهمم.»

هرچند گفت می‌فهمم، ولی در واقع یه‌نشون​ دستور رفتن بود، داشت بهش می‌فهموند که‌شاگرد​ با خدمتکاراش گورشون رو گم کنن برن تو.

ارباب عمارت شکوفه آلو‌جوون​ با خدمتکارای سینی به‌رضا​ دست برگشت تو عمارت.

در هر صورت،‌استاداش​ تماشا کردن از راه‌بشکنیم​ دور عاقلانه‌ترین کار بود.

راستش رو بخواید، اگه مهارت رزمی‌بشکنیم​ کسی بالا نباشه، خطر اینکه وسط تماشای‌بشم​ دعوای همچین استادایی نفله بشه خیلی زیاده.

آدم باید قورباغه‌ای می‌بود که حداقل بتونه یه سنگِ یهو پرت‌شده رو‌استاداش​ با دست جلوش پس بزنه، ولی ارباب عمارت شکوفه آلو قورباغه‌ای بود‌تهش​ که انرژی درونی کافی نداشت، پس همون بهتر که فاصله‌اش رو حفظ می‌کرد.

با تموم‌دوباره​ شدنِ تفریحِ یه‌بشکنیم​ جرعه چای سرد...

رهبر فرقه دهن باز کرد.

«فرستاده چپ وی.»

«بله، رهبر فرقه.»

«تونستی بخش زیادی‌شاگرد​ از هنرهای رزمی گی‌همین​ سونگ-جا رو بازیابی کنی؟»

فرستاده چپ وی با قیافه‌ای‌شاگرد​ که حسابی دستپاچه شده بود،‌رضا​ کلمات رو تو دهنش جوید.

«امم، راستش...»

«قصد داشتی بعد از تسلط‌کنیم​ روش من رو به چالش‌درب‌وداغون​ بکشی، ولی زمانش خیلی زود بود؟»

«نه. من سعی کردم با مطالعه عمیق‌همین​ بازیابیش کنم، اما هنرهای رزمی باستانی روش‌بدبختی​ کاملاً متفاوتی دارن، واسه همین کار آسونی نبود.»

«با این حال، از اونجا که‌جوون​ خاندانت گستاخانه خورشید و ماه رو‌وارد​ در آغوش گرفتن، مطمئنم یه موفقیت‌هایی داشتی.»

رهبر فرقه نگاهی به دور‌جوون​ و برمون انداخت و بعد‌نمی‌داد​ نگاهش رو من ثابت موند.

«بر اساس گزارش‌هایی که شنیدم،‌کنیم​ رهبر فرقه مدتیه که می‌تونه‌درب‌وداغون​ آتش حقیقی سامادی رو کنترل کنه.»

داشت در مورد‌شاگرد​ «مرحله شعله» زر‌خاطر​ می‌زد؟ تکذیبش نکردم.

«همین‌طوره.»

«الان کمتر از دوازده هنر رزمی تو موریم مونده که‌نمی‌داد​ می‌تونه آتش حقیقی سامادی رو کنترل کنه، و حتی منم‌دنگ​ نمی‌تونم تشخیص بدم این چه هنر رزمی‌ایه که تو استفاده می‌کنی.»

این چیزی بود که حتی منم با‌نشون​ اون دانش بی‌کرانم از موریم، برای اولین‌شاگرد​ بار می‌شنیدم، واسه همین از رهبر فرقه پرسیدم:

«چرا فقط‌دوباره​ حدود دوازده تا‌بشکنیم​ ازش باقی مونده؟»

«در طول زمان‌استاداش​ فراموش شدن، چون خیلی‌بشکنیم​ از اون دوران می‌گذره.»

«به نظر می‌رسه‌دوباره​ باید داستانی پشت‌بشکنیم​ فراموش شدنشون باشه.»

رهبر فرقه سر تکان داد.

«انسان‌ها ذاتاً دنبال راحتی‌ان. آتش حقیقی سامادی شاخه‌های زیادی داره، اما ماهیت اصلی‌اش سوزوندن چیزیه که رزمی‌کاران موریم بهش میگن چی حقیقی. این یعنی اگه بیشتر از اون چیزی که جمع‌سالم​ کردی بسوزونی، چی حقیقی‌ات آسیب می‌بینه. هرچی بیشتر این آسیب رو با پوست و استخونت حس کنی، بیشتر عقده‌ی گردش چی پیدا می‌کنی. این قضیه ارتباط عمیقی هم با شیطان قلب‌بیام​ داره. چون داشتن آتش یه چیزه و سوزوندنش یه چیز دیگه. بیشتر اساتیدی که می‌تونن آتش حقیقی سامادی رو کنترل کنن، از انحراف چی در امان نیستن. فکر می‌کنی دلیلش چیه؟»

«خب، آخرش برای اینکه ببرن،‌شاگرد​ بیشتر از اون مقداری که‌رضا​ چی حقیقی جمع کردن، می‌سوزونن...»

«فکر کنم این‌دوباره​ همون ذات یه‌بشکنیم​ رزمی‌کار موریم باشه.»

با یه دنیا‌یوران​ تعجب به رهبر‌نمی‌تونستیم​ فرقه زل زدم.

این مردک دلیل اینکه چرا به اون اسهالی‌رضا​ می‌گفتن شیطان شهوت رو می‌دونست، و حتی تا حدودی‌باور​ فهمیده بود چرا من تبدیل به شیطان دیوانه شدم.

ظاهراً وقتی یکی دانش عمیقی تو هنرهای‌بشکنیم​ رزمی داشته باشه، می‌تونه بیشتر اتفاقاتی که‌بشم​ به خاطرشون میفته رو هم پیش‌بینی کنه.

به بیان دیگه،‌دوباره​ رهبر فرقه هم‌بشکنیم​ یه استاد بزرگ بود.

رهبر فرقه‌روی​ رو به من‌کنیم​ کرد و گفت.

«هنرهای رزمی آتش حقیقی سامادی که دست مسیر شیطانی نباشن، حتی‌مسیری​ از این هم کمترن. به نظر می‌رسه رهبر فرقه از نوادگان‌نکشیدم​ گی سونگ-جا یا فرقه بودایی وجره‌یانه باشه. ارتباطی در کار بوده؟»

ایستادن برام یه کم سخت شده‌جوون​ بود، برای همین قبل از جواب دادن،‌مسیری​ همون نزدیکی‌های رهبر فرقه نشستم رو زمین.

«راستش من‌استاداش​ هنرهای رزمی گوانگ‌سونگ‌جا‌جوون​ رو یاد گرفتم.»

رهبر فرقه سر تکان داد.

«خوب دووم‌دوباره​ آوردی که تا‌بشکنیم​ الان دیوونه نشدی.»

«فکر کنم الانش هم نیمه‌دیوونه‌ام.»

«همین‌قدرش هم‌استاداش​ یعنی خوب‌شاگرد​ دووم آوردی.»

حالا که نگاه می‌کردم، دیدم همه‌نمی‌تونستیم​ روی زمین نشستن و فقط دارن به‌دوباره​ مکالمه من و رهبر فرقه گوش میدن.

یه دلیلش این بود که کار خاصی‌همین​ برای انجام دادن نداشتن، و از طرفی‌بدبختی​ همه‌شون بدجور کنجکاو داستان‌های رهبر فرقه بودن.

چون این از اون‌دوباره​ داستان‌هایی بود که هیچ‌جای‌خاطر​ دیگه‌ای نمی‌شد پیداش کرد.

از رهبر فرقه پرسیدم.

«فرقه بودایی‌روی​ وجره‌یانه هم آتش‌کنیم​ حقیقی سامادی داره؟»

«رهبر فرقه، بیشتر فرقه‌های باستانی هنرهای رزمی آتش حقیقی سامادی رو دارن. چیزی‌تهش​ که بیشتر شما اهالی جناح راستین بهش میگید هنرهای شیطانی، در نهایت تو‌می‌ساختیم​ همین دسته جا می‌گیره. هنرهای رزمی‌ای که از شاخه‌های آتش حقیقی سامادی منشعب شدن.»

«پس چرا به‌استاداش​ آتش حقیقی سامادی‌جوون​ میگن هنرهای شیطانی؟»

رهبر فرقه لبخند محوی زد.

«چون دینی که اکثریت بهش باور دارن، در نهایت میشه فرقه متعارف و برحق. اگه یه اقلیت به چیزی باور داشته باشن، باهاشون مثل یه فرقه شیطانی رفتار‌باور​ میشه. چرا یه دین باید هنرهای رزمی آتش حقیقی سامادی رو داشته باشه؟ چون از همون اول جریان اصلی نبوده. بنیان‌گذاران بعضی از فرقه‌ها اغلب آدم‌هایی با روحیه‌دوک‌سو​ انقلابی بودن. چه از دنیا ناراضی بودن چه از کشور، نیاز به انقلاب یعنی قصد سرنگونی سیستم موجود، پس طبیعی بود که جریان اصلی باهاشون مثل شیاطین رفتار کنه.»

سرم رو تکون دادم.

تا جایی که من می‌دونستم، اولین‌جوون​ باری که کلمه فرقه شیطانی تو تاریخ‌مسیری​ ثبت شده بود، برمی‌گشت به سوابق امپراتوری.

حرف‌های رهبر‌استاداش​ فرقه ادامه‌شاگرد​ پیدا کرد.

«در واقعیت، قتل‌عام اعضای یه فرقه کوچیک به دست بزرگ‌ترین فرقه، چیزیه که بارها اتفاق افتاده، درست همون‌طور که یه‌نمی‌داد​ ملت بزرگ یه ملت کوچیک رو قتل‌عام می‌کنه. این ماهیتِ همون چیزیه که تو تاریخ بشر رخ میده و اسناد‌می‌تونستیم​ این قتل‌عام‌ها هم مرتباً پاک میشن. چیزی که باقی می‌مونه فقط کلمه فرقه شیطانی‌ئه، که ماهیت واقعی‌اش برای همه ناشناخته‌ست.»

برای همینه که اگه جلوی آدم‌های فرقه خدای شیطان‌نمی‌داد​ بهشتی کلمه فرقه شیطانی رو به زبون بیاری، بی‌دلیل‌کنم​ باهات درگیر میشن یا تا سرحد مرگ کتکت می‌زنن.

البته وقتی خود رئیس‌دوباره​ اون خراب‌شده کلمه فرقه شیطانی‌همین​ رو میگه، قضیه فرق می‌کنه.

دنیا این‌جوری کار می‌کنه دیگه.

فرقه بودایی وجره‌یانه در‌نگاه​ واقع همون فرقه‌ایه که‌دادن​ راهب دیوانه بهش تعلق داشت.

این یعنی اینکه راهب دیوانه دچار حالت‌همین​ جنون می‌شد و منم دچار حالت جنون می‌شدم،‌همه‌مونه​ تا حدودی به آتش حقیقی سامادی ربط داشت.

البته، احتمالاً‌پاتتیکِ​ همه‌چیز به‌دوباره​ این ختم نمی‌شد.

برای راهب دیوانه، مرگ برادر کوچکترش باید جرقه اصلی‌رضا​ بوده باشه و برای من، وقتی مسافرخونه تو آتیش‌باور​ سوخت، قلبم هم تو آتش حقیقی سامادی غرق شد.

رهبر فرقه‌روی​ نگاهم کرد‌نگاه​ و گفت.

«تو ذاتاً خلق و خوی آتشینی داری. و در عین حال یه خلق و خوی سرد هم‌باور​ داری که همه‌چیز رو روی اعصاب می‌بینه. اینکه آیا بدن یین-یانگ چیزیه که آدم واقعاً باهاش متولد‌مگه​ میشه، یا اینکه می‌تونه مثل تو بعدها با توجه به هنرهای رزمی تو بدن شکل بگیره، هنوز نامشخصه.»

«یعنی داری میگی‌استاداش​ من یه بدن‌جوون​ یین-یانگ اکتسابی دارم؟»

«منظورم اینه که نمی‌تونم با قطعیت بگم. کی می‌تونه‌رضا​ بدون هیچ هنر رزمی‌ای تشخیص بده یه نفر بدن‌باور​ یین-یانگ داره؟ این رو فقط یه پزشک قلابی می‌تونه بگه.»

با شنیدن کلمه‌یوران​ «پزشک قلابی»، یه نگاه‌نشون​ به مویونگ بک انداختم.

مویونگ بک با اون‌جوون​ چشم‌های گودرفته‌اش بهم خیره‌رضا​ شد و چشم‌غره رفت.

«من پزشک قلابی نیستم.»

«می‌دونم.»

«پس چرا‌روی​ اون‌جوری بهم‌نگاه​ نگاه می‌کنی؟»

«همین‌طوری. تو تنها پزشک‌جوون​ اینجایی، برای همین یه‌رضا​ نگاه بهت انداختم. شرمنده.»

«آره.»

به آدم‌های حاضر‌دوباره​ در اونجا نگاهی‌بشکنیم​ انداختم و گفتم.

«حالا که فکرش رو‌نگاه​ می‌کنم، می‌بینم همه اینجا‌دادن​ هنرهای شیطانی یاد گرفتن.»

با توجه به حالت چهره رهبر‌خاطر​ فرقه، همه‌شون آدم‌هایی بودن که هنرهای‌بشم​ رزمی باستانی رو یاد گرفته بودن.

برای همینه‌پاتتیکِ​ که سنت‌دوباره​ این‌قدر ترسناکه؟

رهبر فرقه با‌دوباره​ لحنی گذرا و‌بشکنیم​ کاملاً غیرمنتظره گفت.

«ما خیلی وقته داریم همون کاری رو می‌کنیم که محققان تازه بعد از قتل‌عام شدن‌جوون​ مجبور به انجامش شدن. وگرنه هنرهای رزمی خیلی بیشتری نسبت به الان از بین می‌رفت. به‌طور‌فنگ​ غیرمنتظره‌ای، نوادگان گوان یین‌زی، گوانگ‌سونگ‌جا و گی سونگ-جا تو یه جا جمع شدن... فرستاده چپ وی.»

«بله، رهبر فرقه.»

رهبر فرقه به فرستاده‌دوباره​ چپ وی نگاه کرد‌خاطر​ و با لحنی بی‌روح گفت.

«دلایلی که باعث میشن‌شاگرد​ زنده‌ات بذارم دارن کم‌کم‌همین​ محو میشن. نظرت چیه؟»

«...»

«بهت گفته بودم چند تا رزمی‌کار بیاری‌همین​ و فقط حداقلِ افراد حضور داشته باشن،‌بدبختی​ پس این قضیه قاتل‌ها دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«متأسفم، رهبر فرقه.»

«تا حالا یه بار هم به این فکر نکردی که بدون کمک زیردست‌هات بجنگی و هرچی تو چنته داری رو بریزی بیرون؟ رؤسای قبلی خاندان تو دنبال این بودن که به خاطر هنرهای‌بریم​ رزمی پول دربیارن. اونا مثل تو هنرهای رزمی رو یاد نگرفتن که فقط پول بیشتری به جیب بزنن. حریفت رو از بین همین جمع انتخاب کن. فعلاً دلم می‌خواد قبل از هر مبارزه‌دستام​ دیگه‌ای، پایان کار تو رو ببینم. می‌خوام مطمئن بشم... که آیا تو فقط یه زباله بودی که فقط به پول اهمیت می‌دادی، یا همون‌طور که ارشدها می‌گفتن، رئیس خاندانی با قدرت‌های مخفی هستی.»

معلوم نبود این یه‌نگاه​ دوئل مرگ و زندگیه‌دادن​ یا یه مسابقه تمرینی.

با فرمان رهبر فرقه،‌جوون​ فرستاده چپ وی سرش‌رضا​ رو کمی خم کرد.

«متوجهم.»

در هر صورت، یعنی رهبر فرقه تا حدودی نظر‌رضا​ من رو قبول کرده بود؟ مبارزه افتتاحیه بعد از‌باور​ ورود رهبر فرقه به فرستاده چپ وی سپرده شد.

با این‌روی​ حال، حریف‌نگاه​ هنوز معلوم نبود.

فرستاده چپ وی‌شاگرد​ اول از همه‌خاطر​ به من نگاه کرد.

با انگشت‌پاتتیکِ​ به خودم اشاره‌شاگرد​ کردم و پرسیدم.

«من؟»

این مرتیکه هم رد‌نگاه​ داده؟ چطور جرئت می‌کنه‌دادن​ من رو به چالش بکشه؟

نگاه فرستاده چپ وی‌جوون​ چرخید و بعد به‌رضا​ شیطان شهوت دوخته شد.

شیطان شهوت با قیافه‌ای‌دوباره​ مات و مبهوت به‌خاطر​ فرستاده چپ وی نگاه کرد.

چون از قبل به‌شاگرد​ خاطر ضربه اولین جد‌همین​ شیطانی زخمی شده بود.

اسهالی هم‌روی​ ادای من‌نگاه​ رو درآورد.

«من؟»

فرستاده چپ وی نوچی‌دوباره​ کرد و بعد به‌خاطر​ مویونگ بک نگاه کرد.

با این کار،‌دوباره​ مویونگ بک سرش‌بشکنیم​ رو کمی خم کرد.

«من یه پزشکم.»

«می‌دونم.»

گونگسون سیم اولین نفری‌دوباره​ بود که تمایلش رو‌خاطر​ برای مبارزه اعلام کرد.

«فرستاده چپ وی، من چطورم؟»

«چون نمی‌شناسمت‌روی​ کی هستی،‌نگاه​ رد می‌کنم.»

حالا که فکرش رو می‌کنم، اون همون کسی بود‌نمی‌داد​ که قبل از رسیدن رهبر فرقه، قصدش رو برای‌کنم​ به چالش کشیدن برادر ارشد بزرگ اعلام کرده بود.

برادر ارشد بزرگ که‌دوباره​ نگاهش با فرستاده چپ وی‌همین​ گره خورده بود، لبخندی زد.

«انگار جز‌استاداش​ من کس‌شاگرد​ دیگه‌ای نمونده.»

فرستاده چپ‌روی​ وی سر‌نگاه​ تکون داد.

«تو رو به چالش می‌کشم.»

برای یه لحظه، تمام‌دوباره​ کارها و رفتار فرستاده چپ‌همین​ وی به نظرم نفرت‌انگیز اومد.

هرچی با خودم فکر می‌کردم، می‌دیدم‌بشکنیم​ اون مردی با مهارت‌های فوق‌العاده‌ست، اما مدام‌بشم​ داشت از حقه‌بازی و مکاری استفاده می‌کرد.

با توجه به سرعتی که ستاره قاتل‌نشون​ هاینان و گروهش رو باهاش کشته بود،‌شاگرد​ کاملاً مشخص بود که آدم ضعیفی نیست.

شاید برادر ارشد بزرگ هم همین فکر‌همین​ رو می‌کرد، چون با لحنی احساسی که ازش‌همه‌مونه​ بعید بود، فرستاده چپ وی رو مسخره کرد.

«چرا این‌قدر‌پاتتیکِ​ اصرار داری فیک‌شاگرد​ و قلابی باشی؟»

فرستاده چپ‌استاداش​ وی هم‌شاگرد​ لبخند محوی زد.

«این چیزیه که‌یوران​ یاد گرفتم، پس‌نمی‌تونستیم​ لطفاً درک کن.»

در حالی که اون دو نفر داشتن به‌رضا​ سمت یه فضای باز و وسیع می‌رفتن، ناگهان‌می‌خواست​ با شنیدن صدای رهبر فرقه خون جا خوردم.

«هوی، شیطان شمشیر.»

«چیه؟»

رهبر فرقه خون‌یوران​ رو به برادر‌نمی‌تونستیم​ ارشد بزرگ گفت.

«حداقل یکی‌دوباره​ از دست‌هاش‌جوون​ رو قطع کن.»

سرم رو با شتاب‌دوباره​ چرخوندم تا به رهبر‌خاطر​ فرقه خون نگاه کنم.

این حروم‌زاده،‌استاداش​ اصلاً طرف‌شاگرد​ کی بود؟

ناولها | novelha.net