---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 211: چشم باز کردم و نور کورم کرد • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 211: چشم باز کردم و نور کورم کرد

0

وقتی هیچ صدایی نمی‌شنوی،‌خوردن​ بستن چشم‌ها هم رویش،‌جایش​ طبیعتاً حس گندی دارد.

این دقیقاً‌اعتماد​ حسی بود‌مردِ​ که الان داشتم.

خودم را مدام چک و لگد‌عشقِ​ می‌زدم چون سعی داشتم دوباره چشم‌هایم‌کار​ را باز کنم و بی‌کله بپرم جلو.

«جون مادرت دووم‌سرکوب​ بیار، مرتیکه روانی.‌عوضی‌ها​ الان وقتش نیست.»

هیچ صدای سیلی‌ای شنیده نمی‌شد،‌تایید​ ولی حس ورم کردن صورتم آن‌قدر‌لپم​ زنده بود که فهمیدم هنوز زنده‌ام.

شنوایی و بینایی‌ام به فنا رفته‌حشریِ​ بود، ولی خوشبختانه، کتک خوردن تایید می‌کرد‌می‌توانند​ که حس لامسه‌ام هنوز سر جایش است.

همان‌طور که ورم کردن لپم را حس می‌کردم، قیافه‌مردک​ شیطان شمشیر، نگاهش و فرم دهانش را به یاد‌هستند​ آوردم که داشت به من می‌گفت «گردش چی» انجام دهم.

«تایید شد! تایید! تایید! تایید می‌کنم که باید چی رو‌زن‌باز​ به گردش دربیارم! جان من تایید کن! دوباره تایید کن!‌هستند​ یادت نره، تایید! با تنفس آروم شروع کن. خونسرد باش.»

خودم را متقاعد کردم که مسئله‌می‌کرد​ اینکه چند تا دشمن باقی مانده‌می‌کردم​ را باید برای لحظه‌ای به شرورها بسپارم.

برای همین است‌عوضی‌ها​ که زندگی برای‌حشریِ​ آدم‌های لجباز سخت می‌گذرد.

باید خودم را راضی می‌کردم که روی‌حشریِ​ گردش چی تمرکز کنم، پس با بدبختی‌می‌توانند​ همزمان اضطراب و جنونم را سرکوب کردم.

باید به آن‌ها اعتماد کنم.

باید به‌خوشبختانه​ این عوضی‌ها‌خوردن​ اعتماد کنم.

باید به آن مردِ عشقِ‌عشقِ​ شمشیر، آن مردِ حشریِ زن‌باز‌بیایید​ و آن مردک زشت اعتماد کنم.

بیایید برای‌آن‌ها​ لحظه‌ای کار را‌مردِ​ به شرورها بسپاریم.

آن‌ها می‌توانند دوام بیاورند.

چون شرور‌خوشبختانه​ هستند، این‌خوردن​ را قبول دارم.

در حالی که نفس عمیقی می‌کشیدم، به تاریکیِ‌مردک​ مطلق خیره شدم و سپس شعله‌هایی را تماشا‌شرور​ کردم که شروع به شکوفه زدن در آن کردند.

حتماً توهم یا خیال‌عوضی‌ها​ بود، چیزی که چون‌زن‌باز​ عقلم سر جایش نبود می‌دیدم.

از آنجایی که همین الانش هم‌عوضی‌ها​ دچار انحراف چی شده بودم، چاره‌ای‌زشت​ جز زل زدن به شعله‌ها نداشتم.

وقتی به نوری که هر لحظه روشن‌تر می‌شد‌جایش​ نزدیک شدم تا بهتر ببینم، دیدم که مسافرخانه زاها‌فرم​ در مکانی متروک و خالی در حال سوختن است.

«زرشک... باز‌اعتماد​ هم آتیش؟ لعنتی.‌عشقِ​ دیگه بکشید بیرون.»

آیا این شعله‌ای بود که قرار بود تا ابد در قلبم‌بیایید​ بسوزد؟ آیا به اینجا رسیده بودم تا آن آتش را خاموش‌نفس​ کنم؟ شاید مسافرخانه زاها برای همیشه در قلبم شعله‌ور شده بود.

اگر یک مشت آدم شرور‌اعتماد​ آتش به پا کرده بودند، وظیفه‌مردک​ انسانی حکم می‌کرد که خاموشش کنم.

مهم نبود‌خوشبختانه​ مال من‌خوردن​ است یا نه.

از تاریکی پرسیدم:

«کدوم پدر سوخته‌هایی این بار آتیش به‌حشریِ​ پا کردن؟ چطور دلتون میاد وقتی ممکنه‌می‌توانند​ یکی اون تو خواب باشه آتیش‌بازی راه بندازید!»

قبل از اینکه بفهمم، مقصران‌اعتماد​ در حالی که مشعل به‌زن‌باز​ دست داشتند، به سمتم آمدند.

صورت تک‌تکشان را چک کردم.

همه‌شان مردانی‌اعتماد​ بودند که‌مردِ​ کشته بودم.

جو ایل-سوم، جو یی-گیول و جو‌عشقِ​ سام-پیونگ که در استان ایلیانگ تا‌کار​ حد مرگ کتکشان زده بودم، آنجا بودند.

راکشاسای بزرگ، استاد سو، ارباب پیرِ‌عوضی‌ها​ اژدهای بی‌شاخ و رهبر جامعه شمشیر‌زشت​ هژمون هم مشعل به دست داشتند.

«کار شما بود؟»

ناگهان فکری به سرم زد.

اگر عوضی‌هایی مثل چا سونگ-ته، چهار ژنرال الهی، رهبر جامعه دنیای‌بیایید​ زیرین جنوبی، رهبر اتحاد بهشت جنوبی، بیوک گیوم و ارباب جوان‌نفس​ سفیدرو را هم کشته بودم، آن‌ها هم با مشعل به سراغم می‌آمدند.

به هر حال، مردانی‌آن‌ها​ که کشته بودم با‌عشقِ​ اعتمادبه‌نفس بالایی مقابلم ایستاده بودند.

«لی زاها، صاحب‌مسافرخونه‌ی بدبخت.»

مرده‌های ساکت مرا نادیده گرفتند، از‌حشریِ​ کنارم رد شدند و مشعل‌هایشان را‌بسپاریم​ به سمت مسافرخانه زاها پرت کردند.

به محض‌آن‌ها​ دیدن این‌عوضی‌ها​ صحنه، نعره زدم:

«بس کنید. گفتم کافیه.»

شعله‌ها وحشی‌تر شدند‌کتک​ و مسافرخانه زاها به‌لامسه‌ام​ رنگ سرخ آتشین درآمد.

جو ایل-سوم در حالی‌مردِ​ که مشعلش را پرت‌مردک​ می‌کرد، به من گفت:

«زاها، مسخره نیست؟ فکرش را‌مردِ​ بکن که ما را به‌زشت​ خاطر همچین مسافرخانه فکستنی‌ای کشتی.»

جو یی-گیول گفت:

«پس آخر و عاقبتت این شد. امیدوار بودم وقتی داری توی‌لپم​ موریم وحشی‌بازی در میاری زیر کتک بمیری، ولی اینکه دچار انحراف چی‌گردش​ بشی و مثل ما نفله بشی... به این میگن تقاص کارما. هه‌هه‌هه.»

به مرده‌ها‌اعتماد​ نگاهی انداختم‌مردِ​ و گفتم:

«شروورِ تقاص و کارما رو واسه‌عشقِ​ من ردیف نکنید. من شما رو‌کار​ به خاطر مسافرخونه نکشتم. سوءتفاهم نشه.»

«پس چرا ما را کشتی؟»

در حالی که به مسافرخانه‌تایید​ زاها که در شعله‌ها غرق شده‌لپم​ بود نگاه می‌کردم، به مرده‌ها گفتم:

«به خاطر‌اعتماد​ مسافرخونه نبود.‌مردِ​ شماها بی‌شرف بودید.»

«بی‌شرف؟»

«چرا یه آدم پولدار باید از فقرا پول بگیره؟ حتی اگه‌مردک​ آدمای بدی بودید، اگه ذره‌ای پشیمونی یا ندامت نشون می‌دادید، نمی‌کشتمتون.‌دارم​ شما تا لحظه آخر ذره‌ای خجالت حالیتون نبود. واسه همین مردید.»

یک «نیروی کف دست» آغشته به «هنر بی‌قلب‌جایش​ سایه ماه» را به سمت سه برادر جو‌نگاهش​ که ناگهان همزمان به سمتم هجوم آوردند، رها کردم.

لحظه‌ای که سه برادر در انرژی‌حشریِ​ سفید و سردی غرق شدند، یک‌بسپاریم​ بار دیگر به اطراف نگاه کردم.

«...!»

مسافرخانه سوزان زاها بدون هیچ ردی ناپدید‌مردِ​ شده بود و ناگهان، محیط اطرافم تبدیل‌کار​ به یک دشت برفی وسیع و سفید شد.

بخار سفیدی‌خوشبختانه​ از دهانم‌خوردن​ خارج شد.

«هااا.»

از فاصله‌ای‌آن‌ها​ نه‌چندان دور،‌عوضی‌ها​ صدای پا شنیدم.

خرچ، خرچ.

صدای راه‌خوشبختانه​ رفتن روی‌خوردن​ برف بود.

گروه قاتلانی که در دریاچه صلح آرام کشته بودم،‌زشت​ اعضای جامعه عبور از رودخانه و راهزنانی که دسته دسته‌دارم​ قتل‌عام کرده بودم، همگی جمع شده و به سمتم می‌آمدند.

همه‌شان می‌لرزیدند، انگار مدت‌ها‌عوضی‌ها​ بود که در این‌زن‌باز​ دشت برفی سرگردان بودند.

شبیه ارواحی بودند‌سرکوب​ که در جهنم‌عوضی‌ها​ یخ منجمد مجازات می‌شوند.

یکی از میان جمعیت گفت:

«هوی، رهبر فرقه هائو. وقتی بحث انحراف چی وسطه، تو که بهتر از ما می‌دونی، نه؟ زیاده‌روی کردی. درست نخوابیدی و بیشتر از‌می‌کشیدم​ ظرفیتت انرژی درونی جذب کردی. حتی از یه هنر رزمی که خلاف نظم طبیعته استفاده کردی تا ما رو نابود کنی. گناهان ما سنگینه،‌چاره‌ای​ ولی مال تو هم دست‌کمی نداره. بیا بریم و با هم تقاص گناهانمون رو پس بدیم. از منتظر موندن برات خسته شدیم. دیگه تمومه.»

پوزخندی زدم.

«فکر کردید واسم مهمه یه مشت مرده چی‌عشقِ​ زر می‌زنن؟ دیدنتون جالب بود. بذارید توی انحراف چیِ‌دوام​ بعدی دوباره همدیگه رو ببینیم. حالا بزنید به چاک.»

مردی که کنار دریاچه‌خوردن​ تا لحظه آخر به‌جایش​ من دروغ گفته بود، گفت:

«رهبر فرقه، ما وسط یه دشت برفی محاصره‌مردک​ شدیم. به ما نگاه کن. تو هم به‌شرور​ زودی مثل ما میشی. چطور می‌خوای فرار کنی؟»

«احمق‌های کودن،‌آن‌ها​ اینجا دشت‌عوضی‌ها​ برفی نیست.»

«پس کجاست؟»

به مرده‌ها اطلاع دادم:

«این یشم بهشتیه. به نظر میاد‌حشریِ​ یشم بهشتی می‌خواد من رو محک‌بسپاریم​ بزنه، ولی کار آسونی نخواهد بود.»

«خیلی چرت و پرت میگی و حتی‌حشریِ​ توی همچین وضعیتی هم داری بلغور می‌کنی. موافقی‌دوام​ با هم تماشا کنیم؟ و ببینیم اینجا کجاست.»

مرده‌ها دست و پا‌آن‌ها​ و موهایم را گرفتند‌عشقِ​ و روی برف‌ها کشیدند.

بنا به دلایلی،‌کتک​ همه در اینجا‌می‌کرد​ از من قوی‌تر بودند.

لرزی بدنم را‌عوضی‌ها​ گرفت، اما ناگهان‌حشریِ​ خنده‌ای از دهانم پرید.

«چرا می‌خندی؟ هنوزم برات خنده‌داره؟»

مرده‌ها لباس‌هایم‌جنونم​ را کندند‌آن‌ها​ و لختم کردند.

کاملاً برهنه‌خوشبختانه​ روی برف‌ها‌خوردن​ غلت می‌خوردم.

سرمای وحشتناکی‌اعتماد​ بدنم را‌مردِ​ در بر گرفت.

«شاش دارم. انقدر‌اعتماد​ من رو روی‌عشقِ​ زمین قلقل ندید، حروم‌زاده‌ها.»

حتی وقتی ذهنم را متمرکز‌اعتماد​ کردم، مرده‌ها ناپدید نشدند، پس‌زن‌باز​ وضعیت را همان‌طور که بود پذیرفتم.

در حالی که بلند‌خوردن​ می‌شدم و برف‌ها را‌جایش​ از بدنم می‌تکاندم، ریز خندیدم.

«هه‌هه، عوضی‌های‌اعتماد​ بامزه. نباید مسافرخونه‌م‌عشقِ​ رو آتیش می‌زدید.»

«آه، پس‌آن‌ها​ آخرش باز برگشتیم‌مردِ​ سر اون مسافرخانه؟»

«نه. منظورم اون‌سرکوب​ نیست. همگی، به‌عوضی‌ها​ حرف‌هام دقت کنید.»

به گونه‌های مرده‌های اطرافم سیلی‌تایید​ زدم و لگدی به باسنشان‌همان‌طور​ کوبیدم تا توجهشان را جلب کنم.

«خیلی خب، تمرکز کنید. همتون، خوب گوش بدید.‌مردک​ از همون اولش، من مطمئن بودم که می‌تونم‌شرور​ همتون رو یه جوری تا حد مرگ بزنم.»

«چه بلوفی.»

«غیرممکنه.»

«ممکنه. از همون موقعی که داشتم کف‌لامسه‌ام​ مسافرخونه رو تی می‌کشیدم، مطمئن بودم اگه‌شیطان​ فقط اراده کنم می‌تونم همتون رو بکشم.»

مرده‌ها یک‌صدا خندیدند.

ادامه دادم:

«نخندید. حقیقته. همین موضوع واسه اساتید موریم هم صدق می‌کنه.‌زن‌باز​ مهم نیست چقدر دیر یادگیری هنرهای رزمی رو شروع کردم، در‌قبول​ نهایت مطمئن بودم که می‌تونم همتون رو تا حد مرگ بزنم.»

«چطور؟»

«من این‌جور آدمی‌ام. چرا با من در افتادید؟ چرا مجبورم کردید نیت کشتن داشته باشم؟ لحظه‌ای که مسافرخونه سوخت، جایی که ایستاده بودم تبدیل به موریم شد. فکر کردید مردی که همه‌چیزش رو از دست داده‌خیال​ مثل یه احمق التماس می‌کنه؟ نه. هنرهای رزمی هیچ پخی نیست. من هر جا، هر جور و به هر قیمتی یادش می‌گرفتم. تنها کاری که باید می‌کردم این بود که نیت کشتن داشته باشم و سختی‌شعله‌ای​ رو به جون بخرم. لحظه‌ای که مسافرخونه سوخت، قصد کردم عوضی‌هایی مثل شما رو پیدا کنم و یکی‌یکی بکشم. این تنبیه شماست که ضعفا رو آدم حساب نکردید و بهشون نگاه از بالا به پایین داشتید.»

«همین‌طوره؟»

«شما حروم‌زاده‌ها... من حتی قبل از اینکه عقلم‌عشقِ​ رو از دست بدم هم می‌دونستم یه دیوونه‌ام.‌می‌توانند​ شما مجبورم کردید تبدیل بشم به شیطان دیوانه.»

«یعنی از اولش دیوونه بودی؟»

«فقط من نیستم. بقیه مردم هم فقط به‌خاطر اینکه وجدان داشتن، دلشون نمیومد‌می‌توانند​ آدم بکشن. دنیا پر از آدم‌هایی مثل منه. همشون فقط دارن خودشون رو کنترل‌شدم​ می‌کنن چون چیزی برای محافظت دارن. حالیتون نیست؟ چرا تو کله پوکتون فرو نمیره؟!»

صدایم مثل‌آن‌ها​ رعد در‌عوضی‌ها​ دشت برفی پیچید.

در حالی که به انبوه‌اعتماد​ مردگان اطرافم نگاه می‌کردم، درونی‌ترین افکارم‌مردک​ را با آن‌ها در میان گذاشتم.

«من حتی یک بار هم فکر نکردم که ضعیفم. چه اون موقع که زمین می‌سابیدم چون خونوادم‌فرم​ فقیر بود، چه وقتی که واسه یه لقمه نون داس دستم می‌گرفتم. چه وقتی بارهای سنگین حمالی‌شروع​ می‌کردم و با ته‌مونده‌های قمارخونه‌ها زنده بودم. حتی وقتی هیچ هنر رزمی‌ای بلد نبودم، همیشه آدم قوی‌ای بودم.»

«رهبر فرقه، لطفاً‌عوضی‌ها​ بس کنید این‌حشریِ​ لاف زدن‌های توخالی رو.»

«لاف نیست. قلب من خودش یه اراده نشکستنیه. هیچ‌وقت به شغلم، محیطم یا شرایطم اهمیت ندادم. هیچ‌وقت از کمبودهام خجالت نکشیدم. این‌نفس​ رو به کسایی می‌گم که کشتمشون و به ارواح مرده‌ای که الان توی یشم بهشتی گیر افتادن. از همون اولش، من از‌دچار​ همه‌ی شما قوی‌تر بودم. پس تموم کنید این انحراف چیِ مسخره رو. من باید برم بجنگم، پس بفهمید کی باید بس کنید.»

«تو هم‌جنونم​ گیر افتادی.‌آن‌ها​ کارِت تمومه.»

«چطور ممکنه گیر بیفتم وقتی همیشه با قلبی باز زندگی می‌کنم؟‌لپم​ اگه این حماقت رو تموم نکنید، آسمان درخشان خورشید و ماه‌می‌گفت​ رو توی همین یشم بهشتی آزاد می‌کنم. امیدوارم ارواحتون کلاً نابود بشه.»

«اگه این‌اعتماد​ کار رو بکنی‌عشقِ​ خودت هم می‌میری.»

چهارزانو نشستم و‌اعتماد​ حالت دست آمیتابا‌عشقِ​ بودا را گرفتم.

«ببینیم کی می‌میره. خیلی خب. یشم بهشتی‌مردِ​ یا هر کوفت دیگه‌ای، کارش رو تموم‌کار​ می‌کنم. امیدوارم توی بهشت دوباره متولد بشید.»

با فعال کردن هنر الهی خورشید‌می‌کرد​ و ماه در هر دو دستم، آسمان‌قیافه​ درخشان خورشید و ماه را آماده کردم.

پاجی‌جی‌جیک!

ناگهان، مردگان‌آن‌ها​ به سمتم‌عوضی‌ها​ هجوم آوردند.

نادیده‌شان گرفتم و نوری‌آن‌ها​ را که دور دستانم می‌چرخید‌حشریِ​ به یک تایجی تبدیل کردم.

لحظه‌ای که مردگانِ یورش‌برنده با‌تایید​ بدنم برخورد کردند، مثل یخِ‌همان‌طور​ در حال شکستن خرد شدند.

شمشیری به سمت صورتم پرتاب شد‌حشریِ​ و مرده‌ای گلویم را فشرد، اما‌بسپاریم​ با استواری همه را تحمل کردم.

در نهایت، آسمان درخشان‌عوضی‌ها​ خورشید و ماه را‌زن‌باز​ در دستانم خلق کردم.

در آن‌جنونم​ لحظه، دستانم در‌اعتماد​ نور غرق شد.

به‌طرز عجیبی، چنان توسط نور‌تایید​ درخشان خیره شدم که چشمانم‌همان‌طور​ را در واقعیت باز کردم.

«...!»

انگار مدت زیادی به خورشید زل‌عوضی‌ها​ زده بودم؛ بینایی‌ام آرام‌آرام برگشت و‌زشت​ اشیاء اطرافم شروع به واضح شدن کردند.

در حالی که مطمئن نبودم خوابم‌می‌کرد​ یا بیدار، شیطان شمشیر را دیدم‌می‌کردم​ که به‌شدت با سه پیرمرد می‌جنگید.

حتی با برخورد‌عوضی‌ها​ شمشیر به شمشیر،‌حشریِ​ هیچ صدایی شنیده نمی‌شد.

گردنم را یک بار تق‌وتوق‌کنان چرخاندم‌عشقِ​ و به شیطان شهوت و شیطان‌کار​ شبح که روبرویم نشسته بودند نگاه کردم.

هر دو به نفس‌نفس افتاده‌اعتماد​ بودند، شانه‌هایشان بالا و پایین‌زن‌باز​ می‌رفت و لباس‌هایشان پاره‌پاره شده بود.

چقدر زمان گذشته بود؟

شیطان شهوت و شیطان شبح طوری‌حشریِ​ به نظر می‌رسیدند که انگار آن‌ها هم‌می‌توانند​ درگیری سنگینی با اساتید فرقه شیطانی داشته‌اند.

با نگاه به پشت سرشان، سامبوک را دیدم که روی زمین‌بیایید​ دراز کشیده و سینه‌اش به شدت تکان می‌خورد، در حالی که‌نفس​ ارباب‌زاده سوم چهارزانو نشسته بود، چشمانش بسته و رنگش پریده بود.

به نظر می‌رسید‌سرکوب​ آن‌ها هم نبرد سختی‌مردِ​ را پشت سر گذاشته‌اند.

اما آن‌طرف‌تر، انبوهی از‌خوردن​ سپرها و اجساد تکه‌تکه‌جایش​ شده روی زمین ریخته بود.

ظاهراً یک جناح‌عوضی‌ها​ از آرایش دفاعی‌حشریِ​ سپر نابود شده بود.

رو به‌آن‌ها​ شیطان شهوت و‌مردِ​ شیطان شبح گفتم:

«من برگشتم.»

شیطان شهوت و شیطان شبح‌تایید​ سرشان را به سرعت چرخاندند‌همان‌طور​ و با چشمانی حیرت‌زده نگاهم کردند.

«حالت خوبه؟»

«رهب... مرتیکه دیوونه.»

در آن لحظه، با فهمیدن‌اعتماد​ اینکه گوش‌هایم هنوز کر است،‌زن‌باز​ سیلی محکمی به گونه خودم زدم.

همین که صدای تیز‌خوردن​ سیلی پیچید، زنگ ممتد و‌است​ وحشتناکی گوش‌هایم را پر کرد.

صدای زنگ به‌زودی جای خود‌عشقِ​ را به ناله شبح‌وار داد‌بیایید​ که از شمشیر نور فوران می‌کرد.

به محض اینکه شنوایی‌ام‌عوضی‌ها​ کاملاً برگشت، صدای زمزمه‌مانند‌زن‌باز​ شیطان شمشیر را شنیدم.

ناگهان، ماده‌ای سیاه و روح‌مانند از زیر‌مردِ​ پای شیطان شمشیر، که شمشیر نور را‌کار​ در زمین فرو کرده بود، پخش شد.

در آن فرصت کوتاه،‌خوردن​ شمشیرهای شیاطین پیر به‌جایش​ بدن شیطان شمشیر برخورد کرد.

اما صدای‌اعتماد​ شکافته شدن گوشت‌عشقِ​ به گوش نرسید.

شیطان شمشیر که با تمام‌مردِ​ بدنش ضربه سه شمشیر را دریافت‌بیایید​ کرده بود، زیر لب زمزمه کرد:

«ارشدها، این‌جنونم​ میدان نبرد روح‌اعتماد​ شمشیر شیطانی است.»

در یک چشم‌برهم‌زدن، ارواحِ شمشیر نور که از‌جایش​ طریق زمین جاری شده بودند، به شکل بازوهایی‌نگاهش​ بیرون جهیدند و سه شیطان پیر را گرفتند.

آن‌ها چنگ می‌زدند، می‌گرفتند، صورت‌ها را می‌پوشاندند،‌زن‌باز​ پراکنده می‌شدند و دوباره گروه می‌شدند، شیاطین‌دوام​ پیر را گیر انداخته و تکه‌تکه می‌کردند.

شیاطین پیر دیوانه‌وار شمشیرهایشان‌عوضی‌ها​ را تاب می‌دادند و ارواح‌مردک​ را می‌شکافتند، اما بی‌فایده بود.

ارواح که مدام پراکنده‌آن‌ها​ شده و دوباره شکل‌عشقِ​ می‌گرفتند، به حمله‌شان ادامه دادند.

حالا می‌توانستم‌خوشبختانه​ جیغ‌های پیرمردها را‌تایید​ خیلی واضح بشنوم.

«کواااااااااه!»

با صداهای‌آن‌ها​ خش‌دارشان فریادهای‌عوضی‌ها​ وحشتناکی می‌کشیدند.

خون از همه‌جا فواره زد و‌عوضی‌ها​ ارشدها، در حالی که بدن‌هایشان به‌طرز فجیعی‌بیایید​ قطع شده بود، روی زمین سقوط کردند.

برای لحظه‌ای، ارواح سیاه عقب خزیدند‌می‌کرد​ و به شمشیر نور بازگشتند و‌می‌کردم​ سکوتی دلهره‌آور بر منطقه حاکم شد.

آهی از‌اعتماد​ نهاد من‌مردِ​ هم بلند شد.

«پدرسگ‌ها، با برادر‌اعتماد​ بزرگ‌تر درافتادید و آخرش‌حشریِ​ به فجیع‌ترین شکل مردید.»

درست زمانی که شیطان شمشیر نفس‌عوضی‌ها​ عمیقی کشید و شمشیر نور را بیرون‌بیایید​ کشید، پرتوی نوری از روبرو شلیک شد.

شیطان شمشیر که آشکارا فرسوده شده بود،‌لامسه‌ام​ شمشیر نور را که با دو دست‌شیطان​ گرفته بود به سمت پرتو تاب داد.

با غرشی کرکننده، بدن‌مردِ​ شیطان شمشیر در یک خط‌زشت​ مستقیم به عقب پرتاب شد.

«استاد!»

از کنار شیطان شهوت که به سرعت روی‌عشقِ​ پاهایش ایستاده بود گذشتم و شیطان شمشیر را‌می‌توانند​ که در حال پرواز بود با دست چپم گرفتم.

شیطان شمشیر، در‌کتک​ حالی که نفس‌نفس‌می‌کرد​ می‌زد، نگاهم کرد.

«برادر سوم،‌اعتماد​ گردش چی‌ت‌مردِ​ چی شد؟»

کمک کردم شیطان‌اعتماد​ شمشیر تعادلش را‌عشقِ​ بازیابد و جواب دادم:

«گردش چی نبود. فقط غش‌اعتماد​ کردم و بیدار شدم. حتی‌زن‌باز​ یه خواب عجیب هم دیدم.»

شانه‌های شیطان شمشیر از‌خوردن​ خنده لرزید، انگار که‌جایش​ حرفم برایش مسخره بود.

من هم همراهش خندیدم،‌مردِ​ سپس نگاهم را به‌مردک​ سمت فرقه شیطانی برگرداندم.

مردی که به نظر می‌رسید‌مردِ​ در اواخر دهه سی یا اوایل‌بیایید​ چهل سالگی باشد، ظاهر شده بود.

کوتاه وضعیت‌جنونم​ شیطان شمشیر‌آن‌ها​ را بررسی کردم.

لباس‌های کهنه‌اش تکه‌تکه شده‌خوردن​ بود، انگار ده‌ها بار‌جایش​ با شمشیر ضربه خورده باشد.

حتی اگر کسی بدنش در‌عشقِ​ برابر تیغه آسیب‌ناپذیر باشد، ضربه‌ی یک‌کار​ استاد قطعاً باعث درد درونی می‌شود.

شیطان شمشیر از‌اعتماد​ کشتن ارشدها حسابی‌عشقِ​ خسته به نظر می‌رسید.

چند بار‌جنونم​ به پشت‌آن‌ها​ شیطان شمشیر زدم.

«خسته نباشی.»

شیطان شمشیر را به پشت سرم‌حشریِ​ منتقل کردم و با استادی که‌بسپاریم​ از فرقه شیطانی آمده بود چشم‌توچشم شدم.

«هووف... نزدیک بود‌اعتماد​ از انحراف چی‌عشقِ​ بمیرم. تو کی هستی؟»

لحظه‌ای که مرد‌سرکوب​ دهانش را باز‌عوضی‌ها​ کرد، پیش‌دستی کردم.

«خفه شو! راستش الان‌خوردن​ که فکر می‌کنم، کنجکاو‌جایش​ نیستم بدونم کی هستی.»

ناگهان، نگاه مرد‌عوضی‌ها​ به فضای پشت‌حشریِ​ سر من تغییر کرد.

قیافه‌اش جدی‌تر از آن بود که‌عشقِ​ حقه باشد، پس چاره‌ای نداشتم جز‌کار​ اینکه من هم سرم را برگردانم.

در مکانی که پر از‌اعتماد​ اجساد بود، گروهی از مردم‌زن‌باز​ را دیدم که نزدیک می‌شدند.

روی پرچمی که یکی‌خوردن​ از آن‌ها در دست داشت‌است​ این کلمات نوشته شده بود:

جامعه دنیای زیرین جنوبی.

نام گا-راک، رهبری که در‌مردِ​ پیشاپیش آن‌ها راه می‌رفت، خطاب‌زشت​ به نیروهای فرقه شیطانی گفت:

«شنیدم یه سری حروم‌زاده‌آن‌ها​ دارن دهن رهبر فرقه‌عشقِ​ هائو رو سرویس می‌کنن... شمایید؟»

لحظه‌ای به‌خوشبختانه​ نام گا-راک‌خوردن​ خیره شدم.

«...»

به نظر می‌رسید برای لحظه‌ای‌مردِ​ فراموش کرده بودم که این مرد‌بیایید​ هم متعلق به جناح غیرمتعارف است.

ناولها | novelha.net