چپتر 113: کی داره مزاحم سنگپروندن من میشه؟
0اولین بساطورم عرقخوری بعد ازدادم پنجاه روز بود.
تو تمام این مدت داشتم «هنر بیقلب سایهبخاطر ماه» رو تمرین میکردم و هیچ وقت و حوصلهایکاملاً نداشتم، حتی فکر نوشیدن هم به سرم نزده بود.
بعد از پایین اومدن از ویلایقیافه کوهستانی «جریان یشم» و کمی پیادهروی،گرفتم وارد اولین مسافرخونه خلوتی شدم که دیدم.
این منطقه پر ازمیپرسیدم مغازههای داغون و دربوداغونی بودبرکه که حتی تابلو هم نداشتن.
آدمایی که کوهنوردی میکنن معمولاً عشقِسوالی نوشیدنن، واسه همین گروه ما همفرقه قاطی مردم عادی نشست به نوشیدن.
با این حال، مشتریهای مسافرخونه هر از گاهیبخاطر زیرچشمی نگاهمون میکردن و تا فهمیدن ما رزمیکارای موریمکاملاً هستیم، یکییکی گلو صاف کردن و فلنگ رو بستن.
قصد نداشتیم مشتریهادارن رو بپرونیم، ولیقیافه خب اینجوری شد دیگه.
لابد هاله و ابهت «شیطانارشد شمشیر» حتی برای مردم عادیعقاب هم زیادی سنگین و خفن بود.
کاریش نمیشد کرد، باادامه اینکه شیطان شمشیر قیافهشمیرسید نسبتاً جنتلمن و موقر میزد.
با دیدن اینسوالی صحنه، «نور درخشان»میپرسیدم همونطور که مینوشید گفت:
«به نظرم ملت دارنمیرن در میرن چون قیافه لیناجوره زاها زیادی وحشی و ناجوره.»
«……»
حرف نور درخشان رو به یه ورم گرفتممیرسید و به نوشیدن ادامه دادم و هر سوالیسفید که به ذهنم میرسید از شیطان شمشیر میپرسیدم.
«ارشد، بخاطردادم فرقه توی «برکهمیرسید عقاب سفید» موندی؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«نه کاملاً. هر جا باشم اگهبخاطر بخوان منو بکشن آدم میفرستن. ولیموندی آدم درست و حسابی ندارن که بفرستن.»
«چرا؟»
شیطان شمشیر لبخند محوی زد.
«چون بایدملت آماده تلفاتمیرن سنگین باشن.»
حالا که فکرش رو میکنم، اونبخاطر مردی بود که بعد از کشتن اعضایجواب فرقه، از فرقه شیطانی زده بود بیرون.
این بار، نور درخشانادامه چیزی رو پرسید کهمیرسید براش سوال شده بود.
«استاد، تو هم با رهبرمیرسید اتحاد جنگیدی هم با رهبرتوی فرقه. میتونی بگی کدومشون سرتره؟»
سوال اینملت بود کهمیرن کی قویتره.
شیطان شمشیر رفت تو فکر.
«رهبر اتحاد و رهبر فرقه...»
راستش رودادم بخواید، منمذهنم کنجکاو بودم بدونم.
حتی تو دوران «شیطان دیوانه»چون بودنم، رهبر فرقه و رهبر اتحادورم هیچوقت تنبهتن با هم درگیر نشدن.
«با اون همه زیردستی که هر کدوم دارن، بعید میدونم هیچوقتسفید دلیلی برای رودررو شدن داشته باشن. از دید من، به نظر میاددرست «انرژی درونی» رهبر فرقه عمیقتره. اگه یه دوئل باشه، رهبر فرقه میبره.»
نور درخشان باگرفتم قیافهای که انگار کمیذهنم جا خورده بود پرسید:
«و اگه دوئل نباشه چی؟»
شیطان شمشیرملت با پوزخندمیرن جواب داد:
«رهبر اتحاد جونش رو میذاره وسط و گزینه نابودی متقابل رو با رهبر فرقه انتخاب میکنه. حمله به قصد نابودی متقابل از طرف مردی در حد و اندازه رهبر اتحاد، چیزی نیست که حتی رهبر فرقه بتونهاون راحت ازش قسر در بره. هیچکدومشون نمیتونن سالم از اون مهلکه بیرون بیان. حداقل یه دست یا پایی قطع میشه، پس حتی پیروزی هم یه پیروزی واقعی نیست. طبق برآورد من، این دو تا احتمالاً سطح همدیگهزیردستی رو سنجیدن و دارن به تمرینشون ادامه میدن و زمان میخرن. آرامش نسبی فعلی تو موریم احتمالاً بخاطر اینه که توازن بین این دو تا کموبیش برقراره. البته از نظر جناحهاشون، ولی خب قدرت رزمی فردیشون هم دخیله.»
در واقع، الان زمانیادامه بود که هر دو طرفمیپرسیدم داشتن قدرتشون رو انبار میکردن.
این زمانی بودسوالی که به منمیپرسیدم هم داده شده بود.
چیزی کهملت تو ذهنممیرن بود رو پرسیدم.
«ارشد، توذهنم هم هنرهایمیپرسیدم شیطانی یاد گرفتی؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«اونایی که از بچگی تو فرقه هنرهای رزمیبخاطر یاد میگیرن، با هنرهای شیطانی شروع میکنن. اصولداد اولیه «گردش چی» کلاً با جناح راستین متفاوته.»
از اونجایی که منم داشتم «هنرقیافه بیقلب سایه ماه» رو یاد میگرفتم،گرفتم کنجکاو بودم بدونم چه فرقی داره.
«چه فرقی دارن؟»
«توی مرحله پیریزی و فونداسیون، اونا اغلب میانبر میزنن. بعدارشد از حدود دوازده سیزده سال تمرین، «انحراف چی» خود به خودباشم رخ میده، که یه عاقبت اجتنابناپذیر بخاطر استفاده از اون میانبرهاست.»
نور درخشان پرسید:
«دوازده سیزدهملت سال خیلیمیرن کم نیست؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«واسه همینه که فرقه اغلب تو همچین دورههای زمانیای جنگارشد و درگیری راه میندازه. اعضای عادی فرقه قبل از اینکه مشکلاتباشم بدنی سراغشون بیاد، تو مأموریتها یا درگیریها میمیرن. میانگین عمرشون کوتاهه.»
این یکی ازسوالی مسائل داخلی فرقهمیپرسیدم بود که خبر نداشتم.
شیطان شمشیر گفت:
«طرز فکر اون بالادستیها به طرز ناامیدکنندهای بیرحمانهست. از همون اول، علاقه چندانی به زندگی اعضای ردهپایین فرقه ندارن. اونا کالای مصرفیان. وقتی بمیرن جایگزین میشن. بینشون یه سری آدمای باهوش پیداتلفات میشن که بر انحراف چی غلبه میکنن و از بحرانهای نزدیک به مرگ جون سالم به در میبرن. همینطور که سنشون میره بالا، طبیعتاً رتبهشون هم میره بالا. فرقه بهشون رسمیت میده.بودم به لطف مزایای مختلف، پول، زن و یه محیط لوکس و بریز و بپاش، وفاداریشون عمیقتر میشه. اینجوری، اونا تبدیل میشن به یه کالای مصرفیِ کمی مفیدتر که باهاشون بهتر رفتار میشه.»
یه پیکورم واسه خودمادامه ریختم و خندیدم.
عجیب بود که طرز فکرمیرسید شیطان شمشیر و من درتوی مورد فرقه چقدر شبیه هم بود.
رهبر فرقهملت آدما رو بهچون چشم آدم نمیبینه.
شیطان شمشیرذهنم این رومیپرسیدم خوب میدونست.
شیطان شمشیر بعد ازادامه اینکه قیافهم رو براندازمیرسید کرد، با بیخیالی پرسید:
«چرا میخندی؟»
«همینجوری خندیدم چون خیلیمیرن شبیه افکار همیشگی خودمه.وحشی خب، اتحاد فرق داره؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«یه سازمان خواه ناخواه تابع تفکرات رهبرشه. اتحاد هم خیلی راحت میتونه مثل فرقه بشه. فرقه همموندی میتونه راحت بشه مثل اتحاد فعلی. این مشکل رهبرانه، نه سازمان. اگه رهبر فعلی اتحاد مردی مثلمحوی رهبر فرقه بود، و برعکس، مردی مثل ایم سو-بک رهبر فرقه بود، من فرقه رو ترک نمیکردم.»
سر تکون دادمسوالی و بعد ازمیپرسیدم شیطان شمشیر پرسیدم:
«وقتی باملت رهبر فرقه رودرروچون شدی سخت نبود؟»
«تنها شکست واقعی منمیپرسیدم مرگه. رهبر فرقه هم نمیتونهبرکه منو به این آسونی بکشه.»
با شنیدن حرفای شیطان شمشیر، داشتم بهذهنم حدسیات خودم شک میکردم، اما این جملهبرکه آخرش یه حقیقت خاصی رو برملا کرد.
«نکنه اون واقعاً همونذهنم مردِ دارای "بدن آسیبناپذیر"بخاطر باشه که شایعات قدیمی میگفتن؟»
این بار،ملت شیطان شمشیرمیرن از من پرسید:
«راستی، رهبر فرقه (منظور لیارشد زاهاست)، هالهت یه نموره تغییرعقاب کرده. هنر رزمی جدیدی یاد گرفتی؟»
«ارشد، تو آخه از کجادادم این چیزا رو میفهمی؟ من کهبخاطر حس نمیکنم اصلاً تغییری کرده باشم.»
شیطان شمشیر خندید.
«این یه چیز نسبتاً ظریفه.»
«توضیح بده.»
شیطان شمشیرورم جامش رو بالادادم برد و گفت:
«بیا فرض کنیمسوالی این جام رو بهترینارشد استاد جامساز دنیا ساخته.»
سر تکون دادم.
«از طرف دیگه، فرض کنیم جامِ شاگرد من یه کپی باشه، شبیه کار استاد سازنده.کاملاً واسه عرقخورهای معمولی تشخیص اصل از کپی سخته. چون شکلشون عین همه. اما به چشمباید خود استاد سازنده که جام رو ساخته، تفاوت بین کپی و اصل کاملاً تابلوئه. چرا اینجوریه؟»
نور تابان جواب داد:
«نکنه به خاطر اینهزاها که میتونه تفاوت سطحورم تکمیل شدن رو ببینه؟»
شیطان شمشیرارشد جامش روفرقه زمین گذاشت.
«واسه یه رزمیکار هم همینه. ما سه نفر رزمیکار کامل نیستیم. ولی اگه اون نسخه کپیحرف داره به سمت کامل شدن میره... اون تفاوت کمکم به چشم میاد. اگه حس میکنی با قبلجواب فرق کردی، یعنی رهبر فرقه داره مسیر رو درست میره. از طرف دیگه، شاگرد پرمشغله ما اینجا...»
نور تابان که صورتشچون از مدتی پیش سرخناجوره شده بود، جواب داد:
«استاد.»
شیطان شمشیر سری تکون داد.
«خوبه که ثبات داری.»
«بله.»
«ولی روزی میرسهمیرن که روح توزاها هم بیدار میشه.»
چون مطمئن نبودمقیافه داره دستش میاندازه یاحرف جدی حرف میزنه، پرسیدم:
«چرا؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«چون شاگردنور منه، پس حتماًمینوشید همچین روزی میاد.»
درست همون لحظهای که شاگردشقیافه یه کم احساساتی شده بود،ورم نیت اصلی شیطان شمشیر رو شد.
«حتی اگه رهبر فرقه بمیره، فرقه به این راحتیا از هم نمیپاشه. چون خیلی از خاندانهای قدیمی بهش وصلن. واسهبرکه همین باید یه رهبر فرقه درست و حسابی سر کار بیاد. حتی اگه معنیش کشتن تمام رهبرای فعلی باشه. چهمحوی شاگرد من بعداً رهبر فرقه بشه چه یه حرومزاده دیگه، راه دیگهای نیست. در هر صورت، رهبر فعلی فرقه باید بمیره.»
این حرفی بود که نور تابان قبلاً همسفید چند بار شنیده بود، واسه همین یه جوابمنو تند و تیز بلافاصله از دهنش پرید بیرون:
«استاد، من هیچدارن علاقهای ندارم چیزیقیافه مثل رهبر فرقه بشم.»
«چرا؟»
نور تابان جواب داد:
«آخه به نظر میاد همشون یه مشت حرومزاده دیوونهن. خودِ این ایدهسوالی که منطق دنیا توی دکترین اونا خلاصه شده... با اینکه من خودمجواب یه دیوونهم که شدیداً عاشق زنام، ولی قبول کردن همچین عقیدهای برام سخته.»
وقتی شیطانارشد شمشیر خندید،فرقه نور تابان پرسید:
«چرا میخندی؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«فرقه شیطانی همینه دیگه. اون حرومزادهها آدمایی نیستن که بشه با حرف قانعشون کرد.سوالی اونا کسایین که با زور و سرکوب حکومت میکنن. متعصبها رو نمیشه با منطقکاملاً رام کرد، باید کشتشون و حذفشون کرد. دیر یا زود، روز تعیین برنده فرا میرسه.»
شیطان شمشیرچون به منزاها نگاه کرد:
«رهبر فرقه، تو هم باید اینو آویزهارشد گوشت کنی. بخشی از این دنیا همین الانشجواب هم دیوونهست و خیلی وقته که اینطوری بوده.»
واسه یه مکالمه تویمیرن یه مسافرخونه درب ووحشی داغون، بحث خیلی «کلانمقیاسی» بود.
نمیدونم اصلاً کلمهای مثلمیپرسیدم «کلانمقیاس» وجود داره یا نه،برکه ولی به من ربطی نداره.
در هرورم صورت، بساطادامه مشروبخوری خوبی بود.
یه کم بیشتر فهمیدمذهنم که شیطان شمشیر با چهفرقه طرز فکری داره زندگی میکنه.
نظرم در مورد «جنابمیرن پیپی» هم نسبت به قبلناجوره یه کم تغییر کرده بود.
بیشتر وقت رو با تعریف کردن چرت وتوی پرتهای مختلف با شیطان شمشیر گذروندم و وقتیباشم بساط مشروب داشت تموم میشد، یه درخواستی ازش کردم.
«ارشد، یه خواهشی دارم.»
«بگو.»
«نمیدونم واسه دوئل بعدی کیچون مد نظرتونه، ولی لطفاً اونحرف موقع من رو هم خبر کنید.»
«فکر کنم خیلیمیرسید طول بکشه، ولیبخاطر باشه، خبرت میکنم.»
یه لحظهورم به صورت شیطاندادم شمشیر زل زدم.
شاید بخاطر اینکه مردی بود که هر لحظهبخاطر با عزم مرگ زندگی میکرد، وقتی اجزای صورتشداد رو میخوندم، حس نمیکردم عمر طولانیای داشته باشه.
ممکن بود استادهایی که رهبر فرقهقیافه فرستاده غافلگیرش کنن، یا شایدم بدشانسی میاوردادامه و به دست «سه فاجعه» حذف میشد.
ولی حالا که با هم ارتباطبخاطر داشتیم، دیدم دلم نمیخواد ببینم شیطانموندی شمشیر یه گوشهای به طرز بیهودهای میمیره.
قصد داشتم با چشمایادامه خودم ببینم اون سایه مرگیمیپرسیدم که بهش چسبیده دقیقاً چیه.
یهو یهدادم فکری بهذهنم سرم زد.
«نکنه کارِ راهب دیوانه باشه؟»
زمان ظهور راهب دیوانهمیپرسیدم یه کم مبهمه، واسهتوی همین نمیتونستم مطمئن باشم.
یه دورهای بود که راهب دیوانه پیداش شد، کلی حادثه و بدبختی درستتوی کرد و وحشیبازی درآورد و بدنام شد؛ دورهای هم که من رو دنبالآدم خودش میکشوند بعد از اون بود، واسه همین خودمم یه کم گیج شدم.
در هر صورت، کشتنذهنم مردی که «بدن روئینتن»بخاطر داره کار آسونی نیست.
شایدم رهبر فرقهدارن شخصاً باهاش روقیافه در رو شده.
بعد از اینکه یه مقدارارشد متعادلی با اون دو نفرعقاب نوشیدم، از جام بلند شدم.
اونا داشتن برمیگشتن به «برکه عقاب سفید» و منم بایدارشد میرفتم سمت «باند خرگوش سیاه»، واسه همین جلوی مسافرخونه چند تاباشم کلمه معمولی رد و بدل کردیم و از هم جدا شدیم.
به محض اینکهسوالی تنها شدم، «نیش خرگوشارشد سیاه» رو کشیدم بیرون.
دست خودم نبود، همشمیرن «هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو»یناجوره رهبر اتحاد میومد توی ذهنم.
همینطور که یه مرد مست داشت راه میرفت و شمشیرش روسفید توی هوا میچرخوند، تاجرهایی که تک و توک میدیدمشون، به محض دیدندرست من یا از ترس میافتادن روی زمین یا پا به فرار میذاشتن.
ولی طبقورم معمول، به یهدادم ورم هم نبود.
وقتی خودم امتحانش کردم، فهمیدم «هنر شمشیرارشد بزرگ شش جنگجو» تو یه کلمه، یهموندی تکنیک شمشیرزنی بود که باورش سخته چقدر دشواره.
این هنر شمشیری نبود کهچون بشه فقط با نگاه کردن بهورم یکی دیگه، ادای حرکاتش رو درآورد.
با این حال، برام جالب بود که رنگتوی تیغه مدام عوض میشد، واسه همین توی اون جادهاگه خلوت هی ضربات رو به پایین رو تکرار میکردم.
بعدش یه زن دیگهادامه که داشت رد میشدمیرسید جیغ کشید و فرار کرد.
«آه...»
یعنی این دنیاییه کهمیرن آدم حتی نمیتونه اونجوریوحشی که دلش میخواد تمرین کنه؟
شایدم یه کم زیادهروی بود؟
با خودم فکر کردم که وضعیت اونقدرذهنم ترسناک هست که مردم بگرخن، واسه همینبرکه چارهای نداشتم جز اینکه شمشیر رو غلاف کنم.
بعد ازدادم اون، با دستمیرسید خالی تمرین کردم.
همینطور که راه میرفتم و مدام با تیغهوحشی دستم ضربات رو به پایین میزدم، مردمی که گهگاهیمیرسید توی جاده میدیدم بالاخره دست از جیغ زدن برداشتن.
یه کم ترسیده بودن، ولی بیشتربخاطر قیافه و نگاهی رو داشتن کهموندی آدم به یه «حرومزاده دیوونه» میندازه.
حدس میزنم بخاطرگرفتم همینه که دیوونهسوالی بودن اینقدر راحته.
یهو دست چپم رو با «چی شعله» وبخاطر دست راستم رو با «هنر یخ» پوشوندم، بعدداد با تیغه هر دو دست ضربه زدم پایین.
بعد ازملت اینکه چندمیرن بار امتحانش کردم...
حتی خودمم فکر کردممیپرسیدم این حرکت خیلی ترسناکه،توی واسه همین بیخیال شدم.
مردی که پاشگرفتم رو از گلیمشسوالی درازتر نمیکنه؛ اون منم.
از مسیرهای کوهستانی،سوالی خیابونهای شلوغ و جادههایارشد متروکه گذشتم و برگشتم.
توی راه، یه لحظه وایسادم تاقیافه به یه دریاچه بینام نگاه کنم کهادامه موقع رفتن به «کوه بیداری» دیده بودم.
«آرامش، مثل دریاچه، نصیب من.»
داشتم با دقت دنبال یه سنگ تخت و نازکمیپرسیدم میگشتم تا روی آب سر بدم که یه دستهجواب غاز وحشی نزدیک شدن، منم یه لحظه تماشاشون کردم.
«......»
با این حال، دسته غازهایی که بهزاها هوای غذا داشتن سمت من میومدن، یهو تغییرسوالی مسیر دادن و از لب آب دور شدن.
همونطور که دسته غازها دور میشدن، آدمهای مختلفیتوی که به نظر نمیرسید از من ترسی داشتهباشم باشن، جمع شدن و پشت سرم موضع گرفتن.
بدون اینکهورم برگردم، دستادامه به سینه وایسادم.
«کدوم خری جرأتسوالی کرده سنگپرانی منمیپرسیدم رو خراب کنه؟»
«......»
به نظر میومد حرومزادههایی باشن کهبخاطر «قصد کشت» اونقدر زیادی دارن کهموندی باعث فراری دادن دسته غازها شده.
چرا بعدورم از محاصره کردنمدادم بلافاصله حمله نمیکردن؟
چون برامدادم سوال شدهذهنم بود، برگشتم سمتشون.