چپتر 211: چشم باز کردم و نور کورم کرد
0وقتی هیچ صدایی نمیشنوی،میکرد بستن چشمها هم رویش،همانطور طبیعتاً حس گندی دارد.
این دقیقاًجنونم حسی بودآنها که الان داشتم.
خودم را مدام چک و لگدراضی میزدم چون سعی داشتم دوباره چشمهایمجنونم را باز کنم و بیکله بپرم جلو.
«جون مادرت دوومفنا بیار، مرتیکه روانی.کتک الان وقتش نیست.»
هیچ صدای سیلیای شنیده نمیشد،لامسهام ولی حس ورم کردن صورتم آنقدرقیافه زنده بود که فهمیدم هنوز زندهام.
شنوایی و بیناییام به فنا رفتهعوضیها بود، ولی خوشبختانه، کتک خوردن تایید میکردبیایید که حس لامسهام هنوز سر جایش است.
همانطور که ورم کردن لپم را حس میکردم، قیافهبدبختی شیطان شمشیر، نگاهش و فرم دهانش را به یادعشقِ آوردم که داشت به من میگفت «گردش چی» انجام دهم.
«تایید شد! تایید! تایید! تایید میکنم که باید چی رولامسهام به گردش دربیارم! جان من تایید کن! دوباره تایید کن!فرم یادت نره، تایید! با تنفس آروم شروع کن. خونسرد باش.»
خودم را متقاعد کردم که مسئلهجایش اینکه چند تا دشمن باقی ماندهشیطان را باید برای لحظهای به شرورها بسپارم.
برای همین استسرکوب که زندگی برایعوضیها آدمهای لجباز سخت میگذرد.
باید خودم را راضی میکردم که رویروی گردش چی تمرکز کنم، پس با بدبختیآنها همزمان اضطراب و جنونم را سرکوب کردم.
باید به آنها اعتماد کنم.
باید بهخوردن این عوضیهامیکرد اعتماد کنم.
باید به آن مردِ عشقِاعتماد شمشیر، آن مردِ حشریِ زنباززنباز و آن مردک زشت اعتماد کنم.
بیایید برایآدمهای لحظهای کار رامیگذرد به شرورها بسپاریم.
آنها میتوانند دوام بیاورند.
چون شرورخوردن هستند، اینمیکرد را قبول دارم.
در حالی که نفس عمیقی میکشیدم، به تاریکیِعشقِ مطلق خیره شدم و سپس شعلههایی را تماشامیتوانند کردم که شروع به شکوفه زدن در آن کردند.
حتماً توهم یا خیالسخت بود، چیزی که چونتمرکز عقلم سر جایش نبود میدیدم.
از آنجایی که همین الانش همکتک دچار انحراف چی شده بودم، چارهایاست جز زل زدن به شعلهها نداشتم.
وقتی به نوری که هر لحظه روشنتر میشدهمانطور نزدیک شدم تا بهتر ببینم، دیدم که مسافرخانه زاهایاد در مکانی متروک و خالی در حال سوختن است.
«زرشک... بازجنونم هم آتیش؟ لعنتی.اعتماد دیگه بکشید بیرون.»
آیا این شعلهای بود که قرار بود تا ابد در قلبماضطراب بسوزد؟ آیا به اینجا رسیده بودم تا آن آتش را خاموشزشت کنم؟ شاید مسافرخانه زاها برای همیشه در قلبم شعلهور شده بود.
اگر یک مشت آدم شرورخوشبختانه آتش به پا کرده بودند، وظیفهجایش انسانی حکم میکرد که خاموشش کنم.
مهم نبودخوردن مال منمیکرد است یا نه.
از تاریکی پرسیدم:
«کدوم پدر سوختههایی این بار آتیش بهروی پا کردن؟ چطور دلتون میاد وقتی ممکنهآنها یکی اون تو خواب باشه آتیشبازی راه بندازید!»
قبل از اینکه بفهمم، مقصرانخوشبختانه در حالی که مشعل بهلامسهام دست داشتند، به سمتم آمدند.
صورت تکتکشان را چک کردم.
همهشان مردانیجنونم بودند کهآنها کشته بودم.
جو ایل-سوم، جو یی-گیول و جوراضی سام-پیونگ که در استان ایلیانگ تاجنونم حد مرگ کتکشان زده بودم، آنجا بودند.
راکشاسای بزرگ، استاد سو، ارباب پیرِکتک اژدهای بیشاخ و رهبر جامعه شمشیراست هژمون هم مشعل به دست داشتند.
«کار شما بود؟»
ناگهان فکری به سرم زد.
اگر عوضیهایی مثل چا سونگ-ته، چهار ژنرال الهی، رهبر جامعه دنیایاضطراب زیرین جنوبی، رهبر اتحاد بهشت جنوبی، بیوک گیوم و ارباب جوانزشت سفیدرو را هم کشته بودم، آنها هم با مشعل به سراغم میآمدند.
به هر حال، مردانیرفته که کشته بودم باتایید اعتمادبهنفس بالایی مقابلم ایستاده بودند.
«لی زاها، صاحبمسافرخونهی بدبخت.»
مردههای ساکت مرا نادیده گرفتند، ازعوضیها کنارم رد شدند و مشعلهایشان رازشت به سمت مسافرخانه زاها پرت کردند.
به محضآدمهای دیدن اینسخت صحنه، نعره زدم:
«بس کنید. گفتم کافیه.»
شعلهها وحشیتر شدندتایید و مسافرخانه زاها بهاست رنگ سرخ آتشین درآمد.
جو ایل-سوم در حالیآنها که مشعلش را پرتعشقِ میکرد، به من گفت:
«زاها، مسخره نیست؟ فکرش رامیگذرد بکن که ما را بههمزمان خاطر همچین مسافرخانه فکستنیای کشتی.»
جو یی-گیول گفت:
«پس آخر و عاقبتت این شد. امیدوار بودم وقتی داری تویقیافه موریم وحشیبازی در میاری زیر کتک بمیری، ولی اینکه دچار انحراف چیدهم بشی و مثل ما نفله بشی... به این میگن تقاص کارما. هههههه.»
به مردههاجنونم نگاهی انداختمآنها و گفتم:
«شروورِ تقاص و کارما رو واسهراضی من ردیف نکنید. من شما روجنونم به خاطر مسافرخونه نکشتم. سوءتفاهم نشه.»
«پس چرا ما را کشتی؟»
در حالی که به مسافرخانهلامسهام زاها که در شعلهها غرق شدهقیافه بود نگاه میکردم، به مردهها گفتم:
«به خاطرجنونم مسافرخونه نبود.آنها شماها بیشرف بودید.»
«بیشرف؟»
«چرا یه آدم پولدار باید از فقرا پول بگیره؟ حتی اگهجایش آدمای بدی بودید، اگه ذرهای پشیمونی یا ندامت نشون میدادید، نمیکشتمتون.یاد شما تا لحظه آخر ذرهای خجالت حالیتون نبود. واسه همین مردید.»
یک «نیروی کف دست» آغشته به «هنر بیقلبهمانطور سایه ماه» را به سمت سه برادر جودهانش که ناگهان همزمان به سمتم هجوم آوردند، رها کردم.
لحظهای که سه برادر در انرژیعوضیها سفید و سردی غرق شدند، یکزشت بار دیگر به اطراف نگاه کردم.
«...!»
مسافرخانه سوزان زاها بدون هیچ ردی ناپدیدخوردن شده بود و ناگهان، محیط اطرافم تبدیللپم به یک دشت برفی وسیع و سفید شد.
بخار سفیدیخوردن از دهانممیکرد خارج شد.
«هااا.»
از فاصلهایآدمهای نهچندان دور،سخت صدای پا شنیدم.
خرچ، خرچ.
صدای راهخوردن رفتن رویمیکرد برف بود.
گروه قاتلانی که در دریاچه صلح آرام کشته بودم،حشریِ اعضای جامعه عبور از رودخانه و راهزنانی که دسته دستهشرور قتلعام کرده بودم، همگی جمع شده و به سمتم میآمدند.
همهشان میلرزیدند، انگار مدتهاسخت بود که در اینتمرکز دشت برفی سرگردان بودند.
شبیه ارواحی بودندفنا که در جهنمکتک یخ منجمد مجازات میشوند.
یکی از میان جمعیت گفت:
«هوی، رهبر فرقه هائو. وقتی بحث انحراف چی وسطه، تو که بهتر از ما میدونی، نه؟ زیادهروی کردی. درست نخوابیدی و بیشتر ازحالی ظرفیتت انرژی درونی جذب کردی. حتی از یه هنر رزمی که خلاف نظم طبیعته استفاده کردی تا ما رو نابود کنی. گناهان ما سنگینه،انحراف ولی مال تو هم دستکمی نداره. بیا بریم و با هم تقاص گناهانمون رو پس بدیم. از منتظر موندن برات خسته شدیم. دیگه تمومه.»
پوزخندی زدم.
«فکر کردید واسم مهمه یه مشت مرده چیتایید زر میزنن؟ دیدنتون جالب بود. بذارید توی انحراف چیِشیطان بعدی دوباره همدیگه رو ببینیم. حالا بزنید به چاک.»
مردی که کنار دریاچهمیکرد تا لحظه آخر بههمانطور من دروغ گفته بود، گفت:
«رهبر فرقه، ما وسط یه دشت برفی محاصرهعشقِ شدیم. به ما نگاه کن. تو هم بهمیتوانند زودی مثل ما میشی. چطور میخوای فرار کنی؟»
«احمقهای کودن،آدمهای اینجا دشتسخت برفی نیست.»
«پس کجاست؟»
به مردهها اطلاع دادم:
«این یشم بهشتیه. به نظر میادعوضیها یشم بهشتی میخواد من رو محکزشت بزنه، ولی کار آسونی نخواهد بود.»
«خیلی چرت و پرت میگی و حتیروی توی همچین وضعیتی هم داری بلغور میکنی. موافقیاعتماد با هم تماشا کنیم؟ و ببینیم اینجا کجاست.»
مردهها دست و پارفته و موهایم را گرفتندتایید و روی برفها کشیدند.
بنا به دلایلی،تایید همه در اینجاجایش از من قویتر بودند.
لرزی بدنم راسرکوب گرفت، اما ناگهانعوضیها خندهای از دهانم پرید.
«چرا میخندی؟ هنوزم برات خندهداره؟»
مردهها لباسهایمبیناییام را کندندرفته و لختم کردند.
کاملاً برهنهخوردن روی برفهامیکرد غلت میخوردم.
سرمای وحشتناکیجنونم بدنم راآنها در بر گرفت.
«شاش دارم. انقدرلجباز من رو رویراضی زمین قلقل ندید، حرومزادهها.»
حتی وقتی ذهنم را متمرکزخوشبختانه کردم، مردهها ناپدید نشدند، پسلامسهام وضعیت را همانطور که بود پذیرفتم.
در حالی که بلندمیکرد میشدم و برفها راهمانطور از بدنم میتکاندم، ریز خندیدم.
«هههه، عوضیهایجنونم بامزه. نباید مسافرخونهماعتماد رو آتیش میزدید.»
«آه، پسآدمهای آخرش باز برگشتیممیگذرد سر اون مسافرخانه؟»
«نه. منظورم اونفنا نیست. همگی، بهکتک حرفهام دقت کنید.»
به گونههای مردههای اطرافم سیلیلامسهام زدم و لگدی به باسنشانمیکردم کوبیدم تا توجهشان را جلب کنم.
«خیلی خب، تمرکز کنید. همتون، خوب گوش بدید.عشقِ از همون اولش، من مطمئن بودم که میتونممیتوانند همتون رو یه جوری تا حد مرگ بزنم.»
«چه بلوفی.»
«غیرممکنه.»
«ممکنه. از همون موقعی که داشتم کفاست مسافرخونه رو تی میکشیدم، مطمئن بودم اگهنگاهش فقط اراده کنم میتونم همتون رو بکشم.»
مردهها یکصدا خندیدند.
ادامه دادم:
«نخندید. حقیقته. همین موضوع واسه اساتید موریم هم صدق میکنه.لامسهام مهم نیست چقدر دیر یادگیری هنرهای رزمی رو شروع کردم، دردهانش نهایت مطمئن بودم که میتونم همتون رو تا حد مرگ بزنم.»
«چطور؟»
«من اینجور آدمیام. چرا با من در افتادید؟ چرا مجبورم کردید نیت کشتن داشته باشم؟ لحظهای که مسافرخونه سوخت، جایی که ایستاده بودم تبدیل به موریم شد. فکر کردید مردی که همهچیزش رو از دست دادهکردند مثل یه احمق التماس میکنه؟ نه. هنرهای رزمی هیچ پخی نیست. من هر جا، هر جور و به هر قیمتی یادش میگرفتم. تنها کاری که باید میکردم این بود که نیت کشتن داشته باشم و سختیبکشید رو به جون بخرم. لحظهای که مسافرخونه سوخت، قصد کردم عوضیهایی مثل شما رو پیدا کنم و یکییکی بکشم. این تنبیه شماست که ضعفا رو آدم حساب نکردید و بهشون نگاه از بالا به پایین داشتید.»
«همینطوره؟»
«شما حرومزادهها... من حتی قبل از اینکه عقلمتایید رو از دست بدم هم میدونستم یه دیوونهام.قیافه شما مجبورم کردید تبدیل بشم به شیطان دیوانه.»
«یعنی از اولش دیوونه بودی؟»
«فقط من نیستم. بقیه مردم هم فقط بهخاطر اینکه وجدان داشتن، دلشون نمیومدبیایید آدم بکشن. دنیا پر از آدمهایی مثل منه. همشون فقط دارن خودشون رو کنترلتاریکیِ میکنن چون چیزی برای محافظت دارن. حالیتون نیست؟ چرا تو کله پوکتون فرو نمیره؟!»
صدایم مثلآدمهای رعد درسخت دشت برفی پیچید.
در حالی که به انبوهخوشبختانه مردگان اطرافم نگاه میکردم، درونیترین افکارمجایش را با آنها در میان گذاشتم.
«من حتی یک بار هم فکر نکردم که ضعیفم. چه اون موقع که زمین میسابیدم چون خونوادمیاد فقیر بود، چه وقتی که واسه یه لقمه نون داس دستم میگرفتم. چه وقتی بارهای سنگین حمالیباش میکردم و با تهموندههای قمارخونهها زنده بودم. حتی وقتی هیچ هنر رزمیای بلد نبودم، همیشه آدم قویای بودم.»
«رهبر فرقه، لطفاًسرکوب بس کنید اینعوضیها لاف زدنهای توخالی رو.»
«لاف نیست. قلب من خودش یه اراده نشکستنیه. هیچوقت به شغلم، محیطم یا شرایطم اهمیت ندادم. هیچوقت از کمبودهام خجالت نکشیدم. اینزشت رو به کسایی میگم که کشتمشون و به ارواح مردهای که الان توی یشم بهشتی گیر افتادن. از همون اولش، من ازشکوفه همهی شما قویتر بودم. پس تموم کنید این انحراف چیِ مسخره رو. من باید برم بجنگم، پس بفهمید کی باید بس کنید.»
«تو همبیناییام گیر افتادی.رفته کارِت تمومه.»
«چطور ممکنه گیر بیفتم وقتی همیشه با قلبی باز زندگی میکنم؟قیافه اگه این حماقت رو تموم نکنید، آسمان درخشان خورشید و ماهانجام رو توی همین یشم بهشتی آزاد میکنم. امیدوارم ارواحتون کلاً نابود بشه.»
«اگه اینجنونم کار رو بکنیاعتماد خودت هم میمیری.»
چهارزانو نشستم ولجباز حالت دست آمیتاباراضی بودا را گرفتم.
«ببینیم کی میمیره. خیلی خب. یشم بهشتیخوردن یا هر کوفت دیگهای، کارش رو تموملپم میکنم. امیدوارم توی بهشت دوباره متولد بشید.»
با فعال کردن هنر الهی خورشیدجایش و ماه در هر دو دستم، آسمانشمشیر درخشان خورشید و ماه را آماده کردم.
پاجیجیجیک!
ناگهان، مردگانآدمهای به سمتمسخت هجوم آوردند.
نادیدهشان گرفتم و نوریرفته را که دور دستانم میچرخیدمیکرد به یک تایجی تبدیل کردم.
لحظهای که مردگانِ یورشبرنده بالامسهام بدنم برخورد کردند، مثل یخِمیکردم در حال شکستن خرد شدند.
شمشیری به سمت صورتم پرتاب شدعوضیها و مردهای گلویم را فشرد، امازشت با استواری همه را تحمل کردم.
در نهایت، آسمان درخشانسخت خورشید و ماه راتمرکز در دستانم خلق کردم.
در آنبیناییام لحظه، دستانم درخوشبختانه نور غرق شد.
بهطرز عجیبی، چنان توسط نورلامسهام درخشان خیره شدم که چشمانممیکردم را در واقعیت باز کردم.
«...!»
انگار مدت زیادی به خورشید زلکتک زده بودم؛ بیناییام آرامآرام برگشت واست اشیاء اطرافم شروع به واضح شدن کردند.
در حالی که مطمئن نبودم خوابمجایش یا بیدار، شیطان شمشیر را دیدمشیطان که بهشدت با سه پیرمرد میجنگید.
حتی با برخوردسرکوب شمشیر به شمشیر،عوضیها هیچ صدایی شنیده نمیشد.
گردنم را یک بار تقوتوقکنان چرخاندمراضی و به شیطان شهوت و شیطانجنونم شبح که روبرویم نشسته بودند نگاه کردم.
هر دو به نفسنفس افتادهخوشبختانه بودند، شانههایشان بالا و پایینلامسهام میرفت و لباسهایشان پارهپاره شده بود.
چقدر زمان گذشته بود؟
شیطان شهوت و شیطان شبح طوریعوضیها به نظر میرسیدند که انگار آنها همبیایید درگیری سنگینی با اساتید فرقه شیطانی داشتهاند.
با نگاه به پشت سرشان، سامبوک را دیدم که روی زمیناضطراب دراز کشیده و سینهاش به شدت تکان میخورد، در حالی کهزشت اربابزاده سوم چهارزانو نشسته بود، چشمانش بسته و رنگش پریده بود.
به نظر میرسیدفنا آنها هم نبرد سختیخوردن را پشت سر گذاشتهاند.
اما آنطرفتر، انبوهی ازمیکرد سپرها و اجساد تکهتکههمانطور شده روی زمین ریخته بود.
ظاهراً یک جناحسرکوب از آرایش دفاعیعوضیها سپر نابود شده بود.
رو بهآدمهای شیطان شهوت ومیگذرد شیطان شبح گفتم:
«من برگشتم.»
شیطان شهوت و شیطان شبحلامسهام سرشان را به سرعت چرخاندندمیکردم و با چشمانی حیرتزده نگاهم کردند.
«حالت خوبه؟»
«رهب... مرتیکه دیوونه.»
در آن لحظه، با فهمیدنخوشبختانه اینکه گوشهایم هنوز کر است،لامسهام سیلی محکمی به گونه خودم زدم.
همین که صدای تیزمیکرد سیلی پیچید، زنگ ممتد ولپم وحشتناکی گوشهایم را پر کرد.
صدای زنگ بهزودی جای خوداعتماد را به ناله شبحوار دادزنباز که از شمشیر نور فوران میکرد.
به محض اینکه شنواییامسخت کاملاً برگشت، صدای زمزمهمانندتمرکز شیطان شمشیر را شنیدم.
ناگهان، مادهای سیاه و روحمانند از زیرخوردن پای شیطان شمشیر، که شمشیر نور رالپم در زمین فرو کرده بود، پخش شد.
در آن فرصت کوتاه،میکرد شمشیرهای شیاطین پیر بههمانطور بدن شیطان شمشیر برخورد کرد.
اما صدایجنونم شکافته شدن گوشتاعتماد به گوش نرسید.
شیطان شمشیر که با تماممیگذرد بدنش ضربه سه شمشیر را دریافتاضطراب کرده بود، زیر لب زمزمه کرد:
«ارشدها، اینبیناییام میدان نبرد روحخوشبختانه شمشیر شیطانی است.»
در یک چشمبرهمزدن، ارواحِ شمشیر نور که ازهمانطور طریق زمین جاری شده بودند، به شکل بازوهاییدهانش بیرون جهیدند و سه شیطان پیر را گرفتند.
آنها چنگ میزدند، میگرفتند، صورتها را میپوشاندند،مردِ پراکنده میشدند و دوباره گروه میشدند، شیاطینکار پیر را گیر انداخته و تکهتکه میکردند.
شیاطین پیر دیوانهوار شمشیرهایشانسخت را تاب میدادند و ارواحبدبختی را میشکافتند، اما بیفایده بود.
ارواح که مدام پراکندهرفته شده و دوباره شکلتایید میگرفتند، به حملهشان ادامه دادند.
حالا میتوانستمخوردن جیغهای پیرمردها رالامسهام خیلی واضح بشنوم.
«کواااااااااه!»
با صداهایآدمهای خشدارشان فریادهایسخت وحشتناکی میکشیدند.
خون از همهجا فواره زد وکتک ارشدها، در حالی که بدنهایشان بهطرز فجیعیهمانطور قطع شده بود، روی زمین سقوط کردند.
برای لحظهای، ارواح سیاه عقب خزیدندجایش و به شمشیر نور بازگشتند وشیطان سکوتی دلهرهآور بر منطقه حاکم شد.
آهی ازجنونم نهاد منآنها هم بلند شد.
«پدرسگها، با برادرلجباز بزرگتر درافتادید و آخرشروی به فجیعترین شکل مردید.»
درست زمانی که شیطان شمشیر نفسکتک عمیقی کشید و شمشیر نور را بیرونهمانطور کشید، پرتوی نوری از روبرو شلیک شد.
شیطان شمشیر که آشکارا فرسوده شده بود،است شمشیر نور را که با دو دستنگاهش گرفته بود به سمت پرتو تاب داد.
با غرشی کرکننده، بدنآنها شیطان شمشیر در یک خطحشریِ مستقیم به عقب پرتاب شد.
«استاد!»
از کنار شیطان شهوت که به سرعت رویتایید پاهایش ایستاده بود گذشتم و شیطان شمشیر راقیافه که در حال پرواز بود با دست چپم گرفتم.
شیطان شمشیر، درتایید حالی که نفسنفسجایش میزد، نگاهم کرد.
«برادر سوم،جنونم گردش چیتآنها چی شد؟»
کمک کردم شیطانلجباز شمشیر تعادلش راراضی بازیابد و جواب دادم:
«گردش چی نبود. فقط غشخوشبختانه کردم و بیدار شدم. حتیلامسهام یه خواب عجیب هم دیدم.»
شانههای شیطان شمشیر ازمیکرد خنده لرزید، انگار کههمانطور حرفم برایش مسخره بود.
من هم همراهش خندیدم،آنها سپس نگاهم را بهعشقِ سمت فرقه شیطانی برگرداندم.
مردی که به نظر میرسیدمیگذرد در اواخر دهه سی یا اوایلاضطراب چهل سالگی باشد، ظاهر شده بود.
کوتاه وضعیتبیناییام شیطان شمشیررفته را بررسی کردم.
لباسهای کهنهاش تکهتکه شدهمیکرد بود، انگار دهها بارهمانطور با شمشیر ضربه خورده باشد.
حتی اگر کسی بدنش دراعتماد برابر تیغه آسیبناپذیر باشد، ضربهی یکمردک استاد قطعاً باعث درد درونی میشود.
شیطان شمشیر ازلجباز کشتن ارشدها حسابیراضی خسته به نظر میرسید.
چند باربیناییام به پشترفته شیطان شمشیر زدم.
«خسته نباشی.»
شیطان شمشیر را به پشت سرمعوضیها منتقل کردم و با استادی کهزشت از فرقه شیطانی آمده بود چشمتوچشم شدم.
«هووف... نزدیک بودلجباز از انحراف چیراضی بمیرم. تو کی هستی؟»
لحظهای که مردفنا دهانش را بازکتک کرد، پیشدستی کردم.
«خفه شو! راستش الانمیکرد که فکر میکنم، کنجکاوهمانطور نیستم بدونم کی هستی.»
ناگهان، نگاه مردسرکوب به فضای پشتعوضیها سر من تغییر کرد.
قیافهاش جدیتر از آن بود کهراضی حقه باشد، پس چارهای نداشتم جزجنونم اینکه من هم سرم را برگردانم.
در مکانی که پر ازخوشبختانه اجساد بود، گروهی از مردملامسهام را دیدم که نزدیک میشدند.
روی پرچمی که یکیمیکرد از آنها در دست داشتلپم این کلمات نوشته شده بود:
جامعه دنیای زیرین جنوبی.
نام گا-راک، رهبری که درمیگذرد پیشاپیش آنها راه میرفت، خطابهمزمان به نیروهای فرقه شیطانی گفت:
«شنیدم یه سری حرومزادهرفته دارن دهن رهبر فرقهتایید هائو رو سرویس میکنن... شمایید؟»
لحظهای بهخوردن نام گا-راکمیکرد خیره شدم.
«...»
به نظر میرسید برای لحظهایمیگذرد فراموش کرده بودم که این مرداضطراب هم متعلق به جناح غیرمتعارف است.