---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 179: یوک-هاپ، چرا داری اینا رو به من یاد میدی؟ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 179: یوک-هاپ، چرا داری اینا رو به من یاد میدی؟

0

نه حوصله گردش چی داشتم و نه‌بودم​ اصلاً دلم می‌خواست تمرین کنم، برای همین‌بود​ فقط زل زدم به ابرای در حال گذر.

باید حدود سه روز همین‌جا‌چیه​ می‌موندیم تا کاروان پناهنده‌ها صحیح و‌می‌زنی​ سالم وارد دره گل روان بشن.

اگه به چشم یه کار کسالت‌بار‌می‌کنی​ بهش نگاه می‌کردم، این سه روز‌اطراف​ برام مثل یه کابوس بی‌پایان کش می‌اومد.

ولی اگه به عنوان یه فرصت کمیاب‌موقع​ برای استراحت تو یه ویلای کوهستانی با منظره‌ای‌می‌کنه​ معرکه بهش فکر می‌کردم، می‌شد یه مرخصی بی‌نظیر.

تو وضعیتی بودم که بیشتر‌بی‌نظیر​ از تمرین به استراحت نیاز‌هیچ​ داشتم، پس هیچ غلطی نکردم.

کار من‌کردم​ اینجا این‌هاپ​ بود که...

به ابرا نگاه‌هاپ​ کنم و گل‌ها‌می‌کنی​ رو تماشا کنم.

و هر از گاهی هم نگاهی‌حتی​ به شیطان شبحِ زندگی قبلیم بندازم‌کنه​ که اونم داشت گل‌ها رو دید می‌زد.

این مرتیکه که اصلاً به گروه خونیش نمی‌خورد تو کار گل و گیاه باشه،‌بود​ ظاهراً اونم هیچ کار مفیدی برای انجام دادن نداشت، چون داشت تو یه مسیر‌می‌زد​ پر از گل که توش تعداد غیرعادی‌ای از گل‌های خاص شکوفه داده بودن، پرسه می‌زد.

یهو دیدن منظره‌ی شیطان شبحِ زندگی‌داری​ قبلی که داشت از گل‌ها لذت می‌برد‌اطراف​ برام اون‌قدر جالب شد که صداش کردم.

«یوک-هاپ.»

«چیه؟»

«داری چه غلطی‌می‌شد​ می‌کنی؟ مثل گربه‌های‌وضعیتی​ ولگرد محله پرسه می‌زنی.»

«فقط دارم‌کردم​ اطراف رو‌هاپ​ نگاه می‌کنم.»

این استاد یوک-هاپ بود؛ مردی که حتی‌گربه‌های​ موقع زل زدن به گل‌ها هم حاضر‌استاد​ نبود اعتراف کنه داره اونا رو تماشا می‌کنه.

به شیطان شبح زندگی قبلی فکر کردم که مثل یه‌نبود​ تابلوی نقاشی داشت گل‌ها رو تحسین می‌کرد، و برای پر‌می‌کرد​ کردن سکوت، کلماتی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم.

«کنج دره عطر‌می‌شد​ باران چپیده‌ام و‌وضعیتی​ به گل‌ها خیره شده‌ام.»

وقتی این چرت و پرت‌های‌چیه​ تصادفی رو پروندم، شیطان شبح زندگی‌می‌زنی​ قبلی با دقت بهم زل زد.

«...»

به شیطان شبح‌می‌کنم​ و گل‌ها اشاره‌حتی​ کردم و ادامه دادم.

«گل‌ها که تو باد‌مرخصی​ به این‌ور و اون‌ور تاب‌نیاز​ می‌خورن، ازم یه سوالی می‌پرسن.»

شیطان شبح جوری‌یوک​ جواب داد که‌داری​ انگار می‌خواست همراهی کنه.

«چی می‌پرسن؟»

«می‌پرسن ما از کجا اومدیم.»

شیطان شبح‌فکر​ با لحنی‌مرخصی​ بی‌روح جواب داد.

«من از‌کردم​ فرقه شش‌هاپ​ هارمونی اومدم.»

منم جواب دادم.

«من از‌اطراف​ استان ایلیانگ اومدم.‌مردی​ گل‌ها دوباره می‌پرسن.»

«...»

«می‌پرسن اونجا هم گل‌هایی شبیه اونا‌داری​ پیدا می‌شه یا نه. وقتی می‌گم‌دارم​ آره، نگاه گل‌ها روی شمشیرم قفل می‌شه.»

شیطان شبح پرسید.

«چرا؟»

«می‌پرسن آیا منِ شمشیرزن با شمشیرم به اون گل‌ها آسیبی زدم‌غلطی​ یا نه. وقتی می‌گم نه، گل‌ها بالاخره نفس راحتی می‌کشن. ولی‌زندگی​ من بهشون خبری رو دادم که قراره چند روز دیگه سرشون بیاد.»

«چه خبری؟»

«اینکه اگه یه گله حروم‌زاده‌ی‌داری​ شیطانی بریزن تو دره عطر باران،‌دارم​ منم چاره‌ای جز کشیدن شمشیرم ندارم.»

استاد یوک-هاپ که انگار‌استاد​ اونم یه نمه رد‌زدن​ داده بود، ازم پرسید.

«گل‌ها چی جواب می‌دن؟»

«می‌گن کاریش نمی‌شه کرد.‌هاپ​ و خوشحالن که حداقل تونستن‌ولگرد​ یه گپ کوتاه باهام بزنن.»

تا الان دیگه‌هاپ​ استاد یوک-هاپ حسابی‌می‌کنی​ باهام راه اومده بود.

«طبیعت گل دقیقاً همینه.»

وقتی سرم رو تکون دادم، استاد یوک-هاپ‌بودم​ با یه حالت عجیبی لبخند زد و‌بود​ در حالی که به گل‌ها نگاه می‌کرد، گفت.

«هوی، من یوک-هاپم. نه یوک-گاپ...»

زدم زیر خنده‌هاپ​ و محکم کوبیدم‌می‌کنی​ رو ران پام.

«هاها.»

استاد یوک-هاپ هم‌می‌شد​ یه خنده‌ی ریز کرد‌بودم​ و بعد بهم گفت.

«هوی رهبر فرقه، بیا بدون‌چیه​ استفاده از ذره‌ای انرژی درونی،‌محله​ با شمشیرهامون مبارزه تمرینی کنیم.»

بلند شدم‌یوک​ و رفتم‌چیه​ سمت استاد یوک-هاپ.

این مرتیکه یه قیافه‌ی نیمه‌متقاعد‌مردی​ به خودش گرفته بود، انگار که‌اعتراف​ داشت به یه جور روشنگری می‌رسید.

شمشیر چوبیم رو‌می‌شد​ محکم گرفتم و‌وضعیتی​ با لحنی آروم گفتم.

«لی زاها،‌کردم​ یه صاحب مسافرخانه‌چیه​ از استان ایلیانگ.»

استاد یوک-هاپ‌یوک​ شمشیرش رو کشید‌داری​ و جواب داد.

«استاد یوک-هاپ، آخرین بازمانده از فرقه شش هارمونی.‌زدن​ فرقه‌ای که قبل از اینکه بتونم به تمام‌شبح​ هنرهای رزمیش مسلط بشم، از صفحه روزگار محو شد.»

«عجب تصادفی.»

«چی؟»

«مسافرخونه منم بعد از‌چیه​ اینکه آتیش گرفت، از‌ولگرد​ صفحه روزگار محو شد.»

استاد یوک-هاپ پوزخندی زد.

«آه، که این‌طور؟»

«ولی من پولای جناح غیرمتعارف رو‌داری​ بالا کشیدم و حالا دارم ده‌دارم​ برابر بزرگ‌تر از قبل از آتیش‌سوزیش می‌سازمش.»

استاد یوک-هاپ شونه‌ای بالا‌چیه​ انداخت، خندید و بعد‌ولگرد​ شمشیرش رو جلو آورد.

«تو یه شرور ترسناکی.»

شمشیر استاد یوک-هاپ رو‌مرخصی​ با شمشیر چوبیم دفع‌بیشتر​ کردم و بعد ساکت شدم.

هر دومون مثل جونورای وحشی‌ای‌چیه​ که اومده بودن گل تماشا کنن،‌می‌زنی​ حرکت می‌کردیم و همدیگه رو می‌پاییدیم.

یهو استاد یوک-هاپ بهم گفت.

«شمشیر فرقه شش هارمونی یه هنر شمشیر بی‌نهایت ساده‌ست. شرق، غرب، جنوب و شمال رو دفاع می‌کنه و با نیرویی که آسمون و زمین‌ذهنم​ رو می‌شکافه، ضدحمله می‌زنه. بعد از اینکه تو موریم آواره شدم، هنرهای رزمی مختلفی رو یاد گرفتم و اصول باطنی اونا رو تو هنر‌می‌خورن​ شمشیر شش هارمونی مخفی کردم. من اونا رو به شکل پیچیده‌ای یاد گرفتم، ولی به ساده‌ترین شکل اجراشون می‌کنم. سعی کن معنیش رو درک کنی.»

از ناکجاآباد، استاد یوک-هاپ داشت‌بی‌نظیر​ اصول باطنی هنر شمشیر شش‌هیچ​ هارمونی رو بهم یاد می‌داد.

بدون اینکه زیاد بهش فکر‌چیه​ کنم، حدود هفتاد ضربه با‌محله​ استاد یوک-هاپ رد و بدل کردم.

اولش، مبارزه تمرینی بدون تزریق انرژی درونی خیلی حس ضایع‌می‌زنی​ و عجیبی داشت، ولی حملات شیطان شبحِ زندگی قبلی اون‌قدر ساده‌اعتراف​ بودن که بدون هیچ مشکلی تونستم خودم رو باهاشون وفق بدم.

وسط مبارزه،‌اطراف​ استاد یوک-هاپ‌استاد​ پیشنهاد داد.

«سعی کن با‌می‌شد​ هنر شمشیر شش‌وضعیتی​ هارمونی جواب بدی.»

همون‌طور که گفت، با دفاع از چهار جهت اصلی—شرق، غرب،‌محله​ جنوب و شمال—ضدحمله زدم و فقط وقتی فرصتی گیر می‌آوردم،‌حاضر​ با فرو کردن، بریدن و ضربه رو به پایین حمله می‌کردم.

یه جورایی، این یه هنر شمشیر‌می‌کنی​ به شدت ساده بود، فقط یه‌اطراف​ پله بالاتر از هنر شمشیر سه عنصر.

برای مدت طولانی به درگیری با شیطان‌موقع​ شبحِ زندگی قبلی ادامه دادم و فقط از‌می‌کنه​ اصول ساده‌ی هنر شمشیر شش هارمونی استفاده کردم.

تو یه لحظه، استاد یوک-هاپ خودش داوطلبانه یه‌بیشتر​ قدم رفت عقب، شمشیرش رو عمودی چرخوند و‌گل‌ها​ یه طوفان عظیم از باد شمشیر راه انداخت.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، صورتم و‌چیه​ هر چیزی که جلو چشمم‌محله​ بود، فقط با باد پوشیده شد.

این حرکتی بود که‌چیه​ دفع کردنش بدون استفاده‌ولگرد​ از انرژی درونی غیرممکن بود.

از اونجایی که استاد یوک-هاپ این ضربه رو با‌حاضر​ قصد آموزش هنر شمشیر شش هارمونی به من زده‌نقاشی​ بود، بی‌درنگ با دقیقاً همون تکنیک یه باد شمشیر ساختم.

این دو جریان باد شمشیر مثل یه‌بودم​ گردباد با هم قاطی شدن و بعد با‌ابرا​ یه غرش کرکننده به دل آسمون شلیک شدن.

استاد یوک-هاپ بعد از‌هاپ​ فرستادن باد شمشیر، شمشیرش‌گربه‌های​ رو پایین آورد و گفت.

«فهمیدی چرا یه دفاع پولادین‌داری​ رو حفظ کردم و مسیر‌می‌زنی​ شمشیر رو ساده نگه داشتم؟»

با چیزی که‌می‌کنم​ تو طول دوئلمون‌حتی​ فهمیده بودم، جواب دادم.

«اول، برای‌فکر​ وادار کردن‌مرخصی​ حریف به اشتباه.»

«دوم؟»

«برای مسدود کردن تمام متغیرها.»

«سوم.»

«برای برگردوندن‌فکر​ ورق با‌مرخصی​ یه ضربه.»

«چهارم؟»

«برای جلوگیری از هدر‌چیه​ رفتن بیش از حد‌ولگرد​ انرژی درونی با حرکات اضافی.»

«خوبه. پنجم.»

از اینجا به‌می‌شد​ بعد، یه لحظه طول‌بودم​ کشید تا جواب بدم.

«... در نهایت، چون دفاع شش هارمونی یه‌گربه‌های​ مفهوم جامع از حرکاته که می‌تونه انواع و‌مردی​ اقسام هنرهای رزمی متفرقه رو تو خودش مخفی کنه.»

«به نظر میاد‌هاپ​ یه درک کلی ازش‌گربه‌های​ پیدا کردی. بعدیش چیه؟»

«بازم هست؟»

استاد یوک-هاپ‌فکر​ رو زمین نشست‌بی‌نظیر​ و بهم گفت.

«آروم بهش فکر کن.‌هاپ​ چرا من رو همچین‌گربه‌های​ هنر شمشیر ساده‌ای پافشاری می‌کنم؟»

منم روبه‌روش نشستم‌هاپ​ و دستام رو‌می‌کنی​ به سینه زدم.

«در نهایت... حمله آخری که جون حریف رو می‌گیره، مهم نیست چند تا باشن، به همون بریدن، فرو کردن یا ضربه‌کردن​ رو به پایین ختم می‌شه. پس، دلیلش اینه که اون رو به یه هنر شمشیر تبدیل کنی که بتونه با بیشترین اطمینان‌دادم​ ممکن آدم بکشه. یه هنر رزمی که آدم توش پیچیدگی‌ها رو تمرین می‌کنه تا سطح یه حمله ساده رو بی‌نهایت بالا ببره.»

استاد یوک-هاپ لحظه‌ای‌می‌شد​ نگاهم کرد و‌وضعیتی​ بعد سر تکان داد.

«این همون هنر شمشیر شش هارمونیه. تو هنرهای شمشیرزنی بی‌شماری که تو دنیا هست، فرم‌های خیره‌کننده، حرکات جورواجور، حقه‌ها، حملات دروغین و حرکات واقعی زیادی پیدا می‌شه. اما هنر شمشیری که من تمرین می‌کنم، یه ضدحمله تک‌حرکتیه‌زبون​ که بعد از یه دفاع همه‌جانبه اجرا می‌شه و تمام اون دوز و کلک‌ها رو خنثی می‌کنه. برای اینکه بتونی اون دفاع و ضدحمله رو سه شبانه‌روز بدون خستگی اجرا کنی، به استقامت و انرژی درونی عظیمی‌اومدم​ نیاز داری. هنر رزمی فرقه شش هارمونی اون‌قدر ساده و خالصه که پیشرفت توش خیلی کنده. از هر ده نفری که با انتظار دیدن یه چیز پر زرق و برق اومدن، هشت نُه‌تاشون با پای خودشون گذاشتن رفتن.»

«می‌تونم تصور کنم. حالا دلیلت چی بود‌گربه‌های​ که اون هنرهای رزمی پیچیده‌ای رو که‌استاد​ یاد گرفتی، تو دل همین پنهان کردی؟»

«وقتی داشتم انتقامم رو می‌گرفتم، فهمیدم که در نهایت بیشترشون رو فقط با یه فرو کردن ساده یا بریدن‌تحسین​ کشتم. فکر کردم جواب خودم رو پیدا کردم. اصل باطنی هنر شمشیر شش هارمونی در نهایت اینه که ادای‌پروندم​ بقیه رو درنیاری. از اونجا که کامل کردن یه هنر رزمی مسیریه که ته نداره، آدم نباید توش عجله کنه.»

با این حرفش موافق بودم.

حتماً به خاطر همین سبک هنر رزمی‌می‌کنی​ استاد یوک-هاپ بود که حتی تو زندگی قبلیش،‌استاد​ وقتی که شیطان شبح بود، اون‌قدر قدرت داشت.

فارغ از شخصیت یا گذشته‌اش، اون‌می‌کنی​ بیش از حد توانایی این رو داشت‌می‌کنم​ که به یه استاد بزرگ تبدیل بشه.

سرم رو تکون‌می‌کنم​ دادم و به‌حتی​ استاد یوک-هاپ نصیحتی کردم.

«اولین شاگردت باید صبورترین بچه تو‌وضعیتی​ کل دنیا باشه. با یه لجبازی و‌اینجا​ کله‌شقی معمولی سخته بشه به عظمت رسید.»

«خدا می‌دونه اصلاً‌یوک​ همچین شاگردی پیدا‌داری​ می‌شه یا نه.»

«مجبوری یکی پیدا کنی. ولی حالا‌می‌کنی​ چرا یهو داری اصول باطنی فرقه‌اطراف​ شش هارمونی رو واسه من رو می‌کنی؟»

استاد یوک-هاپ جوری‌می‌کنم​ جواب داد که انگار‌موقع​ اصلاً چیز مهمی نبود.

«وقتی بمیری، این‌می‌شد​ چیزا دیگه چه‌وضعیتی​ به دردی می‌خوره؟»

طبق روال، حالا نوبت من بود که هنر‌گربه‌های​ شمشیری رو که یاد گرفته بودم به استاد‌مردی​ یوک-هاپ یاد بدم، ولی راستش این کار بدجور سخته.

چون هنر رزمی من دقیقاً‌داری​ نقطه مقابل چیزی بود که شیطان‌دارم​ شبح تو زندگی قبلیش تمرین می‌کرد.

به همین خاطر، سعی‌استاد​ کردم اول با زبون خوش‌حاضر​ و کلمات براش توضیح بدم.

«از قضا، من دارم دنبال‌بی‌نظیر​ هنر شمشیری می‌رم که دقیقاً‌هیچ​ نقطه مقابل هنر شمشیر شش هارمونیه.»

استاد یوک-هاپ‌کردم​ سرش رو‌هاپ​ تکون داد.

«نقطه مقابلش نیست.»

«پس چیه؟»

«بیان کردنش با کلمات سخته. وقتی تو باند خرگوش سیاه مونده بودم، خیلی وقتا سو‌ابرا​ گون-پیونگ رو می‌دیدم که یه درخت آلو رو تکون می‌داد و بعد با تیغه‌اش شکوفه‌هایی‌گروه​ که می‌ریختن پایین رو می‌زد. این همون چیزی بود که تو سعی داشتی یاد بگیری، نه؟»

سرم رو تکون دادم.

«دقیقاً.»

«با گیجی نگاش می‌کردم و ازش پرسیدم داره چه غلطی‌نبود​ می‌کنه. گفت داره ادای تو رو درمیاره و فکر می‌کنه‌می‌کرد​ تو ده برابر بهتر از اون این کار رو انجام می‌دی.»

«تو بهش چی گفتی؟»

«بهش گفتم این روش تمرینی‌چیه​ با سطح مهارت اون هیچ امیدی‌می‌زنی​ توش نیست، پس بهتره بی‌خیالش بشه.»

«حق با توئه.»

«چرا داشتی شکوفه‌های آلویی رو می‌زدی که بدون هیچ‌حاضر​ الگوی خاصی می‌ریختن پایین؟ حتماً تو این کار خیلی‌نقاشی​ مهارت داشتی که زیردستات این‌جوری کورکورانه ازت تقلید می‌کنن.»

این مردک باهوش حتی بدون اینکه‌وضعیتی​ من چیزی بهش یاد بدم، فقط با‌اینجا​ سوال پرسیدن داشت یه چیزایی دستگیرش می‌شد.

با خیالی‌کردم​ راحت جوابش‌هاپ​ رو دادم.

«چون فرم‌های یه هنر‌چیه​ شمشیر، در نهایت چیزی‌ولگرد​ جز یه روند نیستن.»

«که این‌طور؟»

«اگه مثل یه الاغ لجباز، فرم‌هایی مثل سیزده فرم رو بدون هیچ تغییری اجرا کنی، توسط حریفی که دستت رو خونده‌شبحِ​ کشته می‌شی. هنرهای شمشیر و فرم‌های بی‌شماری تو دنیا هستن، ولی همه‌شون فقط موقع تمرین به درد می‌خورن؛ تو یه مبارزه‌توش​ واقعی قضیه فرق می‌کنه. کدوم استادی رو دیدی که تو موقعیت‌های مختلف، دقیقاً همون‌طوری که فرم‌های یادگرفته‌اش دیکته می‌کنن، عمل کنه؟»

«هیچ‌کدوم.»

«یادگیری اصول اولیه، پیچیده‌تر شدن قدم به قدم، و تسلط رو فرم‌های شگفت‌انگیز، همه‌شون‌استاد​ واسه اینه که بدن رو از قبل تمرین بدی و مسیرهای مختلف شمشیر رو یاد‌تحسین​ بگیری تا بتونی سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کنی واکنش نشون بدی. این یعنی چی؟»

«اگه بی‌وقفه تمرین کنی، حتی زدن شکوفه‌های پراکنده آلو یکی پس از دیگری هم می‌تونه‌می‌کنه​ تبدیل به یه فرم بشه. ولی چقدر طول می‌کشه تا کاملش کنی؟ بیشتر از زمانی‌باران​ که طول می‌کشه تا با هنر شمشیر سه عنصر تبدیل به شماره یک زیر آسمان بشی.»

بنابراین، بین هنر شمشیر استاد‌بی‌نظیر​ یوک-هاپ و چیزی که من‌هیچ​ تو ذهنم می‌پروراندم، تفاوت اساسی بود.

با وجود‌کردم​ اینکه تا حدودی‌چیه​ همدیگه رو می‌فهمیدیم.

این همون نقطه شروعی بود که شمشیر ژونگنان‌ولگرد​ و شمشیر کوه هوا، در حالی که همدیگه‌حتی​ رو درک می‌کردن، تو مسیرهای متفاوتی جریان پیدا می‌کردن.

بعد از یه‌می‌کنم​ لحظه فکر کردن،‌حتی​ به استاد یوک-هاپ گفتم.

«به نظر من، برای‌مرخصی​ اینکه شمشیرزن شماره یک‌بیشتر​ زیر آسمان متولد بشه...»

«بگو.»

«باید هم اصول سرسختانه شش هارمونی رو بدونه و هم ذات آزاد و‌می‌کنم​ رهای کوه هوا رو داشته باشه. اگه شاگردایی که ما بزرگ می‌کنیم با همدیگه‌تابلوی​ سر و کار نداشته باشن، هیچ‌وقت یه شمشیرزن بزرگ ظهور نمی‌کنه. می‌فهمی منظورم چیه؟»

استاد یوک-هاپ سر تکون داد.

«چون تو و من هنرهای رزمی کاملاً متفاوتی‌بیشتر​ رو دنبال می‌کنیم. هر دو طرف باید دوئل‌گل‌ها​ کنن و مدام به روشنگری برسن. منظورت اینه.»

کل روز رو با استاد یوک-هاپ در‌می‌کنی​ حال بحث در مورد شمشیرزنی گذرونده بودیم، و‌استاد​ تا به خودمون اومدیم، هوا تاریک شده بود.

تازه اون موقع بود که به سمت‌گربه‌های​ اقامتگاه ارباب دره عطر باران راه افتادیم‌استاد​ و تو راه به حرف زدن ادامه دادیم.

یهو، استاد‌اطراف​ یوک-هاپ بی‌مقدمه‌استاد​ این رو گفت.

«بسیار خب. تا حدودی شمشیر رو فهمیدم. فردا‌بیشتر​ بیا در مورد هنرهای کف دست، هنرهای مشت،‌گل‌ها​ هنرهای لگد زدن و مهارت سبکی بحث کنیم.»

«و بعدش؟»

«روز سوم، بیا درباره گردش‌داری​ چی، هنر ذهن و تجلی چی‌دارم​ در خارج از بدن صحبت کنیم.»

«باشه، همین کار رو می‌کنیم.»

حالا که بهش فکر می‌کنم، من و شیطان شبحِ‌نیاز​ زندگی قبلی، داشتیم درباره هنرهای رزمی بحث می‌کردیم بدون اینکه‌نگاهی​ حتی بدونیم چه جور استاد مسیر شیطانی‌ای قراره پیداش بشه.

دلیلش این بود که از‌چیه​ همون اولش، ما از اون‌محله​ آدمایی نبودیم که فرار کنیم.

در حالی که منتظر دشمن بودیم،‌می‌کنی​ هنرهای رزمی همدیگه رو تبادل و‌اطراف​ نقد می‌کردیم تا بتونیم زنده بمونیم.

شاید به همین خاطر بود.

ما دوئل‌های شمشیرمون رو تو دره عطر باران ادامه‌نیاز​ دادیم، جوری که اصلاً حساب روزها از دستمون در‌گاهی​ رفت و نفهمیدیم سه روز گذشته یا پنج، شیش روز.

یه روز، وقتی تو جایی که گل‌ها تو اوج شکوفایی بودن داشتیم در مورد‌می‌کنم​ انرژی درونی بحث می‌کردیم، اتفاقی سرم رو چرخوندم و یه پیرمرد مو سفید رو دیدم‌نقاشی​ که اون نزدیکی ایستاده بود و با دستای گره‌کرده پشت کمرش، ما رو تماشا می‌کرد.

«...»

چون نمی‌دونستم دوست‌می‌کنم​ بود یا دشمن، اول‌موقع​ من بهش سلام کردم.

«خوش اومدی، پیرمرد.»

پیرمرد مو‌کردم​ سفید نزدیک‌تر اومد‌چیه​ و ازم پرسید.

«تو ارباب‌یوک​ دره عطر‌چیه​ باران هستی؟»

«نیستم.»

پیرمرد مو سفید که‌مرخصی​ حالا نزدیک‌تر اومده بود، پشت‌نیاز​ میز نشست و ازمون پرسید.

«شما دو تا زیردستای‌هاپ​ ارباب‌زاده سوم رو که‌گربه‌های​ اومده بودن اینجا، کشتین؟»

یه نگاهی به استاد‌چیه​ یوک-هاپ انداختم و بعد‌ولگرد​ با لحنی بی‌تفاوت جواب دادم.

«دقیقاً.»

پیرمرد مو سفید‌می‌شد​ آهی کشید و‌وضعیتی​ بعد سر تکون داد.

«پس جای درستی اومدم.»

برای لحظه‌ای، هر سه‌تامون‌چیه​ تو سکوت به منظره‌ولگرد​ دره عطر باران خیره شدیم.

انگار رنگ و روی‌استاد​ اون گل‌های رنگارنگ همه‌شون‌زدن​ مثل گچ سفید شده بود.

به نظر می‌رسید‌می‌شد​ پدربزرگ مادری ارباب‌زاده سوم‌بودم​ شخصاً پاشده اومده اینجا.

ناولها | novelha.net