---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 390: به همدیگر نخندیدند. • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 390: به همدیگر نخندیدند.

0

وقتی یاد اون صحنه‌ای افتادم که‌روش​ رهبر فرقه خون با عجله فلنگ رو‌داره​ بست، یه حس عجیبی بهم دست داد.

پادشاه پاگودا که فرستاده راست جدید بود،‌زود​ همون موقع سقط شده بود و یونگ-میونگ هم‌آدمی​ راهش رو کشیده بود سمت قصر شب خونین.

با در نظر گرفتن این حقیقت که دنیا‌کلی​ همیشه به ساز من نمی‌رقصه، یه حس شومی‌تیم​ بهم می‌گفت قراره یه گند حسابی بالا بیاد.

البته این‌وضعیت​ حس شومم‌مطلق​ بی‌دلیل هم نبود.

با اینکه فرستاده راستِ قبلی در حین فرار، کلی از اعضای فرقه‌افتاد​ رو سلاخی کرده بود، اما بقیه فرقه‌ای‌ها، از جمله تیم شناسایی جنگل سیاه،‌برادر​ ککشون هم نگزیده بود و هیچ اثری از آشفتگی تو قیافه‌شون دیده نمی‌شد.

سکوت بسته به‌روش​ موقعیت می‌تونه معنی‌های‌کردم​ مختلفی داشته باشه.

سکوتی که این بار رو مسافرخانه زاها سایه انداخته‌اعضای​ بود، ترکیبی از تنش و آرامش بود، ولی اگه راستش‌سیاه​ رو بخواین، کفه ترازوی تنش خیلی سنگین‌تر به نظر می‌رسید.

انگار کل ارتش‌آماده‌باش​ تو وضعیت آماده‌باش‌داشت​ مطلق قرار داشت.

با روش خودم این سکوت رو‌روش​ حلاجی کردم و خیلی زود دوزاریم‌افتاد​ افتاد که رهبر فرقه داره میاد.

حس می‌کردم این از اون‌حلاجی​ سکوت‌هایی نیست که آدمی مثل فرستاده‌میاد​ چپ وی بتونه تنهایی راه بندازه.

همراه برادر ارشد بزرگم‌راستِ​ برگشتم مسافرخانه زاها و رو‌اعضای​ به هفت قاتل یون‌نان گفتم:

«میزها رو بچینید، یه کم مشروب و آب هم برای نوشیدن آماده کنید.‌افتاد​ نیازی به مزه و مخلفات نیست. حواستون باشه یه ذره گرد و خاک‌برادر​ هم نمونه. فعلاً هر خرت و پرتی که جلوی چشمتونه رو جمع‌وجور کنید.»

هفت قاتل یون‌نان تا‌قرار​ این رو شنیدن، بی‌سروصدا‌حلاجی​ دست به کار شدن.

اون‌قدر تیزی بودن که‌خودم​ بفهمن حال و هوای‌دوزاریم​ من یه نمه عوض شده.

برادر ارشد بزرگم رفت سمت نیمکت، شمشیر چوبی روی‌اعضای​ اون رو هول داد یه گوشه، بعد یه تیکه پارچه‌سیاه​ برداشت و شروع کرد به برق انداختن تیغه شمشیر نور.

سرم رو بالا آوردم‌مطلق​ و به پرچمی که تو‌حلاجی​ باد تکون می‌خورد نگاه کردم.

«...»

یعنی از همون‌روش​ اول کاشتن این پرچم‌زود​ یه اشتباه محض بود؟

با توجه به اینکه یه عالمه وقت گذشته بود و‌سلاخی​ رهبر فرقه هنوز شخصاً آفتابی نشده بود، به سرم زد‌ککشون​ نکنه فرقه‌ای‌ها تو راه با یه گروه دیگه درگیر شدن.

مردی که شخصاً این همه راه‌داشت​ رو تا استان ایلیانگ کوبیده بود اومده‌افتاد​ بود، دیگه کجا بود که نتونه بره؟

بعد از‌آماده‌باش​ اینکه یه‌قرار​ مدتی گذشت.

با شنیدن صدای نزدیک شدن یه کالسکه، زدم بیرون‌افتاد​ و دیدم یه کالسکه که تا حالا تو عمرم‌تنهایی​ ندیده بودم، نزدیک تیم شناسایی جنگل سیاه توقف کرده.

این الان همون‌اینکه​ فرستاده چپِ تازه‌نفس بود‌فرار​ یا خودِ رهبر فرقه؟

کالسکه سر تا‌آماده‌باش​ پاش سیاه رنگ‌داشت​ شده بود، حتی چرخ‌هاش.

اسبی هم که می‌کشیدش یه‌داشت​ اسب سیاه بود و حتی‌زود​ زینش هم مثل قیر سیاه بود.

خلاصه که‌داشت​ همه چیزش‌خودم​ بدجوری سیاه بود.

یه مرد از توش اومد بیرون‌حین​ و در حالی که پشتش به‌اما​ من بود، یه نگاهی به فرقه‌ای‌ها انداخت.

با همین یه نگاه،‌مطلق​ تمام فرقه‌ای‌های اون دور‌خودم​ و بر زانو زدن.

نه صدای هورایی‌مطلق​ در کار بود،‌روش​ نه شعار خاصی.

پشت‌بندش، اسب‌های جنگیِ سیاه و قیرگون بیشتری از‌دوزاریم​ راه رسیدن و یه مشت سیاه‌پوش با یه حرکت‌بتونه​ سبک از روشون پریدن پایین و افسارها رو گرفتن.

نمی‌فهمیدم پوزه‌بند داشتن یا فقط خیلی خوب‌فرار​ آموزش دیده بودن، ولی حتی اسب‌های جنگی هم‌جمله​ این استعداد رو داشتن که خفه خون بگیرن.

تیپ این سیاه‌پوش‌های تازه‌وارد یه نمه با تیم شناسایی‌حلاجی​ جنگل سیاه که قبلاً اومده بودن فرق داشت، جوری که‌آدمی​ بیشتر شبیه گارد سلطنتی یا محافظان ویژه به نظر می‌رسیدن.

حتی از این فاصله هم‌داشت​ می‌شد فهمید که هیکل گارد سلطنتی‌دوزاریم​ خیلی گنده‌تر از فرقه‌ای‌های معمولی بود.

گارد سلطنتی مثل بقیه فرقه‌ای‌ها زانو‌کردم​ نزدن، بلکه خیلی راحت پخش شدن تا‌سکوت‌هایی​ هر کدوم سر پست خودشون قرار بگیرن.

مردی که از کالسکه پیاده‌قبلی​ شده بود، بالاخره برگشت و‌سلاخی​ راه افتاد سمت مسافرخانه زاها.

فاصله‌مون کم نبود...

رهبر فرقه داشت‌مطلق​ تک و تنها‌روش​ می‌اومد این سمت.

تا چشمم به رهبر‌خودم​ فرقه افتاد، یه آه‌دوزاریم​ کوتاه از سینه‌ام در رفت.

هی فکرهای‌نبود​ عجیب و غریب‌قبلی​ به سرم می‌زد.

بهتر نبود با‌آماده‌باش​ لشکرش همین‌طوری حمله‌داشت​ می‌کرد سمت ما؟

بهتر نبود دستور یه حمله‌داشت​ همه‌جانبه رو می‌داد و مسافرخانه‌زود​ زاها رو با خاک یکسان می‌کرد؟

یا چی می‌شد اگه با استفاده از‌زود​ مهارت سبکی‌اش، در حالی که از عصبانیت خون‌آدمی​ جلو چشماش رو گرفته بود، می‌پرید سمت ما؟

تمام سناریوهایی که‌اینکه​ تو ذهنم بافته بودم،‌فرار​ کشک از آب دراومد.

رهبر فرقه بدون اینکه‌مطلق​ هیچ‌کدوم از زیردست‌هاش همراهیش کنن،‌حلاجی​ تک و تنها قدم برمی‌داشت.

داشت با همون حال و‌داشت​ هوا و قیافه‌ای که ازش‌زود​ متنفر بودم، فاصله رو کم می‌کرد.

دلیلش هم این بود که وقتی‌کردم​ این‌قدر باوقار و خونسرد رفتار می‌کرد،‌می‌کردم​ من هیچ راهی برای برخورد باهاش نداشتم.

خیلی وقت بود که‌راستِ​ ریخت نحس رهبر فرقه‌کلی​ رو ندیده بودم، اما...

اصلاً از دیدنش خوشحال نشدم.

تو این زندگی نکبت‌بار، آدم خیلی فرصت پیدا نمی‌کنه که بشینه‌دوزاریم​ و با آدم‌های هم‌فکر خودش پیک بزنه، برای همین بدجوری تو‌راه​ شک افتادم که اصلاً دیدن یه همچین جونوری به چه دردم می‌خوره.

رهبر فرقه از همون جایی که‌کردم​ سگ‌های دست‌آموزش منتظر بودن، مثل یه‌می‌کردم​ تاریکی مطلق به سمتم حرکت کرد.

اونجا بود که فهمیدم تاریکی مثل‌حین​ یه موج خروشان هجوم نمیاره، بلکه با‌بقیه​ قدم‌های آروم و بی‌صدا از راه می‌رسه.

و هیچ راهی‌آماده‌باش​ برای فرار از این‌روش​ جور تاریکی وجود نداره.

وقتی دم در مسافرخانه زاها دومین آه رو از‌کردم​ سینه بیرون دادم، رهبر فرقه که دیگه حسابی نزدیک‌آدمی​ شده بود، با یه لحن کاملاً معمولی به حرف اومد:

«رهبر فرقه.»

چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌راستِ​ دستم رو به سمت داخل‌اعضای​ دراز کنم و تعارف بزنم.

«راه درازی‌وضعیت​ رو اومدی.‌مطلق​ بیا بریم تو.»

هر چی باشه‌مطلق​ مهمون بود، برای همین‌خودم​ راهنماییش کردم تو مسافرخانه.

چاره‌ای نداشتم جز‌روش​ اینکه پشتم رو‌کردم​ به رهبر فرقه بکنم.

اینکه پشتم رو به رهبر‌قبلی​ فرقه بکنم؟ به خاطر همینه‌سلاخی​ که میگن همیشه حق با مشتریه.

با اینکه می‌دونستم از اون آدم‌هایی نیست‌روش​ که از پشت خنجر بزنه، ولی بازم‌داره​ یه سرمای عجیبی تو ستون فقراتم حس می‌کردم.

برادر ارشد بزرگم که روی‌داشت​ نیمکت نشسته بود هم با‌زود​ رهبر فرقه سلام و علیک کرد.

«اومدی.»

هفت قاتل یون‌نان با قیافه‌های هاج و واج‌کلی​ این‌ور و اون‌ور پخش و پلا بودن، ولی تا‌شناسایی​ چشم‌شون به رهبر فرقه افتاد، جفت زانو افتادن زمین.

«...به رهبر‌وضعیت​ فرقه ادای‌مطلق​ احترام می‌کنیم.»

رسیدم به میز و برگشتم.

برادر ارشد بزرگم پارچه‌ای که باهاش‌کردم​ شمشیر نور رو برق می‌نداخت گذاشت‌می‌کردم​ کنار و تیغه رو کرد تو غلاف.

رهبر فرقه قبل از اینکه روی صندلی‌ای‌فرار​ که با عجله براش آماده شده بود‌فرقه‌ای‌ها​ بشینه، یه نگاهی به دور و بر انداخت.

تازه اون موقع بود که هفت قاتل‌روش​ یون‌نان بی‌سروصدا بلند شدن، یه کوزه آب و‌میاد​ مشروب آوردن، گذاشتن روی میز و کشیدن عقب.

برادر ارشد بزرگم با دست‌های دست‌به‌سینه‌روش​ همون‌طور روی نیمکت نشسته بود و‌افتاد​ اصلاً قصد نداشت بیاد سر میز.

آخر سر،‌داشت​ خودم روبروی‌خودم​ رهبر فرقه نشستم.

تو این فاصله، رهبر‌راستِ​ فرقه برای خودش یه کم‌اعضای​ آب ریخت و سر کشید.

یعنی بدنش‌وضعیت​ در برابر‌مطلق​ سم مقاوم بود؟

رهبر فرقه که آب رو جوری قورت‌خودم​ داد انگار داره از کوزه کنار تخت خودش‌می‌کردم​ آب می‌خوره، نگاهی به برادر ارشد بزرگم انداخت.

«...بیرون اومدن از فرقه چطوره؟»

برادر ارشد بزرگم جواب داد:

«معمولی. زندگی روزمره، خوردن، خوابیدن،‌قرار​ همه‌ش معمولیه. حتی وقتی به‌کردم​ هیچی هم فکر نمی‌کنم، بازم معمولیه.»

رهبر فرقه که انگار اصلاً لحن‌روش​ حرف زدنش براش مهم نبود، سر‌افتاد​ تکون داد و یه چیز دیگه پرسید:

«فرستاده راست‌داشت​ چطوری اون‌جوری‌خودم​ رد داد؟»

«دقیق نمی‌دونم. آدم که فقط به یه دلیل عوض نمیشه. کینه‌های تلنبارشده‌ای از تو به دل داشت. شاید پیشرفتش تو هنرهای رزمی متوقف‌اثری​ شده بود. از دست دادن اون همه زیردست به دست رهبر فرقه هم یه دلیل دیگه‌ش بود. شایدم تو مسیر پیدا کردن یه‌اگه​ راهی برای قوی‌تر شدن، پاک دیوونه شد. خلاصه هر چی که بود، انگار دیگه نمی‌تونست با یه عقل سالم به زندگی ادامه بده.»

رهبر فرقه دوباره پرسید:

«اگه قرار بود‌مطلق​ فقط یه دلیل از‌خودم​ بین‌شون انتخاب کنی چی؟»

برادر ارشد‌داشت​ بزرگم سرش‌خودم​ رو تکون داد.

«فقط یه دلیل وجود نداره. اگه قرار بود‌کلی​ دو تا دلیل بیارم، می‌گم به خاطر رهبر‌تیم​ فرقه و رهبر فرقه هائو بود. شما دو تا.»

همون‌طور که رهبر فرقه داشت‌قرار​ به من نگاه می‌کرد، منم‌کردم​ یه پیک برای خودم ریختم.

تا حالا نگاه‌مطلق​ هیچ نره‌خری این‌قدر‌روش​ رو اعصابم نرفته بود.

ولی با خودم گفتم اگه همچین فرصتی پیش نمی‌اومد، عمراً نمی‌تونستم‌میاد​ این‌قدر طولانی تو چشمای مردی که رسماً شماره یک زیر آسمان بود‌ارشد​ زل بزنم، برای همین تمام تلاشم رو کردم که نگاهم رو ندزدم.

رهبر فرقه به حرف اومد:

«رهبر فرقه.»

«بگو.»

«شاگردت بچه تیزی‌روش​ به نظر می‌رسید.‌کردم​ از کجا پیداش کردی؟»

«تو یه حراجی به اسم بخور سیاه. از اون خراب‌شده‌هایی بود‌کرده​ که حتی بچه‌هایی مثل یوران رو هم خرید و فروش می‌کردن،‌هیچ​ برای همین همه آشغال‌های اونجا رو کشتم و با خودم آوردمش.»

«فقط به خاطر‌آماده‌باش​ اینکه می‌دونستی بچه تیزیه‌روش​ به شاگردی قبولش کردی؟»

سرم رو تکون دادم.

«چه تیز بود چه خنگ، در هر صورت‌دوزاریم​ شاگردم می‌شد. یوران خودش اول گفت که می‌خواد‌مثل​ هنرهای رزمی رو یاد بگیره. چیه، چشمِت رو گرفته؟»

رهبر فرقه سر تکون داد.

«چشمم رو گرفته.»

«همین الانش هم‌مطلق​ کلی استاد بالا سرشه،‌خودم​ پس بی‌خودی طمع نکن.»

«قصدی هم‌داشت​ برای آموزش‌خودم​ دادنش ندارم.»

«خوبه خیالم راحت شد. نمی‌تونم‌قبلی​ اجازه بدم شاگردم رو بدزدین‌سلاخی​ و بکنینش یه سگ فرقه‌ای.»

«شمشیر تک‌کُش رو پس بده.»

«به چه دلیلی؟»

«این شمشیر به دردت نمی‌خوره. نه با هنرهای رزمیت جور‌داره​ درمیاد، نه با خلق و خوت، نه با هدفی که این‌همراه​ شمشیر براش ساخته شده. تو از همون اولش هم قاتل نبودی.»

حرفی برای گفتن نداشتم.

«...»

شمشیر تک‌کُش رو‌مطلق​ از کمرم باز کردم‌خودم​ و کوبیدم روی میز.

وقتی درست بعد از حرف زدن‌کردم​ درباره یوران، بحث شمشیر تک‌کُش رو‌می‌کردم​ کشید وسط، دیگه چاره‌ای برام نمونده بود.

رهبر فرقه شمشیر تک‌کُش رو برداشت‌حین​ و تا نصفه از غلاف کشیدش‌اما​ بیرون تا تیغه‌اش رو برانداز کنه.

«...»

رهبر فرقه بدون اینکه کلمه‌ای حرف‌روش​ بزنه، دوباره شمشیر رو غلاف کرد‌افتاد​ و نگاهی به شیطان شمشیر انداخت.

«اگه قصد داری همون‌طور که استادت می‌خواست شکست‌ناپذیر بشی، شمشیر نور‌میاد​ رو نگه دار. اگه نه، پسش بده. اگه فقط می‌خوای یه شمشیرزن‌ارشد​ باشی، شمشیر نور هیچ کمکی بهت نمی‌کنه. هنوز فکر کردنت تموم نشده؟»

نگاهم رو بین‌اینکه​ برادر ارشد بزرگم‌حین​ و رهبر فرقه چرخوندم.

حرف‌های رهبر فرقه پربیراه‌مطلق​ نبود، برای همین چیزی‌خودم​ برای اضافه کردن نداشتم.

انتخاب با برادر ارشدم بود،‌داشت​ ولی به نظر نمی‌رسید راه‌زود​ فرار آسونی در کار باشه.

رهبر فرقه‌داشت​ از شیطان‌خودم​ شمشیر پرسید:

«...وضعیت پیوند چطوره؟»

برادر ارشد بزرگم جواب داد:

«کامل نیست.»

«پس حتی اگه‌روش​ پسش بدی هم‌کردم​ جونت تو خطر نمی‌افته.»

برادر ارشد بزرگم نگاهی‌راستِ​ به رهبر فرقه انداخت و‌اعضای​ با لحنی خونسرد رد کرد:

«من رو‌وضعیت​ بکش و‌مطلق​ برش دار.»

«به چه دلیل؟»

«چون تا وقتی این دست منه، تو‌زود​ همون‌قدر بیشتر احساس ناراحتی می‌کنی. به اطرافیانم می‌سپارم‌آدمی​ که وقتی مردم، اون رو به فرقه برگردونن.»

رهبر فرقه دهن باز کرد:

«پس همین‌وضعیت​ کار رو می‌کنیم.‌قرار​ فرستاده چپ وی.»

از فاصله‌ای‌آماده‌باش​ دور، فرستاده چپ‌داشت​ وی جواب داد:

«بله، رهبر فرقه.»

«برش دار.»

بعد از سه چهار نفس، فرستاده چپ وی‌خودم​ دم ورودی مسافرخانه زاها سبز شد، بدون هیچ‌می‌کردم​ حرفی اومد تو، شمشیر تک‌کش رو برداشت و برگشت.

صدای قدم‌هاش چه موقع‌قرار​ اومدن و چه موقع‌حلاجی​ رفتن، تقریباً بی‌صدا بود.

رهبر فرقه گفت:

«رهبر فرقه، چقدر‌اینکه​ طول می‌کشه تا یه‌فرار​ سلاح جدید پیدا کنی؟»

«مطمئن نیستم. من از اونایی نیستم که روی شمشیرهای معروف‌کردم​ وسواس داشته باشن. سریع می‌گردم دنبال یکی، و اگه نتونستم‌مثل​ پیدا کنم، مجبورم از یه شمشیر بلندِ لب‌پرشده استفاده کنم.»

رهبر فرقه سر تکون داد:

«همین کار رو بکن.»

رهبر فرقه آدمی بود که حساب بده‌بستون‌هاش‌فرار​ کاملاً روشن بود، برای همین این حرفش بیشتر‌جمله​ شبیه بهای پس دادن شمشیر به نظر می‌رسید.

نگاهی به مشروب‌آماده‌باش​ انداختم و بعد‌داشت​ از رهبر فرقه پرسیدم:

«یه پیک می‌زنی؟»

رهبر فرقه همون فنجونی‌خودم​ رو که ازش آب‌دوزاریم​ خورده بود، دراز کرد.

برای اولین بار، برای رهبر‌قبلی​ فرقه مشروب ریختم و بعد‌سلاخی​ به برادر ارشد بزرگم نگاه کردم:

«داداش بزرگ.»

برادر ارشد بزرگم جلو‌قرار​ اومد و یه فنجون‌حلاجی​ خالی از روی میز برداشت.

برای اون هم مشروب‌خودم​ ریختم و بعد فنجون‌دوزاریم​ خودم رو پر کردم.

بدون هیچ حرف خاصی نوشیدیم، ولی این‌فرار​ در عین حال یه جور نوشیدنیِ سوگند‌فرقه‌ای‌ها​ بود؛ برای اینکه سر قول‌هامون به همدیگه بمونیم.

رهبر فرقه که فنجونش‌مطلق​ رو پایین گذاشته بود،‌خودم​ اول به حرف اومد:

«مکانش رو انتخاب کن.»

جوری می‌گفت انگار‌روش​ داره می‌پرسه دلم‌کردم​ می‌خواد کجا بمیرم.

من هیچ قصد و‌راستِ​ غرضی برای مردن نداشتم،‌کلی​ ولی درباره مکانش فکر کردم.

نبرد سرنوشت‌ساز باید کجا‌مطلق​ برگزار می‌شد تا هیچ‌خودم​ حسرتی برام باقی نمونه؟

برادر ارشد بزرگم که‌قرار​ نگاهش با نگاهم گره‌حلاجی​ خورده بود، بهم گفت:

«تو تصمیم بگیر.»

بعد از یه‌اینکه​ لحظه فکر کردن،‌حین​ به رهبر فرقه گفتم:

«پس، بیا‌وضعیت​ تو کوه هوا‌قرار​ همدیگه رو ببینیم.»

«تاریخ و زمانش؟»

«هر وقت خواستی من‌خودم​ رو بکشی بیا. من زودتر‌افتاد​ می‌رم اونجا و تمرین می‌کنم.»

رهبر فرقه‌نبود​ به برادر ارشد‌قبلی​ بزرگم نگاه کرد:

«و تو؟»

«مگه جای‌آماده‌باش​ دیگه‌ای هم دارم‌داشت​ برم؟ همون‌جا می‌بینمت.»

رهبر فرقه جوری‌روش​ که انگار پیشنهاد‌کردم​ رو پذیرفته باشه گفت:

«تو کوه هوا.»

برخلاف انتظار، رهبر‌آماده‌باش​ فرقه دوباره فنجونش‌داشت​ رو دراز کرد.

همون‌طور که مثل یه‌قرار​ صاحب مسافرخانه فنجونش رو‌حلاجی​ پر می‌کردم، رهبر فرقه گفت:

«رهبر فرقه،‌داشت​ اون استراتژی‌خودم​ خوبی نبود.»

«چطور مگه؟»

رهبر فرقه اشاره‌آماده‌باش​ کوچیکی به پرچم‌داشت​ در حال اهتزاز کرد.

«...مکان مقرت بد نیست، ولی چطور می‌خوای بدون پیام‌رسان یا پیشاهنگ وارد جنگ بشی؟ به خاطر اون پرچم، می‌دونستم که نیروهای‌تنهایی​ پشتیبانی دارن از جاهای مختلف میان. من گزارش‌های پیشاهنگ‌هام رو دریافت کردم و از قبل نیروهام رو فرستادم تا تو هر‌مخلفات​ تقاطعی دخلشون رو بیارن. خودمم با کالسکه‌ام این‌ور و اون‌ور چرخیدم و بعد از مدت‌ها از دیدن مناظر دنیا لذت بردم.»

«همم.»

رهبر فرقه نگاهم کرد.

«من کتاب‌های قدیمی و چند تا کتاب درباره استراتژی نظامی خونده‌ام، ولی هیچ جا ثبت نشده که ژنرالی استراتژی‌ای به این احساساتیِ تو‌راه​ چیده باشه. پادشاه شمشیر رزمی که داشت برای پشتیبانی از تو می‌اومد، با فرستاده چپ وی درگیر شد و امپراتور شمشیر نامگونگ هم‌گرد​ اون‌قدر بدشانس بود که به تور من خورد. آدمِ سریع‌التصمیمی بود، برای همین به جای یه نبرد همه‌جانبه، ازم درخواست یه دوئل تن‌به‌تن کرد.»

«چی شد؟»

«دست راستش قطع شد، برای همین دیگه نمی‌تونه از لقب امپراتور شمشیر استفاده کنه. به شرطی که تار و مار نشن، قول داد که خاندانش رو برای صد سال‌گفتم​ مهر و موم کنه. یه جورایی تو تله‌ی استراتژی تو افتاد و تک‌به‌تک شکست خورد. البته، ما تو همه‌ی جبهه‌ها پیروز نشدیم. جبهه‌ی پادشاه مشت تعداد کمتری داشت، ولی نیروهای‌حال​ ما اونجا بیشتر از جاهای دیگه تلفات دادن. با این حال، اونا هم تعدادشون کم بود و در نهایت مه سمی رو استنشاق کردن و یه جایی فلنگ رو بستن.»

حرف خاصی برای گفتن نداشتم.

رهبر فرقه گفت:

«هنوز گزارش‌های زیادی هست که دریافت‌روش​ نکردم، ولی اتفاقاتی که تو تقاطع‌های‌افتاد​ دیگه افتاد هم احتمالاً مشابه همین بوده.»

پس به خاطر پرچمی‌خودم​ که من بالا برده بودم،‌افتاد​ اونا یکی‌یکی شکست خورده بودن.

من مسافرخانه زاها رو به میدون نبرد سرنوشت‌ساز تبدیل کرده بودم، و رهبر‌بقیه​ فرقه هم تا جای ممکن مسافرخانه زاها رو منزوی کرده بود و قبل‌دیده​ از اینکه خودش رو نشون بده، اول به مناطق اطراف ضربه زده بود.

با نگاه کردن به‌مطلق​ این رهبر فرقه، فکر‌خودم​ عجیبی به سرم زد.

یعنی استراتژیستی مثل‌مطلق​ سیما یی هم همچین‌خودم​ جذبه و هاله‌ای داشت؟

در بیشتر مواقع، رهبر فرقه شبیه یه مرد تنها‌افتاد​ به نظر می‌رسید که هیچ‌کس چه از نظر قدرت رزمی‌راه​ و چه از نظر استراتژی به گرد پاش هم نمی‌رسید.

تو یه کلمه، مردی‌راستِ​ که تو دوره و زمونه‌ی‌اعضای​ اشتباهی به دنیا اومده بود.

یا شایدم تو جای اشتباهی‌قرار​ به دنیا اومده بود و‌کردم​ داشت این‌همه دردسر درست می‌کرد...

با اینکه خودم هنوز شکست نخورده بودم، کسایی که‌کردم​ سعی کرده بودن کمکم کنن، آسیب شدیدی دیده بودن‌آدمی​ یا رهبر فرقه از قبل تار و مارشون کرده بود.

منم خیلی‌داشت​ صادقانه به‌خودم​ شکستم اعتراف کردم.

«خوب دستم رو خوندی. من احمق و احساساتی بودم، برای‌سلاخی​ همین رکب خوردم. انگار دنیا رو با مسافرخونه اشتباه گرفته‌ککشون​ بودم. شرمنده‌ام. چیز دیگه‌ای هم هست که بهت گزارش داده باشن؟»

رهبر فرقه گفت:

«خاندان‌های اصیل عموماً مثل یه آب راکد و گندیده‌ان، برای همین سر و کله زدن باهاشون آسونه. وقتی رئیس خاندان یا تعداد زیادی از نیروهاشون‌برادر​ حرکت می‌کنن، فقط کافیه چند تا قاتل بفرستی به عمارت اصلی‌شون تا یه کم گرد و خاک کنن؛ اونا هم معمولاً به خاطر حفظ ثروتشون‌پرتی​ تصمیم به عقب‌نشینی می‌گیرن. خاندان سومون هم همین‌طوری برگشتن. اموال و خونه‌زندگی‌شون براشون مهم‌تر از کمک کردن به بقیه‌ست. این نهایتِ حد و مرز جناح راستینه.»

«رهبر اتحاد ایم چطور؟»

پشت میز جوری با رهبر‌قبلی​ فرقه حرف می‌زدم که انگار‌سلاخی​ داشتیم بدون مهره، بازی «گو» می‌کردیم.

«حداقل ایم سو-بک آدمی بود که می‌دونست چطور از پیشاهنگ‌ها و پیام‌رسان‌ها استفاده کنه، برای همین شنیدم که حسابی در حال این‌ور و اون‌ور دویدن‌همراه​ بود. حتی زیردست‌های خودش هم نمی‌تونستن موقعیت دقیقش رو پیدا کنن، ولی در نهایت نزدیک اتحاد موریم با نیروهای اولی درگیر شد و هر دو‌خرت​ طرف تلفات زیادی دادن. ایم سو-بک هم چاره‌ای جز برگشتن نداشته. چون اون از اون آدم‌هاییه که نجات دادن جون بقیه رو به کشتن ترجیح می‌ده.»

به نظر می‌رسید منظور‌قرار​ از «اولی»، پسر اول رهبر‌کردم​ فرقه، یعنی ارباب‌زاده اول باشه.

پس انگار ارباب‌زاده اول یا جلوی پیشروی‌زود​ اتحاد موریم رو گرفته بود یا با یه‌آدمی​ درگیری بزرگ، کار رو به بن‌بست کشونده بود.

حرف‌های رهبر‌نبود​ فرقه ادامه‌راستِ​ پیدا کرد:

«چه برای من و‌مطلق​ چه برای تو، همه‌چیز‌خودم​ طبق برنامه پیش نمی‌ره.»

«درسته.»

«بهای جون فرقه‌گرایی‌هایی که تا الان کشتی، چیزی نیست که فقط با مرگ تو تسویه بشه، برای همین رزمی‌کارهای مختلف موریم‌همراه​ به جات این بها رو پرداختن. تا الان دیگه باید بی‌حساب شده باشیم. اصلاً با توجه به خلق و خوی تو،‌گرد​ این قضیه همون موقعی که من رو به چالش کشیدی باید تموم می‌شد، ولی تو این‌طوری گنده‌اش کردی. این‌قدر ترسیده بودی؟»

سرم رو تکون دادم.

«بیشتر از‌وضعیت​ اینکه ترسناک‌مطلق​ باشه، اعصاب‌خردکن بود.»

«وقتی تو کوه هوا همدیگه رو‌روش​ می‌بینیم، امیدوارم حداقل در حد اون دو‌داره​ تا فاجعه‌ی دیگه شده باشی. اصلاً ممکنه؟»

«اون هم معلوم نیست.»

«خیلی مسخره‌ست که این‌همه راه تا کوه‌فرار​ هوا بکوبم بیام فقط برای اینکه خودکشی کردنت‌جمله​ رو تماشا کنم. شیطان شمشیر، تو موافق نیستی؟»

برادر ارشد بزرگم با نگاهی‌قرار​ از بالا به پایین به رهبر‌زود​ فرقه خیره شد و جواب داد:

«واقعاً فکر می‌کنی رهبر فرقه خودکشی رو انتخاب‌حلاجی​ می‌کنه؟ اون ممکنه کل کوه هوا رو با‌سکوت‌هایی​ خودش بفرسته رو هوا، پس زیاد مغرور نشو.»

رهبر فرقه سر تکون داد:

«من تعداد کسایی که می‌تونن از کوه هوا بالا بیان رو محدود می‌کنم.‌بقیه​ شیطان بهشتی، گدای الهی، رهبر فرقه، شیطان شمشیر، محقق سپیدپوش. نهایتاً به حدود‌دیده​ ده نفر محدودش می‌کنم. ولی اصلاً دلم نمی‌خواد ریخت ایم سو-بک رو ببینم.»

«چرا این‌قدر‌وضعیت​ از رهبر اتحاد‌قرار​ ایم بدت میاد؟»

رهبر فرقه با حالتی‌قرار​ نگاهم کرد که انگار‌حلاجی​ داشت می‌گفت چقدر رقت‌انگیزم.

«کدوم رهبر‌داشت​ فرقه‌ای از رهبر‌حلاجی​ اتحاد خوشش میاد؟»

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم موقع حرف زدن با‌فرار​ رهبر فرقه مجبور بشم جلوی خنده‌ام رو‌فرقه‌ای‌ها​ بگیرم، ولی الان دقیقاً تو همون وضعیت بودم.

چون فضا‌وضعیت​ خیلی جدی‌مطلق​ بود، نخندیدم.

با زبونم‌آماده‌باش​ یه کم لپم‌داشت​ رو دادم بیرون.

اینکه تو‌داشت​ همچین موقعیتی‌خودم​ داشتم خنده‌ام می‌گرفت...

می‌دونم یه حروم‌زاده‌ی‌اینکه​ روانی‌ام، ولی این دیگه‌فرار​ رد دادنِ خالص بود.

«پس فعلاً رهبر اتحاد ایم رو بی‌خیال می‌شیم. بیا سر تعداد‌زود​ نفرات توافق کنیم. ارشد گدا پیر شده و ممکنه نیاد. دیگه تو‌راه​ سن بازنشستگیه. اصلاً در عجبم که غذاش رو درست‌وحسابی می‌خوره یا نه.»

با لحن سبکی‌مطلق​ این رو گفتم،‌روش​ ولی رهبر فرقه نخندید.

ناولها | novelha.net