---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 212: تبدیل شدن به نبرد تن‌به‌تن • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 212: تبدیل شدن به نبرد تن‌به‌تن

0

نام گا-راک از من‌جوری​ پرسید: «این لاک‌پشت‌های حروم‌زاده‌بده​ که سپر دست گرفتن کین؟»

به نام گا-راک‌احتمالاً​ سلام کردم و‌جنون​ جواب دادم: «فرقه شیطانی.»

«اگه اون حروم‌زاده‌ها فرقه‌اینکه​ شیطانی باشن، پس ما‌متحد​ هم اتحاد موریم هستیم. هاهاهاها.»

«هاهاها.»

نام گا-راک همراه زیردستانش خندید.

این بشر داشت واقعیت رو انکار می‌کرد؟‌جناحشون​ نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم؛ اصرارش روی‌قاطی​ این چرت و پرت‌ها خیلی مسخره بود.

حالا که فکرش رو می‌کنم، ظاهر شدن یهویی جامعه‌پیدا​ دنیای زیرین جنوبی حتماً به این معنی بود که‌دعواهای​ اتحاد موریم یه جوری تونسته به فرقه هائو خبر بده.

این طبیعی‌ترین‌قاطی​ واکنش برای‌طولانی​ اتحاد موریم بود.

نتیجه گرفتم چون جامعه دنیای زیرین‌هائو​ جنوبی به برکه عقاب سفید نزدیک‌تر‌نتیجه​ بوده، اول از همه خودشون رو رسوندن.

معلومه دیگه، اگه رهبر‌خاطر​ فرقه‌شون تو خطر باشه،‌کلاً​ اینا با کله میان.

و اگه اینا‌فارغ​ هم تو خطر بودن،‌عجیبی​ منم با کله می‌رفتم.

خیلی طبیعی بود، واسه‌طولانی​ همین دیدن جامعه دنیای زیرین‌زورشون​ جنوبی اون‌قدرها هم شوکه‌کننده نبود.

اولش گروه شش نفره ما‌تونسته​ و نیروهای فرقه شیطانی توی‌واکنش​ یه خط افقی روبروی هم بودیم.

احتمالاً به خاطر این بود که‌جنون​ من توی اون حالت جنون، یه‌برادراش​ جناحشون رو کلاً پودر کرده بودم.

نام گا-راک برادراش از جامعه دنیای زیرین جنوبی‌متحد​ رو برداشت و خیلی طبیعی قاطی گروه فسقلی شش‌حروم‌زاده‌های​ نفره ما شد و یه خط طولانی تشکیل دادیم.

فارغ از اینکه زورشون‌طولانی​ چقدره، حس عجیبی بود‌اینکه​ که متحد پیدا کردیم.

یه حسی‌حتماً​ بین دلگرمی‌جوری​ و هیجان؟

نام گا-راک داد زد: «هوی حروم‌زاده‌های فرقه شیطانی! ما تو دعواهای تن‌به‌تن‌برادراش​ دخالت نمی‌کنیم. ولی اگه جنگ همگانی بشه، ما هم می‌ریزیم وسط. من‌متحد​ نام گا-راک از جامعه دنیای زیرین جنوبی‌ام. اسمم به گوشتون خورده دیگه، نه؟»

دیدم کل لشکر فرقه‌اینکه​ شیطانی دارن با تمسخر‌متحد​ به نام گا-راک نگاه می‌کنن.

سرم رو تکون دادم‌طولانی​ و به نام گا-راک‌اینکه​ گفتم: «به نظر میاد نشناختن.»

نام گا-راک بهم‌معنی​ چشم‌غره رفت و‌هائو​ گفت: «خفه شو.»

«تایید شد.»

چی کار میشه کرد با این فرهنگ‌عجیبی​ گرم و صمیمی فرقه هائو، جایی که‌هیجان​ میشه به رهبر فرقه گفت خفه شو؟

می‌دونستم چرا نام گا-راک روی‌تشکیل​ جامعه دنیای زیرین جنوبی تاکید‌چقدره​ کرد و حتی پرچمشون رو آورد.

این یعنی اعلام آمادگی که جامعه دنیای زیرین جنوبی‌طبیعی‌ترین​ هم قراره تو دردسرهای فرقه شیطانی که از این‌نزدیک‌تر​ به بعد قراره سر فرقه هائو خراب بشه، شریک باشه.

به اون استاد‌احتمالاً​ فرقه شیطانی که‌جنون​ جلوم بود نگاه کردم.

«تن‌به‌تن؟ یا جنگ‌فارغ​ تمام‌عیار؟ هر غلطی‌چقدره​ دلتون میخواد بکنید.»

با دیدن اینکه جامعه دنیای زیرین جنوبی‌فارغ​ بهمون ملحق شده، فکر کردم شاید بد‌کردیم​ نباشه یه مدت دوئل‌های تن‌به‌تن رو ادامه بدیم.

یه یارویی که قیافه‌ش‌جوری​ نه به ارشدها می‌خورد‌بده​ نه به کله‌گنده‌ها، گفت:

«رهبر فرقه هائو،‌احتمالاً​ تبریک می‌گم که شدی‌جناحشون​ هدف ترور فرقه ما.»

«شرمنده‌م نکن. دارم از خجالت آب میشم. اگه‌متحد​ یه مرد هنرهای رزمی یاد گرفته باشه، دشمن شدن‌حروم‌زاده‌های​ با فرقه شیطانی خودش کلی اجر و پاداش داره.»

مرده یه جمله ترسناک گفت:

«به ما دستور دادن شمشیر نور‌هائو​ رو پس بگیریم، پس باید پسش‌نتیجه​ بگیریم. در مورد بقیه‌ش چیزی نمی‌تونم بگم.»

«منم چیزی نمی‌تونم‌احتمالاً​ بگم، پس بیخیال‌جنون​ فک زدن، ادامه بدیم.»

همون لحظه یه نفر از‌زورشون​ سمت فرقه شیطانی اومد جلو‌کردیم​ و گفت: «معاون یاریول، بکش عقب.»

«اطاعت.»

یه مردی اومد جلو که با‌هائو​ اینکه جنگ مدتی طول کشیده بود، لباس‌گرفتم​ و قیافه‌ش تر و تمیز مونده بود.

صورتش خوش‌تیپ بود‌احتمالاً​ ولی ذاتش بدجور‌جنون​ مکار به نظر می‌رسید.

برخلاف قیافه‌ش،‌دادیم​ هاله‌ی یه‌اینکه​ استاد رو داشت.

زیر ردای بلند و سیاه پرکلاغی، یه‌فارغ​ لباس رزمی آبی پوشیده بود و شمشیری که‌حسی​ به کمرش بود هم رگه‌های نور آبی داشت.

در حالی که اون مردی که معاون‌خبر​ یاریول صداش می‌کردن بدون حرف کشید عقب،‌چون​ صدای شیطان شمشیر از پشت سرم اومد:

«رهبر فرقه، حریفت‌احتمالاً​ پادشاه زمین آبیه، یکی‌جناحشون​ از چهار پادشاه آسمانی.»

«آها.»

تازه اون موقع قیافه‌طولانی​ پادشاه زمین آبی رو‌اینکه​ از تو خاطراتم کشیدم بیرون.

پس پادشاه‌حتماً​ زمین آبیِ جوان‌تونسته​ این شکلی بوده.

وقتی فرقه شیطانی‌احتمالاً​ دعوتم می‌کرد، یکی دو‌جناحشون​ بار گذری دیده بودمش.

اگه اون موقع می‌پرسیدی تو موریم‌چقدره​ کی معروف‌تره، شیطان دیوانه یا پادشاه‌بین​ زمین آبی، قطعاً پادشاه زمین آبی بود.

دلیلش هم این بود که این‌دادیم​ مرتیکه کلی از رهبران فرقه‌های کوچیک‌متحد​ و متوسط جناح راستین رو کشته بود.

اون مردی بود که مدام توی جنگ‌های محلی موریم‌طبیعی‌ترین​ درگیر بود، در حالی که فرقه شیطانی دور دنیا‌نزدیک‌تر​ می‌چرخید تا مواد لازم برای یشم بهشتی رو جمع کنه.

حدس زدم‌بودیم​ چرا این‌قدر تر‌حالت​ و تمیز مونده.

«نکنه این یارو‌فارغ​ چشمش دنبال مقام‌چقدره​ نور درخشان بوده؟»

مطمئن نبودم قضیه چیه، ولی به نظر می‌رسید بعد‌زورشون​ از اینکه سربازها و ارشدها رو قربانی کرده، پادشاه‌هیجان​ زمین آبیِ تر و گل‌وگلیل تازه اومده سراغ شیطان شمشیر.

پادشاه زمین‌حتماً​ آبی شمشیرش رو‌تونسته​ کشید و گفت:

«رهبر فرقه هائو، رهبر فرقه شخصاً اسمت‌جناحشون​ رو آورد، با این حال تو هنوزم‌قاطی​ داری پات رو از گلیمت درازتر می‌کنی.»

پوزخند زدم و‌فارغ​ گفتم: «رهبر فرقه‌چقدره​ اسم منو آورد؟»

«نگران نباش. ما‌فسقلی​ هم تو جبهه‌دادیم​ خودمون طبیب‌های ماهری داریم.»

«آها، منظورت اینه که اول‌تونسته​ تا حد مرگ کتکم می‌زنید بعد‌برای​ نجاتم می‌دید؟ چقدر شما مهربونید آخه.»

زدم زیر‌بودیم​ خنده که همون‌حالت​ لحظه غافلگیرم کرد.

وژژژژ!

توی یه چشم به هم زدن دیدم شمشیرش‌اینکه​ داره میاد تو صورتم، سرم رو دادم عقب تا‌دلگرمی​ جاخالی بدم و بعد با شمشیر چوبی دفعش کردم.

تو همون لحظه، با یه چرخش‌هائو​ کمر، با کف دست چپ پادشاه زمین‌گرفتم​ آبی تبادل نیروی کف دست انجام دادم.

کووااااااانگ!

نتونستم از قدرت کمرم استفاده کنم و‌عجیبی​ با نیروی کف دست پادشاه زمین آبی پرت‌داد​ شدم عقب و چند بار تو هوا چرخیدم.

«این یکی بلده چطور بجنگه.»

طبیعی بود، هرچی نباشه‌جوری​ یکی از چهار پادشاه‌بده​ آسمانی فرقه شیطانی بود.

چیز مسخره‌بودیم​ در مورد‌خاطر​ موریم همین بود.

کی برحقه، کی ناحق؟

این بحث‌ها‌قاطی​ وسط میدان‌طولانی​ جنگ مفت نمی‌ارزه.

حرف برنده همیشه درسته.

واسه همین مهم نبود فرقه شیطانی اون‌جناحشون​ عقاید احمقانه‌ش رو جار بزنه یا من‌قاطی​ از اول تا آخرش چرت و پرت بگم.

تهش، تا وقتی‌فارغ​ که برنده بشی،‌چقدره​ هیچی دیگه مهم نیست.

چون شمشیر زدن وضعیت بهتری نسبت به فرود‌اینکه​ اومدن روی پا بود، شمشیر چوبی رو کوبیدم‌بین​ زمین و خودم رو دوباره پرت کردم تو هوا.

به محض اینکه انرژی درونی رو به‌خبر​ شمشیر خم‌شده تزریق کردم، یه مسافت خوب‌چون​ عقب‌نشینی کردم و روبروی پادشاه زمین آبی وایسادم.

پادشاه زمین‌بودیم​ آبی با‌خاطر​ لبخند اومد جلو.

«نکنه شمشیرزنی اراذل‌فارغ​ یاد گرفتی؟ خیلی زشت‌عجیبی​ و ناجور حرکت می‌کنی.»

با قیافه‌ی‌قاطی​ جدی سرم‌طولانی​ رو کج کردم.

«از کجا فهمیدی؟ مرتیکه احمق، کسی که الکی پسوند "پادشاه"‌واکنش​ می‌چسبونه تنگِ لقبش، اگه به یه لات و لوت ببازه‌اول​ چطوری می‌خواد سرش رو بالا بگیره؟ باید خودکشی کنی. مگه نه؟»

تو یه لحظه، پادشاه زمین‌حالت​ آبی فاصله هفت قدمی رو پر‌بودم​ کرد و شمشیرش رو تاب داد.

افکارم تو اون لحظه پیچیده شد، چون هنرهای‌متحد​ رزمی پادشاه زمین آبی نه تنها تو شمشیرزنی،‌هوی​ بلکه تو هنرهای کف دست هم ثبات عجیبی داشت.

همون‌طور که شمشیرش رو‌طولانی​ دفع می‌کردم، مدام با‌اینکه​ نیروی کف دستش درگیر می‌شدم.

هر وقت شمشیرهامون به شکل ضربدری‌هائو​ به هم می‌خورد، بی‌برو برگرد نیروی‌نتیجه​ کف دست رد و بدل می‌کردیم.

وقتایی بود که شمشیرش‌خاطر​ جلوی چشمم بود، ولی‌کلاً​ هنر انگشتش زودتر می‌رسید.

بعد از اینکه با باد شمشیر دیدم‌عجیبی​ رو کور کرد، پنج جریان باد انگشت، مثل‌داد​ پنجه‌های یه درنده، کل بدنم رو خراش داد.

حملات پادشاه‌قاطی​ زمین آبی‌طولانی​ ساده نبود.

با خونسردی حملاتش رو با باد‌هائو​ کف دست خنثی کردم و همزمان‌نتیجه​ چهارچشمی حرکاتش رو زیر نظر داشتم.

وقتی نمی‌تونستم ببینمش، به پیش‌بینی، تجربه‌جنون​ و صدا تکیه می‌کردم تا جاش‌برادراش​ رو پیدا کنم و شمشیر بزنم.

هیچ‌کدوممون نتونستیم حتی یه کلمه‌زورشون​ حرف بزنیم و بیش از‌کردیم​ ده بار با هم درگیر شدیم.

یهو یه‌قاطی​ فکری از‌طولانی​ ذهنم گذشت.

«نکنه این یارو‌معنی​ اصلا هیچ هنر‌هائو​ شیطانی‌ای حالیش نیست؟»

با خودم گفتم‌احتمالاً​ امکان نداره همچین‌جنون​ چیزی درست باشه.

آخه کدوم استادِ کله‌گنده‌ی فرقه شیطانی فقط از شمشیرزنی‌پیدا​ جناح راستین استفاده می‌کنه؟ از اول بسم‌الله تا الان، این‌تن‌به‌تن​ بشر فقط داره ادای شمشیرزن‌های مثبت و اتوکشیده رو درمیاره.

چون نمی‌تونستم حدس بزنم چه تکنیک مخفی‌ای‌فارغ​ تو آستینش داره، درست مثل «شیطان شبح» رفتم‌حسی​ تو لاک دفاعی و سفت و سخت وایستادم.

ناخودآگاه زل‌حتماً​ زدم به قیافه‌تونسته​ پادشاه زمین آبی.

هنوز یه‌بودیم​ نیشخند محو‌خاطر​ رو لبش بود.

«نکنه همین الانشم‌فارغ​ یه جایی‌ام ضربه خورده‌عجیبی​ و خودم خبر ندارم؟»

از نظر‌قاطی​ مهارت شمشیرزنی‌طولانی​ که پایاپای بودیم.

انرژی درونی‌مون هم مثل یه برگ‌هائو​ برنده برای لحظه آخر مخفی کرده‌نتیجه​ بودیم، پس معلوم نبود کی سرتره.

انقدر بهم نزدیک بودیم که نفس‌های همدیگه‌جناحشون​ رو حس می‌کردیم؛ شمشیر می‌زدیم که همدیگه‌قاطی​ رو بکشیم، ولی هر بار دفاع می‌شد.

وسط این هیر و ویر، چشمم‌چقدره​ افتاد به طرح لباس رزمی آبی‌رنگی‌بین​ که زیر ردای سیاهش پوشیده بود.

یه لحظه حس‌فسقلی​ کردم این طرح رو‌فارغ​ قبلاً یه جایی دیدم.

«کجا دیده بودمش؟»

حس دژاوو‌بودیم​ کل وجودم‌خاطر​ رو گرفت.

مطمئن بودم‌دادیم​ این طرح‌اینکه​ رو دیدم.

همین‌طور که داشتم‌فسقلی​ تو ذهنم دنبالش‌دادیم​ می‌گشتم، غریزی می‌جنگیدم.

دلیل اینکه آدم حتی وسط‌تونسته​ یه نبرد سهمگین هم باید‌واکنش​ خونسردیش رو حفظ کنه، همینه.

بالاخره یادم اومد؛ این طرح‌حالت​ خیلی شبیه همونی بود که‌کرده​ روی بالاتنه «شیطان شهوت» دیده بودم.

«این یه زره محافظه‌اینکه​ که با هنر شیطانی‌متحد​ محافظت از بدن تقویت شده.»

اگه کسی در حد و اندازه چهار‌فارغ​ پادشاه آسمانی این رو پوشیده باشه، حتماً‌کردیم​ بالاترین درجه زره گنجینه تو کل فرقه شیطانیه.

دست پادشاه زمین آبی رو خوندم؛ می‌خواست ضربه کاری‌طبیعی‌ترین​ من رو خنثی کنه و بعد ضدحمله بزنه. با‌نزدیک‌تر​ این فهم و کمالات، دوباره تکنیک‌های شمشیرش رو آنالیز کردم.

چون احتمال زیاد می‌تونست ضربه‌حالت​ نهایی من رو سه چهار‌کرده​ بار بدون هیچ مشکلی دفع کنه.

ولی حتی بعد از اینکه فهمیدم‌چقدره​ تو کله‌ش چی می‌گذره، با یه‌بین​ قیافه پوکر فیس به مبارزه ادامه دادم.

همین‌طور که با لب و‌تشکیل​ لوچه بسته می‌جنگیدم، پادشاه زمین‌چقدره​ آبی اول دهن باز کرد.

«رهبر فرقه هائو، خوب می‌جنگی.»

منم به عنوان مرد سرکشی‌حالت​ که هر لحظه ممکنه طوفان به‌بودم​ پا کنه، خیلی مؤدبانه جواب دادم.

«قربان شما، لطف دارید.»

«...!»

چشم‌های پادشاه زمین‌معنی​ آبی از این ادب‌خبر​ یهویی من گرد شد.

همین کافی بود تا یه شکاف تو تکنیک شمشیرزنیش‌پودر​ که تا الان بی‌نقص بود، پیدا بشه. منم معطل‌دادیم​ نکردم و شمشیر چوبی‌م رو فرو کردم تو همون شکاف.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، جای‌اینکه​ مهاجم و مدافع بدون‌متحد​ هیچ زحمتی عوض شد.

به محض اینکه پادشاه زمین آبی رفت‌فارغ​ تو فاز دفاعی، مجبور شد تمام وقتش‌کردیم​ رو بذاره برای دفع کردن حملات رگباری من.

منم خیلی‌حتماً​ راحت‌تر و ریلکس‌تر‌تونسته​ فقط حمله می‌کردم.

انرژی درونیم رو کم کردم و یه «شمشیر سریع» رو‌کرده​ اجرا کردم که با حرکات بدنم قدرتش رو بیشتر می‌کرد، و‌زورشون​ بی‌رحمانه از هر روزنه‌ای که پادشاه زمین آبی می‌داد استفاده می‌کردم.

پادشاه زمین آبی داشت عمداً به‌چقدره​ سمت لشکر فرقه شیطانی عقب‌نشینی می‌کرد، ولی‌دلگرمی​ من عین خیالم نبود و فشار می‌آوردم.

حالا هر روزنه‌ای که تو‌تشکیل​ دفاعش پیدا می‌کردم، انگار مثل‌چقدره​ یه شکوفه آلو جلو چشمم می‌شکفت.

یا دیوانه شمشیر بودم،‌جوری​ یا دیوانه شکوفه‌های آلو، یا‌طبیعی‌ترین​ کلاً یه دیوانه زنجیری بودم.

یکی از این سه تا.

در واقع، چون دیوانه هر سه تاش‌عجیبی​ بودم، شمشیرم رو مثل یه روانیِ وحشی‌هیجان​ می‌چرخوندم و به شکوفه‌های آلو ضربه می‌زدم.

حس کردم مهارت شمشیرزنیم یه سطح‌دادیم​ رفته بالا و یه خنده ریز‌متحد​ و خفه از لای لبام در رفت.

«هه هه.»

تا به خودم اومدم، دیدم دارم‌جنون​ بیخ گوش لشکر فرقه شیطانی با پادشاه‌برداشت​ زمین آبی رد و بدل شمشیر می‌کنم.

حس می‌کردم هر لحظه ممکنه بارون‌چقدره​ سلاح مخفی رو سرم بباره یا‌بین​ سربازای سپر به دست محاصره‌م کنن.

ولی لذتِ بالا رفتن سطح‌تشکیل​ شمشیرزنیم انقدر زیاد بود که‌چقدره​ نمی‌تونستم حمله‌م رو متوقف کنم.

«آی جانم. آدم هنرهای‌جوری​ رزمی رو واسه همین‌بده​ لحظه‌ها یاد می‌گیره دیگه.»

مگه چیزی لذت‌بخش‌تر از رسیدن به روشنگری هم‌کلاً​ داریم؟ این لحظه‌ای بود که شخصاً اصل و اساس‌تشکیل​ «هنر شمشیر شکوفه آلو» رو درک و تثبیت کردم.

تنها نگرانیم این بود که سطح این هنر‌متحد​ شمشیرزنی انقدر بالا بود که بعید می‌دونستم کسی‌هوی​ پیدا بشه که بتونه درست و حسابی وارثش بشه.

به عبارت دیگه، همچین هنر شمشیری‌دادیم​ یه قلمرویه که شاگردها فقط بعد از‌پیدا​ پاره شدن و زجر کشیدن بهش می‌رسن.

اگه اینطور باشه، آموزش شمشیرزنی‌تونسته​ تو یه فرقه، عملاً مثل‌واکنش​ پرت کردن شاگردها تو مسیر بدبختیه.

در واقع، هدف همینه.

دستاوردهای بزرگ و روشنگری فقط‌زورشون​ بعد از طی کردن مسیر‌کردیم​ رنج و عذاب به دست میاد.

با دلی شاد، شمشیرم‌طولانی​ رو تاب دادم و به‌زورشون​ پادشاه زمین آبی حمله کردم.

بعد از بریدن شکوفه‌های آلو تو جاهای‌خبر​ مختلف، یه نقص تو گردنش دیدم و‌چون​ با یه نیروی ریلکس شمشیرم رو فرو کردم.

تو همون لحظه، پادشاه زمین‌حالت​ آبی با نیت نابودی متقابل،‌کرده​ سریع شمشیرش رو جلو آورد.

تله بود، ولی‌فارغ​ من با کله‌چقدره​ رفتم تو تله‌ش.

شمشیر چوبی من‌فسقلی​ گردن پادشاه زمین‌دادیم​ آبی رو سوراخ کرد.

درست همون لحظه، خارهای ضخیمی که‌هائو​ مثل تیغ بودن از زره گنجینه‌ش‌نتیجه​ بیرون زد و دور گردنش پیچید.

تانگ...!

همزمان، شمشیر پادشاه زمین آبی رو که داشت‌متحد​ به سمت شکمم میومد، با دست چپم که‌هوی​ تو «هنر بی‌قلب سایه ماه» پیچیده شده بود، گرفتم.

همین‌طور که شمشیرش داشت سفید و یخ‌زده می‌شد،‌اینکه​ پادشاه زمین آبی کف دست چپش رو که‌بین​ با تکنیک نهاییش شارژ کرده بود، نثارم کرد.

منم شمشیر چوبی رو که به عنوان‌خبر​ گول‌زنک استفاده کرده بودم عقب کشیدم و‌چون​ اول زدم وسط کف دست پادشاه زمین آبی.

با صدای‌بودیم​ «پوآک—»، تیغه دستش‌حالت​ رو سوراخ کرد.

تو اون لحظه، پادشاه زمین آبی که‌عجیبی​ رو هوا معلق بود، انرژی درونی رو ریخت‌داد​ تو جفت پاهاش و کوبید تو سینه من.

حرکت مسخره‌ای بود، ولی تنها‌تشکیل​ ضدحمله‌ای بود که تو اون‌چقدره​ وضعیت بیچارگی به ذهنش می‌رسید.

من یه لحظه شمشیر چوبی رو تو دست‌بده​ راستم ول کردم، با نیروی کف دست ضربه‌ش‌عقاب​ رو دفع کردم و دوباره شمشیر رو قاپیدم.

با صدای «بنگ—»، در‌خاطر​ حالی که هنوز رو‌کلاً​ هوا بودم عقب‌نشینی کردم.

به هر حال زیادی‌اینکه​ به کمپ دشمن نزدیک شده‌پیدا​ بودم، پس می‌خواستم فاصله بگیرم.

یهو، یه مرد سفیدپوش و یه مرد سرخ‌پوش‌اینکه​ پریدن جلوی پادشاه زمین آبی و همزمان دو‌بین​ تا ضربه کف دست به سمتم روانه کردن.

«لعنتی.»

یه کف دست سفیدِ غول‌پیکر و‌جنون​ یه کف دست سرخِ خونی در‌برادراش​ هم پیچیدن و کل هیکلم رو پوشوندن.

رو هوا معلق بودم‌اینکه​ و نمی‌تونستم از زور‌متحد​ کمر و پاهام استفاده کنم.

وسط زمین و آسمون «چی مه بنفش» رو‌اینکه​ احضار کردم و شمشیرم رو اریب تاب دادم،‌بین​ بعدش هم تو جهت مخالف هوا رو شکافتم.

بعد از اینکه اون کف دست‌هائو​ غول‌پیکر رو به شکل ضربدر تیکه‌نتیجه​ پاره کردم، فرود اومدم رو زمین.

اون لحظه، انقدر شنگول بودم که‌جنون​ حس می‌کردم می‌تونم پرواز کنم؛ سرم‌برادراش​ رو دادم عقب و زدم زیر خنده.

«هاهاهاهاها...!»

سوراخ کردن دست‌فسقلی​ پادشاه زمین آبی‌دادیم​ یه خوشحالی کوچیک بود.

دفع کردن حمله غافلگیرانه‌جوری​ «پادشاه آسمانی سفید» و‌بده​ «پادشاه سرخ» یه خوشحالی بزرگتر.

ولی اینکه مهارت‌های رزمیم یه سطح دیگه بالا‌کلاً​ رفته بود، یه لذت ناب بود که با اون‌تشکیل​ خوشی‌های چیپ و سطح پایین قبلی قابل مقایسه نبود.

هنوز شاگردی پیدا نکرده بودم، ولی فکر‌عجیبی​ اینکه باید این روشنگری رو به یکی‌هیجان​ منتقل کنم هم خودش یه جورایی لذت‌بخش بود.

حمله غافلگیرانه و‌فسقلی​ احمقانه فرقه شیطانی هم‌فارغ​ نتونست حالم رو بگیره.

برام مهم نبود که‌جوری​ متحدام با دیدن خنده‌های‌بده​ یهویی من چه فکری می‌کنن.

با روحیه‌ای که از همیشه بالاتر بود، به‌کلاً​ فرقه شیطانی نگاه کردم و خون رو از‌طولانی​ روی شمشیر چوبی‌م تکون دادم ریختم رو زمین.

«دست پادشاه زمین آبی سوراخ‌زورشون​ شده، واسش اسباب زحمت میشه. بهتره‌حسی​ عقب‌نشینی کنه و بره درمونش کنه.»

«...»

بعد از اینکه دیوونه‌بازی‌هام رو جمع‌هائو​ و جور کردم، با لحنی خونسرد‌نتیجه​ از فرقه شیطانی پرسیدم: «نفر بعدی کیه؟»

جوری حرف زدم‌احتمالاً​ که انگار شدم‌جنون​ استاد بزرگِ نسل.

یه صاحب مسافرخانه بشه‌اینکه​ استاد بزرگ نسل؟ حتی‌متحد​ واسه خودمم مسخره بود.

ناولها | novelha.net