چپتر 412: شبح فرقه شش هارمونی
0کمکم داشتم به این نتیجهتحت میرسیدم که برادر دوم دارهدخالت یکم بیش از حد وحشیانه میجنگه.
حتی با در نظر گرفتن اینکههیچ لقبش تو زندگی قبلی «شیطان شبح» بود،دستم بازم این حجم از خشونت عجیب بود.
این مبارزهادامه دیگه بدجوریخاطر بالا گرفته بود.
ناخودآگاه نگاهمنگاهی افتاد بهکردیم برادر ارشد بزرگ.
با ابروهایخاطر گرهخورده داشتدوئلی نگاهم میکرد.
قیافههامون احتمالاًخاطر عین همدوئلی شده بود.
تو دلم گفتم: «اینخاطر دیگه مبارزه نیست، یههیچ دوئل مرگ و زندگیه.»
من و برادر ارشد بزرگ نگاهی رد ومیرسوند بدل کردیم که دقیقاً همین فکر رو میرسونداینجا و بعد دوباره توجهمون رو دادیم به مبارزه.
«با این وضع،غرور یه نفر قرارههیچ اینجا سقط بشه.»
مشکل اینجا بود که یا برادر دوم میمرد، یا رهبر فرقه خون.غلطی و از اونجایی که این نبرد داشت به این شکل وحشیانه پیشعقب میرفت، احتمال اینکه جفتشون با هم به درک واصل بشن خیلی بالا بود.
دلیلش هم این بود که شیطاندوئلی شبح بعضی وقتها ابایی نداشت کهدخالت از هنر نابودی متقابل استفاده کنه.
خوشبختانه، رهبر فرقه خون سطح بالاییهمین داشت و اصلاً زیر بار درگیریدادیم با تکنیکهای نابودی متقابل شیطان شبح نمیرفت.
آهی از دهنم پریددوئلی بیرون و دستبهسینه بهنمیتونستم تماشای مبارزه ادامه دادم.
به خاطر غرور برادر دوم، این دوئلیشرایطی بود که تحت هیچ شرایطی نمیتونستم توشبرنمیاومد دخالت کنم، پس هیچ غلطی از دستم برنمیاومد.
همون لحظه، تارهای عنکبوت خونین یک بارتحت دیگه از بدن رهبر فرقه خون منفجرغلطی شد و به هر طرف پخش شد.
برادر دوم عقب کشید و پشت سرفکر هم همون پرده شمشیری که قبلاً درنفر موردش بهم گفته بود رو جلوش شکل داد.
بعضی از رشتههای خونی بریده شدن، با باد شمشیر از هم دریده شدن، یا پردههمون شمشیر جلوشون رو گرفت. اما اون رشتههای خونی که به هوا شلیک شده بودن، تغییرموردش شکل دادن و مثل شلاق خم شدن و دوباره به سمت شیطان شبح هجوم آوردن.
پاپاپاپاپاپاک!
این یه تکنیک نهایی بودغرور که هر خری میتونست بفهمهنمیتونستم دفاع کردن در برابرش چقدر سخته.
در نهایت، چندتا از اوندقیقاً شلاقهای خونیِ درخشان و سرخرنگدوباره به بدن شیطان شبح برخورد کردن.
صدای جلز و ولز وحشتناکی شبیه «چیکــ» بانمیتونستم فریاد شیطان شبح، غرش گام لرزهای که زمین روتارهای لرزوند و خندههای رهبر فرقه خون در هم آمیخت.
در آخر، شیطان شبح که با هرشرایطی ترفندی که بلد بود تونسته بود جلوی اینهمون تکنیک نهایی رو بگیره، چند نفس عمیق کشید.
عمراً اگهادامه بدون آسیب قسرغرور در رفته باشه.
«...»
رهبر فرقه خون در حالی کههیچ به نفسنفس زدنهای بریدهبریده شیطان شبح نگاهدستم میکرد، سرش رو کج کرد و پرسید:
«واقعاً انقدر عجله داری بمیری؟»
شیطان شبح جواب داد:
«هنوز که تمومبدل نشده، این دیگههمین چه سوال مزخرفیه؟»
رهبر فرقه خون گفت:
«فکر میکردم همونطور که رهبر فرقه گفت،شرایطی دوئل کوه هوا جایی برای سنجش بالا وهمون پایین بودن مهارتهاست. میخوای بگی همینقدر کافی نیست؟»
شیطان شبح جواب داد:
«که اینطور؟ پسبدل چرا من بایدهمین پایینتر از تو باشم؟»
رهبر فرقه خونغرور خنده بلندی سر دادشرایطی و دوباره حمله کرد.
اون غول بیشاخ و دم، یعنیهیچ همون شیطان شبح هم مستقیم یورشغلطی برد و شمشیرش رو تاب داد.
رهبر فرقه خون جوری که انگار واقعاً قصد جون برادر دومتوش رو کرده باشه، شمشیر ابر بزرگ رو به جلو هل دادبدن و ناگهان جریان بلندی از چی شمشیر به بیرون شلیک شد.
شیطان شبح که به هوا پریدههمین بود، بیخیال هرگونه دفاعی شد و شمشیروضع شش هارمونی رو به جلو پرتاب کرد.
در یک چشمبههمزدن، ایندوئلی دو نفر دوباره تو فاصلهتوش نزدیک با هم درگیر شدن.
دلیلی که روبرو شدن باتحت رهبر فرقه خون رو انقدردخالت سخت میکرد، خیلی زود مشخص شد.
چون انرژی درونیاش خیلی عمیق بود، حتی وسطهیچ درگیری با شیطان شبح هم تارهای عنکبوت خونی ازهمون پشتش به بیرون شلیک میشدن و همزمان حمله میکردن.
این یعنی چیزی کهکردیم شیطان شبح باید دفع میکرد،بعد فقط یه شمشیر ساده نبود.
در یک لحظه، به محض اینکه ضربه شمشیر ابر بزرگ رو منحرف کرد،دستم شیطان شبح با مهارت بدنش رو به سمت راست چرخوند، شش هفتتا ازپشت رشتههای خونی رو با یک حرکت قطع کرد و بیدرنگ ضدحملهاش رو راه انداخت.
هرچی بیشتر میجنگید، بهدوئلی نظر میرسید مهارتش تو مقابلهتوش با این حملات بیشتر میشه.
حالا دیگه سخت بود شیطانغرور شبح رو صرفاً یه شمشیرزن باتوش دفاعی مثل دیوار آهنی صدا زد.
از طرفی، انرژیبدل درونی رهبر فرقههمین خون هم بینهایت نبود.
استفاده از اون رشتههای خونی برای زمینگیر کردننمیتونستم شیطان شبح، برای یه شمشیرزن معادل این بودلحظه که چندین و چند بار چی شمشیر شلیک کنه.
شاید به همین خاطر بود کههیچ این بار، هر دو نفر سرسختانهغلطی فقط با شمشیرهاشون با هم درگیر شدن.
مبارزهشون عجیب به نظر میرسید.
قبلاً به نظر میرسید مجموع انرژیهمین درونی و هنرهای رزمی شیطان شبح دووضع سطحی پایینتر باشه، اما دیگه اینطور نبود.
شیطان شبح مثل سایه رهبر فرقه خون رو تعقیبتوش میکرد، جوری بهش چسبیده بود که انگار میخواست خرخرهاش روخونین بجوه، و شمشیرش رو مثل یه جونور درنده تاب میداد.
انرژی درونیاش کم آورده بود، اما بهشرایطی نظر میرسید حاضره تا لحظهای که هنرهایبرنمیاومد بیرونیاش کاملاً تحلیل برن، به جنگیدن ادامه بده.
رهبر فرقهادامه خون ترسناکتر بودغرور یا شیطان بهشتی؟
شیطان شبح کسی بود کهدقیقاً خودش انتخاب کرده بود زیردوباره دست شیطان بهشتی آموزش ببینه.
مثل یه شبح واقعی میجنگید وهیچ حتی یه ذره هم نشون نمیدادغلطی که از یه حریف قدرتمند ترسیده باشه.
دقیقاً همینه.
یه شبح.
به نظر میرسیدبدل این همون ذاتهمین واقعی شیطان شبح باشه.
لحظهای که یه موج چیِ قدرتمندهیچ از بدن رهبر فرقه خون منفجرغلطی شد، واکنش شیطان شبح بینظیر بود.
همون هنر شمشیری که ایم سو-بک موقعشرایطی پیشروی جلو رومون به نمایش گذاشته بود،برنمیاومد حالا دقیقاً تو جهت مخالف اجرا شد.
در نهایت، با یه گام لرزه جوری پاش رو روینمیتونستم زمین کوبید که انگار میخواست زمین رو بشکافه، و یهعنکبوت جریان عظیم از چی شمشیر رو به سمت جلو رها کرد.
شوااااااااک!
یه هلال ماهغرور درخشان روی سطحهیچ زمین به پرواز دراومد.
رهبر فرقه خون که قیافهاش از شوک وانمیتونستم رفته بود، شمشیر ابر بزرگ رو دو دستیلحظه چسبید، تیغه رو با خون پوشوند و ضربه زد.
تو همون لحظه، یهخاطر غرش کرکننده به پردههیچ گوش همه تماشاچیا کوبیده شد.
کواااااااااااانگ!
به دنبال اون، رهبر فرقه خونهیچ پنج شش قدم به عقب تلوتلوغلطی خورد و به شیطان شبح خیره شد.
«...»
چشماش ازادامه حدقه زدهخاطر بود بیرون.
اگه نتونسته بود اون حمله آخر روفکر درست و حسابی دفع کنه، خود رهبر فرقهقراره خون هم تا مرز سقط شدن پیش میرفت.
ما همخاطر وضعیت شیطان شبحتحت رو چک کردیم.
دهنش تکون خورد و بعد از اینکه قفسهنمیتونستم سینهاش یه بار بالا و پایین شد، یهلحظه دهن پر از خون رو زمین تف کرد.
به نظر میرسید بیشترخاطر از توان و ظرفیتشهیچ انرژی مصرف کرده بود.
به بیان دیگه، حتی بهدقیقاً قیمت مصرف کردن چی حقیقی خودش،توجهمون از چی شمشیر استفاده کرده بود.
به شیطان شبح زل زدم.
حتی اون رهبر فرقه خونِ نیمچهدیوونههیچ هم داشت به قوانین دوئلی کهغلطی من اینجا پیشنهاد داده بودم تن میداد.
شاید هیچکس نمیفهمیددادم تو دل شیطاندوئلی شبح چی میگذره.
تازه اون موقع بود کهدقیقاً با یادآوری اتفاقات گذشته، فهمیدمدوباره طرز فکر شیطان شبح چیه.
«همف.»
محیط اطراف درغرور یک آن توهیچ سکوت فرو رفت.
رهبر فرقه خون که به خاطر یهتحت لحظه بیاحتیاطی نزدیک بود به فنا بره،غلطی بدون هیچ حرفی به شیطان شبح خیره شد.
شیطان شبح در حالی که گاردشهمین رو حفظ کرده بود، مدام خونیدادیم که از دهنش میجوشید رو قورت میداد.
خونی که بالاغرور میاومد با صدای قلقلشرایطی دوباره برمیگشت تو گلوش.
اگه میخواست به ایندوئلی سبک جنگیدن ادامه بده، هیچتوش فرقی با خودکشی کردن نداشت.
رهبر فرقه خون شمشیر ابرغرور بزرگ رو بالا آورد ونمیتونستم لحظهای به شیطان شبح نگاه کرد.
«...»
شیطان شبحخاطر سر تکون دادتحت و کوتاه گفت:
«...بیا.»
رهبر فرقه خون پرسید:
«به نظر میرسه منکردیم بردم. حتماً باید اینقدرمیرسوند لجبازی کنی تا بمیری؟»
شیطان شبح همونغرور چیزی رو گفتهیچ که باید میگفت:
«گفتم بیا.خاطر بیا تادوئلی تهش رو دربیاریم.»
«نه، آخه واقعاً...»
شیطان شبح غرش کرد:
«فرستاده عالیمقام! حمله کن.»
در نهایت، شیطانغرور شبح دوباره بههیچ جلو یورش برد.
رهبر فرقه خون که جا خورده بود،تحت با شمشیر ابر بزرگش دفاع کرد، اماغلطی این بار، صدای برخورد شمشیرهاشون فرق داشت.
چی حقیقی شیطان شبح به هم ریخته بود و بهدوباره نظر میرسید جریان انرژی درونیاش موقتاً مسدود شده، چون شمشیرمیمرد شش هارمونی رو فقط با تکیه بر هنرهای بیرونیاش تاب میداد.
با این وجود،غرور ضرباتش هنوز هم حسابیشرایطی سریع و قوی بود.
رهبر فرقه خون که اونم متوجه شده بود جریانتوش انرژی درونی شیطان شبح دیگه روال نیست، شمشیرش رو منحرفخونین کرد، بعد یقهاش رو چسبید و پرتش کرد یه گوشه.
بدن شیطان شبح تو هوا چرخید و قبل از اینکهنمیتونستم بینقص روی هر دو پاش فرود بیاد، جوری به رهبرعنکبوت فرقه خون چشمغره رفت که انگار میخواست با نگاهش تیکهتیکهاش کنه.
خون از دهنش شره میکرد، اما شیطان شبح بابعد دستش پاکش کرد و وقتی دید فایدهای نداره، یهبشه دهن پر از خون دیگه رو به بیرون تف کرد.
رهبر فرقه خون بهدوئلی صورت دربوداغون شیطان شبح نگاهتوش کرد و لبخند محوی زد.
«یوک-هاپ، عجب نمایش قشنگی بود.»
رهبر فرقه خوندادم یهو «شمشیر ابر بزرگ»تحت رو برگردوند تو غلافش.
شیطان شبح چشماشوبدل ریز کرد و بافکر غضب بهش خیره شد.
«هنوز تمومخاطر نشده. داریدوئلی چه غلطی میکنی؟»
رهبر فرقه خون با یه انگشت پیشونیششرایطی رو خاروند و با یه قیافه عجیببرنمیاومد و غریب به شیطان شبح نگاه کرد.
انگار داشت جوندادم میکند تا حالتدوئلی صورتش رو کنترل کنه.
بعد با یهبدل لحن آروم وهمین خفه به حرف اومد.
«استاد یوک-هاپ.»
«...»
رهبر فرقه خون یهخاطر نگاه به زمین انداختهیچ و با لحنی بیتفاوت گفت:
«به خاطر اتفاقی کهکردیم تو گروه متصل بهمیرسوند بهشت افتاد، معذرت میخوام.»
شیطان شبح دهنش رودوئلی بست و فقط بهنمیتونستم رهبر فرقه خون زل زد.
رهبر فرقهخاطر خون بهدوئلی حرفاش ادامه داد:
«از گذشتهت خبر دارم. تو تنها بازمانده فرقه شش هارمونی هستی. اینکه من آدمای گروه متصل به بهشت رو کشتم، حتماً برات خیلی سنگین تموم شده. راستشکشید رو بخوای، اگه رهبر فرقه هائو اون موقع جلوم رو نمیگرفت، قصد داشتم بقیهشون رو هم قتلعام کنم. با خودم گفتم بهشون رحم کردم و ازش گذشتم،شلاق اما به نظر میاد تو نتونستی بگذری. اگه هنوز فرقه شش هارمونی رو فراموش نکردی، پس محاله بتونی اتفاق گروه متصل به بهشت رو هم فراموش کنی.»
که اینطور؟
شیطان شبح دندوناش رودوئلی به هم سابید و بهتوش رهبر فرقه خون چشمغره رفت.
پس از همون اولش، تمام این بدبختیها رو تحمل کرده بودکنم تا با رهبر فرقه خون، همون حرومزادهای که با خونسردی تمامطرف گروه متصل به بهشت رو با خاک یکسان کرده بود، روبهرو بشه.
این یعنی از همون اولغرور اصلاً این مبارزه رو بهنمیتونستم چشم یه دوئل شرافتمندانه ندیده بود.
واسه همین بود که وقتی رهبرهمین فرقه خون پرسید حریفش کیه، شیطاندادیم شبح اونطوری مثل فنر از جاش پرید.
شیطان شبح گفت:
«اینجور عذرخواهیهاخاطر مردهها رودوئلی زنده نمیکنه.»
رهبر فرقهادامه خون سرخاطر تکون داد.
«میدونم.»
رهبر فرقه خون آدمی بود که تا خرخره توتوش خون غرق شده بود، اما الان چشمای شیطان شبحعنکبوت هم دستکمی از خون نداشت و همونقدر سرخ بود.
دو تا مرد، که هرتحت کدوم به یه دلیل متفاوت غرقکنم خون بودن، روبهروی هم وایساده بودن.
شیطان شبح گفت:
«گروه متصل به بهشت خیلی ضعیفتر از اونه که بتونه ازت انتقام بگیره. منم که گند زدم.سقط میدونم این رو به عنوان یه دوئل قبول کردی. من باختم. رهبر فرقه خون، آخه چرا اون آدمایدلیلش بیگناه رو اینقدر راحت کشتی؟ حتی واسه انتقام هم نبود. یه زمانی منم هیچ فرقی با تو نداشتم.»
شیطان شبح بعد از اینکه این سوالشرایطی رو از رهبر فرقه خون پرسید، همونجابرنمیاومد چهارزانو نشست رو زمین و چشماشو بست.
از زمزمههایی که از دهنشتحت خارج میشد، معلوم بود میخواددخالت گردش چی رو شروع کنه.
«...من باختم چون زورم نرسید.»
انگار داشت این حرفا رو به اونفکر بدبختهایی میگفت که تو گروه متصل بهنفر بهشت جونشون رو از دست داده بودن.
به زبون سادهتر، شبح فرقهتحت شش هارمونی داشت از شبحهایدخالت گروه متصل به بهشت عذرخواهی میکرد.
الان که نگاشغرور میکردم، واقعاً برازندههیچ لقب شیطان شبح بود.
رهبر فرقه خون یه مدت طولانی بهتحت شیطان شبح زل زد، بعد خودش همغلطی همونطوری تو حالت لوتوس نشست و چشماشو بست.
کی فکرش روبدل میکرد دوئل تو یهفکر چشمبههمزدن اینطوری تموم بشه؟
وقتی فرستاده چپ وی شکست خورد، تیکهپرونیهای رهبر فرقه خوندخالت و حتی دست زدنهای من کل فضا رو پر کرده بود،منفجر اما این بار همه خفهخون گرفته بودن و جیک کسی درنمیاومد.
به اون دو تادوئلی مرد که داشتن گردشنمیتونستم چی انجام میدادن نگاه کردم.
تو اون سکوت سنگین، ارباب عمارت شکوفه آلو در حالینمیتونستم که خودش یه سینی دستش بود پیداش شد و بهعنکبوت اون دو نفر که تو حال مراقبه بودن نگاه کرد.
بهش گفته بودم آبکردیم بیاره، با خودم میگفتممیرسوند چرا اینقدر لفتش داده.
همون چای میوهای رو آوردهتحت بود که قبلاً به رهبردخالت فرقه و ما داده بود.
ارباب عمارت شکوفه آلو بدون اینکه کلمهایشرایطی حرف بزنه، رفت سمت شیطان بهشتی وبرنمیاومد تو سکوت چای میوهای رو بهش تعارف کرد.
اول شیطان بهشتی چای روغرور برداشت و بعدش محقق سپیدپوش همتوش تو سکوت چای میوهای رو گرفت.
ارباب عمارت شکوفه آلو سرشدقیقاً رو یه کم برای شیطاندوباره بهشتی خم کرد و گفت:
«ارشد، این تازهکار اطلاعات کمیتحت داره و نمیدونستم شما یکیدخالت از اعضای سه فاجعه هستید.»
شیطان بهشتی در حالیدوئلی که فنجون چای تونمیتونستم دستش بود، سر تکون داد.
«مشکلی نیست.ادامه بیشتر مردمخاطر من رو نمیشناسن.»
«بله.»
ارباب عمارت شکوفه آلو هم واسههیچ خودش آدم کلهشقی بود، واسه همینغلطی اصلاً با محقق سپیدپوش حرف نزد.
عوضش بهخاطر رهبر فرقه نگاهتحت کرد و گفت:
«رهبر فرقه،ادامه یه فنجون چایغرور دیگه میل دارید؟»
رهبر فرقه جواب داد:
«ممنون، نمیخوام.»
از اونجایی که یه فنجونتحت چای میوهای اضافه تو سینیدخالت مونده بود، سریع پریدم وسط:
«بدش به من.»
«چشم.»
«آخه کی دست رد بهتحت سینه این چای خوشمزه میزنه؟ اینکنم یکی رو بده به برادر ارشد.»
«اطاعت.»
ارباب عمارت شکوفهدادم آلو دقیقاً مثل یهتحت صاحب مسافرخانه جواب داد.
واقعاً کهنگاهی عجب شمشیر اولدقیقاً کوه هوای معرکهای!
وقتی داشت چایغرور میوهای رو میداد دستشرایطی برادر ارشدم، ازش پرسیدم:
«ارباب عمارت،خاطر داشتی از اونتحت تو تماشا میکردی؟»
«بله، ارباب.»
«نظرت چی بود؟»
با این سوالم، همه برگشتنتحت سمت ارباب عمارت شکوفه آلودخالت که یه سینی خالی دستش بود.
راستش رو بخواین، احتمالاً همه دلشون میخواستشرایطی نظرشون رو درباره دوئل بگن، ولی بهبرنمیاومد خاطر جو سنگین اونجا نمیتونستن دهن باز کنن.
واسه همین انگار وظیفه نقدغرور و بررسی دوئل رو انداختهنمیتونستم بودن گردن ارباب عمارت شکوفه آلو.
ارباب عمارت شکوفه آلو گفت:
«مهارتهای من خیلی ناچیزتر از اونه که بخوام درباره سطح اونا نظر بدم. با این حال، بعدتارهای از تماشای استاد یوک-هاپ و رهبر فرقه خون، تازه فهمیدم که نصف عمرم رو اینجا داشتم مثلداد بچهها با خیال راحت شمشیر میزدم. الان فقط یه حس برام مونده: 'یعنی موریم همیشه همینطوری بوده؟'»
همونطور که ازغرور شمشیر اول کوههیچ هوا انتظار میرفت.
دلم میخواست با گفتن جمله «این تازهکارتحت پیر خوب حرف زد» گند بزنم به قیافههاشون،دستم اما به خاطر جو سنگین اونجا بیخیال شدم.
بعد از اینکه چای میوهایم روهمین خوردم، با یه قیافه کاملاً جدیدادیم به ارباب عمارت شکوفه آلو گفتم:
«ارباب عمارت.»
«بله، ارباب.»
«من یهادامه آرزو تو زندگیمغرور دارم. برآوردش میکنی؟»
«بفرمایید.»
سرم رو یهغرور کم چرخوندم تا رنگشرایطی آسمون رو چک کنم.
داشت تاریکخاطر میشد. کمکمدوئلی شب میرسید.
به اربابادامه عمارت شکوفهخاطر آلو گفتم:
«از قضا، اونایی که باید جراحات درونیشون رو درمان کنن، میدون مبارزه رو اشغال کردن و دارن گردش چی انجام میدن،رهبر واسه همین درست نیست تو این وضعیت دوئلها رو ادامه بدیم. از اونجا که خورشید داره غروب میکنه، اگه بتونی شام رواستفاده آماده کنی، دلم میخواد با همه کسایی که اینجا هستن یه چیزی بخورم. تا اون موقع گردش چی اینا هم تموم شده.»
ارباب عمارت شکوفه آلودوئلی چند بار پلک زدنمیتونستم و بعد نگاهم کرد.
«شام... خب،خاطر البته که قصدتحت داشتم آمادهش کنم.»
«که اینطور؟»
«بله.»
با یه قیافهغرور جدی به ارباب عمارتشرایطی شکوفه آلو نگاه کردم.
«این چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت. اینکه این آدماییکنم که اینجا جمع شدن با هم سر یه سفره بشینن، همطرف واسه دنیا و هم واسه موریم یه چیزی تو مایههای معجزهست.»
همون لحظه، ارباب عمارت شکوفه آلودوئلی با یه قیافه متعجب به رهبردخالت فرقه و شیطان بهشتی نگاه کرد.
«آه، بله.نگاهی همین الانکردیم آمادهش میکنم.»
«رویت حساب میکنما.»
وقتی ارباب عمارت شکوفه آلوتحت رفت داخل، ناخودآگاه چشمم تودخالت چشم محقق سپیدپوش گره خورد.
از اونجایی که محقق سپیدپوشغرور داشت چایش رو هورت میکشید،نمیتونستم با لحنی طعنهآمیز ازش پرسیدم:
«...خوشمزهست؟»
محقق سپیدپوش باغرور یه قیافه کلافههیچ بهم چشمغره رفت.
«تو از شکمغرور ننت همینقدر روهیچ اعصاب حرف میزدی؟»
«شنیدم حتی اولیندادم گریههامم رو اعصابدوئلی بوده. از کجا فهمیدی؟»
شیطان شهوت که تا اون موقع خفهخون گرفتهمیرسوند بود، لابد از اینکه بهش چای میوهای نرسیدهاینجا بود شاکی بود، چون نوچنوچی کرد و گفت:
«بچهبازی. چقدرخاطر بچهگانه. واقعاًدوئلی بچهگانهترین کار دنیاست.»
یه نگاه به شیطان بهشتیتحت و رهبر فرقه انداختم ودخالت بعد با لحنی جدی پرسیدم:
«بین لقبهای مونگ رانگ،خاطر یکی هست به اسم 'شلوارشرایطی خرابکن'. میخواین داستانش رو بشنوین؟»
قیافه شیطاننگاهی شهوت توکردیم هم رفت.
«جرئت داری بگو، حرومزاده.دوئلی آخه الان چه وقتِنمیتونستم پیش کشیدنِ این بحثه؟»
برادر ارشد یه آه خفیفتحت کشید و با لحنی خشکدخالت و جدی اسمم رو صدا زد.
«برادر سوم.»
«چیه؟»
برادر ارشد نگاهم کرد.
«واقعاً اون داستانیهغرور که باید قبلهیچ از شام بشنویم؟»
«همم.»
«تمومش کن.»
«باشه بابا.»
با دیدن اینکه حتی وقتی چهار شرور بزرگ یه همچین حملهکنم ترکیبیای رو پیاده کردن هیچکس به روی خودش نیاورد و نخندید، دوبارهپخش یادم افتاد که بزرگترین اساتید زیر آسمون اینجا یه جا جمع شدن.
کجای این دنیا میشدخاطر با همچین حریفهای سرسختهیچ و کلهگندهای روبهرو شد؟
هیچچیزی تونگاهی این دنیاکردیم آسون نیست.