چپتر 114: تازه وقتی مستی از سرم پرید
0داشتم به یک کشاورز، ماهیگیر، دستفروش، هیزمشکن، شکارچی، تائوئیست، یک مرد لختوعور، شمشیرزن،موریم یک یارو که قیافش داغون بود، مرد داسبهدست، محققی که انگار تو درسخواندنبرمیگردم گند زده بود و یک یارو که قیافش داد میزد کوتهفکره، نگاه میکردم.
پرسیدم: «نکنه رویای همهتنها قاتلها اینه که یککردند زندگی معمولی داشته باشن؟»
لباسهای کسانی کهدنبالم دورم کرده بودند، کاملاًآنجاست معمولی و پیشپاافتاده بود.
با ایندنبالم حال، کار ازموریم محکمکاری عیب نمیکنه...
شاید آمده باشند من راآمام به مسابقه پرتاب سنگ روی آبدیده دعوت کنند، پس محض اطمینان پرسیدم.
«کسی پایه هستدارم یه دست سنگاینطوری پرت کنیم؟ نه؟»
آن یارو تائوئیسته میخواست یک پوستر تحت تعقیب راخورده که از تو لباسش درآورده بود چک کند، ولیتنها با شنیدن حرفم بیخیال شد و گذاشتش سر جاش.
تو چشمان تائوئیستدیده نگاه کردم وآنجاست سرم را تکون دادم.
«آره خودمم. منم.»
بدون حرکتحالا ایستاده بودند وبرمیگردم محاصرهام کرده بودند.
از قرار معلوم، وقتی از گروهموریم خرگوش سیاه به سمت کوه بیداریشمشیر نامحسوس زدم بیرون، آمام را درآوردند.
حتماً یکی تا خود کوهموریم دنبالم کرده و وقتی دیدهشیطان اتحاد موریم آنجاست، حسابی جا خورده.
عجیبه که وقتی با شیطان شمشیردرآوردند بودم حمله نکردند، ولی حالا کهاتحاد دارم تنها برمیگردم، اینطوری خفتم کردند.
به هر حال،دارم این یاروها انگاراینطوری منتظر کسی بودند.
همینطور که باهاشون منتظردیده بودم، سعی کردم سرحسابی صحبت را باز کنم.
«حتی بلد نیستین بخندین؟ حرومزادههایموریم بیمصرفی که حتی عرضه ندارنشیطان یه سنگ رو آب پرت کنن.»
این رفتار تیپیکالِ کساییه کهآمام نه آرامش ذهنی دارن ودنبالم نه بویی از شفقت بردن.
واسه همینهحالا که قاتلتنها شدن دیگه.
یهو انگشتم رادنبالم گرفتم سمت نزدیکترینموریم نفر و گفتم:
«ولی تو...»
صدای خفهای از «باد مرغ چوبی»درآوردند که شلیک کرده بودم بلند شد وموریم یک سوراخ وسط پیشانی یارو باز شد.
سرش پریدحالا عقب و ولوبرمیگردم شد رو زمین.
تالاپ...
جامعه عبور ازدیده رودخانه قدرت واقعیآنجاست من را نمیداند.
حتی اگه میدانستند هم فرقی نمیکرد، چون پنجاه وخود خوردهای روز گذشته را صرف یادگیری «هنر بیقلب سایهشیطان ماه» کردم و کل انرژی درونیم دوباره رفته بالا.
فقط زیاد نشده؛ هماهنگی بینبرمیگردم یین و یانگ بدنم هممنتظر خیلی بالانستر از قبل شده.
کیفیت انرژی درونی نوع چوبی کهموریم الان استفاده میکنم با اونی کهشمشیر قبلاً داشتم زمین تا آسمون فرق داره.
همینطور که به جنازهایاتحاد که باد مرغ چوبی سوراخشعجیبه کرده بود نگاه میکردم، گفتم:
«به هر حال،زدم چرا رئیستون اینقدردرآوردند لفتش میده؟ بگید بجنبه.»
هنوز حرفم تمام نشده بود که حلقه محاصرهکردند پشت سرم از چپ و راست باز شد وحتی پیرمردی که به عصاش تکیه داده بود آمد جلو.
پیرمرد، که انگار از چروک ساختهموریم شده بود، هرچقدر هم سعی میکردمشمشیر جوان ببینمش، بالای هشتاد سال میزد.
تو چشمان پیرمرد نگاه کردم.
«راه درازی اومدی، پیرمرد.»
پیرمرد با صدای خشدار گفت:
«رهبر فرقه هائو، اگه میخوای زنده بمونی، ثروتتحسابی رو آماده کن. امروز فقط بهت دارو میخورونیمحالا و میریم. هیچ مذاکره دیگهای در کار نیست.»
«پیرسگ حرومزاده، تو حتی مذاکره کردن هم بلد نیستی. حتی نمیتونی مثلبودم آدم حرف بزنی. اگه اینجا دعوا راه بیفته، جامعه عبور از رودخانههمینطور منحل نمیشه؟ نمیدونم این اعتمادبهنفس رو با این قاتلای درپیت از کجا آوردی.»
پیرمرد گفت:
«شکارچی.»
«بله.»
«بکشش.»
مردی که شکارچی صداش کرده بودند،درآوردند خیلی ریلکس یک سلاح مخفی ازاتحاد لباسش درآورد و پرت کرد سمتم.
سرم را کج کردم و جاخالی دادم،خفتم که یهو با یک خیز پرید جلو، تیغهاشباز را از کمر کشید و مستقیم حوالهم کرد.
فاصله اولیه بیندنبالم من و شکارچیموریم حدود ده متر بود.
وقتی تیغهاش که تو یک چشمبههمزدن با یکخورده پرش فاصله را پر کرده بود نزدیک شد، «فرمتنها کشیدن شمشیر» را با «نیش خرگوش سیاه» اجرا کردم.
شووینگ!
از زیر بغلدارم چپ تا شانه راستشخفتم را مورب جر دادم.
پِخخخ!
شاید فرم شمشیرکشیم خیلیاتحاد سریع بود، چون بدونخورده اینکه حتی جیغ بکشد مرد.
خون را از نیشبیرون خرگوش سیاه تکان دادمیکی رو زمین و غلافش کردم.
«بعدی.»
پیرمرد قاتلها را مثل مهرههایاتحاد شاه تو صفحه شطرنج چیده بودشیطان و داشت باهام بازی ذهنی میکرد.
یعنی میخواست نوچههاش رااتحاد قربانی کند تا کارخورده را یک لحظهای تمام کند؟
به نظرمنامحسوس روش خیلیبیرون خوبی نبود.
با این حال، سلسلهمراتب جامعهبرمیگردم عبور از رودخانه واقعاً سفتوسختمنتظر بود، که جای تحسین داشت.
پیرمرد یکخود مکثی کرددیده و گفت:
«هیزمشکن.»
«بله.»
«با احتیاط باهاش روبرو شو.»
کسی که هیزمشکن صداش میکردند،اتحاد برعکس شکارچی هیکل درشتی داشت،عجیبه انگار هنرهای خارجی کار کرده بود.
یک مرد گردنکلفت که به نظر میرسید میتواندخورده یک درخت قطور را با چند تا تبر بندازد،تنها تبر بزرگش را رو زمین میکشید و میآمد سمتم.
به محض دیدن نگاهش، گاردش و عضلاتیحتماً که با هنرهای بیرونی سفت شده بودند،آنجاست فهمیدم یک قاتله که دنبال «نابودی متقابل» میگردد.
یعنی حاضره یک تیکه از بدنشاینطوری را بدهد تا همان لحظه جانباهاشون حریف را با یک ضربه بگیرد.
هیزمشکن فاصله را کم کرداتحاد و در حالی که تبر بزرگششیطان را محکم چسبیده بود، حمله کرد.
به نظر حمله بیکلهای میآمد، ولی مومنتومش نشان میداد که میخواهدشمشیر اکثر ضربات را با بدنش که با «هنر محافظت از بدن» مقاوممنتظر شده دفع کند و بعد دشمن را با تبر دو شقه کند.
مشکل اینجا بود که وقتی داشتم با اینیکی یارو سروکله میزدم، بقیه قاتلهای جامعه عبور ازخورده رودخانه ممکن بود هر لحظه یهویی حمله کنند.
«اونقدرها هم استراتژی بدی نبود.»
ضدحمله باید تادنبالم جای ممکن کوتاهموریم و سریع میبود.
اول با هنرهای انگشتِ «هنر یخآنجاست ماه رو به زوال» زدم وسط کفحمله دست چپ هیزمشکن که داشت نزدیک میشد.
تق...!
خیلی راحت از تبری که به خاطر هنر یخ سرعتشمنتظر به شدت کم شده بود جاخالی دادم، بعد دو باربخندین دیگه با «هنر انگشت ماه رو به زوال» کوبیدم به بالاتنهاش.
تات-تاک!
صدای عجیبیدنبالم از دهناتحاد هیزمشکن بیرون پرید.
«گوک...»
هیزمشکن خشکشحالا زد وتنها زل زد بهم.
به دوروبرم چشمغره رفتم، «خنجر وزغموریم درخشان» را درآوردم و فرو کردمشمشیر تو گردن هیزمشکن و کشیدمش بیرون.
خرت!
این بار، صدای ذبحبیرون شدن یک خوک براییکی لحظهای تو ساحل دریاچه پیچید.
به پیرمرد گفتم:
«پیرمرد، به نظر میاد داری نوچههات رو قربانیحسابی میکنی تا دستم بیاد دستت. این جنگ فرسایشیحالا بیخوده. تمومش کن و همه با هم بریزید سرم.»
پیرمرد جواب داد:
«پس لی زاها از هنرهای یخ هم استفاده میکنه. تنها سلاحاش یه شمشیرموریم و یه خنجره. احتمالاً سلاح مخفی نداره. یادتون باشه. باید یه چیزی، هربرمیگردم چیزی رو ازش قطع کنید. قبل از اینکه همهتون بمیرید، لی زاها هم میمیره.»
قاتلهایی کهحالا نگاهم میکردندتنها یکصدا جواب دادند:
«بله.»
«......»
شاید فکر میکردند حمله گروهی بهدرآوردند ضررشون تمام میشود، چون قاتلها معمولاً توموریم مخفیکاری، کمین و حمله ناگهانی تخصص دارن.
از آنجایی که نیت پیرمردبرمیگردم را از فرستادن تکتک اونا کاملهمینطور درک نمیکردم، دستورش ادامه پیدا کرد.
«محقق مردود، داس سرد.»
«بله.»
«حمله مشترک.»
محقق شمشیرش را کشید وبرمیگردم مرد داسبهدست هم از گروهمنتظر جدا شد و آمد جلو.
در حالی که اوندیده دو نفر آروم نزدیکحسابی میشدند، از پیرمرد پرسیدم:
«پیرمرد، بگودنبالم همه حملهاتحاد کنن دیگه.»
پیرمرد نیشخند زد.
«خفه شو.»
یهو یکخود نگاهی به مردایاتحاد توی محاصره انداختم.
همانطور که نگاه میکردم، به سرم زد که شایدعجیبه پیرمرد رهبر جامعه عبور از رودخانه نباشد، و همزمانبرمیگردم با حمله محقق مردود و داس سرد روبرو شدم.
نیش خرگوش سیاه را کشیدم و خیلی ریلکسیکی حملات دو تا قاتل را دفع کردم، بعد توعجیبه فاصله نزدیک، تیغه را با «بخور شکوفه شعله» پوشاندم.
فوووش!
حرارت بخور شکوفه شعله، فارغ از مسیر شمشیر، مثل شکوفههای آلوشیطان پخش شد و چسبید به بدن و سلاحهای محقق مردود وکردند داس سرد و با صدای جلز و ولز شروع کرد به سوزاندن.
درست لحظهای که گیجیشون رو دیدم، با کف دست چپمشیطان «مهر دست بزرگ مرغ شعلهور» رو آزاد کردم و اونخفتم محقق مردود و داس سرد رو مثل توپ شوت کردم عقب.
کووااااااانگ!
همونطور که بدن اون دوتا آدمکش توی یه خطیاروها مستقیم به عقب پرتاب میشد، «نیش خرگوش سیاه» رو بانیستین چیِ عنصر چوب پر کردم و یه ضربه افقی زدم.
یه خط افقی و صافاتحاد از چی شمشیر به سمت آدمکشهاییشیطان که محاصرم کرده بودن پرواز کرد.
شوااااااک!
واکنششون بهنامحسوس این چیبیرون شمشیر متفاوت بود.
تو اون لحظه، یه کشاورز که قیافهشخفتم خیلی معمولی بود، با یه نیروی کف دست،باز چی شمشیر رو دود کرد و فرستاد هوا.
در حالی که اون پیرمرد، وسطموریم اون هیر و ویر، با چرخوندنشمشیر عصاش چی شمشیر رو منحرف کرد.
بعد از پرتاب چی شمشیر و دیدنحسابی واکنشهاشون، فهمیدم اونی که انرژی درونی عمیقتری نسبتحالا به پیرمرد داره، همون کشاورز با لباسهای کهنهس.
چشمم رونامحسوس دوختم بهبیرون کشاورز و گفتم:
«پس رئیس اصلی این معرکهبرمیگردم تویی. از همون اول مثلمنتظر یه موش داشتی دید میزدی.»
وقتی تکخندیخود زدم، همهدیده آدمکشها ساکت شدن.
«……»
عجب نبرد روانی عجیبی بود.
پیرمرد احتمالاً میخواست اونتنها کشاورز رو به عنوانکردند نفر بعدی بفرسته جلو.
شاید اون لحظهای بوددیده که میخواستن همگی باحسابی هم بهم حمله کنن؟
از کشاورز پرسیدم:
«لو رفتی.نامحسوس حالا میخوایبیرون چه غلطی کنی؟»
حتی اون پیرمردی که داشت دستور میدادخفتم هم دستپاچه به نظر میرسید و باصحبت دهن بسته زل زده بود به کشاورز.
تازه اون موقع بوددیده که کشاورز با یهحسابی لبخند محو به حرف اومد.
«لی...»
درست همون لحظهای که اون دهنِ چفتشده شروعیکی کرد به باز شدن، از «گام هلدادن یکمرحلهای»خورده استفاده کردم و خودم رو پرت کردم تو هوا.
فاصلهرو با سرعتی که کمتر ازشاینطوری استفاده کرده بودم پر کردم وباهاشون «فرم کشیدن شمشیر» رو اجرا کردم.
تو اینخود شرایط، کی بیشتراتحاد شبیه آدمکش بود؟
من!
کشاورز جرأتنامحسوس نکرد ضدحمله بزنهآمام و عقب کشید.
همونطور که یه شمشیر سریع رو رها میکردم، چشمهایاروها و حرکات کشاورز رو چک کردم؛ خیلی فرز جاخالی داد،نیستین پس با سادهترین ضربه عمودی، فرق سرش رو هدف گرفتم.
جامعه عبورخود از رودخانه قطعاًاتحاد برتری عددی داشت.
کشاورز هر دو دستش رو با نیرویحسابی کف دست پوشوند و تیغه «نیش خرگوشنکردند سیاه» رو تو یه حالت دعاگونه گرفت.
تاک!
همزمان کشاورز گفت:
«بزنید.»
دست چپم رو با «هنرموریم یخ ماه رو به زوال»شیطان پوشوندم و مچ کشاورز رو گرفتم.
بدنم رو چرخوندم و با «هنر انگشت مرغ چوبی»خود کوبیدم به «نقطه طب سوزنی جیانجینگ» کشاورز و درشیطان حالی که پشتم به پشتش بود، رو به آدمکشها وایسادم.
«رهبر فرقهحالا هائو قدرتش روبرمیگردم مخفی کرده بود...»
وقتش بود قدرتدنبالم «هنر بیقلب سایهموریم ماه» رو امتحان کنم.
«نیش خرگوش سیاه» رو موقتاً سپردم دست کشاورز، گامهام رو با قدرتبودم مرغ مبارز پر کردم و در حالی که «هنر یخ ماه رو بهباهاشون زوال» رو تو هر دو کف دستم نگه داشته بودم، حمله کردم جلو.
بعدش ماهیگیر، دستفروش، تائوئیست، مرد سینهلخت، شمشیرزن، اون یارو زشته، مرد داس به دست،آنجاست اون محققی که قیافهش داد میزد درسش افتضاحه و اون یارو که قیافهش شبیهخفتم آدمای کوتهفکر بود رو فقط با هنرهای انگشتِ «هنر یخ ماه رو به زوال» زدم.
بعدش هجوم بردم سمت پیرمردبرمیگردم گیج و منگ و بیش ازهمینطور ده ضربه رد و بدل کردیم.
ولی آخر سر، لب دریاچه، بازوی پیرمرد رو با «هنرعجیبه بزرگ جذب ستاره» گرفتم، کشیدمش سمت خودم و بعد بالاتنهشاینطوری رو با «هنر انگشت ماه رو به زوال» آبکش کردم.
حالا همه آدمکشهایی که مزاحمموریم سنگپرونی من رو آب شده بودن،شمشیر طعم هنر یخ رو چشیده بودن.
یعنی قدرت «هنر بیقلببیرون سایه ماه» اصلاً کمتر ازخود هنر یخِ «نور درخشان» نبود؟
یا ترکیب حرکات مرغتنها مبارز و هنر یخکردند انقدر خفن شده بود؟
«نیش خرگوش سیاه» رو از کشاورز پسآنجاست گرفتم و پشت سر هم «هنر انگشتحمله ماه سرد» رو تو بدنش خالی کردم.
تاک! تاک! تاک!
بعد رفتم سراغ آدمکشهای یخزدهآمام و خیلی عادلانه فقط با «هنردیده انگشت ماه سرد» بهشون سیخونک زدم.
کمکم صورتحالا آدمکشهای یخزدهتنها رنگپریده شد.
لبهاشون داشت بنفش میشد.
دور و بر میچرخیدم و همچنان از «هنر انگشت ماهشیطان سرد» روی اون مجسمههای یخزده استفاده میکردم؛ تغییرات توی حالت چهره،کردند تنفس و رنگ و روی آدمکشها رو مطالعه و مشاهده میکردم.
یهو حس کردمزدم زیادی ساکته، پسدرآوردند به آدمکشها گفتم:
«شما موش آزمایشگاهی برای هنر یخ جدیدخفتم من هستید. قراره یکم درد داشته باشه، ولیباز چون آدمکش هستید، لازم نیست به دل بگیرید.»
تازه اون موقع بود که رفتمموریم لب دریاچه، یه سنگ صاف برداشتمشمشیر و رو سطح آب پرتاب کردم.
سنگ صاف تو یه مسیرموریم قوسی پرواز کرد، رو سطحشیطان دریاچه جهید و تا دوردستها رفت.
وقتی مسافرخونهچی بودم، رکوردم حدود سی تا پرش بود، ولی الاندیده تا جایی که از دید خارج شد پرواز کرد و به نظرحالا میرسید همونطور که دور میشه هنوز داره رو سطح آب سر میخوره.
«وایی... واسه همینهدارم که آدم بایداینطوری هنرهای رزمی یاد بگیره.»
این دفعه، یه سنگدیده صاف رو با هنرحسابی یخ پر کردم و انداختمش.
واقعاً منظره تماشاییای بود.
هر جا که سنگ سرد لمس میکرد،حتماً یخ نازکی مثل یه پل از سنگهای قدمروحسابی سفید شکل میگرفت و بعد آروم محو میشد.
یهو یاد آدمکشهایدارم یخزده افتادم و باخفتم دستام آب پاشیدم روشون.
با صدای شلپ، شلپ، شلپ،اتحاد آب دریاچه پرواز کرد وعجیبه آدمکشها رو خیس آب کرد.
آدمکشها که هم ضربه هنر یخآنجاست خورده بودن و هم با آب دریاچهحمله خیس شده بودن، شروع کردن به لرزیدن.
با اینکه با هنر انگشت ضربهدرآوردند خورده بودن، به نظر میرسید نمیتونناتحاد جلوی لرزش سطح بدنشون رو بگیرن.
چون به «نقطه طب سوزنیبرمیگردم لالی»شون ضربه نزده بودم، نالههای دردهمینطور از اینور و اونور بلند شد.
از آدمکشها پرسیدم:
«سردتونه؟»
«……»
یهو حس کردمدارم پیرمرد و کشاورزاینطوری از بقیه نفرتانگیزترن.
اگه قراره بجنگید، باید همه با همآنجاست حمله کنید و تا تهش برید، ولیحمله اینکه از زیردستانتون مثل مهرههای شطرنج استفاده کنید...
با «خنجر وزغدیده درخشان» به زندگی پیرمردحسابی و کشاورز پایان دادم.
یهو، همونطور که خنجر خونین رو نگه داشتهیکی بودم و به آدمکشها نگاه میکردم، دیدم با اینکهعجیبه همشون یخ زدن، هنوز چشماشون رو من قفل شده.
بهشون گفتم:
«من شما رو راحت نمیکشم. امروز، یکیتون باید بهم بگه مقرتون کجاست. از شدت اعصابخردی دلم رو سنگ کردم.برمیگردم بیاید امشب کنار دریاچه با هم از کمپینگ لذت ببریم. بهزودی آتیش درست میکنم، پس شما بچهها یکم صبر کنید،کنن حتی اگه حوصلهتون سر رفت. اگه فرار کنید، میفتم دنبالتون. جهت اطلاع، شما حتی وقتی سالمید هم از من کندترید.»
قیافههای آدمکشها رو برانداز کردم و برای اینکه کارعجیبه رو محکمکاری کنم، خیلی عادلانه به هر کدومشون یه باراینطوری دیگه با «هنر انگشت ماه رو به زوال» ضربه زدم.
تاک، تاک،نامحسوس تاک، تاک،بیرون تاک، تاک!
یهو با نگاهدارم به صورت دستفروش، دیدمخفتم لابد داشته گریه میکرده.
رد اشکهاخود رو صورتشدیده یخ بسته بود.
تو چشمایدنبالم دستفروش نگاهاتحاد کردم و پرسیدم:
«گریه کردی؟ آخه مرد گنده چرا گریه میکنه؟ ای وای، این حرومزادههایاتحاد آدمکشِ بیچاره، حتی با اینکه دهنشون بازه، دریغ از یه نفر کهدارم برای جونش التماس کنه. شگفتانگیزه. واقعاً شگفتانگیزه. ببینیم امروز شما میبرید یا من.»
بعد از سرما،دارم برنامه داشتم حملهاینطوری گرسنگی رو شروع کنم.
«برنامه کمپینگ امروز رو براتون توضیح میدم. قراره کل شب با هنر یخ کتک بخوریدنکردند و هر از گاهی روتون آب ریخته بشه و باهاش شکنجه بشید. منم برنامه دارم آتیشحتی درست کنم، یه غاز بگیرم و بخورمش. هر کی هم قراره بمیره، میتونه خودش تنهایی بمیره.»
با عجله اینور اونوراتحاد میدویدم تا آدمکشها روخورده با آب سرد شکنجه کنم.
باید یه غاززدم هم میگرفتم و هیزمحتماً برای آتیش جمع میکردم.
خیلی وقت بود کمپتنها نزده بودم، واسه همینکردند نمیتونستم هیجانم رو پنهان کنم.
بعد، یهو متوجه حالم شدم.
«هان؟»
...
...
...
تازه بعد ازدیده اینکه هوشیار شدم یادمحسابی اومد که مست بودم.
سری تکون دادمزدم و راه افتادم تاحتماً یه غاز پیدا کنم.
«وایی، الان دیگه هوشیارم.»