---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 159: ذهنیتِ سرزنش کردن یک نفر تا وقتی که خون بالا بیاره • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 159: ذهنیتِ سرزنش کردن یک نفر تا وقتی که خون بالا بیاره

0

داشتم همون مشروبی که جون‌بودن​ پیونگ آورده بود رو می‌خوردم‌زدم​ که مویونگ بک به حرف اومد.

«ارباب، می‌رم یه طبیب همین‌شکمت​ دور و بر پیدا کنم‌اولین​ و یه سری مواد اولیه بگیرم.»

در حالی که داشتم برای‌داشت​ مویونگ بک مشروب می‌ریختم، گفتم: «بی‌خیال‌بله​ بابا، نیازی نیست. بیا فقط بنوشیم.»

«رهبر هوانگ گروگانیه که باید ببریمش‌جابه‌جا​ باند خرگوش سیاه. نمی‌تونیم همین‌طوری ولش کنیم‌ولی​ و بریم. پس زهر رو همون‌جا می‌خوره.»

«فهمیدم.»

نگاهم افتاد به رزمی‌کارهای گروه‌شکمت​ کلاغ بزرگ که با عجله و‌بارت​ جون‌کندن داشتن پول‌ها رو جابه‌جا می‌کردن.

اولش زیاد بهش فکر نکردم، ولی‌اونجا​ صندوق‌های ریز و درشت حتی بیرون تالار‌ببینم​ اصلی هم داشتن روی هم تلنبار می‌شدن.

مویونگ بک هم انگار زبونش بند‌جابه‌جا​ اومده بود؛ هر از گاهی به‌نکردم​ کوه صندوق‌ها نگاه می‌کرد و آه می‌کشید.

«این... ثروت خیلی زیادیه.»

منم آهی کشیدم.

«باید یه مقدارش رو بدم به تاجرای همین دور‌زدم​ و بر. اگه چیزی تهش موند، می‌بریمش باند خرگوش سیاه.‌گره​ اینا گروه کلاغ بزرگ نبودن که، گروه دزدهای بزرگ بودن.»

رهبر هوانگ داشت‌جون‌کندن​ از اونجا رد‌جابه‌جا​ می‌شد که صداش زدم.

«هوی، رهبر گروه دزدهای بزرگ!»

«بله؟»

«بیا اینجا ببینم.»

رهبر هوانگ با تردید اومد‌پول‌ها​ جلو و با احترام دست‌هاش‌بهش​ رو جلوم به هم گره زد.

ازش پرسیدم: «تو با دزدی شکمت رو‌اونجا​ سیر می‌کردی؟ اینا دیگه چه کوفتیه؟ اولین‌ببینم​ بارت نیست که جنس‌های اسکورت رو می‌دزدی، نه؟»

رهبر هوانگ با لحنی محتاطانه جواب داد: «آه، نه‌کوفتیه​ قربان. گروه کلاغ بزرگ مسافرخونه، روسپی‌خونه و حتی یه‌داد​ کارخونه مشروب‌سازی هم داره، برای همین مقیاس کسب‌وکارمون خیلی بزرگه.»

تا دستم رو تکون دادم،‌داشت​ رهبر هوانگ سرش رو خم‌هوی​ کرد و صورتش رو آورد جلو.

یه کشیده خوابوندم تو گوشش‌پول‌ها​ و گفتم: «این‌همه پول داری،‌بهش​ اونوقت بازم باج می‌گیری؟ رد دادی؟»

رهبر هوانگ که افتاده‌دزدهای​ بود زمین، مثل فنر‌می‌شد​ پرید بالا و گفت: «متأسفم.»

برای یه لحظه افکارم چنان به‌سیر​ هم ریخت که سرم گیج رفت، برای‌اسکورت​ همین رهبر هوانگ رو دک کردم رفت.

«اصلاً نمی‌تونم طمع این آدمای پولدار‌اونجا​ رو درک کنم. طبیب مویونگ، باید‌اینجا​ چه برداشتی از این قضیه بکنم؟»

مویونگ بک جواب داد:‌داشتن​ «ارباب، من هیچ‌وقت پولدار‌اولش​ نبودم، برای همین نمی‌دونم.»

«دنیاییه که ما‌نبودن​ فقیرا حتی جرئت‌داشت​ نمی‌کنیم تصورش کنیم.»

«دقیقاً.»

«طبیب، بیا اصلاً سعی نکنیم‌داشت​ این‌جور چیزا رو بفهمیم. اگه‌هوی​ بفهمیم، ممکنه ما هم پولدار بشیم.»

«درسته. بیا فقط‌جون‌کندن​ تو همین نادونی‌جابه‌جا​ خودمون زندگی کنیم.»

همراه با مویونگ بک‌دزدهای​ سرم رو تکون دادم و‌صداش​ با هم یه پیک زدیم.

لحظه خطرناکی بود؛‌پرسیدم​ چیزی نمونده بود‌سیر​ تصادفاً پولدار بشیم.

با این حال، بعد از یه‌اونجا​ پیک مشروب، دوباره خونم به جوش‌اینجا​ اومد و سر رهبر هوانگ عربده کشیدم.

«هوی رهبر هوانگ!»

«بله!»

«یه عالمه پول کنار بذار تا بفرستیم برای مغازه‌هایی که ازشون‌بارت​ باج می‌گرفتی. بعداً خودم می‌رم بهشون سر می‌زنم، و اگه بشنوم تاجرا‌مشروب‌سازی​ دارن شکایت می‌کنن، دیگه کار با یه کشیده ختم به خیر نمی‌شه.»

«آه، فهمیدم.»

عصبانیتم هی می‌زد‌جون‌کندن​ به سرم و‌جابه‌جا​ دوباره فروکش می‌کرد.

فقط به خاطر این بود که‌داشت​ مویونگ بک بی‌سروصدا برام مشروب می‌ریخت که‌اینجا​ تونستم تا حدودی خودم رو آروم کنم.

چطوری باید‌ازش​ این حس‌دزدی​ رو توصیف کنم؟

انگار داشتم سعی‌دزدهای​ می‌کردم عصبانیتم رو جلوی‌می‌شد​ طبیب شخصیم کنترل کنم.

«طبیب، باید حساب این پول‌ها رو روشن کنیم. حتی اگه مجبور‌فکر​ شیم کل شب رو بیدار بمونیم، بیا قبل از رفتن مطمئن‌تلنبار​ شیم که پول گروه کلاغ بزرگ درست و حسابی پخش شده.»

«فهمیدم.»

مویونگ بک‌ازش​ با لحن‌دزدی​ آرومی بهم گفت:

«ارباب، هنوزم تو دنیا آدمای زیادی‌اونجا​ هستن که ثروتشون رو با مکیدن خون‌ببینم​ بقیه می‌سازن. لطفاً خشمتون رو کنترل کنید.»

سرم رو تکون دادم.

«حق با توئه. این حروم‌زاده‌ها فقط‌داشت​ وقتی می‌فهمن من چه حسی دارم که‌اینجا​ خودشون گدا بشن. پس بیا گداشون کنیم.»

«فهمیدم.»

روز بعد، بعد از اینکه سر و سامون مختصری‌زیاد​ به کار و بار گروه کلاغ بزرگ دادم، رهبر‌بیرون​ هوانگ رو به عنوان گروگان برداشتم و چپوندمش تو کالسکه.

البته فقط‌اینا​ رهبر هوانگ‌دزدهای​ رو ندزدیدم.

روز قبلش، پول‌هایی که گروه کلاغ بزرگ جمع‌دیگه​ کرده بود رو با دست‌ودلبازی بین مسافرخونه‌ها، مغازه‌ها، خانه‌های‌جواب​ پزشکی، میخانه‌ها و خونه‌های شخصی محلی پخش کرده بودم.

پول ریشه طول عمر‌بودن​ صد ساله رو هم برای‌زدم​ آژانس اسکورت خورشید تابان فرستادم.

با این حال، هنوزم یه‌پول‌ها​ عالمه ثروت باقی مونده بود، برای‌فکر​ همین همه‌ش رو بار کالسکه کردم.

انگار که بر اساس هوس خودم، یه‌اونجا​ غرامت تپل برای تأخیر تو برگشتم و خسارت‌های‌تردید​ وارد شده به فرقه هائو تعیین کرده بودم.

و این‌طوری شد که با پول‌های‌سیر​ گروه کلاغ بزرگ، رهبر هوانگ و‌جنس‌های​ مویونگ بک، سوار بر کالسکه داشتم برمی‌گشتم.

تو اون کالسکه‌ی قراضه که هی‌اونجا​ تق‌تق می‌کرد، تند تند به رهبر‌اینجا​ هوانگ که روبه‌روم نشسته بود چشم‌غره می‌رفتم.

«هوی رهبر هوانگ.»

رهبر هوانگ با سرعتی‌دزدهای​ که فقط می‌شد بهش‌می‌شد​ گفت سرعت نور، جواب داد:

«بله، ارباب.»

«چند سالته؟»

«آه، من...»

«حالا که فکرش رو‌دزدهای​ می‌کنم، اصلاً سن تو‌می‌شد​ چه اهمیتی برای من داره؟»

«...»

«چه سی سالت باشه چه چهل‌اونجا​ سال، مهم اینه که کل عمرت‌اینجا​ رو حروم کردی. غیر از اینه؟»

مویونگ بک که‌جون‌کندن​ کنارم نشسته بود،‌جابه‌جا​ سرش رو تکون داد.

«کاملاً درسته.»

دوباره از رهبر هوانگ پرسیدم:

«این تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی ما ازدواج کرده؟»

«...»

رهبر هوانگ برای‌نبودن​ یه لحظه با‌داشت​ قیافه‌ای درهم‌وبرهم نگاهم کرد.

ابروهام رو‌ازش​ گره زدم‌دزدی​ و گفتم:

«جواب نمی‌دی؟ حتماً باید یه طناب ببندم‌می‌شد​ دور کمرت و مجبورت کنم پا به‌تردید​ پای کالسکه بدوی تا سر عقل بیای؟»

«آه، نه ازدواج نکردم.»

«چرا؟»

رهبر هوانگ‌ازش​ با یه لبخند‌شکمت​ تلخ جواب داد:

«... وقتی تو موریم‌بودن​ زندگی می‌کنی، دیگه چه‌صداش​ جای حرف زدن از ازدواجه؟»

چشم‌هام گرد شد.

«چه چرت و پرتی. واو...»

مویونگ بک که‌پرسیدم​ واکنشم رو دید، انگار‌می‌کردی​ کنجکاو شده باشه پرسید:

«چرا این‌قدر تعجب کردید؟»

انگشتم رو‌عجله​ گرفتم سمت‌داشتن​ رهبر هوانگ.

«قرار بود این یه دیالوگ خفن باشه، ولی شنیدنش از دهن‌هوی​ این مرتیکه فقط حالم رو به هم می‌زنه. این ژست گرفتنش خیلی‌دزدی​ رو اعصابه. تا مغز استخونش فاسده. واقعاً تو این کار استعداد داره.»

مویونگ بک در‌پرسیدم​ حالی که خنده‌ش‌سیر​ رو قورت می‌داد، پرسید:

«آه، حالا که حرفش‌بودن​ شد، رهبر فرقه، شما هم‌زدم​ هیچ فکری برای ازدواج ندارید؟»

مکث کردم تا‌جون‌کندن​ افکارم رو جمع‌جابه‌جا​ و جور کنم.

«داره روانیم می‌کنه.»

راستش رو بخواید،‌پرسیدم​ طرز فکر منم شبیه‌می‌کردی​ همین رهبر هوانگ بود.

با این همه دشمنی که تو موریم ریخته بود رو سرم، دیگه‌اینجا​ چه جای حرف زدن از ازدواج بود؟ از شانس بدم، چون رهبر‌سیر​ هوانگ دقیقاً همین حرف رو زده بود، باید یه جور دیگه‌ای بیانش می‌کردم.

«مهارت‌هام هنوز کامل نیستن و معلوم نیست‌می‌کردن​ کی قراره ریق رحمت رو سر بکشم، برای‌ریز​ همین فعلاً نباید دور و بر زن‌ها بپِلکم.»

مویونگ بک‌اینا​ نگاهم کرد‌دزدهای​ و گفت:

«پس دلیل‌ازش​ شما هم همون‌شکمت​ دلیل رهبر هوانگه.»

«هومف.»

دستم رو گذاشتم رو پیشونیم.

بعد از مدت‌ها غرورم‌دزدهای​ جریحه‌دار شده بود، برای‌می‌شد​ همین بحث رو عوض کردم.

«گشنمه، بیاید پیاده شیم،‌دزدی​ یه چیزی کوفت کنیم‌دیگه​ و بعد راه بیفتیم.»

چون تو صدام انرژی درونی‌داشت​ قاطی کرده بودم، کالسکه‌چی سرعت کالسکه‌بله​ رو کم کرد و جواب داد:

«اولین مسافرخونه‌ای‌عجله​ که ببینم‌داشتن​ نگه می‌دارم!»

چشمم افتاد تو چشم‌دزدهای​ رهبر هوانگ، و یه لگد‌صداش​ محکم خوابوندم تو ساق پاش.

رهبر هوانگ داد‌پرسیدم​ زد: «آخ!» و‌سیر​ پاش رو چسبید.

کالسکه رو تو یه چهارراه بزرگ تو استان‌اولش​ جینموک نگه داشتیم و یه میز تو یه‌درشت​ رستوران که کلی صندلی بیرون چیده بود، گرفتیم.

کالسکه‌چی هم بهمون ملحق شد‌بودن​ و هر چهار نفرمون غذاهایی‌زدم​ که می‌خواستیم رو سفارش دادیم.

یه نگاهی به دور و‌شکمت​ برم انداختم و دیدم کلی مرد‌بارت​ تو روز روشن دارن عرق‌خوری می‌کنن.

شاید رسم و رسوم محلی‌شون‌داشت​ بود، ولی بیشترشون سلاح‌هاشون رو آماده‌بله​ و دم‌دست روی میزها گذاشته بودن.

انواع و‌عجله​ اقسام سلاح‌ها کنار‌پول‌ها​ غذاها ولو بود.

صحنه‌ش جوری بود که انگار سلاح‌هایی که‌اونجا​ باید برای زنده موندن تو دست گرفته‌ببینم​ می‌شدن، حالا داشتن از غذاها محافظت می‌کردن.

عجیبه، به نظر می‌رسید اینجا تعداد‌سیر​ رزمی‌کارها خیلی بیشتر از آدمای عادی‌جنس‌های​ باشه، برای همین از رهبر هوانگ پرسیدم:

«گفتی استان جینموک؟‌دزدهای​ قضیه این شهر‌اونجا​ چیه؟ مگه جنگه؟»

رهبر هوانگ توضیح داد:

«اینجا جاییه که آژانس‌های اسکورت زیادی مرتب توش توقف می‌کنن، ولی از اون طرف راهزن‌های محلی هم علناً‌دست‌هاش​ بهش حمله می‌کنن. راهزن‌هایی هستن که یهو از همه طرف هجوم میارن، همه‌جا رو به هم می‌ریزن، جنس‌های اسکورت‌داد​ رو می‌دزدن و در می‌رن. برای همینه که تو استان جینموک، حتی صاحب‌مسافرخونه‌ها هم اکثراً شمشیر به کمر می‌بندن.»

یه نگاهی به دور‌دزدی​ و برم انداختم و‌دیگه​ دیدم حق با اوناست.

«بهتر نیست آدم‌دزدهای​ جمع کنید و به‌می‌شد​ پایگاه راهزن‌ها حمله کنید؟»

«ظاهراً این راهزن‌ها چند تا پایگاه تو یه جایی از بیابون زدن تا‌ولی​ نیروها رو بکشونن اونجا و باهاشون درگیر بشن، برای همین پاکسازی کاملشون سخته.‌بند​ شنیدم رهبر راهزن‌ها هم استاد ماهریه، برای همین گیر انداختنش کار راحتی نیست.»

«رهبرشون کیه؟»

تو همین لحظه، یه‌دزدی​ رزمی‌کار پشمالو از میز‌دیگه​ بغلی پرید وسط حرفمون.

«بهش میگن شبح سرخ خالکوبی‌شده.»

«شبح سرخ خالکوبی‌شده...»

'لقبش در مورد خالکوبیه؟'

پس احتمالاً رو‌پرسیدم​ صورت یا بدنش‌سیر​ کلی خالکوبی داشت.

اتحاد موریم‌نبودن​ واقعاً سرش‌بودن​ شلوغ بود.

براشون سخت بود که این‌پول‌ها​ همه راه رو تا اینجا بیان‌فکر​ و یه نیروی بزرگ مستقر کنن.

رهبر هوانگ ادامه داد.

«به گروه راهزن‌هایی که‌دزدی​ شبح سرخ خالکوبی‌شده رهبریشون‌دیگه​ می‌کنه، راهزن‌های خالکوبی‌شده هم میگن.»

با این حال، از حال‌داشت​ و هوای اینجا که حتی‌هوی​ مسافرخانه‌دارها هم شمشیر می‌بستن خوشم اومد.

'به نظر نمیاد از‌داشتن​ اونایی باشن که بدون یه‌زیاد​ مبارزه حسابی، همین‌طوری تسلیم بشن.'

با دیدن برق وحشیانه تو‌بودن​ چشمای مسافرخانه‌داری که داشت از کنارمون‌هوی​ رد می‌شد، از رهبر هوانگ پرسیدم.

«این راهزن‌ها تا‌پرسیدم​ حالا زن یا بچه‌ای‌می‌کردی​ رو از اینجا دزدیدن؟»

«آره.»

«اگه اوضاع این‌قدر خرابه، به نظر‌جابه‌جا​ میاد بتونید به اتحاد موریم گزارش بدید‌ولی​ و برای سرکوبشون از اونا کمک بخواید.»

مسافرخانه‌دار که داشت غذامون‌دزدهای​ رو می‌آورد و روی‌می‌شد​ میز می‌ذاشت، جواب داد.

«...ما همچین چیزی نمی‌خوایم. مردمی که تو استان‌دیگه​ جینموک زندگی می‌کنن، باید مسائلی که تو استان‌محتاطانه​ جینموک اتفاق می‌افته رو خودشون حل و فصل کنن.»

«دلیلی برای این کار هست؟»

مسافرخانه‌دار نگاهم کرد و گفت.

«بعضی از اون راهزن‌ها اصالتاً مال همین استان جینموک هستن.‌زدم​ اونا یه مشت آشغالن که گول شبح سرخ خالکوبی‌شده رو‌گره​ خوردن و به زادگاهی که توش به دنیا اومدن خیانت کردن.»

سرم رو تکون‌پرسیدم​ دادم و بعد‌سیر​ به مویونگ بک گفتم.

«حال و هواشون شبیه مردای‌داشت​ استان ایلیانگ، یعنی همون جایی که‌بله​ به دنیا اومدمه. تصمیمم رو گرفتم.»

«چه تصمیمی؟»

«قبل از‌اینا​ رفتن، یه‌دزدهای​ روز اینجا می‌مونیم.»

«بله.»

«اگه بدشانس باشیم، فقط می‌ذاریم می‌ریم.‌اونجا​ اگه شانس بیاریم، شبح سرخ خالکوبی‌شده‌اینجا​ رو می‌گیریم و می‌کشیم. رهبر هوانگ.»

رهبر هوانگ که‌جون‌کندن​ متوجه چیزی شده بود،‌می‌کردن​ با احتیاط جواب داد.

«بله؟»

«تو حتی ریشه طول عمر صد ساله رو هم خوردی، پس مهارت‌هات باید حسابی پیشرفت کرده باشه. یه‌نفر مثل شبح سرخ خالکوبی‌شده‌کارخونه​ باید برات مثل یه شوخی باشه، نه؟ خودم دیدم که از کف دستات آتیش بیرون می‌زد. برای رهبر گروه کلاغ بزرگ، شبح‌می‌گیری​ سرخ خالکوبی‌شده حتی نباید حریف ده تا حرکتت بشه. اگه گرفتیش، حواست باشه اون‌قدر بهش سیلی بزنی تا بمیره. بذار مهارت‌هات رو ببینیم.»

رهبر هوانگ سر تکان داد.

«فهمیدم.»

اما همین‌طور که داشتم از مهارت‌های‌داشت​ رهبر هوانگ تعریف می‌کردم، همه آدم‌های اطرافمون‌اینجا​ با شک و تردید بهش خیره شدن.

هنوز برام حل نشده بود که چرا‌می‌کردی​ مردم اینجا از اتحاد موریم یا گروه‌می‌دزدی​ دیگه‌ای نخواستن تا به حساب راهزن‌ها برسن.

اگه خائن‌های این منطقه به راهزن‌ها ملحق شده‌صداش​ بودن، شک داشتم که شاید هنوزم جاسوس‌هایی اینجا باشن‌دست‌هاش​ که با راهزن‌های بیرون اطلاعات رد و بدل می‌کنن.

در حین غذا خوردن،‌داشتن​ به تعریف و تمجید‌اولش​ از رهبر هوانگ ادامه دادم.

«با مهارت‌هایی که رهبر هوانگ داره، احتمالاً‌اونجا​ می‌تونی یه تنه صد تا راهزن رو‌ببینم​ تا حد مرگ کتک بزنی، مگه نه؟»

«این دیگه یکم...»

«نمی‌تونی؟»

«صد نفر‌عجله​ شاید یکم‌داشتن​ زیاد باشه.»

«پس اون یارو‌نبودن​ شبح سرخ خالکوبی‌شده‌داشت​ چی؟ تن به تن.»

رهبر هوانگ پوزخندی زد.

«اون فقط رهبر‌دزدهای​ یه مشت راهزنه.‌اونجا​ به خودم مطمئنم.»

با چهره‌ای‌عجله​ جدی سرم‌داشتن​ رو تکون دادم.

«آه، چقدر اطمینان‌بخش.»

اما با این‌پرسیدم​ حرف‌های اطمینان‌بخش من،‌سیر​ رهبر هوانگ لبخندی نزد.

انگار موقع غذا خوردن سوءهاضمه گرفته بود،‌می‌شد​ چون با دست به سینه‌اش می‌کوبید و چند‌جلو​ لیوان آب رو پشت سر هم سر کشید.

هر کسی‌عجله​ می‌تونست ببینه‌داشتن​ که مضطربه.

بعد از جمع کردن‌دزدهای​ ظرف‌های خالی و در حالی‌صداش​ که داشتیم نوشیدنی می‌خوردیم، پرسیدم.

«رهبر هوانگ،‌ازش​ چرا این‌قدر‌دزدی​ استرس داری؟»

«آه، نه. استرس؟»

«احمق لعنتی. احتمالاً وقتی داشتی کارگرهای بدبخت رو تلکه می‌کردی این‌قدر استرس نداشتی، هان؟ اگه‌ریز​ شبح سرخ خالکوبی‌شده می‌اومد ازت پول می‌خواست، تو از اونایی هستی که بدون هیچ درگیری دودستی‌نگاه​ تقدیمش می‌کردی. بهت که گفتم. تو در برابر ضعیف‌ها قلدری و جلو قوی‌ها یه بزدل ترسویی.»

رهبر هوانگ‌اینا​ با چهره‌ای بی‌حالت‌بودن​ بهم خیره شد.

«ارباب، با شنیدن حرف‌های‌دزدی​ شما، تازه می‌فهمم که‌دیگه​ واقعاً همچین آدمی هستم.»

با این قصد حرف می‌زدم که‌اونجا​ اون‌قدر رهبر هوانگ رو سرزنش کنم‌اینجا​ تا از شدت حرف‌هام خون بالا بیاره.

«تو یه عضو‌جون‌کندن​ درجه سه از‌جابه‌جا​ جناح غیرمتعارف بودی.»

«بله.»

«رهبر یه مشت زیردست که هیچ غلطی‌می‌کردی​ نمی‌کردن جز اینکه پول مردمی که غذا‌می‌دزدی​ درست می‌کردن رو بدزدن و باج بگیرن.»

«بله.»

«یه حروم‌زاده رقت‌انگیز که بعد‌پول‌ها​ از دزدیدن وسایل آژانس‌های اسکورت،‌بهش​ واسه خودش با غرور راه می‌ره.»

«بله.»

«یه احمق نادون که از‌شکمت​ ترس یه رهبر راهزن که‌اولین​ حتی تا حالا ندیدتش، سوءهاضمه می‌گیره.»

«بله، اون منم.»

خندیدم، طوری که شونه‌هام می‌لرزید.

«خیلی وقته‌اینا​ احمقی مثل‌دزدهای​ تو ندیدم.»

ناگهان، رهبر هوانگ فنجون خالیش‌شکمت​ رو با دو دست برداشت‌اولین​ و به مویونگ بک گفت.

«دکتر، می‌تونم یه نوشیدنی بخورم؟»

مویونگ بک سر تکان‌داشتن​ داد و با لبخندی محو،‌زیاد​ برای رهبر هوانگ نوشیدنی ریخت.

«بفرمایید.»

«ممنون.»

رهبر هوانگ با نگاهی رو به‌اونجا​ پایین نوشیدنی‌اش را سر کشید، اما‌اینجا​ دستی که فنجان را گرفته بود می‌لرزید.

به رهبر‌عجله​ هوانگ خیره‌داشتن​ شدم و گفتم.

«رهبر هوانگ.»

«بله.»

«همه پول‌هات رو من بالا کشیدم. الانم داری می‌ری سمت باند خرگوش سیاه‌ببینم​ تا مسموم بشی. تا الان دیگه زیردست‌هات تو گروه کلاغ بزرگ باید اون‌قدر‌دیگه​ تو رو رقت‌انگیز دیده باشن که همه‌شون دارن متفرق می‌شن، مگه نه؟ نظرت چیه؟»

«احتمالاً بعضی‌هاشون می‌مونن.‌جون‌کندن​ من با زیردست‌هام‌جابه‌جا​ خوب رفتار می‌کردم.»

«اوه، جدی؟ عجیبه.‌نبودن​ عجب رهبر باند‌داشت​ فوق‌العاده‌ای بودی تو.»

به رهبر هوانگ‌پرسیدم​ اشاره کردم و‌سیر​ به مویونگ بک گفتم.

«واو، رهبر هوانگِ ما عجب ابهتی داره. میگه زیردست‌هاش می‌مونن. اگه زیردست‌هایی‌اینجا​ باشن که منتظر همچین آدمی بمونن، حتی منم باید اونا رو به‌سیر​ رسمیت بشناسم. هر چی باشه جناح غیرمتعارف بدون وفاداری هیچ ارزشی نداره.»

مویونگ بک‌عجله​ با چهره‌ای بی‌تفاوت‌پول‌ها​ سر تکان داد.

«درسته.»

برای مدتی، رهبر هوانگ رو به‌سیر​ حال خودش رها کردم و در‌جنس‌های​ حین نوشیدن، با مویونگ بک گپ زدم.

در مورد اتحاد موریم حرف زدیم، شمشیر چوبی‌ام رو بهش‌هوی​ نشون دادم، و در مورد اینکه پرتو سیاه و سفید‌ازش​ چطور دارن تو خانه پزشکی مویونگ با شرایط سازگار می‌شن شنیدم.

طوری با رهبر هوانگی که درست جلوم‌می‌کردن​ نشسته بود رفتار می‌کردم که انگار اصلاً‌صندوق‌های​ اونجا حضور نداره؛ یه نادیده گرفتنِ بی‌نقص.

درست همون موقع که داشتم از مویونگ بک می‌پرسیدم‌صداش​ تو آینده قصد داره روی چه هنرهای رزمی تمرکز‌دست‌هاش​ کنه، رهبر هوانگ که داشت تنهایی می‌نوشید، پرید وسط حرفمون.

«ارباب، باید چیزی بگم.»

«چیه؟ چه مرگته حروم‌زاده؟ مست کردی؟ اگه‌می‌شد​ می‌خوای تو مستی روی اعصابم راه بری، بهتره‌جلو​ آماده باشی که جونت رو به خطر بندازی.»

رهبر هوانگ که سرش‌داشتن​ پایین بود، با نگاهی‌اولش​ مصمم به کالسکه‌چی اشاره کرد.

«می‌تونم این دوستمون رو بفرستم تا‌داشت​ کل گروه کلاغ بزرگ رو احضار کنه؟‌اینجا​ اگه اجازه بدید، همه‌شون رو خبر می‌کنم.»

«برای چی خبرشون کنی؟»

رهبر هوانگ‌نبودن​ مستقیم تو‌بودن​ چشم‌هام نگاه کرد.

«...من گروه کلاغ بزرگ رو‌پول‌ها​ رهبری می‌کنم و سر شبح‌بهش​ سرخ خالکوبی‌شده رو براتون می‌آرم.»

برای لحظه‌ای دست‌به‌سینه‌نبودن​ شدم و به‌داشت​ رهبر هوانگ خیره موندم.

ناگهان نگاهم رو به پهلو چرخوندم‌سیر​ و دیدم مویونگ بک هم دست‌به‌سینه‌جنس‌های​ داره به رهبر هوانگ نگاه می‌کنه.

ناولها | novelha.net