چپتر 212: تبدیل شدن به نبرد تنبهتن
0نام گا-راک از منجوری پرسید: «این لاکپشتهای حرومزادهبده که سپر دست گرفتن کین؟»
به نام گا-راکاحتمالاً سلام کردم وجنون جواب دادم: «فرقه شیطانی.»
«اگه اون حرومزادهها فرقهاینکه شیطانی باشن، پس مامتحد هم اتحاد موریم هستیم. هاهاهاها.»
«هاهاها.»
نام گا-راک همراه زیردستانش خندید.
این بشر داشت واقعیت رو انکار میکرد؟جناحشون نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم؛ اصرارش رویقاطی این چرت و پرتها خیلی مسخره بود.
حالا که فکرش رو میکنم، ظاهر شدن یهویی جامعهپیدا دنیای زیرین جنوبی حتماً به این معنی بود کهدعواهای اتحاد موریم یه جوری تونسته به فرقه هائو خبر بده.
این طبیعیترینقاطی واکنش برایطولانی اتحاد موریم بود.
نتیجه گرفتم چون جامعه دنیای زیرینهائو جنوبی به برکه عقاب سفید نزدیکترنتیجه بوده، اول از همه خودشون رو رسوندن.
معلومه دیگه، اگه رهبرخاطر فرقهشون تو خطر باشه،کلاً اینا با کله میان.
و اگه اینافارغ هم تو خطر بودن،عجیبی منم با کله میرفتم.
خیلی طبیعی بود، واسهطولانی همین دیدن جامعه دنیای زیرینزورشون جنوبی اونقدرها هم شوکهکننده نبود.
اولش گروه شش نفره ماتونسته و نیروهای فرقه شیطانی تویواکنش یه خط افقی روبروی هم بودیم.
احتمالاً به خاطر این بود کهجنون من توی اون حالت جنون، یهبرادراش جناحشون رو کلاً پودر کرده بودم.
نام گا-راک برادراش از جامعه دنیای زیرین جنوبیمتحد رو برداشت و خیلی طبیعی قاطی گروه فسقلی ششحرومزادههای نفره ما شد و یه خط طولانی تشکیل دادیم.
فارغ از اینکه زورشونطولانی چقدره، حس عجیبی بوداینکه که متحد پیدا کردیم.
یه حسیحتماً بین دلگرمیجوری و هیجان؟
نام گا-راک داد زد: «هوی حرومزادههای فرقه شیطانی! ما تو دعواهای تنبهتنبرادراش دخالت نمیکنیم. ولی اگه جنگ همگانی بشه، ما هم میریزیم وسط. منمتحد نام گا-راک از جامعه دنیای زیرین جنوبیام. اسمم به گوشتون خورده دیگه، نه؟»
دیدم کل لشکر فرقهاینکه شیطانی دارن با تمسخرمتحد به نام گا-راک نگاه میکنن.
سرم رو تکون دادمطولانی و به نام گا-راکاینکه گفتم: «به نظر میاد نشناختن.»
نام گا-راک بهممعنی چشمغره رفت وهائو گفت: «خفه شو.»
«تایید شد.»
چی کار میشه کرد با این فرهنگعجیبی گرم و صمیمی فرقه هائو، جایی کههیجان میشه به رهبر فرقه گفت خفه شو؟
میدونستم چرا نام گا-راک رویتشکیل جامعه دنیای زیرین جنوبی تاکیدچقدره کرد و حتی پرچمشون رو آورد.
این یعنی اعلام آمادگی که جامعه دنیای زیرین جنوبیطبیعیترین هم قراره تو دردسرهای فرقه شیطانی که از ایننزدیکتر به بعد قراره سر فرقه هائو خراب بشه، شریک باشه.
به اون استاداحتمالاً فرقه شیطانی کهجنون جلوم بود نگاه کردم.
«تنبهتن؟ یا جنگفارغ تمامعیار؟ هر غلطیچقدره دلتون میخواد بکنید.»
با دیدن اینکه جامعه دنیای زیرین جنوبیفارغ بهمون ملحق شده، فکر کردم شاید بدکردیم نباشه یه مدت دوئلهای تنبهتن رو ادامه بدیم.
یه یارویی که قیافهشجوری نه به ارشدها میخوردبده نه به کلهگندهها، گفت:
«رهبر فرقه هائو،احتمالاً تبریک میگم که شدیجناحشون هدف ترور فرقه ما.»
«شرمندهم نکن. دارم از خجالت آب میشم. اگهمتحد یه مرد هنرهای رزمی یاد گرفته باشه، دشمن شدنحرومزادههای با فرقه شیطانی خودش کلی اجر و پاداش داره.»
مرده یه جمله ترسناک گفت:
«به ما دستور دادن شمشیر نورهائو رو پس بگیریم، پس باید پسشنتیجه بگیریم. در مورد بقیهش چیزی نمیتونم بگم.»
«منم چیزی نمیتونماحتمالاً بگم، پس بیخیالجنون فک زدن، ادامه بدیم.»
همون لحظه یه نفر اززورشون سمت فرقه شیطانی اومد جلوکردیم و گفت: «معاون یاریول، بکش عقب.»
«اطاعت.»
یه مردی اومد جلو که باهائو اینکه جنگ مدتی طول کشیده بود، لباسگرفتم و قیافهش تر و تمیز مونده بود.
صورتش خوشتیپ بوداحتمالاً ولی ذاتش بدجورجنون مکار به نظر میرسید.
برخلاف قیافهش،دادیم هالهی یهاینکه استاد رو داشت.
زیر ردای بلند و سیاه پرکلاغی، یهفارغ لباس رزمی آبی پوشیده بود و شمشیری کهحسی به کمرش بود هم رگههای نور آبی داشت.
در حالی که اون مردی که معاونخبر یاریول صداش میکردن بدون حرف کشید عقب،چون صدای شیطان شمشیر از پشت سرم اومد:
«رهبر فرقه، حریفتاحتمالاً پادشاه زمین آبیه، یکیجناحشون از چهار پادشاه آسمانی.»
«آها.»
تازه اون موقع قیافهطولانی پادشاه زمین آبی رواینکه از تو خاطراتم کشیدم بیرون.
پس پادشاهحتماً زمین آبیِ جوانتونسته این شکلی بوده.
وقتی فرقه شیطانیاحتمالاً دعوتم میکرد، یکی دوجناحشون بار گذری دیده بودمش.
اگه اون موقع میپرسیدی تو موریمچقدره کی معروفتره، شیطان دیوانه یا پادشاهبین زمین آبی، قطعاً پادشاه زمین آبی بود.
دلیلش هم این بود که ایندادیم مرتیکه کلی از رهبران فرقههای کوچیکمتحد و متوسط جناح راستین رو کشته بود.
اون مردی بود که مدام توی جنگهای محلی موریمطبیعیترین درگیر بود، در حالی که فرقه شیطانی دور دنیانزدیکتر میچرخید تا مواد لازم برای یشم بهشتی رو جمع کنه.
حدس زدمبودیم چرا اینقدر ترحالت و تمیز مونده.
«نکنه این یاروفارغ چشمش دنبال مقامچقدره نور درخشان بوده؟»
مطمئن نبودم قضیه چیه، ولی به نظر میرسید بعدزورشون از اینکه سربازها و ارشدها رو قربانی کرده، پادشاههیجان زمین آبیِ تر و گلوگلیل تازه اومده سراغ شیطان شمشیر.
پادشاه زمینحتماً آبی شمشیرش روتونسته کشید و گفت:
«رهبر فرقه هائو، رهبر فرقه شخصاً اسمتجناحشون رو آورد، با این حال تو هنوزمقاطی داری پات رو از گلیمت درازتر میکنی.»
پوزخند زدم وفارغ گفتم: «رهبر فرقهچقدره اسم منو آورد؟»
«نگران نباش. مافسقلی هم تو جبههدادیم خودمون طبیبهای ماهری داریم.»
«آها، منظورت اینه که اولتونسته تا حد مرگ کتکم میزنید بعدبرای نجاتم میدید؟ چقدر شما مهربونید آخه.»
زدم زیربودیم خنده که همونحالت لحظه غافلگیرم کرد.
وژژژژ!
توی یه چشم به هم زدن دیدم شمشیرشاینکه داره میاد تو صورتم، سرم رو دادم عقب تادلگرمی جاخالی بدم و بعد با شمشیر چوبی دفعش کردم.
تو همون لحظه، با یه چرخشهائو کمر، با کف دست چپ پادشاه زمینگرفتم آبی تبادل نیروی کف دست انجام دادم.
کووااااااانگ!
نتونستم از قدرت کمرم استفاده کنم وعجیبی با نیروی کف دست پادشاه زمین آبی پرتداد شدم عقب و چند بار تو هوا چرخیدم.
«این یکی بلده چطور بجنگه.»
طبیعی بود، هرچی نباشهجوری یکی از چهار پادشاهبده آسمانی فرقه شیطانی بود.
چیز مسخرهبودیم در موردخاطر موریم همین بود.
کی برحقه، کی ناحق؟
این بحثهاقاطی وسط میدانطولانی جنگ مفت نمیارزه.
حرف برنده همیشه درسته.
واسه همین مهم نبود فرقه شیطانی اونجناحشون عقاید احمقانهش رو جار بزنه یا منقاطی از اول تا آخرش چرت و پرت بگم.
تهش، تا وقتیفارغ که برنده بشی،چقدره هیچی دیگه مهم نیست.
چون شمشیر زدن وضعیت بهتری نسبت به فروداینکه اومدن روی پا بود، شمشیر چوبی رو کوبیدمبین زمین و خودم رو دوباره پرت کردم تو هوا.
به محض اینکه انرژی درونی رو بهخبر شمشیر خمشده تزریق کردم، یه مسافت خوبچون عقبنشینی کردم و روبروی پادشاه زمین آبی وایسادم.
پادشاه زمینبودیم آبی باخاطر لبخند اومد جلو.
«نکنه شمشیرزنی اراذلفارغ یاد گرفتی؟ خیلی زشتعجیبی و ناجور حرکت میکنی.»
با قیافهیقاطی جدی سرمطولانی رو کج کردم.
«از کجا فهمیدی؟ مرتیکه احمق، کسی که الکی پسوند "پادشاه"واکنش میچسبونه تنگِ لقبش، اگه به یه لات و لوت ببازهاول چطوری میخواد سرش رو بالا بگیره؟ باید خودکشی کنی. مگه نه؟»
تو یه لحظه، پادشاه زمینحالت آبی فاصله هفت قدمی رو پربودم کرد و شمشیرش رو تاب داد.
افکارم تو اون لحظه پیچیده شد، چون هنرهایمتحد رزمی پادشاه زمین آبی نه تنها تو شمشیرزنی،هوی بلکه تو هنرهای کف دست هم ثبات عجیبی داشت.
همونطور که شمشیرش روطولانی دفع میکردم، مدام بااینکه نیروی کف دستش درگیر میشدم.
هر وقت شمشیرهامون به شکل ضربدریهائو به هم میخورد، بیبرو برگرد نیروینتیجه کف دست رد و بدل میکردیم.
وقتایی بود که شمشیرشخاطر جلوی چشمم بود، ولیکلاً هنر انگشتش زودتر میرسید.
بعد از اینکه با باد شمشیر دیدمعجیبی رو کور کرد، پنج جریان باد انگشت، مثلداد پنجههای یه درنده، کل بدنم رو خراش داد.
حملات پادشاهقاطی زمین آبیطولانی ساده نبود.
با خونسردی حملاتش رو با بادهائو کف دست خنثی کردم و همزماننتیجه چهارچشمی حرکاتش رو زیر نظر داشتم.
وقتی نمیتونستم ببینمش، به پیشبینی، تجربهجنون و صدا تکیه میکردم تا جاشبرادراش رو پیدا کنم و شمشیر بزنم.
هیچکدوممون نتونستیم حتی یه کلمهزورشون حرف بزنیم و بیش ازکردیم ده بار با هم درگیر شدیم.
یهو یهقاطی فکری ازطولانی ذهنم گذشت.
«نکنه این یارومعنی اصلا هیچ هنرهائو شیطانیای حالیش نیست؟»
با خودم گفتماحتمالاً امکان نداره همچینجنون چیزی درست باشه.
آخه کدوم استادِ کلهگندهی فرقه شیطانی فقط از شمشیرزنیپیدا جناح راستین استفاده میکنه؟ از اول بسمالله تا الان، اینتنبهتن بشر فقط داره ادای شمشیرزنهای مثبت و اتوکشیده رو درمیاره.
چون نمیتونستم حدس بزنم چه تکنیک مخفیایفارغ تو آستینش داره، درست مثل «شیطان شبح» رفتمحسی تو لاک دفاعی و سفت و سخت وایستادم.
ناخودآگاه زلحتماً زدم به قیافهتونسته پادشاه زمین آبی.
هنوز یهبودیم نیشخند محوخاطر رو لبش بود.
«نکنه همین الانشمفارغ یه جاییام ضربه خوردهعجیبی و خودم خبر ندارم؟»
از نظرقاطی مهارت شمشیرزنیطولانی که پایاپای بودیم.
انرژی درونیمون هم مثل یه برگهائو برنده برای لحظه آخر مخفی کردهنتیجه بودیم، پس معلوم نبود کی سرتره.
انقدر بهم نزدیک بودیم که نفسهای همدیگهجناحشون رو حس میکردیم؛ شمشیر میزدیم که همدیگهقاطی رو بکشیم، ولی هر بار دفاع میشد.
وسط این هیر و ویر، چشممچقدره افتاد به طرح لباس رزمی آبیرنگیبین که زیر ردای سیاهش پوشیده بود.
یه لحظه حسفسقلی کردم این طرح روفارغ قبلاً یه جایی دیدم.
«کجا دیده بودمش؟»
حس دژاووبودیم کل وجودمخاطر رو گرفت.
مطمئن بودمدادیم این طرحاینکه رو دیدم.
همینطور که داشتمفسقلی تو ذهنم دنبالشدادیم میگشتم، غریزی میجنگیدم.
دلیل اینکه آدم حتی وسطتونسته یه نبرد سهمگین هم بایدواکنش خونسردیش رو حفظ کنه، همینه.
بالاخره یادم اومد؛ این طرححالت خیلی شبیه همونی بود کهکرده روی بالاتنه «شیطان شهوت» دیده بودم.
«این یه زره محافظهاینکه که با هنر شیطانیمتحد محافظت از بدن تقویت شده.»
اگه کسی در حد و اندازه چهارفارغ پادشاه آسمانی این رو پوشیده باشه، حتماًکردیم بالاترین درجه زره گنجینه تو کل فرقه شیطانیه.
دست پادشاه زمین آبی رو خوندم؛ میخواست ضربه کاریطبیعیترین من رو خنثی کنه و بعد ضدحمله بزنه. بانزدیکتر این فهم و کمالات، دوباره تکنیکهای شمشیرش رو آنالیز کردم.
چون احتمال زیاد میتونست ضربهحالت نهایی من رو سه چهارکرده بار بدون هیچ مشکلی دفع کنه.
ولی حتی بعد از اینکه فهمیدمچقدره تو کلهش چی میگذره، با یهبین قیافه پوکر فیس به مبارزه ادامه دادم.
همینطور که با لب وتشکیل لوچه بسته میجنگیدم، پادشاه زمینچقدره آبی اول دهن باز کرد.
«رهبر فرقه هائو، خوب میجنگی.»
منم به عنوان مرد سرکشیحالت که هر لحظه ممکنه طوفان بهبودم پا کنه، خیلی مؤدبانه جواب دادم.
«قربان شما، لطف دارید.»
«...!»
چشمهای پادشاه زمینمعنی آبی از این ادبخبر یهویی من گرد شد.
همین کافی بود تا یه شکاف تو تکنیک شمشیرزنیشپودر که تا الان بینقص بود، پیدا بشه. منم معطلدادیم نکردم و شمشیر چوبیم رو فرو کردم تو همون شکاف.
تو یه چشمبههمزدن، جایاینکه مهاجم و مدافع بدونمتحد هیچ زحمتی عوض شد.
به محض اینکه پادشاه زمین آبی رفتفارغ تو فاز دفاعی، مجبور شد تمام وقتشکردیم رو بذاره برای دفع کردن حملات رگباری من.
منم خیلیحتماً راحتتر و ریلکسترتونسته فقط حمله میکردم.
انرژی درونیم رو کم کردم و یه «شمشیر سریع» روکرده اجرا کردم که با حرکات بدنم قدرتش رو بیشتر میکرد، وزورشون بیرحمانه از هر روزنهای که پادشاه زمین آبی میداد استفاده میکردم.
پادشاه زمین آبی داشت عمداً بهچقدره سمت لشکر فرقه شیطانی عقبنشینی میکرد، ولیدلگرمی من عین خیالم نبود و فشار میآوردم.
حالا هر روزنهای که توتشکیل دفاعش پیدا میکردم، انگار مثلچقدره یه شکوفه آلو جلو چشمم میشکفت.
یا دیوانه شمشیر بودم،جوری یا دیوانه شکوفههای آلو، یاطبیعیترین کلاً یه دیوانه زنجیری بودم.
یکی از این سه تا.
در واقع، چون دیوانه هر سه تاشعجیبی بودم، شمشیرم رو مثل یه روانیِ وحشیهیجان میچرخوندم و به شکوفههای آلو ضربه میزدم.
حس کردم مهارت شمشیرزنیم یه سطحدادیم رفته بالا و یه خنده ریزمتحد و خفه از لای لبام در رفت.
«هه هه.»
تا به خودم اومدم، دیدم دارمجنون بیخ گوش لشکر فرقه شیطانی با پادشاهبرداشت زمین آبی رد و بدل شمشیر میکنم.
حس میکردم هر لحظه ممکنه بارونچقدره سلاح مخفی رو سرم بباره یابین سربازای سپر به دست محاصرهم کنن.
ولی لذتِ بالا رفتن سطحتشکیل شمشیرزنیم انقدر زیاد بود کهچقدره نمیتونستم حملهم رو متوقف کنم.
«آی جانم. آدم هنرهایجوری رزمی رو واسه همینبده لحظهها یاد میگیره دیگه.»
مگه چیزی لذتبخشتر از رسیدن به روشنگری همکلاً داریم؟ این لحظهای بود که شخصاً اصل و اساستشکیل «هنر شمشیر شکوفه آلو» رو درک و تثبیت کردم.
تنها نگرانیم این بود که سطح این هنرمتحد شمشیرزنی انقدر بالا بود که بعید میدونستم کسیهوی پیدا بشه که بتونه درست و حسابی وارثش بشه.
به عبارت دیگه، همچین هنر شمشیریدادیم یه قلمرویه که شاگردها فقط بعد ازپیدا پاره شدن و زجر کشیدن بهش میرسن.
اگه اینطور باشه، آموزش شمشیرزنیتونسته تو یه فرقه، عملاً مثلواکنش پرت کردن شاگردها تو مسیر بدبختیه.
در واقع، هدف همینه.
دستاوردهای بزرگ و روشنگری فقطزورشون بعد از طی کردن مسیرکردیم رنج و عذاب به دست میاد.
با دلی شاد، شمشیرمطولانی رو تاب دادم و بهزورشون پادشاه زمین آبی حمله کردم.
بعد از بریدن شکوفههای آلو تو جاهایخبر مختلف، یه نقص تو گردنش دیدم وچون با یه نیروی ریلکس شمشیرم رو فرو کردم.
تو همون لحظه، پادشاه زمینحالت آبی با نیت نابودی متقابل،کرده سریع شمشیرش رو جلو آورد.
تله بود، ولیفارغ من با کلهچقدره رفتم تو تلهش.
شمشیر چوبی منفسقلی گردن پادشاه زمیندادیم آبی رو سوراخ کرد.
درست همون لحظه، خارهای ضخیمی کههائو مثل تیغ بودن از زره گنجینهشنتیجه بیرون زد و دور گردنش پیچید.
تانگ...!
همزمان، شمشیر پادشاه زمین آبی رو که داشتمتحد به سمت شکمم میومد، با دست چپم کههوی تو «هنر بیقلب سایه ماه» پیچیده شده بود، گرفتم.
همینطور که شمشیرش داشت سفید و یخزده میشد،اینکه پادشاه زمین آبی کف دست چپش رو کهبین با تکنیک نهاییش شارژ کرده بود، نثارم کرد.
منم شمشیر چوبی رو که به عنوانخبر گولزنک استفاده کرده بودم عقب کشیدم وچون اول زدم وسط کف دست پادشاه زمین آبی.
با صدایبودیم «پوآک—»، تیغه دستشحالت رو سوراخ کرد.
تو اون لحظه، پادشاه زمین آبی کهعجیبی رو هوا معلق بود، انرژی درونی رو ریختداد تو جفت پاهاش و کوبید تو سینه من.
حرکت مسخرهای بود، ولی تنهاتشکیل ضدحملهای بود که تو اونچقدره وضعیت بیچارگی به ذهنش میرسید.
من یه لحظه شمشیر چوبی رو تو دستبده راستم ول کردم، با نیروی کف دست ضربهشعقاب رو دفع کردم و دوباره شمشیر رو قاپیدم.
با صدای «بنگ—»، درخاطر حالی که هنوز روکلاً هوا بودم عقبنشینی کردم.
به هر حال زیادیاینکه به کمپ دشمن نزدیک شدهپیدا بودم، پس میخواستم فاصله بگیرم.
یهو، یه مرد سفیدپوش و یه مرد سرخپوشاینکه پریدن جلوی پادشاه زمین آبی و همزمان دوبین تا ضربه کف دست به سمتم روانه کردن.
«لعنتی.»
یه کف دست سفیدِ غولپیکر وجنون یه کف دست سرخِ خونی دربرادراش هم پیچیدن و کل هیکلم رو پوشوندن.
رو هوا معلق بودماینکه و نمیتونستم از زورمتحد کمر و پاهام استفاده کنم.
وسط زمین و آسمون «چی مه بنفش» رواینکه احضار کردم و شمشیرم رو اریب تاب دادم،بین بعدش هم تو جهت مخالف هوا رو شکافتم.
بعد از اینکه اون کف دستهائو غولپیکر رو به شکل ضربدر تیکهنتیجه پاره کردم، فرود اومدم رو زمین.
اون لحظه، انقدر شنگول بودم کهجنون حس میکردم میتونم پرواز کنم؛ سرمبرادراش رو دادم عقب و زدم زیر خنده.
«هاهاهاهاها...!»
سوراخ کردن دستفسقلی پادشاه زمین آبیدادیم یه خوشحالی کوچیک بود.
دفع کردن حمله غافلگیرانهجوری «پادشاه آسمانی سفید» وبده «پادشاه سرخ» یه خوشحالی بزرگتر.
ولی اینکه مهارتهای رزمیم یه سطح دیگه بالاکلاً رفته بود، یه لذت ناب بود که با اونتشکیل خوشیهای چیپ و سطح پایین قبلی قابل مقایسه نبود.
هنوز شاگردی پیدا نکرده بودم، ولی فکرعجیبی اینکه باید این روشنگری رو به یکیهیجان منتقل کنم هم خودش یه جورایی لذتبخش بود.
حمله غافلگیرانه وفسقلی احمقانه فرقه شیطانی همفارغ نتونست حالم رو بگیره.
برام مهم نبود کهجوری متحدام با دیدن خندههایبده یهویی من چه فکری میکنن.
با روحیهای که از همیشه بالاتر بود، بهکلاً فرقه شیطانی نگاه کردم و خون رو ازطولانی روی شمشیر چوبیم تکون دادم ریختم رو زمین.
«دست پادشاه زمین آبی سوراخزورشون شده، واسش اسباب زحمت میشه. بهترهحسی عقبنشینی کنه و بره درمونش کنه.»
«...»
بعد از اینکه دیوونهبازیهام رو جمعهائو و جور کردم، با لحنی خونسردنتیجه از فرقه شیطانی پرسیدم: «نفر بعدی کیه؟»
جوری حرف زدماحتمالاً که انگار شدمجنون استاد بزرگِ نسل.
یه صاحب مسافرخانه بشهاینکه استاد بزرگ نسل؟ حتیمتحد واسه خودمم مسخره بود.