چپتر 327: امپراتور شرور
0«با چهبشه هدفی میخوای ازاینکه من نقاشی بکشی؟»
نگاهی به محقق سپیدپوش انداختم.
«ببین، امپراتور رزمی سپیدپوش.»
«...»
«نباید همیشه فکر کنی یه نیت شومی پشت حرفای بقیه قایم شده. خوبعین گوش کن. در هر صورت، نیازی به پوستر تحت تعقیب تو نیست. اتحادغیبش موریم اونقدر ریختت رو دیده که میتونن با چشم بسته هم نقاشیت کنن.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
«اون یه نقاش معرکهست. هیچ پسزمینهای تو نقاشی نخواهد بود. فقط تصویر یه محقق رو میکشه که از سر تا پاهنرها ردای سفید تمیز پوشیده و یه بادبزن تاشو تو دستشه، و اسم اثر هم میشه امپراتور رزمی سپیدپوش. تو فضای خالی تابلوذهنی هم میگم همون شعری که خوندم رو بنویسن. اگه این کار رو بکنیم، به نظرت چه جور نقاشی یادبودی از آب درمیاد؟»
محقق سپیدپوشقدمهای بالاخره منظورمنردبان رو فهمید.
«یه نقاشیبشه برای یادبودِ شکستاینکه امپراتور رزمی سومون.»
«دقیقاً. فضای خالی هم کاملاً لخت نمیمونه.کسی چند تا ابر پراکنده هم توش کشیدهاما میشه. حالا فکر میکنی اونا چی باشن؟»
«قدمهای الهی ابر نردبان.»
«بد نیست فقط دو خط شعر مناسب هم بالای ابرا اضافه بشه. "با وجود اینکه امپراتور رزمی سومون در تعقیبه، امپراتور رزمی سپیدپوش هم فرّاره."بخوای این یه سنده که باعث میشه یه لحظه برای همیشه تو یادها بمونه، و در عین حال، یه اثر هنریه. راستش رو بخوای، ذات هنر همینه.چرا هر کسی یه عمر مفیدی داره و یه روزی غیبش میزنه. اما این جور هنرها یه ثبت جاودانهست. درست مثل وسواس فکری تو نسبت به کتابها.»
محقق سپیدپوش که تاوجود اون لحظه تو سکوتسنده گوش میداد، جواب داد.
«بسیار خب. چرابخوای میخوای همچین هنری روکسی به من هدیه بدی؟»
جوابی دادم کهیادها با دنیای ذهنیحال محقق سپیدپوش جور دربیاد.
«تو نیازی به پول نداری.»
«چرا؟»
«چون تو آدمی هستی که هر وقت بخوایعمر میتونی پولدار بشی. جمع کردن پول نه براتثبت جذابیتی داره و نه هدفیه که دنبالش باشی.»
محقق سپیدپوش سرشیادها رو کج کردحال و بهم خیره شد.
«پس میدونی علایق من چیه؟»
چرا داشت این رو میپرسید؟ جوابی که تو اونباعث لحظه به ذهنم رسید هنرهای رزمی بود، اما با توجههنر به لحن پرسیدنش، حس کردم ربطی به هنرهای رزمی نداره.
محقق سپیدپوش برایبخوای خودش شراب ریختهمینه و دوباره پرسید.
«نمیدونی؟»
نگاهی به طبقه دوم خالی انداختم،مناسب ناگهان متوجه شدم چقدر خلوت ووجود سوتوکوره، و خیلی راحت به جواب رسیدم.
«معلومه کهبشه میدونم، خیلیوجود وقته فهمیدم.»
«خب چیه؟»
«آدمها.»
محقق سپیدپوش درالهی حالی که شرابش روبالای مینوشید، زیر لب گفت.
«آدمها... وبشه اگه بخوایوجود دقیقتر بگی؟»
سرم روراستش کج کردمذات و جواب دادم.
«بردهها.»
«من خودم رو تو مسائل دنیا آدم کاملاًابرا مطلعی میدونم، اما اصلاً نمیتونم بفهمم تو اون کلهتباعث چی میگذره. میشه بگی چطوری به این نتیجه رسیدی؟»
با لحنی خونسرد جواب دادم.
«شواهد غیرمستقیم زیادی وجود داشت. اما اگهکسی پایه و اساس نتیجهگیریم رو بهت بگم،اما احتمالاً بهت برمیخوره و حالت گرفته میشه.»
«حتی اگه حالم همبمونه گرفته بشه، بهتر از اینهبخوای که تو خماری کنجکاویم بمونم.»
سرم رو تکون دادم.
«دفعه قبل، بعد ازوجود مبارزه با ارشد سین گه،باعث با هم یه گفتگویی داشتیم.»
محقق سپیدپوش سر تکان داد.
«بیشتر از اینکه گفتگوبمونه باشه، من داشتم بهراستش تهدیدات تو گوش میدادم.»
تو چشمایقدمهای محقق سپیدپوش زلشعر زدم و گفتم.
«همون موقع فهمیدم. فقطوجود ارشد چون-آک برده نبود،سنده تو هم یه برده بودی.»
«...»
«این نتیجهگیری منه.»
انگار انتظار شنیدنش رو داشت.
با این حال، محقق سپیدپوش آبتعقیبه دهانش رو قورت داد و بابمونه نگاهی آشفته به جام شرابش خیره شد.
سکوتش حرفایراستش زیادی برایذات گفتن داشت.
محقق سپیدپوشلحظه بهم نگاهبمونه کرد و گفت.
«یهو دلم خواست همین الانشعر کلهت رو خرد کنم، امابشه سعی میکنم خودم رو کنترل کنم.»
«خب... آدمای زیادی"با تو این دنیا هستنفرّاره که حتی نمیدونن بردهن.»
«...»
«مثلاً، شیطان شمشیر تا وقتی که فرقه شیطانی رو ترک نکرده بود، یه برده بود. لقب فرستاده چپ فقط یه اسم دیگه برای بردهست. اگه من به عنوان یه صاحبسکوت مسافرخانه، پولی رو که با جون کندن درآورده بودم دو دستی تقدیم جناح غیرمتعارف میکردم، منم یه برده میشدم. وقتی یه نفر از محیطی که فرار ازش تقریباً غیرممکنه مستقلباشی میشه، حالا چه استقلال ذهنی باشه چه فیزیکی، تازه تبدیل به یه انسان میشه. از اون به بعد، دیگه برده نیست. تو شدی یه محقق، و منم شدم رهبر فرقه هائو.»
محقق سپیدپوشقدمهای نگاهم کردنردبان و پرسید.
«و شیطان شمشیر چی؟»
«اون شد یه شمشیرزن.»
محقق سپیدپوش چانهاش روبمونه تو دستش گرفت و برایبخوای لحظهای تو افکارش غرق شد.
انگار داشتقدمهای خاطرات قدیمیشنردبان رو مرور میکرد.
لحظهای بعد،بشه محقق سپیدپوشوجود به حرف اومد.
«من روی بردهها مطالعه کردم.»
«خب که چی.»
«آخر و عاقبت یه برده چیه؟ کیا هستن که آخر خط بردگی رو دیدن؟ منفرّاره روی چیزایی که هیچکس دیگهای بهشون علاقهای نداشت فکر کردم، مطالعه کردم و تحقیق کردم.عمر چند تا چیز دستگیرم شد. اونایی که به ته خط بردگی رسیدن... فکر میکنی کیا باشن؟»
از اونجایی که محققوجود سپیدپوش داشت با مهربونیسنده توضیح میداد، تونستم جواب بدم.
«اشباحِ مقر قدیمی.»
«من پیشبینی میکنم اگه این اشباح باهنریه هم متحد بشن، حتی میتونن یه استادعمر متعلق به سه فاجعه رو هم بکشن.»
«امکان نداره، نه؟»
«امکان نداره؟ نه ارشد چون-آک و نه رهبر فرقه گدایان هیچکدومیادها نمیتونن از پس همهشون بربیان. فقط یه موجود هست که اوناعمر در برابرش احساس ترس و احترام دارن. فکر میکنی کی باشه؟»
«احتمالاً رهبر فرقه.»
«چیزی که میخوام بگم فقط در مورد رهبر فرقه فعلی نیست. شامل رهبر قبلی، فعلی و بعدی فرقه میشه.میزنه این اشباح به کسی که رهبر فرقه میشه احترام میذارن. آیا این یه سنت تو مسیر شیطانیه؟ حتی اگه رهبربدی فرقه عوض بشه و یه بچهمدرسهای که هنوز دهنش بوی شیر میده بشه رهبر فرقه، بازم اشباح بهش احترام میذارن.»
«چطور ممکنه؟»
«هنوزم متوجه نشدی.»
«مسیر شیطانی میتونه به آدمیهنر ضعیفتر از خودشون یا یهداره رهبر فرقه جوان احترام بذاره؟»
«تقریباً همینطوره.»
«بر چه اساسی؟»
«اشباح میدونن که غیرعادی هستن. اونا دنبال چی بودن که اینقدر درهمشکسته وعین داغون شدن؟ هدفی که میخواستن با قدم گذاشتن تو جناح شیطانی بهش برسن. اونمیزنه هدف جایگاه رهبر فرقه نیست، بلکه شیطان بهشتیه. برای اونا، رهبر فرقه مناسبترین کاندیداست.»
«قبل از تبدیل شدن به شیطان بهشتی، جایگاهی که زیر دست یک نفر و بالای سر ده هزار نفره، همون رهبر فرقهست، و جایگاه شیطان بهشتی همیشه خالیبسیار در نظر گرفته میشه. دلیلی که اونا به رهبر فرقه احترام میذارن، به خاطر اون انتظار پنهانیه که شاید این شخص پتانسیل این رو داشته باشه که بعداً تبدیلبهم به شیطان بهشتی بشه. این یه جنون قدیمیه. بیشتر مردم حتی نمیتونن درکش کنن. برای همینه که آدما فقط به خاطر به زبون آوردن کلمه فرقه شیطانی کشته میشن.»
«فرقه خدای شیطان بهشتی.»
«دقیقاً. اونا خودشون رو فرقه خدای شیطان بهشتی میدونن، برای همین قضیه اینه که پیش خودشون میگن "این حشرات از کجاعین جرأت پیدا کردن به ما بگن فرقه شیطانی"... یه همچین چیزی. به هر حال، این چیزیه که من به عنوان تهوسواس خط بردگی بهش باور دارم. آخه همچین بردههایی چطوری به وجود اومدن؟ همونی که برای آزمایش آزادش گذاشته بودم رو تو کشتی.»
«منظورت قصابه؟»
«مرحله بعدی آزمایشی که داشتم روی قصاب انجام میدادم این بود که بهش بقبولونم یه روزی از من قویتر شده. بعد از اینکه این باور رو تو ذهنش کاشتم،چرا برنامهم این بود که بدون توجه به این موضوع، بازم مثل یه برده باهاش رفتار کنم. میتونستم به آدمی که از خودم قویتره به عنوان یه برده دستور بدم؟خیره البته، لحظهای که از دستورم سرپیچی میکرد، یه ناامیدی به مراتب وحشتناکتر در انتظارش بود. این یه نقشه بود تا شبحِ اختصاصی خودم رو بسازم... و تو گند زدی بهش.»
مردی که تو یه چشم به هم زدنراستش از امپراتور رزمی سپیدپوش به امپراتور شرور تبدیلداره شده بود، داشت با غضب بهم زل میزد.
در حالی که تونردبان نیت قتل محقق سپیدپوشابرا غرق شده بودم، جواب دادم.
«خب که چی، گند زدم کهتعقیبه زدم. چرا اونجوری بهم نگاه میکنی؟ میخوایعین اون چشمات رو برات از کاسه دربیارم؟»
محقق سپیدپوشراستش پوزخندی زدذات و خندید.
«رهبر فرقه، چرا اینقدر پررویی؟ دارم بهت میگم،راستش تو به آزمایش بلندمدت من گند زدی. اینداره چیزیه که بخوای به خاطرش اینقدر پررو باشی؟»
نوچنوچکنان جواب دادم.
«این کثافت، انگار تاوجود دست و پاش رو یکییکیباعث قطع نکنم، سر عقل نمیاد.»
«دچار سوءتفاهم نشو. مهارتهای توهنر هنوزم از من پایینتره. بازمداره میخوای از همون تهدید استفاده کنی؟»
با انگشتملحظه به شقیقهمبمونه ضربه زدم.
«مهم نیست چقدر قوی بشی، همیشه تو زندگیت یادت باشه که چرا محقق نابینا مرد. تو حتیباعث دلیل مرگش رو هم نفهمیدی. حالا که بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم، بذار در جریان اتفاقات اخیرمیزنه قرارِت بدم. در کمال تعجب، شماره یکِ جناح غیرمتعارف از محقق نابینا قویتر بود. اما آخرش چی شد؟»
«چطوری مرد؟»
«کلهاش خرد و خاکشیر شد.»
«پس بالحظه یه ترکیدنِ حسابیعین رفت پی کارش.»
سرم را تکان دادم.
«پس علاقهات به بردهها باعث شد بری سراغ تحقیق درباره اشباح. وبمونه به لطف همون، حرکاتشون رو زیر نظر گرفتی. استراتژیست سپیدپوش، نقشهای داری کهروزی اشباح و رهبر فرقه رو به جون هم بندازی؟ اگه داری، گزارش بده.»
محقق سپیدپوش پوزخند زد.
«استراتژیست زاها، مگهیادها این از اولشحال تخصص خودت نبود؟»
«بود؟»
«ولی کار آسونی نیست. این اولین باری نیست که اشباح پیداشون میشه. اگه تا حالا آفتابیراستش نشده بودن که اسم "اشباح" رو روشون نمیذاشتن. حتی خدای شمشیر که همه فکر میکردن رقیبدرست نداره هم تو همون جایی که اشباح بودن، به شدت مجروح شد. فکر کردی فقط همین بود؟»
«هر از گاهی، هر وقت که پیداشون میشد، اساتید از موریم بدون هیچ رد و نشونی غیب میشدن. ما وقتی قضیه رونسبت جدی گرفتیم که حتی یکی از محققهای خودمون هم توسط یه شبح دزدیده شد. البته، اون شبح احتمالاً اصلاً نمیدونست طرف یهوقت محققه. ولی ما هم سالها آماده شدیم، یه شبح رو کشوندیم بیرون و خودمون کارش رو ساختیم. فکر میکنی اون کی بود؟»
«من از کجا باید بدونم.»
«بیخیال، بگذریم.»
«حالا که داری"با ازش میگذری، فکرتعقیبه کنم بدونم کی بود.»
«کی؟»
«احتمالاً استادت بوده.یادها اگه هم نبودهحال که به درک.»
محقق سپیدپوشقدمهای با چهرهاینردبان تلخ ادامه داد:
«ببین، رهبر فرقه. فکر میکنی چرا بحث اشباح رو کشیدم وسط؟ وقتی اشباح تو موریم پیداشون میشدبخوای و بعد غیب میزدن، همیشه اساتیدی بودن که باهاشون ناپدید میشدن. بعضی وقتها فقط اساتید قوی بودن،وسواس و بعضی وقتها هم اونقدرها قوی نبودن، اما اساتیدی بودن که انرژی درونی یین افراطی جمع کرده بودن.»
«محقق خودمون هم که دزدیده شد، از همین نوع بود. انگار که اشباح مثل یه خوک گرفتنش ودرست کشانکشان بردنش. در نهایت، اینکه اشباح دارن حرکت میکنن یعنی یه هدفی دارن. من نمیتونم با اطمینان بگمدنیای چون نتونستم ازشون بپرسم... ولی تو چی فکر میکنی؟ به نظرت اون کیه؟ همونی که اشباح میخوان کشانکشان ببرنش.»
«آه، لعنتی. نکنه...؟»
محقق سپیدپوش با دیدننردبان قیافهام، یکهو شروع کردابرا به دست زدن و خندیدن.
«هاهاهاها.»
«امکان ندارهراستش من باشم.ذات من که استخونیم.»
«نیازی نیستلحظه اینقدر ملتمسانهبمونه انکارش کنی.»
«اگه دنبال یه استاد با انرژی درونی یین افراطی میگردن، از قضا یهاینکه استادی به اسم مونگ رانگ تو برکه عقاب سفید هست. میتونن همون روذات ببرن. راستی، دلیلت واسه اینکه اینقدر مهربون شدی و اینا رو بهم میگی چیه؟»
محقق سپیدپوشبشه با انگشتش رویاینکه میز ضربه زد.
«اگه مقر قدیمی اینجا باشه.»
همانطور کهلحظه ادامه میداد، باعین انگشتش خطی کشید.
«اینجا هم میشه فرقه شیطانی فعلی. اگه اشباح فقط بین این دو تا نقطه رفتفرّاره و آمد میکردن، مشکلی نبود. اینکه گزارش به دست من رسیده، یعنی مسیرشون رو کج کردن.مفیدی از اونجایی که خودِ رسیدنِ گزارش زمان میبره، یعنی تا الان مسافت زیادی رو طی کردن.»
«فقط به خاطر همین اطلاعاتی که بهت دادم باید ازم ممنون باشی. اینعین اطلاعاتیه که حتی اتحاد موریم هم به سختی میتونه گیرش بیاره. آیا اینغیبش چیزیه که بشه فقط با یه نقاشی سر و تهش رو هم آورد؟»
«چی میخوای؟ به خاطر هنر شمشیر بزرگ شش جنگجوئه؟ اون یه هنر رزمیهمیزنه که اصولش رو نمیشه فقط با نگاه کردن فهمید. تازه، حتی اگه رهبر اتحادداد ایم اون رو توی یه کتاب هم به جا بذاره، نوادگانش نمیتونن یادش بگیرن.»
«برای چی؟»
«به نظر من، اون یه خوردهمناسب از دستهبندی هنرهای رزمی خارج شده. بیشتراینکه به قلمرو هنر و خلاقیت پهلو میزنه.»
«نه هنرهایبشه رزمی، بلکهوجود هنر و خلاقیت؟»
سرم را تکان دادم.
«این یه نوع تمرینه. برای همین حتی اگه کسیبخوای روشش رو بدونه، بقیه نمیتونن اجراش کنن. چون آدمغیبش باید براش وقت و تلاش صرف کنه. حرفام خیلی سخته؟»
«بیشتر شبیهقدمهای بازی با کلماته.شعر چطور ممکنه نشه؟»
مثل محقق سپیدپوش،"با با انگشتم رویتعقیبه میز ضربه زدم.
«این نقطه شروع تمرینه.»
خطی تا انتهای میز کشیدم.
«...و اینم پایان تمرینه. یه آدم معمولی حتیابرا نمیتونه به این پایان برسه. با این حال، هنرباعث شمشیر بزرگ شش جنگجو کلاً خارج از این محدودهست.»
انگشتم رابشه در فضای خالیِاینکه کنار میز چرخاندم.
«این یه هنر رزمیه کههنر تو این فضا قرار داره. برایروزی بقیه سخته که ازش تقلید کنن.»
سر محقق سپیدپوش چرخید وعین به فضای خالیای که انگشتمذات در آن بود خیره شد.
«تو اون فضای خالی چیه؟»
با خونسردیبشه به محققوجود سپیدپوش نگاه کردم.
«چیزهای مختلف. زیردستان، رفقا، لشکر ششهمینه جنگجو، رهبر قبلی اتحاد، خشم، فقدان،غیبش حسرت، انتقام، سرسختی، درک رزمی، پوچی، بیخوابی...»
با دیدن محقق سپیدپوشِبمونه دستپاچه، یک چیز حیاتیراستش دیگر هم اضافه کردم:
«مسئولیت.»
«یعنی میگی آدم بایدوجود برای یاد گرفتنش، ازسنده همه اینا تقلید کنه؟»
«بازم غیرممکنه. هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو، هنر رزمیِ رهبر اتحاد ایمه. تو هم بهتره یه مدت این بردهبازیها ووسواس دزدی هنرهای رزمی رو بذاری کنار و مسیر خودت رو پیدا کنی. فکر میکنی از رهبر اتحاد ایم باهوشتری، پسنداری چرا چشم طمع به هنر رزمیِ اون دوختی؟ واسه خودت یکی بساز. مثل یه دزد به مال بقیه چشم نداشته باش.»
محقق سپیدپوش لبخند موذیانهای زد.
«ناخواسته فریب خوردم و با رئیس خاندان سومون جنگیدم، ولی به لطف همون حسابی بهم خوش گذشت. با این حال، قصد دارم یه مدتراستش غیبم بزنه. تو هم سعی کن زنده بمونی. اصلاً خوب نیست که به دست اشباح بمیری، چون اونوقت سرگرمیِ منم از بین میره. اگهجواب بمیری، تقصیر من نیست. اگه زنده بمونی، به لطف منه. یادت نره. از بین اینهمه چیز، اشباح... قایم شدن هم واسه خودش یه راهحله.»
«نکنه توبشه اشباح رووجود تحریک کردی، هان؟»
«نباید همیشه به نیتذات شومی که پشت حرفای یهمفیدی نفر پنهان شده شک کنی.»
حرفهای خودملحظه را مثل پتکعین کوبید توی سرم.
«هیچکس نمیتونه با اشباح ارتباط برقرار کنه. برای همینه که تو مقر قدیمی میمونن. حتی رهبر فرقه هم نمیتونه به راحتی احضارشون کنه. چون از همدیگه حسابهنر میبرن و محتاطن. رهبر فرقه نمیتونه حرفی از تو زده باشه. شاید چهار پادشاه بهشتی که ازت شکست خوردن، رفتن به مقر قدیمی و اشباح از طریق اونابدی ماجرا رو شنیدن. واسه همینه که نباید به این راحتیها سر به سر فرقه شیطانی بذاری. حرومزاده پررو، هر چی باید میگفتم رو بهت گفتم، حالا هم گمشو.»
بلند شدم و باوجود مشت گرهکرده به محققسنده سپیدپوش ادای احترام کردم.
«امپراتور رزمی،راستش ازت ممنونم.ذات تو هم گمشو.»
«...»
«اشباح خیلی ترسناکن، پس برو یه غاری جاییابرا بکن و قایم شو. کی میدونه؟ شاید چهارسنده پادشاه بهشتی تو رو هم لو داده باشن.»
«امکان نداره.»
«"ارشدها، میگن وقتی ما داشتیم با رهبر فرقه هائو میجنگیدیم، یه یارویی اونجا وایستاده بود و فقط داشت نقاشی میکشید.وسواس واقعاً؟ عجب حرومزاده جالبی. خیلی وقته گذشته، باید برم موریم و شخصاً ریخت این کثافتِ بیاحترام رو ببینم. لقبش چیه؟نداری بهش میگن محقق سپیدپوش. اون حرومزاده لعنتی، من تو این دنیا از کثافتهایی که لباس سفید میپوشن بیشتر از همه متنفرم."»
با محقق سپیدپوش مسابقه خیره شدنحال راه انداختم، بعد هر دو باهمینه لبخندهای مصنوعی به هم نگاه کردیم.
«رفیق، مراقبقدمهای باش. یه مدتشعر لباس سیاه بپوش.»
به سمت پلهها"با رفتم و یکتعقیبه لحظه مکث کردم.
«آه، اینطوری نمیشه. تو امپراتورهنر رزمی سپیدپوشی. چقدر خجالتآوره کهداره بخوای لباس سیاه بپوشی، نه؟»
محقق سپیدپوش هیچی نگفت، برایعین همین همانطور که از پلههاذات میرفتم پایین، زیر لب غر زدم:
«امپراتور رزمی... واو، عجب لقب پرطمطراقی. ولیبالای اشباح ترسناکن. خیلی ترسناک. شما حرومزادههای برده،تعقیبه کندن غار رو تموم کردین؟ عمیقتر بکنین.»
از طبقه بالا،"با صدای محقق سپیدپوشتعقیبه به گوش رسید:
«خفهشو.»
«باشه، باشه.»
اون حرومزاده خیلی خائنتر ازشعر این حرفها بود که بشهبشه هر چی میگه رو باور کرد.
ولی به هر حال، بهاینکه نظر میرسید که اشباح واقعاًلحظه دست به کار شده بودن.
اونا احتمالاً قویتر از حدهنر انتظار بودن، ولی در کمالداره تعجب، اصلاً احساس ترس نمیکردم.
نمیدونم چرا.
همینطور که به سمت اتحاد موریممناسب میرفتم، یک لحظه با خودم فکر کردماینکه و فهمیدم اشباح چه جور آدمهایی هستن.
به عبارت دیگه، اونا دقیقاًاینکه از همون قماشِ دائمالخمرهایی بودنلحظه که تو جوونیم تو مسافرخونهها میدیدم.
هیچ مهارت اجتماعیای ندارن، از اولهمینه تا آخر چرتوپرت میگن و هیچغیبش دردی هم از کسی دوا نمیکنن.
تنها فرق بین یه شبحعین و یه دائمالخمر اینه کهذات هنرهای رزمیِ شبح قویتره یا نه.
تحلیل کامل شد.