چپتر 397: شمشیر اول کوه هوا.
0ارباب عمارت شکوفه آلوسرزده در حالی که شمشیریازش در دست داشت، پیدایش شد.
وقتی با در دست گرفتن شمشیراگه پهن سامبوک از پشت میز بلند شدم،نمیکنید ارباب عمارت ایستاد و به حرف آمد.
«رهبر فرقه.»
«بگو.»
ارباب عمارت شکوفه آلو سرتاپایم رابودم برانداز کرد و گفت: «اون تیغهحال مستقیم رو از نفر بغلدستیت قرض گرفتی؟»
«آره.»
«جسارتم رو ببخشید،گرفته ولی سلاح اصلیکرده شما تیغه مستقیمه؟»
«راستش رو بخوای، خیلی بیشترپریده با شمشیر تمرین کردم. شمشیر خودمبده رو چند وقت پیش گم کردم.»
ارباب عمارتدقیق شکوفه آلوسرزده نگاهم کرد.
«مشکلی نیست اگه من رو دستکم بگیرید،دستکم رهبر فرقه. ولی درسته که با سلاحیجلوی که معمولاً باهاش تمرین نمیکنید، جلوی من وایسید؟»
داشت ازم میپرسید که آیاانتخاب این آداب و رسوم درستفکر یه دوئل هست یا نه.
به قیافه جدیاش نگاه کردمپریده و گفتم: «معذرت میخوام. میتونم یهبده شمشیر برای این دوئل قرض بگیرم؟»
ارباب عمارت شکوفه آلوسرزده سرش رو تکون دادازش و جواب داد: «یکی میارم.»
این ارباب عمارت شکوفه آلو حتیاگه خدمتکار هم نداره؟ خودش شخصاً راهباهاش افتاد تا یه شمشیر برام بیاره.
با قیافهای گیجگرفته و هاجوواج بهکرده برادر ارشدم نگاه کردم.
«حرفش منطقیه، برای همینسرزده چیزی برای گفتن ندارم.ازش آدم دقیق و موشکافیه.»
برادر ارشدمدقیق هم سرسرزده تکون داد.
سرزده پریده بودم وسط و ازش خواسته بودم یه جاسلاحی برای دوئل بهم قرض بده، با این حال حریفم روآداب دستکم گرفته بودم و هردمبیل یه سلاح انتخاب کرده بودم.
مغرور شده بودم.
با این حال، اصلاًسرزده فکر نمیکردم ارباب عمارتازش شکوفه آلو یه استاد باشه.
اما همونطور که شیطان شهوتپریده گفته بود، هالهاش واقعاً شبیهبهم یه استاد تو نسل خودش بود.
ارباب عمارت شکوفه آلو خیلی زوداگه دوباره پیدایش شد، اومد سمتم وباهاش شمشیری که آورده بود رو گرفت طرفم.
«این شمشیر مطیعکننده شیاطین هست.»
«چقدر ترسناک.»
شمشیری که شیاطین روسرزده مطیع میکرد از غلاف کشیدمخواسته و تیغهاش رو برانداز کردم.
به نظرپیش میرسید هیچچیزمشکلی کم نداره.
طول، وزنحریفم و دستهاشهردمبیل کاملاً مناسب بود.
اما به نظر نمیرسید تازهپریده آهنگری شده باشه؛ بیشتر یهبهم شمشیر قدیمی و باستانی بود.
ارباب عمارت شکوفه آلوسرزده با دستش به یهازش محوطه باز اشاره کرد.
«بفرمایید.»
تو دلمحریفم حسابی تحتتأثیرهردمبیل قرار گرفته بودم.
«عجب آدم عجیبیه.»
بعد از اینکه کمیسرزده فاصله گرفتیم، روبهروی اربابازش عمارت شکوفه آلو ایستادم.
در حالی که شمشیرش رو تو دستدستکم داشت، ادای احترام کرد و گفت: «مایهجلوی افتخاره که حرکتی از شما یاد بگیرم.»
ارباب عمارت شکوفهگرفته آلو شمشیرش روکرده کشید و گارد گرفت.
از اونجایی که از همون اول هیچ گارد آمادهایخواسته نداشتم، فقط در حالی که شمشیر رو تو دستمغرور چپم گرفته بودم، همون دور و بر قدم زدم.
ارباب عمارتدقیق شکوفه آلوسرزده پرسید: «احیاناً آمادهاید؟»
«از همونپیش موقعی کهمشکلی اومدم اینجا آمادهام.»
«اگه عادت نداریدگرفته اول حمله کنید،کرده من شروع میکنم.»
«همین کار رو بکن.»
گارد ارباب عمارتموشکافیه شکوفه آلو حدودبودم دو بار عوض شد.
شمشیرش رو عمودی نگهمشکلی داشت و بعد در حالیدرسته که نزدیک میشد، آوردش پایین.
«...»
به نظر نمیرسید مهارت خاصی داشتهبودم باشه، اما اونقدر جدی بود کهحال نمیتونستم مسیر دوئل رو پیشبینی کنم.
شاید با خوندن گیجی توپریده صورتم، ارباب عمارت شکوفه آلوبهم گفت: «...تمام تلاشتون رو بکنید.»
ضربه نیزهوار و ناگهانی اربابنیست عمارت شکوفه آلو رو باسلاحی کشیدن شمشیر خودم دفع کردم.
ارباب عمارت شکوفه آلو با برگردوندنکرده مسیر شمشیرش به حالت اولیه، یهاستاد سری حمله رو به سمتم روونه کرد.
دست چپم رو بسته نگه داشتمبودم و شمشیر مطیعکننده شیاطین رو تابحال دادم و فقط تیغهاش رو دفع کردم.
با چی مرغ چوبی که به تیغه تزریقازش شده بود شمشیر زدم و طولی نکشید کهانتخاب صورت ارباب عمارت شکوفه آلو مثل لبو سرخ شد.
هر بار که شمشیرم رو دفعاگه میکرد، اونقدر دندونهاش رو محکم بهباهاش هم فشار میداد که فکّش میزد بیرون.
با این حال،گرفته هنر شمشیرزنیاش آرومکرده و پیوسته بود.
گاردی که برای مدت طولانیپریده و عمیقی تمرین شده بود، توبده تکتک سلولهای بدنش ریشه دوونده بود.
هنر شمشیرزنیاش هم چشمگیر بود.
فریبکاریهای خودش، حرکات متغیرمشکلی و تند و کندبگیرید شدنهای خاص خودش رو داشت.
هر وقت یه ترفندهردمبیل پیشپاافتاده میدیدم، با زور خالصاصلاً خردش میکردم یا پسش میزدم.
این کاردقیق فرمهای رزمی روپریده کاملاً بیفایده میکرد.
حرکات پاهاش باثبات بود و با هنروسط شمشیرزنیاش همخونی داشت، و هر وقت فرصتیگرفته گیر میآورد، به خوبی تنفسش رو حفظ میکرد.
با این حال، هر بار که به شمشیرش ضربهدرسته میزدم، به نظر میرسید دستهاش در حال پاره شدنآیا هستن، چون از قیافهاش معلوم بود درد شدیدی میکشه.
در حالی که شمشیرش رو دفع میکردم گفتم: «انرژی درونیفکر من خیلی بیشتره. دلم میخواد این دوئل رو ادامه بدم،هالهاش پس لطفاً بهت برنخوره اگه انرژی درونیام رو کم کنم.»
ارباب عمارتدقیق شکوفه آلو سرشپریده رو تکون داد.
«میفهمم.»
صداش طوری بیروننگاهم اومد که انگار داشتدستکم از گلوش خفه میشد.
در نهایت، قدرتم رو کم کردم ومغرور با دقت به هنر شمشیرزنیای که ارباباما عمارت شکوفه آلو به نمایش میذاشت، خیره شدم.
خیلی از فرمهاموشکافیه آشنا بودن، چونبودم مدام تکرار میشدن.
وقتی شمشیرم رو بدون ذرهای انرژیبودم درونی تاب دادم، مبارزه بالاخره یهحال کم جون گرفت و شدیدتر شد.
کاملاً معلوم بود کهمشکلی هنرهای بیرونی خودش رو همدرسته با پشتکار تمرین کرده بود.
ارباب عمارت شکوفه آلو که بالاخره تونسته بود نفس بکشه،فکر رنگ به روش برگشت و آزادانه تمام فرمهایی رو کههالهاش با جون و دل تمرین کرده بود، روم پیاده کرد.
اون مردیدقیق بزرگتر ازسرزده من بود.
شاید گفتن این حرف خیلیپریده مؤدبانه نباشه، اما به نظرم ارباببده عمارت شکوفه آلو واقعاً قابلتحسین بود.
اینطور نبود کهنگاهم اصلاً هیچ انرژیاگه درونیای نداشته باشه.
فقط فاصلهحریفم بین ماهردمبیل خیلی زیاد بود.
با این وجود،موشکافیه ردپای تمرینات استخونخردکنشبودم همهجا مشهود بود.
از اونجایی که خود هنر شمشیرزنیاشبودم بد نبود، تکنیکهاش رو که چهار بارحریفم تکرار کرد، به طور کامل دریافت کردم.
تو یه لحظه، بعد از یه ضربه نیزهوار، شمشیرش رو عقبمعمولاً کشید، عمودی نگهش داشت و بعد با حرکتی آروم اون رو تودوئل غلاف گذاشت و گفت: «چیزهای زیادی از حرکتتون یاد گرفتم. من باختم.»
همونطور که انتظارگرفته داشتم بود، برایکرده همین اصلاً تعجب نکردم.
من هم شمشیر مطیعکننده شیاطین روبودم غلاف کردم و اول به اربابحال عمارت شکوفه آلو ادای احترام کردم.
«ارباب عمارت،دقیق هنر شمشیرزنیسرزده چشمگیری بود.»
ارباب عمارت شکوفه آلومشکلی دست به چونهاش کشیدبگیرید و جواب داد: «جدی میگید؟»
«آره.»
«جسارتم رو ببخشید، ولیسرزده کجاش چشمگیر بود... آه، بیاییدخواسته بریم سر میز حرف بزنیم.»
ارباب عمارت شکوفه آلو دستش رو درازوسط کرد، انگار حتی تو شکست هم نقشگرفته خودش رو به عنوان میزبان فراموش نکرده بود.
سرم رو تکون دادم.
«بریم.»
ارباب عمارت شکوفه آلو در حالی کهوسط به سمت میز میرفت و مینشست، مدامگرفته عرق روی پیشونیاش رو با دست پاک میکرد.
با اینکه حتماً خودش هم تشنه بود، شخصاًازش کتری روی میز رو برداشت و با دستیانتخاب لرزون آب ریخت و به من تعارف کرد.
کف دستهاشپیش سرخ ومشکلی متورم شده بود.
«عجب...»
نگرفتمش ودقیق گفتم: «اولسرزده خودت بخور.»
ارباب عمارت شکوفه آلو با اونبودم دست درازشدهاش خیلی معذب به نظر میرسید،حریفم اما بالاخره خودش آب رو سر کشید.
بعد از پاک کردن دهنش بااگه دست، گفت: «معذرت میخوام. رسم ادبباهاش اینه که اول برای سم چکش کنم.»
در جوابش باگرفته کمی تعجب گفتم:کرده «منظورم این نبود.»
راستش رودقیق بخوای، اصلاًسرزده تشنهام نبود.
حتی یهدقیق قطره عرقسرزده هم نریخته بودم.
ارباب عمارت شکوفه آلو که نگاه همهدستکم ما روش زوم شده بود، سعی کردجلوی نفسهای به شماره افتادهاش رو منظم کنه.
یه همچین دوئلگرفته تأثیرگذاری حتی برایکرده من هم نادر بود.
ارباب عمارت شکوفه آلو بهپریده برادر ارشدم و بقیه افرادبهم گروهمون یه تعظیم کوتاه کرد.
«شرمندهام، حتماً انتظاراتموشکافیه بالایی داشتید. ولی منوسط تمام تلاشم رو کردم.»
برادر ارشدمپیش جواب داد: «هنرنیست شمشیرزنی بدی نبود.»
ارباب عمارتحریفم شکوفه آلوهردمبیل بهم نگاه کرد.
«آه، ببخشید، اماموشکافیه اون چیزی کهبودم قبلاً گفتید چشمگیر بود؟»
«برات توضیح میدم.»
«بفرمایید.»
«فرمهایی که ارباب عمارت به نمایشکرده گذاشت، یازده تا بودن. به اضافه دوباشه تای دیگه. در مجموع سیزده فرم. درسته؟»
«درسته.»
«دو فرم آخر رو اصلاً روشون تسلط نداری. هر بار که اجراشونحال میکردی، نیتت فرق میکرد و هدفت هم نامشخص بود. این مشکل بزرگیباشه نیست. مشکل اصلی سر فرمهای وسطیه. خودت هم از دستشون کلافه نشدی؟»
ارباب عمارتپیش شکوفه آلو سرشنیست رو تکون داد.
«راستش خیلیحریفم وقته کههردمبیل بدجور کلافهام کردن.»
«داری به زور فرمهای مشکلدار رو به فرمهای قبل و بعدشون وصل میکنی، اما تو واقعیت و وسطمغرور یه مبارزه، نیازی نیست کارها رو به ترتیب یا با زور انجام بدی. اگه از روی کتاب یاد گرفتی،اومد قابلدرکه. با این حال، مشکل اینجاست که به خاطر کمبود انرژی درونیات، خود این اتصال و ارتباط برات سخته.»
ارباب عمارت شکوفه آلوسرزده ازم پرسید: «امکانش هستازش به صورت عملی نشونم بدید؟»
سرم روپیش به نشونهمشکلی منفی تکون دادم.
«نه، نشون نمیدم. این هنر شمشیرزنی خودته، ارباب عمارت. شاید یه کم ضدحال باشه که مشکلی که اینهمهگفته مدت باهاش درگیر بودی فقط به خاطر کمبود انرژی درونیه، اما اگه واقعاً انرژی درونیات رو یه کممیکرد بیشتر تقویت کنی و تمرین کنی، میتونی هر سیزده فرم رو به طور کامل تکمیل کنی. میدونی چرا؟»
«لطفاً بهم بگو.»
«چون تودقیق سخت تمرینسرزده کردی، ارباب عمارت.»
«همم.»
«احیاناً یادت میادگرفته اول اون کتابچه رزمیمغرور چی نوشته شده بود؟»
ارباب عمارت شکوفه آلو خاطراتش رو شخم زد وخواسته گفت: «نوشته شده بود که این هنر شمشیرزنی فقطمغرور زمانی میدرخشه که به سطح سوم هنر ذهنی هیونهیون برسی.»
«تو تو چه سطحی هستی؟»
«اون بخش از کتابچه گمنیست شده بود، برای همین فقطسلاحی سطح اول رو یاد گرفتم.»
«بقیه هنرهایحریفم ذهنی انرژیهردمبیل درونی چی؟»
«تو کتابچه گفته بود هنر ذهنیبودم هیونهیون رو یاد بگیرم، برای همینحال هیچ هنر دیگهای رو یاد نگرفتم.»
با تعجب پرسیدم: «فقطسرزده با سطح اول و هنرهایخواسته بیرونی؟ این دیگه خیلی عجیبه.»
«بله.»
آخه چطور ممکنه یه آدم تا این حد احمق و کلهشقنمیکردم تو دنیا وجود داشته باشه؟ دلیل اینکه نمیتونستم حضور چی اینشبیه مرتیکه رو حس کنم این بود که انرژی درونیش واقعاً سطحی بود.
«پس چطوریدقیق شدی شمشیرسرزده اول کوه هوا؟»
ارباب عمارت شکوفه آلو در جواب سوالم گفت: «راستش رو بخوای، تا الان بیست تا مبارزه داشتم ومغرور تو هیچکدوم شکست نخوردم. شاید باورت نشه، ولی با انواع و اقسام رزمیکارها جنگیدم. بعضیهاشون از جاهای خیلیدوباره دوری اومده بودن. کار به جایی رسید که دیگه هیچ سلاحی نمونده بود که در برابرش قرار نگرفته باشم...»
دستبهسینه شدمپیش و رفتممشکلی تو فکر.
«یعنی شانس یهگرفته آدم میتونه تاکرده این حد خرکی باشه.»
این یارو حتی حریف سامبوکپریده هم نمیشد، چه برسه به ارباببده جوان سفیدرو یا بانوی وزغ آهنی.
یعنی حتیدقیق از پس چاپریده سونگ-ته هم برنمیاومد.
از برادر ارشدم کمک خواستم.
«برادر ارشد.»
«چیه؟»
«میخوام یه نصیحتی بهش بکنی.»
برادر ارشدم بهنگاهم ارباب عمارت شکوفهاگه آلو نگاه کرد.
«ارباب عمارت.»
«بله.»
«تو یه قورباغه ته چاهی.»
ارباب عمارت شکوفه آلومشکلی با احترام به برادربگیرید ارشدم جواب داد: «خودم میدونم.»
«پس چرا نرفتی یه هنر ذهنی انرژیمغرور درونی دیگه پیدا کنی، یا حداقل برای تبادلهمونطور دانش رزمی یه سفری به دنیای بیرون بری؟»
ارباب عمارت شکوفه آلو گفت: «من فقط از تمرین کردن لذت میبرم، برایحریفم همین بیرون نرفتم. آدم خیلی اجتماعیای هم نیستم. از طرفی احتیاط میکردم، چونهمونطور شنیده بودم قدم گذاشتن تو موریم آدم رو درگیر کینهها و بدهیهای بیپایان میکنه.»
برادر ارشدم از من پرسید: «فرض کن از سطح اول به دوم، انرژی درونی دو برابرانتخاب بشه و از دوم به سوم، سه برابر. اگه ارباب عمارت هنر شمشیرزنیاش رو صیقل بده تاشبیه از چیزی که الان هست کاملتر بشه، در مقایسه با رزمیکارهای اطراف تو چه سطحی قرار میگیره؟»
«حتی اون موقعنگاهم هم نمیتونم بگماگه آدم خیلی قویای میشه.»
برادر ارشدم ادامه داد: «اگه اون انرژی درونی رو به دست بیارهاستاد و هنر شمشیری که همین الان نشون داد رو برای ده سال دیگهدوباره تمرین کنه چی؟ البته که باید همزمان انرژی درونیاش رو هم پرورش بده.»
این یکیدقیق یه کمسرزده فرق داشت.
حتی تو اون حالتسرزده هم تازه میرسید بهازش اوایل یا اواسط چهل سالگی.
تازه، اون مردی بود که اراده لازم برایبگیرید صیقل دادن هنر شمشیری رو داشت که وصل کردنشمیپرسید فقط به هنرهای بیرونی کار به شدت سختی بود.
به ارباب عمارت شکوفه آلوانتخاب نگاه کردم. «...اون موقع، دیگه تونمیکردم کوه هوا هیچ رقیبی نخواهی داشت.»
اون مردی بود کهسرزده تمام شرایط لازم برایازش قویتر شدن تدریجی رو داشت.
برادر ارشدم سر تکون داد و بهوسط ارباب عمارت شکوفه آلو گفت: «نظر منم همینه.هردمبیل نمیدونم این مبارزه برات فایدهای داشت یا نه.»
ارباب عمارت شکوفه آلومشکلی ادای احترام رزمی کردبگیرید و نگاهی به ما انداخت.
«من فقط یهگرفته حرکت یاد نگرفتم؛ چیزهایمغرور زیادی رو حس کردم.»
شمشیر مطیعکننده شیاطینموشکافیه رو به ارباب عمارتوسط شکوفه آلو پس دادم.
شمشیر رو گذاشت روی میز وبودم پرسید: «راستی، هر چهار تای شماحال اساتید نادری هستین. قراره با کی بجنگین؟»
«قراره باپیش رهبر فرقه خداینیست شیطان بهشتی بجنگیم.»
ارباب عمارت شکوفهگرفته آلو با قیافهای کاملاًمغرور شوکه بهم نگاه کرد.
هرچند احتمالاً شایعات مربوط به رهبر فرقهوسط هائو به گوشش نرسیده بود، اما به نظرهردمبیل میرسید فرقه خدای شیطان بهشتی رو خوب میشناسه.
«شایعات رو شنیدم. اصلاً باورمپریده نمیشه. میگن اون یکی ازبهم سه نفر قدرتمند زیر آسمانه.»
«دقیقاً همینه.»
«پس شما چقدر قوی هستین؟ میدونم سوال احمقانهایه،شده اما حالا که با آدمهایی روبهرو شدم کهشیطان دیدنشون تو این دنیا کار راحتی نیست، باید بپرسم.»
«اجازه هست درموشکافیه مقایسه با خودت بهتوسط توضیح بدم، ارباب عمارت؟»
«بله.»
به ارباب عمارتنگاهم شکوفه آلو نگاه کردمدستکم و با واقعبینی گفتم.
«فرض کن قویترینگرفته آخوندک کوه هوا وجودمغرور داره. یه آخوندک شکستناپذیر.»
«خب.»
«فرض کن رکورد کلیاش هم حدود صد تا پیروزی باشه. حتیبده همچین آخوندکی هم اگه فقط یه ضربه از پنجه یه گربهنمیکردم ولگرد محله بخوره، درجا میمیره. تفاوت سطح یعنی این. متوجه میشی؟»
«بله.»
«حالا فرض کن اون گربه هم یه گربه شکستناپذیر باشه. هیچ گربهای تو اوناما حوالی نباشه که نتونه شکستش بده. اما حتی همچین گربهای هم اگه با ببریآورده که تو کوه پشتی پرسه میزنه روبهرو بشه، با یه ضربه کوچیک کشته میشه.»
«منطقیه.»
«ما سه نفر تقریباً توپریده سطح همون ببر هستیم. اینبهم لاف زدن نیست. فقط یه تمثیله.»
«همم، درپیش این صورت،مشکلی رهبر فرقه...»
رهبر فرقهحریفم رو اینطوریهردمبیل براش توصیف کردم:
«اون مردیه که به تنهایی مثل یه اژدهاست. مسلماً به نظر میرسه از یه ببر قویتر باشه، اما در نهایت، برای کشتن ببر، اونم باید بیاد پایین، دهنششهوت رو باز کنه و گاز بگیره. اگه بدشانس باشه، ممکنه خودش توسط ببر گاز گرفته بشه. تفاوت سطحی که اینجا ازش حرف زدم، در نهایت شبیه همون سطح انرژیکاملاً درونیایه که رزمیکارها ازش میگن. بنابراین، ارباب عمارت، تو باید هنر ذهنیات رو حتی سختتر از الان تمرین کنی. چون یه آخوندک نمیتونه یه گربه رو بکشه. شیرفهم شد؟»
ارباب عمارتدقیق شکوفه آلوسرزده سر تکون داد.
«فهمیدم. حتماًپیش تو ذهنممشکلی نگهش میدارم.»
«تو هنوز شکوفا نشدی، اما تو هم مردی هستی که یه روزاستاد تبدیل به یه ببر میشی، ارباب عمارت. از اونجایی که تو مبارزهمونزود این موضوع رو تایید کردم، لقب شمشیر اول کوه هوا رو ازت نمیگیرم.»
ارباب عمارت شکوفهموشکافیه آلو با تعجببودم بهم نگاه کرد.
بنا به دلایل عجیبی، حسپریده میکردم این مرد واقعاً برازندهبهم لقب شمشیر اول کوه هواست.
اگه بخوامپیش همونطوری که حسشنیست کردم بیانش کنم...
اون مردی بود کههردمبیل سختتر از هر کسیشده تو کوه هوا تمرین میکرد.
اگه اینطوره، پسموشکافیه صلاحیت داشتن اینبودم لقب رو هم داشت.
نظر برادردقیق ارشدم روسرزده هم پرسیدم.
«تو چیپیش فکر میکنی،مشکلی برادر ارشد؟»
برادر ارشدم به اربابهردمبیل عمارت شکوفه آلو نگاهشده کرد و گفت: «لقب برازندهایه.»
شیطان شهوت طوری پلک زد که انگاروسط هیچی از این قضایا نمیفهمید، اما بهگرفته خودش زحمت نداد دهنش رو باز کنه.
سامبوک هم فقط سرسرزده تکون داد، انگار کلاًازش بیخیال فهمیدن ماجرا شده بود.
ارباب عمارت شکوفه آلو که یه جورایی خیالش راحت شده بود، نگاهیباهاش به اطراف عمارت انداخت و بعد به ما گفت: «من یه مکانهست برای مبارزهتون فراهم میکنم. لطفاً تا اون موقع راحت باشین و همینجا بمونین.»
احترام زیادی بهگرفته ارباب عمارت شکوفهکرده آلو نشون دادم.
«ممنون، ارباب عمارت.»
«مبارزه کِی هست؟»
«معلوم نیست. ممکنه نصفمشکلی سال طول بکشه، یابگیرید شاید هم صد روز.»
ارباب عمارت شکوفه آلو نگاهی بهکرده ما انداخت، بعد نگاهش رو پایین انداختباشه و آروم ناخن شستش رو گاز گرفت.
«همم...»
به نظر میرسید این یه عادتبودم باشه، اما اگه همینطوری به جویدنحال ادامه میداد، دیگه ناخنی براش باقی نمیموند.
عادت گندی بود،نگاهم برای همین بیدرنگاگه بهش گیر دادم.
«برای یه شمشیرزن اصلاًهردمبیل عادت خوبی نیست که اینطوریاصلاً ناخنهاش رو بجوه. ترکش کن.»
«آه.»
به شیطان شهوت نگاه کردم.
«قبلاً غذا خوردن رومشکلی نصفه ول کردیم، برایبگیرید همین کمکم داره گشنهم میشه.»
«واقعاً.»
ارباب عمارت شکوفه آلوسرزده گفت: «آه، میگم یهازش وعده غذا براتون آماده کنن.»
با خونسردیدقیق سرم روسرزده تکون دادم.
«ممنون، ارباب عمارت.»
«بله.»
«اگه چیزی هست که در موردشبودم کنجکاوی یا میخوای بپرسی، هر وقتحال خواستی راحت باش. باهامون معذب نباش.»
«بله.»
«هر ازپیش گاهی هم باهاتنیست تمرین مبارزه میکنم.»
ارباب عمارت شکوفه آلوهردمبیل یه جورایی با لحنیشده خشک و کوتاه جواب داد.
«ممنون میشم. خب پس.»
به ارباب عمارت شکوفه آلو نگاهبودم کردم و انگشت شستم رو به نشانهحریفم تایید بالا آوردم. «...شمشیر اول کوه هوا.»
ارباب عمارتپیش شکوفه آلومشکلی جوابی نداد.
شیطان شهوت و سامبوکهردمبیل هم شستشون رو برایشده ارباب عمارت بالا آوردن.
به برادر ارشدم نگاه کردم، اما اونوسط بیدرنگ سرش رو برگردوند، نگاهی به اطراف عمارتهردمبیل انداخت و زیر لب گفت: «منظرهاش خیلی قشنگه.»
حالا که با شمشیر اول کوه هوا ملاقاتازش کرده بودم و یه مکان برای مبارزهمون جور شدهکرده بود، منظره عمارت به چشم منم خیلی قشنگ میاومد.
پس همهچی عالیه.