چپتر 339: هنر الهی مه بنفش آزاد نشد.
0با اینکه داشتیم بیهدف تو تاریکیمطلق قدم میزدیم... چهار شرور بزرگ حتی یههمسفر کلمه هم غر نزدند و شکایتی نکردند.
در حالت عادی، حتماً ازم میپرسیدند کهبینشون نقشهام چیه، اما به خاطر اشباحی که دنبالمونکرده راه افتاده بودند، فقط تو سکوت قدم برمیداشتند.
اشباح هم زیاد حرف نمیزدند.
احتمالاً دلیلش این بود که اگه بیگدار بهسیاهپوشِ آب میزدند و دهنشون رو باز میکردند، احتمالدیگه زیادی داشت که ارشد موسفید دخلشون رو بیاره.
فقط به خاطر اینکه محل مبارزه، صخره قتلعامشده مطلق تعیین شده بود... اصلاً موقعیت عادیای نبود کههمون چهار شرور بزرگ و اشباح با هم همسفر بشن.
اما با در نظر گرفتن اینکه ازبینشون همون اولش هممون یه مشت حرومزادهی غیرعادیشلیک بودیم، اونقدرها هم عجیب به نظر نمیرسید.
در هر صورت،جاده این یاروها نمیتونستندشلیک مستقیماً من رو بکشند.
قضیه یکی از این دو حالت بود: یا منکذایی رو زنده دستگیر میکردند و تقدیم رهبر فرقه میکردند، یاآسمون همونطور که انتظار داشتم، من رو تحویل مرد سیاهپوش میدادند.
تعداد کسایی که دنبالمون میاومدند کمکم بیشترتعیین میشد، اما هنوز مطمئن نبودم که اونبشن مرد سیاهپوشِ کذایی هم بینشون هست یا نه.
همینطور که بیوقفه تو جاده قدمکذایی میزدیم، یه منور دیگه که اشباحمنور شلیک کرده بودند، تو آسمون منفجر شد.
یه لحظه وایسادم تامنور انفجار این آتیشبازی روآسمون تو آسمون شب تماشا کنم.
ستارههای چشمکزن و نور منورهامطمئن با هم قاطی شده بودندبینشون و منظرهی باشکوهی ساخته بودند.
«واو...»
وقتی وایسادم تا آتیشبازیاون رو تماشا کنم، اشباحهست هم به آسمون خیره شدند.
یکی ازم پرسید.
«این صخره قتلعاممیشد مطلقِ لعنتی کجاست؟نبودم هنوز خیلی مونده؟»
صادقانه جواب دادم.
«خیلی راهه. بیاید امشب روسیاهپوشِ همینجاها یه گوری بخوابیم وبیوقفه وقتی خورشید دراومد دوباره راه بیفتیم.»
شبحی که سوال پرسیدهمنور بود آهی کشید وآسمون با لحنی شاکی گفت.
«بک یا، چهمیشد خبره آخه؟ تا کیاون باید دنبالشون راه بیفتیم؟»
نمیدونستم بک یامبارزه کیه، اما نگاهی بهتعیین اشباح انداختم و گفتم.
«هوی، کدوممطمئن پیرمردی ایناون حرف رو زد؟»
«...»
«چه من بمیرم چه شماها، این آخرین سفر زندگیمونه. داری غر میزنی چون حتی نمیتونی تا اونجا راه بیای؟ بامنفجر این همه ناله و شکایت، حتماً تو فرقه پس زده شدی و سر از مقر قدیمی درآوردی. پیرمرد بیمصرفِ آشغال،مطلقِ اگه اینقدر عجله داری بمیری، بیا همین الان یه دوئل مرگ و زندگی راه بندازیم. بیا بیرون ببینم... کدومتون بود؟»
تو اون سکوت،مبارزه یه صدای ناخوشایند وتعیین فلزی به گوش رسید.
«صخره قتلعام مطلق جاییه که اساتید قدیمی برای نبردهای سرنوشتساز انتخاب میکردند. مردان بزرگ زیادی اونجا سقوط کردند و مردند. زیرآتیشبازی صخره قتلعام مطلق، علفها، درختان و زندگی فراوانی جریان داره که از تغذیه با اجساد اساتید موریم رشد کردند. جای بدیصادقانه برای مردن نیست. به نظر میرسه رهبر فرقه هم به راهپیمایی شبانه عادت نداره، پس همگی آماده شید تا اردو بزنیم.»
تازه اون موقع بودمنور که فهمیدم لقب ارشدآسمون موسفید، بک یا است.
بک یابیشتر به حرفاشهنوز ادامه داد.
«کسایی که میخوان قبل از رسیدن به اونجا بمیرند، میتونند با یه مبارزههمسفر تنبهتن کار رو تموم کنند. شماها کی تا حالا به حرف من گوشنمیرسید دادید؟ هر کی بمیره، به عنوان هیزم برای روشن کردن آتیش استفاده میشه.»
سفر به سمتنبودم صخره قتلعام مطلقکذایی موقتاً متوقف شد.
از اشباح پرسیدم.
«اون مرد سیاهپوش هنوز نرسیده؟»
«داری درمحل مورد کیصخره حرف میزنی؟»
«همونی کهمطمئن داشتید ازشاون محافظت میکردید.»
اشباح فوراً خفه خون گرفتنددیگه و بین خودشون مشغول آمادهلحظه شدن برای اردو زدن شدند.
چهار شرور بزرگ رو همونجامطمئن ول کردم و رفتم سمتبینشون اشباح تا دنبال مرد سیاهپوش بگردم.
وقتی نزدیک شدم... اشباحصخره با چشمهای از حدقهشده دراومده بهم زل زدند.
زیر نور مهتاب دور زدمسیاهپوشِ و یکییکی به صورت اشباح نگاهجاده کردم، بعد به چند نفرشون گفتم.
«اردوتون روبیوقفه بزنید. اینجوریمنور زل نزنید.»
یه پیرمرد که مثلهنوز اسکلت لاغر بود، باسیاهپوشِ لحنی گیجومنگ بهم گفت.
«رهبر فرقه، از جونتصخره سیر شدی؟ جوری اینطرفاشده میپلکی انگار خونه باباته.»
همونجا وسطمطمئن اشباح ولو شدمسیاهپوشِ و جواب دادم.
«خب، به هر حال سرنوشتمون اینه کهکرده همدیگه رو بکشیم... دیگه چرا باید خودمتماشا رو درگیر این چرت و پرتا بکنم؟»
بک یا نگاهم کرد.
«پس بیدلیلمحل نیست که رهبرقتلعام فرقه اینقدر نگرانته.»
در حالی که اشباح دورم روکذایی گرفته بودند، به چهار شرور بزرگ کهدیگه با کمی فاصله ایستاده بودند نگاه کردم.
«دارید چه غلطی میکنید؟منور آماده شید اردو بزنیم. یامنفجر اصلاً بیاید همینجا پیش من.»
شیطان شهوت جواب داد.
«تو همونجا بمون.»
«باشه بابا.»
ارشد موسفید وجاده پیرمرد اسکلتی اومدندشلیک و جلوم نشستند.
پیرمرد اسکلتی با لبخند گفت.
«گیرت انداختم. حرومزاده.»
منم خندیدم.
«گیرم که منجاده رو انداختی. بالاخرهشلیک تصمیمتون رو گرفتید؟»
«چی رو؟»
«اینکه من رو تقدیم رهبر فرقه کنید، یاشده بذارید اون مرد سیاهپوشی که داشتید ازش محافظتگرفتن میکردید من رو جذب کنه. هنوز انتخابتون رو نکردید؟»
پیرمرد اسکلتی سرشنبودم رو کج کردکذایی و جواب داد.
«تو چرا اینقدر از کار وشلیک بار فرقه خبر داری؟ نکنه فرقهانفجار هائو هم مثل محققها جاسوس کاشته؟»
«نه دقیقاً.»
«یه کم نگرانکننده است. حس میکنم ممکنهتعیین دستم بلغزه و بیاینکه خودم بفهمم بکشمت. لطفاًنظر منبع این اعتماد به نفست رو توضیح بده.»
سرم رو تکوننبودم دادم و بهکذایی ارشد موسفید اشاره کردم.
«این ارشدبیوقفه بک یا است،دیگه تو کی هستی؟»
پیرمرد اسکلتی جواب داد.
«من پال-هومحل هستم. بیشتر بهمقتلعام میگن ارشد هشتم.»
«واو، به نظر نمیرسهاون اون پال-هویی باشی کههست همدوره ارشد شیطان شمشیر بود.»
«چطور میتونم همدوره فرستاده چپدیگه باشم؟ من حتی قبل ازلحظه اون هم نفر هشتم بودم.»
«پس شماره هشتمیشد کلاً بازنشسته شده.نبودم به طرز عجیبی تأثیرگذاره.»
ارشد هشتم گفت.
«بهم بگو. دلیل اینکهاون با این اعتماد بههست نفس اونجا نشستی چیه؟»
«بهت میگم.»
نگاهی به اطراف انداختم.
چهار شرور بزرگ هم داشتند آماده میشدند تا یه آتیشموقعیت روشن کنند، در حالی که به نظر میرسید بقیه اشباحمشت قصد دارند شب رو همینطوری یه گوشهای بشینند و صبح کنند.
این یعنی تنها کسایی کهسیاهپوشِ داشتند سعی میکردند آتیش روشنبیوقفه کنند، چهار شرور بزرگ بودند.
به ارشدبیوقفه هشتم نگاهمنور کردم و گفتم.
«قبل از اینکه بهتهنوز بگم، یه چیزی هستسیاهپوشِ که منم در موردش کنجکاوم.»
«چی؟»
نگاهی به اشباح اطرافاون انداختم و بعد ازهست اون دو نفر پرسیدم.
«کدوم یکی از اشباح، اون آدمایی که توآسمون اون خونه شخصی بودند و هیچ هنرهای رزمیایستارههای بلد نبودند رو قتلعام کرد؟ آدمای زیادی مردند.»
ارشد هشتمبیشتر به بکهنوز یا نگاه کرد.
«کی کشتشون؟»
بک یا جواب داد.
«مردی بهبیوقفه اسم جسد آهنیدیگه خیلیهاشون رو کشت.»
«کجاست؟»
«اون ارشد شیطان شمشیر روقتلعام به چالش کشید، سرش روموقعیت از دست داد و مرد.»
«کس دیگهای هم بود؟»
«شیطان جنگ وجاده جد شیطانی گوشتشلیک هم قتلعام کردند.»
«اونا کجان؟»
بک یامحل با صداییصخره گرفته جواب داد.
«به نظر میرسه شیطان جنگ درست وقتی که میخواست استاد شش هارمونیمنور رو بکشه، با حمله غافلگیرانه محقق سپیدپوش کشته شد. کار جد شیطانیستارههای گوشت رو هم یه جوجه که از هنر یخ استفاده میکرد، تموم کرد.»
سرم رو تکون دادم.
«که اینطور. این باید یه مبارزه بین رزمیکارها میبود، پس چرا شما دو تا پیرمردمنور جلوشون رو نگرفتید؟ به نظر نمیرسه شما دو تا از جسد آهنی، شیطان جنگ یامنورها جد شیطانی گوشت ضعیفتر باشید. حتی بین اشباح هم به نظر میرسه شما اساتید استثناییای هستید.»
بک یا نگاهم کرد.
«چرا یه همچین سوال بیهودهای میپرسی؟ چرا کسایی که درست و حسابیمنور از دستورات پیروی میکنند باید تو مقر قدیمی باشند؟ اونا کسایی هستندستارههای که حتی تو فرقه الهی هم دردسر درست کردند و تبعید شدند.»
دستبهسینه شدمبیوقفه و بعد سرمدیگه رو تکون دادم.
«که اینطور.»
ارشد هشتم به حرف اومد.
«حالا که جوابی کهاون میخواستی رو بهت دادم،هست تو هم باید جواب بدی.»
«دلیل اینکه اینقدرجاده با اعتماد بهشلیک نفس اینجا نشستم؟»
«آره. در این مورد کنجکاوم.»
«من... راستش... چطور بگم؟ اومدم چون کنجکاو بودمشده ببینم این اشباح چه جور آدمایی هستن. یهگرفتن اخلاقی دارم که اصلاً نمیتونم جلوی فضولیم رو بگیرم.»
ارشد هشتممطمئن به بکاون یا نگاه کرد.
«این دیگه خیلی کلهخرابانه نیست؟»
نگاه ارشد هشتم جوری بود که انگاراون پیشنهاد میداد همین الان با یه حملهجاده مشترک کارم رو بسازن و دستگیرم کنن.
بک یا نگاهی به ارشدقتلعام هشتم انداخت و بعد سرش روعادیای چرخوند تا به من خیره بشه.
«فکر نمیکنم دلیلش این باشه.»
ارشد هشتمبیوقفه به جایمنور او جواب داد:
«پس چی؟»
بک یا بامبارزه دقت به چشمهاممطلق خیره شد و گفت:
«... به نظر میرسه اونجا نشستی چونبینشون این اعتماد به نفس رو داری که هرکرده لحظه اراده کنی، بتونی همه حاضرین رو بکشی.»
ارشد هشتمبیوقفه مات و مبهوتدیگه بهم خیره شد.
«به نظربیشتر نمیاد همچینهنوز مهارتی داشته باشی...»
«ارشد هشتم.»
«بگو.»
«مگه مهارتهای من رو دیدی؟»
«نکنه بعد از کشتن چهار پادشاه آسمانی یه نمهکذایی اعتماد به نفست رفته بالا؟ توی مقر قدیمی، اوناکرده در حد پادوهایی بودن که فقط آب برای شستشو میاوردن.»
«احتمالاً بیشتر از سیصخره سال ازت کوچیکتر بودن،شده پس زیاد هم عجیب نیست.»
«به هر حال، همونطور کهسیاهپوشِ ارشد بک یا میگه، واقعاًبیوقفه همچین اعتماد به نفسی داری؟»
سرم رو تکون دادم.
«نه بابا. معلومهمیشد که همچین اعتمادنبودم به نفسی ندارم.»
«...»
اشباحی کهمطمئن دورمون بودن،اون پوزخند زدن.
چهره بک یا همچنان جدی موند،شلیک اما ارشد هشتم سرش رو به چپآتیشبازی و راست تکون داد و نوچنوچ کرد.
ارشد هشتم بهم گفت:
«تو واقعاً قاطی داری؟»
نگاهی به اشباح اطرافم و همچنین بک یا وهمینطور ارشد هشتم انداختم که به نظر میرسید هر لحظه ممکنهوایسادم بهم حمله کنن، و بعد جریان بحث رو عوض کردم.
«لقب من شیطان دیوانهست.»
ارشد هشتمبیشتر سرش روهنوز کج کرد.
«اولین باره میشنوم.»
«یه نفر بود کهاون لقبم رو شنید، ولیهست خب، الان دیگه مرده.»
ارشد هشتم خندید.
«شیطان دیوانه لقبیهمیشد که بیشتر بهنبودم جناح ما میخوره.»
«میدونم. برای همینهمبارزه که الان اینقدرمطلق خوب باهاتون قاطی شدم.»
بک یا ازم پرسید:
«چرا لقبت شیطان دیوانهست؟»
«مهارتهام بگیر نگیر داره. احساساتم بالا و پایین میشه. بعضی وقتا الکی افسرده میشم. بعضی وقتا به چیزای چرت و پرت میخندم. هنرهای رزمیم همتماشا یه وقتایی قوی میشه، یه وقتایی ضعیف... بیشتر اوقات یه آدم بیچاکودهنم و فقط گهگداری عاقل میشم. دستام هم به اندازه شما به خون آلودهست،امشب پس یه شرورم. با این حال، فکر نکنم تا حالا کسی رو کشته باشم که اصلاً هنرهای رزمی بلد نبوده. اون مرد سیاهپوشِ جوون شاگردتونه؟»
«...»
«نکنه کاندیدای شیطان بهشتیه؟ چه اون من رو جذب کنهبیوقفه چه من اونو، به نظر میرسه روبهرو شدن با رهبرانفجار فرقه یکم سخت باشه. شما دو تا پیرمرد چی فکر میکنین؟»
بک یا پرسید:
«تو واقعاً بدن یین-یانگ داری؟»
«احتمالاً دارم.»
«همونطور که گفتی، درسته که حتی اگه یکیهست از شما اون یکی رو کاملاً جذب کنه،آسمون بازم روبهرو شدن با رهبر فرقه سخته. میدونی چرا؟»
به مورمور شدن ساعدممنور نگاه کردم و بعدآسمون سرم رو تکون دادم.
«آه، فکر کنم فهمیدم. این اولیننبودم باری نیست که اشباح یکی مثل اونبیوقفه مرد سیاهپوش رو میسازن و پیشکش میکنن.»
ارشد هشتم سر تکون داد.
«دقیقاً، دوستمطمئن باهوش. ایناون اولین بار نیست.»
«از خیلی، خیلی وقت پیش؟»
ارشد هشتم نیشخند زد.
«از خیلیمحل وقت پیش. رهبرانقتلعام فرقه قبلی هم...»
«حالا دلیل وجود مقر قدیمی رو میدونم. کنجکاویم تا حدودی برطرف شد. پس تمام این مدت دلیل اینکه آدمایی که هر جور دردسری درست میکردن رو به جای کشتنِ بیفایده، تبعیدساخته میکردین، همین بود. چون در نهایت قراره به عنوان یه داروی معنوی زنده با هم ترکیب بشن تا رهبر فرقه اونا رو مصرف کنه. این یه مسیر شیطانی معمولی نیست. شماگفت این رو به عنوان یه قلمرو پر از هرجومرج و بدون قانون بستهبندی کردین، ولی در نهایت، مگه معنیش این نیست که مدیرایی مثل شما دو تا روی همهچیز نظارت میکردین؟»
وقتی بک یا برای اولیندیگه بار لبخند زد، شبیه یه شبحوایسادم خبیثِ بیدندون بود که داره میخنده.
«حالا که همهچیز رو میدونی، چه حسی داری؟سیاهپوشِ خشمت داره فوران میکنه؟ قصد داری همون تکنیک نهاییشلیک که چهار پادشاه آسمانی رو کشت، الان استفاده کنی؟»
حالا کهمحل کار بهصخره اینجا کشیده بود...
در هر صورت، به نظرسیاهپوشِ میرسید هر دوشون مطمئن بودنبیوقفه که هر لحظه میتونن دستگیرم کنن.
هیچ نیازی نیست کهمنور سعی کنی مسیر شیطانیآسمون رو با منطق درک کنی.
از هر طرفمیشد که بهش نگاهنبودم کنی، یه تاریکی مطلقه.
بک یا گفت:
«مهم نیست کجا به دنیا اومدی، تو مردی هستی که در هر صورت به یه استادآسمون بزرگ تبدیل میشدی. من به این موضوع احترام میذارم. دقیقاً به خاطر همین که این یهواو مورد رو قبول داشتم، اشباح رو رهبری کردم تا تو رو تا صخره قتلعام مطلق تعقیب کنن.»
تو دل تاریکیجاده شب، به تنهاییشلیک زدم زیر خنده.
در حالی که داشتم برای مدتی طولانیاون ریزریز میخندیدم، ارشد هشتم همونطور که نشسته بود،منور یه ضربه کف دست به سمتم پرتاب کرد.
بدون اینکه زیاد بهشصخره فکر کنم، با کفشده دست راستم دفعش کردم.
بام!
بک یا که به نظر میرسید بیشترکرده قصد دستگیریم رو داره تا کشتنم، فوراً حرکتکنم کرد و یه ضربه کف دست حوالهام کرد.
این یکی رومیشد هم با کفنبودم دست چپم دفاع کردم.
بام!
فهمیدم که وقتی در حال درگیریکذایی نیروی کف دست با این دومنور نفر بودم، کاملاً بیدفاع شده بودم.
ارشد هشتم با لبخند گفت:
«رهبر فرقه،بیشتر گفتگوی لذتبخشیهنوز بود. خدانگهدار.»
اشباح هماهنگ با همصخره از جا بلند شدنشده و بهم نزدیک شدن.
«...»
در حالی که با هر دستم بککرده یا و ارشد هشتم رو نگه داشتهتماشا بودم، احساس کردم دیدم داره تار میشه.
«... بیاین بریم جهنم.»
هنر الهیمحل مه بنفشصخره آزاد نشد.
در عوض، با اینکه چشمهامسیاهپوشِ باز بود، یه پرده سفیدبیوقفه داشت کل دنیا رو میپوشوند.
نه کل دنیاجاده رو، بلکه فقط چیزیکرده که جلوی چشمهام بود.
درست وقتی که احساس کردم مردمک چشمهام دارهسیاهپوشِ یخ میزنه، دیدم تار شد و تونستم بازوهایدیگه یخزده بک یا و ارشد هشتم رو ببینم.
میخواستم دهنم رو باز کنمقتلعام تا مسخرهشون کنم، ولی زبونمموقعیت از قبل سفت شده بود.
«...»
نمیدونستم کدوم یکی از اشباح بود، اماکرده وقتی یه نفر تو یه حمله غافلگیرانه بهکنم شونهام ضربه زد، دیدم کاملاً از بین رفت.
کاملاً سفید بودنمیشد هیچ فرقی بانبودم کاملاً سیاه بودن نداشت.
هیچی نمیتونستم ببینم.
در حالی که ردای برفی تنهاییِ هنربینشون بیقلب سایه ماه رو به تن داشتم،شلیک همراه با اون پیرمردها کاملاً یخ زدم.
یه مردبیوقفه غرور خودشمنور رو داره.
راستش رو بخواین،میشد همیشه آماده بودم تااون با این اشباح بمیرم.
مشکل اینجا بودمبارزه که خودم هممطلق تو خطر مرگ بودم...
ولی اگه این چیزااون میتونست منو بترسونه، از همونهمینطور اول لقبم شیطان دیوانه نمیشد.
صداهای خفه ضربات ومنور جرنگجرنگ فلز به شدتآسمون روی بدن یخزدهام ادامه داشت.
«محکمتر بزنین. با اینهنوز ضربههای مسخره نمیتونین ماهسیاهپوشِ کامل رو از پا دربیارین.»
از اونجایی کهمبارزه هیچ صدایی از دهنمتعیین درنمیاومد، تو دلم خندیدم.
...
...
...
همون لحظهای که برادر سوم در حالی که هر دوموقعیت کف دستش رو جلو برده بود یخ زد، شیطان شهوتمشت به هوا پرید و با یه لگد از زمین کنده شد.
برادر سوم از قبل درسیاهپوشِ حالی که اشباح رو نگهبیوقفه داشته بود، کاملاً یخ زده بود.
شیطان شهوت که قبل از اوج گرفتن جوری چمباتمه زده بودوایسادم که انگار میخواد آسمون رو بشکافه، به فضای بالای سر اشباحباشکوهی رسید و فوراً یه درخشش مهتاب از کل بدنش آزاد کرد.
این یه چی سرد به شکلنبودم یه پرتو نور بود؛ یه انفجار لحظهایبیوقفه از تمام هنر یخ شکوفه یشم او.
از روی زمین، هنر یخقتلعام برادر سوم پخش شد وموقعیت زمین رو به رنگ سفید درآورد.
از آسمون، چی سردی کهسیاهپوشِ توسط درخشش مهتاب شیطان شهوت سرازیرجاده شده بود، کل زمین رو پوشوند.
شیطان شمشیر و شیطانمنور شبح همزمان به جلو هجوممنفجر بردن و شمشیرهاشون رو کشیدن...
شبی کهبیشتر نور مهتاب رویمطمئن تیغه شمشیرها میرقصید...
و تماممحل محیط اطرافصخره کاملاً سفید شد.