---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 210: ما شکست‌ناپذیر نیستیم • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 210: ما شکست‌ناپذیر نیستیم

0

درگیری شیطان شمشیر با‌سرش​ ارشد بیوک رو تماشا کردم‌می‌کنی​ و بعد به حرف اومدم.

«...همین‌طور که دارید تماشا می‌کنید، خوب‌البته​ گوش بدید. مسافرخانه سوخته و خاکستر شده،‌میده​ پس دیگه هیچ کوفتی برای خوردن نمونده.»

«...»

«همون‌طور که می‌دونید، اگه سعی کنیم جیم بشیم، اول از همه به خانواده‌پیرمرد​ مونگ حمله می‌کنن. به قیافه این حروم‌زاده‌ها نمی‌خوره که بخوان ما رو تو‌بیرون​ یه جنگ طولانی گیر بندازن. انگار قصد دارن سه چهار روزی لفتش بدن.»

شیطان شبح‌بدن​ سرش رو‌سرش​ کج کرد.

«چرا این‌طور فکر می‌کنی؟»

«چون این همه لشکر کشیدن اینجا فقط برای اینکه تن به تن بجنگن. به اون پیرمرد نگاه کنید. بدک نمی‌جنگه. ولی اگه‌داره​ بمیره یا فرار کنه، اعلام شکست می‌کنن و یه الدنگ دیگه می‌خزه بیرون تا به مبارزه بطلبدش. برادر ارشد بزرگ مجبور میشه‌پیش​ سه شبانه‌روز یه بند بجنگه. حتی اگه ما هم قاطی این جنگ فرسایشی بشیم، بازم آش همون آشه و کاسه همون کاسه.»

«همم.»

«سه چهار روز دیگه که حسابی جنازه شدیم، یهو سر و‌لشکر​ کله فرستاده راست روشنایی، یا نیروهای یه ارباب‌زاده دیگه، یا اون‌نمی‌جنگه​ محقق سپیدپوش روانی پیدا میشه. اگه این اتفاق بیفته، بدبختیمون حتمیه.»

شیطان شهوت‌حرفم​ حرفم رو‌شاید​ تایید کرد.

«شاید این‌طور باشه. البته که ممکنه. استاد من به قبول کردن‌قبول​ این دوئل‌های تن به تن ادامه میده. شرمنده‌ام که این رو میگم،‌حرفش​ ولی اون خلق و خوی یه استاد پیر و کهنه‌کار رو داره.»

با این حرفش که شیطان‌چون​ شمشیر حال و هوای یه استاد‌بجنگن​ کهنه‌کار رو داشت، کاملاً موافق بودم.

دلیلش این بود که اون‌کرد​ به رزمی‌کارها احترام می‌ذاشت، حالا‌چون​ می‌خواست دوست باشن یا دشمن.

رو کردم‌حرفم​ به ارباب‌زاده‌شاید​ سوم و پرسیدم:

«چند لحظه پیش، یه یارویی‌تایید​ گفت شیطان شمشیر شکست‌ناپذیره... منظورش‌استاد​ از این حرف چه کوفتی بود؟»

ارباب‌زاده سوم جواب داد:

«اینا حرف‌های رهبر فرقه بود. اون می‌گفت وقتی فرستاده چپ به استادی کامل برسه، میشه‌اینکه​ بهش گفت شکست‌ناپذیر. نقشه رهبر فرقه این بود که فرستاده‌های چپ و راستِ به کمال‌می‌خزه​ رسیده رو برداره و بره اون سه نفر دیگه از سه فاجعه رو سلاخی کنه.»

«خب، حالا دلیل اینکه‌شاید​ با رسیدن به استادی‌استاد​ کامل شکست‌ناپذیر میشه چیه؟»

این بار‌حتمیه​ شیطان شهوت‌حرفم​ جواب داد:

«به خاطر آسیب‌ناپذیری در برابر شمشیر و تیغه. اون‌فقط​ همین الانش هم قدم تو اون قلمرو گذاشته، ولی‌ولی​ انگار خودش از رسیدن به اتحاد کامل واهمه داره.»

اخم‌هام رو‌بدن​ تو هم‌سرش​ کشیدم و گفتم:

«یعنی داری میگی‌تایید​ آسیب‌ناپذیری در برابر شمشیر‌ممکنه​ و تیغه واقعاً ممکنه؟»

شیطان شهوت جواب داد:

«هر چی پیوندش با شمشیر شیطانی قوی‌تر بشه،‌اینجا​ به آسیب‌ناپذیری در برابر شمشیر و تیغه نزدیک‌تر‌بدک​ میشه. فقط داره از عوارض جانبی‌اش احتیاط می‌کنه.»

«عوارض جانبی؟»

«نگران اینه که لحظه رسیدن به آسیب‌ناپذیری کامل در برابر شمشیر و‌ادامه​ تیغه، این خودش نباشه که قوی‌تر شده، بلکه دیگه نتونه خودش رو از‌کاملاً​ شمشیر شیطانی متمایز کنه. می‌گفت اگه این اتفاق بیفته، شاید دیگه انسان نباشه.»

آهی از سینه‌ام بیرون پرید.

«انگار یه جهنم واقعیه. اگه‌چون​ کار به اونجا بکشه، استادت‌اینکه​ تو جهنم دست‌ساز خودش زندگی می‌کنه.»

شیطان شهوت هیچی نگفت، فقط‌کرد​ با دقت به مبارزه شیطان‌چون​ شمشیر و ارشد بیوک زل زد.

«دقیقاً.»

شیطان شبح از من پرسید:

«رهبر فرقه،‌این‌طور​ باید چه‌می‌کنی​ غلطی بکنیم؟»

با این سوال‌شبح​ شیطان شبح، همه‌چرا​ زل زدن به من.

شیطان شمشیر داشت با ارشد‌باشه​ بیوک می‌جنگید، اما چون تازه‌کردن​ مبارزه اول بود، هیچ‌کس نگرانش نبود.

اصلاً اگه این‌قدر بی‌عرضه بود که‌شاید​ به یه پیرمرد پیزوری مثل اون‌کردن​ ببازه، هیچ‌وقت فرستاده چپ فرقه شیطانی نمی‌شد.

رو به شیطان شهوت،‌می‌کنی​ شیطان شبح، ارباب‌زاده سوم‌اینجا​ و سامبوک کردم و گفتم:

«این مبارزه همین‌طوری‌اش هم یه افتضاح کامله. زندگی ما هم که کلاً یه افتضاح بوده. پس، این یکی رو هم به گند می‌کشیم. اگه بخوایم مثل برادر ارشد بزرگ ادای آدمای مودب رو دربیاریم،‌برادر​ تو این صحرای هزار لی یا تحلیل میریم یا از گشنگی سقط میشیم. گور بابای دوئل‌های تن به تن. ما همین الانش هم تو تله تور بهشتی گریزناپذیر فرقه شیطانی گیر افتادیم. هدفشون اینه که‌حرفم​ سه چهار روزی ما رو معطل کنن. اگه تو اون نقطه سر و کله چهار پادشاه بهشتی واقعی و تازه‌نفس یا فرستاده راست روشنایی پیدا بشه، از نظر استراتژیک بدبخت میشیم. می‌فهمید دارم چی میگم؟»

شیطان شهوت، شیطان شبح و‌باشه​ ارباب‌زاده سوم سر تکون دادن‌کردن​ و سامبوک به تنهایی جواب داد:

«فهمیدم.»

با قیافه‌ای جدی گفتم:

«نظر من اینه. باید همین الان و همین‌جا کاری کنیم‌چون​ که فرقه شیطانی با پای خودشون عقب‌نشینی کنن، تا بتونیم‌کنید​ حداقل یه وعده غذای کوفتی رو تو آرامش کوفت کنیم.»

سامبوک سر تکون داد.

«پیدا کردن‌حتمیه​ حتی یه وعده‌تایید​ غذا هم بدبختیه.»

با خونسردی گفتم:

«هر جور حساب می‌کنم، ارشد شیطان شمشیر داره تن به این دوئل‌های مسخره میده‌فقط​ تا یه احترامی به اعضای فرقه شیطانی بذاره. ولی این حروم‌زاده‌های فرقه شیطانی دارن‌شکست​ از ادب برادر ارشد بزرگ سوءاستفاده می‌کنن. شک ندارم از پشت بهش خنجر می‌زنن.»

این قضاوت من در‌شاید​ مورد نحوه شکست خوردن شیطان‌قبول​ شمشیر تو زندگی قبلیم بود.

همون لحظه، صدای انفجار مهیبی بلند شد و‌البته​ همه سرمون رو چرخوندیم تا پرواز ارشد بیوک‌شرمنده‌ام​ به سمت یه چادر قرمز رو تماشا کنیم.

چادر ارشد بیوک رو‌می‌کنی​ بلعید و خیلی زود،‌اینجا​ صداش به گوش رسید.

«فرستاده چپ، من باختم.»

«...اگه باختی، باید بمیری. یعنی‌باشه​ می‌خوای با این همه بی‌شرمی‌کردن​ پشت یه چادر قایم بشی؟»

«چون باختم، از ادعای مقام فرستاده چپ دست می‌کشم. من هنوز تو فرقه کارهای زیادی برای انجام‌میگم​ دادن دارم. یه مرتد با چه رویی می‌خواد به من بگه زنده بمونم یا بمیرم؟ تنها کسی که‌حالا​ می‌تونه همچین دستوری بده رهبر فرقه‌ست. تو دیگه فرستاده چپ نیستی، پس این اقتدارت رو از کجا آوردی؟»

بلافاصله بعد از اون، یه پیرمرد‌لشکر​ لاغر مردنی از روی چادر پرید‌اون​ و نزدیک شیطان شمشیر فرود اومد.

«شیطان شمشیر گستاخ، خیلی وقته ندیدمت. شایعه شده بود‌می‌کنی​ که داری با یه شمشیر چوبی تمرین می‌کنی. چی بهت‌نگاه​ این جسارت رو داده که شمشیر نور رو دستت بگیری؟»

شیطان شمشیر جواب داد:

«ارشد یونگ، تو تمام عمرت رو‌شاید​ به کاسه‌لیسی رهبر فرقه گذروندی، برای همین‌دوئل‌های​ حتی اگه بهت بگم هم چیزی نمی‌فهمی.»

شیطان شهوت‌این‌طور​ رو به‌می‌کنی​ من کرد:

«الان وقتشه؟»

«آماده‌باش بمون.»

شیطان شهوت‌حتمیه​ برگشت و با‌تایید​ دقت نگاهم کرد.

«فقط همون حمله‌ای رو بزن که همه چیز رو می‌فرسته رو هوا. ولی بیا هماهنگ باشیم. اول من میرم تو. قبلاً ازم‌اعلام​ پرسیده بودی با قوی‌ترین تکنیک نهاییم چند نفر رو می‌تونم نفله کنم. این بار، هفتاد هشتاد نفر. درخشش مهتابم رو آزاد می‌کنم‌روز​ و بعد می‌کشم عقب. تو همون‌جا مالت رو منفجر کن. با دیدن این حروم‌زاده‌ها، حس می‌کنم باید همه‌شون رو بفرستم به درک.»

شونه شیطان شهوت‌شبح​ رو که حسابی‌چرا​ جوگیر شده بود، چسبیدم.

«فرقه استادهای زیادی داره. اگه این‌جوری‌البته​ بدوی وسط و بپری رو هوا،‌ادامه​ با صدها سلاح مخفی سوراخ‌سوراخ میشی.»

«پس چی‌کار کنم؟»

«راه برو. انگار داری قدم‌چون​ می‌زنی. جوری که انگار داری‌اینکه​ از دیدن چادرها لذت می‌بری.»

شیطان شهوت‌بدن​ به چشم‌هام‌سرش​ خیره شد.

«فهمیدم.»

«برو.»

پشتم رو به خرابه‌های مسافرخانه‌چون​ هزار مایلی کردم، چهارزانو نشستم و‌بجنگن​ به اون سه نفر دیگه گفتم:

«پوششم بدید.»

شیطان شبح، ارباب‌زاده سوم‌شاید​ و سامبوک با دستپاچگی‌استاد​ دایره‌ای دورم تشکیل دادن.

شیطان شهوت در حالی که دست‌هاش رو پشتش‌البته​ گره کرده بود، از سمت جنوب شرقی، دقیقاً در‌میگم​ جهت مخالف جایی که شیطان شمشیر می‌جنگید، نزدیک شد.

در حین‌این‌طور​ درگیری شیطان شمشیر‌چون​ و ارشد یونگ...

شیطان شهوت همون‌طور که‌سرش​ به سمت چادرها می‌رفت،‌فکر​ نگاهی به اطراف انداخت.

«هوی، این‌حرفم​ چادرها رو‌شاید​ بکشید کنار.»

«...»

درست همون موقع، چادرها افتادن و نیروهای‌کشیدن​ فرقه شیطانی رو نشون دادن که سپرهای‌نگاه​ بزرگی رو محکم تو زمین کاشته بودن.

در حالی که فقط سرهاشون‌کرد​ پیدا بود، یکی از اونا‌چون​ رو به شیطان شهوت گفت:

«چیه؟»

«...»

از همون حالت چهارزانو،‌می‌کنی​ سپرهای بزرگ و مربعی‌اینجا​ رو پشت چادرها دیدم.

با دیدن سپرهایی که معمولاً‌کرد​ یه ارتش واقعی ازشون استفاده‌چون​ می‌کرد، منم زبونم بند اومد.

فقط ردیف جلو نبود که سپر دستشون بود؛ آرایششون‌قبول​ اون‌قدر با سپرها متراکم بود که می‌تونستن حملات رو‌پیر​ هم از جلو و هم از بالا دفع کنن.

این واحد سپردار نه تنها می‌تونست آسیب درخشش‌البته​ مهتابِ شیطان شهوت، بلکه حتی آسیب آسمان درخشان‌شرمنده‌ام​ خورشید و ماهِ من رو هم به حداقل برسونه.

شیطان شهوت سر تکون‌می‌کنی​ داد و بعد رو‌اینجا​ به واحد سپردار گفت:

«تایید شد.»

آماده‌سازی آسمان درخشان خورشید و‌باشه​ ماه رو متوقف کردم و‌کردن​ برگشتن شیطان شهوت رو تماشا کردم.

با قیافه‌ای‌حتمیه​ گیج و‌حرفم​ مبهوت لبخندی زد.

«کلی سپر دارن. هاها. راه و‌لشکر​ رسم موریم واقعاً به فنا رفته.‌اون​ سپر تو همچین مبارزه‌ای چه غلطی می‌کنه؟»

صدای نسبتاً جوونی‌شبح​ از سمت فرقه‌چرا​ شیطانی جواب داد:

«ما اینا رو مخصوصاً به این خاطر آماده کردیم که هنرهای رزمی‌ادامه​ رهبر فرقه هائو و ارباب جوان خانواده مونگ خیلی وحشتناکه. برام جالبه بدونم‌کاملاً​ خوشتون اومده یا نه. ما هر لحظه از یه جنگ تمام‌عیار استقبال می‌کنیم.»

شیطان شهوت با نیشی باز نزدیک شد،‌باشه​ اما به محض اینکه به جلوی مسافرخانه هزار‌میده​ مایلی رسید، لبخند از روی لب‌هایش محو شد.

«فرقه شیطانی حسابی آماده‌ست، مگه نه؟‌لشکر​ به نظر می‌رسه حداقل می‌تونن هنر‌اون​ یخ رو به خوبی دفع کنن.»

با توجه به ماهیت هنر یخ، اگر شیطان شهوت‌می‌کنی​ تکنیک نهایی‌اش را از بالای سر نیروها اجرا می‌کرد،‌پیرمرد​ احتمال زیادی وجود داشت که توسط سپرها خنثی شود.

همه به من خیره‌شاید​ شدند و من در کمال‌قبول​ گیجی، لبخند درخشانی تحویلشان دادم.

«...»

شیطان شهوت‌این‌طور​ با غضب‌می‌کنی​ نگاهم کرد.

«نخند. ترسناکه.»

تک‌خنده‌ای زدم، از‌تایید​ حالت چهارزانو درآمدم‌البته​ و روی پاهایم ایستادم.

«فرقه شیطانی باید هم همین‌طوری باشه.‌شاید​ دیگه کم‌کم داشتم فکر می‌کردم یه مشت‌دوئل‌های​ اراذل جناح غیرمتعارفِ سر کوچه ریختن اینجا.»

راستش را‌این‌طور​ بخواهید، حس می‌کردم‌چون​ دارم دیوانه می‌شوم.

تو زندگی قبلیم، فرقه شیطانی افتاد دنبالم و‌فکر​ از صخره پرت شدم پایین، و حالا، بعد از‌اون​ برگرداندن زمان، حس می‌کردم دوباره دارن همون‌طوری عذابم می‌دن.

این حقیقت که کشتن این همه آدم،‌ممکنه​ قرار بود فقط یه خراش کوچیک رو‌شرمنده‌ام​ اعصاب رهبر فرقه بندازه، واقعاً مسخره بود.

اینکه رهبر فرقه هنوز‌حرفم​ هم از ما قوی‌تر بود،‌ممکنه​ بدجوری روی مخم سنگینی می‌کرد.

نوچه‌های محقق سپیدپوش هم که‌چون​ فقط اون اطراف پرسه می‌زدن و‌بجنگن​ تماشا می‌کردن، حسابی رو اعصاب بودن.

و خودِ محقق سپیدپوش که جوری رفتار می‌کرد انگار‌می‌کنی​ قراره هر لحظه پیداش بشه ولی هیچ‌وقت سر و‌پیرمرد​ کله‌اش پیدا نمی‌شد، داشت پاک حالم رو به هم می‌زد.

بیشتر از همه، وقتی به این فکر می‌کردم که شیطان شمشیر‌دوئل‌های​ تو زندگی قبلیم لابد همین‌طوری یه تنه و برای مدت طولانی جنگیده‌هوای​ تا اینکه از خستگی هلاک شده و مرده، حالم به هم می‌خورد.

شیطان شمشیر که شکست‌ناپذیر نیست.

شیطان شمشیر یه آدمه.

چون آدم بود نه یه شیطان واقعی، با شرافت جنگیده بود تا اینکه‌اینجا​ در نهایت از پا درآمده بود، تا جایی که نتونسته بود چیزی بخوره، تا‌اعلام​ جایی که از تشنگی له‌له زده بود، و بعدش حتماً همون‌جا جون داده بود.

بدون اینکه حتی متوجه باشم که دارم تو یه چیِ جنون‌آمیز غرق‌ادامه​ می‌شم، زندگی قبلی شیطان شمشیر و زندگی فعلی که حالا باهاش روبه‌رو بودیم‌کاملاً​ رو تو ذهنم مرور کردم و بین این دو تا در رفت‌وآمد بودم.

درست جلوی چشمام، شیطان شمشیر هنوز داشت با ارشد یونگ می‌جنگید‌قبول​ و شمشیر شیطانی‌اش رو تو هوا می‌چرخوند، اما حس می‌کردم انگار‌داره​ دارم زندگی قبلی‌اش رو می‌بینم، مثل اینکه تو یه رویا باشم.

ناگهان صدای‌این‌طور​ سامبوک به‌می‌کنی​ گوشم خورد.

«رهبر فرقه‌بدن​ یه کم‌سرش​ عجیب رفتار می‌کنه.»

شیطان شبح و شیطان‌شاید​ شهوت با چهره‌هایی متعجب‌استاد​ به من نگاه کردند.

«برادر سوم.»

«هوی رهبر فرقه هائو!»

با تمام‌بدن​ وجود جوابشان‌سرش​ را دادم.

«ها؟ چیه؟»

شیطان شهوت گفت:

«چشمات الان بدجوری سرخ شده.»

«به خاطر اینه که نخوابیدم.»

«برای بی‌خوابی زیادی سرخه.»

در همان لحظه، گوش‌هایم‌حرفم​ کر شد و دیگر نتوانستم‌ممکنه​ حرف‌های آن شرورها را بشنوم.

اخم کردم و به اطرافم نگاهی انداختم، اما حس وارونه شدن جریان‌اون​ چی و خون، تمام وجودم را فرا گرفت و احساس خفگی، انگار‌الدنگ​ که انحراف چی داشت تا خرخره‌ام بالا می‌آمد، بر کل بدنم مسلط شد.

«آه... این همون انحراف چیه؟»

شمشیر چوبی‌ام را کشیدم‌شاید​ و به سمت چادرهای‌استاد​ فرقه شیطانی راه افتادم.

حس کردم یکی از پشت‌تایید​ یقه‌ام را گرفت و بی‌درنگ‌استاد​ از مهارت سبکی‌ام استفاده کردم.

لابد کار شیطان شبح بود.

وقتی به خودم‌شبح​ آمدم، در ارتفاع بالایی‌این‌طور​ در هوا معلق بودم.

پایین را که نگاه کردم، دریایی از‌ممکنه​ سپرهای سیاه را دیدم که باز شده‌شرمنده‌ام​ بودند و مثل یک دریای سیاه موج می‌زدند.

بدون هیچ کار اضافه‌ای، روی سپرها‌شاید​ فرود آمدم و با بی‌احتیاطی تمام‌کردن​ روی آن‌ها شروع به دویدن کردم.

گوش‌هایم هنوز کر بودند.

لحظه‌ای که شمشیرم را چرخاندم، آدم‌ها همراه با‌فکر​ سپرهایشان توسط چی شمشیر من تکه‌تکه شدند و‌بجنگن​ من به درون آن دریای سیاه سقوط کردم.

افتادم تو دریا،‌تایید​ ولی چرا صدای‌البته​ شالاپِ آب رو نشنیدم؟

با احساس اینکه وارد اعماق دریا شده‌ام، به اطراف نگاه کردم‌قبول​ و دیدم که در محاصره دسته‌ای از ماهی‌های سیاه قرار گرفته‌ام؛‌داره​ فقط چشم‌هایشان پیدا بود و همگی زل زده بودند به من.

در آن بخشِ محو و باقی‌مانده از‌کشیدن​ هوشیاری‌ام، به خودم یادآوری کردم که این‌ها ماهی‌کنید​ سیاه نیستند، بلکه مردهایی با ردای سیاه هستند.

همان‌جا، شمشیرم را که‌سرش​ در چی مه بنفش‌فکر​ غرق شده بود، چرخاندم.

با یک برش واحد، ماهی‌های سیاه طوری‌ممکنه​ از وسط نصف شدند که انگار از‌شرمنده‌ام​ اولش هم فقط یک مشت ماهی بودند.

یعنی بازم همین‌طوری، بدون هیچ استراتژی‌شاید​ و برنامه دقیقی، زده بودم به‌کردن​ سیم آخر و دیوونه شده بودم؟

راستش را بخواهید، ترسم‌می‌کنی​ از انحراف چی خیلی‌اینجا​ بیشتر از دیوانه شدن بود.

چی می‌شد اگه دیگه نمی‌تونستم آدم‌های دور و برم رو بشناسم؟ اگه زیردستان خودم رو نمی‌شناختم چی؟‌اون​ اگه نمی‌تونستم راه برگشت به مسافرخانه زاها که داشتم بازسازی‌اش می‌کردم رو پیدا کنم چی؟ تنها نقطه امیدبخش‌بزرگ​ ماجرا این بود که حداقل این هوشیاری برام باقی مونده بود که کشتن این سیاه‌پوش‌ها هیچ ایرادی نداره.

اما مشکل‌حرفم​ اینجا بود که‌باشه​ هیچ صدایی نمی‌شنیدم.

در آن قلمرو سکوت، ترس‌تایید​ بر من غلبه کرد و شمشیرم‌قبول​ را حتی وحشیانه‌تر از قبل چرخاندم.

از آنجایی که انحراف چی یک اتفاق درونی‌اینجا​ بود، چی شمشیرم را جوری آزاد می‌کردم که‌بدک​ انگار می‌خواستم مشکلات درونی‌ام را به بیرون پرتاب کنم.

بیشتر سپرها را می‌شکافت.

فقط بعد از شکافته شدن‌باشه​ سپرها بود که می‌دیدم بدن‌کردن​ انسان‌ها در حال تکه‌تکه شدن است.

«واو، این‌حتمیه​ دیگه یه‌حرفم​ جهنمِ بدونِ صداست.»

شمشیری را که از سمت چپ به سمتم هجوم می‌آورد‌اینکه​ با دستی که با هنر یخ آمیخته شده بود گرفتم‌فرار​ و شمشیر چوبی‌ام را چرخاندم تا گردن مرد سیاه‌پوش را بزنم.

همان‌طور که سخت در حال‌کرد​ مبارزه بودم، متوجه شدم که‌چون​ در هر دستم یک شمشیر گرفته‌ام.

این شمشیرِ کیه دیگه؟

بی‌خیال، با دست چپم شمشیر اون مردِ‌باشه​ مرده رو می‌چرخاندم و با دست راستم شمشیر‌میده​ چوبی‌ای که ارشد هو بهم هدیه داده بود.

ناخواسته، هر بار که دست چپم را تاب می‌دادم،‌فقط​ بسیاری از ماهی‌ها یخ می‌زدند و هر بار که دست‌بمیره​ راستم را تاب می‌دادم، ماهی‌ها در شعله‌های آتش غرق می‌شدند.

«این دیگه خیلی مسخره‌ست.»

رزمی‌کاران موریم‌حرفم​ دقیقاً همین‌قدر‌شاید​ مسخره و غیرمنطقی‌اند.

حتی بعد از اینکه بیش از ده‌باشه​ سپر رو شکافتم، سپرهای سیاه دوباره از‌ادامه​ یه جایی سبز شدن و محاصره‌ام کردن.

اتفاقی سرم رو بالا آوردم‌چون​ و دیدم یه شمشیر سیاه‌اینکه​ داره تو هوا پرواز می‌کنه.

«کنترل شمشیر شیطان قلب؟»

همان‌طور که جفت شمشیرهایم را می‌چرخاندم، به‌ممکنه​ مردی در آسمانِ دوردست نگاه کردم که در‌میگم​ حال آزاد کردن یک چی سرد سفید بود.

آن مرد، فرستاده چپ نورِ‌تایید​ جوان بود؛ همان شیطان شهوتی‌استاد​ که قبلاً ازش بدم می‌آمد.

وقتی برای غرق شدن در خاطرات نبود، بنابراین همان‌طور که‌اینکه​ جفت شمشیرهایم را در هوا تکان می‌دادم، شیطان شبحِ جوان‌فرار​ از کنارم گذشت و ماهی‌های سیاه را قلع و قمع کرد.

از روی حرکت لب‌هایش‌سرش​ می‌شد فهمید که دارد‌فکر​ مرا «برادر سوم» صدا می‌زند.

اما حتی وقتی شیطان شبح توسط ماهی‌ها‌ممکنه​ به این‌سو و آن‌سو کشیده می‌شد، من‌شرمنده‌ام​ بدون استراحت به چرخاندن جفت شمشیرهایم ادامه دادم.

گوش‌هایم کر بود، اما زمانی را به یاد آوردم که زیر درخت‌کردن​ شکوفه آلو ایستاده بودم و گلبرگ‌های در حال سقوط را با ضربه می‌زدم،‌هوای​ بنابراین با پشتکار شمشیرهایم را چرخاندم و فقط چشم‌های درخشانشان را هدف گرفتم.

آه، کی فکرشو‌فکر​ می‌کرد این کار‌لشکر​ انقدر جواب بده؟

فقط کافی بود‌شبح​ ماهی‌های سیاه رو به‌این‌طور​ ماهی‌های کور تبدیل کنم.

پس از آرام کردن ذهنم، به‌البته​ حرکت درآمدم و با جفت شمشیرهایم، چشم‌های‌میده​ ماهی‌های سیاه را می‌بریدم یا سوراخ می‌کردم.

هر بار که سپری ظاهر‌تایید​ می‌شد، آن را در چی‌استاد​ شمشیر می‌پیچیدم و از وسط می‌شکافتم.

قبلاً توسط اتحاد موریم و فرقه‌لشکر​ شیطانی به دام افتاده بودم، و‌اون​ این عوضی‌ها هم دست‌کمی از آن‌ها نداشتند.

دشمنان بسیار شجاعی بودند.

با احساس خطر بزرگی که از پشت سر‌استاد​ نزدیک می‌شد، به آرامی به بالا پریدم، لگدی‌خلق​ به یک سپر زدم و در هوا اوج گرفتم.

ده‌ها تیر از‌شهوت​ دهان ماهی‌ها به‌شاید​ بیرون شلیک شد.

با یک باد شمشیر‌می‌کنی​ جوابشان را دادم، سپس خودم‌فقط​ را جمع کردم و چرخیدم.

«همه‌تون بمیرید.»

دست‌هایم را دور زانوهایم حلقه کردم و در حالی که‌کردن​ جفت شمشیرها را در دست داشتم، چی مه بنفش را که‌حرفش​ عامل انحراف چی من بود آزاد کردم و در هوا چرخیدم.

سرم همین‌طوری‌اش هم گیج‌حرفم​ می‌رفت، پس مهم نبود‌البته​ اگه بیشتر گیج بره.

زمانی که فرود آمدم، می‌توانستم‌چون​ سپرهای خرد شده بسیاری را ببینم‌بجنگن​ که روی زمین پراکنده شده بودند.

وقتی با جفت شمشیر در دست ایستادم، مردی‌فکر​ که شمشیر بلند سیاهی در دست داشت، در‌بجنگن​ حالی که پشتش به من بود فرود آمد.

در کمال‌حرفم​ تعجب، او‌شاید​ شیطان شمشیر بود.

شیطان شهوت در سمت‌حرفم​ چپم و شیطان شبح‌البته​ در سمت راستم فرود آمدند.

که نمی‌تونستم همین‌طوری بزنم متحدان‌چون​ خودم رو بکشم، پس برگشتم و‌بجنگن​ ارباب‌زاده سوم و سامبوک رو دیدم.

وقتی سعی کردم راه رو باز‌چرا​ کنم و رد بشم، متحدانم از هر‌اینجا​ چهار طرف گرفتنم و مجبورم کردن بشینم.

چاره‌ای جز نشستن نداشتم،‌شاید​ و بعدش حالت دست‌استاد​ بودای آمیتابها رو تقلید کردم.

«آسورا بالبالتا.»

سپس شیطان شهوت و شیطان‌چون​ شبح دست دراز کردند و‌اینکه​ حالت دست‌هایم را به هم ریختند.

هنوز نمی‌توانستم چیزی بشنوم‌سرش​ که همین موضوع برقراری‌فکر​ ارتباط را سخت می‌کرد.

ناگهان، شیطان شمشیر برگشت، روی یک زانو‌ممکنه​ نشست و با هر دو دستش جلو آمد‌میگم​ تا صورتم را از همه زوایا بررسی کند.

شیطان شمشیر صورتم را‌حرفم​ گرفت و با حرکت‌البته​ لب‌هایش کلمات را ادا کرد:

«گردش. چی.»

نفس عمیقی‌بدن​ کشیدم و بعد‌کرد​ چشمانم را بستم.

ناولها | novelha.net