---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 443: خون به پا شد. • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 443: خون به پا شد.

0

مویونگ بک در حالی که‌کاریش​ به نقشه روی میزش نگاه می‌کرد،‌وصل​ مشغول سرهم کردن یک بادبزن بود.

قطعات از فولادی ساخته شده بودند که بیشتر شمشیرها‌بیماران​ و تیغه‌ها حریف بریدنش نمی‌شدند؛ شامل یک قاب به‌می‌خورد​ شکل جعبه‌ای بلند، چند سوزن فولادی ضخیم و مهره‌های کوچک.

مویونگ بک خودش نقشه را کشیده‌لبخند​ بود، اما تمام قطعات فولادی در‌لطف​ آهنگری سر اژدها ساخته شده بودند.

بعد از چهار بار‌دقیقاً​ شکست، این پنجمین تلاش‌توخالی​ برای ساخت این سلاح بود.

با اینکه مهارت‌های آهنگری سر اژدها روز‌کرد​ به روز بهتر می‌شد، اما تا حالا‌لب‌های​ بادبزن فولادی نساخته بودند، پس کاریش نمی‌شد کرد.

وقتی اولین سوزن فولادی را به‌گرفتن​ پایین قاب فولادی وصل کرد، لبخند‌شمشیر​ محوی روی لب‌های مویونگ بک نشست.

«خیلی روونه.»

به لطف خرابکاری‌های‌بررسی​ قبلی، کیفیت قطعات‌خواسته​ این بار حرف نداشت.

بدون اینکه به نقشه نگاه کند، قطعات فولادی را‌اولین​ یکی یکی جا انداخت، بعد کاغذ ضخیمی روی آن‌ها‌لطف​ کشید و با سوزن‌های نازک و سرکُند محکمش کرد.

به همین سادگی،‌حمل​ تبدیل به یک‌گرفتن​ بادبزن آهنی شد.

بعداً قرار بود آن را‌وصل​ سفید رنگ کند و اسم‌خیلی​ خودش را رویش بگذارد؛ بادبزن سفید.

راستش برای یک طبیب‌دقیقاً​ خیلی ضایع بود که‌توخالی​ با خودش سلاح حمل کند.

با این حال، دست گرفتن یک بادبزن موقع درمان بیماران‌پایین​ خیلی طبیعی‌تر از بستن شمشیر به کمر بود؛ برای همین‌قبلی​ به عنوان سلاح مخصوص یک طبیب، حسابی به درد می‌خورد.

بعد از تمام شدن‌حال​ کار مونتاژ، نوک سوزن‌های‌درمان​ فولادی را بررسی کرد.

دقیقاً همان‌طور که‌اولین​ خواسته بود، داخل‌لبخند​ سوزن‌های فولادی توخالی بود.

بادبزن آهنی را‌بررسی​ برگرداند و دسته‌اش را‌داخل​ با دقت برانداز کرد.

وسط قسمت پایینی شیاری‌نساخته​ قرار داشت، مهره کوچکی داخلش‌اولین​ گذاشت و درپوش را بست.

بعد در حالی که به دهانه‌گرفتن​ دسته نگاه می‌کرد، بطری دارویی که‌شمشیر​ از قبل آماده کرده بود را برداشت.

مویونگ بک صدا زد:

«تا یه‌نوک​ مدت هیچ‌کس‌دقیقاً​ نیاد تو.»

«چشم، فهمیدم.»

مویونگ بک پودر سم سبزی که‌گرفتن​ خودش ساخته بود را داخل دهانه‌شمشیر​ ریخت و بی‌درنگ درپوش را بست.

سم کشنده‌ای نبود، اما از آنجا‌لبخند​ که طبیب‌های زن با بو کردنش‌لطف​ ممکن بود از پا بیفتند، احتیاط می‌کرد.

سازوکارش ساده بود.

با حرکت مهره فولادی در‌کاریش​ آن فضای تنگ، سم از طریق‌وصل​ سوزن‌های توخالی به بیرون رانده می‌شد.

البته مهره باید با انرژی درونی حرکت می‌کرد‌درمان​ و گرمای ناشی از انرژی درونی باعث می‌شد‌حسابی​ سم به شکل سم پراکنده در هوا پخش شود.

به زبان ساده، سلاحی بود‌وصل​ که می‌توانست با بادِ بادبزن،‌خیلی​ یک غبار سمی پخش کند.

سمی که این بار استفاده کرده‌خواسته​ بود پودر رویای مستی نام داشت؛‌برانداز​ نوعی داروی خواب‌آور که خودش ساخته بود.

چطور یک طبیب ساده می‌توانست فقط با هنرهای رزمی به مصاف‌وصل​ تمام رزمی‌کاران موریم برود؟ همان‌طور که آن یارو رهبر فرقه هشدار‌حرف​ داده بود، برای زنده ماندن در موریم آدم باید همیشه حواس‌جمع باشد.

مویونگ بک بادبزن فولادی را بست،‌گرفتن​ در دستش گرفت، بلند شد و‌شمشیر​ با لبخند محوی مچ دستش را چرخاند.

«سنگینه.»

با یادآوری مبارزه‌ای که‌دقیقاً​ در کوه هوا دیده بود،‌برگرداند​ بادبزن سنگین را تاب داد.

یک لحظه بادبزن را به سمت دشمنی فرضی‌وقتی​ تاب داد، بعد آن را کاملاً باز کرد‌خیلی​ و با خیال راحت خودش را باد زد.

حالا، اگر آن‌حمل​ حریف فرضی یک‌گرفتن​ دشمن واقعی بود...

پودر رویای مستی که از بادبزن‌لبخند​ پخش می‌شد را تنفس می‌کرد و‌لطف​ یا تلوتلو می‌خورد یا کلاً بیهوش می‌شد.

مویونگ بک با تصور اینکه‌همان‌طور​ دشمنانش یکی یکی روی زمین‌دسته‌اش​ می‌افتند، زیر لب زمزمه کرد:

«همه‌تون این‌می‌شد​ مویونگ بک‌نساخته​ رو دست‌کم گرفتین.»

با وجود صدای‌حمل​ پایینش، بک سو-آ‌گرفتن​ از بیرون جواب داد:

«صدام کردین؟»

«داشتم با خودم حرف می‌زدم.»

«بله.»

مویونگ بک پنجره‌ای را باز کرد‌گرفتن​ تا هوای اتاق عوض شود، بعد‌شمشیر​ بیرون رفت و در را بست.

با دیدن طبیب‌های زن‌پایین​ که با عجله مشغول‌لب‌های​ تعطیل کردن آنجا بودند، گفت:

«امشب برای شام بریم‌دقیقاً​ مسافرخانه اون یارو رهبر‌توخالی​ فرقه. یه چیزی هم می‌نوشیم.»

وقتی حتی طبیب‌های زن که‌کاریش​ دورتر بودند هم هورا کشیدند،‌پایین​ مویونگ بک آه کوچکی کشید.

«انقدر مسافرخانه‌ضایع​ زاها رو‌حال​ دوست دارین؟»

«آره!»

طبیب‌های زن در حالی که‌همان‌طور​ خانه پزشکی مویونگ را مرتب‌دسته‌اش​ می‌کردند، مثل سرودهای هماهنگ فریاد می‌زدند:

«دنده!»

«خوک!»

در حالی که طبیب‌های زن مشغول تمیزکاری بودند،‌لب‌های​ مویونگ بک بادبزن آهنی به دست، زودتر بیرون‌حرف​ رفت و به آرامی اطراف را نگاه کرد.

از آنجا که رزمی‌کاران زیاد‌همان‌طور​ به عنوان بیمار به آنجا می‌آمدند،‌دقت​ احتیاط در وجودش رخنه کرده بود.

پس از اینکه یک دور گرد خانه‌کرد​ پزشکی گشت و علف‌های هرز را کند،‌لب‌های​ به دروازه اصلی برگشت که صدایی شنید.

«...طبیب مویونگ؟»

به محض شنیدن صدا، مویونگ‌وصل​ بک در حالی که پشتش‌خیلی​ به دروازه اصلی بود، برگشت.

گروهی پنج شش‌بررسی​ نفره از رزمی‌کاران نزدیک‌داخل​ شدند و روبرویش ایستادند.

مویونگ بک پرسید:

«کسی زخمی شده؟»

این را مخصوصاً پرسید‌پایین​ چون کسی را نمی‌دید که‌نشست​ مسموم یا زخمی شده باشد.

با نگاهی به اطراف، هیچ‌کدام را‌خواسته​ نشناخت و لباس و هاله‌شان نشان‌برانداز​ می‌داد که اهل این حوالی نیستند.

بی‌درنگ حس‌می‌شد​ ناخوشایندی به‌نساخته​ او دست داد.

عجیب اینکه یکی از‌حال​ مردان سپری را مثل لاکِ‌بیماران​ پشت روی کمرش حمل می‌کرد.

مردی که‌وقتی​ سپر داشت‌پایین​ به حرف آمد:

«هوک سو-ریونگ‌نوک​ و بک‌دقیقاً​ سو-آ داخلن؟»

مویونگ بک‌می‌شد​ سرش را‌نساخته​ کج کرد.

«چیکارشون دارین؟»

لحن مویونگ بک‌اولین​ از همین الان‌لبخند​ عوض شده بود.

مرد سپر به دست به‌همان‌طور​ مردی میانسال اشاره کرد و‌دسته‌اش​ او شروع به صحبت کرد:

«فقط بگو اینجان یا نه.»

«اینجان.»

مرد میانسال پوزخند زد.

مردانی که دور هم جمع شده‌خواسته​ بودند نگاهی به هم انداختند، همه‌برانداز​ قیافه‌های مشابهی به خود گرفته بودند.

مویونگ بک در دل آهی کشید، اما با‌وقتی​ دقت سلاح‌ها، هاله‌ها و سطح مهارت‌های رزمی مردانی‌خیلی​ که آنجا جمع شده بودند را ارزیابی کرد.

مرد میانسال گفت:

«اونا رو‌وقتی​ به عنوان طبیب‌وصل​ زن نگه داشتی؟»

«درسته.»

مرد میانسال سر تکان داد.

«شاید یهویی باشه،‌حمل​ ولی اون دوتا‌گرفتن​ قبلاً سرم کلاه گذاشتن.»

مویونگ بک از هوک و بک سو-سو‌محوی​ چیزهایی درباره گذشته‌شان شنیده بود، برای همین‌قبلی​ بدون هیچ نشانی از تعجب جواب داد:

«توی میدان قمار هنرهای رزمی؟»

«پس می‌دونی. قبل از مبارزه‌ام با دونگبانگ یون توی نوشیدنیم دارو ریختن.‌لبخند​ فکر اینکه کسایی که قبلاً تو قمارخونه تو نوشیدنی ملت دارو می‌ریختن حالا‌کند​ تو یه خانه پزشکی داروسازی می‌کنن... انقدر مسخره‌ست که حرفی برای گفتن ندارم.»

همسرایی «دنده خوک» که از‌دست​ داخل خانه پزشکی مویونگ به‌طبیعی‌تر​ گوش می‌رسید، حالا قطع شده بود.

مویونگ بک پرسید:

«حالا چی می‌خوای؟»

«اگه کلاهبرداری کنی، باید مجازات بشی. قانون موریم اینه. یا با پول‌لبخند​ خسارت بده، یا اگه پول نداری، با بدنت پرداخت کن. اونا که از‌کند​ اول مال خانه پزشکی مویونگ نبودن، پس امیدوارم قضیه رو الکی گنده نکنی.»

مویونگ بک جواب داد:

«خبر داری که خانه پزشکی مویونگ زیرمجموعه فرقه هائو هست؟ تو گذشته‌لطف​ هر غلطی که کردن به کنار، اون دوتا رو خود رهبر فرقه‌آن‌ها​ شخصاً آورده و سپرده دست من، پس نمی‌تونم همین‌طوری الکی تحویلشون بدم.»

مرد میانسال آهی کشید.

«دقیقاً به خاطر همون رهبر فرقه هائو بود که قبل از اومدن حسابی منطقه رو زیر و رو کردیم. می‌دونیم که الان‌حرف​ نیستش. می‌فهمم که با رهبر فرقه هائو رفیقی، ولی اگه فقط اون دوتا زن رو تحویل بدی، ما هم بدون دردسر می‌ریم.‌اسم​ این‌طور نیست که رهبر فرقه هائو بتونه همین الان اینجا ظاهر بشه. حتماً باید در رو بشکنیم، موهاشون رو بگیریم و بکشیمشون بیرون؟»

مویونگ بک آهی کشید.

«چقدر بدشانسید.»

راستش، مویونگ بک هیچ ترسی از‌خواسته​ آن‌ها نداشت، چون تمام این مدت با‌وسط​ جدیت تمام مشغول تمرین هنرهای رزمی بود.

چیزی که مویونگ بک از آن می‌ترسید، ارتکاب‌وقتی​ این حماقت بود که با همان دست‌هایی که برای‌روونه​ نجات جان آدم‌ها علم طبابت آموخته بود، آدم بکشد.

برای همین، مویونگ‌حمل​ بک بیشتر از خودش‌موقع​ می‌ترسید تا این مردان.

در هر حال، انتظار نداشت درست در همان روزی که برای اولین‌لطف​ بار بادبزن سفیدش را با سم پر کرده بود، سر و کله رزمی‌کارانی‌کشید​ پیدا شود که از کینه مربوط به هوک و بک سو-سو حرف بزنند.

مویونگ بک پس از‌دقیقاً​ اینکه لحظه‌ای افکارش را‌توخالی​ مرتب کرد، به حرف آمد:

«آقایون، حس بی‌عدالتی که بهتون دست داده رو درک می‌کنم. با این حال، اونا خانم‌های جوانی هستن که رهبر‌خرابکاری‌های​ فرقه به من سپرده و طبیب‌های زنی هستن که دارم بهشون آموزش می‌دم، پس نمی‌تونم درخواستتون رو قبول کنم.‌تبدیل​ اگه همین الان برید، به فرقه هائو خبر نمی‌دم و می‌ذارم قضیه بی‌سر و صدا ختم به خیر بشه.»

مردها زدند زیر خنده.

«گور بابای فرقه هائو.»

«ما فقط دخترا رو‌دقیقاً​ می‌بریم و گورمون رو‌توخالی​ گم می‌کنیم یه جای دور.»

مویونگ بک جواب داد:

«اگه قبول نکنم چی؟»

مرد میانسال با‌اولین​ غضب به مویونگ‌لبخند​ بک خیره شد.

«اون‌وقت امروز یه کتک مفصل نوش جان می‌کنی.‌توخالی​ با این همه پزشک زن که این دور‌شیاری​ و برن، استخون‌های شکسته‌ت رو خوب درمان می‌کنن.»

ناخودآگاه لبخندی‌می‌شد​ روی لب‌های‌نساخته​ مویونگ بک نشست.

«هم فرقه هائو‌حمل​ رو به هیچ‌گرفتن​ می‌گیرید، هم من رو.»

در همان لحظه کوتاه، حرف‌های رهبر‌لبخند​ فرقه طوری از ذهنش گذشت که‌لطف​ انگار همین الان آن‌ها را شنیده بود.

«پزشک، به‌خاطر خودت هم که شده هنرهای رزمی تمرین کن.‌دسته‌اش​ تا وقتی تو یکی از تله‌های زندگی افتادی، بتونی گلیمت‌داخلش​ رو از آب بیرون بکشی. مویونگ بک، این آرزوی کوچیک منه.»

با تغییر ناگهانی هاله‌نساخته​ مویونگ بک، رزمی‌کاران هم‌وقتی​ سلاح‌هایشان را بیرون کشیدند.

مویونگ بک بادبزن آهنی‌اش‌حال​ را باز کرد و‌درمان​ رو در روی رزمی‌کاران ایستاد.

«اون یارو، رهبر فرقه، راست می‌گفت. نباید بذارم یه مشت حروم‌زاده مثل شما به این راحتی شکستم بدن. چرا هوک‌یکی​ سو-ریونگ و بک سو-آ رو مقصر می‌دونید که تو تله قمار افتادن؟ اون‌ها اون موقع هیچ قدرتی نداشتن. در واقع،‌بگذارد​ رهبر فرقه همون کسایی که دستور می‌دادن رو تا حد مرگ کتک زد، پس نباید از فرقه هائو ممنون باشید؟»

حالا دیگر کلمات محاوره‌ای‌دقیقاً​ و غیررسمی به راحتی‌توخالی​ از لبانش جاری می‌شد.

امکان نداشت‌می‌شد​ این مردها این‌کاریش​ منطق را نفهمند.

به راحتی می‌شد فهمید که آن‌ها کلاهبرداری‌موقع​ قمار را بهانه کرده‌اند تا هوک و‌عنوان​ بک سو-سوی زیبا را با خود ببرند.

یکی از‌وقتی​ آن‌ها با‌پایین​ خنده گفت:

«این یارو پزشکه‌بررسی​ جوری رفتار می‌کنه‌خواسته​ انگار واسه خودش استادیه.»

با حمله همزمان مردها، به جز مرد‌کرد​ میانسال، مویونگ بک عقب کشید و شمشیر‌لب‌های​ مهاجم را با بادبزن آهنی‌اش دفع کرد.

صدای جرنگ فلزی بی‌درنگ‌حال​ طنین‌انداز شد و نیروی ضربه‌بیماران​ تا مچ دستش بالا رفت.

مرد میانسال‌وقتی​ که تماشا‌پایین​ می‌کرد، خندید.

«پزشکه هنرهای رزمی‌بررسی​ بلده. یکم از دست‌داخل​ و پاش خون بریزید.»

«چشم.»

مویونگ بک بادبزن آهنی‌اش را با انرژی درونی‌درمان​ شارژ کرد و درست مثل زمانی که بیماران را‌درد​ درمان می‌کرد، با دقت و پشتکار به مبارزه پرداخت.

در حین مبارزه، احساس می‌کرد انگار‌لبخند​ آن یارو رهبر فرقه درست بیخ‌لطف​ گوشش در حال ور زدن است.

«هنر الهی پیوند گل نیاز داره که تمام‌توخالی​ هنرهای ضربه به نقاط طب سوزنی رو بلد‌شیاری​ باشی. یه بادبزن آهنی واسه دفاع شخصی بهتره.»

مویونگ بک هنر الهی پیوند‌کاریش​ گل را که محقق سپیدپوش به‌وصل​ او داده بود، تمرین کرده بود.

البته، او‌ضایع​ هیچ تجربه‌حال​ مبارزه واقعی نداشت.

اما با جاخالی دادن از شمشیرهای‌لبخند​ مهاجم و کوبیدن بادبزن آهنی‌اش به‌لطف​ یک سپر، رخنه‌هایی در دفاع رزمی‌کاران دید.

پس از کمی مبارزه‌دقیقاً​ بیشتر، مرد میانسالِ تماشاچی نیز‌برگرداند​ در میدان دیدش قرار گرفت.

با این اوصاف، به نظر می‌رسید‌نمی‌شد​ او قصد دارد تکنیک‌هایش را تماشا‌لبخند​ کند و در آخر وارد میدان شود.

مویونگ بک به‌طور طبیعی سطح‌دست​ مرد میانسال را با انرژی درونی‌ای‌بستن​ که خودش انباشته بود، مقایسه کرد.

درست در لحظه‌ای که فکر کرد باید قدرتش را‌نشست​ حفظ کند، در عوض با حرکت دادنِ پرجنب‌وجوشِ بادبزن‌بدون​ آهنی‌اش، به سمتی که مرد میانسال ایستاده بود حرکت کرد.

او که از‌بررسی​ مدتی پیش نفسش‌خواسته​ را حبس کرده بود...

با کم شدن فاصله، مرد میانسال ناگهان‌کرد​ قدمی به جلو برداشت و با کف‌لب‌های​ دست ضربه‌ای به پشت مویونگ بک وارد کرد.

مویونگ بک با کف دست چپش‌گرفتن​ ضدحمله زد، اما از هنر پیوند‌شمشیر​ برای تغییر مسیر نیرو استفاده کرد.

در عوض، نیروی کف دست‌وصل​ به مردی که از پهلو‌خیلی​ هجوم آورده بود، اصابت کرد.

بام!

همزمان، با بادبزن آهنی به نقطه طب سوزنی جیان‌جینگِ‌اولین​ مردی که از سمت راستش هجوم می‌آورد سیخونک زد،‌لطف​ سپس بادبزن را تکان داد و به عقب پرید.

مردهایی که پشت سر هم تعقیبش‌گرفتن​ می‌کردند، ناگهان سر جایشان فرو ریختند‌شمشیر​ و همگی با سر به زمین افتادند.

مرد میانسال جا خورد و در‌لبخند​ حالی که نفسش را حبس کرده‌لطف​ بود، به مویونگ بک نگاه کرد.

مویونگ بک بدون اینکه بادبزن آهنی را با‌توخالی​ انرژی درونی شارژ کند، هوای اطراف را باد‌شیاری​ زد و به چشمان مرد میانسال خیره شد.

«چرا؟»

«...»

«تعجب کردی‌وقتی​ یه پزشک‌پایین​ انقدر خوب می‌جنگه؟»

با نزدیک شدن مویونگ بک، مرد‌خواسته​ میانسال چشمانش را گشاد کرد و‌برانداز​ با غضب به او خیره شد.

مرد میانسال با‌حالا​ فریادی، آخرین ضدحمله‌اش‌نمی‌شد​ را اجرا کرد.

مویونگ بک بادبزن‌حمل​ آهنی را عمودی روی‌موقع​ سر او فرود آورد.

تق!

مرد میانسال به‌بررسی​ زمین افتاد و‌خواسته​ در دم بیهوش شد.

مویونگ بک به‌حالا​ رزمی‌کارانِ افتاده نگاه کرد‌کرد​ و با ناباوری خندید.

«چقدر مسخره. همه‌تون‌حمل​ این مویونگ بک‌گرفتن​ رو دست‌کم گرفتید.»

صدای جیرجیری به گوش رسید و هوک‌محوی​ سو-ریونگ و بک سو-آ سرشان را از‌قبلی​ دروازه اصلی خانه پزشکی مویونگ بیرون آوردند.

«پزشک، تموم شد؟»

«پودر رویای مستی‌حالا​ هنوز تو هواست،‌نمی‌شد​ پس فعلاً بیرون نیاید.»

«چشم. حالتون خوبه، پزشک؟»

«من یکم مقاومت دارم.»

برای کسی که‌بررسی​ روی سموم مطالعه می‌کرد،‌داخل​ این امر اجتناب‌ناپذیر بود.

مویونگ بک در حالی که‌کاریش​ هوا را باد می‌زد، مات و‌وصل​ مبهوت به مردهای افتاده خیره شد.

باید باهاشون چیکار می‌کرد؟

پودر رویای‌وقتی​ مستی سم‌پایین​ کشنده‌ای نبود.

آن‌ها بالاخره بهوش می‌آمدند.

در حالی که داشت‌نساخته​ فکر می‌کرد با رزمی‌کاران‌وقتی​ چه کند، بک سو-آ پرسید:

«امروز رفتن‌ضایع​ به مسافرخانه‌حال​ زاها کنسل شد؟»

مویونگ بک‌وقتی​ سرش را‌پایین​ تکان داد.

«نه، می‌ریم. آماده شید.»

«چشم.»

مویونگ بک با لگد سلاح‌های رزمی‌کاران را دور کرد، اما‌طبیعی‌تر​ ناگهان خشمی وجودش را فرا گرفت و پایش را روی‌کار​ مچ پای مرد بیهوش کوبید و آن را خرد کرد.

«آآآخ!»

وقتی رزمی‌کار از شدت دردِ طاقت‌فرسا‌خواسته​ بهوش آمد، مویونگ بک دوباره با‌برانداز​ بادبزن آهنی ضربه‌ای به سرش کوبید.

تق!

این چه احساسی بود؟

عصبانی بود، اما‌اولین​ کلافه، و کلافه بود،‌محوی​ اما پر از کینه.

عصبانی بود که او را‌همان‌طور​ نادیده گرفته بودند، حتی وقتی‌دسته‌اش​ به آن‌ها فرصت رفتن داده بود.

عصبانی بود که سعی کرده‌کاریش​ بودند با نیت‌های پلید، هوک و‌وصل​ بک سو-سو را با خود ببرند.

اما حس و حال این را‌گرفتن​ هم نداشت که همان‌جا همه آن‌ها‌شمشیر​ را تا حد مرگ کتک بزند.

سینه‌اش از انواع‌اولین​ و اقسام احساسات‌لبخند​ در تلاطم بود.

در نهایت، مویونگ بک با لگد مچ پای تمام‌برگرداند​ رزمی‌کاران را خرد کرد و هر بار که یکی‌مهره​ از آن‌ها بیدار می‌شد، با بادبزن آهنی به سرش می‌کوبید.

به نظر می‌رسید پیشانی آخرین نفری که‌کرد​ زد با صدای تقی شکافته شد و‌لب‌های​ کمی خون روی ردای سفید و بی‌نقصش پاشید.

مویونگ بک مات و مبهوت‌دست​ به لکه خون روی ردای‌طبیعی‌تر​ سفیدش خیره شد و آهی کشید.

به یاد آورد که‌پایین​ آن یارو رهبر فرقه، غرق‌نشست​ در خون وارد شده بود.

فکری به ذهنش خطور کرد.

این فکر که او فقط‌کاریش​ وانمود کرده بود قلب آن‌پایین​ یارو رهبر فرقه را درک می‌کند.

تازه الان فکر می‌کرد‌حال​ می‌فهمد قلب رهبر فرقه‌درمان​ چه احساسی داشته است.

مویونگ بک با چهره‌ای‌پایین​ تلخ لبخندی زد و‌لب‌های​ زیر لب زمزمه کرد:

«...عصبانیم. خیلی عصبانیم.»

بادبزن آهنی را در کمربندش فرو‌نمی‌شد​ برد، دروازه اصلی خانه پزشکی مویونگ را‌محوی​ باز کرد و به پزشکان زن گفت:

«همگی.»

«بله، پزشک!»

مویونگ بک گفت:

«بیاین بریم یه چیزی بنوشیم.»

پزشکان زن‌ضایع​ بیرون ریختند‌حال​ و پرسیدند:

«اون مردها چی میشن؟»

«اینا یه مشت آدم هستن که موقع دویدن به سمت اینجا‌دقت​ پاهاشون شکسته، پس من هیچی در موردشون نمی‌دونم. به حال خودشون‌درپوش​ رهاشون کنید. اول بریم و با استاد بزرگ در موردش بحث کنیم.»

مویونگ بک به همراه پزشکان زن به‌کرد​ راه افتاد، با این برنامه که فعلاً در‌نشست​ مسافرخانه زاها غذا بخورند، بنوشند و پناه بگیرند.

احساس می‌کرد شاید مجبور شود‌دست​ خانه پزشکی مویونگ را به‌طبیعی‌تر​ کنار مسافرخانه زاها منتقل کند.

پس از‌وقتی​ کمی پیاده‌روی،‌پایین​ مویونگ بک گفت:

«یه لحظه صبر کنید.»

«چشم.»

مویونگ بک به سمت‌حال​ مرد میانسال بیهوش برگشت‌درمان​ و لباس‌هایش را گشت.

یک کیسه پول سنگین بیرون آورد‌لبخند​ و در حالی که آن را‌لطف​ تکان می‌داد، به پزشکان زن نشانش داد.

«امروز با پول این می‌نوشیم.»

آیا با این کار دوباره‌کاریش​ درگیر ماجراهای موریم شده بود؟‌پایین​ مویونگ بک نمی‌توانست مطمئن باشد.

اما در راهِ رفتن‌حال​ به مسافرخانه زاها، یک‌درمان​ قول به خودش داد.

از این به بعد،‌پایین​ بسیار سخت‌گیرانه‌تر از قبل‌لب‌های​ در هنرهای رزمی تمرین کند.

چرا که اینجا موریم بود،‌همان‌طور​ دنیایی که بدون جنگیدن برای جایگاه‌دقت​ خود، نمی‌شد در آن زنده ماند.

ناولها | novelha.net